تبليغاتX
نگار
امروز مثل هر روز نيم ساعت دير رسيدم كالج در حين ناباوري آشويني (استادمون) خيلي رله گفت بيا تو! آخه خودش هر روز نيم ساعت دير مياد زنگ اول تاريخ داشتيم. نميدونم چرا جديدا اينقدر همه منظم شدن همه اومده بودن. تا حالا كلاسمونو اينقدر شلوغ نديده بودم تا ساعت ۹:۳۰ - ۱۰ تاريخ داشتيم آشويني گفت تا ۱۱:۳۰ زنگ تفريح دارين گفت من ۱۱:۳۰ ميام واسه بي دي... يهو بدددجوري هوس فوتبال كردم به بچه ها گفتم پايه اين فوتبال بزنيم. گفتن آآآره رفتيم توپ فوتبال خريديم از بيرون كالج. اومديم فوتبال بازي البته فقط شوت ميزديم، شوت هاي هوايي ... كلي حال داد. خيلي وقت بود توپ شوت نكرده بودم. بعد بازي، توپ رو گذاشتيم تو ماشين امين كه هر روز حسش بود بازي كنيم ... زنگ دوم بي دي داشتيم كه نزديك بود خوابم ببره. آخر كلاس يهو همه رفتن تو تريپ عكس دسته جمعي گرفتن همه ي بچه ها (هندي و ايراني) وايستادن كلللللي عكس گرفتيم ... بعد از كلاس صبا گفت نهار بريم بيرون. رفتيم كينگ برگر بعدشم رفتيم شاپرز ستاپ همينطور داشتيم ميگشتيم گفتيم بريم بالا gym ش هم ببينيم. رفتيم طبقه ي بالا صبا گفت اومديم ببينيم جيمتون چطوره اگه خوشمون اومد ميخوايم ثبت نام كنيم خانومه يه فرم داد گفت پر كنيد. داديم امين پر كنه (خيلي از فرم پر كردن بدش مياد همشم چرت و پرت مينويسه توش) اسمشو نوشت ميلاد شماره تلفن فكر كنم شماره سوده رو نوشت آدرسم زد پلاك۱،پاشان!! صبا داشت ميگفت امين ...... بعد يارو گفت اسمتون ميلاد بود ديگه يهو صبا خنديد منم كه اصلا نميتونم جلوي خندمو بگيرم خندم گرفت خيلي ضايع شديم معلوم بود از روي بيكاري اومديم.

حرف هاي پرت و پلا:

يه آهنگ آفريقايي هست خييييلي باحاله اسمشو نميدونم

من مودي ترين آدم دنيام! 

امروز بعد عمري ميخوام با شيوا برم بيرون

جاتون خالي پريروز از كالج رسيدم خونه خسته و كوفته. مامان اينا هم خونه نبودن محمد هم هي غر ميزد نهار درست كن منم اصلا حوصله نداشتم ولي چون خودمم گشنم بود مرغ گذاشتم با برنج. تلفن زنگ زد، شروع كردم به حرف زدن يادم رفت غذام رو گازه (چه جمله اوا خواهري شد) محمد رفته بود حمام اومد گفت بوي چيه منم تلفنم تموم شده بود خوشحال پاي كامي نشسته بودم. گفتم هيچي غذا سوخت... واااييييي تو عمرم اينجوري غذا نسوزونده بودم. ته قابلمه ديدني بود ولي مرغه خودش خيلي نسوخته بود. اومدم ماسماليش كنم مرغ ها رو در آوردم گذاشتم تو يه قابلمه ديگه كلي ادويه و رب و پيازم زدم كه بوي سوختگيش بره. ولي نرفت تا شب هر كي اين شاهكارمو ميديد كلي غر ميزد

خيلي الان هوس شيطوني كردم حيف كه شرايطش فراهم نيست الان هيچ كاري از دستم بر نمياد هيچ كرمي نميتونم بريزم....

ميخوام از درخت برم بالا بشينم رو شاخش پاهامو تكون بدم و سيب بخورم! نميدونيد چه حااااااالي ميده بعد از اون بالا سنگ پرت كني هر كيو كه باهاش حال نميكني (مثل استاداتو) نشونه بگيري بزنيشون بعد نبيننت ... خل شدم رفت. دارم چرند ميگم...

پينوشت: جنگ

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 17:35 توسط نگار |

ديروز ميخواستم آپ كنم ولي بلاگفا قاطي كرده بود.... امروز خيلي خوشحال با اعتماد به نفسه خيلي زياد داشتم نيم ساعت دير ميرفتم سر كلاس كه سوده و صبا رو بيرون ديدم. گفتن رامون نميده تو. بهمون بر كه نخورده بود هيچي تازه كليم خوشحال بوديم حرف زديم و آهنگ گوش داديم و مزاحم تلفني شديم تا كلاس تموم شه .... زنگ دومم گرافيك داشتيم ...

خيلي بحث انتقالي به ايران داغه تو كلاسمون. تا استادا اذيتمون ميكنن ميگيم ميخوايم انتقالي بگيريم، حقم داريم را به راه به كالج و هنديا و استادا و هند و ... فحش ميديم بازم حق داريم... ديروز داشتيم با بچه ها ميگفتيم هممون به يه جا انتقالي بگيريم من كه ميدونم آخرشم هممون تا آخر مهندسي تو اين خراب شده ميمونيم.... ايران ميخواااام...

