نگار
نوشته های یه دختر 21 ساله
تا کی تا چند سالگی باید درس خوند و امتحان داد چرا تموم نمیشه هر چی میخونیم! امتحان ها نزدیکه متاسفانه!! هیییییی دور و برم پر از آدماییه که لیاقت خوبی دیدن رو ندارن. چند نفری هستن تو زندگیم که هر وقت فکر میکنم همه بد شدن با یادآوری وجودشون به زندگی دلگرم میشم. خدا حفظ و زیادشون کنه که این خرده خوش بینی رو در من زنده نگه میدارن. خدایا از الان ازت خواااااهش میکنم به من همکار ها و دوستایی با شعور و با لیاقت عطا فرما که پس فردا رفتم سر کار با اعصاب و روانم بازی نشه خدایی نکرده. سنم هم داره میره بالا کشش مدارا کردن ندارم یکی پر رو بازی در بیاره جانب احتیاط و حفظ سوری رابطه رو رعایت نمیکنم و میشووووورم میذارمش کنار. اعصابمم هم امشب ضعیف شده فردا هم امتحان دارم برم یه گلی به سر مبارک بگیرم. تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آمد غم هجران تو یا نه ... بوی خاک بارون خورده صدای بارون و آهنگ... با وجود این همه کار واسه فردا خوشحالم. یه لحظه آرامش و شادی می ارزه به یه عمر زندگی برای رسیدن به اون لحظه... خدایا شکرت. یاد گرفتم که هر آدمی معنیه افتادگی و شکست نفسی کردن آدم رو نمیفهمه و بعضی ها اونقدر مغرورند و اعتماد به نفس کاذب دارن که دیگه واقعا آدم رو حیران میکنن والااااا. پ ن : خسته ام هم روحی هم جسمی. تو این یک ماه و خورده ای اتفاقات زیادی افتاد. اسباب کشی کردیم به خونه جدید. نزدیک خونه ی قبلیمونه. اینجا طبقه ی اولیم و منظره ی خوب اون خونمون رو نداره ولی در عوض تو این تابستون گرم هند همین که آفتاب نمیگیره خونه و نسبتا خنک خیلی خوبه. از اینکه تنوعی شده هم خیلی خوشحالم و شایدم بیشتر واسه این خوشحالم که یه خونه تکونی شد همه چی نظم پیدا کرد و خیلی چیزهای اضافی و به درد نخور رو رد کردیم رفت. هیچ وقت بدون حضور مامان اینا اسباب کشی نکرده بودیم خیلی سخت بود. تا روز آخر معلوم نبود میایم اینجا یا نه یه خونه تو ساختمون همون خونه ی قبلیمون دیده بودیم طبقه 10 قرارداد بستیم حتی کابینتاش رو شستیم و خونه رو تمیز کردیم ولی روز آخر ازمون سوسایتی 8 تا پول زور میخواست که ندادیم و اومدیم اینجا. البته یه نکته خیلی منفی اون خونه هم این بود که با وسایل بود و کمد هایی داشت که وقتی دیدمشون از شدت ناراحتی که باید تحملشون کنم و نمیشه ام کاریشون کرد داشت گریه ام میگرفت در حد فاجعه بودن + 6 تا تخت!! زششششت. ما خودمونم 5 تا تخت داشتیم یعنی خونه میشد خوابگاه! خلاصه کنسل شد و اومدیم اینجا. 5 روز اول دو تا دختر ایرانی اینجا بودن که قرار بود برن ایران و ما خونه ی اونا رو کرایه کردیم. خواهر بودن. بچه های خوبی بودن باهاشون خوش گذشت بهم. یکیشون یه دختر داشت که ایران گذاشته بودش پیش مامانش اینا خیلی خوشحال بود که داشت برمیگشت. روزهای آخری که بیاریتز بودیم هولی بود من و پریا و دلارام و احسان رفتیم بازی. خیلی هولی بهم خوش میگذره.
سال 90 هم تموم شد تا روز عید دیگه خونه رو کامل کامل چیده بودیم و همه چی مرتب بود. روز قبلش هم یارو اومد کانال های ایرانمون رو وصل کرد و کانال 3 رو داشتیم میدیدم لحظه سال تحویل. سه تایی چند تا عکس انداختیم و عصرش با دلارام و فرین اینا رفتیم فینیکس که همون جا سانجیوانی اس ام اس زد فردا امتحان کیو ار ام داریم هر چند نخوندم ولی دیگه بهم خوش نگذشت. بعد از تحویل سال یاد خیلی از دوستام بودم براشون تک تک و جدا جدا اس ام اس دادم یا زنگ زدم. شب که تو بالکن نشسته بودم حال و هوای غمگین شیرینی داشتم! 7 سین رو هم احسان چید سبزه اش هم با کلی تحریف کار من بود. هفت سین قشنگی شد ولی همون روز عید سبزه گذاشتم تا سیزده به در یه کمی در اومد ولی بعد خراب شد. ماهی مونم یکیش مرد. مامان بابای پریا با داییش اینا از ایران اومده بودن. بعد از تحویل سال رفتن گوا تارام و ماهی هاشون رو دادن به ما که نگه داریم یکی از ماهی هاشون مرد. ناراحت شدم! کل عید دیدنی های عید ما به اومدن دلارام و روناک و رسول و فهیمه اینا و رفتن خونه ی پریا اینا و دلارام و روناک و رسول ختم شد. یه روز از روزهای عید رو که تعطیل بودیم رفتم خونه ی روناک روز خوبی رو داشتم باهاش با هم از همه چی حرف زدیم مثل همیشه. شب رفتیم یه رستوران تو باودان با محمد و احسان و روناک و بعدم روناک اومد خونمون ولی صبحش زود رفت خونه. منم ماشین رو بردم کارواش و بعدم ضبطش رو بردم تعمیر کنم گفت باید باندهاتو عوض کنی منم دیدم چاره ای نیست از بدی کیفیت آهنگ در عذاب بودم. ماشینمم دستش درد نکنه چند روز بعدش حسابی خراب شد و یه خرج گذاشت رو دستم. وقتی دو روز نداشتمش قدرش رو دونستم!
تو این روزایی که مامان بابای پریا و داییش اینا اینجا بودن چند باری با پریا و سامیه رفتیم بیرون یا تو سوسایتی های همدیگه نشستیم و حرف زدیم یا رفتیم سوسرود. یه بارم رفتیم کوه خیلی اون بالا نشستن و حرف زدن رو دوست دارم. یادمه من فرداش امتحان داشتم وقتی از کوه برگشتیم رفتیم استخر خیلییی چسبید. روز خوبی شد! از دختر دایی پریا هم خوشم اومد دختر خونگرمی بود. روزی که با دلارام رفتیم خونه روناک عید دیدنی بعدش رفتیم مراسم نوروز انجمن مراسم خیلی چیز جالبی نداشت من بیشتر با پریا و نیکتا حرف میزدم. رو یه بنر بزرگ نوشته بودن آب زنید راه را هین که نگار میرسد منم کلی به سود خودم ازش سو استفاده کردم. سریال های عید رو من مرتب ندیدم ولی احسان و محمد دیدن. اینقدر وقتی از کلاس مکس میومدم خونه خسته بودم که نمی تونستم حتی یه سریال ببینم. خدا رو شکر تموم شد رفت واسه بعد از امتحانا و تعطیلات که دوباره ادامه اش بدیم. سال دیگه دو ماه کار آموزی داریم نمیدونم بعد امتحانا برم ایران یا اون موقع میترسم نرم نذارن کارآموزی رو ایران بریم و اینجا بپوسم! 13 به در روناک و دلارام اومدن خونمون. جایی نرفتیم خونه بودیم تو بالکن نشستیم و بازی کردیم.
چند روز پیش رسول با ما اومد دانشگاه از رانندگی من میترسید هی گیر میداد داریم میریم زیر کامیون و خلاصه یه وضعی بود از ترسم سبقت نمیگرفتم که نترسه! موقع برگشتن دو تا از بچه های آی تی رو دیدیم تا باودان اومدن با ما. وسط های راه یه چمدون کف جاده افتاده بود هر چی سرعت کم کردم و ترمز کردم و دنبال راهی بودم که نرم روش نشد و دیدم اگه از روش رد نشم میزنن بهم رفتم روش گیر کرد زیر ماشین. چند متر اونورتر زدم کنار و از زیر ماشین کشیدیمش بیرون. یعنی راه کالج ما یه وضعیه!
تازگیا ماجراهایی دارم با خواب هایی که میبینم. هیچ وقت تو عمرم خواب هام به حقیقت نپیوسته بود یعنی علاقه ای هم ندارم به واقعیت بپیونده. چون در اون صورت باید از هر خواب بدی ترسید. چند وقت پیش ها یه خواب بد برای بابابزرگم دیدم عموی مامانم که خیلیم مرد نازنینی بود فوت کرد. چند روز پیش ها خواب دیدم با دلارام دعوام شده رفتم کالج یه ذره بحثمون شد البته دعوا که نشد! دوستش دارم دلارام رو. بحث نه بهتر بگم اختلاف عقیده داشتیم! باز چند شب پیش ها خواب یکی از پسر عموهام رو دیدم که سال هاست ندیدمش و با فامیل و حتی عموم اینا قطع رابطه کرده بود تو خواب ناراحت بود از اینکه از فامیل دور افتاده. دیروز که با مامانم حرف میزدم میگفت اومدن خونمون و آشتی کرده با عمو اینا. خلاصه یه جورایی خواب هام بعضی هاش داره یه کم معنی دار میشه. هر چند اغلب چرت.
دیروز یه کتاب
خوندم حافظ از نگاهی دیگر. به دیوان حافظ علاقه مند شدم! به خصوص که هی از اسم من
تو شعرهاش استفاده کرده منم کم ظرفیت ذوق میکنم.
امتحانا داره شروع میشه کم کم و هوا هم خیلییی گرم شده یعنی جهنم ظهر هاش. میخوام شروع کنم به درس خوندن ولی سخته. از امتحان هییییچ خوشم نمیاد از یه ماه قبلش هر کاری میکنم کوفتم میشه!
هر چیزی که به وظیفه تبدیل شه یا بهتر بگم با
اجبار انجام شه لذت و شوقش رو از دست میده. نوشتن از اون چیزاییه که حس و حال
میخواد. شاید اقتضای سنم باشه که خاطره نویسی برام اون لذت قبل رو نداره. بیشتر
دلم میخواد از چیزای دیگه بنویسم ولی از اون جایی که از تغییر میترسیم همیشه حس
میکنم اگه از اتفاقات روزمره ننویسم کار انجام نشده دارم. روزای خوبی رو گذروندم با همه خستگی ها باز هم
خوب بود خدا رو شکر راضیم. هر چند بعضی وقت هاش هم خوب نبود. خبر بد همیشه هست
میاد و میره. خیلی چیزها هست تو زندگی که شاید مستقیما به آدم مربوط نباشه ولی
همون نقطه ی اتصالش به آدم باعث میشه با غصه های کسی غصه بخوره. خیلی وقت ها چاره
ی دردها به دست ما نیست ولی امکان غصه نخوردن باهاشون هم در اختیار ما نیست. الان شب یکشنبه است و از فردا دوباره روزهای درس
و پر مشغلگی شروع میشه و من چشم انتظار آخر هفته روزها رو میگذرونم تا شاید
آخر هفته وقت کنم درس بخونم یا کتابی که دوست دارم رو بخونم یا فیلمی ببینم و این
اخر هفته ها افسوووس که به چشم به هم زدنی میگذرن. چند هفته پیش با دلارام رفتیم
بمبیی کنسولگری کار داشتیم. عجیب بود ولی هوای بمبیی عالی بود! یه کمی هم تو شهر چرخیدیم بعد از اینکه کارمون تموم شد
رفتیم کفه ماندگار نهار خوردیم و برامون آهنگ ایرانی گذاشتن! و کلی ذوق کردیم. یه
دوریم تو کولابا زدیم و رفتیم کنار دریا و گیت آف ایندیا سوار کشتی شدیم. همیشه
دریا یه آرامش عجیب و عمیقی به آدم میده همون نیم ساعتی که تو کشتی بودیم به کل
سختی های سفر می ارزید هی هم از همدیگه عکس مینداختیم یه بنده خداییم با دوربین
خفن عالیش ازمون عکس انداخت و بعدا برامون فرستاد. نزدیک های غروب بود که دیگه
برگشتیم و شب ساعت 10 اینا رسیدیم پونا سفر یه روزه ی خوبی بود. چند وقتی میشه که کلاس مکس ثبت نام کردیم و هر
روز به جز پنجشنبه ها بعد از دانشگاه میریم کلاس. از اینکه مکس یاد میگیرم خوشحالم
ولی خستگیش خیلی زیاد صبح ساعت 8 میریم دانشگاه تا 4 و بعدم میریم کلاس ساعت 7- 8
شب داغون و نفله میرسم خونه خستگی کلاس ها یه طرف خستگی رانندگی تو این شهر بی در
و پیکر یه طرف راه صبح هر چقدرم بد باشه بهتر از راه برگشتمه که تو ساعت پر ترافیک
از توی مرکز شهر باید بیام! اونم با این وضع رانندگی هندی ها. چند وقتیه که صاحبخونه گفته بلند شید واحد کناری
رو خریده و میخواد باهم یکیشون کنه و خودش بیاد توش. این مدت کلی خونه دیدیم.
خونمون رو دوست داشتم ولی زیادم ناراحت نیستم تنوع میشه فقط اسباب کشی بدون مامان
و بابا سخته! حالا با اون کنار میام ولی احتمالا یا میخوره به ایام سابمیشن هام و
اوج درسم یا عید. یه چند روزی رو نباید به خاطرش برم دانشگاه. این ترم خوب درس
نخوندم از خودم ناراضیم. چند وقت پیش ها رفتیم خونه ی روناک اینا یه شب
. خواهرش و شوهر خواهرش و خواهر شوهر خواهرش هم بودن و مامان شوهر خواهرش هم مهمون
اومده بود خونه ی شلوغ و شادی بود. بچه های خوب و دوست داشتنی هستن. شب خوبی بود.
