تبليغاتX
نگار

شنبه بعد از آپ کردن بابا اومد دنبالمون و رفتیم خونه ی مامانبزرگ. یکشنبه صبح مامان رفت پیش مامانبزرگ منم موندم خونه آروم آروم آماده شدم رفتم آرزوی تنها رستوران رفتنم رو بر آورده کردم و تنهایی رفتم ساندویچ خریدم و خوردم! تنهایی بیرون رفتن و نهار خوردن خیلی حال میده. رفتم بوستان خرید لوازم آرایش کلی چیزای خوب خوب خریدم :) بعدم رفتم خونه ی مامانبزرگ. شبش ویدا زنگ زد گفت بیا ببینیم همدیگه رو دیر بود ساعت ۹-۱۰ شب بود رفتیم پارک پشت خونه ی مامانبزرگ خیلی وقت بود ویدا رو ندیده بودم خوش گذشت! وقتی برگشتم سارا و امیرحسین کلی سوال پیچم کردن که کجا بودی و چرا شب رفتی بیرون کلی از دستشون خندیدم. فسقلی ها :)) شب خونه ی مامانبزرگ اینا خوابیدیم صبح زود خاله و فاطمه و سمانه اومدن. خوشحال شدم تنها نبودم. بابابزرگ رفته بود خرید کلی خرید کرده بود مامان اینا بهش گفته بودن سبزی خوردن پاک کرده بگیر سبزی کیلویی گرفته بود با کلیییی هویج! پدرمون در اومد من که سبزی پاک نکردم. ولی هویج خورد کردم و مردم! مامانبزرگ خواب بود بیدار که شد کلی با بابابزرگ دعوا کرد که چرا زیاد خرید کردی و چرا سبزی اینجوری گرفتی. دلم به حال بابابزرگ سوخت! با سمانه و فاطمه رفتیم آموزشگاه آرش کلاس رانندگی ثبت نام کردم و موقع برگشتن تاکسی جلوی مسجد پیادمون کرد داشت اذان ظهر میگفت هوس کردم برم مسجد نماز بخونم رفتم پارک استون تو کیفم بود لاکامو پاک کردم رفتم وضو گرفتم و نماز ظهر رو جماعت خوندم. عصرو خودم خوندم و اومدیم خونه ی مامانبزرگ. دایی اینا عصری اومدن خونه ی مامانبزرگ. عصری رفتیم بیرون یه دوری بزنیم که مامانبزرگ دلش باز بشه دو تا ماشینه رفتیم بیرون دایی اینا رو گم کردیم من تو ماشین بابابزرگ بودم موبایل ها هم قطع بود!!!!! اعصابامون خط خطی شد اومدیم خونه با دایی و زندایی یه کوچولو حرفم شد. شبش با دل پر (!) الله اکبر گفتم. اومدیم خونه صبح دوباره رفتیم خونه ی مامانبزرگ اونجا رفتم حمام بعدشم با پریا قرار گذاشتم. زنگ زدم خونه ی خاله اش. گفتم سلام. خوبی؟ یه پسر بچه ی ۵-۶ ساله گوشی رو ورداشت خشن و عصبی گفت الو شما؟؟ گفتم من دوست پریام. هیچی نگفت گوشی رو داد به پریا خیلی ریتم حرف زدنش باحال بود. آماده شدم داشتم از خونه میرفتم بیرون یه پسره زنگ زد خونه ی مامانبزرگ گفت با مریم کار دارم. گفتم نداریم اشتباه گرفتین. بعد شک کردم نکنه زن پسرخالم از خونه ی بابابزرگ به کسی زنگ زده باشه. گفت من همکارشم چند بار از اینجا بهم زنگ زده گفتم کجا کار میکنه مریم؟ گفت تربیت بدنی خونده مریمی که من میشناسم. منم عین احمق ها گفتم مریم ما شیمی خونده گفت تو تربیت بدنی نخوندی راهنماییم کنی. گفتم نه گفت برو بخون رشته ی جالبیه گفتم سر کارم گذاشتی گفت نه و خندید. گفتم باشه خداحافظ گفت خداحافظ! تا یه ساعت داشتم به این مکالمه میخندیدم. ملت ایران خیلی باحالن! با پریا خیابون طالقانی قرار گذاشته بودم!!! سینماایران. نمیدونستم کجاست. مامان گفت نرو دوره! از ولنجک رفتم تجریش بعد از تجریش رفتم شریعتی سوار اتوبوس های پیچ شمرون شدم یه ساعتی تو راه بودم تا رسیدم!! بنده ی خدا رو کلی الافش کرده بودم. با پریا رفتیم درباره ی الی رو دیدیم خیلی خوش گذشت وسط سینما قرص نعنا از تو کیفم در آوردم تو تاریکی سینما عین بسته های مواد مخدر بود :)) به شوخی بهش گفتم آبجی بیا مواد بزن روشن شی کلی خندیدیم. کلیم به فیلم و آرش بازیگر فیلم که یه بچه ۵ ساله بود خندیدیم کلیم به اینکه سر کار بودیم خندیدیم. اومدیم بیرون نهار خوردیم و تو خیابون گشتیم و حرف زدیم. خیلی بهم خوش گذشت. شبش پریا داشت میرفت شمال. موقع برگشتن هم کلی تو راه بودم ولی خوب شد چون خیابون ها رو یاد گرفتم مثلا نمیدونستم سید خندان کجاست!! رسیدم تجریش یه کم گشتم بعدم رفتم خونه ی مامانبزرگ. شب بابا اومد دنبالمون رفتیم خرید که تو ماشین نصیحتم کرد و .....!! اومدم خونه زنگ زدم به ویدا کلی حرف زدیم. بعدشم ۴۰چراغ خوندم یه مقاله راجع به اعتیاد داشت خیلی قشنگ نوشته شده بود خیلیم ناراحت کننده بود! خوندم و خوابیدم.

همین الان ایمیلمو چک کردم روهان ایمیل زده بود گفته بود کارنامه اتو دیدم همه ی درساتو پاس کردی کلی ذوق کردم :) گفت صبا و امینم پاس کردن. فوری زنگ زدم به صبا و امین و خبر دادم بهشون....

ساعت ۲:۳۰ الان. ساعت ۳ با آرزو جلو گلدیس قرار دارم خیلی ساله که ندیدمش. باید برم آماده شم خیلی حرف ها بود که میخواستم بزنم و وقت نشد ایشالله تو پست بعدی.

خدایا شکرت.

