تبليغاتX
نگار
صبح خيلي خوابم ميومد. فكر بيدار شدن هم آزارم ميداد ۵-۶ بار ساعتم زنگ زد. گوشيم هم هر يه دقيقه يه بار زنگ ميزد. دو بارم بابام بيدارم كرد ولي بازم خوابيدم ساعت ۸ بيدار شدم. ۹:۳۰- ۹ رسيدم كالج. زنگ اول رو پيچوندم. از شانس خوبم هم استاده كه كلاسمون باهاش تموم شده بود منو دم در كالج ديد كه دارم ميام خيلي بد شد ... زنگ دوم قرار بود بي سي ام امتحان داشته باشيم ولي چون گوريل نيومده بود قرار شد چهارشنبه ازمون امتحان بگيرن. نه كه منم خيلي ديروز درس خونده بودم واسه همين خيلي ناراحت شدم آخه يكشنبه كه واسه درس خوندن نيست (نه كه روزاي ديگه خيلي درس ميخونم!!!) . صبح با شيوا رفتيم ادلبز و خونه وحشت و ددر شبم با مامان اينا رفتيم بيرون. عصري هم همش پاي كامپيوتر بودم. تازه گوريلم تو koregan park ديدم .... فقط شب به مدت ۲ الي ۳ دقيقه sheet هامو ورق زدم ... امروزم زنگ دوم حاجي اومد نت ديكته كرد برامون. منم چون دير رسيدم ننوشتم. به جاش آهنگ گوش دادم. از ابي گرفته تا ۵۰ سنت و  سياوش و منصور (آلبوم ۷۸) ... ۳ بار هم بهمون بريك دادن آخرش هم حاجي (اسم مستعار استادمون) بهمون گفت برين كتابخونه  دنبال يه چيزي ما هم رفتيم تو اتاق كامپيوتر پاي كامي اوركات گردي و الافي...

*الان اعصابم يه كوچولو خط خطيه. ديدين آدم يه حرفي به يكي ميزنه بعد طرف از دست آدم ناراحت ميشه. بعد هي مياي درستش كني بدتر ميزني خرابش ميكني آي سوتي دادم امروز ... خدا كنه طرف از دستم ناراحت نشده باشه. آخه من كه منظوري نداشتم ...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:24 توسط نگار |

امروزم مثل ديروز زنداني بوديم تو كلاس نميذاشتن بيايم بيرون. يكي اومده بود كالجو ببينه اين استاداي ما هم جو زده شده بودن، ميخواستن همه جا مرتب باشه و ...  واسه همين نه ميذاشتن سر كلاس كار عمليامون آهنگ بذاريم، گوشيامونم اومدن جمع كردن بردن، بعد گفتن از كلاسم بيرون نياين تا ساعت ۱۲:۳۰ هر چند تا ۲ نگهمون داشتن. البته من كه حرف گوش نكردم. ۳-۲ بار پيچوندمشون اومدم بيرون گشنمون بود نميذاشتن بيايم بيرون ميگفتن پول بدين يكي بره واسه همتون خوراكي بخره بياره سر كلاس. منم كه نميتونم يه جا سر جام بشينم هي يواشكي ميرفتم بيرون و ميومدم. اول سوده و روهان رفتن سمبوسه بخرن منم حوصلم سر رفته بود رفتم دنبال سوده بعدشم رفتيم بالا عين ... خورديم خوب گشنمون بود كلي چرت و پرت گفتيم و خنيديديم نميدونم چرا من اينقدر بيخودي ميخنديدم امروز ... اومديم تو كلاس ديديم همه دارن صندلي هاشونو ميبرن تو اون كلاسه يكي هم داره حرف ميزنه واسشون (هموني كه اومده بود از كالجمون ديدن كنه) ... من و سوده و صبا نرفتيم امين اول رفت تو كلاسه بعد كه ديد يه كم شلوغ شده، يواشكي دودر كرد اومد بيرون. اومديم تو كلاس كلي عكس گرفتيم (خوشحاليمااا) تو پزيشن هاي مختلف... با سيبيل، بدون سيبيل اومديم بريم خونه. دمه در پرينسيپال و وايس پرينسيپال و يكي دو تا از استادا وايستاده بودن (ما بايد تو كلاسه كه همه بودن ميبوديم!!!) هممون در كمال پررويي از جلوشون رد شديم و اومديم خونه ...

نميدونم چرا اينقدر ميخوابم. از كالج كه ميرسم خونه ميخوابم تا ساعت ۸ ...

فردا ميخوايم با شيوا بريم adlabs ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 1:30 توسط نگار |

امروز تا ساعت ۴ كالج بوديم. مگه ميذاشتن بيايم خونه؟!؟ معلمه نگهمون داشته بود ميگفت تا نقشه هاتونو نكشيديد و من خوشم نيومده و نداديد امضا كنم نميذارم بريد بالاخره ساعت ۴ خلاص شديم. از وقتي اومدم خونه تا حالا خوابم...

