تبليغاتX
نگار
بر خلاف تصورم امروز كالج خيليم بد نبود. يعني خوب بود. فقط خنديديم اتفاق خاصي نيوفتاد ولي من افتاده بودم رو دنده خنده امروز كاملا با جيگولي كلاس داشتيم اين جيگولي منو ميبينه فقط ميخواد گير بده. از لبخندهاي من خيليي بدش مياد، چون زنگ قبلش بيخوديه بيخودي بهم گير داده بود زنگ بعدش بهش يه لبخنننند ژكند زدم يهو حالش بهم خورد. از بين ۲۳ نفر منو بلند كرد كه بيا آيزومتريك اين شكله رو بكش!! حالا خود شكلو نصفه كشيده بود... يه كم چشم غره رفت بعد من نشستم شروع كرد به گير دادن به بقيه ... به خصوص با ايرانيا خيلي لجه تو همهمه ي كلاس يهو ميگه شما ۶ تا ايرانيا بياين جلو كارتون دارم. بعد شروع ميكنه به غر زدن!! من كه فكر ميكنم حسوديش ميشه ما جمعمون جمعه ... امروز ا بعد از دو ماه اومد كالج (تصادف كرده بود). خيلي قيافش تغيير كرده، بيشتر واسه اينه كه موهاشو كوتاه كرده  و ريش گذاشته و دماغشو عمل كرده  ...  زنگ اول امير عباس (اسم مستعار يكي از بچه هاي هنديه اسمش جاسپريته) پشت سرش وايستاده بود (ا رو نميديد). سوده به امير عباس گفت اين شاگرد جديده. گفت كجاييه؟ من گفتم ايرانيه. بعد سوده اشاره كرد كه بگو ايراني نيست. منم يهو آلماني اومد تو ذهنم گفتم آلمانيه!! اومد از جلو ديدش يهو اينجوري شد گفت اينكه ا خودمونه ...... زنگ تفريح س قاط زده بود ميرقصيد و با يه ريتم خاصي هي ميگفت شب يلدات مبارك مبارك مباااارك  نوع رقصيدنش و كاراش ته خنده بود منم كه عشق اينم كه از خل بازياي اينو اون فيلم بگيرم ازش فيلم گرفتم ... بعدشم واسمون توضيح داد كه اگه م كه اينقدر مظلوم و آرومه امشب (واسه شب يلدا) بره ديسكو و اكس بزنه چه اتفاقي ميوفته نميدونم چرا دارم اسم مستعار ميذارم واسه بچه ها شايد واسه اينه كه خودشون نميخوان من اسمشونو تو وبلاگم بنويسم شايدم واسشون مهم نباشه ....... زنگ دوم سوده نشسته بود كنارم جيگوليم داشت درس ميداد سوده پرسيد چي داره ميگه. گفتم هيچي داره زر ميزنه (آخه واقعا هم داشت حرف مفت ميزد) گفت چي؟ گفتم داره زر ميزنه. گفت جدي ميگي گفتم آره با يه لحنه خيلي جدي گفت پس اگه زر ميزنه كه هيچي ....

* ناراحت شدم ناصر عبداللهي فوت كرد. خدا بيامرزتش ...

* امشب انجمن مراسمه ... (شيوا و پريا نميان، شيوا امتحان عربي داره، پريا هم فردا مامانش داره ميره ايران ...)

* باورم نميشه يه سال از شب يلداي پارسال گذشت كسي نميدونه چرا اينقدر عمر من سريع ميگذره ... پارسال اين موقع فرداش امتحان شيمي داشتم. داشتم خر ميزدم

* فردا تولد مامانمه

* شب يلداي خوبي داشته باشين. اميدوارم به همتون خوش بگذره....

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 20:2 توسط نگار |

فردا بايد برم كالج. هرجوري فكر ميكنم ميبينم اصلا حسش نيست ....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 21:25 توسط نگار

قالب قبليم خيلي تكراري شده بود واسه همين عوضش كردم چقدر قالب هاي بلاگفا بي ريختن، اومدم از پرشين وبلاگ قالب بذارم ولي نشد....