+  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 15:1  توسط نگار  موضوع:  
Balatarin


گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب          گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند       توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان        دل دریایی و چشمان تریی هست هنوز

این شعر زهرا رهنورد خیلی قشنگه! حیف که آزادی بیان خیلی خیلی خیلی زیاده و باید خفه شد و نشست و نظاره گر "عدل"!!! بود. خدایا خودت به داد ایرانم برس! بگذریم یعنی باید گذشت!

چهارشنبه موندم خونه تا مامان و بابا اومدن دنبالم و رفتیم خرید. رفتیم فاطمی دو تا مانتو خریدم و یه شلوار همشم از یه مغازه. خریدمو دوست داشتم به دلم نشست :) موقع برگشتن از یه جایی نزدیک خونه مون ساندویچ گرفتم خوشمزه ترین ساندویچی بود که تو زندگیم خورده بودم تو این چند روزی که تهران نبودم همش تو کف بودم که زودتر برگردم و برم از اون ساندویچ ها بخورم :) این چند روزه خیلی خوش گذشت واسه همین خیلی خیلی دلم واسه محمد تنگ شده. چقدر سوت و کوره وقتی تنهایی میشینم تو ماشین از بچگی همیشه من و داداش عقب ماشین میشستیم. تو مسافرت جای خالیش بیشتر حس میشد! پنجشنبه صبح راه افتادیم ساعت ۱۰-۱۱ صبح از خونه راه افتادیم ۶ عصر رسیدیم تبریز. تو راه دو بار جریمه شدیم یه بار یه ۳۰ تومن یه بارم یه ۲۰ تومن! سرعت مجاز ۱۲۰ بود بابا ۱۴۰ میرفت خیلی اتوبان خلوت بود ۱۲۰ مسخره بود واسه اون اتوبان خالی! منظره های تو راه خیلی قشنگ بودن. تو راه رمان میخوندم رکسانا رو. چقدر جالب بود که قبل از اینکه بیام ایران از مودب پور بدم میومد ولی الان به نظرم یه نویسنده ی فوق العاده است!! رکسانا هم یکی از قشنگ ترین کتاب هاست و واقعیت های ایران رو میگه و من از نادانیم این کتاب رو نقد کردم!! رفتیم تبریز٬ هتل گسترش. هتل مرتب و خوشگلی بود ۴ ستاره بود. خیلی وقت بود تو ایران مسافرت نرفته بودم بهم چسبید. رسیدیم آماده شدیم شب رفتیم خونه ی احسان اینا. خوب بود ولی یه کم حوصله ام سر رفت. مامان و باباشو وقتی اومدن تهران دیده بودم ولی داداشش رو ندیده بودم. جالب بود اونجا هم صدای الله اکبر از خونه ها میومد! خوشبختانه بازم حرفی از ازدواج زده نشد و بحث سیاسی بود فقط :) از خانواده اش خوشم میاد. ساعت ۱ این حدودا بود برگشتیم هتل. شب کتاب دید و بازدید جلال آل احمد رو خوندم تا خوابم برد. صبح رفتیم پایین صبحانه خوردیم و اومدیم بالا یه کم خوابیدم و راه افتادیم به سمت زنجان. تو خود خروجی تبریز یه اتوبوسه نزدیک بود بزنه بهمون! یه صحنه های تصادفی خیلی اکشنی رو بابا رد کرد! خدا خیلی بهمون رحم کرد. ساعت ۶-۷ رسیدیم ابهر رفتیم خونه ی عمه ام بر خلاف همیشه خونه اشون نسبتا ساکت و خلوت بود پروین و نامزدش رفته بودن بیرون زهرا بود و عمه ام و شوهر عمه ام. یه سر رفتیم پیش عموم بعدم همگی رفتیم خونه ی جدید عمو بزرگم که در حال ساخته. عمو نعمتم از تهران اومده بود اونم داشت خونه ی نیمه کاره اش رو کامل میکرد. از طبقه ی دوم منظره ی باغ خیلی خوشگل بود درخت های گردو و سیب و انگور٬ تپه های سرسبز٬ غروب آفتاب٬ خیلی قشنگ بود. رفتیم پایین برگ مو چیدم که برای مامانبزرگ دلمه درست کنیم. کلیم عکس گرفتیم با مامان و بابا و عموها. خوشم میاد همه دارن تو اون باغ یه خونه میسازن. به ترتیب خونه ی یه عمومه بعد خونه های نیمه کاره ی عمه ام و زمین خالیه ما و خونه ی عمو بزرگم (که خیلی خوشگله و دور باغشو نرده کشیده. جون میده واسه تولد گرفتن!!) و بعدم خونه ی عمو نعمت. این عمومو خیلی دوست دارم بنده ی خدا خیلی لاغر و شکسته شده بود از اون سری که دیده بودمش! :( طبقه ی بالای خونش جون میداد واسه قلیون کشیدن :) منظره و هوای عالی! چقدر دلم میخواد یه بار همهههه ی فامیل دور هم جمع بشیم تو یه مهمونی. حتی همه ی پسر عموها دختر عمو ها و دختر عمه ها و پسر عمه هایی که ازدواج کردن با بچه هاشون. آخه فامیل پدری رو هر بار تک تک میبینم. ولی فامیل طرف مادری چون تعدادشون کمتره. زیاد پیش میاد دور هم جمع بشیم و همه هم باشن. شام برگشتیم خونه ی عمه با پروین و زهرا و لیلا حرف زدیم و ... بعد از شام ظرف شستم و نماز خوندم و راه افتادیم سمت تهران. ساعت ۱۱ شب راه افتادیم ۲ شب رسیدیم خونه. وسطاش هر چی خوابم میبرد با ترس بود میترسیدم بابا خوابش ببره که خوشبختانه صحیح و سالم رسیدیم خونه. تا رسیدیم عین جنازه افتادم تا ساعت ۱۱ صبح. جمعه پریا اومد ایران. برم یه زنگی بهش بزنم. نمیدونم شمارشو کجا سیو کردم!! مامانبزرگ امروز رفته واسه شیمی درمانی. چند روزه ندیدم مامانبزرگ رو دلم براش تنگ شده. احتمالا یکی دو ساعت دیگه میریم پیشش. فردا براش از اون دکتر نباتیه وقت گرفتن خدا کنه بتونه کاری کنه براش :(

خدایا شکرت واسه این همه لطف و خوبی.

