تبليغاتX
نگار
از بس ننوشتم ديگه نميدونم چي بنويسم خوب بذاريد از كالج و بر و بكس و درسا بگم 

شديم ۸ تا ايراني من و عاطفه و راضيه و صبا و سوده و فيروزه و امين و ميلاد. البته ميگن چند تا ديگه هم ميخوان بيان ديگه داريم كم كم ميشيم اكثريت. چند تا ايراني هم سال بالا هستن. رو به روي دپارتمان معماري دپارتمان محيط زيسته فكر كنم اونجا ديگه همه ايراني باشن هر موقع از جلوش رد ميشيم كمه كم يكي دو نفر از هموطنان رويت ميشن . ايرانياي كلاسمون بچه هاي خوب و خونگرمين هندي ها هم باحالن.

امروز برنامه ي جديد رو بهمون دادن از اين به بعد كلاسامون ساعت ۸ شروع ميشه يعني بايد ۶:۳۰ از خونه راه بيوفتيم خيلي زوده ...

همين الان با عاطفه داشتيم ۴ تا هرم ميساختيم ديروزم من رفتم خونشون تا ساعت ۱۲ شب داشتيم يه روزنامه ديواري مزخرف و بي محتوا درست ميكرديم. آخرشم معلمه نديدش ولي خوبه خونه هامون نرديكه سوده و صبا هم خونه هاشون تقريبا نزديكه (البته صبا هنوز خونه نگرفته پيش دوستشه).

خيلي بهمون درس ميدن، خيلي كار عملي ميخوان ازمون ديروز معلمه كلي شكل اجق وجق كشيد گفت از زواياي مختلف سه بعديشو بكشيد يه كم سخت بود.

با بروبكس رفتيم خريد وسايل معماري واااي اين خط كش تي چقدر گندست خيلي سخته حمل و نقلش به خصوص واسه ما كه خونمون دوره. خيلي باحاله مغازه اي كه وسايلارو ميفروشه نزديك كالجمونه هر چي ميخوايم اجازه ميگيريم و ميريم ميخريم خوش ميگذره تنوع  ايجاد ميشه

واسه فردا بايد تاريخ (همون تاريخ معماري) بنويسم. اصلا حسش نيست ساعت ۱۱:۳۰ شبه

*يه خبر شنيدم البته از مامانم صحتشو نميدونم. ولي ميگفت قلعه نويي زندي رو از تيم ملي حذفيده اين كار يعني چي؟؟ زندي گناه داشت اول ميرن منتشو ميكشن تا بياد تو تيم ملي بعد ميندازنش بيرون واقعااا بي ادبن ....

** راستي لبنان چه خبره؟ من كه خيلي وقته خبر گوش نميدم ولي يه چيزايي ميشنوم گناه دارن لبنانيا. من خيلي دوسشون دارم البته فلسطيني ها هم گناه دارن ...     (يكي نيست بگه بابا بحث سياسي).

*** سرما خوردگيم هم خوب شده تقريبا يعني خوب نشده ولي اولش سخته كه آدم گلوش درد ميكنه و يه كم تب داره و مريض احواله، بعدش خوب ميشه آدم قشنگ سرفه ميكنه، عطسه ميكنه

**** يه آهنگ هندي اومده اسمش Habbaki اسم فیلمشم Killer ... آهنگش يه جورايي عربي هندي قاطيه

فعلا باي باي. اگه اپ نكردم بدونيد كه خيلي كار سرم ريخته قربونتون برم

دم ويدا و ياسمنم گرررم

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 0:33 توسط نگار |

قلعه نويي شد مربی تيم ملي ؟!؟!؟!؟

من ديگه بيخيال فوتبال شدم نه به خاطر اينكه مربي استقلال بوده. به خاطر اينكه فدراسيون فوتبال دقيقا دو فاز كم داره ميبينن ملت اينقدر عاشق فوتبالن ميبينن چقدر حال همه گرفته شد سر جام جهاني بازم ميرن سراغ مربي در پيت (یا همون ایرانی نه كه مربي خارجي خيلي باحاله). ميميرن يه كمي پول خرج فوتبال كنن يه مربي درست و حسابي بگيرن. همين كه از رتبه ي ۱۸ دنيا رسيديم به ۴۷ خودش يه افتخاره !!!

حالا از اون عجيب تر اينه كه نيكبخت اومده تو پرسپوليس انصاريان رفته استقلال!!!

من ديگه نه پرسپوليسيم نه استقلالي!  تيم ملي رو هم كه بيخيال...

اصلا تير اندازي رو عشششششششششقه فوتبال كيلو چنده ...

*واااي دارم ميميرم از سرما خوردگي امروز نرفتم كالج فردا حالمو ميگيرن حالم بده

**واسه فردا كلي كار داريم  فردا آپ ميكنم 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 22:45 توسط نگار |

امروز يكشنبه بود كالج نرفتم تا ساعت ۱۰ خوابيدم. بعدش يكي از دوستام اومد دم در باهام كار داشت مجبور شدم بيدار شم. واااي اگه بدونيد چه خواب باحالي ديدم (خدا كنه به واقعيت بپيونده).

ديروز تمام مدت همه سر كلاس وايستاده بوديم. آخه روز قبلش صندليها رو برده بوديم تو یه کلاس دیگه، یه آقايي از يه كالج ديگه اومده بود واسمون از معماري قديمي و اسلامي و هندي و ايراني و ... ميگفت. روز بعدشم هيچ كس صندليها رو واسمون نذاشته بود سر جاش... دو سري ميز صندلي داريم يه سريش كه معمولين و جلوي كلاسه واسه درساي تئوريمونن. يه سري هم عقب كلاسه واسه كاراي عمليمون (اين صندلي هايي كه برده بوديم واسه ميز كار عمليمون بود) خلاصه از ساعت ۸ تا ۱۲:۳۰ وايستاده بوديم. الان شديم ۶ تا ايراني : من و عاطفه و راضيه و صبا و امين و ميلاد. فكر كنم بازم بيان. نميدونم چرا خيلي خوش نميگذره بهم شايد هنوز عادت نكردم به جو جديدولي پارسال واديا كلي خوش ميگذشت. يادش بخير دلم واسه همه ي دوستام تنگييييده

اتاقمم هنوز نا مرتبه اصلا نميشه توش راه رفت آدم ميخوره زمين كف اتاقم اينايي كه ميگم رو ميتونيد يه راحتي يافت كنيد: كيف، لباس، كتاب، دفتر و انواع لوازم تحرير، كاغذ، توپ، راكت بدمينتون، چتر، اتو، برس، يكي دو قلم لوازم آرايش، سي دي من و كنترلش، هدفون، سي دي هايي كه خدا ميدونه چقدر خش دارن، ساعت و ...(جارو برقي رو هم گذاشتم كه مثلا بعد از اينكه اتاقم مرتب شد اتاقمو جارو كنم) نظمو بايد از خود شخص من ياد گرفت (آبرو واسه خودم نذاشتم با اين آپم).