یکی از روزهایی که گذشت هم کنفرانس مقاله های علمی بود من و احسان و محمد هم مقاله
داده بودیم رفتیم. اینجور جاها بیشتر برای دیدن دوستان هموطن و سلام و احوالپرسیه! یکی یه فایلی رو چند وقت پیش برام اف گذاشت راجع
به اسید پاشی و قربانی های اسید پاشی تو ایران بود دیدنش خیلی داغونم کرد آخه
چرااا؟؟ چرا باید بینایی و زیبایی کسی رو
ازش گرفت. چرا باید آدم سنگ دل این همه زیاد باشه شرح جزییات زندگی و مشکلاتشون
خیلی ناراحتم کرد یادمه تا چند روز اعصابم خورد بود. به امید روزی که دیگه آدمی
نباشه که از زجر کشیدن کسی لذت ببره و درک کنیم لذت دوست داشتن تمام انسان ها و
عشق به همنوع رو. هفته ی پیش نه هفته ی قبلش اگه اشتباه نکنم صبح
روز شنبه با پریا قرار کوه گذاشتیم و رفتیم کوه پانچواتی اون بالا که رسیدیم
دریاچه معلوم بود یه جایی اون بالاها نشستیم مشرف به دریاچه و حرف زدیم. حسش و
حرفامون و جو اون لحظه رو دوست داشتم. اومدیم پایین صبحانه رفتیم مک دونالد. یه
پارک جدید توی آند کشف کردیم و با عکس و تاب بازی و ... خودمونو خفه کردیم و مشعوف
از کشفمون. پنجشنبه همون هفته فستیوال غذای پونا یونی بود و ایران هم برنده شد.
این فستیوال ها رو دوست دارم غذای همه ی کشور ها بود مثل هر سال. با پریا و دلارام
و احسان رفتیم. قبلشم که الاف بودیم عکس انداختیم. وقتی برگشتیم رفتم خونه ی پریا
فیلم 50 50 رو دیدیم. فرداش سابمیشن داشتم تا نصف شب پای درس بودم. همون روزا توی
یه مسابقه هم شرکت کردیم گروهی با چند تا از بچه های هندی یه مسابقه بین المللی
شهرسازی بود کلیم سرش هم زحمت کشیدم هم پیاده شدیم از نظر مالی. هیچ خیریم ندیدیم.
یه شبم با پریا رفتیم مراسم انجمن و تقدیر نامه هامونم گرفتیم بعد از مدت ها تو
مراسمی بودن تجربه ی جالبی بود. بهمن تولد احسان خوب و نازنین منه براش از
سنترال عینک دودی گرفتم. شب تولدشم کیک گرفتم و یه تولد کوچولو گرفتیم. براش عدد
29 رو گرفته بودم نفهمیدم شوخی میکرد یا جدی میگفت ولی از اینکه شمع عددی گرفته
بودم انگار خیلی خوشش نیومده و هی یاد سنش میوفتاد ناراحت میشد. هر چند 29 سنی
نیست ولی خودمم باورم نمیشه احسانی که من تو 26 سالگیش دیدمش 29 ساله شده باشه. هر
چند تازه اول جوونیشه. خدایا همیشه سالم و سلامت و شاد و پر آرامش نگهش دار. تو این روزا چشم دلارام عفونت کرده بود بنده خدا
کلی اذیت شد تا خوب شه چند روزی رو خونه ی ما بود. همون روزا ناخن نیمه شکسته ی من
هم گیر کرد به اون یکی پام و کنده شد و مجبور شدم برم دکتر بکشمش. سه تا آمپول بی
حسی زد که دررررد داشتن و بدترین آمپول هایی بودن که تجربه کرده بودم با طول چند
سانتی متر توی یه نقطه ی پر اعصاب فرو میرفتن با وجود آمپول های بی حسی بازم
کشیدنش درددد داشت! الان خدا رو شکر بهتره. روز ولنتاین احسان برام کلی چیزهای دوست داشتنی
خرید یه لیوان و یه کارت با مزه و کلی شکلات و از همه قشنگ تر یه کتاب خوشگل که
توشو خودش خیلی جاهاشو نوشته بود. نوشته ها و خوشگل کاریاش خوشحالم کرد. یاد قبل
از ازدواج و جینگولک کاریای کادوهاش افتادم. با نمکه بچه خوشم میاد ازش هه هه چند وقتیه عین بچه های پاستوریزه از خونه خوراکی
و چایی میبریم و کمتر از میکروب های ناب کنتین استفاده میکنیم... صبا قراره این
هفته بیاد هند برای پی سی سی ش و گرفتن مدرکش... دیروز رفتیم فینیکس جای شاد و
شیکیه. دو تا کمربند و یه دستبند خریدم همیشه خرید روحیه آدم رو عوض میکنه! دوسشون
دارم. بعضی وقت ها یه فیلم خوب یه نوشته یه عکس کلی
روحیه آدم رو عوض میکنه. از هر کسی که زمین رو جای بهتری برای زندگی کردن میکنه
ممنونم. یه کارگردان یه بازیگر نقاش نویسنده یا حتی یه آدم معمولی که حرفش یا
نگاهش رو آدم تاثیری میذاره میتونه لحظه ای به آدم شادی بده یا شایدم لحظه های
متوالی رو. من بشر دلخوشم به این شادی های کوچیکی که میان و میرن.
توی این مدتی که نبودم وبلاگم هم یک سال بزرگتر شد دی ماه تولدش بود! تولد 6 سالگیش
برای نوشتن باید از خیلی وقت قبل شروع
کنم. حدودای یک ماه قبل! آخرین روزی که نوشتم بعدش با نیلوفر و سارا قرار داشتم تو
کافه گالری موزه سینما باغ فردوس. هر چی سعی کردم زود برسم بازم دیر شد از خونه تا
تجریش ترافیک بود و بعدم نمیدونم با چه معیاری حس کردم از تجریش تا باغ فردوس راهی
نیست پیاده. خداییم راهی نیست ولی نه برای کسی که دیرش شده زمان و گذرش خیلی تو اعصابه
همینجور که تو سرما تقریبا میدویدم به خودم فحش میدادم که چرا تاکسی نگرفتی بعد
میومدم سوار شم یه لحظه با خودم میگفتم راهی نمونده دیگه الان فایده نداره. وقتی
رسیدم دیدم تینا و خواهراشم هستن بعد از 7-8 سال داشتم میدیدمشون. از بعد از روزای
مدرسه دیگه ندیده بودمشون اکیپ دوستیشون با دوستای صمیمی من فرق میکنه. اینا همیشه
تو اون یکی کلاس بودن و خیلی باهاشون صمیمی نبودم به خصوص که بعد از سال ها
میدیدمشون کل دوستیم تو این سالها به لایک های صامت و گاه کامنت دار ف ب ختم میشد.
اونا با هم دیگه خیلی صمیمی بودن و کلی حرف داشتن با همدیگه اوایلش یه کمی معذب
بودم و پشیمون از قرارم نه به خاطر اینکه دوستشون نداشته باشم دوست داشتم باهاشون
باشم ولی گذر زمان حرف های مشترک رو کمتر کرده بود یه کم که نشستیم فضا بهتر شد و
حرف زدیم و از خاطرات قدیم ها گفتن و از بچه ها حرف زدیم که کی از کی خبر داره و
اینا... موقع برگشتن یه عکس یادگاری انداختیم در نهایت از اینکه دیدمشون خوشحال
بودم. برگشتم خونه بابا اومد رفتیم درکه اس پی یو شام خوردیم. تو اون هوای سرد
اتاق های دربسته مجهز به هیتر گازی دلم رو شاد کرد اینور هم یه رودخونه بود. در
کنار غذای خوشمزه سرمای بیرون و گرمای هیتر خیلی فضا رو برام خوشایند میکرد. بعد
از مدت ها با مامان و بابا و داداش 4 تایی تو ایران میرفتیم شام. فرداش روز خوبی نبود شروعش البته سر
یه قضیه بیخود هم با مامان اینا حرفم شد هم با احسان! رفتم اداره گذرنامه پاسپورتم
رو گرفتم. اومدم اینور خیابون کاغذ کادو گرفتم برای کادوی فاطمه که قرار بود عصری
از همونور برم دیدنش. مغازه دار یه پسر جوون همسن و سال خودم بود وقتی دید ازش چسب
و کاغذ کادو گرفتم و دارم به سختی بعد از اجازه گرفتن ازش رو میز مغازه اش کادومو
کادو میکنم اومد کمک. خودش مرتب کادو کرد. یا من خیلی کمک ندیده ام یا واقعا ارزش
خوشحالی منو داشت. با اون اعصاب داغونم دیدن مهربونی از یه شهروند با نیت خیر! یه
کمی اخلاقمو خوب کرد. از اونور رفتم بانک پونک یه کاری داشتم. توی راه تو اتوبوس
یه سری بچه دبیرستانی بودن که معلمشون هم تو اتوبوس بود. تماشای خودشیرینی هاشون و
مخ معلم رو زدناشون سرگرمم کرد. قبل از اینکه برم خونه فاطمه با احسان تلفنی حرف
زدیم یه کم خوب خداحافظی نکردیم یعنی با توجه به بحث های قبلش احسان گفت خداحافظ و
بدون اینکه صبر کنه من بگم خداحافظ قطع کرد. عادت به اینجور وضع نداشتم هیچ وقت
همینقدر کم هم دعوامون نشده بود. بر خلاف زوج های تازه به هم رسیده که همش با همن
و چسبیدن به همدیگه و قید فامیل و دوستارو زدن و کلا بعضی هاشون از شدت ابراز
علاقه به هم تو جمع حال آدمو به هم میزنن ما اینطوری نیستیم ولی همیشه در خفا با
هم خوب تر از اونی هستیم که به نظر همه میاد! یعنی تو جمع هم با هم خوبیم ولی شاید
چون رفتارمون مثل دو تا دوست عادیه و زیاد تو مهمونی ها تو دست و پای همدیگه
نیستیم و پروفایل هامونم شونصد تا عکس دو نفره نداره (که هرچند اونایی هم که دارن
ایرادی نداره و سلیقه ایه) همه فکر میکنن به هم بی احساسیم حداقل تو فامیل. مثل
تازه عروس داماد ها هم از اون اول رفتار نمیکردیم لفظی هم تو جمع برا همدیگه لاو
نمیترکونیم. طاقت دوری همدیگه رو هم داریم (البته زیادیییی هم نشه دیگه) و کلا همه
ی اینا بهونه میده دست فامیل که در لفافه گاها تیکه های ظریفی بیان که انگار نه
انگار که شماها با همید و .... ولی چشم نزنم خودمون رو در حد زیادی با هم خوبیم و
راضیم از هم! یعنی چیزی که مردم میبینن با چیزی که تو قلبامونه فرق داره البته
مردم با معیار های رابطه خودشون رابطه ها رو میسنجن. هر چند بازم میگم ما تو جمع
هم با هم بد نیستیم اصلا! نمیدونم چرا به خاطر دوست بازیامون و حفظ بخشی از زندگی
مجردی و صرفا عکس های تکیامون انگ بی احساسی میخوره به رابطمون. خلاصه که بودن تو
چنین شرایطی باعث شده عادت به خداحافظی با دلخوری نداشته باشم اونم وقتی از هم
دوریم. کل راه رو اعصابم خورد بود اون نیم چه غروریم که دارم (تاکید میکنم نیم چه
چون این روحیه زیادی مهربونم منت کشم میکنه گاها) نذاشت همون لحظه زنگ بزنم و
چنننند باریم که چند ساعت بعد زنگ زدم جواب نداد و هم غرور شکسته و هم فکر
ناراحتیش تو تنهایی که اینجا نه کسی رو تو خونه داشت نه دوستی رو بیرون و میدونستم
یا خوابه یا ناراحت ناراحتم میکرد. بالاخره شب جواب داد و فرداشم بعد از یه چت
طولای و افت و خیز و در
نهایت تلفنی با هم خوب شدیم دوباره. لذت آشتی بعد از دلخوری اینقدر زیاده که آدم
دلش میخواد هی دعوا کنه :) روانیم دیگه شوخی کردم اعصاب مصاب میگیره از آدم! رفتم خونه ی فاطمه به سختی ولی با
اعتماد به نفس آدرس رو پیدا کردم پرسون پرسون رسیدم. مامان اینا گفتن آژانس بگیر
عمرا اگه بتونی بری و اذیت میشی. ولی قدم زدن و سوار تاکسی شدن ها و با مردم بودن
ها رو دوست دارم. تو تاکسی دو تا پسر کنارم بودن که هر دو دانشجوی معماری بودن
یکیشون ساکت بود اون یکیم هی کلاس میذاشت که کارم رو تحویل بدم 20 میلیون بهم میدن
و ... هدست تو گوشم بود و بیشتر تو دنیای خودم بودم. رسیدم خونه فاطمه اینقدر خسته
بودم. خونه نقلی بامزه ای داشت. روی تختش دراز کشیدیم و حرف زدیم از دانشگاه و
زندگی متاهلی در ایران برام گفت و لاک زدیم. شام گذاشت و کیک درست کرد تا علی اومد
فضه هم از بالا اومد دور هم شام خوردیم. بابا اینا آخر شب اومدن دنبالم. دوشنبه صبح با مامان و محمد رفتیم
وزارت علوم برای کار احسان. بعدش رفتیم تجریش هیوا نهار خوردیم و یه کمی هم گشتیم.
مامان رفت دانشگاه برای اولین بار تو تهران با محمد چرخیدیم اونم کجا تو مرکز
خرید. تمام قاۀم رو چرخیدیم و من بعد از مدت ها طبقه ی آخرش و نقاشی های فوق
العادشو دیدم برگشتیم خونه یه کمی با احسان حرف زدم و بعدم با محمد یه فیلم دیدیم
که موضوعش هم عذاب آور بود ماجرای یه سری بچه بودن که به یه سنی که میرسیدن باید
اعضای بدنشون رو اهدا میکردن به اجبار و میمردن! و ماجراهای عاشقانه ی بین بچه های
اون کمپ که از بچگی با هم بودن و از دنیای بیرون هم بی اطلاع بودن. اسمش never let me
go بود اگه اشتباه نکنم. شب بابا از بیرون کباب گرفت و
اومد خونه. خیلی چسبید به من ساکن هند محکوم به گیاه و مرغ خوری در رستوران ها.
