تبليغاتX
نگار
عاطفه داره ميره ايران (انتقالي گرفته به يه دانشگاه دولتي تو كرمان). نميدونم منم برم يا نه؟ اگه ميشد تهران انتقالي بگيرم حتما ميرفتم. من تا حالا كرمان نبودم، هيچ كسي رو هم تو كرمان نداريم  بعدم مامانم اينا اينجان. اگه برم ايران دلم واسه همه چي تنگ ميشه به خصوص ايرانياي هند. خلاصه موندم سر دو راهي. شما بگيد برم يا نه؟! نميدونم دانشگاه كرمان خيلي معروفه يا نه؟ خود كرمان چي شهر باحاليه؟ ارزششو داره انتقالي بگيرم ...

راستشو بخواين ته  ته دلم نميخوام برم يعني ميخوام برگردم ايران ولي نه اينكه تنها برگردم. شايد اگه ميشد تهران انتقالي بگيرم تنها هم ميرفتم. حداقل مامانبزرگم اينا، فاميلامون و دوستام هستن.

*دلم واسه عاطفه تنگ ميشه تو اين چند ماهي كه با هم ميرفتيم دانشگاه خيلي صميمي شده بوديم با هم ميرفتيم كالج و ميومديم. تو دانشگاهم با هم بوديم. ميومديم خونه هم خيلي روزا با همديگه كارامونو انجام ميداديم...

*فردا شيوا از ايران مياد.

*فردا شب تو حياط مجتمع يه مراسميه (از اين جشنهاي هنديا). دقيقا نميدونم اسم جشنه چيه ولي با يه چوب هاي مخصوصي ميرقصن. باحاله ... باورم نميشه يه سال از رقص چوب پارسال گذشت. چقدر عمر آدم زود ميگذره

* ياسمن جونم با يه روز تاخير  تولدت مبارك . اميدورام هر جا هستي سلامت و موفق باشي، هميشه خوش باشي و هيچ مشكل و غم و غصه اي نداشته باشي. كنكور هم رشته ي مورد علاقتو قبول شي (هر چند مطمئنممم همينطور هم ميشه) و در كل به همه ي خواسته هاي كوچيك و بزرگت برسي.

من و ياسمن از كلاس چهارم تا حالا  با هم دوستيم يعني حدود ۷ سال. اين ياسمن ما خيلي بچه ي باحال و خوشتيپ و خوشگل و با نمك و با مرام و درسخون و گليه. خيلي هم مهربووون و خوش اخلاقهخيلييي دلم واسش تنگيده

***يادتون نره نظرتونو راجع به انتقالي بگيد.

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 2:11 توسط نگار |

ديشب يه خواب باحالي ديدم. هر كاري ميكنم يادم نمياد چي بود.ولي يادمه اينقدر باحال بود كه نميخواستم از خواب بيدار شم. هر چند من هيچ روزي نميخوام از خواب بيدار شم.

ديروز كالج خيلي توپ بود. زنگ اول structure داشتيم طبق معمول هممون مشغول آهنگ گوشيدن بوديم. زنگ دومم بي سي ام داشتيم فقط خنديديم. البته يواشكي. خيلي دوست دارم عكس معلمه بي سي اممو بذارم تو وبلاگم. خيلي قيافش خنده داره واقعا عين گوريل ميمونه. اون روزي رو صندلي نشسته بود يهو خوابش برد اونم با دهن باز وقتي بيدار شد دستاشو از هم باز كرد (كپيه گوريلا) و يه oh my God بلند هم گفت (حالا مناسبتشو نميدونم؟!؟) ديدم سوده داره ميخنده. صبا هم كنار من نشسته بود نميدونم چرا خندمون گرفت حالا مگه تموم ميشد تا نگاش ميكردم دوباره خندم ميگرفت. وقتي قيافشو ميبينم ياد كاريكاتوري ميوفتم كه سوده ازش كشيده، ناخودآگاه خندم ميگيره بسشه. خيلي مسخرش كردم البته اينم بگم كه خيلي احمقه هر چي مسخرش كنمم حقشه.

حالا از معلم structure بگم يه پيرمرد گوگوليه كه همه ازش بدشون مياد ولي به نظر من خيلي باحاله. چون خنگه اصلا نميفهمه كه كسي به حرفاش گوش نميده شايدم ميفهمه و به روي خودش نمياره. البته درس دادنش افتضاحه فقط مياد تخته رو سياه ميكنه ميره. توضيحم ميده ولي كسي بهش گوش نميده خلاصه كه از پسمون بر نمياد و بلد نيست كلاسو جمع كنه. همه سر كلاسش يا خوابن يا آهنگ گوش ميدن يا ميخورن يا كار زنگ هاي بعد رو انجام ميدن يا اس ام اس بازي ميكنن. بعضي ها هم لطف ميكنن و از پاي تخته نوشته هاشو كپي ميكنن (مثل خودم) البته اين كار همراه با آهنگ گوشيدن و صرف خوراكيه. بنده خدا از اول سال هر روز داره ميگه Please bring your calculators  صداش تو گوشمه. جالب اينجاست كه هيچ وقت جز دو نفر تو كلاس كسي ماشين حساب نمياره... خيلي استاده گناه داره با اينكه اينقدر اذيتش ميكنيم بازم صبوره و كمتر از بقيه معلما غر ميزنه و عصباني ميشه.