ديشب خونه ي يكي از دوستامون بوديم. وااااي يه پسر گوگولي و نازي دارن ۲ سالشهعشقه منهخيلي بانمك و خوشگله به خصوص موهاش خيلي خوشرنگه. حرف ميزنه ولي چرت و پرت ميگه مثلا با من كارت بازي ميكرد محكم كارتا رو ميكوبوند زمين بعد من ورشون ميداشتم بعد از من ميگرفت دوباره بهم ميداد.

چقدر آهنگاي بنيامينو دوست دارم (كليد كردم اساسي ۶ ماهه تو همه ي آپام اينو ميگم)

ديگه واقعا به طور كاملا جدي تصميم گرفتم اتاقمو مرتب كنمهمين الان (راستشو بگيد شما حالتون بد نشد از بس من از اتاقم نوشتم؟؟). يه كمي هم درس دارم برم به كارام برسم. اين جمله ي آخري يه كم اوا خواهري شد ...

* روز مادر رو به همه ي مامان هاي گل تبريك ميگم ...

**همين الان در مورد بازيه فينال و كارت قرمز زيدان يه چيزه جديدي خوندم. دلم به حال زيدان سوخت اصلا چرا من طرفدار ايتاليا بودم؟؟

پينوشت۱: سرما خوردم

پينوشت۲: اتاقمو يه كم مرتب كردم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 16:1 توسط نگار |

وااااي خيلي خستم و اعصابم خورده امروز به خيال خودم يه كم زود رسيدم خونهساعت ۱ رسيدم كسي خونه نبود كليدم نداشتم از ساعت ۱ تا ۵ بيرون موندم به بابام اينا زنگ زدم نگرفت ساعت ۲ يكي از دوستاي ايرانيمون بچش از مهدكودك اومد بهم گفت بيا خونمون گفتم نه مزاحم نميشم و از اين تعارف هاي مزخرف يه كم حرف زديم با هم. يه كمم با بچش بازي كردم بعدش رفتم رو تاب نشستم. پارك مجتمع رو به روي خونه ي اين دوستمونه. دوباره از تو بالكن بهم تعارف كردن بازم گفتم نه مرسي ... اومدم پشت خونه ي خودمون يه كم نشستم. بعدشم واسه اينكه سرم گرم شه رفتم از مغازه واسه خودم خوراكي خريدم (اگه بدونيد مغازه ها چقدر از خونمون فاصله دارن) بعدشم كلي نشستم بازم نيومدن (من كالجم به اندازه ي كافي دور هست همين كه برم و بيام كلي خسته ميشم ديگه نيازي به پشت در موندن ندارم) ... دوباره رفتم رو تاب نشستم. واااي ديگه اصلا نميتونستم راه برم. خيلي ضدحاله همه ميان و ميرن بعد آدم همينجور نشسته. ديگه واقعا داشتم ميمردم. بعد دوباره همون دوستمون گفت بيا بالا منم ديدم اينا حالا حالا ها نميان. رفتم خونشون تا ساعت ۴:۳۰  خودمو آماده كردم واسه غرغر و اومدم ببينم مامانم اينا اومدن يا نه. ديدم نه هنوز نيومدن رفتم تو حياط نشستم ديدم بچه هاي ايراني دارن فوتبال بازي ميكنن منم بازيشونو ميديدم. نا نداشتم برم دو تا شوت بزنم ولي يكي رو زدم (نكته ي قابل توجه اينه كه من تمام مدت كيف رو دوشم بوده) ... ساعت ۵ با عاطفه قرار گذاشته بودم بريم بيرون واسه يه سري كپي و خريد (واسه كالج). رفتم دنبال عاطفه. بهم گفت خنگه خوب چرا نيومدي خونه ي ما؟ بعدشم گفت من از اون موقع تا حالا خوابيدم اينو كه گفت من واقعا دلم ميخواست بزنمش (اگه توجه كنيد آدم وقتي خستس قيافشم قشنگ ميشه عاطفه بهم ميگفت داري ميميري) قبل از اينكه بريم من اومدم ببينم مامانم اينا اومد يا نه اومدم خونه ديدم داداشمم بيرون نشسته (داشتم ميومدم خونه ديدمش ولي اون منو نديد) گفتم حقته بشين تا زير پات علف سبز شه منو از ساعت ۱ كاشتي بيرون. تقصير داداشم بود چون آخرين نفر بود كه اومده بود بيرون كليدم ور نداشته بود فقط درو كشيده بود قفلم زده بود جالب اينجاست كه داداشم فوق العاده خونسرد بود ... با عاطفه رفتيم خريد تو راه بابام اينا رو ديدم.  من ۴ ساعت معطل شدم دم در داداشم ۴ دقيقه

وقتي رسيدم خونه يه جنازه ي واقعي بودم از خستگي خوابمم نميبرد كلي غر زدم كه چرا منو ۴ ساعت الاف كردين

الانم از خواب پا شدم ولي هنوز خستم پاهام درد ميكنن از بس راه رفتم كي حال داره فردا صبح كله سحر بره كالج؟؟

