تبليغاتX
نگار
شيطونه ميگه در وبلاگمو تخته كنم، ولي فايده اي نداره ميذارم همينجوري باشه هر وقت عشقم كشيد يه آپي ميكنم. حقيقتش اينه كه بازديد كننده هاي وبم خيلي زياد شدن (روزي يك الي دو نفر) واسه همين آدم انگيزه اي واسه نوشتن نداره البته تقصير خودمه كه از رو تنبلي نميرم به كسي سر بزنم. بعدشم كالج نميرم كه از معلما و گوريل و ... بنويسم ...

امروز رفتم gym ثبت نام كردم ولي پشيمونم چون بايد تنها برم، (دوستام بايد برن مدرسه) حوصلم سر ميره ...

هوس مسافرت كردم. ميخوام برم شمال

جديدا پيله كردم به آهنگاي قديمي (آهنگاي ۶۰ سال پيش) به نظرم بيشترشون قشنگن، يه جورايي آرام بخشن آخه آهنگاي جديد تكراري شدن. من هر آهنگيو دوبار گوش ميدم سير ميشم. اين آهنگ سيمين غانمو خيلي دوست دارم:

گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمي ده
کي گل شب را از شاخه چيده
گوشه آسمون پر رنگين کمون
من مثل تاريکي، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ايوون
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
آسمون آبي مي شه
امّا گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد
دلش مي گيره
درّه مهتابي مي شه
امّا گل مهتاب
از برکه هاي آب
بالا نميره
تو که دست تکون مي دي
به ستاره جون مي دي
مي شکفه گل از گل باغ
وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره کم مياد
مي سوزه شقايق از داغ
گل گلدون من ماه ايوون
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب

اين آهنگه هم خيلي باحاله  (بايد آهنگشو گوش بدين وقتي من متنشو ميتايپم مزخرف ميشه)

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی

از خونه ما ناامیدیها سفر کرده
گویا دعاهای من خسته اثر کرده

من روز و شب را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدنها....

خيلي پرت و پلا ميگم. اگه توجه كنيد (توجه نكنيدم ميفهميد) حرفام هيچ ربطي به هم ندارن.

يه خبر: اتاقمو مرتب كردم



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 16:24 توسط نگار |

امتحانام تموم شدن خدا رو شکر بد نبودن دیروز آخریاش بودن!! ۳ تا امتحان داشتم دیروز. ساعت ۸ رفتم کالج تا ۵ داشتم امتحان میدادم. آخریه شفاهی بود در مورد کار عملیامون ازمون میپرسیدن. وای اینقدر معلمه گیر میداد تا کم بیاری ...

تو هند شروع امتحانا مساوی با تموم شدنشه چون روزی مینیمم دو تا امتحان میگیرن از آدم

امروز صبا و سوده رفتن ایران... یه ماه واسه دیوالی تعطیلیم. میخوام هر روز تا لنگ ظهر بخوابم چه کیفی میده آدم خودش از خواب پا شه نه با زنگ ساعت.

دیشب انجمن مراسم بود واسه شب احیا (به نظرم امام باره باحالتره). باورم نمیشه یه سال از شب احیای پارسال گذشت انگار ۴ ماه پیش بود. امسال با اینکه چند شب قبلشو واسه امتحانا نخوابیده بود ولی خوابم نبرد فقط یه کم گیج میزدم ولی پارسال با پریا موقع قرآن سر گرفتن هی خوابمون میبرد...

نمیدونم تو این یه ماه تعطیلی چی کار کنم که بعدا نگم اگه تعطیل بودم فلان کارو میکردم. آدم تا وقتی امتحان داره هی میگه امتحانام تموم شن میرم این کارو میکنم ولی تا تموم میشن آدم حوصلش سر میره. یه وقت خدایی نکرده برداشت اشتباه نکنید که من دلم واسه امتحانا تنگیده... نه ٬ تا لنگ ظهر خوابیدن و پای کامی نشستن و سریالای ماه رموضونو با خیال راحت دیدن و سینما رفتن و الافی رو عشقه...