*رو پشت بوم دپارتمانمون يه بوفه زدن. خيلي جاي باحالي شده منظرشم خيلي قشنگه

پينوشت: حوصلم سر رفته همه چي تكراري شده. همش يا كالجم يا دارم كاراي دانشگاهو انجام ميدم يا دارم يه چيزي ميخورم يا آهنگ گوش ميدم يا پاي كامي نشتستم يا خوابم. خيلي هنر كنم يه تريپ برم بيرون. كلا خيلي خوش نميگذره

من چند تا دوست پايه ميخوام واسه شيطوني (همون مرض ريختن و مردم آزاري) ولي حيف كه كسي نيست.

**همين الان داشتم با شهرزاد چت ميكردم بعد از چند سال ...

قبلشم با رومينا چتيدم ...

من دوستامو ميخوااام

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 18:29 توسط نگار |

پریروز ساعت ۳:۳۰ از كالج اومدم تا ۹ شب خوابيدم ۹ تا ۱۰ شام خوردم و تلويزيون ديدم دوباره خوابيدم تا ۶ صبح. يعني من تو يه روز ۱۳ ساعت و نيم خوابيدم دمم گرم البته چند روزي بود درست و حسابي نخوابيده بودم...

امروز دانشگاه خيلي بي مصرف بود (نه كه هر روز كلي مفيده!) زنگ اول تاريخ داشتيم. معلمه اومد يه كمي فك زد بعدشم درس پرسيد. زنگ دومم workshop داشتيم معلمه گفت كلاس نداريم بريد خونه. صبا و سوده و عاطفه غايب بودن. من و فيروزه و ميلاد و امين و چند تا از هندي ها تو كلاس بوديم. داشتيم كم كم ميرفتيم خونه. من بايد واسه بي دي يه كاريو ميدادم معلمه امضا كنه با بچه ها تو كلاس بوديم كه يهو معلم وركشاپ اومد و ديد بعضيا تو كلاسن گفت پس كلاس تشكيل ميشه بهمون گفت بريد خيابوناي دانشگاهو متر كنيد بعدشم نقششو بكشيد. خيلي بد نگذشت من و آديتيا و نيلام و كريتي و يكي ديگه از بچه ها تو يه گروه بوديم. تا ساعت ۱ تو دانشگاه بوديم در حالي كه شنبه ها بايد ۱۲:۳۰ بريم خونه معلمه انصاف سرش نميشه نصف كلاس رفتن خونه ما كه مونديمو نگه داشت. با اين حال به من خوش گذشت

*ديشب ساعت ۱ صبا زنگ گفت فردا (يعني امروز) نمياد دانشگاه چون پاسپورت و رجيستر پليس و همه مداركشو گم كرده.فكر ميكرد كيفشو تو مغازه ي airtel جا گذاشته.  خيلي حالش گرفته بود. بعد از نيم ساعت اس ام اس زد كه مداركشو پيدا كرده و تو خونش بودن.

*گوشام درررد ميكننبس كه آهنگ گوش دادم صبح تا شب هدفون تو گوشمه. اونم با صداي بلند. واقعا ميترسم كر شم. دعا كنيد سر عقل بيام.

*نميدونم چرا امروز رفتم تو فكر اجدادم كلي مخ بابامو به كار گرفتم. شيطونه ميگه شجره ناممو بنويسم. اول راهنمايي كه بودم معلم انشامون يه بار گفت در مورد اجدادتون انشا بنويسين، هنوز اون انشامو دارم خيلي باحاله.