ديروز سوده دپ شده بود گفتيم تنها راهش اينه كه بايد از تنهايي بياي بيرون يه بي اف خوب واست پيدا مي كنيم. به پيشنهاد امين اسم تمام پسر هندياي () كلاسو نوشتيم رو يه كاغذ تا يكيو از بينشون انتخاب كنيم به سوده گفتيم هر كي اسمش در بياد بايد بري باهاش تريپ لاو بريزي اسم جاسپيرت (امير عباس) در اومد سوده هم مجبور شد بره تابلو بازي در بياره. رفت سر ميزش دستشو زد زير چونش زل زد به sheet امير عباس و خودش. بعد شروع كرد به حرف زدن. گفتيم اينجوري نميشه بايد شماره بگيري ازش. شمارشو گرفت گفتيم بايد بهش اس ام اس بزني بگي دوستت دارم ولي به هيچ كس نگو گوش نكرد به حرفمون ... تو كلاس ما همه ي بچه هاي هندي و استادا يه اسم ايراني يا مستعار متناسب با ريخت و قيافشون دارن جاسپريت : امير عباس، نيلام: زهرا ، روهان: سعيد ، ساريكا: خانم ميرزايي، پارانديپ : غزال (پسره ها ولي اسمشو گذاشتيم غزال) ، نيكيل: چوبين، ساوان: باباااا ، پراتيك : حسني ، آبيشيك :پت ، آديتيا : خاله قورباغه، هارلين: معصومه ... بازم هستن ولي متاسفانه من الان حضور ذهن ندارم چند نفر هم هستن از بس اسماي مستعارشونو گفتيم اسماشونو بلد نيستم استادا هم كه به ترتيب سايز: گوريل ، جيگولي ، مخمل ، حاجي ، خانم بمبئي! ، مورچه و ....

ديروز سر كلاس بي سي ام يهو توجهمون به خط ريش مخمل جلب شد كلي خنديديم. خط ريشش تو موهاش بود يعني اصلا نداشت. (خدايا منو ببخش اينقدر مردمو، يعني استادامو، مسخره ميكنم). خيلي باحال بود اومد پيش ما ايرانيا داشت با ميلاد حرف ميزد بعد يه چيزي گفت و خنديد ما هم كه هممون دنبال فرصت بوديم تا بخنديم شروع كرديم به خنديدن منتها نه به حرفاي مخمل به حرفاي خودمون ...

نميدونم واسه چه برنامه اي بود هر كسي بايد يه كاري انجام ميداد مثل: طراحي، عكاسي، رقص، آشپزي و ... همه ي كلاس از دم آشپزي رو انتخاب كرده بودن استاده كلي تعجب كرد ميگفت شما كه اينقدر به آشپزي علاقه داريد واسه چي اومديد معماري بخونيد ...

*هاااا مدل قل مراد تيكه كلامم شده

* با اينكه من اصلا مقصر نيستم ولي همچين يه كمي عذاب وجدان دارم. نميدونم چرا؟ خودمو بيخودي درگير مسائل بيخود كردم!!! والا اصلا به من چه

* من نميخوام .... نميخوام يه جوري بشه . چه جوريشو خودمم نميدونم (دارم هذيون ميگم زياد توجه نكنيد)

* آهنگ  smack that, Akon - Eminem رو عشقه 

*شرمنده نميام وبلاگاتون. سر فرصت به همتون سر ميزنم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 18:40 توسط نگار |

امروز كلاس نداشتيم. من نميفهمم وقتي قراره كلاس نداشته باشيم چرا بهمون نميگن كه راحت بخوابيم تو خونه تا لنگ ظهر رفتم كالج ديدم همه بيرون وايستادن... بهمون گفتن امروز كالج تعطيله به خاطر اينكه بچه ها تو ناسا برنده شدن. يه كم با بچه ها حرف زديم بعدشم مطمئن شديم كلاس نداريم، رفتيم. يه جشني بود ولي ما نمونديم ...

ديدم اگه برم خونه حوصلم سر ميره. رفتم يه سر پيش نوشين هميشه فكر ميكردم خونشون و كالجش خيلي از كالجم دورتره، ولي راحت رفتم... كالجشو نشونم داد. باحال بود. ولي چون رو تپه بود همش سربالايي بود، خيلي راه رفتن تو كالجشون اونم زير آفتاب كار طاقت فرسايي بود بعدم كلاس و دوستاشو نشونم داد. بعدم رفتيم جنگل در جستجوي طاووس!!!!!

همين الان صندوق پستمونو چك كردم. تانيا واسمون نامه فرستاده...