دیوالی همونیه که شبیه چهارشنبه سوریه ایرانه از همه مهمتر خود دیوالیه که من خیلی دوسش دارم چون مثله چهارشنبه سوری میشه دینامیت و سیگارت و اتم و ... زد

وسط امتحانای ما آنجلینا جولی و برد پیت اومدن پونا. میگفتن رفتن le meredian ... من ندیدمشون ...  

یه چیز میگم منو نزنید : اتاقم خیلی نامرتبه دیگه توصیفش نمیکنم میتونید برید پستهای قبل توصیفشو بخونید.

جدیدا پیله کردم به یه آهنگ خیلی باحال ولی قدیمی

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 14:54 توسط نگار |

ديروز سوده و صبا بعد از كالج اومدن خونمون كه واسه درس گوريل ماكت بسازيم. نا گفته نماند كه زنگ آخرو با ترفند هميشگي (اينكه بايد بريم پليس واسه تمديد ويزا!) پيچونديم. از ساعت ۷ شب تا ۴ صبح داشتيم ماكت لعنتي رو ميساختيم... واسه همين وقت نكردم زيرزمين ببينم. سوده ساعت ۲ خوابيد. من و صبا هم ساعت ۴ تصميم گرفتيم يه كم درس بخونيم! دو خط خونديم صبا گفت نگار من خوابم مياد. گرفت خوابيد. منم ۵ دقيقه بعدش خوابم برد.

زنگ اول وركشاپ داشتيم. معلمه اومد كارامونو ديد و نمره داد. زنگ دومم كه تاريخ داشتيم همگي به اتفاق (بچه هاي ايراني) دوباره كلاسو پيچونديم.

من رفتم خونه صبا كه مثلا درس بخونيم. صبا نشست كاراي گرافيكشو كامل كرد منم ۴ صفحه ستراكچر خوندم. بعدش صبا رفت كلاس منم اومدم خونه ...

خيلي خوابم مياد. از پس فردا امتحاناي لعنتي شروع ميشن

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 16:23 توسط نگار |

الان ساعت ۸:۳۰ منم تازه از خواب بیدار شدم کلاسمم ساعت ۸ شروع شده روزایی که آدم میخواد خواب بمونه به موقع بیدار میشه امروز که میخواستم برم دانشگاه خواب موندم (آخه از شنبه امتحانامون شروع میشن این هفته ی آخر معلما میگن کجاها مهمتره که بیشتر بخونیمشون) علاوه بر اون امروز B.D داشتیم زنگ اول. معلمشم خیلی رو غیبت کردن حساسه گرافیکم فکر کنم میخواست تمام کارامونو ببینه که نمره بده.  کلی کار به کارای فردام اضافه شد. خلاصه که امروز نباید خواب میموندم ...

دیروز تو دپارتمان hotel management فستیوال نون و خوراکی بود. خیلی باحال همه جا رو تزئیین کرده بودن. نونارو شبیه تمساح و خونه و ... در آورده بودن. فضای سبز خونه رو با ژله درست کرده بودن. در کل خیلی باحال بود به نظر رشته ی جالب و خوبیه (البته هیچ رشته ای به پای معماری نمیرسه چه خودخواه) فقط حیف که بین مردم خیلی خوب جا نیوفتاده. مثلا یکی بگه گارسونم تو یه هتل٬ یا مهماندار هواپیمام یا ... به نظر همه شغل جالبی نمیاد. ولی به نظر من خیلی باحاله هر چند اگه مدیریت هتل داری بخونن در آینده میتونن هتل تاسیس کنن ...

جمعه ی هفته ی دیگه امتحانام تموم میشن. خدا کنه این هفته به زودی و خوبی بگذره.

دعا کنید امتخانامو خوب بدم ...