از روي بيكاري امروز رفتم تو كار طالع بيني يه زماني اصلا قبولش نداشتم الانم خيلي بش اعتقاد ندارم ولي خيليم پرت نميگن من خرداديم ... خصوصيات خردادي ها:

اهل تنّوع ، واقعاْ باهوش () ، سريع‌الانتقال ، متلّون‌المزاج (!)، غير پايدار ، عاشق كارهاي فكري (آره جونه خودم) ، كنجكاو (خيلي) ، پرانرژي (بيشتر وقتا) ، داراي شخصيّت دوتايي (راست ميگه)، بي‌ثبات ، دمدمي مزاج (خالي ميبنده خودش دمدمي مزاجه)، هرگز كار را تمام نمي‌كند (حرف زد، من كلي كار تموم كردم)، عاشق مسافرت (آره، مسافرتو دوست دارم. خوش ميگذره) ، معاشرتي (به نظرم درمان همه ي مشكلات معاشرته!! آدم وقتي ميره تو جمع همه چي يادش ميره) ، سر به هوا (اينم خودشه)، زرنگ (ما اينيم ديگه، البته بعضي وقتا هم بقيه سرمو كلاه ميذارن)، قابل تطبيق با هر محيط (چاره اي نداريم)، پي به اسرار مي‌برد (بس كه كنجكاوه) ، نا آرام (شيطووون)، در جستجوي مطالب جديد (مثلا؟) ، واقعاْ با سليقه () ، ماهر (ايول)، داراي قدرت فكري زياد ، آدم شناس (هيچ آدميو نميشه شناخت!!!)، عاشق برنامه‌هاي كوتاه‌مدت (؟)، منطقي (خيلي) ، عاشق حركت (عاشق خواب)، متنفّر از تقلّب (سر امتحان حال ميده ولي تو مسائل ديگه نامرديه)، عاشق كامپيوتر (از يه چيز بدم مياد اونم كامپيوتره، فقط در حد نياز) ، از كار طولاني خسته مي‌شود (هر آدميزادي از كار زياد خسته ميشه!!!)، عاشق شطرنج (اتفاقا از شطرنج بدم مياد، يعني واسه دكور باحاله ولي واسه بازي نه)، زود جوش (چايي نخورده با همه فاميلم)، در يك‌جا بند نمي‌شود (برميگرده به همون شيطوني)، نرم و غيرمستقيم حرف مي‌زند (آره ديگه مهربونم)، قابل انعطاف (نميدونم هستم يا نه) ، عاشق مطالعه (اي، نه خيلي) ، عاشق جمع مردم  ()، رنگارنگ ()، داراي قوّه تخيّل زياد ، خوش سر و زبان (تو تعارفات كممم ميارم ولي تو حرف زدن معمولي نه)، ماجراجو و بي ثبات (اينو كه يه بار گفته بود) ، شيك پوش ()، غير حسود (خدايي اصلا حسود نيستم) ، گاهي شاد و گاهي غمگين (ايوووول اينو خيلييي خوب اومد) ، گاهي پر حرف و گاهي خاموش (نه من هميشه پرحرفم)، نكته سنج ، اهل هنر ، خواهان وفاداري (خيلييي)، كم حرف (خالي بند الان گفتي پرحرفم!!!!)، آب زير كاه (خودشه و ...) ، اهل معاشرت (يه بار گفته بود) ، رويائي ()، بي قرار ، اصلاْ رويش حساب نكنيد (اومد حرف بزنه راه رفت)، ميل ندارد كسي از كارش سر در بيارد (حتما به كسي مربوط نميشه)، با انصاف (خيلي) ، بدقول (هم آره هم نه، مثلا اگه به يكي بگم ساعت ۹ ميام فلان جا ساعت ۹:۳۰ حتما سر قرارم)، اهل زخم زبان (من غلط بكنم به كسي زخم زبون بزنم) ، گاهي لجباز (آره خوب)، عاشق غذاهاي تند (خيلي غذاي تند دوست دارم) . 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:6 توسط نگار |

ديشب خواب ديدم با مامانم و بابام و محمد رفتيم خونه ي يه خانوم و آقاي نسبتا مسني! (غريبه بودن) همينجور نشسته بوديم و داشتيم حرف ميزديم ... يهو آقاهه گفت : خوب دخترم شما چي ميخوني؟ گفتم معماري يارو داشت چايي ميخورد يهو فنجونو كوبوند تو نعلبكي گفت خجالت نميكشي؟ آخه معماري هم شد رشته اين همه داري شهريه ميدي وقتتو صرف ميكني و ...  عقلت نميرسه!! بايد ميرفتي به رشته ي ديگه مثل ... خودم گفتم نكنه بايد ميرفتم بايوتكنولوژي يا نانوتكنولوژي (نميدونم حالا چرا اين دو تا!) گفت آره پس چي فكر كردي؟ گفتم ولي من فقط معماريو دوست دارم ... خلاصه اونقدر از رشته ي ما بد گفت كه داشتيم از زندگي نا اميد ميشديم ... كه يهو از خواب پريدم ...