خيلي خوابم مياد ديشب تا ساعت ۳:۳۰ صبح داشتم اس ام اس بازي ميكردم ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:11 توسط نگار |

بايد اعتراف كنم ولي نميدونم به چي. هر كي اين بازي رو هر جور كه خواسته بازي كرده (چه جمله اي شد) من نميدونم بايد از شيطوني هام بگم يا بايد از خصوصياته خودم بگم؟! حالا ما يه چيزايي ميگيم يه چيزي ميشه ديگه:
۱. اولين بار تو مدرسه ايراني (پونا) مدير مدرسه منو رو درخت ديد بنده خدا كلي تعجب كرد

۲. پارسال تابستون با همدم كاراي هيجان انگيز زيادي انجام داديم يه روز حوصلمون سر رفته بود رفتيم كلي بادكنك خريديم توشونو آب پر كرديم رفتيم پشت بوم خونشون هر كي رد ميشدو خيس ميكرديم يه بارم رفتيم پشت گيت (نزديك خونمون يه جايي هست كه منطقه نظاميه!) همينجور داشتيم ميرفتيم ديديم يه جاي خيلي سرسبز و باحاليه ولي بالاش سيم خاردار كشيده بودن. يه جايي بود كه يه تيكه از سيم خاردارا رو كنده بودن. منم كه خل رفتم اون ور سيم خاردار از رو ديوار يك و نيم/دو متري پريدم پايين. اونور ديوار رو زمين يه تيكه سنگ بود افتادم روش پام پيچ خورد بعد به همدم گفتم بيا گفت نه ديوارش خيلي بلنده. يهو يه آقاهه هندي اومد گفت بيا اينور اونجا منطقه نظاميه و اگه ببيننت با تير ميزننت حالا ميخواستم بيام بالا مگه ميتونستم يه ديوار صاف يكي دو متري جلوم بود پامو گذاشتم رو يه سري سنگ اومدم بالا همدمم پررو هي ميخنديد ... يه بارم رفتيم كوه نزديك خونمون موقع برگشتن شب شد، خيلي جو مخوفي داشت راهم گم كرديم. خيلي كيف داد ...

۳. كلاس اول كه بودم تو مدرسه ايراني (مسكو) معلممون يه برگه رو داد ببرم دفتر بدم كپيش كنن. ناظممون منو ديد لپمو كشيد. منم بهش گفتم آقاي ... ميشه يه لحظه بياين پايين. سرشو آورد پايين لپشو كشيدم

* از خصوصيات خودمم اينه كه:
۴. خيلي خلم بعد هر حرفي كه به هر كي ميزنم كلي فكر ميكنم كه نكنه طرف ناراحت شده باشه، بد نشد فلان چيزو گفتم و ...

۵. جلوي كسي گريه ام نميگيره يعني اصلا دوست ندارم كسي گريمو ببينه حتي مامان بابام ... وقتي ناراحتم آروم ميشم و ناراحت ... ولي وقتي عصبانيم خيلي دوست دارم گريه كنم!

حالا مهم نيست از ۵ تا هم بيشتر شه...

۶. از تنهايي بدم مياد، به نظرم تنهايي آدمو ديوونه ميكنه. جمع هاي شلوغو دوست دارم

۷. عاشق آهنگ گوش دادن و فيلم ديدن و فوتبالم

۸. خيلي خودمو دوست دارم

۹.از بيشتر پسرا بدم مياد!

۱۰.اتاقم هميشه نامرتبه

۱۱.مهربونم

۱۲.خيلي آنرمال ميزنم اينو هزار بار گفتم تو وبلاگم. يه لحظه بي دليل ولي از ته دل خوشحالم، يه دقيقه هم واقعا ناراحتم بازم بي دليل

۱۳. عاشق خوابم. خواب از جنس مرگه ... خيلي به مرگ و آخرت و خدا فكر ميكنم!

۱۴. خيلي تو فكر گذشته ام و در حسرت كودكي و روزاي رفته

۱۵.يه كمي منت كشم يعني از روي مهربونيمه كه نميخوام كسي باهام قهر باشه ... البته منت كشيه كسيو ميكنم كه لياقت دوستي با منو داشته باشه...

خيلي حرف زدم بسه نه به اولش كه نميخواستم اعتراف كنم نه به الان كه كلي حرف دارم واسه گفتن و بيخيال شدم. اينا همه بر ميگرده به اينكه نگار خله

هر كي بازي رو دوست داره و هنوز بازي نكرده خودش اعتراف كنه ... اول از همه ويدا شروع كنه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:54 توسط نگار |

ديروز زنگ اول استادمون نيومده بود به جاش يه آقاي نسبتا پيري اومده بود. با بچه ها داشتيم در موردش حرف ميزديم كه خيلي بي حال و شوته و بهش مياد هيچي حاليش نباشه و ... كه يهو اومد جلو به فارسي گفت سلام. خوبي! گفتيم مرسي. شما خوبين؟ گفت مرسي. گفتيم فارسي از كجا بلدين؟ گفت زمان شاه ۷-۸ سال ايران بوده و فارسي ياد گرفته كليييي ضايع شديم. ميگفت تو يه شركت اينگليسي تو ايران كار ميكرده. اسم تمام خيابوناي تهرانو يادش بود. وسط حرفاش كليم از ايران تعريف ميكرد. خيليم تحويلمون گرفت....