*ببخشيد خيلي غر زدم ولي بايد ميزدم وگرنه به قول ملودي عقده اي ميشدم

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 0:20 توسط نگار |

چند روزه ميخوام آپ كنم ولي اصلا حسش نيستكالجمم اي بد نيست. امروز زنگ آخر گرافيك داشتيم. بايد دستمونو طراحي ميكرديم وااي چه طراحي هاي مزخرفي از آب در اومد وقتي نقاشي كه كشيده بودمو ميديدم خندم ميگرفت كلي با دستم فرق داشت. ميترسم چند وقت ديگه معلمه بگه منو بكشيد اصلا از طراحي خوشم نمياد يكي نيست بگه پس مرض داشتي رفتي معماري البته معلمامون ميگن راه ميوفتين

راستي يه خبر مهم: من هنوز اتاقمو مرتب نكردم حال ميكنيد وضعيت لحظه به لحظه اتاقمو واستون گزارش ميدم

ديروز با ويدا چتيدم

*امروزم حس آپيدن نبود فردا پس فردا يا هر وقت حسش بود آپ ميكنم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 16:37 توسط نگار |

حدوداي نيم ساعت پيش از كالج اومدم، خيلي خوابم مياد. همش تقصير فوتباله تا ساعت ۳:۳۰ بيدار بودم صبحم ساعت ۶:۳۰ بيدار شدم رفتم كالج. ساعت ۸ رسيديم گفتن ۸:۴۵ شروع ميشه. كلاسا بدك نبود درسامون باحال بودن. خيلي معماري رو دوست دارم. به خصوص كه امروز يه چيزايي هم ياد گرفتم. زنگ اول يه معلمه اومد از تاريخ معماري گفت (يه درسمونه) يه نيم ساعت زنگ تفريح داشتيمبعدشم يه درس ديگه داشتيم كه اسمشو يادم نيست ولي ۳ تا استاد داشت. همشونم با هم اومدن تو كلاس اين زنگ درس خاصي ندادن بيشتر در مورد كالج و برنامه ها و ... حرف زدن دو هفته ي اول كلاسامون ۸:۴۵ شروع ميشه تا ۱۲:۱۵ ولي بعدا ميشه از ۸ تا ۲ . خيلي زنگامون طولانين من آخراش كلافه ميشدم. هنوز ايراني هاي كلاسمون نيومدن فقط من بودم و عاطفه و يه پسره. پارسال ۴ تا شاگرد ايراني داشتن تو معماري. بديه كالجم اينه كه خيلييييي دورهجون آدم به لبش ميرسه تا برسه. يه چيز ديگه هم كه هست اينه كه معماري ۵ سالست يعني من اگه نتونم انتقالي بگيرم بايد ۵ سال درس بخونم آخرشم بشم مهندس بيكار اعتماد به نفسو داريد.

ايتاليا چه كرد ولي دلم به حال زيدان سوخت آخه بازيه آخرش بود و با بي آبرويي با فوتبال خداحافظي كرد تقصير بازيكن ايتاليا هم بودخيلي واسم جالبه بدونم به هم چي گفتن نميدونم چرا دلم به حال بارتزم سوخت آخه گناه داشت بارتز مهربون بود با ايتاليايي ها

خيلي ذوق ميكردم اون كلاه ايتايلا رو ميديدم خيلي گوگولي بود. حال ميكنم پرچمشون شبيه ايرانه خلاصه كه ديشب خيلي ذوقيدم. سر گل آخر كلي پريدم. چقدر از رقص و جشنشون ذوق ميكردم

ولي كاش ايران يه كم بهتر بازي ميكرد و حداقل يه مرحله بالاتر ميرفت عكس طرفداراي ايران(الان اين عكسها به تاريخ پيوستن)

عزيزمي

خدا كنه يه مربي خوب بگيرن كه ۴ سال ديگه دوباره گند نزنن

*فردا دوباره بايد صبح كله سحر بيدار شم 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 17:34 توسط نگار |

ايتالياي من قهرمان شد

خيلي خوشحالم، حدود يه ربع من مشغول پريدن به هوا بودم از اين بهتر نميشد. خدايا شكرت.من برم جشن و رقص و مراسم گرفتن كاپ ايتاليايي هاي جيگر رو ببينم. فردا بيشتر احساسمو توصيف ميكنم سرود مليشونو عشقه خدايا كي ميشه ايران قهرمان شه؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 3:23 توسط نگار |

ميخوام از دو تا از عجايب هند براتون بگم يه جايي هست نزديك پونا به اسم قنبر علي درويش. فكر كنم يه امام زاده باشه. ميگن تو حياطش يه سنگي هست كه وزنش حدود ۹۰ كيلو، وقتي ۱۱ نفر انگشت هاشونو (انگشت اشارشون) ميذارن زير سنگه و ميگن قنبر علي درويش سنگه بالا ميره من كه اصلا باورم نميشد يكي از دوستاي ايرانيمون رفته بود تعريف ميكرد ولي من بازم باورم نميشد. تا اينكه چند روز پيشا بابام واسه يه كاري با دوستش رفته بود اون طرفا. ديگه وقتي بابام تعريف كرد من باورم شدميگفت اگه ۱۰ نفر يا هر چيزي جز ۱۱ نفر باشن نميشه حتما هم همه ي اون ۱۱ نفر بايد بگن قنبر علي درويش اييييييش رو هم بايد بكشن تا بره بالا. دوست بابام ميگفت من نگفتم ببينم چي ميشه. ميگفت سنگ يه ذره رفت بالا بعد به طرف دوست بابام افتاده ميگن هر چي جز قنبر علي بگن هم نميشه با اسم هاي ديگه مثل حضرت محمد و ... هم امتحان كردن نشده. نميدونم ولي خيلييي واسم عجيبه. حتمااا يه روز ميريم اونجا ببينم چه جوريه كه سنگ نود كيلويي با ۱۱ تا انگشت بالا ميره بابام ميگفت انگشتمونو آروم زيرش ميذاشتيم. دوست بابام ميگفت قبلش دو تايي هي سعي كردن سنگ رو بلند كنن نشده 