كلا از تاريخ خوشم مياد چه مال ۴۰ سال پيش باشه چه ماله ۵۰۰ سال پيش. البته از تاريخي كه بخوام واسه امتحان بخونم بدم مياد. ولي اگه آدم تفريحي بره كتاب تاريخاي راهنمايي و دبيرستانو واسه اطلاعات عمومي خودش بخونه كيف ميده. به نظرم ادبياتم باحاله يكي نيست بگه تو كه تاريخ و ادبيات دوست داري چرا نرفتي انساني در كل رشته هاي انساني باحالن به شرط اينكه آدم واسه خودش بخوندشون. درساي مورد علاقه ي من تو مدرسه اينا بودن: هندسه (به نظرم هندسه خيلي درس باحاليه وقتي آدم يه مساله حل ميكنه كلي ذوق ميكنه شايد نتيجه ي علاقه به هندسه شده معماري!)،  تاريخ،  ادبيات،  بين خودمون بمونه ولي من عاشق املا بودم ديكتمم خوب بود، از انشا خيلي بدم ميومد به نظرم يه چيز تحميلي و بي خاصيته. ولي تو وبلاگ نويسي آدم سرور خودشه و آقاي خودش، از جغرافي اول راهنمايي متنفر بودمولي از جغرافي دوم راهنمايي خوشم ميومد. زيستم كه هميشه= هميشه از زيست متنفر بودم و هستم و خواهم بود(زيست درس بدي نيست يعني هم جالبه هم به درد بخور و مفيد ولي من ازش خوشم نمياد استعدادمم تو زيست بيداد ميكنه). فيزيك و شيمي هم خوبن يعني بد نيستن...

**امروز خيلي وبلاگ گردي كردم به نظرم همه باحال مينويسن. همه تو وبلاگاشون كلي حرف مفيد و اطلاعات در اختيار بقيه قرار ميدن كلي هم كلمات سخت به كار ميبرن و لفظ قلم حرف ميزنن. حالا من كه كوچولوام و از اين كلمه هاي خيلي سخت بلد نيستم چيكار كنم؟ مجبور ميشم همينجوري خاكي بنويسمو هي بگم ايول

**من برم اتاقمو مرتب كنم... واسه دوشنبه بايد تاريخ بنويسمو بي سي ام شکل های flemish bond و english bond بکشم.

***من یه تعطیلیه ۱ ماهه میخوام (چه روياي دست نيافتنيه).

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:25 توسط نگار |

ديشب حدوداي ساعت ۱:۳۰ مامانم اينا اومدن. تا ساعت ۲:۳۰ بيدار موندم يه كم از كارامو انجام دادم. بعد خوابيدم ساعتو كوك كردم كه ۳:۳۰ بيدار شم. ولي نميدونم چرا ساعت ۱۰ صبح بيدار شدم خودمونيما اولش حالم گرفته شد چون هفته ي قبلش ۳ روز غايب شدم. ولي بعدش ديدم نه شانس در خونمو زده كه خواب موندم (آخه كلي كار داشتيم). با خودم گفتم من كه خواب موندم حداقل بذار كيف كنم ديدم عاطفه ميخواد بره پليس واسه كاراي ويزاش. منم باهاش رفتم كه اول برم واديا (كالج قبليم) بعدشم كه كارش تموم شد با هم بريم MG road بگرديم.

اول كه رفتم كالج هيچ كسو نميشناختم همه جدید بودن. كلي همه جا رو دور زدم تا يكي از همكلاسياي پارسالمو ديدم گفت همه بچه ها سر كلاسن. زنگ زدم به صدف جواب نداد. گفتم شايد سر كلاس باشه. *=* (اين يه رمزهزياد تو بهرش نريد) ... دوست صدفو ديدم گفت خونست. شمارش عوض شده بود (ديوونه موبايلشو تو ريكشا جا گذاشته بوده) نيشا شماره ي جديدشو بهم داد بهش زنگيدم گفتم بيا كالج گفت نميتونم چون دختر خالش اينا از ايران اومده بودن و ميخواستن برن بيرون... خلاصه قرار شد بياد كالج و عصري برن بيرون. تا صدف بياد، كلاس دوستام تموم شد و ديدمشون بعدشم صدف اومد همه كلاساشونو (به افتخار نگاري) پيچوندن رفتيم cherry on the top. بعدش برگشتيم كالج يه كم با بچه ها بودم. بعدش صدف رفت خونه. بقيه هم رفتن سر كلاس. منم يه كم تو كالج گشتم بعد رفتم سراغ عاطفه. اونم كارش تموم شده بود ويزاشو گرقته بود. اول يه كم تو shoppers stop گشتيم بعدش رفتيم Mc D. بعدشم گفتیم ببینیم دانشگاه چه اتفاقاتی رخ داده كه صبا گفت معلمه كارامونو چك نكردهولي فردا  BS امتحان داريم

از وقتي اومدم خونه طرف درس و كتاب نرفتم. خدا فردا رو به خير كنه. اميدوارم تا شب يه چيزي بخونم. امتحانشم آسون باشه.

*صبا كه گفت نميخونه. چون فردا داداشش از ايران مياد و كلي ذوق زدست.