+  شنبه ششم تیر 1388ساعت 16:43  توسط نگار  موضوع:  
Balatarin


نمیدونم از کجا شروع کنم. خیلی وقته ننوشتم و خیلی اتفاقات زیادی تو این چند روزه افتاد!! کامپیوترم خراب شده بود واسه همین نمیتونستم آپ کنم. از شنبه شروع میکنم روز بعد از انتخابات!!! نمیدونم eleticon بود یا selection ولی هر چی بود صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم شبکه خبر رو دیدم ۸۰ درصد آرا اعلام شده بود با اعصاب خراب آماده شدم ساعت ۱۰ با صبا قرار داشتم جلو گلدیس یه کم تو آریاشهر گشتیم و مانتو خرید بعدم رفتیم پاساژ مفید من دستبند و انگشتری خریدم. رفتیم هیوا تو تجریش نهار خوردیم یه گشتیم تو پاساژای تجریش زدیم. صبا عین اون مانتویی رو خرید که من چند روز قبلش خریده بودم رفتیم تو دستشویی پوشیدش و دو تایی ست شدیم! :) بین پارک جمشیدیه و ملت دودل بودیم که رفتیم ملت! یه کم نشستیم و حرف زدیم و عکس گرفتیم خوش گذشت تا پامونو گذاشتیم بیرون از پارک ملت دیدیم ولیعصر شلوغ شده و یگان ویژه ها ریختن تو خیابون. اولین بارم بود صحنه ای به این اکشنی میدیدم!! یه کم ترسیدم! هیچ ماشینی ما رو نمیبرد تجریش یه نفر دیگه ام میخواست بره تجریش یه دربستی گرفتیم سه تایی پسره آخرش پول کرایه رو نمیگرفت. میخواست یه قراری بذاریم آبمیوه مهمونش کنیم!!! تو ایران نمیشه با کسی در حد نیاز هم حرف زد با زحمت پولشو دادیم و پیچوندیمش. من رفتم خونه ی مامانبزرگ صبا هم رفت خونه که شبش برگرده اصفهان. شب مثل هر شب همه خاله دایی ها خونه ی مامانبزرگ بودیم. خیلی دوست دارم هممون هر شب دور همیم ولی حیف که علت این دور هم بودن ها خیلی شیرین نیست! کاش مامانبزرگ مریض نبود. یکشنبه صبح بود فکر کنم با مامان رفتیم دکتر از دندونم عکس گرفتم وقت داد واسه یکشنبه ی بعدش که دندون عقلمو بکشم. دوشنبه رو کامل تو خونه بودم بدون کامپیوتر مگس پروندم از بیکاری! سه شنبه خاله زهرا و مصطفی اومدن تهران با خاله الهه اینا خونه ی مامانبزرگ بودیم که دایی و مامان مامانبزرگ رو بردن دکتر. سجادم اومد دنبال مصطفی یه کم نشستیم بعد من و خاله و بچه ها رفتیم مرکز تجاری یه دوری زدیم. شب با مامان رفتم گیشا خرید* بعدم خیابون آزادی. شب موقع برگشتن تو پارک وی دوباره یه صحنه اکشن دیدم!! اومدیم خونه ی مامانبزرگ. فرداش بردنش دکتر برای اندو سونوگرافی بنده ی خدا از تو بینیش لوله رد کردن لوزوالمعده اش رو دیدن و فهمیدن همون سرطان لوزوالمعده است. ولی حیف که خیلی پیشرفت کرده :( مامانبزرگ بیچارم ۹ ماهه داره میره پیش ۱۰۰ تا دکتر٬ دکترایی که فقط اسم در کردن و هیچ کدوم نفهمیدن چشه! دکتر میگه ۱۰-۱۵ درصد احتمال داره خوب شه. دعاش کنید :( چهارشنبه صبح زود با بابا رفتیم خونه ی مامانبزرگ من و مامان و مامانبزرگ و آقا داوود و بابابزرگ رفتیم بیمارستان که مامانبزرگ رو بستری کنیم وسط راه ماشین خراب شد دایی اومد با دایی ها رفتیم! بعد از بستری شدن با دایی حمید اومدم تا نزدیک های خونشون بعد رفتم خونه پیش زندایی با امیرحسین و امیررضا. کلی با حرف زدن امیر حسین حال کردم!! خیلیم خوش اخلاق شده بود. واسه زندایی لاک زدم و گل کاری رو ناخن و سرگرم بودم خلاصه! ۳ تا فیلمم دیدم. محیا٬ حس پنهان٬ صحنه جرم. عصرم با امیرحسین رفتم خرید تو محلشون شب بابابزرگ و دایی اومدن. مامان و زندایی موندن بیمارستان. شب رفتم پایین خونه ی اون یکی دایی خوابیدم. صبح بیدار شدم همه رفته بودن سر کار رفتم پای کامپیوتر فیلم خون بازی رو دیدم. بعدم امیرحسین جیگر اومد دنبالم رفتم بالا کنعان دیدم و نصف کافه ستاره. بعد نهار رفتیم بیمارستان دیدن مامانبزرگ همه بودن. بابا اومد رفتیم ۷ تیر خرید یه کفش خریدم. شبم رفتیم خونه دایی امیر شام. جمعه**!!!!؟؟؟!** خونه بودیم با مامان و بابا تا عصر خونه تمیز کردیم بعدم رفتیم خرید حدود ۳ ساعت بوستان رو دور زدیم. شنبه صبح با احسان رفتم بوستان از شهرکتاب یه کتاب از جلال آل احمد برام گرفت. یه خورده ام لوازم آرایش واسه خودم خریدم بلکه خوشحال شم!! :( مامانم رفت آریاشهر خرید. بعد از بوستان با مامان رفتیم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم. قیافم عوض شد دوست داشتم کار آرایشگره رو. اولین بارم بود که از یه آرایشگر خوشم میومد. بر خلاف عموم آرایشگرها مهربون و دوست داشتنی بود. ابروهامم با اینکه تمیز ورداشته بودم خودم ولی دادم ور داشت. کوتاهش کرد یه کم. ولی بد نشد! شب احسان و بابا و مامانش و خاله اش و عروس خاله اش اومدن خواستگاری! همیشه فکر میکردم اگه خواستگار بیاد معذب (املاش درسته؟) خواهم بود ولی خیلی راحت بودم! انگار یه مهمون معمولی اومده بود. خوش بختانه بحث سر همه چی بود جز ازدواج و خواستگاری! بیشتر حرف سیاسی بود فقط چند تا جمله بود که نشون داد مراسم خواستگاریه! همیشه بدم