بابام تعريف ميكرد فيلم يه دكتر هنديه مسلمون (نزديك كلكته) رو ديده بود كه تومور مغزي يا هر تومور ديگه اي رو به روش هاي عجيب غريب بدون هيچ تجهيزاتي در مياورده ميگفت فقط يه صندلي داشت و با كاغذ و قيچي. هر بيماري كه ميومد پيشش رو يكي دو بار با صندلي ميكوبونده تو جايي كه تومور بوده بعد با دقت نگاه ميكرده، روي كاغذ يه چيزايي مينوشته. بعد از روي پوست انگشتشو ميكرده تو مغز يا شيكم طرف بعد تومور رو ميكشيده بيرون بعدشم اونقدر دست ميكشيده تا تقريبا زخم بسته ميشده بعدم دستشو با كاغذ پاك ميكردهو با آب (فقط) ميشسته. هيچكدوم از مريضاشم هيچ بيماري نگرفتن در آينده. همه ي مريضاشم خوب كرده. بابام ميگفت دكتره يه پيرمردي بود كه صورتشم ميپوشونده فقط دماغ و عينكش معلوم بود. ميگفت چند هزار نفر تو چند طبقه تو صف بودن تا اين دكتر خوبشون كنه

ببخشيد اگه حالتونو  به هم زدم خيلي واسم عجيب بودن هم اين دكتره هم قنبر علي درويش. هندي ها و چيني ها از اين جور چيزاي عجيب غريب زياد دارن. مرتاض هاي هندي خيلي رياضت ميكشن و به علم هاي عجيب غريب دست پيدا ميكنن.

*خيلي دوست دارم هند رو درست بگردم. جاهاي باحال و چيزاي عجيب غريب زياد داره هنوز تاج محل رو نديدم

**نميخواستم اين پست رو بدم. ولي چون برام جالب بود نوشتم. گفتم شايد بعدا يادم بره

*** از فردا کلاسام شروع میشن

****وااااي خداي من، از ايتاليا باحال تر و محشر تر هم تيمي تو دنيا هست. از همون اولين روز جام جهاني بعد از ايران طرفدار ايتاليا بودم چند دقيقه پيش گل زدن فرانسه جز پنالتي هنر ديگه اي نداره. اميدوارم ايتالياي عزيز من كه مستحق قهرمانيه برنده شه 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 15:21 توسط نگار |

امروز من ساعت ۶:۳۰ صبح از خواب بيدار شدم آخه با عاطفه ميخواستيم بريم دانشگاه رو ببينيم و راهشو ياد بگيريم. بهم گفت بايد زود بريم منم مجبور بودم زود پاشم خيليييييي دور بود راهشم سخت بود بارونم ميومد(بارون خوبه به شرط اينكه آدم تو خونه باشه يا بيرون واسه تفريح بره نه واسه كار). ولي كالجم خوشگل بود خيلي سر سبز و باحال بود. ساختموناشم خوب بودن زمين فوتبالشم محشررر بود خيلي بزرگ بود تقريبا اندازه ي زمين فوتبال استاندارد بودولي فكر نكنم بتونم توش بازي كنم احتمالا مال پسراست. كلاسامونو پيدا كرديم بعدشم يه كم گشتيم ديگه ميخواستيم برگرديم، كه من به عاطفه ياد آوري كردم تا بوفه رو پيدا نكنم از جام تكون نميخورم. صبح كله سحر اين همه راه اومدم واسه چي؟ بالاخره كنتينمپيدا كرديم و يه دلي هم از عذا در آوردم  (خيلي وقت بود غذا هنديه فوري نخورده بودم) ... با عاطفه چند تا عكسم انداختيم، هر وقت حسش بود ميذارم براتون 

حالا بشنويد از ماجراهاي نگار و پياده روي هاش ديروز با همدم تصميم گرفتيم دوباره بريم كوه. رفتيم وسطاش خسته شديم گفتيم يه كم بشينيم بعدشم برگرديم پايين. همينجور داشتيم حرف ميزديم كه يهو دو تا سگ بزرگ و البته وحشي و خوشبختانه با صاحبشونپارس كنان اومدن. سگ تقريبا تا شونه ي من بود خيلي گنده بود. صاحبش به زور اين دو تا رو نگه داشته بود. بدو بدو برگشتيم پايينبعدشم يه كم راه رفتيم بعدش اومديم تو چمن هاي پشت خونمون نشستيم. يه كم حرف زديم ديگه داشت حوصلمون سر ميرفت كه به پيشنهاد من مچ انداختيم هر دو دست زدمش دو دست هم حكم بازي كرديم هر دوبارشو باختم البته آخرش خودش گفت كه دست دومو كلك زده سري اولم شانسي برد بعدش رفتيم تاب بازيبا سرعت زياد (من واقعا بچه شدم)....

وقتي داشتيم راه ميرفتيم يه دختر هندي رو ديديم ۴-۳ ساله، خوشگل، سفيد و با نمك خيلي باحال بود. وقتي حرف ميزد ميخواستم برم بغلش كنم يه ماچش كنم با مامان باباش جلوي ما راه ميرفتن. واااي اين بچه چقدر باحال بود دويدنش، حرف زدنش، آخر با نمك و گوگولي بود منو ياد دختر خاله هام مينداخت

امشب بازيه آلمان و پرتغاله اميدوارم آلمان ببازه و پرتغال حداقل سوم شه

فردا هم كه روز سرنوشت سازيه براي من هر چند ميدونم كه ايتالياي هميشه قهرمان و جيگر من بازم ميبره اصلا فرانسه رقمي نيست واسه ايتاليا ...

تيم قهرمان من (دومي از سمت چپ Toni  كه به اوكراينم گل زد) دومي از سمت راست (گروسو) هم باحاله دروازه بان بوفون هم كه جاي خود داره در كل همه از دم قهرمانن

       

                Viva Italia

                                    

                                        

تزئينو حال كردين

*اتاقم داره سير مرتب شدنو طي ميكنه ولي خيلي خيلي كند لباسامو مرتب كردم. تا كردم. اتو زدم ولي كتابام و كاغذا پخشن ...