زنگ تفريح يكي از معلما (امسال استاد ما نيست، خيليم باايرانيا لجه) من و سوده رو ديد شروع كرد به گير دادن كه چرا شلوار سفيد نپوشيدين (پنجشنبه ها بايد لباس فرم بپوشيم) عصباااني شده بود منو سوده ام هيچيي نميگفتيم نه ميگفتيم يادمون رفته نه چيزي. همينجور داشت نگاهمون ميكرد يهو رومو برگردوندم عقب خنديدم. سوده ام ديد من ميخندم خنديد ولي تو روش. بعد منم روم باز شد دوتايي نگاش ميكرديم و ميخنديديم آخرش كم آورد رفت....

ديشب رسيدم خونه خوابيدم تا ۷:۳۰ شب ۷:۳۰ تا ۱۲ بيدار بودم و بيرون بودم. ۱۲ خوابيدم تا ۹:۳۰ صبح ۹:۳۰ بيدار شدم ديدم سوده  اس ام اس زده ميگه سريع بيا كالج داره دفتر تاريخامونو ميبينه و نمره ميده به هر كي نيست هم ۰ ميده منم شب قبلش تا صبح بيدار بودم و داشتم دفترمو كامل ميكردم  واسه همين دلم نيومد نرم كالج. تا آماده شم ساعت شد ۱۰ ... به نسبت اينكه ميخواستم به جاي ساعت ۸ ساعت ۱۱ برسم كالج خيلييي رله بودم فوق العاده خوشحال. با آرامش تو ريكشا نشسته بودم و واسه خودم آهنگ ميگوشيدم. راننده ريكشاييه هم از من خوشحال تر آهنگ هندي گذاشته بود خيلي كيفش كوك بود... تو راه كه بودم نوشين (همكلاسم نيست) اس ام اس زد كه نگار استاده شوتم كرد از كلاس بيرون منم اومدم بيرون عين خيالمم نيست. منم بش گفتم دارم ۳ ساعت دير ميرم كالج و ممكنه منم شوت شم بيرون ... بعد از يه ربع گفت معلمه خودش اومده منت كشيش و گفته بيا سر كلاس... رسيدم كالج ديدم استاده رفته بيرون بچه ها هم دارن دفتراشونو كامل ميكنن. منم يكي دو تا از شكلام مونده بود اونا رو كشيدم بعدش معلمه اومد. نه ازم پرسيد صبح كجا بودي نه چيزي. دفترامونو گذاشتيم رو ميزش كه چك كنه. بعدشم اومديم خونه. خيلي حال كردم بهم گير نداد ...

ديروز كيفمو تو كتابخونه جا گذاشته بودم. ميخواستم برم خونه نميتونستم از ساعت ۱ تا ۲ الاف شدم تا در كتابخونه رو باز كنن و كيفمو ور دارم...

چقدر حال كردم از اشتوتكارت برديم ...

بدجوري به تلفن حرف زدن معتاد شدم. روزي دو سه ساعت با نوشين فك ميزنيم سرگرميه باحاليه.  يه بار با ويدا ركورد شيكونديم. يه روز تابستون حوصلمون سر رفته بود ۵-۶ ساعتي با هم حرف زديم ...

*پينوشت: امروز بردنمون يه بنگلو (خونه ويلايي) نزديك كالج كه نقشه شو بكشيم ... با بچه ها يه جا وايستاديم خوراكي بخريم. همه رفتن ما هم راهو گم كرديم تا اينكه يكي از هنديا زنگ زد به صبا و پيدامون كرد ... تا ظهر تو خونه ه الاف بوديم ... به نظرم خونه هاي ايران همشون دلبازن اين خونهه يه جوري بود بد نبود ولي خيلي خفه بود ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 17:0 توسط نگار |

ديروز تولد يه سالگي وبلاگم بود يه ساله كه هر چند روز يه بار من دارم اينجا اراجيف مينويسم اراجيفي كه واسه خودم دوست داشتنيه! وقتي پست هاي خيلي قديميم رو ميخونم حال ميكنم ... نميدونم تا كي اين وبلاگ زنده ميمونه. ولي اميدوارم عمر طولاني داشته باشه. وبلاگ نويسي هم عالم باحالي داره. دوستاي وبلاگي داره اصلا خودش يه جور تفريحه!

امروز روز خوبي بود ... نرفتم كالج طبق معمول واسه فردا بايد كلي sheet بكشم مثل هميشه هم خوابم مياد! ... حال ميكنيد چقدر حرفهاي تكراري ميزنم

يهويي ياد قل مراد و ملوسش افتادم

اينم كيك تولد

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 20:24 توسط نگار |

تا كي به تمناي وصال تو يگانه
اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد به سرآيد شب هجــران تــو يـا نــه
اي تيـر غمـــت را دل عشــاق نشانــه
جمعي به تو مشغول تو غايب زميانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد
پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد
عارف,صفت وصف تو در پير و جوان ديــد
يعني همه جا عكس رخ يار توان ديد
ديوانه نيم, من, كه روم خانه به خانه

هردركه زنم,صاحب آن خانه تويي,تو
هرجا كه روم, پرتو كاشانه,تويي, تو

در ميكده و ديـركه جانانــه تــوي,تــو
مقصودمن از كعبه و بت خانه تويي, تو
مقصود تويي, كعبه و بتخانه بهانه

