تبليغاتX
نگار

برای نوشتن باید از خیلی وقت قبل شروع کنم. حدودای یک ماه قبل! آخرین روزی که نوشتم بعدش با نیلوفر و سارا قرار داشتم تو کافه گالری موزه سینما باغ فردوس. هر چی سعی کردم زود برسم بازم دیر شد از خونه تا تجریش ترافیک بود و بعدم نمیدونم با چه معیاری حس کردم از تجریش تا باغ فردوس راهی نیست پیاده. خداییم راهی نیست ولی  نه برای کسی که دیرش شده زمان و گذرش خیلی تو اعصابه همینجور که تو سرما تقریبا میدویدم به خودم فحش میدادم که چرا تاکسی نگرفتی بعد میومدم سوار شم یه لحظه با خودم میگفتم راهی نمونده دیگه الان فایده نداره. وقتی رسیدم دیدم تینا و خواهراشم هستن بعد از 7-8 سال داشتم میدیدمشون. از بعد از روزای مدرسه دیگه ندیده بودمشون اکیپ دوستیشون با دوستای صمیمی من فرق میکنه. اینا همیشه تو اون یکی کلاس بودن و خیلی باهاشون صمیمی نبودم به خصوص که بعد از سال ها میدیدمشون کل دوستیم تو این سالها به لایک های صامت و گاه کامنت دار ف ب ختم میشد. اونا با هم دیگه خیلی صمیمی بودن و کلی حرف داشتن با همدیگه اوایلش یه کمی معذب بودم و پشیمون از قرارم نه به خاطر اینکه دوستشون نداشته باشم دوست داشتم باهاشون باشم ولی گذر زمان حرف های مشترک رو کمتر کرده بود یه کم که نشستیم فضا بهتر شد و حرف زدیم و از خاطرات قدیم ها گفتن و از بچه ها حرف زدیم که کی از کی خبر داره و اینا... موقع برگشتن یه عکس یادگاری انداختیم در نهایت از اینکه دیدمشون خوشحال بودم. برگشتم خونه بابا اومد رفتیم درکه اس پی یو شام خوردیم. تو اون هوای سرد اتاق های دربسته مجهز به هیتر گازی دلم رو شاد کرد اینور هم یه رودخونه بود. در کنار غذای خوشمزه سرمای بیرون و گرمای هیتر خیلی فضا رو برام خوشایند میکرد. بعد از مدت ها با مامان و بابا و داداش 4 تایی تو ایران میرفتیم شام

فرداش روز خوبی نبود شروعش البته سر یه قضیه بیخود هم با مامان اینا حرفم شد هم با احسان! رفتم اداره گذرنامه پاسپورتم رو گرفتم. اومدم اینور خیابون کاغذ کادو گرفتم برای کادوی فاطمه که قرار بود عصری از همونور برم دیدنش. مغازه دار یه پسر جوون همسن و سال خودم بود وقتی دید ازش چسب و کاغذ کادو گرفتم و دارم به سختی بعد از اجازه گرفتن ازش رو میز مغازه اش کادومو کادو میکنم اومد کمک. خودش مرتب کادو کرد. یا من خیلی کمک ندیده ام یا واقعا ارزش خوشحالی منو داشت. با اون اعصاب داغونم دیدن مهربونی از یه شهروند با نیت خیر! یه کمی اخلاقمو خوب کرد. از اونور رفتم بانک پونک یه کاری داشتم. توی راه تو اتوبوس یه سری بچه دبیرستانی بودن که معلمشون هم تو اتوبوس بود. تماشای خودشیرینی هاشون و مخ معلم رو زدناشون سرگرمم کرد. قبل از اینکه برم خونه فاطمه با احسان تلفنی حرف زدیم یه کم خوب خداحافظی نکردیم یعنی با توجه به بحث های قبلش احسان گفت خداحافظ و بدون اینکه صبر کنه من بگم خداحافظ قطع کرد. عادت به اینجور وضع نداشتم هیچ وقت همینقدر کم هم دعوامون نشده بود. بر خلاف زوج های تازه به هم رسیده که همش با همن و چسبیدن به همدیگه و قید فامیل و دوستارو زدن و کلا بعضی هاشون از شدت ابراز علاقه به هم تو جمع حال آدمو به هم میزنن ما اینطوری نیستیم ولی همیشه در خفا با هم خوب تر از اونی هستیم که به نظر همه میاد! یعنی تو جمع هم با هم خوبیم ولی شاید چون رفتارمون مثل دو تا دوست عادیه و زیاد تو مهمونی ها تو دست و پای همدیگه نیستیم و پروفایل هامونم شونصد تا عکس دو نفره نداره (که هرچند اونایی هم که دارن ایرادی نداره و سلیقه ایه) همه فکر میکنن به هم بی احساسیم حداقل تو فامیل. مثل تازه عروس داماد ها هم از اون اول رفتار نمیکردیم لفظی هم تو جمع برا همدیگه لاو نمیترکونیم. طاقت دوری همدیگه رو هم داریم (البته زیادیییی هم نشه دیگه) و کلا همه ی اینا بهونه میده دست فامیل که در لفافه گاها تیکه های ظریفی بیان که انگار نه انگار که شماها با همید و .... ولی چشم نزنم خودمون رو در حد زیادی با هم خوبیم و راضیم از هم! یعنی چیزی که مردم میبینن با چیزی که تو قلبامونه فرق داره البته مردم با معیار های رابطه خودشون رابطه ها رو میسنجن. هر چند بازم میگم ما تو جمع هم با هم بد نیستیم اصلا! نمیدونم چرا به خاطر دوست بازیامون و حفظ بخشی از زندگی مجردی و صرفا عکس های تکیامون انگ بی احساسی میخوره به رابطمون. خلاصه که بودن تو چنین شرایطی باعث شده عادت به خداحافظی با دلخوری نداشته باشم اونم وقتی از هم دوریم. کل راه رو اعصابم خورد بود اون نیم چه غروریم که دارم (تاکید میکنم نیم چه چون این روحیه زیادی مهربونم منت کشم میکنه گاها) نذاشت همون لحظه زنگ بزنم و چنننند باریم که چند ساعت بعد زنگ زدم جواب نداد و هم غرور شکسته و هم فکر ناراحتیش تو تنهایی که اینجا نه کسی رو تو خونه داشت نه دوستی رو بیرون و میدونستم یا خوابه یا ناراحت ناراحتم میکرد. بالاخره شب جواب داد و فرداشم بعد از یه چت طولای و افت و خیز  و در نهایت تلفنی با هم خوب شدیم دوباره. لذت آشتی بعد از دلخوری اینقدر زیاده که آدم دلش میخواد هی دعوا کنه :) روانیم دیگه شوخی کردم اعصاب مصاب میگیره از آدم!

رفتم خونه ی فاطمه به سختی ولی با اعتماد به نفس آدرس رو پیدا کردم پرسون پرسون رسیدم. مامان اینا گفتن آژانس بگیر عمرا اگه بتونی بری و اذیت میشی. ولی قدم زدن و سوار تاکسی شدن ها و با مردم بودن ها رو دوست دارم. تو تاکسی دو تا پسر کنارم بودن که هر دو دانشجوی معماری بودن یکیشون ساکت بود اون یکیم هی کلاس میذاشت که کارم رو تحویل بدم 20 میلیون بهم میدن و ... هدست تو گوشم بود و بیشتر تو دنیای خودم بودم. رسیدم خونه فاطمه اینقدر خسته بودم. خونه نقلی بامزه ای داشت. روی تختش دراز کشیدیم و حرف زدیم از دانشگاه و زندگی متاهلی در ایران برام گفت و لاک زدیم. شام گذاشت و کیک درست کرد تا علی اومد فضه هم از بالا اومد دور هم شام خوردیم. بابا اینا آخر شب اومدن دنبالم

دوشنبه صبح با مامان و محمد رفتیم وزارت  علوم برای کار احسان. بعدش رفتیم تجریش هیوا نهار خوردیم و یه کمی هم گشتیم. مامان رفت دانشگاه برای اولین بار تو تهران با محمد چرخیدیم اونم کجا تو مرکز خرید. تمام قاۀم رو چرخیدیم و من بعد از مدت ها طبقه ی آخرش و نقاشی های فوق العادشو دیدم برگشتیم خونه یه کمی با احسان حرف زدم و بعدم با محمد یه فیلم دیدیم که موضوعش هم عذاب آور بود ماجرای یه سری بچه بودن که به یه سنی که میرسیدن باید اعضای بدنشون رو اهدا میکردن به اجبار و میمردن! و ماجراهای عاشقانه ی بین بچه های اون کمپ که از بچگی با هم بودن و از دنیای بیرون هم بی اطلاع بودن. اسمش never let me go بود اگه اشتباه نکنم. شب بابا از بیرون کباب گرفت و اومد خونه. خیلی چسبید به من ساکن هند محکوم به گیاه و مرغ خوری در رستوران ها. یعنی با گوشت و بیف و کباب خودمو خفه کردم کل سفر لب به مرغ نزدم! کاش اینجا همبرگر و کباب داشت! 

سه شنبه صبح خونه بودم ظهر با مامان رفتیم تجریش یه دوری زدیم و بعد مامان رفت دانشگاه. تجریش رفتن هم برای من به وظیفه ی شرعی تبدیل شده بود روزی نشد که توش یه دوری نزنم یعنی تمام فروشنده هاش منو روزی دوبار هم میدیدن حتی. تو تجریش نیلوفر رو دیدم. داشت میرفت کلاس زبان ثبت نام کنه. منم بیکار بودم با هم پیاده رفتیم تا سر سهیل تو شریعتی. بعدش با مترو رفتیم اون وسط هاش از من جدا شد و رفت دانشگاه منم رفتم خونه ی دایی اینا. به سختی رفتم و کلی خودمو فحش دادم که چرا از تجریش تاکسی آریاشهر رو سوار نشدم به جای مترو. من مترو رو هیچ وقت اونقدر شلوغ ندیده بودم. یه وضعی بود له شدم. بعدم که از مترو آریاشهر تا میدون آریاشهر اومدن مکافاتی بود بعدم از میدون تا خونه رو پیاده رفتم. یعنی خودزنی بود تقریبا. ولی چه کنم که بودن تو خیابون های این شهر و قدم زدن هاش روحم رو زنده میکنه. دیدن غروبش ماشین ها و مردمش. ترس از رهگذر های عجیب تو کوچه پس کوچه هاش همه ی حس هاش رو دوست دارم  با دایی و زندایی و امیررضا و محمد رفتیم سینما فیلم اخلاقتو خوب کن. بد نبود. شام دایی بردمون بیرون و بعدم رسوندمون خونه. چهارشنبه صبح با مامان و محمد رفتیم دکتر هم آزمایش خون دادیم من و داداش هم رفتیم چک آپ دندون و بعدم بینایی سنجی. انگار اینجا دکتر نیست!! کلی خاطرات برام زنده شد!! بعد از دکتر محمد برگشت خونه که کلیدم نداشت و مجبور شد بره پیش بابا. اول رفتیم فیروز فرزانه یه شلوار گرفتم و بعد رفتیم بازار دو تا مانتو گرفتم. مثلا رفته بودم خرید برای احسان و یکی دو تا از دوستام همش برا خودم خرید کردم. فروشنده ی یکی از مانتو هایی که گرفتم یه پسر پر رو بود که بماند که بی پروا نظرشو میگفت نظر بد هم میداد! گفت  بزن تو کار سبزیجات و چاق شدی و ...! بماند که موهای خودش قرمز بود و همه چی تموم هم نبود. اعتماد به نفسی دارن ملت. از مترو قیطریه تا تجریش  کلی تو ترافیک بودم خیلیییی خسته بودم راننده گفت کجا میری (کدوم ور میدون پیادت کنم) گفت حالت خوب نیست؟ اینقدر که نفله بودم. گفتم نه خوبم خسته ام. گفت پس بیا دربستی بگیر برسونمت تا خونتون و یه کم پول خرج کن. خریدام دستم بود گفتم امروز به اندازه کافی ولخرجی کردم دیگه از این بیشتر دلم نمیاد! از تجریش برای مامان یه روسری گرفتم اون شب تولدش بود نشد چیز بهتری بگیرم خیلی عجله ای بود خیلیم خسته بودم. اون شب شب یلدا بود. میخواستیم شب را بیوفتیم بریم ابهر. که دایی اینا زنگ زدن گفتن خونه این ما بیایم منم هم روم نشد بگم نه هم اینم که دلم میخواست بعد از 8 سال شب یلدا رو ایران نبودن حداقل تنها نباشیم. اول قرار بود بریم اصفهان بابابزرگ هم که دیده بود ما نیستیم و خالم اینا هم نیستن. دیگه دعوتمون نکرده بود خونش و خودشم جایی مهمون بود با خاله اینا. بعدا که فهمید ما نرفتیم مسافرت خیلی ناراحت شد. منم خیلی دوست داشتم اون شب خونه ی بابابزرگ همگی جمع میشدیم. دایی اینا اومدن بعدم مامان و بابا رسیدن. شام خوردیم و انار دون کردم و حرف زدیم و آماده شدیم برا سفر ساعت 12 دایی اینا رفتن. بابا 11 خوابید هممون داغون بودیم خوابیدیم صبح 6 راه افتادیم. 9-10 رسیدیم عمو برامون خونه ی عمو نعمت رو آماده کرده بود. هیچ وقت تو اون فصل روستا رو ندیده بودم. این عمو عمه های منم نبوغ به خرج دادن سرمایه رو گذاشتن تو اونجا همه با هم باید یه خونه میساختن کلیدش دست هر کی که میخواست از تهران بره مسافرت میچرخید نه اینکه چند تا خونه عین هم کنار هم و همیشه خالی! پایین چند تا سگ بود که من ازشون میترسیدم عین سگ های هند بی جون نبودن معلوم بود جنم اش رو دارن پاچه بگیرن. زمستونش هم قشنگ بود ولی اون زمین های انگور همه مثل زمین خشک بودن درخت های گردو بی برگ و کلا همه جا قهوه ای خاکستری بود. خونه هم خیلی سرد بود یه کمی سرما خوردم. تا شب موندیم. رفتیم خونه ی عمه نهار. زهرا بچه دار شده بود یه دختر کوچولو داشت اسمش هستی بود. نمیدونم چرا هم دلم به حال دخترای اونجا میسوزه هم فکر میکنم خودشون مقصرن. دختر عمه هام همه دانشگاه قبول شدن ولی به محض اینکه ازدواج کردن درس رو ول کردن. زهرا هم از وقتی ازدواج کرد درس رو ول کرد. میترسم حرفشو بزنم حس کنن فخر فروشیه ولی نگرانم یه روزی تو سن بالاتر پشیمون شن زهرا همسن من. یه جوری بحث سر درس شد گفتم بخون گفت با این بچه گفتم یه سال دیگه که یه کم بزرگتر شد شروع کن یه کم تو فکر رفت. کاش اثری داشته باشه. میگم دلم به حالشون میسوزه چون این طرز فکر بینشون جا افتاده و از یه طرفم خودشونن که مقصرن بعید میدونم اینقدر وضع بد باشه که کسی جلوی تحصیلشون رو بگیره. یا حداقل اگه درس نخوندن یه کاری بکنن. دریغ از جوونی که تو آشپزخونه و تو خونه به بچه داری "مطلق" بگذره. شب یه سری به خاله طاهره و خاله اعظم زدیم برگشتیم خونه عمه شام خوردیم و راه افتادیم به سمت تهران. ویدا شبش اس ام اس زد که صبح ساعت 5 میریم کوه میای. منم مثل یه فرد ایران ندیده عقده ای از خواب و استراحتم برای تفریح تو ایران میزدم. ساعت 2:30 رسیدیم تا 5 خوابیدم. آماده شدم محمد منو دید با تعجب گفت کجا میری هوا تاریک بود گفتم میرم کوه! شبش هم به مامان گفتم صبح اگه دیدی نیستم نگران نشو میرم کوه. از تو بوستان ترسیدم برم خلوت تر بود میدونستم خیابون اصلی ولنجک صبح جمعه شلوغه برای توچال. ما میخواستیم بریم تجریش که بعدش بریم جمشیدیه و کلک چال. تو هوای تاریک صبح اولین بارم بود تنها و پیاده! میرفتم. تو خود خیابون نمیترسیدم. تو کوچه ویدا اینا که پرنده هم پر نمیزد یه ماشین شاسی بلند خیلی خفن بوق زد از بوقش و حرفش اونقدر نترسیدم تا از قیافه راننده که یه تریپ کارگری داشت. رومو کردم اونور و تند رفتم. خدا رو شکر اونم رفت تا خونه ی ویدا اینا رو دویدم. هر پسر یا مردی که ترس رو تو چهره ات میبینه و میره یا وقتی میبینه اهلش نیستی دیگه گیر نمیده رو میستایم! هر چیزی حتی خلاف هم اخلاق میخواد! وقتی میبینی طرف نمیخواد دیگه مزاحمتت بیجاست. هستن دخترایی که از این مزاحمت نمیترسن و مشعوف هم میشن پس ترسوندن یکی که اهلش نیست بیماری روانیه که البته خیلیا هم دارن. بگذریم. رسیدم خونه ی ویدا اینا کفش کوهنوردی بهم داد و موقع رفتن یه سوتی عظیم دادم میخواستم چراغ راهرو رو بزنم زنگ خونشونو زدم باباش اومد من از خجالت میخواستم بمیرم! رفتیم تجریش دوستای ویدا اومده بودن الهه و محمد و حمید. رفتیم کلک چال دفعه ی اولم بود میرفتم همیشه فقط خود جمشیدیه رو میگشتم. اصلا نمیدونستم به کوه راه داره! برام خیلی جای تعجب داشت که بالا رفتن برام آسون تر از پایین اومدن بود. خیلی از کوه و خستگیش ترسونده بودنم ولی خوب بود. یه جا وایستادیم خوراکی خوردیم و رفته رفته یخم با دوستاش آب شد بچه های خوبی بودن. خوش گذشت. راهش و منظره هایی که دیدم فوق العاده بودن. یه پیرمردی رد میشد بهمون بلیط تاتر و استخر داد. ایران رو به خاطر همین حرف های صمیمی با غریبه های مهربونش دوست دارم. بلیط ها موند دست بچه ها من که وقت رفتنش رو نداشتم. یه عده از دوستاشونم رفته بودن دارآباد که سوژه ی صحبت ما شده بود دارآباد چون محمد از وقتی فهمید یه بنده خدایی دارآباده هی میگفت بریم دارآباد. توی راه یه گروه پیرمرد پیرزن دیدیم که داشتن آواز میخوندن و میومدن میخوندن بیا بریم به مزار ملا ممد جان صداشونم عالی بود پشت سرشونم چند تا الاغ به صورت اتفاقی داشتن میومدن. خیلی جو قشنگی بود به خیال خودم داشتم فیلم میگرفتم ولی بعد که رفتن دیدم نگرفت! روی کوه یه جا برف و بوران شدیدی شد تمام استخونام میلرزید. یه کمی بالا تو ایستگاه 4 نشستیم و چایی اینا خوردیم و عکس انداختیم و اومدیم پایین. موقع برگشتن فشاری که به زانوهام میومد اذیتم میکرد. اول رفتیم خونه ی ویدا اینا. از تاکسی که پیاده شدیم خیلی داغون بودیم با کفش های گلی و قیافه خسته و شلوار گلی (یه جا خوردم زمین) ... تو یه ماشین خوشگل دو تا پسر خوشتیپ و خیلی مرتب بودن که تیپشون آماده مهمونی رفتن بود. یه گیری دادن و رفتن. من واسه خنده به ویدا گفتم خیلی آقایی کردن مرام  کشمون کردن با این تیپ ضایعمون بهمون گیر دادن کلی الکی خندیدیم. یه کم خونه ی ویدا اینا نشستیم و بعد رفتیم خونه ی ما دلارام زنگ زد و من فهمیدم که گند زدم و تاریخ برگشتم رو اشتباه به دلارام گفتم اون سه روز زودتر از من برگشت هند. آماده شدیم رفتیم خونه ی بابابزرگ. و ویدا رو رسوندیم و باهاش خداحافظی کردم دیگه ندیدمش تا ایران بودم. برگشت اراک همون شب.