یعنی با گوشت و بیف و کباب خودمو خفه کردم کل سفر لب به مرغ نزدم! کاش اینجا
همبرگر و کباب داشت! سه شنبه صبح خونه بودم ظهر با مامان
رفتیم تجریش یه دوری زدیم و بعد مامان رفت دانشگاه. تجریش رفتن هم برای من به
وظیفه ی شرعی تبدیل شده بود روزی نشد که توش یه دوری نزنم یعنی تمام فروشنده هاش
منو روزی دوبار هم میدیدن حتی. تو تجریش نیلوفر رو دیدم. داشت میرفت کلاس زبان ثبت
نام کنه. منم بیکار بودم با هم پیاده رفتیم تا سر سهیل تو شریعتی. بعدش با مترو
رفتیم اون وسط هاش از من جدا شد و رفت دانشگاه منم رفتم خونه ی دایی اینا. به سختی
رفتم و کلی خودمو فحش دادم که چرا از تجریش تاکسی آریاشهر رو سوار نشدم به جای
مترو. من مترو رو هیچ وقت اونقدر شلوغ ندیده بودم. یه وضعی بود له شدم. بعدم که از
مترو آریاشهر تا میدون آریاشهر اومدن مکافاتی بود بعدم از میدون تا خونه رو پیاده
رفتم. یعنی خودزنی بود تقریبا. ولی چه کنم که بودن تو خیابون های این شهر و قدم
زدن هاش روحم رو زنده میکنه. دیدن غروبش ماشین ها و مردمش. ترس از رهگذر های عجیب
تو کوچه پس کوچه هاش همه ی حس هاش رو دوست دارم
با دایی و زندایی و امیررضا و محمد رفتیم سینما فیلم اخلاقتو خوب کن. بد
نبود. شام دایی بردمون بیرون و بعدم رسوندمون خونه. چهارشنبه صبح با مامان و محمد
رفتیم دکتر هم آزمایش خون دادیم من و داداش هم رفتیم چک آپ دندون و بعدم بینایی
سنجی. انگار اینجا دکتر نیست!! کلی خاطرات برام زنده شد!! بعد از دکتر محمد برگشت
خونه که کلیدم نداشت و مجبور شد بره پیش بابا. اول رفتیم فیروز فرزانه یه شلوار
گرفتم و بعد رفتیم بازار دو تا مانتو گرفتم. مثلا رفته بودم خرید برای احسان و یکی
دو تا از دوستام همش برا خودم خرید کردم. فروشنده ی یکی از مانتو هایی که گرفتم یه
پسر پر رو بود که بماند که بی پروا نظرشو میگفت نظر بد هم میداد! گفت بزن تو کار سبزیجات و چاق شدی و ...! بماند که
موهای خودش قرمز بود و همه چی تموم هم نبود. اعتماد به نفسی دارن ملت. از مترو
قیطریه تا تجریش کلی تو ترافیک بودم
خیلیییی خسته بودم راننده گفت کجا میری (کدوم ور میدون پیادت کنم) گفت حالت خوب
نیست؟ اینقدر که نفله بودم. گفتم نه خوبم خسته ام. گفت پس بیا دربستی بگیر برسونمت
تا خونتون و یه کم پول خرج کن. خریدام دستم بود گفتم امروز به اندازه کافی ولخرجی
کردم دیگه از این بیشتر دلم نمیاد! از تجریش برای مامان یه روسری گرفتم اون شب
تولدش بود نشد چیز بهتری بگیرم خیلی عجله ای بود خیلیم خسته بودم. اون شب شب یلدا
بود. میخواستیم شب را بیوفتیم بریم ابهر. که دایی اینا زنگ زدن گفتن خونه این ما
بیایم منم هم روم نشد بگم نه هم اینم که دلم میخواست بعد از 8 سال شب یلدا رو
ایران نبودن حداقل تنها نباشیم. اول قرار بود بریم اصفهان بابابزرگ هم که دیده بود
ما نیستیم و خالم اینا هم نیستن. دیگه دعوتمون نکرده بود خونش و خودشم جایی مهمون
بود با خاله اینا. بعدا که فهمید ما نرفتیم مسافرت خیلی ناراحت شد. منم خیلی دوست
داشتم اون شب خونه ی بابابزرگ همگی جمع میشدیم. دایی اینا اومدن بعدم مامان و بابا
رسیدن. شام خوردیم و انار دون کردم و حرف زدیم و آماده شدیم برا سفر ساعت 12 دایی
اینا رفتن. بابا 11 خوابید هممون داغون بودیم خوابیدیم صبح 6 راه افتادیم. 9-10
رسیدیم عمو برامون خونه ی عمو نعمت رو آماده کرده بود. هیچ وقت تو اون فصل روستا
رو ندیده بودم. این عمو عمه های منم نبوغ به خرج دادن سرمایه رو گذاشتن تو اونجا
همه با هم باید یه خونه میساختن کلیدش دست هر کی که میخواست از تهران بره مسافرت
میچرخید نه اینکه چند تا خونه عین هم کنار هم و همیشه خالی! پایین چند تا سگ بود که من ازشون
میترسیدم عین سگ های هند بی جون نبودن معلوم بود جنم اش رو دارن پاچه بگیرن.
زمستونش هم قشنگ بود ولی اون زمین های انگور همه مثل زمین خشک بودن درخت های گردو
بی برگ و کلا همه جا قهوه ای خاکستری بود. خونه هم خیلی سرد بود یه کمی سرما
خوردم. تا شب موندیم. رفتیم خونه ی عمه نهار. زهرا بچه دار شده بود یه دختر کوچولو
داشت اسمش هستی بود. نمیدونم چرا هم دلم به حال دخترای اونجا میسوزه هم فکر میکنم
خودشون مقصرن. دختر عمه هام همه دانشگاه قبول شدن ولی به محض اینکه ازدواج کردن
درس رو ول کردن. زهرا هم از وقتی ازدواج کرد درس رو ول کرد. میترسم حرفشو بزنم حس
کنن فخر فروشیه ولی نگرانم یه روزی تو سن بالاتر پشیمون شن زهرا همسن من. یه جوری
بحث سر درس شد گفتم بخون گفت با این بچه گفتم یه سال دیگه که یه کم بزرگتر شد شروع
کن یه کم تو فکر رفت. کاش اثری داشته باشه. میگم دلم به حالشون میسوزه چون این طرز
فکر بینشون جا افتاده و از یه طرفم خودشونن که مقصرن بعید میدونم اینقدر وضع بد
باشه که کسی جلوی تحصیلشون رو بگیره. یا حداقل اگه درس نخوندن یه کاری بکنن. دریغ
از جوونی که تو آشپزخونه و تو خونه به بچه داری "مطلق" بگذره. شب یه سری
به خاله طاهره و خاله اعظم زدیم برگشتیم خونه عمه شام خوردیم و راه افتادیم به سمت
تهران. ویدا شبش اس ام اس زد که صبح ساعت 5 میریم کوه میای. منم مثل یه فرد ایران
ندیده عقده ای از خواب و استراحتم برای تفریح تو ایران میزدم. ساعت 2:30 رسیدیم تا
5 خوابیدم. آماده شدم محمد منو دید با تعجب گفت کجا میری هوا تاریک بود گفتم میرم
کوه! شبش هم به مامان گفتم صبح اگه دیدی نیستم نگران نشو میرم کوه. از تو بوستان
ترسیدم برم خلوت تر بود میدونستم خیابون اصلی ولنجک صبح جمعه شلوغه برای توچال. ما
میخواستیم بریم تجریش که بعدش بریم جمشیدیه و کلک چال. تو هوای تاریک صبح اولین
بارم بود تنها و پیاده! میرفتم. تو خود خیابون نمیترسیدم. تو کوچه ویدا اینا که
پرنده هم پر نمیزد یه ماشین شاسی بلند خیلی خفن بوق زد از بوقش و حرفش اونقدر
نترسیدم تا از قیافه راننده که یه تریپ کارگری داشت. رومو کردم اونور و تند رفتم.
خدا رو شکر اونم رفت تا خونه ی ویدا اینا رو دویدم. هر پسر یا مردی که ترس رو تو
چهره ات میبینه و میره یا وقتی میبینه اهلش نیستی دیگه گیر نمیده رو میستایم! هر
چیزی حتی خلاف هم اخلاق میخواد! وقتی میبینی طرف نمیخواد دیگه مزاحمتت بیجاست.
هستن دخترایی که از این مزاحمت نمیترسن و مشعوف هم میشن پس ترسوندن یکی که اهلش
نیست بیماری روانیه که البته خیلیا هم دارن. بگذریم. رسیدم خونه ی ویدا اینا کفش
کوهنوردی بهم داد و موقع رفتن یه سوتی عظیم دادم میخواستم چراغ راهرو رو بزنم زنگ
خونشونو زدم باباش اومد من از خجالت میخواستم بمیرم! رفتیم تجریش دوستای ویدا
اومده بودن الهه و محمد و حمید. رفتیم کلک چال دفعه ی اولم بود میرفتم همیشه فقط
خود جمشیدیه رو میگشتم. اصلا نمیدونستم به کوه راه داره! برام خیلی جای تعجب داشت
که بالا رفتن برام آسون تر از پایین اومدن بود. خیلی از کوه و خستگیش ترسونده
بودنم ولی خوب بود. یه جا وایستادیم خوراکی خوردیم و رفته رفته یخم با دوستاش آب
شد بچه های خوبی بودن. خوش گذشت. راهش و منظره هایی که دیدم فوق العاده بودن. یه پیرمردی
رد میشد بهمون بلیط تاتر و استخر داد. ایران رو به خاطر همین حرف های صمیمی با
غریبه های مهربونش دوست دارم. بلیط ها موند دست بچه ها من که وقت رفتنش رو نداشتم.
یه عده از دوستاشونم رفته بودن دارآباد که سوژه ی صحبت ما شده بود دارآباد چون
محمد از وقتی فهمید یه بنده خدایی دارآباده هی میگفت بریم دارآباد. توی راه یه گروه
پیرمرد پیرزن دیدیم که داشتن آواز میخوندن و میومدن میخوندن بیا بریم به مزار ملا ممد جان
صداشونم عالی بود پشت سرشونم چند تا الاغ به صورت اتفاقی داشتن میومدن. خیلی جو
قشنگی بود به خیال خودم داشتم فیلم میگرفتم ولی بعد که رفتن دیدم نگرفت! روی کوه
یه جا برف و بوران شدیدی شد تمام استخونام میلرزید. یه کمی بالا تو ایستگاه 4
نشستیم و چایی اینا خوردیم و عکس انداختیم و اومدیم پایین. موقع برگشتن فشاری که
به زانوهام میومد اذیتم میکرد. اول رفتیم خونه ی ویدا اینا. از تاکسی که پیاده
شدیم خیلی داغون بودیم با کفش های گلی و قیافه خسته و شلوار گلی (یه جا خوردم
زمین) ... تو یه ماشین خوشگل دو تا پسر خوشتیپ و خیلی مرتب بودن که تیپشون آماده
مهمونی رفتن بود. یه گیری دادن و رفتن. من واسه خنده به ویدا گفتم خیلی آقایی کردن
مرام کشمون کردن با این تیپ ضایعمون بهمون
گیر دادن کلی الکی خندیدیم. یه کم خونه ی ویدا اینا نشستیم و بعد رفتیم خونه ی ما
دلارام زنگ زد و من فهمیدم که گند زدم و تاریخ برگشتم رو اشتباه به دلارام گفتم
اون سه روز زودتر از من برگشت هند. آماده شدیم رفتیم خونه ی بابابزرگ. و ویدا رو
رسوندیم و باهاش خداحافظی کردم دیگه ندیدمش تا ایران بودم. برگشت اراک همون شب. شنبه صبح رفتم
بانک مامان و داداش رفته بودن شناسنامه یادشون رفته بود و بعدش رفتم صبا رو دیدم
سر ناهید باهم قرار گذاشته بودیم تا تجریش پیاده رفتیم و حرف زدیم و یکی دو جا هم
نشستیم. تو پارک باغ فردوس نشسته بودیم که یه پسره اومد بهم گفت من عکاسی میخونم و
مدلم میشی عکس هایی که ازت میگیرم رو به خودت هم میدم اگه بری بیرون بگیری 1 تومن
میشه و ... گفتم نه مرسی. همینم مونده برم مدل شم! همه چیش یه طرف ری اکشن پدر
گرامی هم یه طرف! صبا بهم یه عروسک خوشگل داد. تو تجریش چرخیدیم و بعد نهار رفتیم
هیوا نیما دوستشم اومد. با هم یه کمی حرفشون شده بود من در نقش نفر سوم باید
میگفتم کجا حق با کیه. منم که مهربون و با گذشت بعد از اینکه نیما رفت کلی نصیحتش
کردم که مهربونتر باش و پسر خوبیه. که خدا رو شکر شبش خبر اومد که نصیحتات کارساز
بوده! یکی دو ساعت بعد امین اومد تندیس و منم زنگ زدم محمد بیاد (بنده خدا کل
روزای ایرانش رو یا تو خونه بود یا سرما خورده بود هر چی بهش میگفتم با دوستات برو
بیرون نمیرفت) تا محمد بیاد تو تندیس گشتیم و برادر خواهرای گ ش ت هم بودن اونجا و من با وجود پالتویی که
کوتاه نبود و تیپی که خدایی متین بود بازم ازشون میترسیدم صبا هم بدتر از من. محمد
اومد رفتیم دربند قلیون و جیگر. تو اون سرما این ظرف های زغالی که میارن میذارن رو تخت ها حکم بهشت رو داره. صبا رو
پارک وی پیاده کردیم و امین بنده خدا زحمت کشید ما رو رسوند خونه. شب مهمون داشتیم
آقای ح اینا خونمون بودن. اولاش اعصابم خورد بود با احسان حرفم شده بود ولی بعدش
درست شدم. یکشنبه رفتم وزارت علوم دنبال کار
احسان. از این صف یه اون صف و از این اتاق به اون اتاق روانی شدم تا کار بالاخره
انجام شد اونم به حسن وجود یکی که اتفاقا اونم هند و تو دانشگاه خودم درس میخوند
ولی من نمیشناختمش و کارش مثل من بود یه پسر درشت هیکلی بود که تو صف های درهم
خودشو میرسوند جلو و کاغذ من رو هم میداد با کاغذ خودش تو هر مرحله. اون روز
فهمیدم چقدر بی عرضه ام و تو ایران حقم رو خواهند خورد اگه روزی برگردم. توی صف هر
کی میومد جلوم جیکم در نمیومد. یه جا یه آقایی گفت برو جلو گفتم باید مردم رو هل
بدم گفت زورت نمیرسه گفتم زورم میرسه روم نمیشه! یه وضعی بود! یه دختره هم که خیلی
سر و زبون دار بود نحوه صدا کردن من رو دید وقتی به آقاهه میخواستم بگم برگه من چی
شد گفت تو اینجوری جواب نمیگیری صداتو ببر بالااااا! خلاصه روز عبرت انگیز سخت و
خسته کننده ای بود. تو تاکسی کنارم یکی از اون بچه هایی بود که از صبح دیده بودیم
همو تو صف گفت کجایی گفتم هند اون کانادا بود پرسیدم شهریه معماری چند فوق گفت
9000 دلار و من حیران شدم که وقتی کانادا 9 تاست هند برای چی باید 6000 دلار بگیره
و بعدم هر جا میگی هند درس خوندم آدم های نادان قیافه کج و کوله کنند خیلی دلم
سوخت که چرا بعد از لیسانس کشور محل تحصیلم رو عوض نکردم. اومدم خونه از خستگی
داشتم تلف میشدم. شب خونه ی عمو قدرت شام دعوت
بودیم. نیلوفرم بود. با هم حرف زدیم از کارش گفت و ... شب که اومدم خونه عین جنازه
خوابیدم. البته هر شب سفر رو من با خستگی مفرط پا به تخت میذاشتم . دوشنبه نامه احسان رو با پیک فرستادم برا مجتبی
که برسونه دست مامانش اینا. عصرش پونک با نفیسه و یاسمن قرار گذاشتم. رفتیم تیراژه
تو یه کافی شاپ نشستیم و حرف زدیم و هر کس از خودش گفت نفیسه از دانشگاهش و بچه
هاشون گفت. بعدم رفتیم سرزمین عجایب. ماشین بازیش عشق منه اوج هیجانه. اونجا پر از
بچه های فسقلی بود ما سه تا هم با اعتماد به نفس واسه خودمون میچرخیدیم. کلی پول
الکی خرج شد بازی کردیم و باختیم و هیچی عایدمون نشد! فقط ماشین بازیش چسبید.