رفتم به در صومعـه عابد و زاهــد
ديدم همه را پيش رُخت,راكع و ساجد
در ميكده, رهبانم ودرصومعه عابد
گه معتكف ديرم وگه ساكــن مسجـــد
يعني كه تو را مى طلبم خانه به خانه

عاقل به قوانيـن خـــرد, راه تو پــويــد
ديوانه,برون از همه آيين تو جويد
تا غنچه بشكفته اين بـاغ كــه بــويــد
هركـس بـــه زباني صفــت حمــــد تو گويد
بلبل به غزلخواني و قُمري به ترانه

تقصيـر «خيـالي» بــه اميــد كــرم تـــوست
يعني كه گنه را به از اين نيست بهانه

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 10:53 توسط نگار |

امروز كالج بيشتر سركاري بود تا كلاس ... فقط كارامونو چك كرد بعدشم اومديم خونه! چند شبه نخوابيدم خيلي خوابم مياد ولي خوابم نميبره. ديشب تا ساعت 4 بيدار بودم داشتم كار بي ديمو كامل ميكردم...

امشب راج وادا واسه عيد غدير مراسمه. عيدتون مبارك...

نگار* منو به بازي دعوت كرده بايد 5 تا اعتراف كنم الان هيچي يادم نمياد ... اصلا نميدونم چه اعترافي كنم بعدا روش فكر ميكنم ...

چه ميكنه آهنگ كاروان بنان ... منو ديوونه ميكنه

دنياي عجيبيه... دلم بدجور گرفته!

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 18:8 توسط نگار |

امروز زنگ اول تاريخ داشتيم بعدشم امتحان GK ... بعد از كلاسم با بچه ها رفتيم زمين فوتبال رو به روي دپارتمان ببينيم چه خبره. نمايشگاه وسايل دندانپزشكي بود كلي همه جا رو خوشگل كرده بودن يكي دو تا اسب آورده بودن البته بيرون نمايشگاه نه توش چند تا هم فواره گذاشته بودن و ...

تجربه ميگه خوب بودن و مهربون بودن تو دنيايي كه آدماش نامردن خوب نيست. همه جنبه ي خوبي رو ندارن. اطرافيان من (نه همشون) سودجوتر و نامردتر و فرصت طلب تر و نمك نشناس تر و بي معرفت تر از اونين كه فكرشو ميكردم! من ساده ام دورو بريام هم پررو! اينجوري ميشه كه بدجوري حرص آدم در مياد. بيخيالشون. ارزش غيبت كردنم ندارن... فقط اينو ميگم كه حرصم خالي شه خيلي چيزن -----

پشيمونم كه چرا گفتم آرزويي ندارم. يه آرزوي بزرگ دست نيافتني دارم. اونم اينه كه دوباره بچه شم. چرا بزرگ شدم؟ دلم تنگ شده واسه اون روزاي خوب و شيطونياش... دنياي بچه ها پر از آرامشه. خنده هاشون واقعا از ته دله. حرفاشون نيش نداره. سودجو و فرصت طلب نيستن همشون مهربونن و بي ريا. آروزها و روياهاشونم قشنگه...

واااي چقدر مراد تو باغ مظفر بانمكه حرف زدنش دندونااااش ملوس .... خيلي باحاله

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 19:19 توسط نگار |

كللللللي نوشتم اومدم بفرستم قاط زد همش پريد ...
اصلا من نميدونم چي بنويسم. همه وبلاگ نويسا يا اهل علم و فكرن و تريپ علمي مينويسن كه من از اين هنرها ندارم. با عاشقن و در وصف معشوقشون مينويسن كه من عاشقم نيستم. يا اينم كه خاطره مينويسن ولي با دست به قلم خوب بعضي ها هم عين خودم مينويسن مشكل اينجاست اگه آدم چند روز پشت سر هم آپ كنه ديگه حرفي نميمونه واسه گفتن ... ولي عيب نداره مينويسم واسه ۲۰ سال ديگه كه بشينم چرت و پرتامو بخونم
خيلي خسته ام. بدجوري كمرم درد ميكنه واسه فردا هم كلي كار داريم ساعتم ۱۲ شبه منم هيچ كاري نكردم فردا يه امتحان اطلاعان عمومي هم داريم ... امروز كالج خيلي جو دلگيري داشت. سوت و كور بود ... نميدونم چه خبر بود تو دانشگاه ولي تو زمين فوتبال روبروي دپارتمانمون صندلي چيده بودن و ...
امروز يه چيزي شنيدم كللللليييي تعجب كردم!
حيف كه نوشته هام پريدن. كلي از خاطرات تقلب تو دوره هاي مختلف تحصيليم گفته بودم بعضي تقلبا خيلي نمرشون مهم نيست ولي واسه آدم خاطره ميشن ...
حدس ميزنم يكي از خواننده هاي وبلاگم تو سوسايتيمونه!!! آخه از خونشون صداي آهنگ وبلاگم مياد. ميدونم دليل نميشه ولي حدسه ديگه ...
برم به كارام برسم. فكر كنم بايد تا صبح بيدار بمونم
:(( الانم كه شكلكاش نمياد ...بيخيال :دي :دي