میومد چایی بیارم!! واسه همین از جام بلند نشدم حتی واسه میوه و شیرینی تعارف کردن. مامان و بابا پذیرایی میکردن. یه تیکه مجبور شدم یه چیزی تعارف کنم به مامان احسان که بغل دستم نشسته بود همونجور نشسته دودستی گرفتم جلوش! مامان با خنده گفت پا نشی یه وقت گفتم نه سختمه مامانش گفت آره کفشش پاشنه داره سختشه... کلا راحت بودم سخت نگذشت بهم. هرچی من راحت بودم همه اضطراب داشتن :)) من تلویزیون میدیدم!! از استرس همه خندم میگرفت! ازشون خوشم اومد. تا رفتن رفتیم خونه ی مامانبزرگ دو روز بود ندیده بودمش. تا رفتم تو فهمیدم همه ی کسایی که مثلا نمیدونستن برام خواستگار اومده میدونن! میدونستم مامانبزرگ به همه گفته واسه همین شاکی نشدم بنده ی خدا اینقدر مریضه و درد میکشه که دلم نیومد حتی به عصبانی شدن فکر کنم!! با پررویی و خوشحالی با شوخی هاشون برخورد کردم! میخندیدم میگفتن خوشحالی! حالا انگار نه انگار که من از بدو تولد نیشام بازه! نمیخندیدم یه تیکه مینداختن. میخوردم میگفتن خوشحالی! بازم انگار نه انگار که من همیشه شیفته ی خوردنم! کار نمیکردم میگفتن خودتو میگیری :) کار میکردم میگفتن بابا کدبانو! روانیم کردن :) حتی فسقلی ها هم ول کن نبودن سمانه میگفت کی عروسی میکنی گفتم ۵ سال دیگه که تو ۱۶ سالت شه! و من ۲۴ . فعلا نامزد میمونیم. فرداش رفته موهاشو پسرونه زده میگم چرا میگه چون فعلا عروسی نیست تا ۵ سال دیگه بلند میشه! سارای هم که عشق عروس بازیه خاله نذاشت بفهمه گفت اگه بفهمه همه ی فامیل های باباش هم میفهمن و بی آبروت میکنه کلا :)) دایی اندکی سخنان نصیحت آمیز کرد. شب اومدیم خونه زود خوابم برد. صبح با مامان رفتیم دندون پزشکی هی منو ترسوند گفت دندون عقل کشیدن سخته و ... هرکسی هم که دم در اتاق جراحی فک بود میگفت دندونی که نهفته باشه کشیدنش خیلی سخته من خوشحال رفتم تو اتاق! آمپولیم که واسه سر کردن زد با آمپولایی که واسه دندون پر کردن میزد فرق داشت تو استخون فکم فرووو کرد. یه آخ با تن صدای معمولی گفتم کاملا غیر ارادی بود دکتره عصبانی گفت داد نزن داد مال بچه هاست! سر شد شروع کرد جراحیو. صورتمو مچاله کرده بودم از درد پامو تکون میدادم میگفت پاتو تکون نده. دستمو مشت کرده بودم دستیارش میگفت مشت نکن! با اینکه مثلا سر بود ولی درد رو قشنگ حس میکردم! با دو تا دستش مرد ۴۰-۵۰ ساله افتاده رو اون انبردسته :) زور میزد دندونم ازجاش درنمیومد. لثه مو پاره کرده بود که دندون رو از زیرش بکشه بیرون. خون میرفت ته گلوم نا خودآگاه سرفه ام گرفت پا شدم! کلی غر زد که فقط تو که نیستی از صبح کلی اومدن هیشکی مثل تو نبوده با تو کلکسیونم کامل شد اینجوریشو دیگه ندیده بودیم و هی غر زد. دو تا از دندون عقلامو کشید وقتی پا شدم میخواستم دو تا بخوابونم تو گوشش مرتیکه عین جلادها بام تا کرد! خدا شاهده که آدم نازنازی نیستم و فیلمم بازی نمیکنم میتونست با اخلاق خوش بگه دخترم درد نداره صبر کن الان تموم میشه نه اینکه از اول حمله کنه! بعدش دکتر پوست وقت داشتم با اون فک باد کرده رفتم پیشش. مامانم دندون پر کرد یه دربستی گرفتیم اومدیم خونه از درد داشتم میمردم بروفن خوردم و آنتی بیوتیک و خوابیدم. بیدار شدم باز درد داشتم هی هم خون میومد. شب رفتیم خونه ی مامانبزرگ. من و مامان خوابیدیم دوشنبه صورتم خیلییییییییی ورم کرده بود و درد داشت دهنمم باز نمیشد چیزی بخورم به زور غذا میخوردم. عصرش با نفیسه رفتم بیرون. اول رفتم خونه اشون دنبالش تا آماده شه بعد با اون صورت خوشگل رفتیم پارک و بعدم مرکز تجاری. دوستش دارم دختر خیلی خوبیه. شب اومدم خونه دوباره همه ی دایی خاله ها اومدن. اومدیم خونه شب تا صبح از دهنم خون اومد کنار بالشم پر دستمال خونی بود. صبح موندیم خونه با مامان به همدم و افسانه و لیدا و ... زنگ زدم. مامان الهه هم زنگ زد. نهار خوردیم و رفتیم خونه مامانبزرگ سمانه و فاطمه و امیرحسین و امیررضا بودن. تا شب همه دور هم بودیم. مامانبزرگ رو بردیم حمام موهاشو مامان کوتاه کرد. منم وقتی برگشت موهاشو سشوار کشیدم و پاهاشو کرم زدم و ... بنده ی خدا با این حالش نمازاشو از من مرتب تر میخونه. بعضی وقتا از دست خودم خیلی عصبانی میشم! بگذریم. شب فیلم دکتر نباتی رو دیدم که همه ی مریض ها رو شفا میده! کاش میشد رفت پیشش و مامانبزرگ رو هم خوب کنه! شماره اش رو هر ساعتی میگیریم اشغاله! ... دیشب دایی کامپیوترمو درست کرد مامان موند خونه مامانبزرگ من و بابا اومدیم امروزم که صبح بابا رفت سر کار و من موندم خونه که بشینم پای اینترنت. عصری مامان اینا میان دنبالم که بریم خرید. یا امشب یا فردا صبح میریم زنجان دیدن عمه ام و عموم که بعدشم بریم تبریز پیش خانواده ی احسان. دوست دارم اگه بشه یه بهشت زهرا هم بریم. هنوز هیچ کدوم از عموها و عمه هام رو تو تهران ندیدم!!