**امروز خوش گذشت خيلي وقت بود دلم ميخواست برم واديا. به قول عاطفه امروز قسمت نبود برم دانشگاه

پینوشت۱: عذاب وجدان بد دردیه. به خصوص وقتی آدم مطمئن نباشه مقصر بوده یا نه؟ ...

پينوشت۲:به نظر شما ... (!) فکر میکنه الان من سر كارم ... خودشه

دارم ويرايش ميكنم:

امروز دانشگاه خيلي باحال بود. زنگ اول امتحان داشتيم هممون آك بند رفتيم سر جلسه من يه چيزايي خونده بودم ولي نه درست و حسابي. اولش صبا نشست كنارم سوده هم جلومون كنارشم يه هنديه، خلاصه جمعمون جمع بود. كه معلمه گفت بريد عقب رو ميزاي كارتون امتحان بدين اولش ترسيديم. ولي بعد ديديم نه جو تقلب اونجا بهتره. خلاصه به اتفاق دوستان و جزوه هاي نازنينمون يه امتحان داديم.

وااااي نميدونيد سوده چه جوري اداي معلمه بي سي امو در مياره عين خود معلمه. كلي زنگاي تفريح ميخنديم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 21:9 توسط نگار |

حوصلم سر رفته. واسه فردا كللللي كار دارم ولي حس درس نيست يعني به هيچ وجه نيست. 

مامانم و بابام و داداشم رفتن بمبئي. تنهام ساعت ۱۲ شبه كم كم بايد برسن. موبايل هاشونم جواب نميدن يعني اصلا نميگيره كه بخوان جواب بدن ...

عصري كه اومدم خونه اينترنت خراب بود كلي حالم گرفته شد. رفتم فيلم ايراني بذارم سي دي من هي قاط زد. جام جمم كه قطعه. زنگ زدم به عاطفه گفتم بياد خونمون. دوباره آتش بسو ديدم. قرار بود درس بخونيم كه عاطفه گفت فردا نمياد. حالا من بايد تنهايي كلي شكل اجق وجقو بكشم. خوابم مياد.

همين الان تو ليست ياهوم ۶۰ ميليون نفر آنلاينن هيچ كدومشونم جواب پي ام نميدن...

من ديگه برم. يا ميرم سر درسم يا سراغ آهنگ، يخچال، تلويزيون، يا الافي يا اينم كه پيش كامي (كامپيوتر) ميمونم يا ميخوابم.

من كه الان در حال حاضر بهم اصلا خوش نميگذره. اميدوارم به شماها خوش بگذره

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 1:14 توسط نگار |

اگه بدونيد چقدر خوابم مياد چشام نصفه بازه، گيج ميزنم

*امشب انجمن مراسمه واسه نيمه شعبانهمه ي بچه ها رو ميبينم ...

*حيف كه خيلي خوابم مياد وگرنه يكي از فيلم هايي كه ويدا فرستاده رو ميديدم. الان فيلم خيلي فاز ميده 

*واسه دوشنبه كلي كار داريممن بازم تعطيلي ميخوام.

* همين الان يه ضد حال خوردم.

*ديشب با ويدا چتيدم من باز خل شده بودم افتاده بودم رو دنده خنده البته ويدا هم خوب همكاري ميكرد ... بعدشم با داييم اينا چتيديم.

من نميدونم چرا شباي امتحان ميرم تو حال و هواي ايران. يه چيزي ميگم بخنديد من هر چند وقت يه بار خواب ميبينم اومدم ايران. جالب اينجاست كه خوابام كامله. مثلا از در خونمون شروع ميشه تا بمبئي و فرودگاه و هواپيما و بعدشم تهران و خونه ي مامانبزرگم و خونه ي ويدا اينا. هر دفعه هم حس ميكنم دارم خواب ميبينم. ولي تو خواب از يكي ميپرسم بيدارم يا نه؟ ميگن آره بابا بيداري بعد كه از خواب پا ميشم تازه ميفهمم بازم خواب ديدم كلي خودمو مسخره ميكنم.

ديروز داشتم به دوستام فكر ميكردم از اونايي كه وقتي ۳-۴ بودم باهاشون دوست بودم گرفته تا دوستاي الانم ميخوام از همشون بنويسم 

