دیروز بعد کلاس رفتم یه سری به پریا زدم کلی خل و چل بازی در آوردیم. خودمونو عجیب غریب آرایش کردیم و عکس گرفتیم! دفتر خاطراتمو بهم داد توش چند صفحه نوشته بود خیلی باحال بود آخر خنده بود. هی نشستم ساعت شد 12 شب. شام خوردیم و آخر سر 12:30 اومدم خونه. تو راه میترسیدم. درای ماشینو قفل کردم و زود اومدم. اولین بارم بود نصف شب تنهایی رانندگی میکردم.
سه شنبه شب با احسان رفتیم یه رستورانی تو سیمبایسیس اولین بارمون بود میرفتیم جای قشنگی بود اسمش food land بود طبقه ی نهم بود تو تراس. کل شهر معلوم بود. وسط شهر یه جا داشتن کرکر میزدن خیلی صحنه ی قشنگی بود آهنگ هایی که میذاشتنم باحال بود اولش که رفتم دپ بودم ولی بعد خوشحال شدم رفته رفته. دستشوییشم قشنگ بود و پر شمع. رو میزم شمع گذاشته بودن...
دوشنبه کلاسم کنسل شد! رفتیم جی ام رود گوشیمو بفروشم یه چیز دیگه بگیرم. مفتم نمیخریدن خورد تو ذوقم! نفروختمش. یکشنبه مهمون داشتم علی و فاطمه رو شام دعوت کرده بودم. اولین بارم بود بعد از ازدواج با احسان مهمون دعوت میکردم. غذاهای اکتشافی خودمو درست کردم با سوپ قارچ و مرغ و ساندویچ تو تستر. خوشمزه شد. فرداش رفتن ایران. شنبه شبم ویدا و درسا اومدن خداحافظی داشتن میرفتن ایران. پنجشنبه شبم آناهیتا اومد خداحافظی و رفت ایران. رسما تنها شدیم همه رفتن ایران!!
یکشنبه ی هفته ی پیشم با فاطمه و علی و محمد و احسان شام رفتیم مک دونالد بعدشم فاطمه اینا اومدن خونمون. خوش گذشت. فردا شبشم ما شام رفتیم خونشون. مهمون بازی کیف میده.
این چند روزه فیلم زیاد دیدم ملودی. orginal sin, heads in the clouds, atonement ... فیلم دیدنم باحاله مثل کتاب خوندن. والکیری ها رو هم تموم کردم. دارم پیامبر جبران خلیل جبران رو میخونم...
حالا یه نکته ی جالب. من از بچگی کلا نسبت به زلزله ارادت خاصی داشتم. هر وقت میاد سرعت تپش قبلم در حد بی نهایت میشه و مثل ... میترسم! sensor های زلزله ام هم کلا قوی اند مثلا تو خواب هم 2 ریشتر رو حس میکنم! توهم زلزله ام هم بالاست یعنی وقتی تختم تکون بخوره هم فکر میکنم زلزله لرزوندتش! خلاصه من با این پیش زمینه امروز این فیلم رو رفتم دیدم و تقریبا یه ساعت پیش که پای کامپیوتر بودم دیدم مونیتور میلرزه و زلزله اومد! این یکی واقعا زلزله بود توهم نبود. محمد از خواب پرید و با احسان سه تایی رفتیم پایین. یه کم نشستیم خبری نشد اومدیم بالا!
دیروز صبح با احسان رفتیم یونیورسیتی ثبت نام کرد و بعدم رفتیم سیمبایسیس پنچرگیری چرخ ماشین و بعدم کافی شاپ و یه کمم تو one چرخیدیم یه عطرم از archies خریدم و اومدیم خونه. نهار خوردیم و رفتم کلاس. برگشتم محمد رفت دندونپزشکی و با وجود اینکه شام درست کرده بودم از بیرون ساندویچ خرید و لجمو در آورد! با احسان شب رفتیم خونه ی ویدا اینا. که گفتن بلیط سینما خریدن و نمیتونن بیان... رفتم کیمیاگرم از امین گرفتم. اولاشو خوندم!
پنجشنبه سر کلاس تنها بودم! شبش شام خونه ی آنی اینا دعوت بودیم. آرش جمعه رفت ایران. به همین مناسبت شب آخر دعوتمون کرده بودن. خوش گذشت مثل هر شب سریالا رو دیدیم و منچ زدیم! ... سه شنبه و چهارشنبه رو که کلا بارون بارید خیلی عجیب بود تو این فصل! سه شنبه شب ماهوارمون به خاطر بارون قطع بود رفتیم خونه ی آنی اینا دلنوازان دیدیم. قبلشم زنگ زدم به فاطمه اینا که با هم بریم بیرون نتونستن بیان سه تایی رفتیم مک.
