همین الان ایمیلمو چک کردم روهان ایمیل زده بود گفته بود کارنامه اتو دیدم همه ی درساتو پاس کردی کلی ذوق کردم :) گفت صبا و امینم پاس کردن. فوری زنگ زدم به صبا و امین و خبر دادم بهشون....
ساعت ۲:۳۰ الان. ساعت ۳ با آرزو جلو گلدیس قرار دارم خیلی ساله که ندیدمش. باید برم آماده شم خیلی حرف ها بود که میخواستم بزنم و وقت نشد ایشالله تو پست بعدی.
خدایا شکرت.
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان دل دریایی و چشمان تریی هست هنوز
این شعر زهرا رهنورد خیلی قشنگه! حیف که آزادی بیان خیلی خیلی خیلی زیاده و باید خفه شد و نشست و نظاره گر "عدل"!!! بود. خدایا خودت به داد ایرانم برس! بگذریم یعنی باید گذشت!
چهارشنبه موندم خونه تا مامان و بابا اومدن دنبالم و رفتیم خرید. رفتیم فاطمی دو تا مانتو خریدم و یه شلوار همشم از یه مغازه. خریدمو دوست داشتم به دلم نشست :) موقع برگشتن از یه جایی نزدیک خونه مون ساندویچ گرفتم خوشمزه ترین ساندویچی بود که تو زندگیم خورده بودم تو این چند روزی که تهران نبودم همش تو کف بودم که زودتر برگردم و برم از اون ساندویچ ها بخورم :) این چند روزه خیلی خوش گذشت واسه همین خیلی خیلی دلم واسه محمد تنگ شده. چقدر سوت و کوره وقتی تنهایی میشینم تو ماشین از بچگی همیشه من و داداش عقب ماشین میشستیم. تو مسافرت جای خالیش بیشتر حس میشد! پنجشنبه صبح راه افتادیم ساعت ۱۰-۱۱ صبح از خونه راه افتادیم ۶ عصر رسیدیم تبریز. تو راه دو بار جریمه شدیم یه بار یه ۳۰ تومن یه بارم یه ۲۰ تومن! سرعت مجاز ۱۲۰ بود بابا ۱۴۰ میرفت خیلی اتوبان خلوت بود ۱۲۰ مسخره بود واسه اون اتوبان خالی! منظره های تو راه خیلی قشنگ بودن. تو راه رمان میخوندم رکسانا رو. چقدر جالب بود که قبل از اینکه بیام ایران از مودب پور بدم میومد ولی الان به نظرم یه نویسنده ی فوق العاده است!! رکسانا هم یکی از قشنگ ترین کتاب هاست و واقعیت های ایران رو میگه و من از نادانیم این کتاب رو نقد کردم!! رفتیم تبریز٬ هتل گسترش. هتل مرتب و خوشگلی بود ۴ ستاره بود. خیلی وقت بود تو ایران مسافرت نرفته بودم بهم چسبید. رسیدیم آماده شدیم شب رفتیم خونه ی احسان اینا. خوب بود ولی یه کم حوصله ام سر رفت. مامان و باباشو وقتی اومدن تهران دیده بودم ولی داداشش رو ندیده بودم. جالب بود اونجا هم صدای الله اکبر از خونه ها میومد! خوشبختانه بازم حرفی از ازدواج زده نشد و بحث سیاسی بود فقط :) از خانواده اش خوشم میاد. ساعت ۱ این حدودا بود برگشتیم هتل. شب کتاب دید و بازدید جلال آل احمد رو خوندم تا خوابم برد. صبح رفتیم پایین صبحانه خوردیم و اومدیم بالا یه کم خوابیدم و راه افتادیم به سمت زنجان. تو خود خروجی تبریز یه اتوبوسه نزدیک بود بزنه بهمون! یه صحنه های تصادفی خیلی اکشنی رو بابا رد کرد! خدا خیلی بهمون رحم کرد. ساعت ۶-۷ رسیدیم ابهر رفتیم خونه ی عمه ام بر خلاف همیشه خونه اشون نسبتا ساکت و خلوت بود پروین و نامزدش رفته بودن بیرون زهرا بود و عمه ام و شوهر عمه ام. یه سر رفتیم پیش عموم بعدم همگی رفتیم خونه ی جدید عمو بزرگم که در حال ساخته. عمو نعمتم از تهران اومده بود اونم داشت خونه ی نیمه کاره اش رو کامل میکرد. از طبقه ی دوم منظره ی باغ خیلی خوشگل بود درخت های گردو و