شنبه صبح رفتم بانک مامان و داداش رفته بودن شناسنامه یادشون رفته بود و بعدش رفتم صبا رو دیدم سر ناهید باهم قرار گذاشته بودیم تا تجریش پیاده رفتیم و حرف زدیم و یکی دو جا هم نشستیم. تو پارک باغ فردوس نشسته بودیم که یه پسره اومد بهم گفت من عکاسی میخونم و مدلم میشی عکس هایی که ازت میگیرم رو به خودت هم میدم اگه بری بیرون بگیری 1 تومن میشه و ... گفتم نه مرسی. همینم مونده برم مدل شم! همه چیش یه طرف ری اکشن پدر گرامی هم یه طرف! صبا بهم یه عروسک خوشگل داد. تو تجریش چرخیدیم و بعد نهار رفتیم هیوا نیما دوستشم اومد. با هم یه کمی حرفشون شده بود من در نقش نفر سوم باید میگفتم کجا حق با کیه. منم که مهربون و با گذشت بعد از اینکه نیما رفت کلی نصیحتش کردم که مهربونتر باش و پسر خوبیه. که خدا رو شکر شبش خبر اومد که نصیحتات کارساز بوده! یکی دو ساعت بعد امین اومد تندیس و منم زنگ زدم محمد بیاد (بنده خدا کل روزای ایرانش رو یا تو خونه بود یا سرما خورده بود هر چی بهش میگفتم با دوستات برو بیرون نمیرفت) تا محمد بیاد تو تندیس گشتیم و برادر خواهرای گ ش   ت هم بودن اونجا و من با وجود پالتویی که کوتاه نبود و تیپی که خدایی متین بود بازم ازشون میترسیدم صبا هم بدتر از من. محمد اومد رفتیم دربند قلیون و جیگر. تو اون سرما این ظرف های زغالی که میارن  میذارن رو تخت ها حکم بهشت رو داره. صبا رو پارک وی پیاده کردیم و امین بنده خدا زحمت کشید ما رو رسوند خونه. شب مهمون داشتیم آقای ح اینا خونمون بودن. اولاش اعصابم خورد بود با احسان حرفم شده بود ولی بعدش درست شدم.

یکشنبه رفتم وزارت علوم دنبال کار احسان. از این صف یه اون صف و از این اتاق به اون اتاق روانی شدم تا کار بالاخره انجام شد اونم به حسن وجود یکی که اتفاقا اونم هند و تو دانشگاه خودم درس میخوند ولی من نمیشناختمش و کارش مثل من بود یه پسر درشت هیکلی بود که تو صف های درهم خودشو میرسوند جلو و کاغذ من رو هم میداد با کاغذ خودش تو هر مرحله. اون روز فهمیدم چقدر بی عرضه ام و تو ایران حقم رو خواهند خورد اگه روزی برگردم. توی صف هر کی میومد جلوم جیکم در نمیومد. یه جا یه آقایی گفت برو جلو گفتم باید مردم رو هل بدم گفت زورت نمیرسه گفتم زورم میرسه روم نمیشه! یه وضعی بود! یه دختره هم که خیلی سر و زبون دار بود نحوه صدا کردن من رو دید وقتی به آقاهه میخواستم بگم برگه من چی شد گفت تو اینجوری جواب نمیگیری صداتو ببر بالااااا! خلاصه روز عبرت انگیز سخت و خسته کننده ای بود. تو تاکسی کنارم یکی از اون بچه هایی بود که از صبح دیده بودیم همو تو صف گفت کجایی گفتم هند اون کانادا بود پرسیدم شهریه معماری چند فوق گفت 9000 دلار و من حیران شدم که وقتی کانادا 9 تاست هند برای چی باید 6000 دلار بگیره و بعدم هر جا میگی هند درس خوندم آدم های نادان قیافه کج و کوله کنند خیلی دلم سوخت که چرا بعد از لیسانس کشور محل تحصیلم رو عوض نکردم. اومدم خونه از خستگی داشتم تلف میشدم. شب خونه ی عمو قدرت شام دعوت بودیم. نیلوفرم بود. با هم حرف زدیم از کارش گفت و ... شب که اومدم خونه عین جنازه خوابیدم. البته هر شب سفر رو من با خستگی مفرط پا به تخت میذاشتم . 

  دوشنبه نامه احسان رو با پیک فرستادم برا مجتبی که برسونه دست مامانش اینا. عصرش پونک با نفیسه و یاسمن قرار گذاشتم. رفتیم تیراژه تو یه کافی شاپ نشستیم و حرف زدیم و هر کس از خودش گفت نفیسه از دانشگاهش و بچه هاشون گفت. بعدم رفتیم سرزمین عجایب. ماشین بازیش عشق منه اوج هیجانه. اونجا پر از بچه های فسقلی بود ما سه تا هم با اعتماد به نفس واسه خودمون میچرخیدیم. کلی پول الکی خرج شد بازی کردیم و باختیم و هیچی عایدمون نشد! فقط ماشین بازیش چسبید. برگشتیم یاسی رفت خونه منم با نفیسه یه کم تو تجریش گشتیم و بعد رفتیم خونه (دیگه خودم حالم به هم میخوره از بس نوشتم رفتم تجریش!!! نذر هر روزم بود انگار) سه شنبه صبح وقتی رفتم بیرون یه برف قشنگی رو درخت ها و خیابون نشسته بود که نا خداگاه دست به دوربین بودم همش. با زندایی  پونک قرار داشتیم که بریم استخر خرم شاد. استخر یکی از مکان های مورد علاقه ی من برای تفریح استخر. پا میذارم تو آب روحم آرامش میگیره. یه مه سرد داشت که تا حالا نرفته بودم. استخرشم خوب بود. تو روز برفی استخر رفتن برام تجربه ی جدیدی بود! تو حوضچه آب یخ پریدن یکی از پرهیجان ترین کارهاست برای من! نهار خوردیم و شنا کردیم و برگشتیم. زندایی رفت خونه. منم رفتم پونک بوستان برای احسان شال و انگشتر خریدم و رفتم خونه تند تند وسایل جمع کردیم شب ساعت 8:30 پرواز داشتیم برای مشهد. یه ساعت تو راه بودیم. من دو بار مشهد رفته بودم یه بار 5 سالگیم یه بارم 10 سالگیم. تصویر مشخصی نداشتم از شهر. از فرودگاه تا هتل خیابون ها رو با دقت دیدم شهر قشنگی بود. هتل هم که خیلی خوب بود تر و تمیز و از اون بهتر غذاهاش بود که از خوشمزه ترین غذاهایی بود که خورده بودم! چهارشنبه صبح رفتیم مقبره فردوسی و موزه کنارش و قبر اخوان ثالث و هارونیه و بعد برگشتیم هتل شب رفتیم الماس شرق که من خیلی خوشم اومد ازش. یه کیف خریدم برا خودم و کمربند و پولیور برای احسان. الماس شرق در حد فینیکس قشنگ بود به نظرم. تهران با همه ی کمالاتش مال های خوبی نداره تندیس میلاد نور بوستان و اینا خیلی خوب نیستن. هایپر هم بدک نیست. پنجشنبه صبح رفتیم حرم. موقع اذان ظهر اونجا بودیم نماز خوندم کناریم یه خانوم پاکستانی بود من هر جا میرم باید هندی پاکی ببینم. خواستم بپرسم نماز شکسته جماعت چه جوریه دیدم فارسی بلد نیست انگلیسیش ولی خوب بود. گفت از تهران اومدی گفتم آره یه نگاهی انداخت و گفت موقع نماز باید موهات تو باشه! (منم سعیم رو کرده بودم بذارمش تو) من مبهوت این امر به معروف های شیرین بودم. یه کمیم سعی کردم نزدیک ضریح شم دیدم بی فایده است و باید ادب رو زیر پا گذاشت و هل داد. از همون دور یه دعایی کردم و یه دعا هم کردم برای بالا رفتن سطح فرهنگ تو همه ی قشر های ایرانی. البته همیشه باید جانب انصاف رو رعایت کرد از همون خانوم های مسول حرم هم بودن کسایی که اگه خواسته ای هم داشتن (که چادرت رو تو زنونه!! بنداز سرت و ...) مودبانه و در کمال مهربونی میگفتن جوری که مرامی آدم دوست داشت به حرفشون گوش بده. ولی بعضی جاهای ایران رو دیدن و فکر کردن که مردم ایران خیلی از مردم هند با فرهنگ ترن اشتباهیست بس بزرگ. نحوه ی هل دادنشون له شدن پیرزن پییییر و بچه 2 ساله تو دست و پا همه صحنه های تلخیه که نشون میده کسی حاضر سلامت بچه اش رو به خطر بیندازه و چه بد اگه این وسط نفس دعا فراموش شه کلا. بعد از حرم رفتیم مقبره نادر شاه و موزه اش و سر قبر اولین خلبان ایرانی. دم در با مجسمه نادر عکس انداختیم با لباس مخصوص و زره و کلاه خود. یه عکسم انداختیم با محمد که مثلا داریم جنگ میکنیم جالب شد! عصرش رفتیم پروما اونجا هم پاساژ جالبی بود. موقع برگشتن راننده تاکسی یه پسر جوونی بود که تو حال خودش بود بهش نمیومد راننده باشه قطعا تحصیل کرده بود هر چند بیشتر راننده ها تحصیل کرده اند و فاز آهنگ هاشم جالب بود عاشق آهنگ هایی که میذاشت و صدای خواننده شدم. جمعه صبح برگشتیم تهران. تا ظهر خوابیدم. شب همه ی دایی و خاله ها و بابابزرگ  رفتیم رستوران مهمون دایی بودیم. اون شب محمد و بابا خیلی سرما خورده بودن . تو ماشین با محمد بیچاره دعوام شد! بعد از شام رفتیم دکتر و بعدم رفتیم از عمه ی فهیمه کادویی که مامان احسان برای شب یلدام گرفته بود و پول های احسان رو که باید براش میبردیم رو گرفتم. شنبه صبح رفتیم بانک شهرک خروجیمو دادم و و بعدم رفتیم مرکز بهدا شت جواب آزمایشامونو گرفتیم و بردیم به دکتر نشون دادیم مال منو گفت مشکلی نداره و خیلییییی هم آدم خوش اخلاقی بود رفتار خوبش تا شب خوشحالم نگه داشت. عصرش با بابا جلو پمپ بنزین قرار گذاشتم رفتیم بانک! و بعد رفتم خونه نهار خوردم و فوری آماده شدم با مامان ساعت 4 تو مترو قرار داشتم که بریم خرید طبق معمول اومدیم تجریش و برا دوستام یه کم سوغاتی گرفتم و بعدم اومدیم خونه. شب عمو نعمت اینا اومدن خونمون. خریدامو نشون زن عموم دادم. خیلی به ندرت میان خونمون و بیشتر ما بهشون سر میزنیم واسه همین خیلی خوشحال شدم اومدن. یکشنبه با سارا تو تجریش قرار گذاشتیم رفتیم طبقه ی آخر قاۀم تو یه کافی شاپی نشستیم. از حرف زدن باهاش لذت بردم. دوست داشتم میشد بیشتر ببینمش ولی حیف که روزهای آخر بود. هم صحبت خوب و فهمیده ایه و حرف زدن باهاش خوشحالم میکنه. دوست داشتم که دوستی فضای مجازی به دنیای حقیقی کشیده شد. بعد با مامان رفتیم برام یه دستبند گرفت. و وقتیم مامان رفت زنگ زدم به ریحانه که ببینمش سر کلاس بود و فرداش هم نشد که ببینمش. یه کم تنهایی تو تجریش چرخیدم و عکس گرفتم از بازار و رفتم امامزاده صالح و بعدم یکی از بچه های هند رو باهاش قرار گذاشتم و دیدمش. اون روز بابابزرگ خونمون بود رفتم خونه دیدم محمد خوابیده و بابابزرگم داره تلویزیون میبینه یه کم پیشش نشستم و گفت اگه خسته ای برو بخواب منم رفتم خوابیدم شب خاله سوده اینا اومدن خونمون. من از خواب بیدار شدم دیدم مهمون داریم. یه کم نشستن و سارای رو بهونه کردن که شب باید زود بخوابه بعد به سارای میگم تو بری خونه میخوابی میخنده به خالم میگم چرا اینو بهونه میکنی! شب با بابا اینا رفتیم شهروند خرید برای برگشتن ما. دوشنبه رو هم که مامان مرخصی گرفته بود رفتیم بازار و ولیعصر برای محمد و احسان کفش گرفتیم و دوباره فروشنده خوش برخورد و ساختن خاطره خوب تو ذهن من! برای دوست هندیم و پریا هم یه چیزی گرفتم و خسته و داغون اومدیم خونه. شب بابابزرگ و دایی اومدن بهمون سر زدن و منم تلفن به دست مشغول خداحافظی از فامیل و دوستام و همه ی کسایی که دیده بودم و باهاشون حرف زده بودم و نشده بود ببینمشون اونایی رو که تهران نبودن و ... بودم. دوش گرفتم و تا لحظات آخر همراه با جمع کردن وسایل تا نصف شب با ویدا تلفن حرف زدم. اون شب رو کلا نخوابیدم و ساعت 3 اینا راه افتادیم به سمت فرودگاه. از خونه که اومدیم بیرون یاد رییس دانشکده مون افتادم که بهم گفته بود خاک ایران رو برام بیار همه گفتن همون خاک هند رو بده بهش ولی دلم نمیومد نامردی کنم به کسی که اینقدر با احساس از ایران یاد کرده. رفتم تو باغچه پیاده رو کوچه به مامان گفتم دم در وایسته به بابا و محمد نگفتم کجا میرم چون غر میزدن ساعت 3 نصف شب رفتم تو کوچه با کیسه چنگ زدم تو خاک ها و یه مشت ورداشتم براش. تو فرودگاه بارمون 20 کیلو اضافه بود! همشم خوراکی بود نصفش رو پس دادیم به مامان اینا بقیه اش رو هم که نمیشد ازشون گذشت رو جا دادیم تو ساک دستی ها. با مامان و بابا خداحافظی کردیم و از اینجا به بعد نفله شدیم. من از شدت خستگی و بی خوابی نابود بودم. بار تو دستمون هم اونقدر سنگین بود که حد نداشت! تو هواپیما کنارم یه خانوم بود که بچش تو هند درس میخوند و اولین بارش بود داشت میومد. تمام راه سفر رو خواب بودم. تو هواپیما سرد بود. خوشبختانه با وجود تکون ها هواپیما نشست ما به همین راضیم به خدا! 