* خونسردي مال وقتيه كه آدم بچست. واسه همينه كه نميخوام بزرگ شم. آدم تا وقتي بچست همه چي براش قشنگه زندگيش راحته و بدون دغدغه هر چي بزرگتر ميشه فكرش مشغول تر و به هم ريخته تر ميشه (چيزاي كوچيك و مسخره ميشن خوره ي اعصاب) ... ميگن كسايي ميخوان برگردن به گذشته كه از وضعيت فعليشون ناراضين! ولي به نظر من اصلا اينطور نيست ... نميدونم چه مرگمه ... ولي يه مرگيم هست ... دلم واسه خيلي چيزا تنگ شده و ميشه ...

نميدونم چرا وقتي قاطيم (ناراحتم) دوست ندارم چيزي بنويسم چون بعدا خودم خودمو مسخره ميكنم چه برسه به الان كه جز خودم بقيه هم ميخونن ...... خيالي نيست

يه سخن از خودم!!! خاطره ها هميشه قشنگن و دوست داشتني ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 16:6 توسط نگار |

ديروز روز آخر كالج بود بايد ميرفتيم ولي من نرفتم ... البته خبر خاصيم نبوده فقط صبا رفته بود كه ميگفت هيچ كاري نكردن و معلمه دورشون زده و فرستادتشون خونه. ديروز يهو هوس كردم بالكن بشورم. خيلي حال ميده. آخه بالكنمونو خيلي دوست دارم ... تازشم بالكن شستن مساويه با آب بازي. ديروز بعد عمري اتاقمو مرتب كردم... من ته نظمم ديگه از بس از اتاق نامرتبم تو وبلاگم نوشتم قضيش خز شده. ديگه توصيفش نميكنم چون همه ميدونن چه جوري بوده ...

ديروز عصري كلي حوصلم سر رفته بود. به صبا زنگيدم ... ۴-۳ بارم با پريا حرف زديم ديگه حرفم نداشتيم واسه زدنهمش من بهش ميگفتم بيا پانچواتي اونم ميگفت بيا سوسرود ... دوست محمد اومده بود خونمون. با هم رفتن بيرون. پوريا و دوستشم خونه ي پوريا اينا بودن. من و پريا داشتيم چت ميكرديم. وسط حرفاش پريا داشت ميگفت پوريا و دوستاش اينجان و دارن شلوغ ميكنن و ... پرسيدم كيا؟ گفت پوريا و امير و مسعود و داداشت! نرديك بود شاخ در بيارم محمد به من نگفته بود داره ميره كجا. اگه ميدونستم منم ميرفتم پيش پريا ... يه كم چتيديم. بعدش آماده شدم و رفتم خونه ي پريا اينا شبم يه تريپ رفتيم بيرون ...

*خوشبختانه انتخابات ۲۴ آذرم تموم شد و ديگه وسط سريالا زيرنويس نمينويسن كه بره رو اعصاب آدم 

*امروز در حين ناباوري رفتم سراغ درس خوندن يهو درس مارو طلبيد

* باغ مظفرم باحاله ها به خصوص نيما و نازي و باباشون. كامرانم بانمكه ...