وقتي ۳-۴ ساله بودم باكو بوديم. يه دوست داشتم اسمش راشين بود. خيلي باحال بود.دو تايي كللللللي شيطوني ميكرديم. من داداشم ميرفت مدرسه اونم خواهرش (مدرسه ايراني تو خارج از كشور يه جورايي كمتر مقرراتيه يعني خيلي گير نميدادن ما هم كه كوچيكتر بوديم بريم سر كلاس اول بشينيم). يادمه مدرسه راهرو هاي پهني داشت. دو تايي كلي شيطوني ميكرديم و مرض ميريختيم... تو دفتر واسه معلما آب معدني ميذاشتن تو كارتون. يه روز من و راشين ديديم دفتر خاليه رفتيم تو دفتر و مسابقه ي آب خوردن گذاشتيم با اينكه فسقلي بوديم ولي كلي آب خورديم. اون روز همه ي معلما تشنه موندن... يادمه يه دختره ديگه هم بود همسن ما بود اسمش شهرزاد بود. اونم بچه ي خوبي بود ولي مثل ما شيطون نبود. از دوستاي اون موقم ليدا رو يادم مياد كه مامانامون خيلي با هم دوست بودن هر روز ميرفتن خريد و ددر. ليدا يه سال ازم بزرگتر بود. يه بار تو شهر بازي بوديم مامانامون داشتن پشت سرمون ميومدن ما دوتا جلوجلو رفتيم سوار چرخ و فلك شديم به كسي هم چيزي نگفتيم فكر ميكرديم ميدونن ما اون بالاييم. يه خانومه پول بليطمونو حساب كرد. از اون بالا مامانامونو ميديديم كه دنبالمون ميگشتن. ما هم ميخنديديم. اومديم پايين پيدامون كردن و دعوامون كردنديگه از دوستامون آنالي رو يادم مياد كه خانواده هامونم با هم دوست بودنآخرين بار ۵ دبستان بودم كه ديديمش. مريم همكلاس داداشم بود يه داداشم داشت كه اسمش مسعود بود. مامانامون خيلي با هم جور بودن. باباهامونم با هم دوست بودن هر شنبه يكشنبه خونه ي همديگه بوديم. فاطمه و سعيده هم دو تا خواهر بودن با اونا هم خيلي دوست بوديم فاطمه همسن من بود و يكمم آروم سعيده از من يه سال بزرگتر بود و عين خودم شر. هنوز باهاشون در ارتباطم و گاهگداري ميچتيم. آخرين بار ۵ سال پيش ديدمشون. ديگه از دوستاي خانوادگيمون ميثم و خواهرش بودن خواهرش بزرگ بود ميثمم همسن داداشم بود. په خانواده ي ديگه هم بودن كه دو تا بچه دوقلو داشتن عسل و علي الان ديگه بزرگ شدناون موقع كه من كوچولو بودم اونا راهنمايي بودن.

از ۸-۵ سالگيمو مسكو بوديم. ۳ تا خانواده بوديم كه خيلي با هم دوست بوديم. بچه ها: من و داداشم و حامد و مائده و سينا بوديم. حامد و مائده خواهر برادرن الانم باهاشون دوستيم. آخرين باري كه ايران بودم ديدمشون. مائده خوش خنده و بانمكه. يكي از دوستامون كه خيلي دوسشون دارم ولي باهم كم رفت و آمد داشتيم. آرزو و مهدين. آرزو خيليييي بچه ي باحاليه، خونگرم و خوش صحبت و شيطون. حالا نوبت ميرسه به همكلاسيام تو مدرسه. كلاس اول و دوم همكلاسام اينا بودن: سحر (يه دختر ناز و آروم)، مريم(يادمه عينكي بود، خيلي با هم رفيق بوديم) ، صالح(بچه خوبي بود، مامانش معلممون بود، خواهرش همكلاس داداشم بود)، بهنام(هر چي ميشد ميرفت به معلم ميگفت)، كوروش(عشق حيوون داشت يه مدت بغل دستيم بود، يهو ميديدم تو جاميز لاك پشت گذاشته. تو خونشون ميمون داشتن، ولي بچه باحالي بود)، احمدرضا(خيلي شيطون بود، داداشامون همكلاس بودن، يه بار پشم شيشه ماليد به صورتمهمش با هم دعوا ميكرديم، تو دخترا من قلدر بودم تو پسرا اون) اميرحسين(چيز خاصي ازش يادم نيست)،يه امير حسين ديگه(خيلي خوشخط بود)... در كل از بچه هاي مدرسه همكلاسياي داداشم و دبيرستاني اينا رو يادم مياد: ريحانه، ساحره، نورا، ساره و دوستاش(يه بار كلللي سر كارم گذاشتن منم كلاس اول بودم كوشولو بودم) عماد، سعيد، علي، عليرضا و حسني و يوسف ...