از بمبیی تا پونا همسفرامون دو تا پسر بودن هر دو توریست بودن یکیشون پسرخالش پونا بود و دفعه دوم سومش بود و اون بنده خداییم که شکه شده بود دفعه اولش بود. همسفر های خوبی بودن. اومدیم دلارامم خونمون بود. احسان عکسم رو پرینت کرده بود و با یه دسته گل رو میز گذاشته بود و از این قرتی بازیا! نهار خوردیم. چمدونا رو باز کردم و جا به جا کردم. شب بعد از چند روز ایمیل و اینام رو چک کردم دیدم یه بنده خدایی که 3-4 سال پیش میخواست باهام دوست شه و من گفته بودم نه و اونم زیاد پیگیر نشده بود و من فکر میکردم اصلا منو یادش رفته باشه چون هیچی نبود قضیه و اون موقعشم فکر میکردم واسه تفریح بهم پیشنهاد دوستی داده برام آف گذاشته بود که نگااار کجایی تو آخه آرزوی سال جدیدم یه بار دیدن تو. چند روز بعد که دیدم آنلاین گفتم ازدواج کردم و ناراحت شد! گفت خیلی دوستت داشتم و از این حرفا! بعضی وقت ها آدم کسایی رو که احتمال نمیده آدم رو یادشون باشه رو میبینه که هنوز به یاد آدمن و برعکس کسایی رو که آدم فکر میکنه به یادشن به کلی ادم رو فراموش کردن. کاری ندارم به راستی یا عدم راستی حرفش که من دلیلی نمبینم بخواد دروغ بگه چون مخ من با شرایط فعلی و متاهل بودن نه زدن داره نه قابل زدن! خلاصه که از ناراحتیش ناخواسته ناراحت شدم. اینجور مسایل خیلی پیچیده اند. فرداش نرفتم دانشگاه رفتم دنبال کارام با دلارام رفتیم من شهریه خودم و محمد رو دادم و بعدم در خواست نامه دادم از دانشگاه و بعدم رفتم آند دنبال کارای سیم کارتم که قطع شده بود. 5 شنبه رفتیم دانشگاه خدا رو شکر کسی نگفت چرا دیر برگشتید و همه مهربون و خوش اخلاق بودن بعد از کلاس دوباره رفتیم دفتر باهاراتی. روز قبل رییسشون نبود شب یه سری به پریا زدم و کادوی تولدش و وسایلی که مامانش داده بود بهش بدم رو دادم تارامم دیدم.... کلاسامون شده 9 تا 4 به جای 8 تا 2 ولی در عوض شنبه ها تعطیل شدیم و از این بابت راضیم. جمعه دلارام نیومد دانشگاه روناک رو دیدم. شبش دلارام کلاس داشت موند پیشمون. شام رو تو بالکن خوردیم و بعدم چایی و با قلیون و صدای ابی. صبح رفت منم رفتم پیش پریا عین معتاد ها به هم میرسیمم در کنار حرف زدن سرمون تو لپ تاپ و اینترنت. نهار خوردیم و فیلم دیدیم و از ایران گفتم و یه بنده خدایی زنگ زد و کارش رو نگفت و ما رو گذاشت تو خماری. اومدم خونه. یکشنبه رو خونه بودم و قرمه سبزی گذاشتم و شبم یه سری به دلی زدیم. دوشنبه رو رفتم کالج امتحان داشتیم به بدبختی به خیر گذشت تو دانشگاه مراسم بود دی جی و مسابقه و... بدک نبود. سه شنبه هم تو کالج مراسم بود بزن و برقص و دی جی و مراسم کالچرال بود یکی از استادا گفت بیایید رو دستتون مهندی بکشید با حنا مام تو رو در وایسی یه گوشه دستمون رو دادیم تا همین امروز آثارش موند رو دستم. یه گل کشید خیلی دهاتی شدیم کلی با دلارام خندیدیم. فرزادم که هنوز در حال سفر و عشق و حال و گواست هنوز نیومده دانشگاه.  سه شنبه تا شب که تو کالج مراسم بود موندیم. رفتیم بیرون سی دی زدیم برای ماشین و تو کنتین و اینور اونور چرخیدیم تا ساعت 6 شد و مراسم رقص شون و فشن شو و اینا شروع شد جالب بود. چهارشنبه رو تعطیل کردن. یه کنفرانسی مقاله داده بودیم قبول شده بود رفتیم مدارکش رو بگیریم احسانم پرزنتیشن داشت. که خیلیم خوب اجرا کرد و همه کلی تشویقش کردن و تا آخر موقع خداحافظی همه بهش میگفتن خیلی خوب بود و زبانتون و لهجه تون عالی بود و ما هم مشعوف میشدیم بسی! فرداشم که صبح دانشگاه بود مثل هر روز بعدم که برگشتم خونه ظرف ها رو شستم و رفتیم خرید با احسان و شبم دلارام اومد بیفستراگانف درست کردم. جمعه تنها رفتم کالج و شب با احسان به فاصله یک نفس رو دیدیم فیلم خوبی بود. دیروز روز کانوکیشنم بود و مدرک لیسانسم رو گرفتم و همه ی دوستامم دیدم. از این لباس های فارق التحصیلی پوشیدیم. فقط حیف که مشکی نبود لباسمون سلیقه هندیه دیگه صورتی پررنگ بود. کلی عکس انداختیم با بچه ها و کلاهامونو انداختیم بالا و از این کارا. احسانم اومده بود نهار رفتیم دومینوس پیتزا خوردیم و شبم پریا اومد پیشم فیلم طهران تهران رو دیدیم و دلم برای تهرانم تنگ شد... امروزم که خونه بودم و مشغول نوشتن و ماکارونی پختن و ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 23:55 توسط نگار |

پریروز صبح * با ویدا جلوی پارک تو بوستان قرار گذاشتم رفتیم ده ونک. هر چی دنبال اون قطار متروکه ای که تو عکس دیده بودم گشتم پیداش نکردم ولی کلی منظره های فوق العاده دیدم. کوچه های باریک و درخت های بی برگ پاییزی و مردم سنتی محله. از چند نفری سراغ اون قطار رو گرفتیم کسی نمیدونست کجاست. یکی از اون آدما یه پیرمرد خیلی خوش برخوردی بود. جاهای دیدنی محله رو معرفی کرد. اول رفتیم تو یه کوچه که فوق العاده بود و عکسم انداختم. یه سوراخی بود تو دیوار که به یه خونه باز میشد دوربین رو گرفتم توش و یه عکس انداختم تو اون لحظه قشنگ حس میکردم اتفاقی شبیه فیلم ها که توش یکی دستش رو میکنه یه جا و از اونور دستشو میگیرن و میکشن تو خفتش میکنن قرار رخ بده. ولی چه کنم که کنجکاوم و پر از شور جوانی و دلی گاه بی باک. همونجور که تو کوچه ها قدم میزدیم اذان شد صدای اذان تو کوچه های تهران حس خیلییی خوبی میده بهم. رفتیم یه پارک خیلی قشنگی و کلی عکس پاییزی انداختیم. گوشه ای از بهشت خدا بود روی زمین پر از درخت و برگ هایی که زمین رو پوشونده بودن. عین خود حس پاییز بود. یه پسر بچه ای با باباش و دوستش رد شدن از کنارمون و پسر بچه شروع کرد به کیو کیو و تفنگ بازی منم بهش به شوخی شلیک کردم. تهران رو به خاطر همه ی صمیمیت های بی دلیلی که بین من و آدماش پیش میاد دوست دارم. رفتیم بالاتر از پارک یه باغی بود که درش باز بود و یه ماشین از توش اومد بیرون. اول فکر کردیم مثل باغ پایینی ملک شخصی نیست. ولی ماشین که اومد بیرون شک کردیم. اومدم جلوتر توی باغ رو دیدم از شدت زیباییش محو بودم. یه راه طولانی بود و اطرافش پر درخت و بوته و کاج های بلند. عکس انداختم دم در توی باغ روی پله ی کنار در. مردد بودیم که بریم تو یا نه به ویدا گفتم عین این فیلم ها میشه که ما میریم تو و پشت سرمون در رو یکی میبنده و بعدم فاتحه مع صلوات و حلوا و اینا. تو چشم های ویدا میخوندم که حس بدی داره و نمیخواد بریم. ولی مثل اون غاری که تو مراغه نشد برم تا تهش و هنوزم کنجکاوم بدونم ادامه اش چی بود ترسیدم اینم بشه حکایت همون. این چیزها برای منی که دایم اینجا نیستم به قیمت یک سال صبر توام با حسرت و کنجکاوی تموم میشه.  رفتیم تا ته باغ با پر از ترس! چون اون ماشین شاسی بلندی که اومد بیرون گواه کامل شخصی بودن ملک بود و در طاق باز دلیلی بر مشکوک بودن ماجرا. با دلهره و شادی از اینکه پی خواسته ام میرفتم رفتم تا ته باغ دیدم یه سری آدم بیرونن و ماشین و خونه و ایناست. برگشتیم. از این باغ رفتیم بیرون و به سمت راه برگشت بودیم. داشتیم آهنگ گوش میدادیم و من حسی داشتم شبیه به اینکه تمام نعمت های خدا رو سرم آوار شده باشه! از خوشی و حس های خوبی که داشتم تو عالم دیگه ای بودم و با تکرار اینکه حس خوبی دارم به ویدا و اون به من خوشحال تر هم میشدم. از اینکه ذهنم خالی از درس و استرس بود و همش خوشی بود و اون لحظه راضی بودم. من تو این شهر شادم جوونم پر از شورم خوشبختم. اینجا انگار عاشقم شاعرم فیلسوفم! شاید اونقدرها هم نخندم ولی پر از نشاط  درونم. وقتی میرم حتی اگه هر روزم پر از خنده باشه ولی ته دلم دلمرده ام! صد افسوس که دهن بینم و وقتی همه میگن اینجا بده و تو نمیفهمی منم فکر میکنم بده و به فکر میوفتم که بعد درسم هم برنگردم. میدونم این دوراهی ذهن همه ی هموطن هامه. همینجور که میرفتیم یه دری دیدم. بعضی وقت ها سر نترس پیدا میکنم و صد البته احمق! ویدا هی میگفت نرو چند قدم عقب تر از من بود من به شوق پیدا کردن اون قطار سرک میکشیدم همه جا ایندفعه رسما و بدون تعارف بگم به معنی واقعی کلمه ترسیده بودم. با دست و دل ترسان رفتم در رو هل دادم یه در فلزی رنگ ریخته بود که تجمع اکیپ معتاد خورش پشت در بدجوری ملس بود! در رو که هل دادم یه طرف دیدن پشت درم یه طرف گفتم الانه که یه عالمه آدم جمع باشن تو کوچه ام کسی نبود جز نگهبان پارک که وقتی این حرکت منو دید پا شده بود وایستاده بود و شده بود قوت قلب من. پشت در هیچی نبود یه زمین خرابه بود. زود در رو ول کردم و اومدیم تو کوچه. از جلو مغازه ها رد شدیم و کلوچه دیدم هوس کردم با شیرقهوه خریدیم و خوردیم. اومدیم زیر پل جلوی ایستگاه بی آر تی با ویدا تصمیم گرفتیم بریم یه خانه سالمندان از وقتی هند بودم دلم میخواست یه خانه سالمندان رو ببینم این سری. فقط به خاطر اون ویدیوی یوتیوب و گریه ی اون مادر! زنگ زدیم 118 آدرس یه خانه سالمندان رو تو سعادت آباد گرفتیم. خدا رو شکر نزدیک بود و تاکسی و اتوبوس خورش فوق العاده عالی. سوار اتوبوس که شدیم زیر پل مدیریت از شیشه ی اتوبوس یه دختر شیک پوشی رو دیدم که داشت یه مجله میخوند از لای دستاش دیدم کدوم مجله است. با توجه به اینکه بارها سعی کردم بخونمش و هم وقت نشده و هم بار سنگین ادبیاتش و مطالبش همتی میخواد که آدم بره سمتش تو دلم اون دختر و همه ی کسایی که نمیذارن فرهنگ مطالعه و آموختن (نه از نوع صرفا آکادمیکش) از بین بره رو ستودم. رفتیم آدرس رو پیدا کردیم و با کلی تمرین اینکه چی بگیم و چه جوری بگیم و خجالت از اولین تجربه ی بازدید از خانه ی سالمندان رفتیم تو. قبلش کلی تو راه به اینکه همسن و سالامون کجا میرن و ما کجا خندیدیم. به اینکه همه میرن دور دور تو جردن و ایران زمین و شماره بازی و ما افتادیم در به در دنبال یه خانه سالمندان تو شهر خندیدیم. داشتیم به اینکه اگه فرض محال اتو بزنیم (که خداییم نه من اهلشم نه ویدا) مثلا طرف میگه کجا میری میگیم خانه سالمندان و طرف ما رو میبره امین آباد تحویل میده فکر میکردیم و میخندیدیم. رفتیم تو به خانومه گفتیم میخوایم ببینیم گفت خجالت نکشید و برید ببینیدشون. یه خانومیم که فکر کرد اومدیم ببینیم چه جوریه که کسیو بیاریم شروع کرد به توضیح دادن اون یکی بهش گفت نه اومدن سالمندا رو ببینن. تجربه ی جدیدی بود ولی بهای این تجربه تلخ بود. با دیدن همون اولین آدما کلی دلم گرفت تجسم پیری خودم و کوتاهی عمر و گذر سریعش ناراحتم کرد. به قول ویدا چقدر فاز جوونی فرق داره همه به فکر مهمونی و شادی و دوست پسر و ازدواج و درس و کارند ولی تو پیری. کاش میشد اونایی که دوستشون دارم تا همیشه جوون بمونن. کاش مریضی و پیری و ناتوانی و از همه بدتر نبودن عزیزانم رو هیچ وقت تجربه نکنم. کاش میشد فهمید که به کجا میروم آخر! هر چی بزرگ تر میشم بیشتر تو  زندگی غرق میشم راسته که میگن مرگ خواب عمیقیه که تو بی خوابی زندگی سراغمون میاد. بعضی هاشون اونقدر پیر بودن که عین یه تیکه گوشت بی حس رو تخت بودن تجسم ذهنی من آدم های سرحال تری بود. وقتی ویدا گفت دلم گرفت گفتم اینا در مقایسه با مریض های بیمارستان و سرطانی ها که دررررد میکشن خوشبختن. نمیدونم واسه قانع کردن دل خودم گفتم یا نه وقتی دردهای بزرگ تر هستن آدم یادش میره که درد های کوچیکتر هم دردن! یاد صحنه هایی بودم که تا به این سن از بیمارستان و ناله ی یه مریض و حال مامانبزرگ دیدم و شنیدم و به نظرم آرامش خوابشون نعمتی بود. هر چند ناله هم شنیدم که صداش از تو دستشویی میومد نمیدونم از درد جسمی بود یا روحی. ازشون پرسیدیم چند نفر سالمندن و رفتیم بیرون. به ویدا گفتم بیا گل بگیریم. با حالی گرفته رفتیم تا گل فروشی پیدا کردیم. مامان زنگ زد که زود برگرد و مهمون داریم. منم درگیر چیزی که تو سرم بود رفتیم تو گل فروشی. یه آقای خوش برخوردی بود باید 30 تا شاخه گل میخریدیم. رز شاخه ای 3 تومن بود و 30 تاش زیاد میشد هر دومونم حدود 20 تومن داشتیم نفری. یه گلی رو گرفتیم که 30 تاش شد 18 تومن. آقاهه چند تام اشانتیون داد که اگه کم اومد بدیم. آخه اولش پرسید واسه چی میخواین. دوباره برگشتیم دم در گل ها رو مرتب کردیم و رفتیم تو بر خلاف دفعه ی قبل که نمیدونستیم چی بگیم اینبار گل بهونه ای بود برای حرف زدن. بعضی هاشون عصبی بودن بیشتر تو پیر مردها دو سه تاشون. بعضی هاشون کم حرف و افسرده. یکی از پیرزن ها عین دیوونه ها با خودش رو به پنجره حرف میزد ترکی هم حرف میزد با نیمچه ترکی بلد بودنم باهاش حرف زدم ولی جواب نمیداد محو بود تو صورتم و فقط نگاه میکرد. یه پیرزنی بود که گلش رو گذاشت تو آب و بهم گفت شیشه ام رو آب کن رفتم تو دستشویی متاسفانه صحنه ی کثیف توالت فرنگی و بوی بد رو دیدم و حس کردم. تازه خوبه خصوصی بود وای به حال دولتیش. برگشتم و دادم بهش. دو تا پیرزن داشتن با هم انار میخوردن خیلی ناز بودن اینا سر حالاشون بودن. تو یه اتاق دیگه ام یکی دراز کشیده بود داشت واسه اون یکی آواز میخوند. بین پیرمرد ها هم دو نفر داشتن تخته بازی میکردن. یکیشون فوق العاده با شخصیت بود طوری که گفتم نکنه ناراحت شه ولی گل سمبل عشق نه چیزی مادی که به کسی بر بخوره. دعای خیرشون خیلی خوشحالم میکرد. راسته که میگن آدم خودش محتاج کار خیر. این من بودم که شاد شدم نه اونا. یه پیرمردی بود سری اول که رفتیم خیلی گرم گرفت ولی سری دوم ناراحت به نظر میرسید. با اینکه آدم اجتماعیم ولی روم نشد بشینم باهاشون حرف بزنم از بچه هاشون بپرسم و ببینم چه آرزوهایی دارن تا شاید بتونم گوشه ایش رو بر آورده کنم کسی رو که میخوان رو پیدا کنم یا ... ولی حرف زدن باهاشون و بی پروا پرسیدن ها شاید افسرده ترشون کنه و بیشتر تو فکر برن اونوقت من میمونم و عذاب وجدان. دلم میخواست باهاشون دوست میشدم و ایران میبودم تا هر هفته یا هر ماه میدیدمشون. وای که اگه من ایران بودم... وقتی برگشتم خونه دم در تو کوچه یکی رو دیدم که حس کردم از دوستای مامانه بدو بدو اومدم بالا. از تو کمد لباس قرمزمو بر داشتم و کشیدم رو تنم موهامو باز کردم و زنگ خورد و اولین مهمون مامان که یکی از دوستای مدرسه اش بود اومد و بعد از اونم بقیه 3 تا از دوستاش اومدن دو تاشون با دختراشون اومده بود از نفیسه خوشم اومد مینو هم دختر گلی بود. قرار بود ویدا بیاد ولی جای دیگه ام تولد دعوت بود نظرش عوض شد و رفت تولد. دیدن دوستای مامان هم جالب بود. نفیسه از من 5 سال بزرگتر بود و 26 سالش بود مینو هم 16 سالش بود. وقتی رفتن با مامان تصمیم گرفتیم دوستای منو فرداش دعوت کنیم منم تند تند زنگ زدم به بچه ها و در همون حین هم آماده شدم شام خونه ی بابابزرگ دعوت بودیم. صادق و لیلی و خاله زری هم بودن. دیدن جمع فامیل و بچه ها رو دوست دارم