**متاسفانه پرتغال باخت. اونم ۳:۱ ... اينا مهم نيستن ايتاليا مهمه

***امروز جام جم يه فيلم سينمايي گذاشته بود اسمش عروسي مهتاب بود. بهش ميومد يه كم قديمي باشه. بدك نبود.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 23:57 توسط نگار |

نميدونم چرا ديگه اصلا حس آپيدن نميادامروز دانشگاه (معماري) ثبت نام كردم (البته هنوز كارام تموم تموم نشدن)... خدا كنه درسام خيلي سخت نباشنفعلا كه حس خر زدن نيستحالا شايد بعدا بياد ... يكي از همكلاسيامو كه ميشناسم عاطفه ست كه خونه هامونم يه ساختمون با هم فاصله دارهميگفت يه دختره ديگه هم هست كه اسمش سودست. من نميشناسمش بازم ايراني تو كلاسمون هست اون كسي كه مسئول ثبت نام بوده به عاطفه گفته امسال ايراني تو كلاستون زياده... من هنوز دانشگامو نديدمولي خيليييييي دوره ۳۵ كيلومتر از خونمون فاصله داره دوشنبه كلاسام شروع ميشن. بايد ساعت يه ربع ۷ اينا بريم كه ۸ برسيم. خيلييي زوده. من خوابم مياد تا ساعت ۳ اين حدودا كلاس داريم. خدا كنه بوفش باحال باشه آدماي شيكمو فكر خوراكين بايد همه ي غذا هاي هندي و چيني و همه چي داشته باشه تا خوش بگذره.

ديروز صبح رفتم خونه شيوا با هم مكس رو نصفه ديديم باحال بود ... عصرشم با همدم پياده رفتيم تا پارك ان سي ال موقع برگشتن باز طبق معمول كنجكاو شديم. هوا داشت تاريك ميشد بارونم ميومد. رفتيم تا آخر راهي كه داشتيم ميرفتيم ايندفعه تهش يه گيت بود كه بالاش سيم خاردار بود. ردش كرديم رفتيم جلوتر ترسيديم يه وقت منطقه نظامي چيزي باشه بكشنمون برگشتيم بعد دوباره رفتيم. ۳ دقعه رفتيم و برگشتيم تا بالاخره ديديم خيلي داره هوا تاريك ميشه و برگشتيم. جلوتر چند تا بچه داشتن فوتبال بازي ميكردن منم قند تو دلم آب ميشد ازشون پرسيديم اونجا آخرش به كجا ميخوره گفتن مدرسه ي لويولا .گفتيم ميتونيم بريم گفتن آره همه ميرن كلي ضدحال خورديم. به خيال خودمون داشتيم شجاعت به خرج ميداديمااا زدن تو ذوقمون... از اونجايي كه هر دومون از چتر بدمون مياد چتر نبرده بوديم و خيس خيس شديمموقع برگشتن به ياد كودكي دو تا آبنبات چوبي هم خريديم مامانم وقتي منو ديد كلي تعجب كرد. هم چون خيس شده بودم هم به خاطر آبنبات چوبي تو راه هر چي ايراني ميديدم از خجالت آبنبات چوبيه رو ميگرفتم پايين...

* چند نكته ي پراكنده: هوا سرد شده، اتاقمو هنوز مرتب نكردم، نميدونم چرا يهو گلوم درد گرفت، اين دو تا خواننده ها (كه برادرم هستن) عليرضا و حميد رضا آهنگاشون باحاله به خصوص آهنگ تاوان و نارفيق. بنيامينم كه به جاي خود ... ممن اگه توتو رو دودوباره نننننبينمت مييييميييميرم

دلم به حالتون ميسوزه كه چرت و پرت هاي منو ميخونيد

پينوشت۱ : از خدا مهربون تر هم كسي هست؟

پينوشت۲: بازي با ايتاليا رو ديديد؟ كيف كرديد ايتالياي من چه كرد اميدوارم قهرمان شن فقط ايتاليا لياقت قهرماني رو داره من كلا از ايتاليا خوشم مياد اميدوارم فرانسه هم حذف شه تا ديگه واسه من نخواد برزيل حذف كنه 

پس بازيه فينال پرتغال و ايتاليا با قهرماني ايتاليا رو حتما ببينيد. حيف آدم بازيه فينال جام جهاني رو از دست بده

*دارم ويرايش ميكنم نه انگار ضايع شدم. فرانسه حذف نشد به جاش پرتغال حذف شد.

**اين لينك رو ببينيد قشنگه ...

*** ديروز كافه ترانزيت ديدم. باحال بود

****هنوز اتاقمو مرتب نكردم ديگه واقعا ديدني شدهحتمااا بايد ببينيد وگرنه نصفه بيشتر عمرتون به فناستوحشتناك شده خودم ميترسم برم تو اتاقم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 23:11 توسط نگار |

 برد ايتاليا رو به همتون تبريك ميگم ...  

هووووررررراااااااااااا

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 4:17 توسط نگار |

من فعلا سرم شلوغه. حالا حالا ها آپ نميكنم

خيلي گليد همتون

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 1:42 توسط نگار

خيلي حالم گرفتست ...
+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 16:12 توسط نگار

الان ساعت ۱۲:۳۰ ظهر (به وقته اينجا) منم تازه از خواب پا شدم(واقعا خسته نباشم). ديشب اصلا خوابم نميومد. تا ۳:۳۰ پاي كامي بودم بعدشم رفتم آهنگ گوشيدم ولي بازم خوابم نگرفت بارونم شديدا ميباريد. خيلي حوصلم سر رفته بود. امشبم خوابم نميبره چون امروز خيلي زود از خواب پا شدم. البته من به طور كلي مثل جغد زندگي ميكنمايام امتحانا هم جغدي ميشم كه روزا هم بيداره.

البته روز و شب نداره الانم حوصلم سر رفته. اگه ايران بوديم ميرفتيم شمال...

نه حس كتاب خوندن مياد نه حس بيرون رفتن. ديگه حالم از هر چي آهنگه به هم ميخوره از بس آهنگ گوشيدم... فيلمايي كه ويدا فرستاد، هم كه تقريبا همشو ديدم. بيرونم بارون مياد نميشه رفت ددر. اينترنت منم هي قاط ميزنه و دي سي ميشه. فقط يه كار ميتونم بكنم اونم اينه كه اتاقمو مرتب كنم. خيلي وضعش خرابه هر كي از جلو اتاقم رد ميشه كلي غر ميزنه همه ميگن ما از اينجا رد ميشيم دلمون ميگيره... يه كار ديگه هم كه هست نامه نوشتن واسه ويد ويده... يعني چرت و پرت نوشتن واسه ويداي بيچاره اي كه مجبوره چرت و پرتاي منو بخونه... راستي يادم بندازيد من امروز چند تا كار واجب دارم.