يه بار زمستون با همه ي بچه هاي مدرسه دور حياطو يه رودخونه كوچولو بزنيم. (مسكو زمستوناش خيلي سرد بود). يكي دوروز روش كار كرديم. برفارو مي كنديم جاش يخ ميزد. بعد كه هوا يه كم گرم ميشد آب ميشديادمه يه بار رفتم دفتر بدم يه سري برگه رو كپي كنن. ناظممون (يه آقايي بود) لپمو كشيد منم بهش گفتم خم شو بعد لپشو كشيدم

بعدشم كه اومديم ايران و دوستام و همكلاسيام عبارت بودند از:
بنفشه، فاطمه، نرگس، نيلوفر، الهه، ياسمن(كه مياد وبلاگم)،ياسمين،نازنين، الناز، شهرزاد، ويدا جونم، نسترن، نسيم، آناهيتا، شيوا(نه شيوايي كه الان باهاش دوستم)، غزل، شايا، نوشين، فرزانه، رومينا، افسانه، نفيسه، ريحانه، مليكا ،هاله ،پرنيان ،الميرا، سايه،سارا، مريم، شاليزه، فاطمه و مريم(دوقلوها) و كللللي دوست جون ديگه كه الان اسماشون يادم نمياد ... كلاساي تابستوني: آرزو و نرگس و دل آرام... انجمن رياضي دانان با ياسي و ويدا (يه ويداي ديگه).

بعدشم كه هند و : شيوا(دوست جونم)، پريا و پوريا ، ايما و اسما، پارميدا، آتوسا، همدم، الهه، آرزو، فاطمه، پريسا، صدف، عاطفه، نوشين، ونوس همه ي بچه هاي مدرسه ايراني. سويانگ(دوست كره ايم)، همكلاسياي الانم: صبا و سوده و راضيه و فيروزه و امين و ميلاد و دوستاي هنديم.

و شما دوستاي وبلاگيم ...

خوب ديگه هر كيو يادمون بود نوشتيم (اونايي كه اسماشون يادم نيومد هم به يادشونم). خيلي دوست دارم خيلي از اونايي كه اسم بردمو ببينم به خصوص راشينو. نميدونم منو يادشون مياد يا نه

**نشستم اراجيف پر كردم تو وبلاگم به جاي اينكه بخوابم من برم نيم ساعت بخوابم بعدشم آماده شم بريم انجمن. كه با دوستاي عصر حاضرم يه ديداري تازه كنيم.

قربونتون برم. فعلا ...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 18:15 توسط نگار |

فردا و پس فردا تعطيله به خاطر گانپاتي (تولد يكي از بت هاي هنديه) مناسبتش مهم نيست مهم اينه كه من فردا و پس فردا رو تا لنگ ظهر ميخوابم.

امروز روز معلم بود بعد از كلاس تو كالج يه خبرايي بود به خاطر روز معلم ولي من حوصلشو نداشتم اومدم خونه

يه چيزايي ميگم سعي كنيد زياد روش فكر نكنيد امروز چند تا از بچه ها حال يكي از بچه ها رو خيلي جدي گرفتن. به نظر من طرف گناه داشت. البته كسايي كه حال گرفتنم مقصر نبودن. هيچ كس مقصر نبود ولي الان يكي حالش خيلي گرفتست. مشكل اينجاست كه طرف فكر ميكنه منم جز اون كسايي بودم كه ميخواستن حالشو بگيرن... اصلا به من چه؟!  مشكل خودشونه. بيخيال  ...

امروز يه معلم تاريخ جديد واسمون اومد حالم از جفتشون به هم ميخورهقديميه و جديد با هم ...

همين الان داشتم به مدت ۲ ساعت با شيوا ميچتيدم

ميبينم كه ويدا جوني هم آپ كرده خسته نباشه

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 20:33 توسط نگار |

بابام از ايران اومد با كلي سوغاتي به قول ويدا اعم از خوراكي و غير خوراكي ...

در كل الان جو جو ايرانيه ميرم سر يخچال انگار تو خونمون تو ايرانم 

ويدا جونم كه مثل هميشه منو شرمنده كرد علاوه بر همه چی كلي هم فيلم فرستاد اسم فيلما: آتش بس، آكواريوم، ازدواج به سبك ايراني، چند ميگيري گريه كني و چپ دست. تا حالا فقط آتش بسو ديدم. باحال بود. چون بابام بارش زياد بود كتابايي كه ويدا ميخواست بفرسته رو نتونست بياره. نسترن جونم هم دستش درد نكنه

بابام هيچ مجله اي نياورده بود يكي دوتا روزنامه آورده بود، اينقدر با ذوق و شوق خوندمشون خيلي كيف داد به خصوص صفحه ي حوادث يه عالمه خبر قتل و اين جور چيزا توش بود.

كلي خبر در مورد فاميل بدست آوردم خيلي ها ازدواج كرده بودن. خيلي ها ني ني هاشون بزرگ شده بودن، يكي دو نفرم فوت كرده بودن (البته فاميل يه كم دور). خدا بيامرزتشون.