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:31 توسط نگار |

ديشب كللللي اعصابم خط خطي بود  اومدم آپ كنم ولي خدا رو شكر اينترنت قاطي كرده بود وگرنه اينجا پر از اراجيف ميشد، الانم شايد بشه من يواش يواش خل ميشم! جالب اينجا بود كه خودمم نميدونستم سر چي اعصابم خورده يعني ميدونستم چرا حالم گرفتست ولي حرصم ميگرفت كه مشغله هاي فكريم اينقدر مسخره ان! شايد هر كي جاي من بود اصلا به اين موضوع فكر نميكرد ... ولي خوب حق دارم ديگه دست خودم كه نيست يهو دپ (دپرس) ميشم آقاااا من اصلا راحت نيستم با وبلاگم. هيچي نميشه توش نوشت اين چه وضعشه. من اينجا غر نزنم كجا غر بزنم؟ ... وقتي ميگم حس كالج نيست همش به خاطر درس و كار زياد امتحان و ... كه نيست. به خاطر اينه كه كالج رفتن = با دو تا چيز شايدم ۳ تا چيزي كه خوره ي اعصابمه!! هر ۲ تاشم چيزاي مسخره اين. من كه ميدونم اين موضوع ارزش فكر كردنم نداره پس چرا حرص ميخورم؟! فكر كنم شما هم فهميديد كه من خل شدم ...

يه چيز ديگه ام كه هست اينه كه عمرم خيلي سريع ميگذره نميخوام بزرگ شم. همين ۱۷-۱۶ سالگي خوبه ... يه جورايي آدم هم بچست هم بزرگه  .... نميدونم چي ميخوام! نه با هند حال ميكنم نه با ايران و نه با هيچ جاي ديگه نه با زندگي نه با مردن! ... من اصلا نميدونم واسه چي دارم زندگي ميكنم! فايدش چيه مثلا! نه هدف خاصي دارم كه بخوام واسه رسيدن بش تلاش كنم نه آرزويي كه بخوام بش برسم. مثلا هدف چي ميتونه باشه!!! اينكه من مهندسيمو بگيرم؟؟ خوب بعدش؟ كار كنم؟! بعدش؟!!!!!! يا من چه آرزويي ميتونم داشته باشم؟ اصلا خوشبختي چيه؟ من خوشبختم؟ (من قاطم يه لحظه خوشحالمو وشديد احساس خوشبختي ميكنم بعد يهويي بي دليل حالم گرفته ميشه!) ناشكري نميكنم خداي خيلي باحالي دارم خيلي چيزا هم دارم قدرشونو هم خوب ميدونم. ولييي اينايي كه گفتمم حرفين واسه خودشون! يه سري سواله بي جواب. اين ۱۶ سال عمرم خارج از حد تصورم سريع گذشت بقيشم ميگذره! پس آمدنم به اين دنيا بهر چه بود؟! تا حالا خيلي واسه ملت مفيد بودم كه از اين به بعدش باشم. بازم ميگم نميخوام ناشكري كنم ... ميدونم كه اين نيز ميگذرد ...

* اين وصف حال ديشبم بود. واسه خودم نوشتم كه خاطره شه. شايدم اين پستمو حذفيدم ولي دليلي نداره هيچ آدمي هميشه خوشحال نيست...

* واسه فردا كلي كار دارم ......

** پينوشت: امروز حس آپ كردن نيست فردا مينويسم ... يه حدسي زدم!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 18:30 توسط نگار |

سال نو مبارك

بابانوئل

اينم آدم برفي

اينم خود برف و برف بازي منم ميخواااام

*چند شبه باغ مظفر نديدم ... نرگسم كه تموم شد.... از به دنيا بگوييد بايستد خوشم مياد ... ولي خودمونيما همه ي سريالا سر كارين...

*فردا بايد برم كالج. اين چه تعطيلات ژانويه اي بود؟! فقط يه روز تعطيلمون كردن ...

*امروز يه اتاق تكوني كردم، بي سابقه بود كلي اتاقم مرتب شده ...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 21:58 توسط نگار |

 من الان خوشحالم ...

خيلي خوابم مياد ميرم بخوابم، بعدا آپ ميكنم ...

*خوابم نبرد.... آخه يكي نيست بگه وقتي حرفي نداري واسه گفتن مجبوري بياي چرت و پرت پر كني تو وبلاگت؟! ...