حرف زیاد دارم ولی حیف که سیاسیه و آزادی بیان بیداد میکنه!!!

جمعه کنکوره ایشالله ویدا و شیوا و الهه و همه ی اونایی که امسال کنکور دارن تو رشته ی دلخواهشون قبول شن.

خدایا مامانبزرگم و همه ی مریض ها رو شفا بده. من رو تو تصمیم گیریم کمک کن. روح همه ی رفتگان به خصوص مظلومین!! رو شاد کن. گناه های بی اندازه ی منو ببخش و نذار گمراه شم. خدایا سرنوشت کشورم رو به بهترین نحو ممکن رقم بزن!!!

به قول دکتر شریعتی:

خدایا به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، و به مؤمنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب، و به زنان ما شعور، و به مردان ما شرف، و به پیران ما آگاهی، و به جوانان ما اصالت، و به اساتید ما عقیده، و به دانشجویان ما... نیز عقیده، و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده، و به مبلغان ما حقیقت، و به دین داران ما دین، و به نویسندگان ما تعهد، و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور، و به محققان ما هدف، و به نومیدان ما امید، و به ضعیفان ما نیرو، و به محافظه کاران ما گستاخی، و به نشستگان ما قیام، و به راکدان ما تکان، و به مردگان ما حیات، و به کوران ما نگاه، و به خاموشان ما فریاد، و به مسلمانان ما قرآن، و به شیعیان ما علی، و به فرقه های ما وحدت، و به حسودان ما شفا، و به خودبینان ما انصاف، و به فحاشان ما ادب، و به مجاهدان ما صبر، و به مردم ما خودآگاهی، و به همه ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش.

الهی آمین.

+  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:5  توسط نگار  موضوع:  
Balatarin


من هیچ وقت کسی رو نفرین نکردم حتی وقت هایی که دلم شکسته همیشه گفتم از روی نادانی بوده کار طرف. ولی اینبار فرررق میکنه. برای اولین بار از ته دلم از خدا میخوام نبخشه هر کسی رو که حق کشی کرده عدل رو زیر پاش گذاشته و دل میلیون ها نفر آدم مظلوم رو شیکونده.

*حال مامانبزرگ خوب نیست انگار دیشب شب تا صبح خیلی درد کشیده :( خدایا کاری کن خوب بشه زودتررر.

+  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:18  توسط نگار  موضوع:  
Balatarin


دیروز عصر آماده شدم برم خونه ی مامانبزرگ اینا. خیابون گردی تو ایران یه جورایی لذت بخشه برام. از وسطای کوچه واسه یه تاکسی دست نگه داشتم تاکسی خطی بود ولی به خاطرم اومد تو کوچه سوارم کرد. تا چاردیواری رفتم سوار اتوبوس شدم تا پونک. کنارم یه دختره نشست که عین خودم سبز بود حرفی نزدیم با هم ولی دختر خوش اخلاقی بود نگاه و لبخنداش مهربون بود. پونک پیاده شدم رفتم سوار تاکسی تجریش شدم کناریم یه پسره مغازه دار بود که همش گوشیش زنگ میخورد و کاسب مسلک بود! کاری نداشتم تجریش ولی یه دوری زدم داشتم میرفتم یه فال حافظ فروشی رو دیدم بیشتر واسه اینکه کارش رونقی بگیره یه فال خریدم. فقط یه دور خوندمش یادم نیست چی گفته بود! الان میرم میارمش...  نوشته:ای عزیز ای آنکه در دوران سرمست جوانی و سرخوشی ها زندگی هستی و معتقدی هر چه در تقدیر شما رقم خورده حتمی است و هیچ اختیاری نداری بدان که در هر صورت اگر کارهای خطا کرده ای که هر زاهدی قدرت از کف میداد و توبه میشکست ولی باز هم میتوانی به راه درست برگردی و جبران مافات کنی خدا بسیار بخشنده است! جالب بود!! بیت آخرشم: خنده جام می و زلف گره گیر نگار!!! ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکست... همینجور تو تجریش گشتم و کم کم حس کردم الکی گشتنم به ضرر اقتصاد خانوادست شوخی شوخی کلی پول خرج شد!! سوار اتوبوس ولنجک شدم کنارم دو تا دختر طرفدار احمدی نژاد بودن هی گفتن و گفتن چرت و پرت پشت سر موسوی که صدام در بیاد منم هیچی نگفتم! چون اعصاب بحث رو نداشتم. بیخیال شدن! درکه پیاده شدم که برم کلاس رانندگی ثبت نام کنم. دو قدم رفتم حس کردم کفشم به حدی پامو زده که نمیتونم یه قدمم راه برم کنار پیاده رو رو صندلی نشستم کفشمو در آوردم کل پام تاول بود یه تیکه اشم خوووون میومد و زخم بود.به زورررر خودمو رسوندم جلو دانشگاه شهید بهشتی و تاکسی گرفتم تا خونه مامانبزرگ. درو که باز کردن داشتم ناله میکردم تقریبا قدم های آخر رو با زجر عجیبی ورداشتم! رفتم بالا سمانه و فاطمه بودن با بابابزرگ و بچه ها ۴ تایی رفتیم داروخانه و خرید و ... تو پارکینگ بابابزرگ ماشینو داد بهم گفت بیا تمرین کن تو سراشیبی ماشینو بدون گاز و ترمز فقط با کلاچ نگه داری بدون اینکه تکون بخوره. تمرین کردم اینقدر تا شد! اومدم خونه در آشپزی به خاله کمک کردم. شبم خواهر آقا داوود اومد دیدن مامانبزرگ. آخر شب دوباره دردش گرفت خیلی دلم به حالش میسوزه روز به روز دردش بیشتر میشه امروز خیلییییییی دلم سوخت براش خیلی گریه میکرد. مریضی بد دردیه. خدایا هممممه ی مریض ها رو شفا بده! شب دایی اینا موندن اومدیم خونه تو روزنامه نامه ... رو خوندمو خوابیدم. صبح زود رفتیم خونه ی مامانبزرگ با مامان. با دایی اینا صبحانه خوردیم. خونه رو تمیز کردیم. با بابابزرگ سی دی فیلمی که پسره رو شیر تو مشهد تو سیرک میخوره رو دیدیم و دلم ریش شد! بعدم سی دی منو دیدیم! مامانبزرگ دردش گرفت شدیددد :( رفت حمام و خوب شد رفتیم رای بدیم همگی. بابابزرگ و مامانبزرگ (با اجازه ی خود صندوق دارا و همه) بدون نوبت رفتن رای دادن چون سنشون بالا بود و مریضم بودن مامانم همراهشون رفت. من و دایی و زندایی رسوندیمشون خونه بعد رفتیم شهرک غرب مدرسه دایی رای دادیم ولی چون دایی آشنا داشت بدون صف رای دادم. ازعذاب وجدان دارم میمیرم!! بعد از اینکه رای دادم اومدم بیرون صف رو دیدم حالم از رای که دادم بهم خورد! با دایی رفتیم خونشون امیرحسین و امیررضا و دایی حمید رو پایین دیدم. امیرحسین آخر نمکه! بستنی خوردیم محو بستنی خوردنش بودم! برگشتیم خونه مامانبزرگ. مامانبزرگ خیلیییییییی به طرز وحشتناکی عصر دردش گرفت همه اشکشون دراومده بود. بمیرم براش همش داره مسکن مصرف میکنه و روزی چننند بار دردش میگیره یکی دو ساعته! گوشت تنشو میکنه وقتی درد داره یا اگه دستشو میگیرم یه فشااااری میده از درد که دلم واقعا میسوزه! چند مدته رو تخته همش! بمیرم براش! عصری دایی حمید اینا اومدن رای نداده بودن رفتن رای بدن منم باهاشون رفتم خاله رای نداد صف بود! منم عذاب وجدان رای بدون صفم رو داشتم به جبرانش شب ۹:۳۰ عین احمق ها رفتم تو صف وایستادم واسه خاله که اعصابم تسکین بیابد! :) سارای هی گفت باهات میام گفتم صفه گفت میخوام رای بدم (با اون زبون بچه گونش!) دلم نیومد نبرمش. بردمش ولی آخرشم خاله رای نداد! تو صف وایستادم نزدیک بود نوبتم شه میخواستم زنگ بزنم خاله بیاد ولی چون شب بود و طوفان شد و بارون گرفت و سارای باهام بود و لباسشم یه پیرهن نازک بود بدون آستین بود از ترس اینکه سرما نخوره بردمش خونه مامانبزرگ فوری با چه ترسییی از بالای پارک رد شدم رعد میزد تاریک بود و پر کارگر سارای هم ترسیده بود خودمم شب از اونجا میترسم! با طوفان تخته های آهن رو ساختمون نیمه ساز صدای وحشتناکی میدادن! کیفم سنگیییین بود بارون میومد سربالایی بود سارای رو باید بغل میکردم مردم خلاصه! از دست درد دارم میمیرم الان. گذاشتمش زمین یکی دوبار دیدم باد شدیده امانت بود ترسیدم بغلش کردم. دستم از کتف تا مچ داغونه رسما! رفتم خونه دیدم خاله اومده دنبالمون شاکیییی شدم دیگه نرفتم تو صف خاله ام رای نداد! بابا اومد دنبالم اومدیم خونه. آدرس خونه بابابزرگ رو دادم که دفتر پریسا رو بیارن ببرم براش هند. مامان امشب پیش مامانبزرگ میمونه فردا میخوان برن دکتر. خدا کنه خوش خیم باشه سرطانش و بشه درمانش کرد مامانبزرگ خیلییییی داره زجر میکشه :( فردا صبح با صبا قرار دارم جلو گلدیس...