چهارشنبه صبح تو اون بارون با پریا قرار گذاشتم. رفتیم ای سکور ماسالا زدیم و ادای غذا خوردن هندی ها رو در آوردیم (خدایا منو ببخش) و کلی خندیدیم. بعدشم گشتیم و حرف زدیم و رفتیم خونه ی نیکتا. برقش رفته بود بنده خدا. سه تایی پاسور بازی کردیم. منم کلاسمو کنسل کردم. بارون و طوفان میکس بود. خواستیم بریم یه پارکی نزدیک خونش که آدرسشو پیدا نکردیم و منصرف شدیم. در کل خوش گذشت.
دو هفته دیگه کالج باز میشه دوباره اتندنس سابمیشن و امتحان! :( حالشو ندارم...
از روزی که مامان رفته قانون وضع کردیم که یه روز محمد یه روز احسان ظرف بشورن منم آشپزی کنم!
امشب قراره آناهیتا بیاد پیشمون...
یه جرقه ی کوچیک تو ذهن آدم میتونه کل افکار و دنیا و آخرت آدم رو تغییر بده.
خدایا ویرانه ام رو آباد کن تا راه نابودی رو به پایان نرسونده...
دیشب مهمون داشتیم آنی و آرش و فاطمه و علی و فهمیه و بچه هاش. به کسی نگفتیم تولده ولی تولد محمد بود. عصرش با احسان رفتیم از ریشی کیک گرفتیم. تا قبل از اینکه مهمون ها بیان حالم خیلیییی بد بود یه سر درد از جنس خاصی داشتم از خواب بیدار شده بودم و یه جوری بودم! حس میکردم مردم! یا قراره بمیرم!! کلی طول کشید تا آپلود شم. خوب نمیخوابم. چند وقت پیشم خواب دیدم یکی اسید پاشید رو صورتم!!! اومدیم خونه یه قرص سر درد خوردم و با همون لباس بیرون نشسته بودیم که مهمونا اومدن و منم رفتم تو اتاق دو سوته آماده شدم! بعد از اینکه همه ی مهمون ها رفتن با محمد و آرش داشتیم حرف میزدم و بحث فلسفی میکردیم شیرین بود!
گردن دردم داره شدید و شدیدتر میشه با رانندگی رابطه ی مستقیم داره! هر وقت زیاد میشینم گردنم درد میگیره. پای کامپیوترم همینطور. فردا باید برم ازش عکس بگیرم و ببرم دکتر.
شنبه شب درسا اینا اومدن خونمون. ظهرشم یه خبر بد شنیدم که هنوزم اثراتش روم هست! بابام از ایران زنگ زد و گفت یکی از دوستاش (که از قدیماااا دوست خانوادگیمون بودن) فوت کرده. خیلی ناراحت شدم برای خودش که واقعا آدم خوبی بود. برای زنش برای بچه هاش که همسن و سال من و محمدن :( داشته یه ساختمونی میساخته پای کوه. روز قبلش بارون اومده بوده٬ میره به ساختمون سر بزنه با شریکش. تخته سنگ از رو کوه میاد روشون :( با جرثقیل سنگ رو از رو جنازه اش ور میدارن. دوستش زنده مونده. تجسم اون صحنه خییییلی وحشتناکه :(( روحش شاد. خیلی از خبر فوتش ناراحت شدم. خدا بیامرزتش و به زن و بچه اش صبر بده.
واقعا: کی از فردای ما چیزی میدونه که تا فردا کی رفته یا کی مونده یا این دنیا برای کی میمونه.....
خدایا روح همه رفتگان رو شاد کن و به همه ی عزیزانم طول عمر و سلامتی بده.
دیروزم که خونه بودم کلا جز عصری که رفتم کلاس. از ساعت 4 تا 7 خیلی طولانیه! دیروز یه دختر ایرانیه دیگه رو هم دیدیم باهامون حرف نزد ولی ایرانی بود اسمش هستی بود فکر کنم.
امروزم که 13 آبان! تولد عارفه هم هست. باید بهش زنگ بزنم...
همین الان زنگ زدم به فاطمه گفت یه جیم پیدا کرده تو آند قرار شد فردا بریم ببینیم چه جوریه اگه خوشمو اومد بریم هر روز.