پينوشت: همين الان يه ضدحال خوردم.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 9:47 توسط نگار |

يه هفته اي ميشه كه آپ نكردم اصلا حسش نبود. امتحانامون از هفته ي ديگه شروع ميشن حوصله ي درس خوندن ندارم...

جمعه زنگ اول climatology داشتيم. صبا و سوده نيومده بودن ولي به من گفتن اسمشونو تو برگه attendance بنويسم (اينجا يه برگه حضور غياب تو كلاس ميدن همه اسماشونو روش مينوسن و امضا ميكنن. بعضي وقتا معلما چك نميكنن، بعضي وقتا هم اسما رو ميخونن تا ببينن كسي اسم دوستشو ننوشته باشه). از اول كلاس تا آخرش داشتيم با فيروزه فكر ميكرديم چه جوري اسم اين دو تا رو بنويسيم چون تعداد بچه ها خيلي كم بود. ايراني ها هم كه اسماشون تابلو. بالاخره من اسم صبا رو نوشتم امينم اسم سوده رو نوشت. تا برگه رو داديم به معلمه، يه كم نگاش كرد بعدش شروع كرد به خوندن قلبم اومد تو دهنم چون اگه ميفهميد واسه همه ي ايرانيا بد ميشد. به فيروزه گفتم پاشو برو مخ معلمه رو به كار بگير . پا شد رقت پيشش شروع كرد ازش سوال پرسيدن. چه سوالايي چرت و پرت به تمام معنا. بي چاره استاده هم اينقدر مهربون و باحاله. با حوصله جوابشو ميداد. تازه به هندي ها ميگفت ياد بگيريد ببينيد اينا چقدر فعالن چقدر سوال دارن. خيلي باحال بود كلي خنديديم. حالا استاده داره ميره بيرون مگه فيروزه ول كنه. بهش ميگه چند تا كتاب خارج از درس راجع به درسمون معرفي كن...

اين برنامه هاي كانالاي ايران هم خيلي جذابن هاا من همش كنترل دستمه از يك تا ۷ ميرم بعد دوباره برميگردم از ۷ تا ۱  آخرشم هيچي گيرم نمياد. فقط بعضي از سريالايي كه واسه ماه رمضون ميذارن باحالن. نا گقته نماند كه پيام بازرگاني عشقه منه. فقط نميدونم چرا اينقدررر از اون تبليغ برنج تبرك حالم بهم ميخوره...

نميدونيد اگه گوريل نبود چقدر ما تو دانشگاه بي سوژه ميمونديم. هنوزم وقتي ميبينيمش خندم ميگيره هر دفعه ميام ازش عكس بگيرم نميشه ولي بالاخره يه روز عكسشو واستون ميذارم.

فكر كنم امروز فيلم ايراني بذران تو همون سينمايي كه يه ماه پيش جايي براي زندگي رو ديديم. شايد رفتم. (جمله بندي رو حال كنيد!!!)

فردا تعطيله...

كلي كار دارم. خيلي از كار عمليام نصفه موندن. بايد واسه امتحانا هم درس بخونم. دعا كنيد امتحانامو خوب بدم. زودتر خلاص شم...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 12:20 توسط نگار |

همين الان از پايين اومدم. هنوز صداي آهنگ داره مياد. هندي ها هم مشغوله رقصيدن با اون چوبا هستن خودمونيما مادر زادي همشون رقاصن عين تو فيلماشون...

راجع به انتقالي هم نميدونم چرا دلم نميخواد برم. جواباي شما متفاوت بودن. ميدونم دانشگاه كرمان خوبه. ولي دانشگاه هند هم خوبه. بعدشم من تنهايي واقعا حالم گرفته ميشه. الان از خونه ميرسم ميام خونه ي خودمون پاي كامي، تلويزيون، عصرش ميرم بيرون. دوستام اينجان از همه مهمتر مامانم اينا پيشمن. من از بچگي هر چند سال يه بار يه جا بودم. حالا كه به هند عادت كردم ميمونم تا آخر دكترا (البته اگه حوصلشو داشتم دكترا بگيرم). ولي بازم دو دلم.