ميخوام يه كم از پيارسال وقتي كه اومدم ايران بگم. اولين جايي كه رفتم خونه ويد ويد بود(قبل از خونه ي مامانبزرگم) خونه هاشون خيلي نزديك به همه. بعدشم رفتيم دنبال نفيسه و افسانه و بنفشه (دلم واسه همه ي دوستام تنگ شده). اونموقع آخرهاي ارديبهشت بود زنگ زدم مدرسه اجازه گرفتم كه زنگ هاي نهار بيام. خيلي باحال بود همه بچه ها رو ميديدم. با اينكه ناظممون هيچ غلطي نميتونست بكنه ولي بازم به من گير ميداد، انگار كينه اي شده بود از دستم. هر روز با ويدا ميرفتيم ددر، تجريش، خريد، سينما، مركز تجاري... ميرفتيم ويدئو كلوپ كلي فيلم ميگرفتيم ميومديم تو اتاق ويد ويد گوجه سبز ميخورديم و فيلم ميديدم. يه بار رفتيم سينما سانسش ساعت ۱۲:۳۰ شروع ميشد ما ۱۲:۲۰ اونجا بوديم رو برد رو خونديم ديدم نوشته ۱۲ و ۲/۱ ما دو تا آي كيو ۲/۱ رو نديديم صبر كرديم تا سانس بعد. زنگ زديم گفتيم منتظريم تا ساعت ۲ سانس بعد شروع شه... كلي گشتيم و واسه تو سينما خوراكي خريديم تا سانس بعد شروع شد... فيلمه زهر عسل بود. چقدر شهاب حسيني رو با اون دوست دختر ۸۰ سالش مسخره كرديم.... اونموقع نماشگاه كتاب باز شده بود با ويدا رفتيم. خيلي خوش گذشت. با كاغذهاي تبليغاتي كه بهمون ميدادن موشك درست ميكرديم... ويدا كلي از نشر پيكان كتاب گرفت. هيچ كدوممون عرضه ي چونه زدن نداشتيم (تو همه ي موارد لباس، كفش و ...) آقا گفت شما راضين من از جيب خودم بدم؟ نميدونم چرا من يهو گفتم آره چرا نه؟ شما بده ما راضيم. طرف گفت من راضي نيستم.... (با خودم گفتم اگه راضي نيستي چرا  از ما ميپرسي؟؟) ميديدن بچه ايم هيچي تخفيف نميدادن..... يه روز با همه بچه ها افسانه و بنفشه و الهه و نفيسه و من و ويد ويد كلي عكس انداختيم... يه بارم منو ويدا بچه مثبت شديم موقع نماز بيرون بوديم رفتيم مسجد. يادش بخير من از هر چي گيرم ميومد عكس ميگرفتم .... يه بار ديگه هم با ويد ويد رفتيم استخر از صبح ساعت ۱۱ رفتيم تا ۶ بعد از ظهر. يه روزم دو تايي رفتيم دانشگاه شهيد بهشتي (همون جايي كه قبلا ميرفتيم كلاس زبان) رفتيم همه جا رو گشتيم ... ويدا دلم برات تنگيده... اون سال عروسي خالم هم بود. ياد آهنگاي اونموقع هم بخير. آدم فروش، دلبر، نازي جون، تو اين زمونه و ... دو تا مسافرت هم رفتيم يكي زنجان (بعضي از فاميل هاي بابام اونجان) و يكيم شمال. رفتيم دهكده ساحلي نزديك انزلي ... خيلي تعدادمون زياد بود ۴-۵ تا ماشين بوديم. ما، مامانبزرگم اينا دو تا از خاله هام با شوهرخاله هام و دختر خاله هام، داييم و زنداييم و پسر داييم... خيلي خوش گذشت... هم شمال هم در كل ايران... (خيلي پراكنده از همه چي گفتم)...

سال اولي كه اينجا بودم اصلا بهم خوش نگذشت. درساي مدرسم خيلي سخت بودن همكلاسيام هم آدم هاي نچسب و خونسرد و بد قلقي بودن. مدرسمم مقرراتي بود و در كل تازه اومده بودم و به خيلي چيزا عادت نداشتم. همه ي دوستاي ايرانيم ميرفتن مدرسه ايراني و همه دور هم جمع بودن... و ايراني تو مدرسمون خيلي كم بود. ولي در عوض كالج خيلي باحال بود. هم دوستام بچه هاي باحالي بودن هم درسام راحت تر بود. هم در كل خيلي مثله مدرسه قانون و مقررات نداشت. نزديك كالجم پر از سينما و رستوران و فروشگاه و ... بود. ما هم هر روز با بچه ها ددر بوديم. ايراني هم خيلييي زياد داشت، هر يه قدم كه ميرفتي كلي ايراني ميديدي و ميذوقيدي. ولي روي هم رفته هميشه خاطره ها قشنگن هم خاطره هاي زماني كه ايران بودم، هم قبلش، هم اينجا ... در كل هند خيلي هم بد نيست. هندي ها هم آدم هاي مهربونين (البته نه همشون) ... وقتي برگردم ايران دلم واسه خيلي چيزا و خيليا تنگ ميشه... از همه بيشتر واسه ايراني هاي اينجا

*ديروز با همدم رفتيم پياده روي ميخواستيم بريم كوه ولي چون هوا داشت تاريك ميشد بيخيال شديم(مثلا ترسيديم) در عوض يه جاي جديد كشفيديم. تو پانچواتي يه كوچه اي هست كه نميدونستيم تهش به كجا ميخوره. ديروز حس كنجكاويمون گليد و رفتيم تا آخرش يه خونه كوچولو شبيه اتاق نگهباني داشت با يه خونه. يه كم خلوت بود. (اگه بهتون خبر دادن كه سر نگارو زير آب كردن بدونيد از سر كنجكاوي هاش بوده)...  البته خيلي هم جاي پرتي نبود كنارش خونه هايي بود كه آدم توش زندگي ميكرد. از كوچه اصلي هم آدم زياد رد ميشد... در كل هند جاي امنيه. من اينجا از هيچي نميترسم جز جك و جونور 

**اين روزا همه جا خيلي سر سبز شدههند طبيعتش خيلي قشنگه به خصوص پونا اونم تو اين فصل...... امروزم با شيوا ميرم پياده روي. خيلي وقته هوس بدمينتون بازي كردم...