برگشتیم یاسی رفت خونه منم با نفیسه یه کم تو تجریش گشتیم و بعد رفتیم خونه (دیگه
خودم حالم به هم میخوره از بس نوشتم رفتم تجریش!!! نذر هر روزم بود انگار) سه شنبه
صبح وقتی رفتم بیرون یه برف قشنگی رو درخت ها و خیابون نشسته بود که نا خداگاه دست
به دوربین بودم همش. با زندایی پونک قرار
داشتیم که بریم استخر خرم شاد. استخر یکی از مکان های مورد علاقه ی من برای تفریح استخر.
پا میذارم تو آب روحم آرامش میگیره. یه مه سرد داشت که تا حالا نرفته بودم.
استخرشم خوب بود. تو روز برفی استخر رفتن برام تجربه ی جدیدی بود! تو حوضچه آب یخ
پریدن یکی از پرهیجان ترین کارهاست برای من! نهار خوردیم و شنا کردیم و برگشتیم.
زندایی رفت خونه. منم رفتم پونک بوستان برای احسان شال و انگشتر خریدم و رفتم خونه
تند تند وسایل جمع کردیم شب ساعت 8:30 پرواز داشتیم برای مشهد. یه ساعت تو راه
بودیم. من دو بار مشهد رفته بودم یه بار 5 سالگیم یه بارم 10 سالگیم. تصویر مشخصی
نداشتم از شهر. از فرودگاه تا هتل خیابون ها رو با دقت دیدم شهر قشنگی بود. هتل هم
که خیلی خوب بود تر و تمیز و از اون بهتر غذاهاش بود که از خوشمزه ترین غذاهایی
بود که خورده بودم! چهارشنبه صبح رفتیم مقبره فردوسی و موزه کنارش و قبر اخوان
ثالث و هارونیه و بعد برگشتیم هتل شب رفتیم الماس شرق که من خیلی خوشم اومد ازش.
یه کیف خریدم برا خودم و کمربند و پولیور برای احسان. الماس شرق در حد فینیکس قشنگ
بود به نظرم. تهران با همه ی کمالاتش مال های خوبی نداره تندیس میلاد نور بوستان و
اینا خیلی خوب نیستن. هایپر هم بدک نیست. پنجشنبه صبح رفتیم حرم. موقع اذان ظهر
اونجا بودیم نماز خوندم کناریم یه خانوم پاکستانی بود من هر جا میرم باید هندی پاکی
ببینم. خواستم بپرسم نماز شکسته جماعت چه جوریه دیدم فارسی بلد نیست انگلیسیش ولی
خوب بود. گفت از تهران اومدی گفتم آره یه نگاهی انداخت و گفت موقع نماز باید موهات
تو باشه! (منم سعیم رو کرده بودم بذارمش تو) من مبهوت این امر به معروف های شیرین
بودم. یه کمیم سعی کردم نزدیک ضریح شم دیدم بی فایده است و باید ادب رو زیر پا
گذاشت و هل داد. از همون دور یه دعایی کردم و یه دعا هم کردم برای بالا رفتن سطح
فرهنگ تو همه ی قشر های ایرانی. البته همیشه باید جانب انصاف رو رعایت کرد از همون
خانوم های مسول حرم هم بودن کسایی که اگه خواسته ای هم داشتن (که چادرت رو تو
زنونه!! بنداز سرت و ...) مودبانه و در کمال مهربونی میگفتن جوری که مرامی آدم دوست
داشت به حرفشون گوش بده. ولی بعضی جاهای ایران رو دیدن و فکر کردن که مردم ایران
خیلی از مردم هند با فرهنگ ترن اشتباهیست بس بزرگ. نحوه ی هل دادنشون له شدن پیرزن
پییییر و بچه 2 ساله تو دست و پا همه صحنه های تلخیه که نشون میده کسی حاضر سلامت
بچه اش رو به خطر بیندازه و چه بد اگه این وسط نفس دعا فراموش شه کلا. بعد از حرم
رفتیم مقبره نادر شاه و موزه اش و سر قبر اولین خلبان ایرانی. دم در با مجسمه
نادر عکس انداختیم با لباس مخصوص و زره و کلاه خود. یه عکسم انداختیم با محمد که
مثلا داریم جنگ میکنیم جالب شد! عصرش رفتیم پروما اونجا هم پاساژ جالبی بود. موقع
برگشتن راننده تاکسی یه پسر جوونی بود که تو حال خودش بود بهش نمیومد راننده باشه
قطعا تحصیل کرده بود هر چند بیشتر راننده ها تحصیل کرده اند و فاز آهنگ هاشم جالب
بود عاشق آهنگ هایی که میذاشت و صدای خواننده شدم. جمعه صبح برگشتیم تهران. تا ظهر
خوابیدم. شب همه ی دایی و خاله ها و بابابزرگ رفتیم رستوران مهمون دایی بودیم. اون شب محمد و
بابا خیلی سرما خورده بودن . تو ماشین با محمد بیچاره دعوام شد! بعد از شام رفتیم
دکتر و بعدم رفتیم از عمه ی فهیمه کادویی که مامان احسان برای شب یلدام گرفته بود
و پول های احسان رو که باید براش میبردیم رو گرفتم. شنبه صبح رفتیم بانک شهرک
خروجیمو دادم و و بعدم رفتیم مرکز بهدا شت جواب آزمایشامونو گرفتیم و بردیم به دکتر
نشون دادیم مال منو گفت مشکلی نداره و خیلییییی هم آدم خوش اخلاقی بود رفتار خوبش
تا شب خوشحالم نگه داشت. عصرش با بابا جلو پمپ بنزین قرار گذاشتم رفتیم بانک! و
بعد رفتم خونه نهار خوردم و فوری آماده شدم با مامان ساعت 4 تو مترو قرار داشتم که
بریم خرید طبق معمول اومدیم تجریش و برا دوستام یه کم سوغاتی گرفتم و بعدم اومدیم
خونه. شب عمو نعمت اینا اومدن خونمون. خریدامو نشون زن عموم دادم. خیلی به ندرت
میان خونمون و بیشتر ما بهشون سر میزنیم واسه همین خیلی خوشحال شدم اومدن. یکشنبه
با سارا تو تجریش قرار گذاشتیم رفتیم طبقه ی آخر قاۀم تو یه کافی شاپی نشستیم. از
حرف زدن باهاش لذت بردم. دوست داشتم میشد بیشتر ببینمش ولی حیف که روزهای آخر بود.
هم صحبت خوب و فهمیده ایه و حرف زدن باهاش خوشحالم میکنه. دوست داشتم که دوستی
فضای مجازی به دنیای حقیقی کشیده شد. بعد با مامان رفتیم برام یه دستبند گرفت. و
وقتیم مامان رفت زنگ زدم به ریحانه که ببینمش سر کلاس بود و فرداش هم نشد که
ببینمش. یه کم تنهایی تو تجریش چرخیدم و عکس گرفتم از بازار و رفتم امامزاده صالح
و بعدم یکی از بچه های هند رو باهاش قرار گذاشتم و دیدمش. اون روز بابابزرگ خونمون
بود رفتم خونه دیدم محمد خوابیده و بابابزرگم داره تلویزیون میبینه یه کم پیشش
نشستم و گفت اگه خسته ای برو بخواب منم رفتم خوابیدم شب خاله سوده اینا اومدن
خونمون. من از خواب بیدار شدم دیدم مهمون داریم. یه کم نشستن و سارای رو بهونه
کردن که شب باید زود بخوابه بعد به سارای میگم تو بری خونه میخوابی میخنده به خالم
میگم چرا اینو بهونه میکنی! شب با بابا اینا رفتیم شهروند خرید برای برگشتن ما.
دوشنبه رو هم که مامان مرخصی گرفته بود رفتیم بازار و ولیعصر برای محمد و احسان
کفش گرفتیم و دوباره فروشنده خوش برخورد و ساختن خاطره خوب تو ذهن من! برای دوست هندیم و پریا هم یه چیزی گرفتم و خسته و داغون اومدیم
خونه. شب بابابزرگ و دایی اومدن بهمون سر زدن و منم تلفن به دست مشغول خداحافظی از
فامیل و دوستام و همه ی کسایی که دیده بودم و باهاشون حرف زده بودم و نشده بود
ببینمشون اونایی رو که تهران نبودن و ... بودم. دوش گرفتم و تا لحظات آخر همراه با جمع
کردن وسایل تا نصف شب با ویدا تلفن حرف زدم. اون شب رو کلا نخوابیدم و ساعت 3 اینا
راه افتادیم به سمت فرودگاه. از خونه که اومدیم بیرون یاد رییس دانشکده مون افتادم
که بهم گفته بود خاک ایران رو برام بیار همه گفتن همون خاک هند رو بده بهش ولی دلم
نمیومد نامردی کنم به کسی که اینقدر با احساس از ایران یاد کرده. رفتم تو باغچه
پیاده رو کوچه به مامان گفتم دم در وایسته به بابا و محمد نگفتم کجا میرم چون غر
میزدن ساعت 3 نصف شب رفتم تو کوچه با کیسه چنگ زدم تو خاک ها و یه مشت ورداشتم براش.
تو فرودگاه بارمون 20 کیلو اضافه بود! همشم خوراکی بود نصفش رو پس دادیم به مامان
اینا بقیه اش رو هم که نمیشد ازشون گذشت رو جا دادیم تو ساک دستی ها. با مامان و
بابا خداحافظی کردیم و از اینجا به بعد نفله شدیم. من از شدت خستگی و بی خوابی
نابود بودم. بار تو دستمون هم اونقدر سنگین بود که حد نداشت! تو هواپیما کنارم یه
خانوم بود که بچش تو هند درس میخوند و اولین بارش بود داشت میومد. تمام راه سفر رو
خواب بودم. تو هواپیما سرد بود. خوشبختانه با وجود تکون ها هواپیما نشست ما به
همین راضیم به خدا! پریروز صبح * با ویدا جلوی پارک تو بوستان قرار گذاشتم رفتیم ده ونک. هر چی
دنبال اون قطار متروکه ای که تو عکس دیده بودم گشتم پیداش نکردم ولی کلی منظره های
فوق العاده دیدم. کوچه های باریک و درخت های بی برگ پاییزی و مردم سنتی محله. از
چند نفری سراغ اون قطار رو گرفتیم کسی نمیدونست کجاست. یکی از اون آدما یه پیرمرد
خیلی خوش برخوردی بود. جاهای دیدنی محله رو معرفی کرد. اول رفتیم تو یه کوچه که
فوق العاده بود و عکسم انداختم. یه سوراخی بود تو دیوار که به یه خونه باز میشد
دوربین رو گرفتم توش و یه عکس انداختم تو اون لحظه قشنگ حس میکردم اتفاقی شبیه
فیلم ها که توش یکی دستش رو میکنه یه جا و از اونور دستشو میگیرن و میکشن تو خفتش
میکنن قرار رخ بده. ولی چه کنم که کنجکاوم و پر از شور جوانی و دلی گاه بی باک.
همونجور که تو کوچه ها قدم میزدیم اذان شد صدای اذان تو کوچه های تهران حس خیلییی
خوبی میده بهم. رفتیم یه پارک خیلی قشنگی و کلی عکس پاییزی انداختیم. گوشه ای از
بهشت خدا بود روی زمین پر از درخت و برگ هایی که زمین رو پوشونده بودن. عین خود حس
پاییز بود. یه پسر بچه ای با باباش و دوستش رد شدن از کنارمون و پسر بچه شروع کرد
به کیو کیو و تفنگ بازی منم بهش به شوخی شلیک کردم. تهران رو به خاطر همه ی صمیمیت
های بی دلیلی که بین من و آدماش پیش میاد دوست دارم. رفتیم بالاتر از پارک یه باغی
بود که درش باز بود و یه ماشین از توش اومد بیرون. اول فکر کردیم مثل باغ پایینی
ملک شخصی نیست. ولی ماشین که اومد بیرون شک کردیم. اومدم جلوتر توی باغ رو دیدم از
شدت زیباییش محو بودم. یه راه طولانی بود و اطرافش پر درخت و بوته و کاج های بلند.