*اینم آهنگه  دوستيه ساده 

*از نفس افتاده هم كه تموم شد خيليييي دوسش داشتم

*شادمهرم كه آلبوم جديد داده

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 22:20 توسط نگار |

اين روزا خيلي بهمون كار ميدن واسه خونه، خيلي خسته ام پريشب ساعت ۱۰ خوابيدم!! وقتي اعصابم خط خطي باشه دوست دارم بخوابم چون آدم وقتي ميخوابه همه چي يادش ميره ... sheet يكي از بچه ها رو گرفته بودم كه بيارم خونه كامل كنم. تو راه چون خط كش تيمو گذاشته بودم كنارش، sheet ش پاره شده بود. انقدرم سخت بود كه اصلا حسش نبود دوباره بكشمش، كلي هم كار بايد انجام ميداديم واسه فرداش، از يه طرفم گوشيمو هر كاريش ميكردم درست نميشد منم ديدم اعصابم داغونه زود خوابيدم ...

الانم فقط خوابم مياد كاش ميتونستم فردا رو بپيچونم و نرم كالج. كي حال داره شكل هاي تاريخو بكشه و بي دي كامل كنه ...

*چقدر اين آهنگه دوستيه ساده باااحاله آهنگ وايستا دنياي رضا صادقي هم همينطور ...

اينو از وبلاگ يكي بلند كردم، به نظرم خيلي قشنگه: فكر كنم شعر سهراب سپهري باشه (نميدونمااا حدس ميزنم) 

زندگي رسم خوشايندي است .
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،
پرشي دارد اندازه ي عشق
.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه ي دستي است كه مي چيند .
زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .
زندگي تجربه ي شب پره در تاريكي است .
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست .
خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي « ماه » ،
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
.
زندگي شستن يك بشقاب است .
 

زندگي يافتن سكه ي دهشاهي در جوي خيابان است .
زندگي « مجذور » آينه است .
زندگي گل به « توان » ابديت ،
زندگي « ضرب » زمين د رضربان دل ما،
زندگي « هندسه ي» ساده و يكسان نفس هاست .

زندگي رو با همه چيش (سختي ها و مشكلات و دلتنگي ها و خستگي ها و پشيموني ها و شادي ها و دلخوشي هاش و خاطراتش و آدماي خوب و بدش و آرزوها و اميدهاش و ...) دوست دارم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 17:2 توسط نگار |

پريروز نسبتا يكشنبه ي خوبي بود. خيلي سعي كردم بي سي ام بخونم ولي نشد.... صبحش رفتم آرايشگاه موهامو كوتاه كردم. بعدشم تا شب وقت تلف كردم. شبم رفتيم راج وادا ... نميدونم چرا اينقدر هوس كرده بودم كرم بريزم خيلي دلم ميخواست مرض بريزم ولي بچه ها جلومو گرفتن گفتن آبرومون ميره انگار من خودم آبرو ندارم مجبور شدم بريم سراغ مرض ريختن هاي سطحي و معمولي. يه دختره (۲۴-۲۵ ساله) جلومون نشسته بود بچه ها گفتن بايد موهاشو بكشي (خيلي تريپ جدي و خشني داشت) . منم زدم پشتش گفتم ببخشيد يه چيزي بگم عصباني نميشيد من با دوستام شرط بستم كه .... يارو بر خلاف ظاهرش آدم باحالي بود ... ولي نميدونم من انگيزم از اين خل بازيه مسخره چي بود ... بعد رفتيم تو كار كرم ريختن با bluetooth  ... شب يه كم (خيلي كم) درس خوندم. ولي خوشبختانه فرداش امتحانو كنسل كرديم ...

ديروز بعد از كالج صبا اومد خونمون. عصري رفتيم بيرون... اول رفتيم كوه بعدشم رفتيم يه كوچولو مزاحم تلفني شديم خيلي كيف داد شب (ساعت ۲ ) يه كم درس خونديم. تا ساعت ۳ - ۳:۳۰ بيدار بوديم، داشتيم حرف ميزديم... صبحم زنگ اولو پيچونديم خوابيديم تا ۹  ... بعدشم رفتيم كالج ...

* گوشيم به طرز فوق فجيهي قاط زده. يعني ميشه قشنننننگ ازش قطع اميد كرد اگه مشتري باشين مجاني بهتون ميدمش. بدددجوري ويروسي شده (اول فكر ميكردم از bluetooth بازياي اون شبه، ولي يادم افتاد از روز قبلش يه كمي قاطي كرده بود) ... از هنر نمايي هاي گوشيم ميتونيم به اين چند مورد اشاره كنيم كه: bluetooth ش كار نميكنه، صدا ضبط نميكنه، دوربينش زوم نمكينه، وقتي اس ام اس ميزنم رپرت نميده كه دليور شده يا نه ... بايد ببرمش نمايندگي سوني اريكسون ...