***جديدا به اين نتيجه رسيدم كه امير تاجيك خيلي صداش باحاله. آهنگايي كه ميخونه هم باحالن 

****من برم اتاقمو مرتب كنم.

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 15:2 توسط نگار |

من نميدونم چرا هر وقت من آهنگ ميگوشم همه ميگن كمش كن خيلي حرص ميخورم وقتي صداي آهنگ كمه. اصلا تمام لذت آهنگ گوش دادن اينه كه صداش بلنددد باشه آهنگ ميخواد آروم باشه ميخواد تند، شاد، غمگين، بايد صداش بلند باشه نه اينكه ويز ويز كنه تو گوش آدم من هر وقت هدفون تو گوشمه همه ميشنون من چي گوش ميدم بابام هميشه ميگه تو پير شي كري مياري

امروز دو تا فيلم ديدم. دختري در قفس و چشمان سياه. قشنگ بودن ... دم ويد ويدم گرم

فردا پروازه ايرانه. بيشتر ايرنيا يا الان ايرانن يا تا يكي دو هفته ديگه ميرن. منم ميخوام برم ايراندلم تنگيييييده... ولي حيف كه از هفته ي ديگه درسام شروع ميشه شايد من امسال زمستون بيام ايران. بين دو تا ترم. نميتونم تا سال ديگه صبر كنم...

فردا كارناممو ميدن ميترسم...

 

+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 2:45 توسط نگار |

امروز زيست داشتم. من از هيچ درسي به اندازه ي زيست بدم نمياد. استعدادم هم در اين زمينه بيداد ميكنه از بچگي اين علاقه در من وجود داشته تو دبستان هم كه بودم هميشه از اون چند بخش سبز ته كتاب بدم ميومد... امتحانم هم خيلي خوب نبود البته بدم نبود شايدم خوب بود ولي خيلي ميترسم چون معلم زيست خيليييي بد صحيح ميكنه. همه از دستش مينالن. نامرد يه كم مهربون باش. بچه ها گناه دارن ...

حالا اينا مهم نيست. مهم اينه كه امتحانا تموم شدن...

اين عكس پسر داييمه

خيلييييي نازهكاش ميشد از نزديك بچلونمشلپاشووووو، مماغشو، موهاشو، انگشتاشوو، شيكم گامبالوشو  الهي قربونش برم كه اينقدر جيگره ...

اينم عكس دختر خالمهميگن خيلي شيطونه۱سالشه. حرف زدن بلد نيست فقط بلده بگه : خاله خوبي؟ + ترشي + دكتر  پشت تلفن اينارو به مامانم ميگفت. كلي از دستش خنديدم اينا چه ربطي به هم دارن ... جيگرشووووو

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:14 توسط نگار |

الان من نامردم چون قرار بود تا ۶ تير آپ نكنم ولي الان حسش اومد با خودم گفتم گور باباي نامردي آپيدنو عشقه من حرف زدنم خيلي لاتي شده متاسفانهولي بايد تحملم كنيد ديگه. چاره اي نداريد. يعني لاتي نشده ولي اين يه جمله رو عشقم كشيد اينجوري بنويسم. الان اينكه من عشقم كشيد هم لاتيه ولي چه ميشه كرد ديگه. روزگاره و تيكه كلام و ... اينا مهم نيستن زندگي رو عشقه ... هر جور دوست داشتين حرف بزنين مثلا چي شد الان من اينارو نوشتم؟؟ جز اينكه شما فهميدين من كم دارم. البته ميدونستم كه ميدونستيد ولي خواستم مطمئنتون كنم. (واقعا قاتيدمااا)

امروز رياضي داشتم. خدا رو شكر كه به خوبي و خوشي تموم شد. خيلي ميترسيدم. آخه ترم پيش سر امتحان مغزم به طرز فجيعي هنگيد 

روزي كه امتحان ديني رو دادم تولد شيوا بود بعد از امتحان اومدم خونه آماده شدم و رفتم پيش just-friend جاتون خالي خيلي خوش گذشت من بودم و شيوا و پريا و الهه و آتوسا و پارميدا و همدم و پريسا كه نيومد. كلي رقصيديم و  حرف زديم و ... سر بعضي از آهنگا هم دسته جمعي خل شديم هر چند بوديم هممون... يه ربع هم برق رفت كلي محفلمون نوراني شد همون روز فوتبال ايران و آنگولا هم بود با شاهكاراي فوتباليست هاي جيگرمون تو دو تا بازيه قبل، ديگه همه ذوق و شوقشون دو چندان بود كه بازيو ببينن تلويزيونو روشن كرديم همينجوري ببينيم ميده يا نه ديديم داره بازي مكزيك پرتغالو ميده ما هم از خدا خواسته بيخيال شديم. از اينجا بود كه بحث به فوتبال كشيد هر چي از ايتاليا تعريف كردم همه زدن تو ذوقم... گفتم نصرتي همه گفتن زشته گفتم شادمهر گفتن مزخرف ميخونه گفتم پرسپوليس ۱۰۰٪ جمع گفتن استقلال همون جا بود كه حس كردم من نظر ندم قشنگ تره البته بقيه جنبه نداشتن وگرنه نه نصرتي زشته نه ايتاليا بد بازي ميكنه نه شادمهر صداش بده ... شيوا هم كه همش دور و قربون صدقه ي محسن چاووشيش ميرفت. پريا هم گير داده بود به تيموريان و زندي. بقيه هم كه يا نظري نداشتن يا از دوستاشون تعريف ميكردن تا ساعت ۱۱:۳۰ همه بودن بعدش ديگه كم كم رفتن خونه هاشون. مامانم اينا رفته بودن مهموني من گفتم برم خونه تنها ميشم تا ساعت ۱:۱۵ پيش شيوا بودم. بعدش اومدم خونه. خيلي خسته بودم. تا ساعت ۳:۳۰ منتظر شدم كه تا برگرشتن من نميدونم چي ميگفتن تو مهموني كه اينقدر طولش دادن؟؟ صبح ساعت ۸ كلاس داشتم. بيدار شدم ديدم حسش نيست گرفتم خوابيدم ۹ رفتم به معلمم گفتم خوابم ميومد خوابيدم، ببخشيد... نكته خيلي جالب كه نميدونم باور ميكنيد يا نه اين بود كه من تا شب قبل از خواب، گلاي ايران و آنگولا رو نديده بودم. فقط وقتي پريا داشت با مامانش حرف ميزد گفت ۱-۱ مساوي شدن. من تو خواب عين صحنه هاي گل آنگولا و ايرانو ديدم. فرداش تو اخبار ديدم كفم بريد ... شب امتحان زمينم وسط درس خوندن خوابم برد تو خواب ديدم سكته كردم اولش ترسيدم بعد بيدار شدم ديدم نه انگار بازم عزرائيل بدبختو دور زدم