دیروز دوستامو دعوت کرده بودم خونمون. نسترن و ندا و ملیکا و المیرا و الهه و ویدا و نیلوفر بودن. خیلی خوش گذشت. نیلوفر رو بعد از سالها میدیدم. خیلی ها هم نتوستن بیان آناهیتا یاسمن نفیسه سایه سپیده بنفشه سارا و خیلی ها هم جواب ندادن نوشین غزل یه نیلوفر دیگه. رقصیدیم و من تازه فهمیدم که نسترن خیلیییی قشنگ میرقصه. برام یه عطر خوشبو گرفته بودن همگی. ویدام برام یه کفش خوشگل گرفته بود. نیلوفرم شکلات. وقتی اومدن و رفتن خیلی دلم گرفت که هندم و هیچ خبری از مهمونی و دوست بازی تو جمعیت زیاد نیست. یه زمانی معنی غربت رو نمی فهمیدم ولی واقعا خارج از ایران بودن یعنی غربت. تازه وقتی رفتن فهمیدم من گیج یادم رفت از مهمونام درست پذیرایی کنم میوه ها رو یادم رفت بیارم. وقتیم یادم افتاد که من و نیلوفر بودیم. عقلم نرسید حتی به نیلوفر تعارف کنم. خلاصه خیلی ناراحت شدم. اینقدر درگیر رقص و حرف زدن و عکس انداختن و عکس ها رو دادن به همه بودم که حواسم نبود. دیشب محمد اومد. خیلی وقت بود باهم اینجا نبودیم. رفتیم خونه ی بابابزرگ اینا شام دعوت بودیم. همه بودن صادق و سجاد و خاله ها و دایی ها. من عاشق تارا شدم یه بچه ی پرشور و باحال و پسر مآب که آینده اش قطعا میشه مثل المیرا! از نظر ظاهری هم بی تشابه نیستن. خلاصه روز شادی بود.

چهارشنبه صبح با مامان رفتیم آرایشگاه. موقع رفتن به تجریش همون راننده خوش مشربه خورد بهمون. دوباره خوشحال بود و میخندوندمون. جلو کنار راننده یه پسر افغانی بود بهش میگفت چند تا مادرزن داری این بنده خدا هم میگفت من 17 سالمه زن ندارم و خلاصه هی باهاش شوخی میکرد. داشت میرفت گوشی بخره بهش میگفتیم سرتو کلاه نذارن میگفت من خودم کلاه بردارم و... نمیدونم چرا افغانی ها به نظرم آدم های خوبی میان. ملت ستم دیده اند. میگفت میخوام 6 ماه دیگه کار کنم و برگردم افغانستان 6 سال دیگه از درسم مونده 10 سالشو خوندم. منظورش با لیسانس 6 سال بود. به راننده گفتم چند روز پیش ها باهاتون اومدم تا توچال آروم بودید حرفی از زن و مادر زنتون نزدید گفت عصرها خسته میشم دیدید پکرم حال مادرزنمو بپرسید. هر روزی که صبح رو با سوار شدن به تاکسیش شروع میکنم چند ساعتی خوشحالم. خدا خیرش بده. رفتیم آرایشگاه مامان موهاشو کوتاه کرد منم مش و هایلایت. آرایشگر با اخلاق خوبش قانون کلی بد اخلاقی و مغرور بودن آرایشگرها رو نقض کرد. وقتی موهامو خشک  کرد و سشوار کشید یه ذره خوشم نیومد خیلی طلایی شده بود من مات و دودی میخواستم. رفتم بیرون. مامان رفت دانشگاه و منم اومدم برگردم آرایشگاه که بهش بگم رنگشو خیلی دوست ندارم آخه خودش گفت برگرد اگه دوست نداشتی یه بار برات مجانی رنگ ساچ میکنم. تو میدون تجریش یه ماشین گ  ت بود من احمق هم به صورت غیر ارادی تا دیدمشون موهامو کردم تو. اینم دور ورش داشت اومد سمتم گفت خااانوم گفتم بله گفت موهاتو بکن تو. گفتم باشه و رفتم. گفت وایستا تو که خودت ما رو میبینی موهاتو میکنی تو همیشه بذارش تو گفتم باشه و رفتم. آخه واقعا حوصله ای دارن من اونقدر عجله داشتم که به تنها چیزی که فکر نمیکردم بیرون بودن موهام بود! برگشتم آرایشگاه یه رنگ دودی زد روش به نظرم الان از اون طلایی شیک تر ولی یه ایرادی داره اونم اینه که حالا دیگه خیلی معلوم نیست این رنگ رو زمینه رنگ موهام! انگار پولمو ریختم سطل آشغال یه کم عذاب وجدان دارم! چون اونقدری معلوم نیست! ولی عیب نداره تجربه است تا حالا همیشه موهام رنگ داشت فقط هایلایت و مش رو تجربه نکرده بودم. اون شب ویدا از اراک اومد قرار بود شب برم پیشش اونجا بخوابم بعد از اینکه از شب نشینی خونه ی یکی از دوستای بابا برگشتیم. اینقدر دیر کردیم که ویدا خوابیده بود و نرفتم.

سه شنبه صبح رفتم بیمارستان پیش بابابزرگ پروستاتش رو عمل کرده. همیشه از بیمارستان رفتن بدم میاد چون صحنه های تلخی که توش میبینم تو ذهنم بدجوری هک میشه. دم در دو تا آقا داشتن با موبایل حرف میزدن و گریه میکردن. دیدن این اشک ها با اشک های دیگه فرق داره چون آدم میدونه مشکل طرف دیگه حل نمیشه. خیلی مظلومانه گریه میکرد دو ثانیه بیشتر وایستاده بودم منم میشستم و باهاشون گریه میکردم! اومدم تو آقاهه دم در گفت کارت همراهت رو نشون بده. منم دفعه اولم بود به عنوان همراه مریض میرفتم بیمارستان گفتم کارت همراه؟ کارت میخواد. با یه لحن خاص که مخصوص ایرانی های بی اعصاب گفت خیلی واضح دارم میگم! به اون همه دک و پز و تیپ مسولان بیمارستان و کراوات های مرتب نمیومد این بی اعصابی. شاید فکر کرده دارم سر کارش میذارم. زنگ زدم به دایی زندایی جواب داد گفت دایی یادش رفته کارت رو بذاره برات شب قبل دایی اونجا بود. آقاهه وقتی دید دارم زنگ میزنم با یه لحن مهربونی گفت آره زنگ بزن بپرس و داشت از سر خوش اخلاقی وارد میشد به جبران اون نیمچه بد اخلاقیش. بهش گفتم کارت رو بردن زنگ بزنید بپرسید اتاق 309 همراه نداره. گفت باشه برو. رفتم بالا 4 تا مریض تو اتاق بودن نمیدونم چرا من معاشرتی بازم خجالت کشیدم وقتی وارد شدم و به هیشکی سلام نکردم و مستقیم رفتم بالاسر بابابزرگ و حال و احوال. تخت رو به روی بابابزرگ یه پسر سی و خورده ای ساله بود که حالش خوب بود تقریبا و نشسته بود رو تختش و داشت با مریض تخت کناری بابابزرگ که اونم خدا رو شکر حالش خوب بود حرف میزدن. اون یکی تختم یه پسر جوون و خوش تیپی بود که خواب بود. خدا رو شکر هیشکی حالش خیلی بد نبود. همراه تخت بغلی خانومش بود و اون دو تای دیگه ام مادراشون بودن. تو اون چند ساعتی که اونجا بودم 10 باری تلفن زنگ خورد همشم با ما کار داشتن. اول صبح من زنگ زدم زندایی شماره خاله زری رو بگیرم بابابزرگ میخواست باهاش حرف بزنه. دیدم زندایی خواب آلو میگه الو از خجالت داشتم آب میشدم چون یه ربع قبلشم سر کارت بهش زنگ زده بودم شب قبلش هم واسه هماهنگی اینکه من میرم بهش زنگ زده بودم و گفت دراز کشیده بودم. خاله ها و زندایی و سجاد و ... خلاصه همه زنگ زدن تو اون چند ساعت. علت مریضی هر کدومشون تو گذر زمان روشن شد برام. تخت رو به رویی گلاب به روتون مشکلش یبوثت بود که خدا رو شکر حل شده بود. تخت بغلیش تیروییدش مشکل داشته و عمل کرده بود تمام گردنش جای بخیه بود. کناری بابابزرگم قرار بود فرداش فتخشو عمل کنه. خود بابابزرگم خدا رو شکر حالش خوب بود. بابابزرگ داشت با مامان یکی از مریض ها حرف میزد میگفت نوه ام اومده منو ببینه همش دارم سرفه میکنم. اونم میگفت عیب نداره. بابابزرگ گفت آخه این اینجا نیست کم میبینمش میره تو هند پونا دانشجو. خانومه گفت بگم بد به حالت گفتم بگو. شروع کرد از سفر هندش گفت و از کثیفی ها و ... دیگه با اینکه هند کثیفه ولی اینم جو گرفته بودتش دیگه داشت از هند تصویر یه جهنم رو میساخت. گفت دو روز اول رو فقط گریه کردم هیچی نخوردم چمدونم بو میداد انداختمش دور و ...!! نیم ساعتی گفت و گفت. خدایی حرف هایی که میزد دیگه یه کم اغراق آمیز بود. البته من دهلی نبودم اخه مدعی هم بود که بهترین جا و خونه ماهاراجه بوده. این میگفت و همراه های دیگه هم تایید میکردن تا اینکه دیگه به جایی رسیدن که میگفتن هند از نظر فرهنگی و علمی و ... هیچ پیشرفتی نداشته بابابزرگ گفت سال 86 رفتم هند دور ماشین رو گداها پر میکردن امسال رفتم یه گدا هم نمیومد بماند که شانس بابابزرگ بوده ولی اینا هم انصاف رو رعایت نمیکردن. به خانومه گفتم شاید پیشرفت فرهنگی نداشته ولی علمی داشته گفت آخه ژاپن و چین و اینا آره ول هند نه گفتم آی تی هند تو دنیا حرفی داره برا گفتن. دانشگاه های انگلیسی زبانش اعتباری دارن و ... هند مال بابام نیست که ناراحت بشم ولی مردم یه کمی بی ادبن یکی بیاد بگه من تو منطقه محروم آفریقا هم دانشجو ام من هیچی نمیگم اونجا بده و ... بماند که قدر زر زرگر شناسد. نمیگم هند زر ولی با همه ی بدی هاش پیشرفتی داشته برا خودش در خیلی زمینه ها از صنعت توریسم بگیر تا معماری پاساژها و داروهای عالیش و زیبایی طبیعت بکرش و انگلیسی زبان بودنش. من عادت به بحث کردن با کسی ندارم هیچی نمیگفتم وقتی این همه میگفتن. شکی نیست هند کثیفه بازم میگم ولی دیگه نه اون فاجعه ای که اینا ساختن! یه کم گذشت و بحث عوض شد یکی از دو تا پسر ها داشت به اون یکی میگفت مادر زنم خیلی جوون و باحاله و اون یکیم داشت میگفت زنم تک فرزند. جو جالبی بود موقع خداحافظی به هم شماره میدادن و از شغل هاشون میگفتن و... یه کم گذشت بعد از نهار و وقتی اون دو تا مرخص شدن یه پسری رو آوردن که هم نابینا بود هم فلج و هم تومور داشت و شیمی درمانی میشد. تومورش رو عمل کرده بود و باعث شده بود نابینا و فلج شه. بی تاب بود و ناله میکرد. دیدنش داغونم کرد. از خودم سلامتیم و دغدغه های بی مورد و کشکیم حس عذاب وجدان گرفتم. چهره ی غمگین مامان پیرش صحنه های ناله کردناش فلجیش و دیدن ناتوانیش عذابم میداد و کاری از دستم بر نمیومد. اینقدر حالش بد بود که حتی نمیتونستم باهاش حرف بزنم یعنی این من بودم که نمیدونستم چی بگم که آروم شه. همون موقع ها زندایی اومد داشتم ازش آدرس سینما و راه برگشت رو میگرفتم از احتمال اینکه به حرفام گوش بده و بفهمه راهی سینمام عذاب وجدان گرفتم. انصاف نیست که جوونیش رو تخت بیمارستان با درد و ناله بگذره و من و امثال من تو سلامتی. یعنی خدا نکنه که هیچ کسی مریض باشه نه اینکه چرا بعضی ها سالمند! کاش میشد اگه اصراری به "وجود" درد هست حداقل به مساوات تقسیم میشد. با خودم فکر میکردم اگه همه ی درد تو بدن اون و همه ی سرطانی ها تو بدن همه ی 6 میلیارد تقسیم میشد فوقش میشد یه سردرد ساده ولی افسوس که رویا پردازی بیش نبود. از بیمارستان اومدم تو مطهری مشغول قدم زدن بودم تا رسیدم به ورودی مترو رفتم تو یه عروسک فروشی برای احسان و پریا یه کاشی گرفتم که روش یه نوشته بود و یه آدمک با مزه. میخواستم برم صدر پیاده شم برم سینما که مامان زنگ زد که بیا تجریش بریم بگردیم. رفتم تجریش تو قاۀم طلا دیدیم و بعد با مامان برگشتم مامان رفت مترو قیطریه منم زیر پل صدر پیاده شدم. برای اسب حیوان نجیبی است یه ساعت بعد بلیط گرفتم. عاشق تنهایی سینما رفتن و قدم زدنم. فاز اون روزم جدی بود دلم نمیخواست فیلم کمدی باشه به خصوص که کمدی ایرانی لوس میشه ولی به لطف وجود عطاران لوس نبود. و خیلیم خندیدم کلی خوش گذشت بهم. اونایی که دسته جمعی اومده بودن اینقدر نمیخندیدن که من خوشحال خندیدم.

دوشنبه با نوشین رفتم بیرون سر آصف قرار گذاشتیم پیاده رفتیم تا فرشته. من عاشق قدم زدن تو ولیعصرم. رفتیم یه رستوران تو فرشته اسمش لایم بود. از دیزاینش خوشم اومد. غذاهاشم عالی بود. من ساندویچ مرغ لایم خوردم و نوشینم سوپ. یه سالاد کاهو با سس گردو هم دو تایی خوردیم. فقط کاهو بود با یه سس مخصوص که معرکه اش میکرد کاش بتونم خودم در بیارمش. سوپ نوشین رو تو کاسه نریخته بود توی نون رو خالی کرده بود و سوپ ریخته بود. از خلاقیت هاش خوشم اومد. جای کوچیکی بود و نکته ی جالب اینکه همه هم دختری که تنها اومده بود و پای لپ تاپ بود و هم دو تا خانوم کناری و دخترهایی که سر میز دم در بودن همگی سیگار میکشیدن. من در جایگاه قضاوت کسی نیستم و قصدشم ندارم. فقط میگم کاش از سر علاقه اشون به سیگار سیگار بکشن نه صرفا واسه این باور غلط که حس میکنن زنی که سیگار میکشه با کلاسه! موقع برگشتن تو ولیعصر دوربین رو گذاشتیم رو سلف تایمر و دو تا عکس انداختیم. نور عکس ها عالی بود. نوشین از خودش و دوستاش میگفت. بعضی ها هستن که خیلی عزیزن ولی دنیای آدم از دنیاشون دور. دغدغه هاشون با آدم فرق داره. هر چند تو یه بار دیدن نمیشه قضاوت کرد. ولی با همه ی تفاوت ها دوست داشتنی اند دوست ها. نوشین رفت سمت خونشون و منم قدم زنان داشتم میرفتم تجریش که داشتم از جلوی باغ فردوس رد میشدم. هدست به گوش و دوربین به دست رفتم سمت موزه سینما یه دوری زدم و عکس هایی که دوست داشتم رو انداختم و رفتم تجریش. شب قبلش تو پرتقال خونی موهای نیوشا ضیغمی رو که چتری خیلی کوتاه بود رو دیده بودم و دوست داشتم میدونستمم که شهامت پسرونه کوتاه کردن موهامو ندارم. برا همین به کلاه گیس رو آوردم. یه دونه گرفتم و کلیم خوشحال شدم از هیچ خریدی تو ایران اینقدر ذوق نکردم چون همیشه دلم میخواست خودمو با چتری یه سانتی ببینم. اومدم خونه شب یه ساعتی با یاسمن حرف زدم و یکی دو تا از فیلم هایی که زندایی داده بود رو دیدم. 