امير (پسر داييم) با سمانه و ساراي و فاطمه (دختر خاله هام) نقاشي و نامه فرستاده بودن دستخطاشون خيلي باحال بود. كلاس اولي بود. همون روزي كه بابام اومد همشون (فاميلامون، طرف مادري) با هم رفتن شمال. الانم همشون شمالن. خوش به حالشون

خلاصه كه دلم كلي واسه ايران و فاميل و ويدا جونم و ياسي و نسترن و همه ي دوست جونام تنگيده

*جام جم هم دوباره وصل شد. ديشب كلللي ذوقيدم

من دوباره تا اطلاع ثانوي وقت آپ كردن ندارم بازم ببخشيد نميام بهتون سر بزنم خيلي سرم شلوغه

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:49 توسط نگار |

يهو حس وطن پرستيم گليد آهنگ اي وطن محمد نوري رو گذاشتم، خلاصه جو، جو ايران پرستيه

راست ميگن ميخوان نزديك تخت جمشيد سد بزنن؟؟؟؟؟؟ من اين خبرو چند ماه پيش شنيده بودم ولي فكر نميكردم اينقدررر احمق باشن كه يه بنايي با اين عظمت رو از عمد ببرن زير آّب! ارگ بم خودش خراب شد اين همه تريپ اومدن كه مثلا علاقه مند به آثار باستانين و ناراحت از اينكه ارگ بم خراب شده. حالا خودشون دارن تخت جمشيدو خراب ميكنن... خنگاي بي خاصيت

يه نفر بايد مغزش اندازه ي نخود باشه كه ارزش تخت جمشيدو ندونه. فقط كافيه تخت جمشيد بره زير آب من شخصا مملكتو به هم ميريزم اساسييي حداقل بذارن من يه بار ببينمشعكساش كه خيلي توپه ميدونم خودشم توپه. بيچاره كوروش اگه بدونه آرامگاهش داره ميره زير آب ...

از دست من كه كاري بر نمياد فقط خدا كنه كه بيخياله سد بشن و عقلشون قد بده كه تخت جمشيد حيفه ...

اينم متن اون آهنگست كه دارم ميگوشمش:

اي صداي گرم آبشاران                             اي شب مهتاب كوهستان  

تو چون بهاري ، بهار بي‌پاييز                     ز عطر خاك ،‌تو گشته‌ام لبريز

به سينة من ، كلام جاويدي ،                   به چشم من تو ، چو نور خورشيدي

آه ، ‌اي وطن ! نام تو                                هميشه برلبم

با ،‌مهر تو ، ستاره                                  درخشد ، بر شبم

به دشت تشنه ، شكوه باراني                 سرود پاكي ، شعر بهاراني

غروب ما را پيام خورشيدي                       طلوع بودن ، طلوع اميدي

تو ،‌سرود فصل سبز ما                             بر لبم جاري چنان دريا ...

اينم چند تا عكس از تخت جمشيد:


اي ايران ...

اي ايران اي مرز پر گهر اي خاکت سرچشمه هنر
دور از تو انديشه بدان پاينده ماني تو جاودان
اي دشمن ار تو سنگ خاره اي من آهنم
جان من فداي خاک پاک ميهنم
* * *
مهر تو چون شد پيشه ام دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کي ارزشي دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما
* * *
سنگ کوهت در و گوهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل كي برون کنم
برگو بي مهر تو چون کنم ؟
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست
نور ايزدي هميشه رهنماي ماست
* * *
ايران اي خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پيکرم
جز مهرت به دل نپرورم
از آب و خاک و مهر تو سرشته ام
مهرت ار برون رود بميرد اين تنم

چي كار كنم جو زده شدم ديگه

اين لينك رو هم حتما ببينيد تا بفهميد چقدررر جو زده شدم  اولين سرود ملي ايران

از شوخي گذشته خيلي ايرانو دوست دارم اگه تخت جمشيد خراب شه هم خيلي ناراحت ميشم

** فردا بابام از ايران مياد

پينوشت: تا يكي دو ساعت ديگه بابام ميرسه

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:17 توسط نگار |

من واقعا قاطيم يه لحظه خوشحالم يه لحظه ناراحت، بدون هيچ دليل خاصي.

امروز بازم معلمه عوضيه BD حالمو گرفت نميدونيد آدم چه حالي ميشه وقتي يه شب تا صبح رو اصلا نخوابي يه كاري انجام بدي بعد  يه معلمه خنگ نفهم ازت ايراداي مزخرف بگيره و كارتو امضا نكنه. بگه واسه فردا همشو از اول بكش پشت سرشم بگه بهت نمره  ي اين كارو نميدم بعد بچه ها بيان سر كلاس همشو بكشن براشون امضا كنه.