اولین بارم بود تو ایران رای میدادم! جالب بود ولی اگه تو صف وای میستادم احساس بهتری داشتم. قبل رای دادن فقط دنبال راه برای رای دادن بودم میترسیدم نشه ولی بعد رای دادن صف ها رو میدیدم دلم میخواست تو هر کدوم یه ساعت الاف شم تا نوبت مردم رو خوردن یادم بره! هرچند تو یه صفم وایستادم تا ۱۰ نفر مونده به نوبتم. در هر صورت خدایا منو ببخش. مردم هم با اینکه اعتراضی نداشتن ولی ایشالله که منو میبخشن!! :)

خدایا مریضی مامانبزرگ رو زودتر خوب کن!

+  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 1:8  توسط نگار  موضوع:  
Balatarin


دیروز بعد از آپ کردن خیلیییی ناراحت مامانبزرگ بودم آخه دکترا میگن غده ای که در آوردن سرطانیه :( ولی نمیفهمن سرطان چی! طفلک همینجور درد میکشه یه بار میگه سرم درد میکنه یه بار میگه دستم یه بار دل و کمر و پا... وقتی دردش میگیره همینجور گریه میکنه و داد میزنه. خیلی گناه داره ایشالله با شیمی درمانی خوب شه. همه اعصاباشون خورده و ناراحتن. بابابزرگ طفلکی خیلی غصه میخوره. مامانم دایی ها خاله ها همه... از دیروز که فهمیدم اعصابم خورده. از یه طرفم باید جلو خودش خوشحال باشیم نمیدونه. بنده ی خدا هی میگه من چمه چرا ۸ ماهه خوب نمیشم!! :( چرا دکترا دل نمیسوزونن بعضی هاشون. مگه میشه نفهمن سرطان چیه! خدا سر هیچ کسی نیاره. واقعا سلامتی بزرگترین نعمته. از یه طرف دلم میخواد همش پیشش باشم از یه طرف وقتی از صبح زود میرم تا شب دیگه خیلییی ناراحت میشم. ضعیف شده لاغر شده. خدایا کمکش کن خوب شه زودتر. ساعت ۳-۴ میرم خونشون. دیروز صبح خیلییییی ناراحت بودم. رفتم پایین هله و هوله خریدم آوردم بالا خوردم یه کم خوب شدم. به نظر من تلقین نقش خیلی مهمی داره. میدونم خوب میشه با شیمی درمانی... آماده شدم برم خونه ی مامانبزرگ تو کوچه یه ماشینه گیر داد و رسما رو اعصاب بود اینقدر نگاش نکردم تا رفت. همینجور تیکه تیکه پرسون پرسون رفتم تجریش و بعدم خونه ی مامانبزرگ اینا. تجریش چند تا مجله گرفتم. اومدم خونه بابابزرگ و مامانبزرگ تنها بودن دایی و مامان رفته بودن دکتر. یه کم نشستم خاله و سارای هم اومدن. همه با هم مامانبزرگ رو بردیم دکتری که مامان و دایی رفته بودن. قبلش حمام رفته بود موهاشو واسش سشوار میکشیدم. همش دلم میسوخت میدیدم اینجوری ضعیفه دستای مامانبزرگ من هیچ وقت نمی لرزید. گوشه ی چشمشم یه ذره ورم داره. نمیدونم لعنتی چه مرضیه. مامانبزرگ نازم گناه داره. ولی خدا رو شکر این چند روزه همه میگن غذاش خوب شده و میخوره. روحیه اش هم بد نیست. خدایا شفاش بده. تو راه برگشت دکتر اینقدر تو ترافیک مردم رو دیدیم و فضا انتخاباتی بود همه یه مدت یادمون رفت. مامانبزرگم دیروز اومد بیرون خیلی روحیه اش بهتر شد. شبم واسه شام ما و خاله اینا موندیم بابا و آقا رضا هم از سر کار اومدن خونه ی مامانبزرگ. شب نه دلم میومد تنهاشون بذارم نه معرفتشو داشتم که بمونم!! خیلی بدم! آخه اگه مامانبزرگ دردش میگرفت کاری از دستمم بر نمیومد جز نگاه کردنش و گریه کردن! از یه طرف هم خونه خودمون یه حمام میرم یه ذره پای اینترنت میشینم. اونجا همش حوصله ام سر میره وقتی میخوابن همه. دیشب آخر شب مامانبزرگ مسکن خورد و خوابید. ما هم اومدیم صبح دوباره مامان رفت. منم یه ساعت دیگه میرم. یه دوش بگیرم. بعدم باید برم شناسنامه و کارت ملیمو کپی کنم ببرم آموزشگاه رانندگی ثبت نام کنم. زنگ زدم گفت همین ها رو میخواد فقط.