یکشنبه با مامان رفتیم اداره گذرنامه ریحانه رو دیدیم و موقع برگشتنم حامد رو دیدیم. بعدش با مامان رفتیم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم یه ذره بهش مدل داد کم پیش میاد من از تو آرایشگاه راضی بیام بیرون ولی خدا رو شکر راضی بودم با اینکه خیلیییی موهام کوتاه شد هر چی بهشون میگی به قد موهام دست نزن باز یه ده سانتی کوتاهش میکنن. نهار با مامان یه جا همون ورا ساندویچ خوردیم و بعد مامان رفت دانشگاه و منم اومدم تجریش یه دوری زدم انگار نذر کردم هر روز یه دوری توش بزنم. شبش هم با ندا و مجتبی رفتیم سینما اریکه فیلم پرتقال خونی. قبلشم شام رفتیم پدر خوب. بنده های خدا هم اومدن دنبالم هم شب رسوندنم. شب خوبی بود.

شنبه تنها روزی بود که خونه بودم و مشغول خواب و استراحت و جبران بی خوابی شب های گذشته!

جمعه عصری رفتیم با بابا دیدن بابابزرگ که تازه عمل کرده بود و شب هم رفتیم خونه ی عمو نعمت . فرانک و توحید هم بودن. دوستشون دارم. شب هم یه سر رفتیم بانک. پنجشنبه ظهر هم نهار رفتم با بنفشه فرحزاد خیلی فرحزاد و درکه و دربند و کلا این تیپ جاها رو دوست دارم. کلی حرف زدیم و از خواهرش گفت که ازدواج کرده و از معماری و بچه های دیگه. طبق معمول عکس انداختم و برگشتیم. عجله داشتم مامان گفته بود 3 خونه باش باید بریم عیادت بابابزرگ اون روز تازه عمل کرده بود و آی سی یو بود. وقتی وارد بیمارستان شدم کنار دایی و زندایی یه پسر خوش تیپی نشسته بود که خیلیییی ناراحت بود از ناراحتیش نا خودآگاه ناراحت شدم. کاش هیچکس مریض بدحال نداشته باشه. خدا رو شکر بابابزرگ حالش خوب بود فقط اثرات بیهوشی و مسکن ها خواب آلودش کرده بود. اومدیم سوار ماشین شیم برگردیم دیدیم ماشین پنچر و بابا شروع کرد به پنچر گیری بنده خدا دستش برید و آخر هم پیچ ها باز نشد رفتم بتادین و چسب زخم گرفتم از داروخانه بیمارستان و مامان هم از یه راننده تاکسی از اون چیزها که اسمشو نمیدونم و باهاش پیچ چرخ رو باز میکنن گرفت و با کمک اون آقاهه و بابا باز هم باز نشد و اون وسیله اقاهه هم شکست بیچاره خیلی تو زحمت افتاد تا ماشین ما کلی پیاده راه اومد و کلیم وقت گذاشت هر چی بابا اومد خسارت اون چیزی که شکسته بود رو بده نگرفت و رفت. از اینکه هنوزم آدم با معرفت هست تو شهرم خوشحالم! شب رفتیم خونه ی عمو قدرت بچه ها هم بودن. یه تیکه مانی داشت لج میکرد و شلوغ بازی در میاورد باباش رفت زدش!! چونه اش رو گرفته بود با اون دست سنگینش و یه دونه زد تو گوش بچه ی 3 ساله. بی اراده دستم رفت سمت دست باباش که بگیرمش. از خونسردی مامانش و جمع در عجب بودم! بابا اونور بود نمیدید. من دیدم و مامان هی گفتیم نزن و گفت باید ادب شه و رسما بحثم شد با باباش و از اونجایی که پسر عموهای من مغرورند زیر بار نرفت که اشتباه کرده اومدم کنار بابا بهش گفتم نصیحتش کن بچه اش رو نزنه! و خداییم بابا یه کم باهاش حرف زد. به مامانش گفتم تو چرا میذاری بزنه گفت من خودمم میزنمش تو خونه دیگه واقعاااا حالم گرفته شد. رو مامانش کلی کار کردیم با مامان که نزن بچه رو کاش گوش بده. موقع خداحافظی پسر عموم سرد جوابمو داد میدونم تو زندگی کسی نباید دخالت کرد ولی همه جا ظلم میبینیم و سکوت میکنیم تو خونه و فامیلم ظلم ببینیم و دم نزنیم و باز هم ادعای انسانیت کنیم. مهم نیست که باباش ناراحت شده مهم اینه که کسی حق نداره کسی رو بزنه چه برسه که بچه رو! وقتی برگشتیم از ساعت 1 شب تا 5 صبح با ویدا تلفنی حرف زدم. خیلی کیف داد.

چهارشنبه سارای پیشم بود از شب قبل که از خونه ی دایی اینا اومدیم اومد پیش ما. شب گفت باید تو یه اتاق باشیم من میترسم. منم زود کارامو تو اون یکی اتاق انجام دادم و برای خواب اومدم پیشش که خوابش ببره. خودم رو زمین خوابیدم. صبح با صدای گوش خراش دلنگ دولونگ پیانو زدن سارای از خواب پا شدم شب رو خوب نخوابیده بودم. با مامان سه تایی رفتیم تجریش مامان رفت سر کار من و سارای چرخیدیم کلی تل و گل سر و از این جور چیزها خرید. اولین مغازه رو من حساب کردم گفت بقیه اشو باید بذاری خودم بدم. گفتم باشه. ذرت و پیراشکی گرفتم براش. میخواستم برم آرایشگاه که بسته بود و برگشتیم خونه و شطرنج بازی کردیم و بعدم رفتیم حمام آب بازی. اون روز حس داشتن یه خواهر کوچولو رو داشتم. شب اومدن دنبالش خاله اینا رو گفتم شام بمونن. مامان نبود تند ماهی سرخ کردم تا مامان بیاد.

امروز با سارا ا و نیلوفر م و تینا قرار گذاشتم تو کافه گالری موزه سینما باغ فردوس. باید برم آماده شم کم کم. از اینکه ایرانم خیلی راضیم! من اینجا خوشحالم!!

از روزی که اومدم 2 کیلو چاق شدم نمیشه اینجا رژیم گرفت یا رعایت کرد خیلی سخته نصف خوشی ایران به ساندویچ ها و رستوران ها و مهمونی ها و دست پخت مامان و بخور بخورهاشه. ولی از اینکه چاق شدم ناراحتم! واسه هر 1 کیلویی که کم کرده بودم زحمت کشیده بودم. برگردم هر شب باید برم پیاده روی. فقط تنها فعالیتم تو تهران پیاده روی هاست و رقصیدن با آهنگ هایی که دوست دارم!

وقتی به برگشتن فکر میکنم دلم میگیره دوباره تنهایی و عصرهای دلگیر و درس و امتحان و ... نمیخوام فعلا بهش فکر کنم. خدایا مرسی واسه همه چیز.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 18:53 توسط نگار |

چهارشنبه عصری رفتم با فاطمه عکاسی عکس های عروسیش رو که میخواست چاپ کنه رو انتخاب کرد عکس هاش قشنگ بودن انتخاب عکس ها هم کار شادی بود! بعد از عکاسی رفتیم یه دوری تو پاسداران زدیم و رفتیم گلستان یه کم راه رفتیم و حرف زدیم و برگشتیم. تا سید خندان رفتیم و بعد خداحافظی کردیم و سوار تاکسی شدم به سمت ونک. من بودم و راننده و یه پسری که عقب نشسته بود و زود پیاده شد. ترافیک شدیدی بود. حدود یک ساعتی تو ترافیک بودم. راننده یه مرد سی و خورده ای ساله خیلی مودب و آقا بود که تو کل یک ساعت یک کلمه حرف هم نزد! خیلی عصبی و افسرده و داغون بود رانندگیشم خیلی عصبی بود نه اینکه فقط تند باشه با تنش بود. یه لحظه هایی سرشو یه جوری میگرفت که دلم میسوخت. اجازه گرفت و سیگار روشن کرد. تا آهنگ غمگین داغون میومد صداشو زیاد میکرد. زنگ زد به یکی فقط تمام طول تلفن با اون طرف رو شاد بود و قهقهه میزد. از شادی یه غریبه ی داغون شاد میشدم. از همه چی میگفت  و شوخی میکرد با دوستش بهش میگفت من با تو حرف میزنم غصه هام یادم میره و ... از حرفاش فهمیدم زن و زندگی داره و یه جوراییم ورشکت شده داشت میرفت یه جایی بزنه به یه کاری! نا خود آگاه از خدا خواستم که کارش بگیره. تو حرفاش به دوستش میگفت من سلامتی و زنده بودنم رو مدیونتم حس کردم یه جورایی قبلا شاید حتی معتاد بوده گفت اگه تو زودتر اومده بودی که من سمت شیشه و ... نمیرفتم. خدایی نمیخواستم فضولی کنم ولی میشنیدم. از اینکه اینقدر آقا بود خوشم اومد. موقع پیاده شدن خیلی دلم میخواست بهش بفهمونم که براش کلی آرزوی خوب دارم خواستم بگم اینقدر عصبی رانندگی نکن ولی از اونجایی که هر چیزی که سنت شکنی باشه عجیبه هیچی نگفتم (فرضا اگه میگفتم بد رانندگی نکن تو دلش میگفت به تو چه یا اینکه بهش بگم امیدوارم همیشه مثل اون موقع که تلفن حرف میزدید شاد باشی چه دردی از دردای زندگی اون رو برطرف میکنه! جز اینکه میگه این چه آدم عجیی بود!) فقط گفتم مرسی آهنگاتون خیلی خوب بودن. بنده خدا دو تا 500ی داده بودم بهش کرایه میشد 700 اینا یه 500 رو بهم برگردوند داشت مسافر میزد نشد باهاش تعارف کنم. صف تاکسی سعادت آباد طوووولانی بود. تو ون از ونک به سعادت آباد یه آقایی بود پای تلفن با لهجه عالی انگلیسی حرف میزد فکر کنم ایرانی نبود یا شایدم بود! هر چی بود اکسنتش معرکه بود. سر یه کوچه ای با توجه به اون چیزی که از آدرس فهمیده بود پیاده شدم. کلی پیاده رفتم و هی به خاله زنگ زدم تا خونه اشون رو پیدا کردم. شب بود و دوباره تو سرما یه جوراب فروش دیگه و همون ماجرا. وقتی رسیدم خونه خاله از سرما داشتم یخ میزدم. شب خوبی بود همه اومدن.

فردا صبحش با ویدا قرار گذاشتم اومد با هم رفتیم مدرسه خیلی نوستالژی شیرینی بود تو کل مدرسه دبستان و راهنمایی و دبیرستان چرخیدیم و عکس انداختیم و یاد خاطرات افتادیم. تو کلاس دوم راهنماییم نشستیم و عکس انداختیم. یاد تمام اون خاطره ها برام زنده شد تمام شیطنت ها هنوزم از تو دفتر رفتن یه حسی شبیه ترس داشتم! یاد شیطنت هام میوفتادم پام که میرسید نزدیک دفتر. خانوم مقصودی ما رو دید و کلی حرف زد و پرسید چی میخونید و گفت بیایید اینجا کار کنید درستون تموم شد. بعد از مدرسه رفتیم توچال. تو پاییز با برف منظره های فوق العاده ای رو میشد دید. کلی عکس انداختیم تا ایستگاه یک رفتیم و تو یه کافی شاپ بستنی خوردیم تو اون سرما بستنیشم خیلی خوشمزه بود. همینطور که نشسته بودیم یه دفعه یه دختر و پسری از بیرون رد شدن نا خودآگاه من و ویدا به دختر لبخند شدیدی زدیم و اونم لبخند زد و اومد جلو فکر کردم ویدا میشناستش ویدا قبلش گفته بود چقدر ناز دختر. دختر گفت میشناسمتون با لحن توام با مهربونی. ویدا گفت نه داشتیم میگفتیم چه نازی. خندید و یکی دو قدم رفت جلوتر با پسره که خیلی هم به میومدن و هر دو ساده و مثبت و به قول اینا که میخوان بگن نظری نداریم رو طرف به چشم برادری خوشگل بودن وایستادن هی دختره میخواست برگرده چیزی بگه نگفت و رفت از دختره خوشمون اومد. بستنی رو خوردیم و اومدیم جلوتر یه پسر و دو تا دختر داشتن به زور دوربین رو تنظیم میکردن تا از خودشون عکس بندازن گفتم میخواین ازتون عکس بندازم 5-6 تا عکس ازشون انداختم. خیلی شاد بودن! بعد دوربینمونو دادیم اونا ازمون عکس انداختن و رفتن. موقع برگشتن همون دختر و پسر رو دیدیم از دور دوباره دختره لبخند زد و تا آخرین لحظه که دیدیمشون همون جایی که دیدیمشون بود منتها این بار اونا تو کافی شاپ بودن و ما بیرون منتها در جهت مخالف جهتی که اونا اومده بودن ما داشتیم میرفتیم. هم من هم ویدا خیلی ازشون خوشمون اومده بود. از هر آدم خونگرم مهربون با شعوری خوشم میاد! اومدیم خونه مامان نهار گذاشته بود خوردیم و حرف زدیم و بعدم مامان اینا رفتن بیرون با ویدا تنهایی خوش گذروندیم تا مامان اینا اومدن شام کباب گرفته بودن. زنگ زدیم به بچه ها با المیرا و ملیکا و نسترن و الهه و ویدا قرار کوه توچال گذاشتیم. ریحانه نیومد. همون موقع که قرار میذاشتیم در عرض چند دقیقه زمین پر برف شد و من ذوق کردم. بعد از شام با ویدا رفتیم تو بالکن نشستیم. آهنگ های ستار و ابی گوش دادیم و تو سرماااا چایی زدیم و منظره شهر بهم حس خوبی که باید میداد رو داد. آخرشم طبق معمول عکس انداختیم.