امروزم از صبح خونه بودم و پای کامپیوتر. یه ساعت دیگه باید برم کلاس.
پ.ن : کاشف به عمل اومد تولد عارفه 13 آذر نه آبان. ندا 24 آبان.
دیشب با مامان و احسان رفتیم انجمن. برای تولد امام رضا مراسم بود مثل هر سال نبود آشنایان به تدریج دارن کمتر و کمتر میشن! وسطاش برگشتیم رفتیم سی سی دی آند. بعدم که اومدیم خونه تا ساعت 4 صبح داشتم کتاب Paulo Coelho - Eleven Minutes رو میخوندم. ورونیکا رو چند روز پیش تموم کردم. پریشب رفتیم خونه ی پریا اینا خیلی خوش گذشت! دفتر خاطرات بچگی های پریا رو میخوندیم و دو تایی میخندیدیم! خیلی چیزای با مزه ای توش نوشته بود!
چند روزی بود از گردن درد داشتم میمردم خیلی گردنم درد میکرد میزد به دستم شب ها به خصوص نمیدونستم بالش رو چه جوری بذارم! سه شنبه عصری رفتیم بیرون. با مامان تو مغازه بودیم یهووو خیلی درد گرفت رفتیم بریم یه بیمارستان ببینیم دکتر ارتوپد داره اونوقت شب! جلوی بیمارستان نمیشد پارک کرد رفتیم تو کوچه های پایین تر پارک کنیم تو کوچه اتفاقی مطب یه متخصص ارتوپد و جراح ستون فقرات دیدیم. صفی داشت ولی نشتیم تا نوبتمون شه. از وقتی رفتم تو مطب دردم خوب شد مریض های دیگه بنده های خدا خیلی وضعشون بد بود :( همه منو یه جوری نگاه میکردن که انگار چه مرگته اومدی دکتر قیافمم سرحال و خوشحال بود. چند تا قرص نوشت و گفت هیچی نیست! یه دونه از قرص هاشو خوردم خوب شدم. هر روزی که میگذره بیشتر به این باور میرسم که قرص هایی که تو ایران میخوریم گچ خالصه! تو ایران دندون عقلم رو کشیدم صد تا بروفن خوردم دردش کم نشد که نشد اینجا هر قرصی رو میخورم سر درد٬ سرما خوردگی٬ مسکن 10 دقیقه ای اثر میکنه!!
شنبه شب با احسان رفتیم کروگان اول رفتیم ادلبز یه کم گشتیم. سیر بودیم فقط برای تنوع یه ساندویچ نمیدونم اسمش چی بود (غذای عربی بود) خوردیم مزه اش هنوز زیر زبونمه خیلی خوشمزه بود. رفتیم تو خیابون قدم بزنیم یه رستوران خییلی خوشگل دیدیم رفتیم اونجا هم یه غذای اجق وجق خوردیم مرغ بود و مخلفات ولی اسمش سخت بود باز اومدیم خونه با مامان اینا هم شام خوردیم! :) تجربه ی جالبی بود بازم تکرارش میکنیم. تو یه شب چند جور غذا از ملیت های مختلف خوردیم همشم در حد تست کردن بود عذاب وجدان پر خوری هم نداشتم.
دوشنبه شب آناهیتا و مامانش اینا اومدن خونمون خداحافظی کردن مامانش اینا سه شنبه برگشتن ایران...
چند روز پیش به شیوا زنگ زدم خونه نبود پریشب زنگ زد بهم. خوشحال شدم باهاش حرف زدم!! چند روز قبلش هم به ویدا زنگ زدم خونه نبود. خودش یکی دو روز بعد زنگ زد. دلم برای خیلی از دوستام تنگ شده کاش ایران بودم!
خودمو میکشم دو خط درس بخونم نمیشه که نمیشه بازم میرم سمت رمان و کتاب داستان و اوج همتم یه ذره اتوکد یاد گرفتنه!
دیشب بعد عمری ماهواره رو درست کردیم و موفق به دیدن دل نوزان شدیم! برای سرگرمی بد نیست...
چند روزیه هر روز عصر میرم پیاده روی با اینکه تنها میرم ولی خیلی بهم خوش میگذره.