سیب و انگور٬ تپه های سرسبز٬ غروب آفتاب٬ خیلی قشنگ بود. رفتیم پایین برگ مو چیدم که برای مامانبزرگ دلمه درست کنیم. کلیم عکس گرفتیم با مامان و بابا و عموها. خوشم میاد همه دارن تو اون باغ یه خونه میسازن. به ترتیب خونه ی یه عمومه بعد خونه های نیمه کاره ی عمه ام و زمین خالیه ما و خونه ی عمو بزرگم (که خیلی خوشگله و دور باغشو نرده کشیده. جون میده واسه تولد گرفتن!!) و بعدم خونه ی عمو نعمت. این عمومو خیلی دوست دارم بنده ی خدا خیلی لاغر و شکسته شده بود از اون سری که دیده بودمش! :( طبقه ی بالای خونش جون میداد واسه قلیون کشیدن :) منظره و هوای عالی! چقدر دلم میخواد یه بار همهههه ی فامیل دور هم جمع بشیم تو یه مهمونی. حتی همه ی پسر عموها دختر عمو ها و دختر عمه ها و پسر عمه هایی که ازدواج کردن با بچه هاشون. آخه فامیل پدری رو هر بار تک تک میبینم. ولی فامیل طرف مادری چون تعدادشون کمتره. زیاد پیش میاد دور هم جمع بشیم و همه هم باشن. شام برگشتیم خونه ی عمه با پروین و زهرا و لیلا حرف زدیم و ... بعد از شام ظرف شستم و نماز خوندم و راه افتادیم سمت تهران. ساعت ۱۱ شب راه افتادیم ۲ شب رسیدیم خونه. وسطاش هر چی خوابم میبرد با ترس بود میترسیدم بابا خوابش ببره که خوشبختانه صحیح و سالم رسیدیم خونه. تا رسیدیم عین جنازه افتادم تا ساعت ۱۱ صبح. جمعه پریا اومد ایران. برم یه زنگی بهش بزنم. نمیدونم شمارشو کجا سیو کردم!! مامانبزرگ امروز رفته واسه شیمی درمانی. چند روزه ندیدم مامانبزرگ رو دلم براش تنگ شده. احتمالا یکی دو ساعت دیگه میریم پیشش. فردا براش از اون دکتر نباتیه وقت گرفتن خدا کنه بتونه کاری کنه براش :(
خدایا شکرت واسه این همه لطف و خوبی.
حرف زیاد دارم ولی حیف که سیاسیه و آزادی بیان بیداد میکنه!!!
جمعه کنکوره ایشالله ویدا و شیوا و الهه و همه ی اونایی که امسال کنکور دارن تو رشته ی دلخواهشون قبول شن.
خدایا مامانبزرگم و همه ی مریض ها رو شفا بده. من رو تو تصمیم گیریم کمک کن. روح همه ی رفتگان به خصوص مظلومین!! رو شاد کن. گناه های بی اندازه ی منو ببخش و نذار گمراه شم. خدایا سرنوشت کشورم رو به بهترین نحو ممکن رقم بزن!!!
به قول دکتر شریعتی:
خدایا به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، و به مؤمنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب، و به زنان ما شعور، و به مردان ما شرف، و به پیران ما آگاهی، و به جوانان ما اصالت، و به اساتید ما عقیده، و به دانشجویان ما... نیز عقیده، و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده، و به مبلغان ما حقیقت، و به دین داران ما دین، و به نویسندگان ما تعهد، و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور، و به محققان ما هدف، و به نومیدان ما امید، و به ضعیفان ما نیرو، و به محافظه کاران ما گستاخی، و به نشستگان ما قیام، و به راکدان ما تکان، و به مردگان ما حیات، و به کوران ما نگاه، و به خاموشان ما فریاد، و به مسلمانان ما قرآن، و به شیعیان ما علی، و به فرقه های ما وحدت، و به حسودان ما شفا، و به خودبینان ما انصاف، و به فحاشان ما ادب، و به مجاهدان ما صبر، و به مردم ما خودآگاهی، و به همه ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش.