*بدددجوري هوس برف كردم. اينجا كه برف نمياد خدا كنه حداقل بارون بياد من ذوق كنم. هرچند وقتي بارون مياد هوا ابري ميشه و دلم ميگيره ولي بازم حال ميده ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:22 توسط نگار |

امروز با مخمل كلاس داشتيم. داشتيم با بچه ها (ايرانيا) سر كلاسش حرف ميزديم كه اومد بهمون گير داد ... حوصلمون سر رفته بود  گفتيم يه كم سر كارش بذاريم و بخنديم. ديديم يكي دوبار گوشيش زنگ زد و رفت بيرون كلاس. يهو به سرمون زد مزاحمش شيم. ميلاد با مخمل خيلي رفيقه. شمارشم داره. ما هم گفتيم بهش زنگ بزنيم و يه كم بخنديم. ولي ترسيديم گير بيوفتيم. شروع كرديم به اس ام اس كردن شماره مخمل بين رفقا (نه بچه هاي كلاس، دوستاي خارج از كلاس) ... همينطور پشت سر هم، از شماره هاي مختلف بش زنگ ميزدن. آخر خنده بود تا ميومد گوشيشو قطع كنه بذاره جيبش يكي بش زنگ ميزد. احمق گوشيشم نميذاشت رو silent خاموششم نميكرد. همه رو هم جواب ميداد... يكي از دوستاي سوده هندي بلد بود هي باهاش به هندي حرف ميزده اين بنده خدا هم هي ميگفته اشتباه گرفتين... نميدونم فهميد كار ما بوده يا نه ولي آخر كلاس يه كم دعوامون كرد واسه اينكه حرف ميزديم ولي جاتون خالي خيلي خوش گذشت بعد كلاسم سوده و صبا اومدن خونمون ...   

*ديروز از قطر باختيم،دو هيچ ديگه دارن حالمو از فوتبال به هم ميزنن. شد يه بار يه جوري بازي كنن كه من اينقدر حرص نخورمكي ميشه ايران فوتبالش خوب شه... آخه قطرم شد تيم؟! با اون تيم اينترنشنالشون كه از همه مليت ها آدم توش پيدا ميشه جز قطر...

*جمعه بچه ها (هنديا) ميرن Goa .... يه هفته تعطيليم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 18:39 توسط نگار |

نميدونيد كلاس پيچوندن چقدر با صفاست. به خصوص اگه دست جمعي باشه جمعه هيچ كدوممون نرفتيم كالج. با بچه ها رفتيم فستيوال پونا يونيورسيتي. من با پريا رفتم. سوده و امين و ميلاد و داداشمم اومدن ... فقط صبا (همكلاسيم) نيومد چون درگير كاراي اسباب كشيش بود. ولي اون يكي صبا (دوست شيوا) رو ديدم. مراسمش بد نبود. ايرانيا و كره اي ها و مغول ها و سوداني ها برنامه اجرا ميكردن. از همه باحالتر برنامه هاي ايرانيا بود دو تا از ايرانيا اداي راننده ريكشاهاي هنديو در مياوردن. آخر خنده بود. يكيشون مسافر بود يكيشونم راننده... ايرانيا يه گروه سرودم داشتن. آخرشم كه فشن شو بود... بعدشم نهار ...

بعد از مراسم با پريا يه كم تو يونيورسيتي گشتيم. عصرش تو دپارتمان فيزيك يه سميناري بود. مامان باباهامون ميخواستن برن ... سمينار ساعت ۷-۸ شب تموم ميشد، ما هم چون حوصلمون تو خونه سر ميرفت همينجور تو دانشگاه چرخيديم. اولش كلي عكس گرفتيم و راه رفتيم و حرف زديم. بعدشم رفتيم كنتين غذاهاي كاملا بهداشتيه هندي خورديم! آخرشم رفتيم پشت main building نشستيم. وسطاشم يكي دو بار رفتيم ببينيم تو سمينار چه خبره. ولي هي حرف ميزديم و خندمون ميگرفت مجبور ميشديم بيايم بيرون. خوشبختانه يه در پشتي داشت و كسي نميديد ما هي ميريم و ميايم.