فردا قراره آقاهه (اسمشو نميدونم) بياد واسمون ماهواره وصل كنه كه تمام كانال هاي ايرانو بگيريم. دلم واسه پيام بازرگاني هاي ايران تنگيده.

از پس فردا ماه رمضون شروع ميشه نميدونم چرا از جو ماه رمضون خوشم مياد يه جورايي باحاله. البته واسه سحري بيدار شدن اصلا باحال نيست (من هميشه صبحا گيج ميزنم) ولي افطار و سريال هاي باحال و گاه مزخرف تلويزيون باحالن.

ديروز صبح به جاي ساعت ۶:۳۰ ساعت ۷:۳۰ بيدار شدم. زنگ زدم ديدم فيروزه هم خواب مونده. گفت آماده شو هر وقت داشتي از در ميرفتي بيرون بهم يه تك زنگ بزن. منم نزديك هاي پونا يونيورسيتي بهش زنگيدم. يه ربع گذشت ديدم نيومد. يه اس ام اس زد زد كه من ۵ دقيقه ديگه ميرسم. ۲۰ دقيقه ديگه هم صبر كردم نيومد روي هم رفته ۴۵ دقيقه اي الاف بودم تا خانوم اومدن زنگ اول رو كه نرسيديم. صبا و سوده هم نرفته بودن. زنگ دوم رفتيم سر كلاس ديديم كلاس خاليه خاليه هيچ كس نبود زنگ زديم به امين گفت كجاييد گفتيم تو كلاس گفت زود برگرديد تا معلمه نديدتتون همه بچه ها تصميم گرفتن كلاسو بپيچونن ما هم خوشحال داشتيم برميگشتيم (در اصل فرار ميكرديم) كه استاده ما رو دم در ديد گفت كجا ميريد. گفتيم كسي تو كلاس نيست. گفت كجان پس گفتيم نميدونيم گفت همين جا باشيد تا من بيام تو اين مدت كه بيكار بوديم فيروزه واسم از جن و اينجور چيزا داشت ميگفت. يه خورده گذشت صبا و سوده اومدن. بعدشم امين و ميلاد و چند تا از هندي ها. يه ده نفري شديم و كلاس تشكيل شد (يه بارم قبلا همه كلاسو پيچونديم، با هندي ها به اون صورت كاري نداشتن ولي ما ايرانيا رو داشتن قورت ميدادن واسه همين ايندفعه نتونستيم بپيچونيم به خصوص كه معلمه ما رو ديده بود.)

يكي دو هفته ديگه امتحانامون شروع ميشه. هر چند ما سالي واحديم و به نظرم اين امتحانا الكين ولي بعضي از بچه ها ميگن جمع ميشه با پايان ترم. خيلي هم بعيد نيست چون دانشگاه ما عين مدرسه ميمونه بس كه بهمون واسه خونه كار ميدن و واسه هر كاري نمره ميدن و دير بريم دعوامون ميكننو اسممونو مينوسين و نميشه كلاس پيچوند. ميترسم چند وقت ديگه بهمون نمره انضباط هم بدن... ولي خدايي حس خر خوني و امتحان نيست... البته بعد از امتحانامون ۳ هفته واسه ديوالي تعطيل ميشيم من عاشق اين فستيوالاي هنديام كه واسشون تعطيل ميشيم.

خيلي وقته واستون از اتاقم نگفتم اينقدررر نا مرتبه كه الان نميدونم چه جوري از روي اون همه وسايلي كه كف زمينه برم و برسم به تختم كه بتونم بخوابم، بدون اينكه بخورم زمين. خيلي خوابم مياد. خدارو شكر كه فردا تعطيله. نامردم اگه زودتر از ساعت ۱۱ بيدار شم.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 1:50 توسط نگار |