عکس انداختم دم در توی باغ روی پله ی کنار در. مردد بودیم که بریم تو یا نه به
ویدا گفتم عین این فیلم ها میشه که ما میریم تو و پشت سرمون در رو یکی میبنده و
بعدم فاتحه مع صلوات و حلوا و اینا. تو چشم های ویدا میخوندم که حس بدی داره و
نمیخواد بریم. ولی مثل اون غاری که تو مراغه نشد برم تا تهش و هنوزم کنجکاوم بدونم
ادامه اش چی بود ترسیدم اینم بشه حکایت همون. این چیزها برای منی که دایم اینجا
نیستم به قیمت یک سال صبر توام با حسرت و کنجکاوی تموم میشه. رفتیم تا ته باغ با پر از ترس! چون اون ماشین
شاسی بلندی که اومد بیرون گواه کامل شخصی بودن ملک بود و در طاق باز دلیلی بر
مشکوک بودن ماجرا. با دلهره و شادی از اینکه پی خواسته ام میرفتم رفتم تا ته باغ
دیدم یه سری آدم بیرونن و ماشین و خونه و ایناست. برگشتیم. از این باغ رفتیم بیرون
و به سمت راه برگشت بودیم. داشتیم آهنگ گوش میدادیم و من حسی داشتم شبیه به اینکه
تمام نعمت های خدا رو سرم آوار شده باشه! از خوشی و حس های خوبی که داشتم تو عالم
دیگه ای بودم و با تکرار اینکه حس خوبی دارم به ویدا و اون به من خوشحال تر هم
میشدم. از اینکه ذهنم خالی از درس و استرس بود و همش خوشی بود و اون لحظه راضی
بودم. من تو این شهر شادم جوونم پر از شورم خوشبختم. اینجا انگار عاشقم شاعرم
فیلسوفم! شاید اونقدرها هم نخندم ولی پر از نشاط درونم. وقتی میرم حتی اگه هر روزم پر از خنده
باشه ولی ته دلم دلمرده ام! صد افسوس که دهن بینم و وقتی همه میگن اینجا بده و تو
نمیفهمی منم فکر میکنم بده و به فکر میوفتم که بعد درسم هم برنگردم. میدونم این
دوراهی ذهن همه ی هموطن هامه. همینجور که میرفتیم یه دری دیدم. بعضی وقت ها سر
نترس پیدا میکنم و صد البته احمق! ویدا هی میگفت نرو چند قدم عقب تر از من بود من
به شوق پیدا کردن اون قطار سرک میکشیدم همه جا ایندفعه رسما و بدون تعارف بگم به
معنی واقعی کلمه ترسیده بودم. با دست و دل ترسان رفتم در رو هل دادم یه در فلزی
رنگ ریخته بود که تجمع اکیپ معتاد خورش پشت در بدجوری ملس بود! در رو که هل دادم
یه طرف دیدن پشت درم یه طرف گفتم الانه که یه عالمه آدم جمع باشن تو کوچه ام کسی
نبود جز نگهبان پارک که وقتی این حرکت منو دید پا شده بود وایستاده بود و شده بود
قوت قلب من. پشت در هیچی نبود یه زمین خرابه بود. زود در رو ول کردم و اومدیم تو
کوچه. از جلو مغازه ها رد شدیم و کلوچه دیدم هوس کردم با شیرقهوه خریدیم و خوردیم.
اومدیم زیر پل جلوی ایستگاه بی آر تی با ویدا تصمیم گرفتیم بریم یه خانه سالمندان
از وقتی هند بودم دلم میخواست یه خانه سالمندان رو ببینم این سری. فقط به خاطر اون
ویدیوی یوتیوب و گریه ی اون مادر! زنگ زدیم 118 آدرس یه خانه سالمندان رو تو سعادت
آباد گرفتیم. خدا رو شکر نزدیک بود و تاکسی و اتوبوس خورش فوق العاده عالی. سوار
اتوبوس که شدیم زیر پل مدیریت از شیشه ی اتوبوس یه دختر شیک پوشی رو دیدم که داشت
یه مجله میخوند از لای دستاش دیدم کدوم مجله است. با توجه به اینکه بارها سعی کردم
بخونمش و هم وقت نشده و هم بار سنگین ادبیاتش و مطالبش همتی میخواد که آدم بره
سمتش تو دلم اون دختر و همه ی کسایی که نمیذارن فرهنگ مطالعه و آموختن (نه از نوع
صرفا آکادمیکش) از بین بره رو ستودم. رفتیم آدرس رو پیدا کردیم و با کلی تمرین
اینکه چی بگیم و چه جوری بگیم و خجالت از اولین تجربه ی بازدید از خانه ی سالمندان
رفتیم تو. قبلش کلی تو راه به اینکه همسن و سالامون کجا میرن و ما کجا خندیدیم. به
اینکه همه میرن دور دور تو جردن و ایران زمین و شماره بازی و ما افتادیم در به در
دنبال یه خانه سالمندان تو شهر خندیدیم. داشتیم به اینکه اگه فرض محال اتو بزنیم
(که خداییم نه من اهلشم نه ویدا) مثلا طرف میگه کجا میری میگیم خانه سالمندان و
طرف ما رو میبره امین آباد تحویل میده فکر میکردیم و میخندیدیم. رفتیم تو به
خانومه گفتیم میخوایم ببینیم گفت خجالت نکشید و برید ببینیدشون. یه خانومیم که فکر
کرد اومدیم ببینیم چه جوریه که کسیو بیاریم شروع کرد به توضیح دادن اون یکی بهش
گفت نه اومدن سالمندا رو ببینن. تجربه ی جدیدی بود ولی بهای این تجربه تلخ بود. با
دیدن همون اولین آدما کلی دلم گرفت تجسم پیری خودم و کوتاهی عمر و گذر سریعش
ناراحتم کرد. به قول ویدا چقدر فاز جوونی فرق داره همه به فکر مهمونی و شادی و
دوست پسر و ازدواج و درس و کارند ولی تو پیری. کاش میشد اونایی که دوستشون دارم تا
همیشه جوون بمونن. کاش مریضی و پیری و ناتوانی و از همه بدتر نبودن عزیزانم رو هیچ
وقت تجربه نکنم. کاش میشد فهمید که به کجا میروم آخر! هر چی بزرگ تر میشم بیشتر
تو زندگی غرق میشم راسته که میگن مرگ خواب
عمیقیه که تو بی خوابی زندگی سراغمون میاد. بعضی هاشون اونقدر پیر بودن که عین یه
تیکه گوشت بی حس رو تخت بودن تجسم ذهنی من آدم های سرحال تری بود. وقتی ویدا گفت
دلم گرفت گفتم اینا در مقایسه با مریض های بیمارستان و سرطانی ها که دررررد میکشن
خوشبختن. نمیدونم واسه قانع کردن دل خودم گفتم یا نه وقتی دردهای بزرگ تر هستن آدم
یادش میره که درد های کوچیکتر هم دردن! یاد صحنه هایی بودم که تا به این سن از
بیمارستان و ناله ی یه مریض و حال مامانبزرگ دیدم و شنیدم و به نظرم آرامش خوابشون
نعمتی بود. هر چند ناله هم شنیدم که صداش از تو دستشویی میومد نمیدونم از درد جسمی
بود یا روحی. ازشون پرسیدیم چند نفر سالمندن و رفتیم بیرون. به ویدا گفتم بیا گل
بگیریم. با حالی گرفته رفتیم تا گل فروشی پیدا کردیم. مامان زنگ زد که زود برگرد و
مهمون داریم. منم درگیر چیزی که تو سرم بود رفتیم تو گل فروشی. یه آقای خوش
برخوردی بود باید 30 تا شاخه گل میخریدیم. رز شاخه ای 3 تومن بود و 30 تاش زیاد
میشد هر دومونم حدود 20 تومن داشتیم نفری. یه گلی رو گرفتیم که 30 تاش شد 18 تومن.
آقاهه چند تام اشانتیون داد که اگه کم اومد بدیم. آخه اولش پرسید واسه چی میخواین.
دوباره برگشتیم دم در گل ها رو مرتب کردیم و رفتیم تو بر خلاف دفعه ی قبل که
نمیدونستیم چی بگیم اینبار گل بهونه ای بود برای حرف زدن. بعضی هاشون عصبی بودن
بیشتر تو پیر مردها دو سه تاشون. بعضی هاشون کم حرف و افسرده. یکی از پیرزن ها عین
دیوونه ها با خودش رو به پنجره حرف میزد ترکی هم حرف میزد با نیمچه ترکی بلد بودنم
باهاش حرف زدم ولی جواب نمیداد محو بود تو صورتم و فقط نگاه میکرد. یه پیرزنی بود
که گلش رو گذاشت تو آب و بهم گفت شیشه ام رو آب کن رفتم تو دستشویی متاسفانه صحنه
ی کثیف توالت فرنگی و بوی بد رو دیدم و حس کردم. تازه خوبه خصوصی بود وای به حال
دولتیش. برگشتم و دادم بهش. دو تا پیرزن داشتن با هم انار میخوردن خیلی ناز بودن
اینا سر حالاشون بودن. تو یه اتاق دیگه ام یکی دراز کشیده بود داشت واسه اون یکی
آواز میخوند. بین پیرمرد ها هم دو نفر داشتن تخته بازی میکردن. یکیشون فوق العاده
با شخصیت بود طوری که گفتم نکنه ناراحت شه ولی گل سمبل عشق نه چیزی مادی که به کسی
بر بخوره. دعای خیرشون خیلی خوشحالم میکرد. راسته که میگن آدم خودش محتاج کار خیر.
این من بودم که شاد شدم نه اونا. یه پیرمردی بود سری اول که رفتیم خیلی گرم گرفت
ولی سری دوم ناراحت به نظر میرسید. با اینکه آدم اجتماعیم ولی روم نشد بشینم
باهاشون حرف بزنم از بچه هاشون بپرسم و ببینم چه آرزوهایی دارن تا شاید بتونم گوشه
ایش رو بر آورده کنم کسی رو که میخوان رو پیدا کنم یا ... ولی حرف زدن باهاشون و
بی پروا پرسیدن ها شاید افسرده ترشون کنه و بیشتر تو فکر برن اونوقت من میمونم و
عذاب وجدان. دلم میخواست باهاشون دوست میشدم و ایران میبودم تا هر هفته یا هر ماه
میدیدمشون. وای که اگه من ایران بودم... وقتی برگشتم خونه دم در تو کوچه یکی رو
دیدم که حس کردم از دوستای مامانه بدو بدو اومدم بالا. از تو کمد لباس قرمزمو بر
داشتم و کشیدم رو تنم موهامو باز کردم و زنگ خورد و اولین مهمون مامان که یکی از
دوستای مدرسه اش بود اومد و بعد از اونم بقیه 3 تا از دوستاش اومدن دو تاشون با
دختراشون اومده بود از نفیسه خوشم اومد مینو هم دختر گلی بود. قرار بود ویدا بیاد
ولی جای دیگه ام تولد دعوت بود نظرش عوض شد و رفت تولد. دیدن دوستای مامان هم جالب
بود. نفیسه از من 5 سال بزرگتر بود و 26 سالش بود مینو هم 16 سالش بود. وقتی رفتن
با مامان تصمیم گرفتیم دوستای منو فرداش دعوت کنیم منم تند تند زنگ زدم به بچه ها
و در همون حین هم آماده شدم شام خونه ی بابابزرگ دعوت بودیم. صادق و لیلی و خاله
زری هم بودن. دیدن جمع فامیل و بچه ها رو دوست دارم دیروز دوستامو دعوت کرده بودم خونمون. نسترن و ندا و ملیکا و المیرا و الهه و
ویدا و نیلوفر بودن. خیلی خوش گذشت. نیلوفر رو بعد از سالها میدیدم. خیلی ها هم
نتوستن بیان آناهیتا یاسمن نفیسه سایه سپیده بنفشه سارا و خیلی ها هم جواب ندادن
نوشین غزل یه نیلوفر دیگه. رقصیدیم و من تازه فهمیدم که نسترن خیلیییی قشنگ
میرقصه. برام یه عطر خوشبو گرفته بودن همگی. ویدام برام یه کفش خوشگل گرفته بود.
نیلوفرم شکلات. وقتی اومدن و رفتن خیلی دلم گرفت که هندم و هیچ خبری از مهمونی و
دوست بازی تو جمعیت زیاد نیست. یه زمانی معنی غربت رو نمی فهمیدم ولی واقعا خارج
از ایران بودن یعنی غربت. تازه وقتی رفتن فهمیدم من گیج یادم رفت از مهمونام درست
پذیرایی کنم میوه ها رو یادم رفت بیارم. وقتیم یادم افتاد که من و نیلوفر بودیم.
عقلم نرسید حتی به نیلوفر تعارف کنم. خلاصه خیلی ناراحت شدم. اینقدر درگیر رقص و حرف
زدن و عکس انداختن و عکس ها رو دادن به همه بودم که حواسم نبود. دیشب محمد اومد.