شبش اومدم خونه خيلي خسته بودم كلي هم كار داشتم. از ساعت ۱۰ خوابيدم تا ۱۲. بعدش بيدار شدم تا ۵ صبح همينجوري يه ضرب تاريخ نوشتم و ساختمون كشيدم.  نرسيدم تمومش كنم ولي چون خيلي خوابم ميومد خوابم برد تا ۸  بدو بدو آماده شدم رفتيم كالج ديدم استاده هنوز نيومده تا من رسيدم معلمه هم بعد از من اومد. صبح كه ميرفتم دانشگاه آرزوم بود يه چيزي بشه و تاريخ نداشته باشيم. سوده كه رله ي رله بود اصلا نيومده بود دانشگاه چون خوابش ميومده ... وسط كلاس يهو از دفتر باهاراتي زنگ زدن به صبا. بنده خدا كلي ترسيد. گفتن همه ي ايرانيا بايد بيان دفتر باهاراتي ميخوايم ازشون عكس بندازيم. هممون يهو اينجوري شديم. وسايلامونو جمع كرديم و رفتيم به استاده گفتيم صبا هم رفت به معلم تاريخه گفت كه بايد بريم. اسمامونو تو برگه حضور غياب نوشتيم و زنگ زديم به سوده گفتيم بياد. سوده هم كه عشق عكسه فوري اومد. تا اينجاش خيلي باحال بود. از اين جا به بعدش يك ضدحال اساسي و كاملا بي مورد خوردم كه به قول سوده و صبا گور پدر هر چي هنديه عقده اي هاي حسود () جاتون خالي يكي دو تا هم سوتي دادم.  بعد از دفتر باهاراتي هم بچه ها گفتن حالا كه هممون هستيم و بي كاريم يه قرار بذاريم امينو ببينيم. بعد از تصادفش نرفته بوديم ديدنش. رفتيم ccd گفتيم امينم بياد ببينيمش ...

بعدشم اومدم خونه و آماده شدم واسه تولد پريا. اين دفعه هم تعدادمون كم بود ولي بازم خيلي خوش گذشت. من و شيوا و پريا و الهه و پريسا بوديم، با گلسا و فرزانه. آتوسا و پارميدا نيومدن. من تو همه ي مهمونيا در نقش دي جيم و مسئول آهنگ هر آهنگيم كه ميذارم بعدش كلي جو زده ميشم و ميام وسط بقيه هم كم خل بازي در نمياوردن یهو هممون قاط ميزديم. وسطاشم شيوا تريپ جواتي رقصيد واسمون. نميدونم چرا هيچكس با آهنگ س  ك  س  ي ليديه شگي و آهنگاي شكيرا حال نميكرد. تا ميذاشتم ميگفتن عوضش كن. تازشم نميذاشتن برقارو خاموش كنم

اومدم خونه خیلی خسته بودم شب قبلشم نخوابيده بودم خوابيدم تا ساعت 11  ...

*واسه فردا بايد تاريخ و بي سي اممو كامل كنم ...

*نميدونم چرا هيچ جا كارت ايرتل ندارن. validity ندارم. نه ميتونم اس ام اس بازي كنم(سرگرميه مورد علاقم) نه ميتونم به كسي بزنگم

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 13:7 توسط نگار |

امروز نيم ساعت دير رسيدم سر كلاس. خوشبختانه معلمه گير نبود هيچي نگفت ... زنگ دوم تاريخ معماري داشتيم كه استاده نيومده بود و الاف بوديم. يعني چي، هر روز اين همه راهو ميرم تا كالج يه كلاس بيشتر تشكيل نميشه .  فردا نيمخوام برم كالج، با بچه ها (ايرانيا) قرار گذاشتيم فردا نريم كالج و بريم فستيوال پونا يونيورسيتي ... ديروزم زنگ دوم معلمه خيلي دير كرد با همه ي بچه ها كلاسو پيچونديم و رفتيم CCD ...

ديروز بازيه ايران و هند بود، كه دو هيچ برديم! فكر ميكردم هندي ها فوتبالشون خيليي بدتر از ايني كه ديدم باشه. فكر ميكردم مثل مالديو سوراخشون كنيم ولي نشد. دو هيچم خوبه. اگه بيشتر از ۳-۴ گل ميخوردن اونوقت دلم به حالشون ميسوخت ...