صبح با ویدا آماده شدیم و رفتیم توچال بچه ها هم اومده بودن کلی گفتیم و خندیدیم و عکس انداختیم تا ایستگاه 1. ویدا وسطاش برگشت باید میرفت اراک. حیف شد که نمی تونست بیاد. اون روز داوطلبانه ملت ازمون عکس مینداختن وقتی میدیدن یکیمون داره از هممون عکس میندازه خلاصه مرام کشمون کردن. همینطور جسته گریخته برف بازی کردیم تا اینکه ملیکا گفت بیایید بریم تله کابین سوار شیم. اول دو دل بودیم داشتیم فکر میکردیم 15 تومن زیاده یا نه بعد به این نتیجه رسیدیم که میارزه رفتیم. تو تله کابین که کلی خوش گذشت چیپس و ماست خوردیم و عکس و فیلم و هر طرفم که میدیدیم منظره های کوه های برفی فوق العاده رویایی بود. رفتیم بالا منظره ای که دیدم عین بهشت بود. تو ارتفاع 2910 متری بودیم اگه اشتباه نکنم. یه کمی برف بازی کردیم. یه گروه مرد مسن بودن که ازمون عکس انداختن بهمون گفتن باید پایین عکس هاتون بنویسید با تله کابین اومدین بالا چون ما خودمون اومدیم! حقم داشتن پر توفیر داشت! خلاصه از ملت عکس مینداختیم و ازمون عکس مینداختن. یه گروه بودن که داشتم ازشون عکس مینداختم دختره میگفت من تو عکس باشم کافیه چون امروز تولدمه... رفتیم یه چایی خوردیم و کلیم نشستیم و حرف زدیم. که خیلیم دلنشین بود. اومدیم بیرون دیگه برف بازی و هی زود زود عکس انداختنامون شروع شد عکس های معرکه ای انداحتیم انگار خود خود بهشت بود رو زمین! قشنگ ترین منظره های برفی که میشد وجود داشته باشه رو دیدم اون روز. یه جایی بود همه سر میخوردن یکی دو تا پسر رو دیدم که وقتی سر خوردن تو وسط های راه یه گودی بود که توش یه تیکه یخ یا سنگ مانند برجسته بود به اونجا که میرسیدن یه دفعه پرت میشدن ملق میزدن و تا پایین با سرعت میرفتن پایین دره بود. هر چند که فاصله داشت. من از وسطهای اون راه رو چند باری سر خوردم و کیفم داد. دو تا دختر با یه پسر بودن ازشون پرسیدم ترس داره تا حالا شما از اون بالای بالا اومدین دختره گفت ترس از درد و ملق زدن نداشته باش ولی با سرعت بیای بری تو دره میمیری هر چند اون پایین یه سری وایستاده بودن این سر خورده ها رو میگرفتن که تو دره نیوفتن. پسره گفت تو بیا من خودم میگیرمت من نفهمیدم با شیطنت و شوخی میگه دختره با خنده بهش گفت تو غلط میکنی بگیریش لازم نکرده. خندم گرفت. الهه و نسترن اصلا سر نخوردن الهه که کفش پاشنه بلند پوشیده بود. من و المیرا و ملیکا رفتیم تا اون نصفه بالا که بازم من بیشتر از اونا بازی کردم. اومدیم اینورتر بعد از عکس های هنریمون. آهنگ گذاشتیم خلوت بود یه قری دادن دوستان. و یه کم تو برفها دراز شدیم و از مناظر لذت بردیم. پایین گ ... ش ت بود داشتیم به این فکر میکردیم که اگه میومدن بالا چی میشد و چه جوری ملت رو میخواستن ببرن و کلی خندیدیم. خواستیم برگردیم 1-2 ساعت تو صف بودیم. تو صف موندن تو شرایطی که من دستکشم و چکمه هام و شلوارم خیس بودن و کلا هم یه جفت جوراب نازک نخی پوشیده بودم و تو تنم هم موقع برف بازی برف رفته بود و اونجا سررررد بود و دستشویی داشتم و هزار مکافات کم از مرگ نبود. کلی هممون کولی بازی درآوردیم از سرما رسما میلرزیدم. بچه ها هم همینطور آخه لباسامون مناسب ایستگاه 1 بود نه 5!! از سرما کم مونده بود گریه کنیم یه جای سر بسته هم تو صف بودیم که آفتاب نمیخورد بهمون. مردم تو صف هی به هم نزدیک تر میشدن فکر کنم واسه این بود که گرم شن!! ما از همه بیشتر نق زدیم و داد و هوار که سرده و مامان و قشنگ بلند میگفتیم غلط کردیم و ملیکای بیچاره رو فحش میدادیم میگفت وقت خوشی من که این پیشنهاد رو دادم رو یادتون نبود حالا فحش هاشو به من میدید. وسط اون وضع خراب نسترن با جدیت رو به الهه میگه دکتر چی بشه پامونو قطع میکنن اونم یه اصطلاح زد. بعد به من میگه مهندس به نظرت چه سیستمی رو باید پیاده میکردن برای گرمایش اینجا. پاهام از شدت سرما از مرز بی حسی گذشته بود فکر میکردم کبود شده باشه. جالب بود قبل از اینکه بریم من داشتم میگفتم مردن تو سرما آسونه!! بعد نسترن میگفت هنوزم میگی؟؟ همون اولاشم که ذوق کرده بودم میگفتم خاک بر سر هند که اینقدر گرمه آخراش بهم میگفتن هنوزم میگی گرما بده واقعا سرما هم شدیدش فاجعه است. منی که تو بچگی تو مسکو بودم ختم سرزمین سرما و نزدیک سیبری و خلاصه خفن ترین ورژن زمستون رو دیدم. هیچ وقت حس اون روز توچال رو تجربه نکرده بودم. پاهام مال من نبودن عین چوب خشک بی حس بودن و با درد. یادمه تو صف پیچ تو پیچی که بود آقاهه رو به دوستاش گفت انگشت شصت پای راستمو باید قطع کنم فکر کنم اینقدر کبود شده از سرما. وسطاش با بچه ها تو اون وضع به شوخی به هم میگفتیم نخواب زنده بمون. نخواب میمیری. اینقدر سرد بود که واقعا حس میکردیم اگه نرسیم پایین میمیریم. همه عین آدم لباس پوشیده بودن ما با لباس پاییزی اومده بودیم بالا یه آقایی که جلوی ما بود تو صف گفت اصلا لباساتون مناسب نیست و چرا اومدین. صف خیلی کند پیش میرفت و یه سری اسکی سوار میفرستادن یه سری از ما رو. هر طرف رو میدیدم مردم داشتن در جا میزدن از سرما و تکون میخوردن و قیافه های کم طاقت. عین فیلم ها بود!! فقط یه یارویی بود با آستین حلقه ای که هنوز من تو کفشم! وسط هیر و ویر و رعایت نکردن صف و اعتراض مردم. یه عده داد میزدن عمو سبزی فروش تو یه جمعیت 200 نفری یه عده دیگه جواب میدادن بعععله خلاصه تو اون وضعیتم ایرانی جماعت خوشه واسه همینه که میگم با این مردم من هر لحظه شادم! لحظه ای که تله کابین اومد و نوبتمون شد انگار بهشت رو به من تقدیم کردن موقع برگشتن از شلوارم بخار بلند میشد از بس سرد بود و پای من گرم بود. رو بینیم سیاه شده بود نسترن فکر کرد کبوده کلی کف کرد بعد ملیکا دید گفت کثیفه. تو اون وضعیت که مشکل اصلی من دیگه شده بود دستشویی ملیکا هی میگفت نهار کجا بریم هی میگفتم خفه شو بذار برسیم پایین هی شیطنتش گل کرده بود و میگفت نهار چی بخوریم و کجا بریم من در حسرت شوفاژ و لباس گرم و اینا گفتم نمیام نسترنم که نمیخواست بیاد الهه هم که نمیومد. کلا منتفی شد. تو ایستگاه 1 رفتیم دستشویی المیرا رو پاش آب گرم گرفت خانومه گفت پات باد میکنه نکن منم آب نگرفتم راه رفتنمون تو دستشویی نق زدنمون همه جا تابلومون کرد. تو اتوبوس تا پارکینگ آبرو داری کردیم. ولی مشکل دستشوییم که حل شد حالم خیلی بهتر شد. المیرا منو رسوند خونه اینقدر سردمون بود که گرمای بخاری ماشین رو حس نمیکردیم. اومدم خونه دو ساعتی چسبیدم به شوفاژ و همچنان سرد بودم پتو پیچیدم دور خودم و چایی خوردم. حتی موهامم سرد بود! گوشیم تا چند ساعت سررررد بود! ولی خاطره ای شد فراموش نشدنی.

عصرش رفتیم خونه ی دختر عموی مامان عیادت عمو حسین بنده خدا سکته مغزی کرده بوده چند ماه پیش نفهمیده تا اینکه یه روز تعادلش رو از دست داده خورده زمین رفته دکتر بهش گفته سکته کرده بودی یه ماه پیش. نمیتونه راه بره دلم به حالش سوخت. گردنشم که درد میکرد. پیری بد دردیه! بابای شوهر خاله ام هم مدت هاست مریضه و نمیتونه راه بره. همه ی دایی خاله ها و بابابزرگ هم اومده بودن. شنبه رو خونه بودم و مشغول زنگ زدن به دوستام و اعلام حضورم تو ایران و قرار گذاشتن. با نفیسه غزل نوشین یاسمن (دوست جدیدم) بنفشه و آناهیتا حرف زدم. بنفشه ظهر یه سر اومد پایین خونمون دیدمش. فکش رو عمل کرده بود خوب شده بود. یه کم حرف زدیم و رفت عجله داشت قرار شد یه روز نهار بریم فرحزاد. یکی دو ساعت بعد آناهیتا اومد دنبالم یه دوری زدیم تو محل. از بعد از کلاس پنجم ندیده بودمش خیلی عوض شده بود! بهش گفتم ازدواج کردم وسط رانندگی زد کنار باور نمیکرد. عکسای عقدم رو دید تا باورش شد! پرسید کی عروسیه و درست کی تموم میشه و ... یه کمی هم از خودش گفت از دوست پسرش و اینکه از بچگی دوستش داشته و همسایه اند. گفت یه جا کار میکنه منشی مطب یه دکتر. از دیدنش خوشحال شدم! آناهیتا هم عجله داشت یه ربع بیست دقیقه بیشتر دیدنش طول نکشید. یک سالی بود که به غزل زنگ نزده بودم شماره ام رو هم نداشت 5 سالیم میشه که ندیدمش ولی تا گفتم الو سلام خوبی گفت نگاااار تویی خیلی ذوق کردم که اینقدر زود منو شناخت! شب با مامان اینا رفتیم خونه عمه. آقا فرهنگ بنده ی خدا مریض بود کمر درد داشت فرداش قرار بود بره عمل. نگاه و نگین رفته بودن بیرون هیأت. خدا رو شکر روحیه خودش برای عمل خوب بود ولی عمه ناراحت بود. مثلا رفته بودیم عیادت مریض بابا بیچاره حالش یه کم بد شد نفسش گرفت تو اتاق دراز کشیده بود آقا فرهنگ با سختی از اتاق اومد بالا سر بابا کلی خندیدیم با این عیادت بیمار اومدنمون. آخر شب بچه ها هم اومدن دیدیمشون و اومدیم خونه. موقع برگشتن من رانندگی کردم راه ها رو بلد نبودم مامان اینا خروجی اتوبان ها رو نشونم میدادن رانندگی تو شب های تهران خیلی لذت بخشه برام. اومدم خونه عکس های اون روزی رو که با بچه ها رفتیم توچال رو آپلود کردم. تا ساعت 4:30 صبح بیدار بودم. اینقدر ایران برام جذابیت داره که حس میکنم خوابیدن جرمه!  آهنگ تهران امیر کریمی رو گوش دادم. تهران شب از تو دور است تهران همیشه نور است تهران و کوچه هایش یاد آور غرورند... و خوابیدم.

یکشنبه با مامان و زندایی رفتیم خونه ی دوست مامان که خیاط یکی دو تا لباس برای مامان دوخته بود قشنگ بود. قراره یه مهمونی بده مامان و همه دوستای دبیرستانشو با دختراشون بگه بیان و این دوستشم میاد. بعدش نهار رفتیم خونه ی خاله الهه بابابزرگم بود بعد از نهار عکس های خل بازیام رو تو لپ تاپ نشون زندایی اینا دادم. عصر رفتیم خرید تو محله شون رفتیم نگین لوازم آرایش خریدیم سمانه فاطمه ام شیطنتشون طبق معمول گل کرد و شروع کردن به اذیت کردن! شب رفتیم خونه ی بابابزرگ شام دایی و زندایی هم اومدن پایین دور هم بودیم تا آخر شب که بابای مهربونم اومد و با مامان برگشتن. من موندم پیش بابابزرگ آخه هی میگفت یه شب بیا و بمون. فردا میره بیمارستان پنجشنبه عمل داره. یه ذره دپرس. اون شب خونه ی خاله بهم گفت من تا چهارشنبه هستم ها بعدش میرم برای عملم قبلش بیا بمون پیشم. اون شب شب تاسوعا بود دلم میخواست ظهر تاسوعا با مامان اینا باشم ولی تنهایی بابابزرگ خیلی مهمتر بود. کلا پیری تنهایی مریضی همشون بدن! امیدوارم همیشه سلامت و با روحیه باشه مثل همیشه. تا نصف شب فا رسیی 1 دیدم و خوابیدم. صبح سارای اومد خونه بابابزرگ. یه کم باهاش زبان کار کردم و رفتیم بالا خونه مژده. مامان اینام اومدن نهار اونجا بودیم. امیرحسینم میومد و میرفت. عصری یه منچ زدیم من و سارای و امیرحسین و زندایی. امیرحسین جرزنی میکرد یاد بچگیام و جرزنی های محمد میوفتادم انگار تو خون پسراست. دو سری هم بازی رو به هم زد. رفتم حمام و آماده شدم بریم خونه ی دایی مامان. دعوتمون کرده بود برای نذری. همه نشسته بودیم داشتیم فکر میکردیم بریم نریم بابا میخواست بره مسجد محلمون. امیرحسین نشسته بود ما هم داشتیم میگفتیم بریم خونه دایی یا نه منظورمون دایی مامان بود فکر کرد ما خونه دایی باباشو میگیم به طرز فوق بامزه ای گفت ما مهمون داریم شب یعنی نیاین من مردم از خنده. حالا مهمونشون کی بود بابابزرگش که هر شب اونجاست!! چون مادربزرگش که عمل کرده خونه زنداییه. با هر دو تا دایی ها رفتیم خونه ی دایی مامان. همه صامت و آروم بودن جز اکیپ فامیل های ما. و زن تازه عروس پسر دایی مامانم. من و زندایی ها و مامان و دایی ها اینقدر صمیمی بودیم این عروس تعجب کرده بود بین این جمع کم حرف اینا چقدر معاشرتین. دختر خیلیییی خونگرم و خوبی بود. کلی هم به من حال داد و شرمندم کرد با تعریفاش. امیررضا رو دید به دایی گفت بهت نمیاد پسرتون باشه. کف کرد! بعدشم که داشت با من حرف میزد فکر کرده بود از اول من و مامان خاله و خواهرزاده ایم یهو شکه شد اشتباه فهمیده بود روابط ماها رو فکر میکرد سارای خواهر من. آخرش بعد از اینکه پرسید چی میخونی و اینا و چند سالته و کلی منو شرمنده کردن گفت زود شوهر نکنی هاااا زیر 25 سال ازدواج نکن. شیطنتم گل کرد که رو نکنم ببینیم چی میخواد بگه بعد دیدم جلو جمع ضایعست گفتم من ازدواج کردم. دیگه رسما شوکه شد! از فامیل های ما. آخه خودشم بزرگ بود و بالای 35 میزد و تازه ازدواج کرده بود هر کاریش کردم بگه چی میخواست بگه در ادامه ی اینکه زود ازدواج نکن خورد حرفاشو فقط گفت از نظر تجربه. زندایی بهش میگفت دست رو چه موضوعی گذاشتی الان دیگه ولت نمیکنه. بعد میپرسید احسان خوشگله؟ بساطی بود اون شب اینقدر سورپرایزش کردیم تو راه کلی با دایی خندیدیم که این الان چی فکر میکنه راجع به ماها. یکی از دختر دایی های مامان یه پسر دوازده ساله این حدودا داشت شیطون و با نمک عاشقش شدم اینقدر این بچه تو دل برو بود. تا وسط های راه با دایی اینا رفتیم و بعد با اومد دنبالمون سارای رو رسوندیم و اومدیم خونه.

امروز عاشورا بود صبح با مامان رفتیم تجریش دسته ها رو دیدیم و کلیم عکس های خوب انداختم. بابا رفته بود مسجد ماشین رو نبرده بود با مامان دوتایی رفتیم اولین بار بود تو تهران بدون حضور بابا رانندگی میکردم. نزدیک های تجریش ترافیک وحشتناکی بود ماشین رو زعفرانیه پارک کردیم و پیاده رفتیم. تو ولیعصر دسته داشت میرفت به سمت تجریش. اولین بارم بود بعد از سالها عاشورا رو ایران بودم. همه چی خوب بود جز اینکه چند تا گوسفند رو تو خیابون سر بریده بودن دلم سوخت! تو تجریش همه ی دسته ها به هم میرسیدن پر جمعیت بود. خوشم اومد. برگشتیم خونه خوابیدم شب شام غریبان رفتیم مسجد. به یاد خیلی ها بودم و خیلی ها رو دعا کردم! بعد یه سر رفتیم خونه ی دایی. سارا اینام اونجا بودن با سارای اینا!! سارای قرار بود فردا صبح بیاد خونمون. دیگه رفتیم در خونه شون و وسایلاشو برداشت و همین امشب اومد خونمون.الانم رو تختم خوابیده. فرا قراره اینجا باشه و بریم بیرون و ... در حال حاضر حس داشتن یه خواهر کوچولو رو دارم. دو تایی اتاقم رو مرتب کردیم کمد لباسامو جمع و جور کردم و بعدم خوابید.

بابابزرگ پس فردا عمل داره امیدوارم عمل بی خطر و راحتی داشته باشه.

خدایا با تمام وجود واسه این همه خوشی ازت ممنونم
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 4:54 توسط نگار |

دیروز روز خیلیییی جالب و خوبی بود برای من. چند روز پیش ها که از جلوی کیوسک رد میشدم یه کتاب خریدم پر از داستان های کوتاه اولشم تبلیغ کلاس نویسندگی بود منم که عشق نوشتن زنگ زدم گفت میتونی یه جلسه به صورت مهمان بیای اگه دوست داشتی ثبت نام کنی. با مامان تا وسط های راه هم مسیر بودیم من خیلی زود رسیدم. رفتم یه کتاب فروشی و بعدشم رفتم یه کافی شاپ تنهایی برا خودم نشستم و کتاب خوندم خیلی لذت بخش بود. کافی شاپ دنجی بود هیشکی نبود جز دو تا دختر که اونام داشتن کتاب میخوندن دیوارهاش خیلی بامزه بود پر از جای دست بود با اسم و تاریخ و یادگاری انگار که یکی دستشو بزنه تو رنگ بزنه به دیوار و پایینش امضا کنه و تاریخ بزنه. تا ساعت 3:30 نشستم و بعد رفتم آدرس دقیق کلاس رو پیدا کردم. اولین بار بود تو ایران تو کلاسی میرفتم اونم تنها بچه ها 5 جلسه ای بود اومده بودن و همه همدیگرو میشناختن. با یکی دو نفری زود صمیمی شدم ولی وقتی فهمیدم هفته ای یه بار تشکیل میشه و منم که 1 ماه بیشتر نیستم یه حسی بهم دست داد که چرا الکی اومدم کلاس. استادش یه پسر جوونی بود کلاس خیلیییی خوبی بود خیلی خوشم اومد بچه ها داستانایی که نوشته بودن رو میخوندن و کل کلاس تو یه برگه بهشون نمره میداد از 10 و نظرشونم میگفتن خیلی به مسایل جالبی دقت میشد کلیم اسم کتاب شنیدم که باید بخونمشون و کلی چیزم یاد گرفتم تو همون 2 ساعت. بعدش یه حرکتی رو استاد اجرا کرد و گفت 3 دقیقه وقت دارید راجع بهش بنویسید همه نوشتن و خوندن و بقیه هم نمره دادن از نوشته بعضی ها خیلی خوشم اومد. خیلی خجالت میکشیدم نوشته ام رو بخونم با اینکه یه پاراگراف عادی بود عادت نداشتم مخاطب داشته باشه نوشته هام. نظرای جالبی داد گفت یه سری کلمات رسمی استفاده کردی که خوب نیست برای داستان نباید ازشون استفاده کنی و گفت خیلی کامل به تصویر کشیدی و نکته جالبش این بود که تو اون اتفاقی که اجرا کرد یکی از بچه ها تنها پسر کلاس رو گرفت یقه اش رو هلش داد سمت دیوار داستان باید از زبان ام ین میبود که هل داد پسره رو گفت جالب که حس عذاب وجدان بعد از هل دادن رو من نوشتم. یاد این افتادم که من کلا عذاب وجدان خونم زیاده تو نوشته ام هم محسوس بوده. هیچ کلاسی اینقدر برای من خوشایند نبود یعنی اگه اینجا بودم و میرفتم قشنگ ترین ساعات روزم تو اون کلاس سپری میشد! یه تور دو روزه گذاشتن میتونیم مهمان هم ببریم اگه ویدا بیاد میریم اگه نیاد من نمیتونم با جمعی که نمیشناسم برم. دو تا دوست هم پیدا کردم اسم هر دوشون یاسمن بود. توی اتوبوس با هر دو تاشون هم مسیر بودم بعد که پارک وی پیاده شدم تا تجریش یکیشون باهام اومد که وسط های راه برگشت ونک! راننده تاکسی رابطه ما رو دید کرایه هاشم من حساب کردم! نمی دونم چی پرسید که بهش گفتم امروز باهاش آشنا شدم. تعجب کرد بعد چند دقیقه پرسید کجا آشنا شدید برام جالبه دو تا خانوم کجا آشنا میشن گفتم تو کلاس یه جورایی داشت نصیحتم میکرد که زود صمیمی نشو با کسی. واقعا زندگی تو تهران پر از لحظه هایی که مجبور میشی قضاوت کنی رفتارها رو و این باعث پختگی و گاها بدبینی و بزرگ تر شدن دایره ارتباطات و بعضا پیدا کردن دوست های خوب میشه. خلاصه پر از ریسک و هیجان.