ديروز پريروزا ويد ويد جونم بهم زنگيد و با هم حرف زديم ديروز باباي شيوا از ايران اومد و سي دي هايي كه ويدا داده بودو آورد  ويدا دمتتتتت گرررم كلي با شيوا ذوقيديم بعد از امتحانام ميشنم همشو ميبينم ۱۱ تا فيلم فرستاده و دو تا سي دي آهنگ. فيلم ها :زن زيادي، رستگاري در هشت و بيست دقيقه، معادله، كافه ترانزيت، دختري در قفس، مكس (شيوا ميگه باحاله)، چشمان سياه، شكلات، بازنده، اسپاگتي در ۸ دقيقه، شارلاتان ... بيد مجنون و سيزده گربه روي شيرواني رو هم از پوريا گرفته بودم. گل يخ و ازدواج صورتي رو هم از ياسمن. دختر ايراني و مهمان مامان و شاخه گلي براي عروس و توكيو بدون توقف رو هم كه از قبل داشتم. البته اونا رو هم ويد ويد زحمتشو كشيده بود... قشنگ ميتونيم يه ويدئو كلوپ باز كنيمخيلي باحالي ويدا جووونم. كليييي كيفيدم

شيوا ديشب ساعت ۱۰:۳۰ زنگ زده به من ميگه اسم دختره تو آريان ميخوند چيه؟؟؟ بهش ميگم فقط واسه همين زنگ زدي؟؟ گفت انگار آريان اومده هند، عموش ديده بودتشون... من كه هنوز نفهميدم كجان اگه كنسرت بزارن حتما ميريم با برو بكس من كه فعلا قرار نيست امسال بيام ايران پس بايد فرصت رو غنيمت بشمرم. همه دوستام دارن ميان ايران، بعضياشونم واسه هميشه دارن بر ميگردن اينجوري كه من تنها ميشم شيوا اينا هم ميخوان خونشونو عوض كنن. خيلي بد ميشه. الان خونه هامون دو تا ساختمون فاصله داره...

*دارم نوشتمو ویرایش میکنم. شیوا همین الان اس ام اس زد گفت عموش اشتباه کرده آریان نبوده حال کردید چه ضایع شدم ...

ميخوام عكس ۲ تا جيگر  به تمام معنا رو تو وبلاگم بذارم دختر خالم و پسر داييم هردوشون تقريبا ۱ سالشونه. من هنوز نديدمشون خيلي با نمك و باحالن. ديروز داييم عكساشونو فرستاد كلي ذوقيدم. خيلييييي پسر داييم باحالهتپلي سفيد با نمك... عكساي قبلي كه ديده بودم ازش عكس نوزاديش بود. الان خيلي بهتر و ناز نازي تر شده دختر خالمم از چشاش معلومه خيلي شيطووونه... دلم واسه خيليا تنگيده ... واسه خيلي ها و خيلي چيزا هم تنگ خواهد شد ...

اين امتحان زيستمو هم بدم ديگه راحت ميشم فقط از فيزيكم ميترسم يه كم بد بودالبته تقصير من نيست خيليييي سخت گرفتن

الان ابي داره ميخونه ... من برم بخوابم ديشب اصلا نخوابيدم

بازم ببخشيد نميام وبلاگاتون. فقط ميام آپ ميكنم و ميرم بعد از زيست حتمااا ميام پيشتون

**بازم دارم ویرایش میکنم... الان از کوه اومدم با همدم رفتیم پیاده روی. تو راه پريسا رو ديدم. با هم شروع كرديم به رفتن. طبق معمول حس کنجکاویمون گل كرد. گفتیم بریم بالای کوه (تقریبا نزدیک خونمونه) وقتی میرفتیم هوا یه کم تاریک بود. رفتیم بالای بالاش. خیلی باحال بود. تمام پانچواتی و سوسرود معلوم بود. بالای کوه تو فصل بارون یه دریاچه کوچولو درست میشه خیلی قشنگه. وقتی هوا تاریک میشه هیچ آدم عاقلی اونجا نمیمونه فقط ما سه کله پوک بودیم. یه دوربین کم داشتیم کلی منظره های باحال بود كه جون میداد واسه عکس انداختن. موقع پایین اومدن هوا تاریک تاریک شده بود کلی ترسیدیم راهم درست نمیدونستیم٬ یه قورباغه هم از زیر پای من و پریسا رد شد پريسا هم يه جيغ درست و حسابي كشيد یه جونور تو مایه های سگ هم دیدم ... فقط حواسمون بود كه بيايم پايين راهش مهم نبود واسمون... با هزار بدبختي رسیدیم پایین ولی کلی از راهي كه رفته بودیم بالا فاصله داشت. بعدشم اومدیم مانتری ما تاب بازی... بعدم برگشتیم خونه هامون. قرار شد به كسي هم چيزي نگيم روي هم رفته با اين كه ترسيديم ولي خوش گذشت ... ديگه شب كوه نميرم ...

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 17:43 توسط نگار |

نامردم اگه تا ۶ تير آپ كنم ... 

فردا امتحان رياضي دارم.....

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 12:32 توسط نگار |