رضازاده ام كه طلا گرفت. دمش گرم. حال كردم. سر فوتبال هميشه كلي حرص ميخورم ولي خيالم از وزنه برداري راحته ميدونم رضازاده همه چيو ميبره بالاي سرش وزنش مهم نيست واسش. خيلي باحاله

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 18:6 توسط نگار |

قشنگ ميتونم آينده امو مثلا وقتي ۷۰ سالم شد رو مجسم كنم ، يه پير زن گوگولي و مهربون و نازنازي با كمر خم  الان كه ۱۶ سالمه كمر درد و گردن درد دارم پير شم ديگه چي ميشه همش تقصير اين معماريه ۲۴ ساعته بايد خم شم sheet بكشم هرچقدرم ميز و صندليم بلند و خوش دست باشه بازم من نميتونم بشينم و بكشم بايد وايستم تا راحت باشم كه نتيجش ميشه كمر درد در ۱۶ سالگي ... همشم دارم گردنمو ميشكونم ... خلاصه كه درگيرم تازشم خوابم مياد

خوشبختانه شنبه جيگولي نپرسيد چرا بچه ها غابين جيگولي هم گرافيك درس ميده بهمون هم بي اس (Building Services) كه راجع به سرويس هاي ساختمونه مثل سيستم آب و فاضلاب و لوله كشي و ... شنبه داشت واسمون از توالت و انواعش، فرنگي و ايراني ميگفت...  ديديم داره تو روز روشن توالت دزدي ميكنه. هي به توالت ايراني ميگفت توالت هندي با بچه ها كلي سر اينكه نبايد افتخارات ما ايرانيارو به نام خودشون ثبت كنن، گفتگو كرديم...

شنبه عصري تولد داداش صبا ، سپهر بود. كلاس سوم - چهارم دبستانه. جز من و شيوا و خود صبا همه فسقلي بودن. از همون اول كه رفتيم همه بچه ها داشتن كشتي ميگرفتن، خيلي از پسر بچه هاي شيطون خوشم ميادبا اينكه فقط ۳ نفر بوديم (من و شيوا و صبا) بازم خوب خوش گذشت ... خودمون اندازه ي ۱۵ نفر شلوغيديم و رقصيديم ...

يكشنبه صبحم بعد از ۱۰۰ سال كار بي ديمو تموميدم و يه كم از عذاب وجدانم كم شد بعدشم بي سي اممو كامل كردم... شبشم با پريا و پوريا رفتيم سينما فيلم ايراني كه از طرف خانه فرهنگ ميذارنو ببينيم ... محمد و پوريا ما رو جلو سينما پياده كردن رفتن ماشينو پارك كنن و بيان! به خيال خودشون مارو دور زدن و رفتن باريستا! اولش يه كم منتظرشون شديم هر چي زنگ ميزديم هيچ كدومشون جواب نميدادن. بعدش بيخيل شديم و خودمون رفتيم  فيلمش يه كم قديمي بود مال سال ۸۰ ، خانه اي روي آب ... مال وقتي بود كه ايران بوديم، من نديده بودمش... نميدونم چرا هر وقت با پريا فيلم ميبينيم اينقدر بيخودي ميخنديم خيلي زشته چون هر كي مياد اونجا تريپ هنري و جدي داره، جز بعضيا كه مثل ما از رو بيكاري ميان فيلم ميبينن با پريا كلي به صورت live به نقد و بررسي فيلم پرداختيم...  آخرشم كه طبق معمول تا ما خواستيم بريم باريستا محمد و پوريا شروع كردن به غر زدن كه ديره و ميخوايم بريم خونه و ...

ديشب رسيدم خونه تا ساعت ۲ داشتم sheet هاي گرافيكمو كامل ميكردم واسه امروز. خدا رو شكر كه چكشون كرد و شرش كم شد. اين هفته نبايد چيزي بكشيم و خط كشT و ... با خودمون ببريم. چون درساي تئوري داريم ... در عوض بايد بنويسيم ...

*كانال ۳ ميخواد از امشب باغ مظفر بذاره مطمئنم هر چي مهران مديري بسازه قشنگه

*هي تو اخبار از برف ايران ميگه. منم ميخوااام

*جديدا كه كليد كردم رو آهنگاي قديمي. ايندفعه هم روش به نظرم آهنگ گل مريم خيلي باحاله. يه آهنگم كورس داره اسمش ياسمنه مال وقتيه كه نگاري كوشولو بوده (۶-۵ ساله) اونم خيلي قشنگه  ...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 16:35 توسط نگار |