پریروز با مامان رفتیم تو حیاط ازم کلی عکس با برف انداخت و بعدم رفتیم تجریش یه چیز بافتنی پانچو مانند خریدم و رفتم خونه بابابزرگ. تو راه تو خود تجریش یه آقاهه با یه لحن خیلییییی غمگین گفت التمااااس میکنم ازم جوراب بخرید رفتم جلوتر یاد اون پیرزنی افتادم که کلاس پنجم با ویدا داشتیم آبمیوه میخوردیم گفت برا منم بخرید و نخریدیم و هنوز بعد از 10 سال اعصابم خورد میشه وقتی بهش فکر میکنم. خدا وکیلی جوراب نمیخواستم اومدم هزاری بدم گفت من گدایی نکردم گفتم جورابات چند گفت 9 تومن! گفتم 4 و نیم میدم دو جفت بده پول رو دادم جوراب رو هم نگرفتم. پشیمون نیستم ولی این یکی از این قبیل اتفاقات این چند روز بود زندایی میگفت خیلی هم به راستگویی اینا اعتماد نکن. هر باری که میرم بیرون هی دلم میسوزه. خیلی وقته که فهمیدم زمستون قشنگ و دوست داشتنیه ولی نه برای فقیر ها نه برای اونی که گوشه خیابون تهران از سرما میلرزه نه برای اونی که سقفی نداره یا اگه داره توان گرم کردن خودشو و خونشو نداره. نه وقتی لباس زمستونی گرم و پالتو از 90 تومن شروع میشه تا 200 -300... رفتم خونه بابابزرگ برام از بیرون کباب گرفته بود یه کمی هم دیر رسیدم بنده خدا گشنه مونده بود گفت زندایی مژده هم اومد پایین بعد از نهار نشستیم و حرف زدیم و بعدم رفتم بالا پیش اون یکی زندایی و امیرحسین که داشت مشق مینوشت. خیلی ناز و بزرگ و بامزه شده همش از خاطرات مدرسه اش میگه. مامان زنداییم هم عمل کرده بود دیسک کمرشو خونه زندایی بود. ورود آقایان ممنوع رو دیدم و بابا اومد دنبالم اومدم خونه. شبش تو اتاقم جو خیلی شاعرانه شد یه شعر گفتم خودم کلی خودمو مسخره کردم!! ولی آخرش خوشم اومد از نتیجه کار با اینکه شعر گفتن یه جوریه!

شنبه صبح اولین روزی بود که تو تهران بیدار شدم یه کم تو خونه چرخیدیم و بعد با مامان رفتیم بیرون خیلی به نظرم سرد بود برای منی که بچه استوام زیادی سرد بود. رفتیم تجریش و بعدم هفت تیر پالتو خریدم اومدیم هیوا شام خوردیم و اومدیم خونه. فرداش رفتیم بازار تهران. از ولنجک تا تجریش راننده یه آدم باحالی بود که اینقدر مسخره بازی درآورد که رسما همه مسافرها کل راه رو قهقهه میزدیم خیلیییی بامزه بود. دقیقا حرفاش یادم نیست حول زن و مادرزن بود کلا جوکی بود سن وسالیم داشت. با مترو رفتیم. مترو هم عالمی داره واسه خودش. یه کیف خریدم از بازار و موقع برگشتنم یه دستکش جیر از تجریش. اون روزی که رفتیم بازار به طرز عجیبی هوا سرد بود. یه پسر ساعت فروشی بود که صداش عین حامد بهداد بود سرمو مینداختم پایین حرف میزد انگار حامد بهداد بود اول گفتم بهش میگم پر رو میشه. ولی نشد بهش گفتم صداتون خیلی شبیه حامد بهداد انگار داشت خودش داشت حرف میزد. خیلی جالب بود. تو بازار رو دوست دارم سنتی و باحاله همونجا با مامان نهار خوردیم و اومدیم. مامان موقع برگشتن چند خط زودتر پیاده شد و رفت دانشگاه منم به جای اینکه قیطریه پیاده شم از عمد ایستگاه صدر پیاده شدم. رفتم سینما جوان پرتقال خونی ببینم سانسش نمیخورد بهم. از صدر تا تجریش رو پیاده رفتم و عشق کردم با سرما و آهنگ و قدم زدن و عکس انداختن از خیابون شریعتی و تنهایی ... تو تجریش یه سری دختر بودن که یکیشون خیلی بانمک بود دستاش زیر بغلش بود و هر چند ثانیه یه بار خم میشد رو زانو و داد میزد اوووووف اوووف سرده ناخودآگاه از دیدنش خندم گرفت دوستاشم خندیدن تهران پر از این هم صحبتی و عشق کردن با هموطن هاست! با هر غریبه ای حرف میزنی آدرس میپرسی و ... لذت میبری. همینکه لبخند میزنی جواب لبخند میگیری کلی حس خوبه. یا تو مترو یکی از این فروشنده ها یه چیزی گفت من و دختره رو به روییم به زور خندمون رو کنترل کردیم تا آخرشم تا چشممون به هم میخورد خندمون میگرفت از اینکه جامو به کسی میدم از اینکه با مردم حرف میزنم و در ارتباطم شادم! از اینکه تو اتاق پرو در که باز میشه یه غریبه میگه چقدر بهت میاد و حتی دو جمله باهاش همکلام میشم لذت میبرم. از اینکه روز اولیکه رفتم یه کلاس و اینقدر دوست پیدا کردم حالا خوب یا بد و با یه جمع آشنا شدم خوشحالم از اینکه میبینم اینجا استاد چقدر صمیمیه و فضا چقدر دوستانه است خوشم میاد. خلاصه اومدم خونه چسبیدم به شوفاژ و بعدم یه دوش آب گرم و کلیم از تو وان پر آب گرم خوابیدن عشق کردم. هر چند کم آب پر کردم اصراف نشه. از خونمون و چیدمانشم خیلی خوشم میاد کلیم یاد خاطرات سال هاییم که ایران بودیم.

دیشب فیلم آل رو دیدم با دو تا کمدیه ایرانیه بی خود.

با فاطمه تجریش قرار گذاشتم میخواد بره عکاسی برای آلبوم عروسیش عکس انتخاب کنه. امشبم خونه خاله سوده دعوتیم. تولدشه. امشب ویدا از اراک میاد که فردا رو با هم باشیم.

روزهای خیلی خوبیه خدایا شکرت.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 4:12 توسط نگار |

آرزوی توانمند بودن تو بی نقص و کامل به قلم کشیدن خاطرات و رویاهام خیلی وقته که با منه. حس نوشتن میاد و میره. ولی خیلی وقت ها تنبلی باعث مرگ ذوق توصیف اون خاطره میشه. بارها شب ها قبل خواب راجع به چیزهایی که دوست داشتم بنویسم فکر میکنم و میگم کاش لپ تاپ یا دفترم خیلی دم دست تر از اینی که هستن بودن.

از چند روز قبل از سفر شروع میکنم دو سه هفته آخر مشغول آماده شدن و دادن امتحان ها بودم. اول وایوای دیزاین بود بعدم 10 روزی وقت درس خوندن داشتیم و بعدم امتحان ها شروع شد. خوب بودن همشون خدا رو شکر. سر امتحان ها کنارم روی میز بغلی با فاصله یه متری یه دختر هندی خیلی باحال (لاکشمی) بود هرچند که تقلب خیلی موثر نبود چون با یکی دو کلمه حرف زدن دردی از درد امتحان دانشجو جماعت دوا نمیشه ولی صفای اون لحظه های پر اضطراب باعث میشه خاطره ها ساخته شن. تو اون روزهای قبل امتحان یکی دو باری هم رفتیم خونه ی دل آرام اینا خاله اش از ایران اومده بود. برام فال قهوه گرفت اولین و شایدم آخرین باری بود که تن به بال و پر دادن به این خرافات دادم. یه چیزایی گفت که برام جالب بود هر چند اعتقادی ندارم برام صرفا جنبه ی فان داشت و بس. گفت تو یه رابطه ای که تو معلقی تو هوا انگار میخوای سقوط کنی. گفت بدون عشق نمیتونی زندگی کنی. زندگی آروم و کم فراز و نشیبی خواهی داشت. گفت یکی که اسمش با م شروع میشه تو آینده کاریت کمکت میکنه. گفت سه سال دیگه بهت یه زنگی میزنن از طریق تلفن بهت خبر خوبی راجع به شغلت میدن. گفت شکست عشقی خوردی و یکی هست که ناراحته. یه سری مسایل جزیی هم گفت که یادم نیست. گفت دو بار ازدواج میکنی. به احسانم گفت یواشکی زن میگیری. شب که اومدیم خونه کلی با احسان خندیدیم حکایت فیلم های ایرانی بود و آدم هایی که اگه به این خرافات ایمان بیارن زندگی رو به قیمت ایمان غلط به خرافات خراب میکنن.

روزهای امتحان با همه ی استرسش خاطره شد. از دل آرام در نقش همکلاس و دوست راضیم تو این دنیای پر از زیر آب زنی و بی معرفتی به نظرم دختر خوبی میاد. امیدوارم همیشه همینطور باشه. توی راه دانشگاه که میگفتیم و میخندیدیم الکی. امتحانا ظهر بود. قبلشم تو حیاط دانشگاه میخوندم. روز آخرین امتحان مثل همیشه شیرین بود با بچه های هندی خداحافظی کردیم و اومدیم. یکی از بچه ها حامله بود 8-9 ماهه به زودی مامان میشه. لاکشمی هم عروسیشه دو هفته دیگه خیلی گفت بیایید عروسیم ولی نشد اومدیم ایران. من جمعه ایران اومدم عروسی فاطمه پنجشنبه شب بود نشد برم. از بچه ها خداحاظفی کردیم و رفتیم ام جی رود پلیس فرزادم تا ام جی رود با ما اومد ماشینش خراب بود. پلیس بسته بود دل آرام با مامانش اینا رفت گشت منم رفتم معروف برا دوستام سوغاتی خریدم. یه بسته هم داد براش بیارم ایران. اومدم خونه یه کم خونه رو جمع و جور کردم و بعد با محمد رفتیم کافی شاپ و بعدم رفتم پیش پریا نفله بودم از خستگی داشتم میمردم از بیخوابی و نابودی. فیلم آدمکش رو نصفه دیدیم و خوابمون برد. صبحش رفتم پلیس برای ریترن گفت برو عصر بیا پولم میخواست ندادم آخر عصری رفتم کارم انجام شد اومدم خونه رفتم دوش گرفتم پریا هم اومد پیشم چمدونمو بستم و صبح زود ساعت 5 ماشین اومد دنبالمون 8:30 بمبیی بودیم تا ساعت 3:15 تو فرودگاه الاف بودیم. ولی بد نگذشت با دل آرام کلی مغازه ها رو دیدیم و گشتیم. دو سه تایی هم سوتی دادیم. ساعت 2 اینا بود که مامان دل آرام زنگ زد گفت گیت ایران ایر باز شد. ما هم تو کل فرودگاه به اون بزرگی هر کیو ایرانی دیدیم اعم از یه خانوم در حال استراحت دو تا مرد جنتلمن و کت و شلواری 4 تا دختر جوون و ... گفتیم گیت باز شده اونام کلی تشکر و ایناااا تا اینکه اومدیم دیدیم مامان دل آرام اشتباه کرده من مستقییییم رفتم دستشویی گم و گور شم پشت سرمم دل آرام اومد یکی از همون خانوم ها رو هم تو دستشویی دیدیم از شانسمون.کلی خجل شدیم. گذشت تا یکی از اون پسرا مارو دید وقتی که گیت واقعا باز شد با یه لحن طعنه داری گفت گیت رو بستن هاااا. خلاصه به قول دل آرام شرفمون رفت! رفتیم یه قهوه بخوریم یه آقای ایرانی مسن حدود 60 ساله تریپ بیزینس من گفت من قهوه تون رو حساب میکنم من گفتم نننه مرسی. دلارام گفت اونور عطرهای خوبی هست اگه میخواین عطر مهمونمون کنید!! من خوشم نیومد از اول حسم این بود که حس آقاهه پدرانه و هموطنانه صرفا نیست. شایدم اشتباه و بدبینی من بود. دوست آقاهه فوری رفت نشست انگار نخواد خودشو با دوستش قاطی کنه. خلاصه با کلی اصرار نذاشتم قهوه رو حساب کنه کلا بدم میاد از این کار. گفت چی میخونید و اینا منم دیدم زیادی داره سر صحبت باز میشه بی مقدمه گفتم با اجازه خداحافظ. رفتیم. تو صف ها و تو هواپیما یه بار اومد بالا سرمون گفت دوستتم که خوابه دل آرام بیدار شد بهش گفت رسیدیم شیرازیم. دلارامم گفت آره تخت جمشیدو میبینم. خلاصه تا تهران که دوباره تو صف اشاره کرد بیاین جلو منم زدم علی چپ فقط موقع تحویل بار بهش یه خداحافظ گفتم محض ادب گفت خیلی صدات کردم بیای جلوی صف نیومدی منم هیچی نگفتم. دختر ایرانی بودن مشکلاتی داره که گاها نمیتونی رفتار مردها رو قضاوت کنی نمیدونم بذارم به پای اینکه هدفی جز هم صحبتی با هموطن با حسی پدرانه نداشت یا بذارم به پای اینکه میخواست ما رو بسنجه تا ببینه چیزی بگه یا نه. یا اینم که اصلا مهم نباشه رفتار اون! کاری رو کنم که تو لحظه عقلم میگه درسته. این یه مثال ساده از روزمرگی های یه دختر. تو خیابون مثلا ماشین وای میسته توجه نمیکنی میری صدای دادش در میاد که بی جنبه میخوام آدرس بپرسم. وای میستی میگه سوار شو و هر روز پر از این قضاوت های خوشبینانه و بدبینانه و درست و غلط. تو هواپیما با دلارام خوش گذشت چشم نزنم پرواز هم عالی بود یعنی خلبان فوق العاده نشست الکی می ترسیدم. آب تو دلم تکون نخورد حتی اون هوری دل ریختن ها رو هم نداشت یکی از قشنگ ترین فرود هایی بود که دیدم با هواپیماهای لکنتی ایران ایر. تو هواپیما یه پسری بود که نیم رخش به طرز فوق العاده عجیبی عین احسان بود. خیلی شبیه بودن. وقتی رسیدیم تهران بار من دیرتر از دلارام اینا اومد چون شیت هامو از ایکس ری رد کردن تو بمبیی آخرسر اومد. از مامان و خاله دلارام و خودش و پسر خاله اش خداحافظی کردیم با مامان و اومدیم. پامو از فرودگاه گذاشتم بیرون سوز سرما خورد به صورتم نقطه ی مخالف حس ورود به بمبیی که همیشه دم داره و گرمه البته استثنا تو این فصل هواش خوبه. سرما رو دوست داشتم. بابا اومد سوار ماشین شدیم و اومدیم. باز من و تهران از پشت شیشه ی ماشین و نگاه های مشتاقم! نزدیک های خونه برف میبارید. ذوق کردم از دیدنش بعد از 8 سال. تو محلمون که رسما برف نشسته بود. اومدیم خونه همه مهمون ها خاله ها و دایی ها پشت در بودن بنده های خدا. شام همه خونمون دعوت بودن. با اینکه جنازه بودم ولی پیشنهاد خودم بود که همون شب بیان. شب خوبی بود. بچه ها کلی بزرگ شده بودن سارای برام آذری رقصید به تارا گفتم تو که صورت باباتو چنگ میندازی بی ادبی گفت نه من فقط شیطونم بدو بدو میکنم تو خونه ولی بی ادب نیستم میپرسم میری مهد با جدیتی خاص میگه نه من دانشجوام. شب خوبی بود. وقتی همه رفتن عین خود شخص جنازه افتادم و خوابیدم صبح که بیدار شدم تو تهران خودم بودم!! امشب با اینکه خیلی حس و حال نوشتن در من موج میزنه ولی دیگه نمیتونم از شدت خستگی و بیخوابی بنویسم. فردا میام ادامه اش میدم...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 4:49 توسط نگار |

ساعت 2 نصف شب. فردا دارم میرم ایران یعنی فردا که نه امروز!! خیلی دلم میخواست میومدم مفصل مینوشتم از این روزا ولی واقعا وقت نکردم ایشالله وقتی رسیدم! خوشحالم دارم میرم. اینکه اصرار شدیدی برا نوشتن داشتم یه دلیل جالب و شاید خنده دار داره. من هر دفعه که با ایران ایر قرار سفری داشته باشم 50 در صد رو میذارم برای رفتن 50 درصدم برای نرسیدن. با اون تکون های وحشتناکی که داره رسیدن جای تعجب داره. به هر حال گفتیم یه کلام آخری داشته باشه وبلاگ اگه صاحب مرده شد یه وقت بی آبرویی نشه پیش حلوا خوران.... اگه قسمت بود جون سالم به در بردم میام مینویسم :))
+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 2:3 توسط نگار |

شب خوبی داشتم تنهایی و سکوت شب و نور شمع و بوی عود و من و نوشتن و خوندن و شنیدن کمی اشک و حس های خوب ... 