خیلی وقت بود باهم اینجا نبودیم. رفتیم خونه ی بابابزرگ اینا شام دعوت بودیم. همه
بودن صادق و سجاد و خاله ها و دایی ها. من عاشق تارا شدم یه بچه ی پرشور و باحال و
پسر مآب که آینده اش قطعا میشه مثل المیرا! از نظر ظاهری هم بی تشابه نیستن. خلاصه
روز شادی بود. چهارشنبه صبح با مامان رفتیم آرایشگاه. موقع رفتن به تجریش همون راننده خوش
مشربه خورد بهمون. دوباره خوشحال بود و میخندوندمون. جلو کنار راننده یه پسر
افغانی بود بهش میگفت چند تا مادرزن داری این بنده خدا هم میگفت من 17 سالمه زن
ندارم و خلاصه هی باهاش شوخی میکرد. داشت میرفت گوشی بخره بهش میگفتیم سرتو کلاه
نذارن میگفت من خودم کلاه بردارم و... نمیدونم چرا افغانی ها به نظرم آدم های خوبی
میان. ملت ستم دیده اند. میگفت میخوام 6 ماه دیگه کار کنم و برگردم افغانستان 6
سال دیگه از درسم مونده 10 سالشو خوندم. منظورش با لیسانس 6 سال بود. به راننده
گفتم چند روز پیش ها باهاتون اومدم تا توچال آروم بودید حرفی از زن و مادر زنتون
نزدید گفت عصرها خسته میشم دیدید پکرم حال مادرزنمو بپرسید. هر روزی که صبح رو با
سوار شدن به تاکسیش شروع میکنم چند ساعتی خوشحالم. خدا خیرش بده. رفتیم آرایشگاه
مامان موهاشو کوتاه کرد منم مش و هایلایت. آرایشگر با اخلاق خوبش قانون کلی بد
اخلاقی و مغرور بودن آرایشگرها رو نقض کرد. وقتی موهامو خشک کرد و سشوار کشید یه ذره خوشم نیومد خیلی طلایی
شده بود من مات و دودی میخواستم. رفتم بیرون. مامان رفت دانشگاه و منم اومدم
برگردم آرایشگاه که بهش بگم رنگشو خیلی دوست ندارم آخه خودش گفت برگرد اگه دوست
نداشتی یه بار برات مجانی رنگ ساچ میکنم. تو میدون تجریش یه ماشین گ ت بود من احمق هم به صورت غیر ارادی تا دیدمشون
موهامو کردم تو. اینم دور ورش داشت اومد سمتم گفت خااانوم گفتم بله گفت موهاتو بکن
تو. گفتم باشه و رفتم. گفت وایستا تو که خودت ما رو میبینی موهاتو میکنی تو همیشه
بذارش تو گفتم باشه و رفتم. آخه واقعا حوصله ای دارن من اونقدر عجله داشتم که به
تنها چیزی که فکر نمیکردم بیرون بودن موهام بود! برگشتم آرایشگاه یه رنگ دودی زد
روش به نظرم الان از اون طلایی شیک تر ولی یه ایرادی داره اونم اینه که حالا دیگه
خیلی معلوم نیست این رنگ رو زمینه رنگ موهام! انگار پولمو ریختم سطل آشغال یه کم
عذاب وجدان دارم! چون اونقدری معلوم نیست! ولی عیب نداره تجربه است تا حالا همیشه
موهام رنگ داشت فقط هایلایت و مش رو تجربه نکرده بودم. اون شب ویدا از اراک اومد
قرار بود شب برم پیشش اونجا بخوابم بعد از اینکه از شب نشینی خونه ی یکی از دوستای
بابا برگشتیم. اینقدر دیر کردیم که ویدا خوابیده بود و نرفتم. سه شنبه صبح رفتم بیمارستان پیش بابابزرگ پروستاتش رو عمل کرده. همیشه از بیمارستان
رفتن بدم میاد چون صحنه های تلخی که توش میبینم تو ذهنم بدجوری هک میشه. دم در دو
تا آقا داشتن با موبایل حرف میزدن و گریه میکردن. دیدن این اشک ها با اشک های دیگه
فرق داره چون آدم میدونه مشکل طرف دیگه حل نمیشه. خیلی مظلومانه گریه میکرد دو
ثانیه بیشتر وایستاده بودم منم میشستم و باهاشون گریه میکردم! اومدم تو آقاهه دم
در گفت کارت همراهت رو نشون بده. منم دفعه اولم بود به عنوان همراه مریض میرفتم
بیمارستان گفتم کارت همراه؟ کارت میخواد. با یه لحن خاص که مخصوص ایرانی های بی
اعصاب گفت خیلی واضح دارم میگم! به اون همه دک و پز و تیپ مسولان بیمارستان و
کراوات های مرتب نمیومد این بی اعصابی. شاید فکر کرده دارم سر کارش میذارم. زنگ
زدم به دایی زندایی جواب داد گفت دایی یادش رفته کارت رو بذاره برات شب قبل دایی
اونجا بود. آقاهه وقتی دید دارم زنگ میزنم با یه لحن مهربونی گفت آره زنگ بزن بپرس
و داشت از سر خوش اخلاقی وارد میشد به جبران اون نیمچه بد اخلاقیش. بهش گفتم کارت
رو بردن زنگ بزنید بپرسید اتاق 309 همراه نداره. گفت باشه برو. رفتم بالا 4 تا
مریض تو اتاق بودن نمیدونم چرا من معاشرتی بازم خجالت کشیدم وقتی وارد شدم و به
هیشکی سلام نکردم و مستقیم رفتم بالاسر بابابزرگ و حال و احوال. تخت رو به روی
بابابزرگ یه پسر سی و خورده ای ساله بود که حالش خوب بود تقریبا و نشسته بود رو
تختش و داشت با مریض تخت کناری بابابزرگ که اونم خدا رو شکر حالش خوب بود حرف
میزدن. اون یکی تختم یه پسر جوون و خوش تیپی بود که خواب بود. خدا رو شکر هیشکی
حالش خیلی بد نبود. همراه تخت بغلی خانومش بود و اون دو تای دیگه ام مادراشون
بودن. تو اون چند ساعتی که اونجا بودم 10 باری تلفن زنگ خورد همشم با ما کار
داشتن. اول صبح من زنگ زدم زندایی شماره خاله زری رو بگیرم بابابزرگ میخواست باهاش
حرف بزنه. دیدم زندایی خواب آلو میگه الو از خجالت داشتم آب میشدم چون یه ربع
قبلشم سر کارت بهش زنگ زده بودم شب قبلش هم واسه هماهنگی اینکه من میرم بهش زنگ
زده بودم و گفت دراز کشیده بودم. خاله ها و زندایی و سجاد و ... خلاصه همه زنگ زدن
تو اون چند ساعت. علت مریضی هر کدومشون تو گذر زمان روشن شد برام. تخت رو به رویی گلاب
به روتون مشکلش یبوثت بود که خدا رو شکر حل شده بود. تخت بغلیش تیروییدش مشکل
داشته و عمل کرده بود تمام گردنش جای بخیه بود. کناری بابابزرگم قرار بود فرداش
فتخشو عمل کنه. خود بابابزرگم خدا رو شکر حالش خوب بود. بابابزرگ داشت با مامان
یکی از مریض ها حرف میزد میگفت نوه ام اومده منو ببینه همش دارم سرفه میکنم. اونم
میگفت عیب نداره. بابابزرگ گفت آخه این اینجا نیست کم میبینمش میره تو هند پونا
دانشجو. خانومه گفت بگم بد به حالت گفتم بگو. شروع کرد از سفر هندش گفت و از کثیفی
ها و ... دیگه با اینکه هند کثیفه ولی اینم جو گرفته بودتش دیگه داشت از هند تصویر
یه جهنم رو میساخت. گفت دو روز اول رو فقط گریه کردم هیچی نخوردم چمدونم بو میداد
انداختمش دور و ...!! نیم ساعتی گفت و گفت. خدایی حرف هایی که میزد دیگه یه کم
اغراق آمیز بود. البته من دهلی نبودم اخه مدعی هم بود که بهترین جا و خونه
ماهاراجه بوده. این میگفت و همراه های دیگه هم تایید میکردن تا اینکه دیگه به جایی
رسیدن که میگفتن هند از نظر فرهنگی و علمی و ... هیچ پیشرفتی نداشته بابابزرگ گفت
سال 86 رفتم هند دور ماشین رو گداها پر میکردن امسال رفتم یه گدا هم نمیومد بماند
که شانس بابابزرگ بوده ولی اینا هم انصاف رو رعایت نمیکردن. به خانومه گفتم شاید
پیشرفت فرهنگی نداشته ولی علمی داشته گفت آخه ژاپن و چین و اینا آره ول هند نه
گفتم آی تی هند تو دنیا حرفی داره برا گفتن. دانشگاه های انگلیسی زبانش اعتباری
دارن و ... هند مال بابام نیست که ناراحت بشم ولی مردم یه کمی بی ادبن یکی بیاد
بگه من تو منطقه محروم آفریقا هم دانشجو ام من هیچی نمیگم اونجا بده و ... بماند
که قدر زر زرگر شناسد. نمیگم هند زر ولی با همه ی بدی هاش پیشرفتی داشته برا خودش
در خیلی زمینه ها از صنعت توریسم بگیر تا معماری پاساژها و داروهای عالیش و زیبایی
طبیعت بکرش و انگلیسی زبان بودنش. من عادت به بحث کردن با کسی ندارم هیچی نمیگفتم
وقتی این همه میگفتن. شکی نیست هند کثیفه بازم میگم ولی دیگه نه اون فاجعه ای که
اینا ساختن! یه کم گذشت و بحث عوض شد یکی از دو تا پسر ها داشت به اون یکی میگفت
مادر زنم خیلی جوون و باحاله و اون یکیم داشت میگفت زنم تک فرزند. جو جالبی بود
موقع خداحافظی به هم شماره میدادن و از شغل هاشون میگفتن و... یه کم گذشت بعد از
نهار و وقتی اون دو تا مرخص شدن یه پسری رو آوردن که هم نابینا بود هم فلج و هم
تومور داشت و شیمی درمانی میشد. تومورش رو عمل کرده بود و باعث شده بود نابینا و
فلج شه. بی تاب بود و ناله میکرد. دیدنش داغونم کرد. از خودم سلامتیم و دغدغه های
بی مورد و کشکیم حس عذاب وجدان گرفتم. چهره ی غمگین مامان پیرش صحنه های ناله
کردناش فلجیش و دیدن ناتوانیش عذابم میداد و کاری از دستم بر نمیومد. اینقدر حالش
بد بود که حتی نمیتونستم باهاش حرف بزنم یعنی این من بودم که نمیدونستم چی بگم که
آروم شه. همون موقع ها زندایی اومد داشتم ازش آدرس سینما و راه برگشت رو میگرفتم
از احتمال اینکه به حرفام گوش بده و بفهمه راهی سینمام عذاب وجدان گرفتم. انصاف
نیست که جوونیش رو تخت بیمارستان با درد و ناله بگذره و من و امثال من تو سلامتی.
یعنی خدا نکنه که هیچ کسی مریض باشه نه اینکه چرا بعضی ها سالمند! کاش میشد اگه
اصراری به "وجود" درد هست حداقل به مساوات تقسیم میشد. با خودم فکر
میکردم اگه همه ی درد تو بدن اون و همه ی سرطانی ها تو بدن همه ی 6 میلیارد تقسیم
میشد فوقش میشد یه سردرد ساده ولی افسوس که رویا پردازی بیش نبود. از بیمارستان
اومدم تو مطهری مشغول قدم زدن بودم تا رسیدم به ورودی مترو رفتم تو یه عروسک فروشی
برای احسان و پریا یه کاشی گرفتم که روش یه نوشته بود و یه آدمک با مزه. میخواستم
برم صدر پیاده شم برم سینما که مامان زنگ زد که بیا تجریش بریم بگردیم. رفتم تجریش
تو قاۀم طلا دیدیم و بعد با مامان برگشتم مامان رفت مترو قیطریه منم زیر پل صدر
پیاده شدم. برای اسب حیوان نجیبی است یه ساعت بعد بلیط گرفتم. عاشق تنهایی سینما
رفتن و قدم زدنم. فاز اون روزم جدی بود دلم نمیخواست فیلم کمدی باشه به خصوص که
کمدی ایرانی لوس میشه ولی به لطف وجود عطاران لوس نبود. و خیلیم خندیدم کلی خوش
گذشت بهم. اونایی که دسته جمعی اومده بودن اینقدر نمیخندیدن که من خوشحال خندیدم. دوشنبه با نوشین رفتم بیرون سر آصف قرار گذاشتیم پیاده رفتیم تا فرشته. من
عاشق قدم زدن تو ولیعصرم. رفتیم یه رستوران تو فرشته اسمش لایم بود. از دیزاینش
خوشم اومد. غذاهاشم عالی بود. من ساندویچ مرغ لایم خوردم و نوشینم سوپ. یه سالاد
کاهو با سس گردو هم دو تایی خوردیم. فقط کاهو بود با یه سس مخصوص که معرکه اش
میکرد کاش بتونم خودم در بیارمش. سوپ نوشین رو تو کاسه نریخته بود توی نون رو خالی
کرده بود و سوپ ریخته بود. از خلاقیت هاش خوشم اومد. جای کوچیکی بود و نکته ی جالب
اینکه همه هم دختری که تنها اومده بود و پای لپ تاپ بود و هم دو تا خانوم کناری و
دخترهایی که سر میز دم در بودن همگی سیگار میکشیدن. من در جایگاه قضاوت کسی نیستم
و قصدشم ندارم. فقط میگم کاش از سر علاقه اشون به سیگار سیگار بکشن نه صرفا واسه
این باور غلط که حس میکنن زنی که سیگار میکشه با کلاسه! موقع برگشتن تو ولیعصر
دوربین رو گذاشتیم رو سلف تایمر و دو تا عکس انداختیم. نور عکس ها عالی بود. نوشین
از خودش و دوستاش میگفت. بعضی ها هستن که خیلی عزیزن ولی دنیای آدم از دنیاشون
دور. دغدغه هاشون با آدم فرق داره. هر چند تو یه بار دیدن نمیشه قضاوت کرد. ولی با
همه ی تفاوت ها دوست داشتنی اند دوست ها. نوشین رفت سمت خونشون و منم قدم زنان
داشتم میرفتم تجریش که داشتم از جلوی باغ فردوس رد میشدم. هدست به گوش و دوربین به
دست رفتم سمت موزه سینما یه دوری زدم و عکس هایی که دوست داشتم رو انداختم و رفتم
تجریش. شب قبلش تو پرتقال خونی موهای نیوشا ضیغمی رو که چتری خیلی کوتاه بود رو
دیده بودم و دوست داشتم میدونستمم که شهامت پسرونه کوتاه کردن موهامو ندارم. برا
همین به کلاه گیس رو آوردم. یه دونه گرفتم و کلیم خوشحال شدم از هیچ خریدی تو
ایران اینقدر ذوق نکردم چون همیشه دلم میخواست خودمو با چتری یه سانتی ببینم. اومدم
خونه شب یه ساعتی با یاسمن حرف زدم و یکی دو تا از فیلم هایی که زندایی داده بود
رو دیدم. یکشنبه با مامان رفتیم اداره گذرنامه ریحانه رو دیدیم و موقع برگشتنم حامد رو
دیدیم. بعدش با مامان رفتیم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم یه ذره بهش مدل داد کم پیش
میاد من از تو آرایشگاه راضی بیام بیرون ولی خدا رو شکر راضی بودم با اینکه
خیلیییی موهام کوتاه شد هر چی بهشون میگی به قد موهام دست نزن باز یه ده سانتی
کوتاهش میکنن. نهار با مامان یه جا همون ورا ساندویچ خوردیم و بعد مامان رفت
دانشگاه و منم اومدم تجریش یه دوری زدم انگار نذر کردم هر روز یه دوری توش بزنم.