يه ساعت پيش از كالج اومدم. خيلي خوابم مياد ولي خوابم نميبره! ... امروز فقط با جيگولي (اسم مستعار معلممونه) كلاس داشتيم. من نميفهمم چرا هر كدوم از ايرانيا غايب ميشن جيگولي مياد به من گير ميده، گير ميده هاااا، مثلا ميگه عاطفه كو ميگم انتقالي گرفته رفته ايران، حالا جالب اينجاست كه عاطفه ۴ ماهه كه انتقالي گرفته و نمياد اين تازه فهميده بعد ميپرسه فيروزه كو ميگم نميدونم ميگه چرا نميدوني؟ آخه به من چه ربطي داره من از كجا بدونم. ميگه بايد بدوني... خلاصه هر كي به هر دليلي غايب شه من مقصرم امروز داشتم به بچه ها ميگفتم جون هر كي كه دوست دارين سر زنگاي جيگولي غايب نشين كه من بدبخت ميشم ...

واسه دوشنبه بايد دوباره همه ي sheet هامونو ببريم. انگار ما باركش قول بيابونيم هر روز اين همه sheet ببریم و بیاریم. فردا هم دوباره در خدمت جيگولي جونيم فقط خدا كنه كسي غيبت نكنه

امروز سر كلاس ديدم پريا اس ام اس زده و ميگه يه وقت خام نشي امروز بري كالجا! همه شهر تعطيله (به خاطر دعواي ديروز) كاش كالج ما هم فردا رو تعطيل ميكرد

امشب انجمن مراسمه، واسه تولد امام رضا ...

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:57 توسط نگار |

از ۳ ساعت پيش تا حالا صفحه ي پست مطلب جديد بازه منم ۳ ساعته ميخوام آپ كنم 

امروز بعد عمري با صدف چتيدم  خيلي دلم واسه واديا و كلاس ۱۱ و شيطونيا و كلاس پيچوندنا و آينوكس رفتناي پارسال تنگ شده آدم تا يه چيزيو داره قدرشو نميدونه، چه روزاي خوبي بود ... كاش ميشد عمر آدم نگذره و هر وقت آدم خواست زمانو نگه داره روياي قشنگيه

چند وقتيه تلويزيون همش آهنگ هناي كامرون كارتيو رو ميذاره. همين الانم تو كانال V  داشت باهاش مصاحبه ميكرد انگليسي حرف زدنش خيلي باحال بود داااد ميزد ايرانيه... آرشم با يه هنديه يه آهنگ جديد خونده اسمش chori chori كليپش خيلي اكشنه. حال ميكنم تلويزيون هند آهنگ ايراني ميزاره

فردا بايد تمام كاراي گرافيكمونو submit كنيم. حوصلشو ندارم ...

از ديشب تا حالا رفتم تو تريپ مرگ و آخرت و اينجور چيزا، به بعضي چيزا كه فكر ميكنم مغزم ميييييييهنگه!! چه جوري تا هميشه تو اون دنيا ميمونيم... يعني ميشه من برم بهشت؟ خدا جون هوامو داشته باشيا

جديدا پيله كردم به آهنگ سلطان قلبها خيييلييييي قشنگه ...

يه نظرم ويولن قشنگ ترين ساز دنياست ... يه آهنگه هست از بيژن مرتضويه، آهنگ خاليه بدون خواننده اونم خيليي باحاله ...

عذاب وجدان دارم. كم درس ميخونم خوب چيكار كنم؟ تا وقتي امتجان نباشه كه آدم مرض نداره بره سراغ درس خوندن بعدشم وقت نميكنم. خيلي بهمون كار ميدن واسه خونه ... همش دارم راه پله و نرده و آجر و شكلهاي اجق وجق ميكشم... اين هفته فقط گرافيك داريم خيلي ضدحاله... البته اين هفته داره تموم ميشه ...

ديشب ساعت ۱۰ شب گرفتم خوابيدم هر شب تا ۳- ۲:۳۰ بيدارم ...  هيچچي خواب نميشه ... اين كالج لعنتي يه كاري كرده من كمبود خواب پيدا كنم ...  راهشم كه دووووووورررره فيلو از پا در مياره  بسه ديگه ... خيلي فك زدم ... من برم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:37 توسط نگار |

امروز حدوداي ساعت ۱۲ از خواب بيدار شدم خيلي كيف داد. داشتم به اين فكر ميكردم كه فردا چه جوري ميخوام ساعت ۶:۳۰ صبح بيدار شم به احتمال خيلي قوي قراره خواب بمونم....