امروز صبح بعد از یه هفته تعطیلی رفتیم دانشگاه بد نبود امتحان محیط زیستی که نداده بودیم رو دادیم و کلاس انرژی داشتیم و چشممون به جمال خوشروی دوست دوستمون افتاد و با دل آرام وسط خیابون در حالی که فکر میکردیم در دید نیستیم رقصیدیم و بعد دیدیم یه هيت از بچه های ایرانی دیدینمون تو راه برگشت به خونه هم یه حرکت غیر متمدنانه کردم آهنگ صداش زیاد بود یه تیکه نه به قصد لایی به قصد اینکه از آسفالت خوب جاده بهره کافی رو ماشین نبره! و تو چاله نیوفتم فرمون رو گرفتم اینور خیلی تکون خورد ماشین بچه ها گفتن به ما بگو کی میخوای فرمونو بگیری اینور و اینا خلاصه دلارامم هی میگفت اینا بچه مثبتن ولشون کن لایی بکش ماشینی نبود که لایی بکشم خودم یه تیکه که ماشینی نبود رفتیم سمت چپ جاده یهو فرمونو گرفتم راست دنده 5 بودم با 90 تا سرعت بد تکون خورد بعدش پشیمون شدم اگه چپ کرده بودیم خیلی داغون میشدیم خلاصه جوونی کردم بعدش پشیمون شدم. اومدم خونه خیلی خسته بودم چند ساعتی خوابیدم بیدار شدم دلارام زنگ زد که بیاین اینجا یه چیزی دور هم بخوریم رفتم خونشون و با احسان برگشتیم. برا فردا باید جورنال همه ی درسامونو تحویل بدیم بعضی چیزها رو ندارم باید کامل کنم ولی حسش نیست!

دیشب رفتم سوسایتی پریا پیاده روی کلی راه رفتیم و حرف زدیم و تاب بازی کردیم و آهنگ گوش دادیم شب خوبی بود. صبحشم رفتم دفتر باهاراتی شهریه ام رو دادم با دلارام و مامانش نهارم اونجا بودیم. از هفته ی قبل از دیوالی اوج هفته ی پرکاری بود پر از امتحان و تحویل دیزاین و ... یکشنبه با پریا و نیکتا رفتیم فینیکس مال که جدید باز شده بود البته نه خیلی جدید ما فرصت نکرده بودیم بریم. خوب بود حس و حال جای جدید کلا خوبه. موقع برگشتن رفتیم با پریا فود بازار اومدم خونه دلارام و مامانش خونمون بودن. دوشنبه رفتم آرایشگاه و بعدم ام جی رود گوشت و مرغ خریدم و یه کم تو دورابجی چرخیدم و اومدم خونه. شبش پریا اومد خونمون یه ساعتی لباس هامو دید برا مهمونی فرداش. زود رفت قرار سینما داشت با نیکتا. فردا عصرش مهمونی گرفتم من و پریا و دلارام و مامانش و روناک و نیکتا. آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم من و پریا و دلارام بیشتر از همه. شب خوبی بود. چهارشنبه روز اصلیه دیوالی بود پریا رفت خونه آنیکت با نیکتا من و دلارام و محمد و احسانم رفتیم پانچواتی مانتری 1 یه کمی سیگارت و آبشار و اینا زدیم و بیشتر دیدیم. یه سری از اینا که میرن تو آسمون بالا و نور میدن پخش میشن و خیلی ضایعست که اسمشو نمیدونم رو یه هندیه گذاشت 20-30 تایی زد تا اینکه یه ماشین از روش رد شد و اینا رو گرفت به چرخش میرفت و ترقه بود که توش میترکید از ترس اینکه منفجر نشه راننده پرید بیرون کل کوچه ام رفت سمت ماشین که ببینه چی میشه البته الکی همه حساس شدیم چون چیزی نمیشد! پنجشنبه ظهر خونه دلارام اینا به صرف سبزی پلو با ماهی دعوت بودیم عصری قلب یخی دیدیم با احسان و شبم رفتم یه سر پیش پریا بعد با پریا و دلارام و مامانش اومدیم خونه ما کلی دزد و پلیس و هفت کثیف و پانتومیم بازی کردیم شب خیلی خوبی بود. جمعه رو هم خونه بودم یه کم دیزاین انجام دادم و عصری با احسان رفتیم یه کافی شاپ تازه کشف شده دو تایی خیلییی جای خوشگلی بود عکس هم انداختیم و شبم ستایش و قلب یخی دیدیم. شنبه عصری با پریا رفتم پیاده روی تو بنر و بعدم رفتیم کافی شاپ تو بنر و یه چیکن رولم اون دست خیابون زدیم و رفتیم خونه پریا دوباره دیوونه بازیمون گل کرد و یه ویدیو هم با لپ تاپ پریا گرفتیم و تا صبح حرف زدیم قرار بود بریم کوه مثلااااا که نرفتیم و شب خوابیدم اونجا و صبح اومدم خونه تا عصر خوابیدم و شبش در حد زیادی نشستم پای درس و دیزاین و کلی کارامو کامل کردم.

تولد دلارام و محمد و ویدا و ندا و خالم تو آبان باید حواسم باشه کسی از قلم نیوفته... 8 آبان تولد مامانبزرگ بود روحش شاد :(

آذر میرم ایران بعد امتحانام عاشق پاییز ایران و سرما و اگه قسمت بشه برفیم که سالهاست ندیدم. نصف شب فردا هم دانشگاه دارم و یه تحقیقیم باید انجام بدم. خیلی دلم میخواست بیشتر از اینا بنویسم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 1:25 توسط نگار |

دلا خوكن به تنهايى , كه از تن ها بلا خيزد.... سعادت آن كسى دارد كه از تن ها جدا خيزد !
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 11:36 توسط نگار |

چند روز پیش با دلارام رفتیم ام جی رود دلارام رفت پلیس منم رفتم سی سی دی خوشبختانه لپ تاپم همراهم بود و یه پست نوشتم ولی از بس هفته ای که گذشت سرم شلوغ بود حتی وقت نکردم بذارمش. هفته ی پیش پر از امتحان و تحویل پروژه بود ولی با این حا خوش گذشت. از فردا یه هفته تعطیلیم به خاطر دیوالی بعد یه هفته میریم دانشگاه و دوباره یه هفته تعطیلیم و بعد امتحانامون و بعدم ایرانه و عشق و صفا. از دیوالی خوشم میاد البته طبیعیه چیزی که باعث و بانی تعطیلی بشه و حس خوب شبه چهارشنبه سوری و جشن رو بیاره قطعا دوست داشتنیه. دیشب پریا با جدولش و تارام اومد. تو این روزا با دلارام و مامانشم زیاد مهمون بازی کردیم یکشنبه هفته ی قبل خونه اشون به صرف آبگوشت نهار دعوت بودیم. 

تو کالجم روزای پر ماجرایی رو میگذرونم یه شهریه هامون هر روز گیر میدن دو روزم صبر نمیکن از ایران دلار بیاد برامون خلاصه به قول دلارام شرفمون رو بردن :) دیروز ما همه ی ایرانیا رو بردن دفتر واسه شهریه! البته نا گفته نماند که هندی ها یک سوم ما شهریه میدن و همیشه میذاشتن ما تو طول سال شهریه رو که یه ذره دو ذره هم نیست بدیم. تازگیا گیر میدن. خلاصه تو دفتر پیری بودیم گیراشو که داد گفتیم پا شیم بریم فرزاد نشست گفت من برا کار (درسم) کارش داره منم به فارسی بهش گفتم پا شو بریم این اخلاقش خوب نیست هی گوش نکرد منم در نقش مترجم مجبور شدم بمونم خلاصه کلی به دلارام فرزاد گیر داد آخرش به من و دلارام گفت برید بیرون از فرزاد پرسیده بود سرسری یه کلمه بی معنی چی میشه اینم گفته بود نمیدونم گفته بود اگه به تو بگم ناراحت میشی؟ فرزادم گفته واسه چی باید بهم بگی؟ خلاصه کل دیروز رو اعصابم خورد بود حتما فکر کرده فحشی چیزی بهش دادیم که از فرزاد اومده کلمه فارسی پرسیده تا اینکه امروز بهش دیوالی رو تبریک گفتم خوشحال شد و لبخند و اینا فهمیدم چیزی نبوده. امروز تولد استاد انرژیمونم بود براش کیک خریده بودن خیلی آقاست خیلی هر چی بگم کمه. دیروزم به برگه امتحان من و دلارام شک کرده بود دو تا امتحان دادیم من تو هر دوش بالاترین نمره بودم تو کلاس. اولیه رو خدایی استاده که سر کلاس بود بهم شک کرد آورد سر میزش ور دل خودش تقلب نکردم. امتحان دومی رو هم بعضی جاهاش تقلب بود. وقتی رفتیم پیشش گفت برگه هاتون عین همه امتحان دومی رو از رو جزوه یه کم تقلب کرده بودیم اوناییم که من از خودم نوشته بودم رو دلارام از روم نوشته بود. گفتم اگه شک داری شفاهی برات توضیح بدم میتونستم اگه میپرسید گفت نه قبولت دارم بعد گفتم از این استاد که سر کلاس بود بپرس منو آورد پیش خودش. استاد هم گفت آره پیش خودم بود و این نمره هاش خوبه کلا تو همه ی درسا و کلی تحویل گرفت فکر کردن دلارام از رو من نوشته هر چند یکی دو تا رو از رو من نوشته بود ولی بیشترش از رو جزوه بوده خلاصه از نمره اش 10 تا کم کردن ناراحت شدم عذاب وجدان داشتم البته نه فقط ما بلکه کل کلاس سر این دو تا امتحان استثنا چون شرایطش یه کم بود تقلب کرده بودن. ولی هم من هم دلارام خوشحال بودیم چون مرد واقعااااا جنتلمن با هندی های دیگه فرق داره خیلی آقا بود گیر دادنشم با مهربونی و ادب بود. خلاصه کالج هم با هیجان های متفاوتی سپری میشه. افسانه و رسولم از ایران اومدن.

چند روز پیش با پریا داشتیم فیلم میدیدیم باحالیه تیکه از فیلم یکی برای یکی نامه برد پریا گفت خیلی دوست دارم نامه رو خیلی باحاله. خیلی وقت بود دلم میخواست عکس های مشترکمون پرینت کنم تا اینکه یه روز که رفتم سوسرود پیاده روی دادم عکاسی پرینت کنه فرداش که گرفتم عکس ها رو اومدم پشتشون رو نوشتم و چیدم تو آلبوم و روشم یه نامه نوشتم از اونجایی که اگه برات نامه رو پست میکردم مضحکه ی رفقای پستچی میشدیم که فاصله دو تا خونه رو پست کردیم زحمتشو میدم به واچمنت. نگهبانشو پایین در دیدم گفتم اینو ببر بده به پریا بعد ده دقیقه اینا هم خودم رفتم بالا. اینطور که میگفت خوشش اومده بود از کارم شایدم واسه دل خوشی من میگفت سورپرایز شده! 

اینم اون متنی که اون روز تو سی سی دی نوشتم. حرف برای گفتن زیاد دارم ولی دلم بیرون میخواد هوس کردم برم یه کافی شاپی که دوستش دارم تو آند با پریا! تو این هفته خیلی کارای درسی و غیر درسی دارم. کلی دیزاین کار دارم و کلیم دلم میخواد بنویسم و کتاب بخونم و مهمونی بگیرم و برم بیرون و ...

وقتی از نوشتن هم سیر میشم نوشتنی که همیشه برام مایه ی کمرنگ شدن مشغله های فکری گاه حتی پوچ بود تازه میفهمم که هیچ دلخوشی ندارم. نوشتن پر از حس های خوب که مطمئنم بعد از گفتن حرفام میاد سراغم. چند روزیه یه کمی خسته ام روزهام تکراری و بی هیجان میگذره به هر دری میزنم برای فرار از تکرار به جایی نمیرسم. اومدم تو یه کافی شاپی نشستم میز بغلیم چند تا دختر و پسر هندی کم سن و سال 15-16 ساله اند رو به روم در و دیوار شیشه ای رو به راهروی پاساژ صدای آهنگ هندی هم که پیچیده تو فضا. حس عجیبی به این کشور پیدا کردم تلفیقی از تنفر و دوست داشتن. دوست دارمش چون خوب یا بد بهترین سال های عمرم اینجا گذشت بخش اتفاقات مهمی از زندگیم اینجا بود و تنفر دارم از کادر آموزشیش نه همشون انصافا یه استاد داریم خیلییی مرد هم حالیشه کلی هم خیلی با شخصیت گیر نمیده الکی هر چی اون با شخصیته زنیکه محیط زیستیه که درسشم چرنده و به رشته امونم مربوط نیست و به قول روناک خوبه فیزیک اتمی درس نمیده خودشو میگیره و روانیه. امروز به من و دل آرام که استثنا سر کلاس این موجود سایکو ما آرومیم و نه حرف میزنیم و نه میخندیم و ... اومده به ما میگه شما هیچ وقت سر کلاس حواستون به درس نیست! جالبه من سر هیچ کلاسی اینقدر جزوه نمینویسم که سر کلاس این وحشی مینویسم بعد میگه اگه نمیخواین برید بیرون و ... دلم میخواست پا شم سرش داد بزنم بگم تو غلط میکنی روانی مگه من چی کارت کردم. حیف که عادت کردیم از هر موجود مافوقی تو سری بخوریم و دم نزنیم! هیچی نگفتم جز یه اخم که تا آخر کلاس تو صورتم حک شد 100 بار وسط کلاس اومدم پا شم برم بیرون نرفتم گفتم لج میکنه. خلاصه امروزم رو خراب کرد. برای پس فردا هم انرژی میخواد امتحان بگیره خیلییییم زیاده پرزنتیشن هم داریم. سه شنبه هم یه پرزنتیشن داریم چهارشنبه هم یه امتحان داریم خلاصه گند زدن به کل این هفته و هفته دیگه. خوبه تازه دوشنبه از شر سابمیشن خلاص شدم چند روز وقت دادن بهمون پروژه اولی دیزاین رو کامل کنیم 4 روز همش پای اتوکد بودم پدرم در اومد تا تموم شد دلم خوش بود حداقل یه هفته از سر تحویل پروژه و کار راحتم. دوباره شروع کردن به امتحان گرفتن و ... سر کلاس اون یارو استاد که میگم خیلی مرد و گیر نمیده و کلا شرمندشم و امروز کل کلاسش رو درس گوش دادم دیروز یه شیطنتی کردم و فیلم دیدم کلاسمون جوریه که میتونیم لپ تاپ امونو باز کنیم جلومون و درسی که استاد رو دیوار انداخته با پروژکتور رو تو لپ تاپ ببینیم ما هم شیطنت میکنیم از اونجایی که به اینترنت وصله میریم کتاب صورت ها!! و یواشکی هدست زدم تو گوشم فیلم خوابگاه دختران رو دیدم تازه نصفه هم دانلود شده بود ضدحال خوردم. دیشب رفتم پیش پریا یه سر بارون خیلی شدیدی اومد سر شب کلی درخت تو کوچه امون شکسته بود. یه وضعی بود. دل آرامم خونه اش رو از هم خونه هاش جدا کرد مامان و باباش و خواهراش از ایران اومدن اون چند روزی که بودن رو خیل مهمون بازی کردیم و رفتیم بیرون. چند باری دعوتمون کردن منم یه بار گفتم با روناک و دختر عمه اش اینا همگی اومدن خونمون. یکشنبه ی پیش هم خونه ی فهیمه اینا بودیم. مامان بابای احسانم که همون روزی که مامان بابای دل آرام اومدن برگشتن ایران...

امروز تو دانشگاه با دل آرام یه موش دیدیم!! یه گوشه بود رفتیم خدمتکار کالج رو صدا کردیم موش رو دیده میخنده یهو موش وول خورد من و دل آرام جیغ زنان دویدیم زمین از بارون دیشب خیس بود لیییز خوردم افتادم زمین لپ تاپ مرحومه ام که تعجب میکنم از زنده بودنش شوت شد. رفتیم بالا تو کلاس به بچه ها میگیم دانشگاه موش داره میخندن به دختره میگم نمیترسی میگه نه! جای نک خالی که بیاد به یونی گرید بده موش رو میدید گریدش رو میاورد پایین تا آدم شن به هر چیزی که تو کنتین تا الان خوردم شک دارم همینم مونده طاعون بگیرم!

دیروزم که فوتبال ایران بحرین بود 6 هیییییچ بردیم چه حاااالی داد خیلییی خوب بود نمردم و بعد عمری از فوتبال ذوق کردم چند هفته پیش والیبالمونم قهرمان آسیا شد خلاصه دو بار ذوق کردم! کنارم یه دختر و پسر هندی بودن که همین الان پا شدن رفتن به نظرم دفعه ی اولشون بود که اومده بودن سر قرار ... لباس دختره خیلی خوشرنگ بود هر بار میدیدمش خوشحال میشدم صورتی پررنگ و جیغ! هر چند امروز خودمم یه لباس نارنننجی پوشیدم با لاک نارنجی و خودمم پررنگ و خوشحال لباسم! همین الان برق رفت ولی خدا رو شکر که لپی شارژ داره.
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 19:36 توسط نگار |

نشوندنت رو معنی عمیق و ناب واژه ها
پیچیدنت به حرم استعاره ها بهم کمک نمیکنه...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 17:43 توسط نگار |