چیزهای جالبی دیدم دیروز یکی پوستر دروغ ممنوع بود که خیلی قشنگ بود! یکیم یه کاغذ که کابینه ی دولت نهم و فامیل های احمدی که همه وزرای سازمانهای دولت نهم اند رو نشون داده بود+ نسبت هاشون با احمدی! کلا توترافیک چیزهای جالبی میبینم. ساعت ۹ هم که باید الله اکبر بگیم! طرفدارای احمدی نژاد که تیپ هاشون دیدنیه داغونننن و جوات! با اون پرچم های دستشون! روحانیه رو دیدم که روبان سبز به آنتنش وصل بود و خیلیم خوش اخلاق بود و با همه حرف میزد. آژانسیه اون روز میگفت رفته بودم زنجان اونجا تاکسی ها سبز نیستن ماشین منو دیده بودن همه اشون ذوق کرده بودن دورمو گرفته بودن ماشینمو نمیذاشتن رد شه فکر میکردن واسه موسوی رنگش کردم! تو تاکسی بغلی دیشب دعوا بود راننده و یکی از مسافرها طرفدار احمدی بودن یه بنده خدایی طرفدار موسوی بود هر چی سعی میکرد قانعشون کنه نمیتونست. یه ماشینه رو دیدم نصف موسوی بود نصف عکس های پدیده!! فکر کنم زن و شوهر به توافق نرسیده بودن! مناظره ها جالب بودن دلم تنگ شده براشون. این شاخ وبرگ ها رو سر ملت هم جالبن!! این شاخ هایی که نور سبزمیده هم باحاله! شعارها هم جالبن بعضی هاشون. جوک ها هم همینطور. هیچ کدوم از دوستامو ندیدم جز ویدا. دندونپزشکی هم نرفتم هنوز. سینما٬ استخر و هیچ جا نرفتم! خونه ی عموها عمه ها هیچ جا جز خونه ی خودمون و مامانبزرگ نمیرم. کاش مامانبزرگ خوب شه زودتر. اگه حالش خوب بود هیییییچ غمی نبود و همه چی بر وفق مراد بود.

خدایا کمکش کن خوب شه. میدونی اگه خوب شه چقدر همه خوشحال میشن!!

*وطن سبز میخواهمت!

+  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:22  توسط نگار  موضوع:  
Balatarin


دیروز با مامان رفتیم مانتو خریدیم و بعدم مامان رفت خونه ی مامانبزرگ منم یه سر رفتم تجریش. از پونک تا پمپ بنزین دقیق ۲ ساعت تو ترافیک بودیم با مامان. اگه مشغله ی فکری نداشتم قطعا ترافیکشم خوش میگذشت! رسیدم تجریش ترسیدم راننده که از پونک مارو آورده بود دلش نمیومد پیادم کنه هی میگفت نرو مواظب باش. پر آدم بود من از پارک وی تا شریعتیش رو دیدم. ویدا میگفت تا عباس آباد و پایین ترم بودن زنجیر طرفدارای موسوی. حیف که تنها بودم و خیلی خوش نگذشت. ولی همین که رفتم خودش کلی باحال بود ایران رو اینجوری ندیده بودم هیچ وقت. موقع برگشتن تاکسی گیرم نمیومد به یه راننده گفتم دربست ولنجک گفت میبرمت ولی پیاده بری زودتر میرسی ببین جمعیت رو ولیعصر کیپ پررررر آدم بود. ساعت ۹:۳۰ شب این حدودا بود. تو مقدس اردبیلی بعضی جاهاش خلوت بود٬ میترسیدم. بابا زنگ زد و اومد دنبالم. شب ویدا اومد یه سر پیشم. صبح با نفیسه نرفتم دانشگاهش الان خودم از خونه میرم خونه ی مامانبزرگ عصریم همون ورا نفیسه و افسانه رو میبینم.

وقتی مامانبزرگ رو میبینم خیلییی دلم میسوزه :( لاغر شده رنگ و روش زرده همش داره درد میکشه بنده ی خدا. غذا نمیخوره اشتها نداره. خدا کنه خوب شه :( بابابزرگ مامان همه خیلی ناراحتن. خدایا کمکش کن.

+  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:43  توسط نگار  موضوع:  
Balatarin


پریروز رو کامل خونه بودم فوتبال ایران و کره رو دیدم که صفر صفر تموم شد! بعدم یه کم خوابیدم که ۱۰ بار وسطش تلفن زنگ خورد و از خواب پریدم. شب بابا اومد با مامانبزرگ اینا مناظره احمدی نژاد و کروبی رو دیدیم. چقدر خنده دار بود! :)) کروبی بامزست! شبم رکسانا خوندم و خوابیدم برق اتاقم تا صبح روشن موند مسواکم نزدم! صبح با مامان میخواستیم بریم خرید بعدم خونه ی مامانبزرگ که از بس تلفن زنگ خورد نتونستیم به خرید برسیم زود رفتیم خونه ی مامانبزرگ اینا. ظهر دایی امیر یه سر اومد عصرم خاله سوده ازسر کار اومد خونه ی بابابزرگ من و مامانم رفتیم تجریش یه کفش خریدم و عطر. نمیدونم چرا ایران برخلاف ظاهرش اندازه ی دفعه های قبل بهم خوش نمیگذره.  دلگیر شده یه جورایی. شوقم و علاقه ام به ایران رو دارم از دست میدم و از این بابت ناراحتم! بعد از اینکه از تجریش اومدیم بابابزرگ گفت برم شیر و گوجه بخرم. یه تراول ۵۰ تومنی داد منه خنگ ابله نگاش نکردم فکر کردم ۵ تومنیه! رفتم با مغازه داره حساب کردم پول گوجه رو ۴۸ تومن بهم برگردوند! با تعجب گرفتم گفتم واسه چی؟! مگه من تراول دادم؟!؟! یارو خودشم شک کرد بعد گفت آره! گفتم اگه ۳ تومنم میدادی من میرفتم! اینم از نبوغ نگار در روزهای اول ایران... رفتم در خونه ی ویدا اینا هر چی زنگ میزدم و صبح رفتم در خونشون کسی جواب نمیداد فقط یه بار داداشش گفت نیست اینبار مامانش خونه بود گفت رفته کتابخونه. اومدم خونه مامانبزرگ اینا زنگ زدم به نفیسه کلی با هم حرف زدیم قرار شد پس فردا بریم دانشگاهش! دیشب ساعت ۹ شب طوفان شد و برق رفت ویدا زنگ زد قرار شد امشب ببینمش. الانم به یاسمن زنگ زدم خونه نبود.