من دوباره جغد شدم شب ها بیدارم روزها میخوابم. شب ساعت ۱۲ تازه شروع میکنم به سریال (office)دیدن با احسان. بعدم که احسان میخوابه من رمان میخونم. دارم کتاب Veronika decides to die رو میخونم. نویسنده اش Paulo Cohelio. با اینکه از رمانی که به فارسی ترجمه نشده باشه خوشم نمیاد ولی از خوندن این کتاب واقعا لذت میبرم. آخرشم کلمه هایی رو که بلد نیستم رو در میارم و معنیشو از دیکشنری در میارم! ... خوشبختانه دیشب محمدم بیدار بود کلی تا صبح حرف زدیم و بحث ت ا ریخی س ی ا سی کردیم.
دیروز عصری دیدم احسان داره پوشه ی مدارکشو مرتب میکنه منم دلم خواست. رفتیم بیرون پوشه ی نو خریدم. اومدم خونه مدارک و کارنامه ها و رسیدهای هر سال رو جدا کردم و کلیم کپی های به دردنخور رو انداختم دور.
پارسال از ایران یه سی دی آموزش اتوکد آوردم. روزی یه درس دارم یاد میگیرم ولی بازم شک دارم یاد میگیرم یا نه. شاید آخرش مجبور شم برم کلاس. بعد دیوالی همه ی سابمیشن هامون باید با کد باشه!
خیلی دلم میخواد به دوستای وبلاگی قدیمی سر بزنم مثل پت٬ اهورا٬ نگار۷۲ ٬ نگار فانا٬ سانی٬ افسانه٬ ملودی٬ لیلی مجنون ٬ سعید و ... ولی با اینکه تعطیلم بازم وقت نمیکنم. وقتی حس کامپیوتر و اینترنت دارم یکی نشسته پاش! همین روزا یه سری به دوستای قدیمی میزنم.
خدایا شکرت.
عصری قراره برم سوسرود پیش پریا.
دیگه رسما یک نفرم نمیاد وبلاگم. تقصیر خودمه. ولی فرصت نمیکنم برم وبلاگ کسی. واسه خودم مینویسم!!
دارم یکی از آهنگ های نامجو رو گوش میدم. خیلی قشنگه. این درد مشترک هرگز ..... چقدر بدم میاد از بعضی هایی که فقط اسمشون خوانندست و نه صدا دارن نه متن آهنگ هاشون ذره ای معنی داره! اومدم آهنگ دانلود کنم یه سی دی بزنم برای ماشین یکی دو تا آهنگ درست و حسابی گیرم اومد فقط از صد تا لینک دانلود.
امروز روز انت خ ا ب ا ت مجلس هند بود و تعطیل رسمی. دیروز رو هم کالج نرفتم. صبحش مامان رو بردم باهاراتی کار داشت و بعدم اومدم خونه. عصر فاطمه زنگ زد رفتیم تو پانچواتی پیاده روی دو تایی. بعدم رفتیم خونه ی فهیمه اینا. آخر شبم با احسان رفتیم به ویدا و درسا یه سری زدیم. خوش گذشت. کلی فیلم بهمون دادن که ببینیم! یکشنبه صبح با احسان رفتیم پیاده روی. شنبه هم از صبح شروع کردیم به اتاق تکونی و دکور اتاق رو عوض کردن خیلی مدل جدیدش خوشگل و دلباز تره... جمعه صبح پرزنتیشن ستراکچر بود. من و صبا تو یه گروه بودیم. کلاس بعدیم بی اس بود که کلاس نداشتیم واسه ای دی هم نموندیم و اومدیم خونه. پنجشنبه هم همینطور فقط تی پی٬ کلاس صبح رو اتند کردیم. ای دی تشکیل نشد در اصل. بعد کالج با مامان اینا رفتیم شهریه مو دادیم. چهارشنبه ها هم که عالیه با دل و جون از صبح تا ظهر رو تو کالج موندیم و سر همه ی کلاس ها رفتیم. بعد از اینکه کالج تموم شد با صبا رفتیم کافی شاپ بالای ای سکور در کمال آرامش و صفا جزوه ی تی پی نوشتیم! سه شنبه هم ای دیش پیچیده شد یا همون در اصل کلاس تشکیل نشد. دوشنبه هم گوریل نیومده بود برای آی دی. کارمونو به زنه نشون دادیم و با صبا رفتیم دفتر باهاراتی شهریه اشو بده. مامانم اتفاقی اونجا دیدیم! با مامان رفتیم لاکشیمی رود خرید. یه تاپ خریدم و اومدیم خونه. یکشنبه ی هفته ی پیش صبحش با احسان رفتیم سینما up دیدیم. سه بعدی بود با عینک دیدیم. خیلی قشنگ بود من انیمیشن دوست ندارم ولی up فوق العاده با نمک بود! بعد از سینما با مامان و محمد و آناهیتا و آرش رفتیم پیک نیک یه جایی بیرون شهر. بارون گرفت خدا رو شکر یه جای سقف دار پیدا کردیم و جوجه کباب درست کردیم و تا عصر نشستیم و اومدیم خونه.