الهی آمین.
*حال مامانبزرگ خوب نیست انگار دیشب شب تا صبح خیلی درد کشیده :( خدایا کاری کن خوب بشه زودتررر.
اولین بارم بود تو ایران رای میدادم! جالب بود ولی اگه تو صف وای میستادم احساس بهتری داشتم. قبل رای دادن فقط دنبال راه برای رای دادن بودم میترسیدم نشه ولی بعد رای دادن صف ها رو میدیدم دلم میخواست تو هر کدوم یه ساعت الاف شم تا نوبت مردم رو خوردن یادم بره! هرچند تو یه صفم وایستادم تا ۱۰ نفر مونده به نوبتم. در هر صورت خدایا منو ببخش. مردم هم با اینکه اعتراضی نداشتن ولی ایشالله که منو میبخشن!! :)
خدایا مریضی مامانبزرگ رو زودتر خوب کن!
چیزهای جالبی دیدم دیروز یکی پوستر دروغ ممنوع بود که خیلی قشنگ بود! یکیم یه کاغذ که کابینه ی دولت نهم و فامیل های احمدی که همه وزرای سازمانهای دولت نهم اند رو نشون داده بود+ نسبت هاشون با احمدی! کلا توترافیک چیزهای جالبی میبینم. ساعت ۹ هم که باید الله اکبر بگیم! طرفدارای احمدی نژاد که تیپ هاشون دیدنیه داغونننن و جوات! با اون پرچم های دستشون! روحانیه رو دیدم که روبان سبز به آنتنش وصل بود و خیلیم خوش اخلاق بود و با همه حرف میزد. آژانسیه اون روز میگفت رفته بودم زنجان اونجا تاکسی ها سبز نیستن ماشین منو دیده بودن همه اشون ذوق کرده بودن دورمو گرفته بودن ماشینمو نمیذاشتن رد شه فکر میکردن واسه موسوی رنگش کردم! تو تاکسی بغلی دیشب دعوا بود راننده و یکی از مسافرها طرفدار احمدی بودن یه بنده خدایی طرفدار موسوی بود هر چی سعی میکرد قانعشون کنه نمیتونست. یه ماشینه رو دیدم نصف موسوی بود نصف عکس های پدیده!! فکر کنم زن و شوهر به توافق نرسیده بودن! مناظره ها جالب بودن دلم تنگ شده براشون. این شاخ وبرگ ها رو سر ملت هم جالبن!! این شاخ هایی که نور سبزمیده هم باحاله! شعارها هم جالبن بعضی هاشون. جوک ها هم همینطور. هیچ کدوم از دوستامو ندیدم جز ویدا. دندونپزشکی هم نرفتم هنوز. سینما٬ استخر و هیچ جا نرفتم! خونه ی عموها عمه ها هیچ جا جز خونه ی خودمون و مامانبزرگ نمیرم. کاش مامانبزرگ خوب شه زودتر. اگه حالش خوب بود هیییییچ غمی نبود و همه چی بر وفق مراد بود.
خدایا کمکش کن خوب شه. میدونی اگه خوب شه چقدر همه خوشحال میشن!!
*وطن سبز میخواهمت!
وقتی مامانبزرگ رو میبینم خیلییی دلم میسوزه :( لاغر شده رنگ و روش زرده همش داره درد میکشه بنده ی خدا. غذا نمیخوره اشتها نداره. خدا کنه خوب شه :( بابابزرگ مامان همه خیلی ناراحتن. خدایا کمکش کن.
خدایا ۴ سال آینده ی کشورم رو به بهترین نحو رقم بزن! ۵ دقیقه ی آخر مناظره ی دیشب کروبی و موسوی خیلی قشنگ بود! خوشم اومد موسوی حرفاشو به مجری زد!
*خدایا منو ببخش به خاطر تنبلی ها و سهل انگاری هام!
امیدوارم موسوی رای بیاره.

خدایا شکرت...