خدایا ۴ سال آینده ی کشورم رو به بهترین نحو رقم بزن!  ۵ دقیقه ی آخر مناظره ی دیشب کروبی و موسوی خیلی قشنگ بود! خوشم اومد موسوی حرفاشو به مجری زد!

*خدایا منو ببخش به خاطر تنبلی ها و سهل انگاری هام!

+  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:23  توسط نگار  موضوع:  
Balatarin


من اومدم ایران :) چهارشنبه عصر تولد گرفتم! با اینکه تعدادمون کم بود ولی خوش گذشت. پریا و ندا و آنی و زهرا و مامانش بودن. کلی خل بازی درآوردیم با پریا و ندا و رقصیدیم. شمعه عدد ۹هش هی میشکست. عین بچه ها روز قبلش واسه خودم فشفه هم گرفتم! دوست داشتم خوب بود :) پریروز صبح چمدونمو بستم و رفتم ای سکور خرید لاک!! یه لاک نارنجی خریدم و یه لاک سبز واسه شال سبزم که قرار بود تو راه بپوشم! با یه جاسویچی خوشگل. بعدم که اومدم خونه و پریسا دفتری که میخواست براش ببرم ایران رو آورد. عصرم رفتیم یه سر بیرون. زنگ زدم به پریا و ندا و درسا برای خداحافظی. شبم با سارا اینا خداحافظی کردیم. صبح منو مامانو آنی و فاطمه هم سفر بودیم. تو ماشین فقط حرف زدیم راننده یه ربع ساکت میشدیم تعجب میکرد میگفت چی شد؟! تو فرودگاه بمبیی خیلی به بارهامون گیر دادن ۴ نفر بودیم با ۲۰ کیلو اضافه بار یعنی نفری ۵ کیلو. همیشه ۵ کیلو رو راحت میبخشن. کشتنمون تا ببخشن. آخرش از فاطمه ۵۰۰  روپیه اضافه بار گرفتن دست خالی رفتیم تو هواپیما با یه کیف! کیفمو که از اکس ری رد کرد گفت چاقو تو کیفته؟ گفتم نه. لوازم آرایشهامو ریختم بیرون دیدم موچینو سوهان ناخن منظورش بوده گیر نداد. واسه اولین بار ایران ایر خیلی تاخیر نداشت. اول کنار مامان و یه آقایی بودم. مثل همیشه سر صحبت بار شد بنده ی خدا پسرشو فرستاده بود هند. همین یه بچه رو داشت. خیلی نگرانش بود. دلم به حالش سوخت میگفت تو ۶ ماه ۱۷ میلیون خرجش کردم موتور دنده ای خریده.  نگرانم تند نره و مامانم هی گفت موتورشو بفروشه بهتره و... قشنگ آقاهه گریه اش گرفت خیلی دلم سوخت گریه ی هیچ بابایی رو اینجوری ندیده بودم. وسطاش اومدم کنار فاطمه و یه آقای دیگه. تمام طول راه رو یه بند حرف زدیم. سرشو خوردیم. بنده ی خدا خیلی صبور و خوش اخلاق بود. فرود هواپیما بد بود پر از تکون دل و روده ام صد باری جا به جا شد! از پنجره ی هواپیما که پایینو میدیدم کلیییی ماشین و خونه و ... بود. تو این فکر رفتم که خدا چقدررر بزرگه که خدای این همه آدمه و از ریز ریز فکر و دل تک تکشون کامل باخبره! مهمانداره به شوخی بهم گفت شال سبز پوشدیدی میگیرنت. گفت تازه روبان سبزم به کیفت بستی گفتم اینو تو فرودگاه هند برای روز محیط زیست دادن. گفتم ولی لاکم سبزه :)  تو هواپیما گفت دمای تهران ۳۴ درجه است ولی خیلی هوا خوب بود! اینقدر گرمای هند رو کشیدم که برام هوا خوب خوب بود. البته الان که تو خونمونم هوا سرده به نظرم. کولرم خاموشه. بابا و مامان های آنی و فاطمه و خواهر فاطمه و داداش آنی اومده بودن. تو ماشین محو بیرون بودم و بحث سیاسی با بابا! همه ی آنتن های ماشین ها روبان سبز داشت! ... وسطای راه یه صحنه ی ناراحت کننده دیدم تو اتوبان پسره خودشو از بالای پل انداخته بود پایین :( پلیس اومده بود و شلوغ بود. خیلی ناراحت شدم! رسیدیم خونه دیدم خونه رو به رویی اعلامیه زده برای فوت پیمان ابدی. بابا گفت همسایه مون بوده. خدا بیامرزتش. اون روزی که اخبار خبر فوتشو داد خیلی ناراحت شدم. اومدیم خونه یه دستشویی رفتم و شال اتو کردم و دست و صورت شستم گوجه سبز خوردم :) و رفتیم خونه ی مامانبزرگ. دم پله ها یه شوق بچه گونه ی عجیبی گرفتتم! بدو بدو رفتم تو سارای رو دیدم و بابابزرگ رو بعدم خاله بعدم مامانبزرگ که رو تخت دراز کشیده بود و کمر درد داشت دلم سوخت شکسته شده بود و ناراحتم بود. ایشالله زودتر حالش خوب میشه. سارای کلی جیگر شده بود باهاش بازی کردم. امیر حسین عروسک منم کلی بزرگ شده و حرف میزنه و خیلیییییییم شیرینه. شب دایی ها هم اومدن. شام خوردیم و با زندایی سحر ظرف شستیم آخر شبم اومدیم خونه. امروزم از صبح خونه بودم مامان رفت دکتر با مامانبزرگ و بابابزرگ الان سه تایی برگشتن. عصری میرم بیرون فعلا باید چمدونا رو خالی کنم و برم حمام و سیم کارتمو عوض کنم و... صبح با صبا حرف زدم سه شنبه میاد تهران. خوشحالم از اینکه ایرانم...

امیدوارم موسوی رای بیاره.

 

 خدایا شکرت...

+  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:36  توسط نگار  موضوع:  
Balatarin


دارم میرم به تهران! دارم میرم به تهران :) ایران من دارم میااااااام. خوشحالم!!! :)
+  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:44  توسط نگار  موضوع:  
Balatarin