شبش هم با ندا و مجتبی رفتیم سینما اریکه فیلم پرتقال خونی. قبلشم شام رفتیم پدر
خوب. بنده های خدا هم اومدن دنبالم هم شب رسوندنم. شب خوبی بود. شنبه تنها روزی بود که خونه بودم و مشغول خواب و استراحت و جبران بی خوابی شب
های گذشته! جمعه عصری رفتیم با بابا دیدن بابابزرگ که تازه عمل کرده بود و شب هم رفتیم
خونه ی عمو نعمت . فرانک و توحید هم بودن. دوستشون دارم. شب هم یه سر رفتیم بانک.
پنجشنبه ظهر هم نهار رفتم با بنفشه فرحزاد خیلی فرحزاد و درکه و دربند و کلا این
تیپ جاها رو دوست دارم. کلی حرف زدیم و از خواهرش گفت که ازدواج کرده و از معماری
و بچه های دیگه. طبق معمول عکس انداختم و برگشتیم. عجله داشتم مامان گفته بود 3
خونه باش باید بریم عیادت بابابزرگ اون روز تازه عمل کرده بود و آی سی یو بود.
وقتی وارد بیمارستان شدم کنار دایی و زندایی یه پسر خوش تیپی نشسته بود که خیلیییی
ناراحت بود از ناراحتیش نا خودآگاه ناراحت شدم. کاش هیچکس مریض بدحال نداشته باشه.
خدا رو شکر بابابزرگ حالش خوب بود فقط اثرات بیهوشی و مسکن ها خواب آلودش کرده
بود. اومدیم سوار ماشین شیم برگردیم دیدیم ماشین پنچر و بابا شروع کرد به پنچر
گیری بنده خدا دستش برید و آخر هم پیچ ها باز نشد رفتم بتادین و چسب زخم گرفتم از
داروخانه بیمارستان و مامان هم از یه راننده تاکسی از اون چیزها که اسمشو نمیدونم
و باهاش پیچ چرخ رو باز میکنن گرفت و با کمک اون آقاهه و بابا باز هم باز نشد و
اون وسیله اقاهه هم شکست بیچاره خیلی تو زحمت افتاد تا ماشین ما کلی پیاده راه
اومد و کلیم وقت گذاشت هر چی بابا اومد خسارت اون چیزی که شکسته بود رو بده نگرفت
و رفت. از اینکه هنوزم آدم با معرفت هست تو شهرم خوشحالم! شب رفتیم خونه ی عمو
قدرت بچه ها هم بودن. یه تیکه مانی داشت لج میکرد و شلوغ بازی در میاورد باباش رفت
زدش!! چونه اش رو گرفته بود با اون دست سنگینش و یه دونه زد تو گوش بچه ی 3 ساله.
بی اراده دستم رفت سمت دست باباش که بگیرمش. از خونسردی مامانش و جمع در عجب بودم!
بابا اونور بود نمیدید. من دیدم و مامان هی گفتیم نزن و گفت باید ادب شه و رسما
بحثم شد با باباش و از اونجایی که پسر عموهای من مغرورند زیر بار نرفت که اشتباه
کرده اومدم کنار بابا بهش گفتم نصیحتش کن بچه اش رو نزنه! و خداییم بابا یه کم
باهاش حرف زد. به مامانش گفتم تو چرا میذاری بزنه گفت من خودمم میزنمش تو خونه
دیگه واقعاااا حالم گرفته شد. رو مامانش کلی کار کردیم با مامان که نزن بچه رو کاش
گوش بده. موقع خداحافظی پسر عموم سرد جوابمو داد میدونم تو زندگی کسی نباید دخالت
کرد ولی همه جا ظلم میبینیم و سکوت میکنیم تو خونه و فامیلم ظلم ببینیم و دم نزنیم
و باز هم ادعای انسانیت کنیم. مهم نیست که باباش ناراحت شده مهم اینه که کسی حق
نداره کسی رو بزنه چه برسه که بچه رو! وقتی برگشتیم از ساعت 1 شب تا 5 صبح با ویدا
تلفنی حرف زدم. خیلی کیف داد. چهارشنبه سارای پیشم بود از شب قبل که از خونه ی دایی اینا اومدیم اومد پیش
ما. شب گفت باید تو یه اتاق باشیم من میترسم. منم زود کارامو تو اون یکی اتاق
انجام دادم و برای خواب اومدم پیشش که خوابش ببره. خودم رو زمین خوابیدم. صبح با
صدای گوش خراش دلنگ دولونگ پیانو زدن سارای از خواب پا شدم شب رو خوب نخوابیده
بودم. با مامان سه تایی رفتیم تجریش مامان رفت سر کار من و سارای چرخیدیم کلی تل و
گل سر و از این جور چیزها خرید. اولین مغازه رو من حساب کردم گفت بقیه اشو باید بذاری
خودم بدم. گفتم باشه. ذرت و پیراشکی گرفتم براش. میخواستم برم آرایشگاه که بسته
بود و برگشتیم خونه و شطرنج بازی کردیم و بعدم رفتیم حمام آب بازی. اون روز حس
داشتن یه خواهر کوچولو رو داشتم. شب اومدن دنبالش خاله اینا رو گفتم شام بمونن.
مامان نبود تند ماهی سرخ کردم تا مامان بیاد. امروز با سارا ا و نیلوفر م و تینا قرار گذاشتم تو کافه گالری موزه سینما باغ
فردوس. باید برم آماده شم کم کم. از اینکه ایرانم خیلی راضیم! من اینجا خوشحالم!! از روزی که اومدم 2 کیلو چاق شدم نمیشه اینجا رژیم گرفت یا رعایت کرد خیلی
سخته نصف خوشی ایران به ساندویچ ها و رستوران ها و مهمونی ها و دست پخت مامان و
بخور بخورهاشه. ولی از اینکه چاق شدم ناراحتم! واسه هر 1 کیلویی که کم کرده بودم
زحمت کشیده بودم. برگردم هر شب باید برم پیاده روی. فقط تنها فعالیتم تو تهران
پیاده روی هاست و رقصیدن با آهنگ هایی که دوست دارم!
فردا صبحش با ویدا قرار گذاشتم اومد با هم رفتیم مدرسه خیلی نوستالژی شیرینی بود تو کل مدرسه دبستان و راهنمایی و دبیرستان چرخیدیم و عکس انداختیم و یاد خاطرات افتادیم. تو کلاس دوم راهنماییم نشستیم و عکس انداختیم. یاد تمام اون خاطره ها برام زنده شد تمام شیطنت ها هنوزم از تو دفتر رفتن یه حسی شبیه ترس داشتم! یاد شیطنت هام میوفتادم پام که میرسید نزدیک دفتر. خانوم مقصودی ما رو دید و کلی حرف زد و پرسید چی میخونید و گفت بیایید اینجا کار کنید درستون تموم شد. بعد از مدرسه رفتیم توچال. تو پاییز با برف منظره های فوق العاده ای رو میشد دید. کلی عکس انداختیم تا ایستگاه یک رفتیم و تو یه کافی شاپ بستنی خوردیم تو اون سرما بستنیشم خیلی خوشمزه بود. همینطور که نشسته بودیم یه دفعه یه دختر و پسری از بیرون رد شدن نا خودآگاه من و ویدا به دختر لبخند شدیدی زدیم و اونم لبخند زد و اومد جلو فکر کردم ویدا میشناستش ویدا قبلش گفته بود چقدر ناز دختر. دختر گفت میشناسمتون با لحن توام با مهربونی. ویدا گفت نه داشتیم میگفتیم چه نازی. خندید و یکی دو قدم رفت جلوتر با پسره که خیلی هم به میومدن و هر دو ساده و مثبت و به قول اینا که میخوان بگن نظری نداریم رو طرف به چشم برادری خوشگل بودن وایستادن هی دختره میخواست برگرده چیزی بگه نگفت و رفت از دختره خوشمون اومد. بستنی رو خوردیم و اومدیم جلوتر یه پسر و دو تا دختر داشتن به زور دوربین رو تنظیم میکردن تا از خودشون عکس بندازن گفتم میخواین ازتون عکس بندازم 5-6 تا عکس ازشون انداختم. خیلی شاد بودن! بعد دوربینمونو دادیم اونا ازمون عکس انداختن و رفتن. موقع برگشتن همون دختر و پسر رو دیدیم از دور دوباره دختره لبخند زد و تا آخرین لحظه که دیدیمشون همون جایی که دیدیمشون بود منتها این بار اونا تو کافی شاپ بودن و ما بیرون منتها در جهت مخالف جهتی که اونا اومده بودن ما داشتیم میرفتیم. هم من هم ویدا خیلی ازشون خوشمون اومده بود. از هر آدم خونگرم مهربون با شعوری خوشم میاد! اومدیم خونه مامان نهار گذاشته بود خوردیم و حرف زدیم و بعدم مامان اینا رفتن بیرون با ویدا تنهایی خوش گذروندیم تا مامان اینا اومدن شام کباب گرفته بودن. زنگ زدیم به بچه ها با المیرا و ملیکا و نسترن و الهه و ویدا قرار کوه توچال گذاشتیم. ریحانه نیومد. همون موقع که قرار میذاشتیم در عرض چند دقیقه زمین پر برف شد و من ذوق کردم. بعد از شام با ویدا رفتیم تو بالکن نشستیم. آهنگ های ستار و ابی گوش دادیم و تو سرماااا چایی زدیم و منظره شهر بهم حس خوبی که باید میداد رو داد. آخرشم طبق معمول عکس انداختیم. صبح با ویدا آماده شدیم و رفتیم توچال بچه ها هم اومده بودن کلی گفتیم و خندیدیم و عکس انداختیم تا ایستگاه 1. ویدا وسطاش برگشت باید میرفت اراک. حیف شد که نمی تونست بیاد. اون روز داوطلبانه ملت ازمون عکس مینداختن وقتی میدیدن یکیمون داره از هممون عکس میندازه خلاصه مرام کشمون کردن. همینطور جسته گریخته برف بازی کردیم تا اینکه ملیکا گفت بیایید بریم تله کابین سوار شیم. اول دو دل بودیم داشتیم فکر میکردیم 15 تومن زیاده یا نه بعد به این نتیجه رسیدیم که میارزه رفتیم. تو تله کابین که کلی خوش گذشت چیپس و ماست خوردیم و عکس و فیلم و هر طرفم که میدیدیم منظره های کوه های برفی فوق العاده رویایی بود. رفتیم بالا منظره ای که دیدم عین بهشت بود. تو ارتفاع 2910 متری بودیم اگه اشتباه نکنم. یه کمی برف بازی کردیم. یه گروه مرد مسن بودن که ازمون عکس انداختن بهمون گفتن باید پایین عکس هاتون بنویسید با تله کابین اومدین بالا چون ما خودمون اومدیم! حقم داشتن پر توفیر داشت! خلاصه از ملت عکس مینداختیم و ازمون عکس مینداختن. یه گروه بودن که داشتم ازشون عکس مینداختم دختره میگفت من تو عکس باشم کافیه چون امروز تولدمه... رفتیم یه چایی خوردیم و کلیم نشستیم و حرف زدیم. که خیلیم دلنشین بود. اومدیم بیرون دیگه برف بازی و هی زود زود عکس انداختنامون شروع شد عکس های معرکه ای انداحتیم انگار خود خود بهشت بود رو زمین! قشنگ ترین منظره های برفی که میشد وجود داشته باشه رو دیدم اون روز. یه جایی بود همه سر میخوردن یکی دو تا پسر رو دیدم که وقتی سر خوردن تو وسط های راه یه گودی بود که توش یه تیکه یخ یا سنگ مانند برجسته بود به اونجا که میرسیدن یه دفعه پرت میشدن ملق میزدن و تا پایین با سرعت میرفتن پایین دره بود. هر چند که فاصله داشت. من از وسطهای اون راه رو چند باری سر خوردم و کیفم داد. دو تا دختر با یه پسر بودن ازشون پرسیدم ترس داره تا حالا شما از اون بالای بالا اومدین دختره گفت ترس از درد و ملق زدن نداشته باش ولی با سرعت بیای بری تو دره میمیری هر چند اون پایین یه سری وایستاده بودن این سر خورده ها رو میگرفتن که تو دره نیوفتن. پسره گفت تو بیا من خودم میگیرمت من نفهمیدم با شیطنت و شوخی میگه دختره با خنده بهش گفت تو غلط میکنی بگیریش لازم نکرده. خندم گرفت. الهه و نسترن اصلا سر نخوردن الهه که کفش پاشنه بلند پوشیده بود. من و المیرا و ملیکا رفتیم تا اون نصفه بالا که بازم من بیشتر از اونا بازی کردم. اومدیم اینورتر بعد از عکس های هنریمون. آهنگ گذاشتیم خلوت بود یه قری دادن دوستان. و یه کم تو برفها دراز شدیم و از مناظر لذت بردیم. پایین گ ... ش ت بود داشتیم به این فکر میکردیم که اگه میومدن بالا چی میشد و چه جوری ملت رو میخواستن ببرن و کلی خندیدیم. خواستیم برگردیم 1-2 ساعت تو صف بودیم. تو صف موندن تو شرایطی که من دستکشم و چکمه هام و شلوارم خیس بودن و کلا هم یه جفت جوراب نازک نخی پوشیده بودم و تو تنم هم موقع برف بازی برف رفته بود و اونجا سررررد بود و دستشویی داشتم و هزار مکافات کم از مرگ نبود. کلی هممون کولی بازی درآوردیم از سرما رسما میلرزیدم. بچه ها هم همینطور آخه لباسامون مناسب ایستگاه 1 بود نه 5!! از سرما کم مونده بود گریه کنیم یه جای سر بسته هم تو صف بودیم که آفتاب نمیخورد بهمون. مردم تو صف هی به هم نزدیک تر میشدن فکر کنم واسه این بود که گرم شن!! ما از همه بیشتر نق زدیم و داد و هوار که سرده و مامان و قشنگ بلند میگفتیم غلط کردیم و ملیکای بیچاره رو فحش میدادیم میگفت وقت خوشی من که این پیشنهاد رو دادم رو یادتون نبود حالا فحش هاشو به من میدید. وسط اون وضع خراب نسترن با جدیت رو به الهه میگه دکتر چی بشه پامونو قطع میکنن اونم یه اصطلاح زد. بعد به من میگه مهندس به نظرت چه سیستمی رو باید پیاده میکردن برای گرمایش اینجا. پاهام از شدت سرما از مرز بی حسی گذشته بود فکر میکردم کبود شده باشه. جالب بود قبل از اینکه بریم من داشتم میگفتم مردن تو سرما آسونه!! بعد نسترن میگفت هنوزم میگی؟؟ همون اولاشم که ذوق کرده بودم میگفتم خاک بر سر هند که اینقدر گرمه آخراش بهم میگفتن هنوزم میگی گرما بده واقعا سرما هم شدیدش فاجعه است. منی که تو بچگی تو مسکو بودم ختم سرزمین سرما و نزدیک سیبری و خلاصه خفن ترین ورژن زمستون رو دیدم. هیچ وقت حس اون روز توچال رو تجربه نکرده بودم. پاهام مال من نبودن عین چوب خشک بی حس بودن و با درد. یادمه تو صف پیچ تو پیچی که بود آقاهه رو به دوستاش گفت انگشت شصت پای راستمو باید قطع کنم فکر کنم اینقدر کبود شده از سرما. وسطاش با بچه ها تو اون وضع به شوخی به هم میگفتیم نخواب زنده بمون. نخواب میمیری. اینقدر سرد بود که واقعا حس میکردیم اگه نرسیم پایین میمیریم. همه عین آدم لباس پوشیده بودن ما با لباس پاییزی اومده بودیم بالا یه آقایی که جلوی ما بود تو صف گفت اصلا لباساتون مناسب نیست و چرا اومدین. صف خیلی کند پیش میرفت و یه سری اسکی سوار میفرستادن یه سری از ما رو. هر طرف رو میدیدم مردم داشتن در جا میزدن از سرما و تکون میخوردن و قیافه های کم طاقت. عین فیلم ها بود!! فقط یه یارویی بود با آستین حلقه ای که هنوز من تو کفشم! وسط هیر و ویر و رعایت نکردن صف و اعتراض مردم. یه عده داد میزدن عمو سبزی فروش تو یه جمعیت 200 نفری یه عده دیگه جواب میدادن بعععله خلاصه تو اون وضعیتم ایرانی جماعت خوشه واسه همینه که میگم با این مردم من هر لحظه شادم! لحظه ای که تله کابین اومد و نوبتمون شد انگار بهشت رو به من تقدیم کردن موقع برگشتن از شلوارم بخار بلند میشد از بس سرد بود و پای من گرم بود. رو بینیم سیاه شده بود نسترن فکر کرد کبوده کلی کف کرد بعد ملیکا دید گفت کثیفه. تو اون وضعیت که مشکل اصلی من دیگه شده بود دستشویی ملیکا هی میگفت نهار کجا بریم هی میگفتم خفه شو بذار برسیم پایین هی شیطنتش گل کرده بود و میگفت نهار چی بخوریم و کجا بریم من در حسرت شوفاژ و لباس گرم و اینا گفتم نمیام نسترنم که نمیخواست بیاد الهه هم که نمیومد. کلا منتفی شد. تو ایستگاه 1 رفتیم دستشویی المیرا رو پاش آب گرم گرفت خانومه گفت پات باد میکنه نکن منم آب نگرفتم راه رفتنمون تو دستشویی نق زدنمون همه جا تابلومون کرد. تو اتوبوس تا پارکینگ آبرو داری کردیم. ولی مشکل دستشوییم که حل شد حالم خیلی بهتر شد. المیرا منو رسوند خونه اینقدر سردمون بود که گرمای بخاری ماشین رو حس نمیکردیم. اومدم خونه دو ساعتی چسبیدم به شوفاژ و همچنان سرد بودم پتو پیچیدم دور خودم و چایی خوردم. حتی موهامم سرد بود! گوشیم تا چند ساعت سررررد بود! ولی خاطره ای شد فراموش نشدنی. عصرش رفتیم خونه ی دختر عموی مامان عیادت عمو حسین بنده خدا سکته مغزی کرده بوده چند ماه پیش نفهمیده تا اینکه یه روز تعادلش رو از دست داده خورده زمین رفته دکتر بهش گفته سکته کرده بودی یه ماه پیش. نمیتونه راه بره دلم به حالش سوخت. گردنشم که درد میکرد. پیری بد دردیه! بابای شوهر خاله ام هم مدت هاست مریضه و نمیتونه راه بره. همه ی دایی خاله ها و بابابزرگ هم اومده بودن. شنبه رو خونه بودم و مشغول زنگ زدن به دوستام و اعلام حضورم تو ایران و قرار گذاشتن. با نفیسه غزل نوشین یاسمن (دوست جدیدم) بنفشه و آناهیتا حرف زدم. بنفشه ظهر یه سر اومد پایین خونمون دیدمش. فکش رو عمل کرده بود خوب شده بود. یه کم حرف زدیم و رفت عجله داشت قرار شد یه روز نهار بریم فرحزاد. یکی دو ساعت بعد آناهیتا اومد دنبالم یه دوری زدیم تو محل. از بعد از کلاس پنجم ندیده بودمش خیلی عوض شده بود! بهش گفتم ازدواج کردم وسط رانندگی زد کنار باور نمیکرد. عکسای عقدم رو دید تا باورش شد! پرسید کی عروسیه و درست کی تموم میشه و ... یه کمی هم از خودش گفت از دوست پسرش و اینکه از بچگی دوستش داشته و همسایه اند. گفت یه جا کار میکنه منشی مطب یه دکتر. از دیدنش خوشحال شدم! آناهیتا هم عجله داشت یه ربع بیست دقیقه بیشتر دیدنش طول نکشید. یک سالی بود که به غزل زنگ نزده بودم شماره ام رو هم نداشت 5 سالیم میشه که ندیدمش ولی تا گفتم الو سلام خوبی گفت نگاااار تویی خیلی ذوق کردم که اینقدر زود منو شناخت! شب با مامان اینا رفتیم خونه عمه. آقا فرهنگ بنده ی خدا مریض بود کمر درد داشت فرداش قرار بود بره عمل. نگاه و نگین رفته بودن بیرون هیأت. خدا رو شکر روحیه خودش برای عمل خوب بود ولی عمه ناراحت بود. مثلا رفته بودیم عیادت مریض بابا بیچاره حالش یه کم بد شد نفسش گرفت تو اتاق دراز کشیده بود آقا فرهنگ با سختی از اتاق اومد بالا سر بابا کلی خندیدیم با این عیادت بیمار اومدنمون. آخر شب بچه ها هم اومدن دیدیمشون و اومدیم خونه. موقع برگشتن من رانندگی کردم راه ها رو بلد نبودم مامان اینا خروجی اتوبان ها رو نشونم میدادن رانندگی تو شب های تهران خیلی لذت بخشه برام. اومدم خونه عکس های اون روزی رو که با بچه ها رفتیم توچال رو آپلود کردم. تا ساعت 4:30 صبح بیدار بودم. اینقدر ایران برام جذابیت داره که حس میکنم خوابیدن جرمه! آهنگ تهران امیر کریمی رو گوش دادم. تهران شب از تو دور است تهران همیشه نور است تهران و کوچه هایش یاد آور غرورند... و خوابیدم. یکشنبه با مامان و زندایی رفتیم خونه ی دوست مامان که خیاط یکی دو تا لباس برای مامان دوخته بود قشنگ بود. قراره یه مهمونی بده مامان و همه دوستای دبیرستانشو با دختراشون بگه بیان و این دوستشم میاد. بعدش نهار رفتیم خونه ی خاله الهه بابابزرگم بود بعد از نهار عکس های خل بازیام رو تو لپ تاپ نشون زندایی اینا دادم. عصر رفتیم خرید تو محله شون رفتیم نگین لوازم آرایش خریدیم سمانه فاطمه ام شیطنتشون طبق معمول گل کرد و شروع کردن به اذیت کردن! شب رفتیم خونه ی بابابزرگ شام دایی و زندایی هم اومدن پایین دور هم بودیم تا آخر شب که بابای مهربونم اومد و با مامان برگشتن. من موندم پیش بابابزرگ آخه هی میگفت یه شب بیا و بمون. فردا میره بیمارستان پنجشنبه عمل داره. یه ذره دپرس. اون شب خونه ی خاله بهم گفت من تا چهارشنبه هستم ها بعدش میرم برای عملم قبلش بیا بمون پیشم. اون شب شب تاسوعا بود دلم میخواست ظهر تاسوعا با مامان اینا باشم ولی تنهایی بابابزرگ خیلی مهمتر بود. کلا پیری تنهایی مریضی همشون بدن! امیدوارم همیشه سلامت و با روحیه باشه مثل همیشه. تا نصف شب فا رسیی 1 دیدم و خوابیدم. صبح سارای اومد خونه بابابزرگ. یه کم باهاش زبان کار کردم و رفتیم بالا خونه مژده. مامان اینام اومدن نهار اونجا بودیم. امیرحسینم میومد و میرفت. عصری یه منچ زدیم من و سارای و امیرحسین و زندایی. امیرحسین جرزنی میکرد یاد بچگیام و جرزنی های محمد میوفتادم انگار تو خون پسراست. دو سری هم بازی رو به هم زد. رفتم حمام و آماده شدم بریم خونه ی دایی مامان. دعوتمون کرده بود برای نذری. همه نشسته بودیم داشتیم فکر میکردیم بریم نریم بابا میخواست بره مسجد محلمون. امیرحسین نشسته بود ما هم داشتیم میگفتیم بریم خونه دایی یا نه منظورمون دایی مامان بود فکر کرد ما خونه دایی باباشو میگیم به طرز فوق بامزه ای گفت ما مهمون داریم شب یعنی نیاین من مردم از خنده. حالا مهمونشون کی بود بابابزرگش که هر شب اونجاست!! چون مادربزرگش که عمل کرده خونه زنداییه. با هر دو تا دایی ها رفتیم خونه ی دایی مامان. همه صامت و آروم بودن جز اکیپ فامیل های ما. و زن تازه عروس پسر دایی مامانم. من و زندایی ها و مامان و دایی ها اینقدر صمیمی بودیم این عروس تعجب کرده بود بین این جمع کم حرف اینا چقدر معاشرتین. دختر خیلیییی خونگرم و خوبی بود. کلی هم به من حال داد و شرمندم کرد با تعریفاش. امیررضا رو دید به دایی گفت بهت نمیاد پسرتون باشه. کف کرد! بعدشم که داشت با من حرف میزد فکر کرده بود از اول من و مامان خاله و خواهرزاده ایم یهو شکه شد اشتباه فهمیده بود روابط ماها رو فکر میکرد سارای خواهر من. آخرش بعد از اینکه پرسید چی میخونی و اینا و چند سالته و کلی منو شرمنده کردن گفت زود شوهر نکنی هاااا زیر 25 سال ازدواج نکن. شیطنتم گل کرد که رو نکنم ببینیم چی میخواد بگه بعد دیدم جلو جمع ضایعست گفتم من ازدواج کردم. دیگه رسما شوکه شد! از فامیل های ما. آخه خودشم بزرگ بود و بالای 35 میزد و تازه ازدواج کرده بود هر کاریش کردم بگه چی میخواست بگه در ادامه ی اینکه زود ازدواج نکن خورد حرفاشو فقط گفت از نظر تجربه. زندایی بهش میگفت دست رو چه موضوعی گذاشتی الان دیگه ولت نمیکنه. بعد میپرسید احسان خوشگله؟ بساطی بود اون شب اینقدر سورپرایزش کردیم تو راه کلی با دایی خندیدیم که این الان چی فکر میکنه راجع به ماها. یکی از دختر دایی های مامان یه پسر دوازده ساله این حدودا داشت شیطون و با نمک عاشقش شدم اینقدر این بچه تو دل برو بود. تا وسط های راه با دایی اینا رفتیم و بعد با اومد دنبالمون سارای رو رسوندیم و اومدیم خونه. امروز عاشورا بود صبح با مامان رفتیم تجریش دسته ها رو دیدیم و کلیم عکس های خوب انداختم. بابا رفته بود مسجد ماشین رو نبرده بود با مامان دوتایی رفتیم اولین بار بود تو تهران بدون حضور بابا رانندگی میکردم. نزدیک های تجریش ترافیک وحشتناکی بود ماشین رو زعفرانیه پارک کردیم و پیاده رفتیم. تو ولیعصر دسته داشت میرفت به سمت تجریش. اولین بارم بود بعد از سالها عاشورا رو ایران بودم. همه چی خوب بود جز اینکه چند تا گوسفند رو تو خیابون سر بریده بودن دلم سوخت! تو تجریش همه ی دسته ها به هم میرسیدن پر جمعیت بود. خوشم اومد. برگشتیم خونه خوابیدم شب شام غریبان رفتیم مسجد. به یاد خیلی ها بودم و خیلی ها رو دعا کردم! بعد یه سر رفتیم خونه ی دایی. سارا اینام اونجا بودن با سارای اینا!! سارای قرار بود فردا صبح بیاد خونمون. دیگه رفتیم در خونه شون و وسایلاشو برداشت و همین امشب اومد خونمون.الانم رو تختم خوابیده. فرا قراره اینجا باشه و بریم بیرون و ... در حال حاضر حس داشتن یه خواهر کوچولو رو دارم. دو تایی اتاقم رو مرتب کردیم کمد لباسامو جمع و جور کردم و بعدم خوابید. بابابزرگ پس فردا عمل داره امیدوارم عمل بی خطر و راحتی داشته باشه.
| Design By : Pichak |