نميدونم چرا من اينقدر كم دارم جديدا خيلي با آهنگاي قديميه ۵۰ سال پيش حال ميكنم... يه آهنگه هست اسمش سيمين بري ه اسم خوانندشم جمشيد شيبانيه... خيلي باحاله...

جديدا از چند تا آهنگ رپم خيلي خوشم اومده. ولي نه اسم آهنگارو ميدونم نه اسمهاي خواننده هاشو ... ولي خيلي توپن

*ديروز رفتم پيش شيوا خيلي وقت بود همديگرو نديده بوديم ...

*همين الان تو اخبار گفت بابك بيات فوت كرد. من خيلي نميشناختمش ولي خدا بيامرزتش. روحش شاد ...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 15:55 توسط نگار |

اين هفته دانشگاه خيلي حال داد، چون يه روز در ميون رفتم آخه خبر خاصي نبود ... ولي از دوشنبه كلاسا جدي ميشن. ولي اميدوارم اين اتفاق نيوفته

ديروز ساعت ۵ داداشم و پوريا و امير قرار گذاشته بودن برن استخر نزديك خونه پوريا اينا... قرار شد منم برم پيش پريا. اولش يه كم با پريا تو سوسايتيشون گشتيم و تاب بازي كرديم و حرف زديم و راه رفتيم. بعدش رفتيم بيرون. نزديك خونشون يه تپه اي هست به پريا گفتم بيا بريم رو تپه گفت راهي نداره كه بشه ازش رفت. رفتيم تا ته كوچشون (نه به طرف خيابون اصلي، به طرف بيابون) كلي راه رفتيم تا رسيديم به يه جاي پرت. منم كه عشق ماجراجوييم. وسط راه بارون گرفت اولش كم بود ولي بعدش شديد شد هوا هم داشت تاريك ميشد، يه كم جلوتر يه رودخونه پيدا كرديم! اصلا فكر نميكردم اون طرفا رودخونه داشته باشه، يه نوع پرنده ي سفيد باحال هم داشت. واسه اينكه حال محمد و پوريا رو بگيريم تا هوا روشن بود كلي عكس و فيلم گرفتيم. آب رودخونه خيلي گرم بود! شايدم چون من سردم بود به نظرم گرم اومد. همينجوري دستمو زده بودم تو آب كه يهو چند نفر از هندي هايي كه خونه هاشون اون طرفا بود به پريا گفتن اينجا تمساح دار ه ها كف زمين نزديك رودخونه خيلي ليز بود همون موقع هم بابام زنگ زد منم تو فكر تمساحو برگشتن بودم كه يهو هول شدم و افتادم زمين خيلي دستم درد گرفت آرنجمم كه از قبل درد ميكردخيس و گلي و كثيف با پريا برگشتيم... عين اسكلا اسم اون خيابونه كه از توش اومديمو گذاشتيم وليعصر به همه جا شباهت داشت جز وليعصر بدبخت يه ساختمونه سفيد باحال هم بود كه اسمشو گذاشتيم كاخ سفيد... وقتي رسيديم يه كم تو حياط مجتمعشون نشستيم و حرف زديم و خل بازيامون تو فيلمايي كه گرفتيمو ديدم. كه محمد و پوريا اومدن. اونا رفتن واسه خودشون راه رفتنو و حرف زدن. من و پريا هم دوباره رفتيم رو تاب ... تازه داشتيم خشك ميشديم كه باز بارون گرفت واسه اينكه خل بودنمونو تكميل كنيم  با پريا يه بستني زديم در حال لرزيدن... بعد پريا رفت بالا و لباسشو عوض كرد تو اون شرايط بزرگترين آرزوم لباس گرم بود. هر چي به داداشم اسرار كردم گفتم بريم خونه من ميخوام سريال ببينم (به دنيا بگوييد بايستد) گوش نداد به حرفم، گفت دارم حرف ميزنم بايد صير كني منم رفتم خونه پريا اينا سريالمو ديدم. بعدشم اومديم خونه ...

خيلي قيافه هاي محمد و پوريا وقتي عكسايي كه ما از رودخونه گرفتيمو ميديدن، باحال بود كلي تو كف بودن و حرصشونم گرفته بود فكر نميكردن به ما خوش بگذره

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 15:17 توسط نگار |