عيد قربان مبارك

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 15:40 توسط نگار |

يعني ميشه........ ؟!؟!
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 15:10 توسط نگار

امروز به موقع رسيدم كالج. ولي استاده بهمون گفت كه ميره ساعت ۱۰ مياد كلي پشيمون شدم با خودم گفتم كاش خوابيده بودم تو خونه... تا ساعت ۱۱ الاف بوديم. رفتيم تو ماشين سوده، صبا كه همون اول خوابش برد تا وقتي كه كلاس شروع شد... با بچه ها حرف زديم و آهنگ گوشيديم تا ۱۱ كه استاد بي سي ام اومد. تا ساعت ۱ واسمون فك زد با اينكه از صبح بيكار بوديم ولي هيچكس حوصله ي كلاسو نداشت. بعد از كلاس با سوده و صبا و امين و ميلاد رفتيم نونوز ... من و صبا و سوده داشتيم با ماشين سوده ميرفتيم كه ديديم امين ميگه نميتونه ماشينشو از پارك در بياره. كنار ماشينش يه swift پارك بود، پشتشم ديوار بود. يه طرفشم درخت. يه santro هم دقيقا جلوي ماشينش پارك كرده بود و رفته بود خيلي صحنه ي باحالي بود از ۴ طرف محاصره شده بود. تو كف عقل هنديام ميبينن ماشين پاركه ميان يه جوري پارك ميكنن كه نتوني ماشينو تكون بدي. جالب اينجا بود كه كلي جاي پارك خالي اون دور و ور بود سوده و امين شرط بستن. قرار شد اگه سوده ماشينو بيرون آورد ۱۰۰۰ روپيه بگيره. كلي عقب جلو كرد يه كمي هم swift رو هل دادیم تا رد شد. ولي شرطو بيخيال شدن. نونوزم بد نبود ... بعدشم سوده بستني مهمونمون كرد. بعدم اومديم خونه ...

بعد ۱۰ سال اين آهنگ رو دوباره شنيدم: اي دختر صحرا نيلوفر آي نيلوفر ... وقتي ۶-۵ سالم بود شنيده بودمش. عجيبه اگه آدم يه آهنگيو يه بارم شنيده باشه بعد ۱۰ سالم اگه دوباره گوشش بده واسش آشناست ...

از وقتي رسيدم خونه پاي كامپيوترم معتاد شدم

فردا دوباره با جيگولي كلاس داريم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 21:3 توسط نگار |

واقعا شدم عشق خواب ساعت ۶:۳۰ ساعتم زنگيد خفش كردم گرفتم خوابيدم تا ۷:۳۰  ۷:۳۰ بيدار شدم عين فرفره آماده شدم. من ديرم شده بود ريكشاييه هم آروم ميرفت. هي بش ميگفتم تند برو بدتر لج ميكرد. با آرامش اينور اونورو نگاه ميكرد، از زندگيش لذت ميبرد و خوشحال ميرفت. منم عصباني بودم. دلم ميخواست همونجوري كه نشستم با جفت پاهام بزنم پس كلش و از ريكشا پرتش كنم بيرون بعد خودم بشينم پشت فرمون! به مرحمت راننده ريكشاييه ساعت ۹ رسيدم كالج. همش يه ساعت دير كردم استاده هيچي بهم نگفت منم رفتم نشستم. بعدشم با صبا به تبادل آهنگ پرداختيم چند تا آهنگ رپ داد يكيشون خيلي باحاله يه آهنگم داد اسمش massari - real love از صبح تا حالا ۱۰۰ بار گوشش دادم آخر آهنگه (معتادش شدم) ... زنگ دومم گرافيك داشتيم جيگولي و اتفاقات هميشگي خيلييي به منو صبا گير بيخود ميده. ما هم كلي مسخرش ميكنيم. خيلي تريپش باحاله ...

گرافيكمون سخت شده يه شكلاي فضاييه خفني بايد بكشيم. مخ ميبره...

بچه ها يه رستوران ايراني كشفيدن تو ان آي بي ام ميگن غذاهاش خيلي خوشمزس. قراره فردا هممون بعد از كالج بريم. قبلشم ميخوايم بريم دفتر مخمل (اسم استادمونه) ...

اينم ليريكه real love :

Girl, im going out of my mind(mind)
and even though i dont really know you(you)
and plus im feeling im running out of time
im waiting for the moment i can show you(show you)
and baby girl i want u to know, im watching you go ,im watching you pass me by

its real love that that you dont know about...

Baby i was there all alone.. when you'd be doing things i would watch you
i'd picture you and me all alone .. im wishing you was someone i can talk to
i gotta get you out of my head but baby girl i gotta see you once again(again)

its real love that you dont know about..
Chorus
its real love that that you dont know about...

Every now and now i go to sleep, i couldn't stop dreaming about you
your love is got me feeling kinda weak.. i really cant see me without you
and now u're running around in my head im never gonna let you slip away again(again)

its real love that that you dont know about...

Every now and then when i watch you... i wish that i could tell you that i want you
if i can have the chance to talk with to you.. if i get up the chance to walk with you
then i would stop holding it in ..and never have to go through this again (again)

its real love that you dont know about..
Chorus
its real love that that you dont know about...

Today when i saw you alone... i knew had to come up and approach you
coz girl i really gotta let you know ...all about the things you made me go through
and now she looking at me in the eye and now you get me open and now you dreaming
again(again)

its real love that that you dont know about...

Every now and then when i watch you... i wish that i could tell you that i want you
if i can have the chance to talk to with you.. if i get up the chance to walk with you
then i would stop holding it in and never have to go through this again (again)

its real love that you dont know about..
Chorus
its real love that you dont know about..