حالا نميدونيد چه حالي ميده وقتي حالت از يه معلمي به هم ميخوره و در حد مرگ از دستش عصباني، تو چشاش زل بزني و هر چي فحش دلت ميخواد به فارسي بهش بدي اونم هيچي نفهمه. اصلا خستگيه كل هفته از تنت بيرون ميره. دلم ميخواد معلمه رو خفه كنم. واقعا مشكلات روحي رواني داره. با اجازتون يه كم فحشش بدم وگرنه عقده اي ميشم. آشغال عوضي فقط خدا ميدونه تو مغز پوك اين زنيكه چي ميگذره. فكر كرده من خرم بشينم اين همه شكلو دوباره براش بكشم نميخواد نمره بده نده به درك. اگه پشت گوششو ديد كار دوباره ي منو هم ميبينه. بره گمشه.... خوب ديگه بسشه.

امروز يه ضدحال ديگه هم خوردم. بعد از دو روز اومدم آف هامو  چك كنم كلي آف داشتم همش پريد وااااي نميدونيد چه قدر حالم گرفته شد.

جام جمم با اجازتون قطعه. بيشتر كانالا هم دارن قطع ميشن دونه به دونه كامپيوترمم قاطه خلاصه زندگي نگو ضد حال بگو برنامه ي روزانه ي من: صبح بايد ساعت ۶ پاشم (البته اين در صورتيه كه بخوابم!) آماده شم برم دانشگاه. سر كلاس از همون اول صبح تا ظهر معلما حال گيري ميكنن. كلي كار هم واسه خونه ميدن عين مدرسه ميمونه. انگار ما ۷ سالمونه. نميدونم تو ايران هم معماري اينقدر دردسر داره ... تا ساعت ۳ تو دانشگاهي. بعد تا بياي خونه ساعت ميشه ۵. ميرسي خونه خسته اي خوابت مياد، گشنه اي، اتاقت آخر نامرتبه. غذا ميخوري خوابت ميره تا ۸. تا مياي به خودت بياي ساعت ميشه ۱۲ شب. تا صبحم كاراتو ميكني، ميري دانشگاه كارتو قبول نميكنن. دوباره روز از نو روزي از نو. نميدونيد تو هند چقدررر زمان زود ميگذره. روزا عين برق ميگذرن ...

اصلا من حالم گرفتست. سر چند تا موضوع. يه چيز ديگه هم هست اينه كه دلم واسه ايران تنننننگ شده. اصلا من امروز قاطيم

واسه فردا هييچ كاري نميكنم هر چي ميخواد بشه بشه. ديوونه ها انرژي مفت گير آوردن. امشب ساعت ۱۲ عين بچه ي آدم ميخوابم تا ۶.

*سرما خوردم. گلوم درد ميكنه.

**دلم واسه همه ي دوستام تنگيده.

خوب ديگه به اندازه ي كافي غر زدم. بسه.

ببخشيد جواب نطراتونو نميدم و نميام وبلاگاتون. خيلي سرم شلوغه. هر وقت، وقت كردم حتما بهتون سر ميزنم

*دارم ويرايش ميكنم. امروز نرفتم كالج. ديشب عاطفه زنگ زد گفت بيا فردا رو نريم چون هردومون سرما خورديم...

**بعد از چند سال آهنگ ياسمن اندي و كوروس رو گوش دادم. منو ياد ۶-۷ سال پيش انداخت ...

ای یاسمن ای یاس من
ای دونه ی الماس من
کاشکی میدونستی چیه عشق منو احساس من
شکوفه ی بهار من آخر انتظار من
تو اومدی که تا ابد بمونی در کنار من


ياسمن جون حالشو ببر

**ديروز بعد از چند ماه با رومينا چت كردم. عكس بعضي از بچه ها رو برام فرستاد. به نظرم همشون بزرگ شده بودن

***تا اطلاع ثانوی محاله وقت کنم آپ کنم

آپ نمیکنم ولی همین پایین مینویسم

یه چیزی میگم به کسی نگیدا شیوا باهام قهر کرده آخه جالب اینجاست که نمیدونم سر چیه ولي خيلي از دستم عصبانيه من كه كاري نكردم. بين خودمون بمونه هاا

*ديروز همدم واسه هميشه برگشت ايران دلم براش ميتنگه. كلي با هم شيطوني كرديم. بادكنك آب كرديم زديم تو سر ملت، كلي اكتشاف كردم، شب رفتيم كوه، تو هولي و ديوالي شيطوني كرديم، يه بارم اشتباهي رفتيم تو منطقه ي نظامينزديك بود بميرم (بعدا مفصل واستون تعريف ميكنم)

نميدونيد واسه امروز چقدر كار داشتيم ديروز از ساعت ۵ (عصر) عاطفه اومد خونمون تا ساعت ۷ صبح دو تايي بكوب داشتيم طاق ميكشيديم واسه بي سي ام

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 21:50 توسط نگار |