یکی از بچه ها تعریف میکرد با یکی از آشناهاش داشتن حرف میزدن هی طرف ازش میپرسه نگار چه جور دختریه و ... اونم میگه دختر خوبیه. خلاصه آخرش طرف میگه میخوام برم خواستگاریش ...!! دوستم بهش میگه نگار ازدواج کرده. تعجب کردم. اصلا من نمیشناسم طرف رو نمیدونم از کجا منو میشناسه. دلم سوخت که نمیدونسته ازدواج کردم!! امیدوارم راحت و سریع قضیه رو فراموش کنه و اذیت نشه...
امروز تولد مامان احسان٬ دلم برای همه ی فامیل تنگ شده!
دارم کتاب دید و بازدید جلال آل احمد رو میخونم. یه حس خاص و خوبی میده بهم!
بازم حرف های همیشگی و حرف از مرگ! چرا درک نمیکنم دنیای باقی تا ابد ادامه داره. چرا همه از گفتگو راجع به مرگ گریزانند در حالی که اتفاقی که بی برو و برگشت برای همه ی انسان ها میوفته یه اتفاق تلخ نیست از نظر من و بخشی از زندگیه. چه طور یه انسان میتونه زنده باشه و به سرانجام این زنده بودنش فکر نکنه. چی میشه بعد از مرگم؟ به کجا میرم؟ من همین نگار میمونم بعد از مرگ؟ آشناهامو میشناسم تو اون دنیا؟ تنها میمونم یا بازم زندگی اجتماعی دارم؟ میفهمم گذر زمان رو؟ اگر میفهمم چه طور بی نهایت بودن و ابدی بودنش آزارم نمیده؟ تا ابد یعنی تا کی؟؟؟؟؟ زمانی هست؟ چه طور میشه فاکتور زمان و مکان بعد از مرگ برداشته شه (به گفته ی بعضی ها)؟ من در آینده مادر خواهم شد..... یک انسان رو به این دنیای فانی دعوت میکنم. یکی مثل من که همه ی این سوال ها تو ذهنش میاد و میره و مثل من و همه ی آدم های روی زمین تا روز مرگش جوابی برای این سوال ها پیدا نخواهد کرد! چه رسم شیرین و تلخیه زندگیه!
خدایا صدها هزار بار شکرت. برای بزرگترین نعمتت یعنی زندگی و قدرت تفکر.
پنجشنبه ی هفته ی قبل هم که کالج رو پیچوندیم و جمعه اش هم که کلا الافی بود هیچ کلاسی نداشتیم تقریبا از صبح الاف بودیم. شنبه رو خونه بودم. اکتیو شده بودم خونه رو تمیز کردم ظرف شستم و نهار درست کردم. مامان خیلی حال کرد چون بعد از مدت ها از من فعالیتی سر زده بود. شبش رفتیم یه رستوران جدید تو آند ظاهرش خیلی شیک و پیک نبود ولی غذاهاش آدمو میبرد فضا! یکشنبه صبح با احسان رفتیم سینما orphan دیدیم ترسناک بود و باحال داستانش رو دوست داشتم. شب با آنی و آرش و مامان و احسان رفتیم جیم٬ مراسم رقص چوب هندی ها بود یه کم دیدیم و اومدیم خونه ی ما همگی. حرف زدیم و منچ!! بازی کردیم و رفتن. به مدت کارمون این شده بود که شبا با احسان میرفتیم بالای وست ساید گیم بازی میکردیم اول یه بازی که اسمشو نمیدونم رو رو میز بازی میکردیم و باید به هم دیگه گل میزدیم و بعدم موتور سواری که خیلی کیف میداد.
چند وقته هر جا میریم من رانندگی میکنم خیلی ترسم ریخته و با اعتماد به نفس شدم اگه خودمو چشم نزنم!! ... گوشیمم دوباره قاط زد و بردمش تعمیر که بعدش بفروشمش :( دوستش داشتم. نمیدونم چی بگیرم!
خدایا شکرت......