You're the one that i wanna know thatti can take it from me nononoo
even thought i dont really know you.. i gotta lotta love i wanna show you
and youd be right there infront of me.. i see you passing infront of me nonono
girl i need ur love ...baby i need ur love

دنبال آهنگش گشتم كه لينكشو واستون بذارم ولي پيداش نكردم ...

من برم سر درسم. فعلا

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 19:14 توسط نگار |

خواب روياي فراموشيست،

خواب را در يابيم كه در آن خلوت خاموشيست،

من شكوفاييه گل هاي اميدم را در خواب ميبينم، و در بيداري، پرپر شدنو و ريختن آنها را .....

خواب يعني عشق من  هيچي تو دنيا خواب نميشه. آدم بگيره بخوابه تا ۱:۳۰ ظهر قشنگ ترين و آرامش بخش ترين لحظه هاي زندگي تو خوابه. سخت ترين لحظه هاي زندگيم وقتيه كه بايد از خواب بيدار شي. مختصر و مفيد: خواب يعني زندگيييييييييي (يه كم غلو كردماا)

نميدونم چرا اينقدر روزاي تعطيلسريع ميگذرن... ديروز بي اس نوشتم. ولي شكلاش موند واسه امروز. هيچيم درس نخوندم. كليم كار دارم ... ديشب رفتيم طرفاي ام جي رود و koregan پارك ... يه كم حالم گرفته شد. ياد واديا و بيرون رفتناش افتادم. هيچ جا به اندازه ي واديا خوش نگذشت. دلم واسه بكس واديا تنگيده... چقدددر كلاس پيچونديم و رفتيم خوش گذروني يادش بخير ...

اميدوارم امروز وقت كنم درس بخونم. بدترين حس تو دنيا عذاب وجدانه

در حييييين ناباوري اتاقم الان مرتب مرتبه!!....

كريسمس هم مبارك ...

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:33 توسط نگار |

اومدم آپ كنم ولي پشيمون شدم  تا فردا بدددددجوري قاطي كردم دارم سعي ميكنم چيزي ننويسم تا كسي به عمق فاجعه پي نبره ..........................
+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 18:55 توسط نگار |

خوابم مياد  امروز صبح ساعت ۶:۳۳ ! ساعتم زنگ زد اينقدر خوابم ميومد كه حد نداشت محكم زدم تو سرش گرفتم خوابيدم.alarm گوشيمو گذاشته بودم رو ۶:۳۷ (حال ميكنيد چه دقيقم نذاشته بودم رو ۶:۳۵ ) ۵ دقيقه بعدش گوشيم زنگ زد اينم خفه كردم باز خوابيدم تا ۷. به زور بلند شدم با چشاي بسته آماده شدم (حوصله ي آماده شدنم نداشتم). همينجوري خوابالو بودم تا كالج. چون خوابم ميومد. پالتومو پوشيدم كه تو ريكشا سردم نشه خدايي نكرده بد خواب شم. رسيدم سر كلاس ديدم معلمه نيومده. كيفمو گذاشتم رو ميز (پشت كيفم ابريه خيلي نرمه عين بالشه) سرمو گذاشتم رو ميز يه آهنگ آرومم گذاشتم هدست تو گوشم چرت زدم ... كم كم بچه ها اومدن و حرف زدن و ... كه ديگه بدخواب شدم تا ساعت ۱۰ صبر كرديم معلمه نيومد. قرار شد با همه ي بچه ها كلاسو بپيچونن و بريم سينما. گفتن ميخوايم بريم Kabul Express ببينيم ولي رفتيم يه فيلم ديگه كه اسمشو نميدونم! هندي بود و كمدي. بازيگراش آكشاي كومار و گويندا و لارا دات بودن. خيلي نفهميدم، ولي اونقدري كه فهميدم باحال بود خيلي با خود سينماش حال نكردم (city pride) تقريبا نزديك كالج بود. بد نبود ولي آينوكس و e-square بهترن فيلم هندي خيلي طولانيه آدم خسته ميشه من كه آخرش داشت خوابم ميبرد... بعد از فيلمم اومديم خونه ...

اينهمه گفتم خوابم مياد ولي هر كاري ميكنم خوابم نميبره. از بيكاري اومدم آپ كنم. البته بيكار نيستم ولي حس هيچ كاري نيست.. شايد فردا نرم كالجحوصلشو ندارم. معلوم نيست معلم مياد يا نه. من بايد از خواب شيرينم بزنم و بيخودي برم كالج و برگردم. اگرم كلاس تشكيل شه نميخوام برم آخه خسته ميشم خيليي كالجم دوره بعدشم فردا شنبست پس فردا هم كه يكشنبست دوشنبه هم كه كريسمسه اگه نرم ميشه ۳ روز تعطيلي... حال ميده كالج ما هم كه تعطيلات كريسمس سرش نميشه. همه ي دانشگاها حداقل يكي دو هفته تعطيلن ولي كالج ما فقط يه روز تعطيله ...

*ديشب ويدا زنگ زده بود خيلي وقت بود با هم حرف نزده بوديم...

پينوشت: اين همه گفتم امروز نميرم كالج ولي آخرشم رفتم. آخه ديشب يهو عذاب وجدان گرفتم ... 

+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 21:18 توسط نگار |