*امروز سوده از ايران مياد

*چرا ديشب از نفس افتاده رو نداد؟ مگه پريشب قسمت آخرش بود؟

* يه آهنگي هست اسمش دوستيه سادست ، اسم خوانندشم آرش يوسفيان ... خيييييلي باحاله نميدونم از كجا دانلودش كنم. اگه ميدونيد بهم بگيد ...

* ولنتاينتون هم مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 18:5 توسط نگار |

فردا آپ ميكنم فعلا ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 15:45 توسط نگار

*ديروز خيلي روز خسته كننده اي بود ساعت ۴-۵ رسيدم خونه. خيلي خيلي هم خسته بودم.  بايد يه كار گروهي واسه بي دي انجام ميداديم... كلي با بچه ها فكر كرديم كه كي چيكار كنه آخرش هممون قيافه هامون ديدني بود. بين خواب و بيداري بوديم خسته، عصباني، مغزها هنگيده و .... كلي زحمت كشيديم، از خواب شيرينم زدم آخرشم نديد... امروز همه ي كاراي بي دي مونو سابميت كرديم، جز اين آخريه ...

*چشمم درد ميكنه نميدونم چرا يهوييي چشم چپم درد گرفت (شايد از كم خوابيه!!! ) شايد چند روز ديگه متوجه شين كه نگار كور شده و ديگه نميتونه آپ كنه خدا نكنه (چه خودشم تحويل ميگيره) ...

*پس فردا امتحان بي سي ام داريم نميخوام. اصلا اين هفته اي كه مياد خيلي بده. دوشنبه امتحان بي سي ام داريم... سه شنبه همه sheet هاي گرافيكمونو بايد كامل كنيم و بياريم. چهارشنبه بايد دفتر تاريخامونو سابميت كنيم، جمعه هم دوباره كاراي بي دي مونو بايد كامل كنيم ... اينقدر كه اينا بهمون كار ميدن، ما وقت نميكنيم درس بخونيم .... نه كه اگه وقت داشته باشم من يكي خيلي درس ميخونم از اون لحاظ ميگم ...

*مخور غم گذشته گذشته ها گذشته هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته ... مگه نه؟؟؟ ...

**فكر كنم الان فقط خواجه حافظ شيرازه كه آدرس وبلاگ منو نداره كه اونم اگه خدا بخواد تا يكي دو روز آينده حتما پيداش ميكنه ...

*جديدا رفتم تو كار آهنگ هاي قديمي مال سال ۷۸-۷۹ .... يادش بخير

*دو تا فيلم خيلي خيلي قديميه ايراني از يكي از بچه ها گرفتم فيلم ايراني كلا باحاله. هم جديدش هم قديميش. هر چيه از فيلم هندي بهتره ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 21:2 توسط نگار |

ديروز مثل هر روز نيم ساعت دير رسيدم سر كلاس. در اوج ناباوري استاد هيچي نگفت (از اين استاده بعيد بود هيچي نگه) اومدم نشستم سر جام. يه خورده درس داد. بعد آخر كلاس خيلي جدي گفت دوست دارين كلاستون ساعت چند شروع شه؟ ۸ يا ۸:۳۰ ؟؟؟ از اونجايي كه بچه هاي هندي نوخاله ان يكيشون گفت راس ساعت ۸  (حالا بماند كه خودشون ۸:۴۵ زودتر نميان سر كلاس) بعد معلمه منو نگاه كرد گفت فكر نكنم تو بتوني از ۸:۳۰ زودتر بياي (با لحن يه كم عصباني). منم گفتم نه نميتونم گفتم خونم دوره ساعت ۸:۲۰ تا ۸:۳۰  ميرسم گفت پس نياي بهتره حيفه از خوابت بزني. نميدونم چرا منه احمق اونموقع خندم گرفت... هيچي نگفت و رفت. ولي خودمونيما خيلي جدي پرسيد دوست داريد كي كلاستون شروع شه منم فكر كردم آدمه راستشو بهش گفتم

امروزم يه هنرنمايي كردم با بچه ها رفتيم يه جايي نزديك كالج (كيك و ساندويچ و اينا ميفروشه. مغازش خيلي كوچولوه ولي طبقه ي بالاش جاي نشستن داره، خيليم پله هاش بدجوره) ... داشتيم ميرفتيم بالا جلوي اولين پله يه چيزي شبيه كارتون بود فكر كردم اينو گذاشتن كه پامونو بذاريم روش بعد بريم رو پله ها (آخه اولين پلش يه كم بلنده) منم پامو گذاشتم روش، جنسش يونوليت بود قشننننگ شكست از آقاهه معذرت خواهي كردم بنده خدا هم هيچي نگفت. بچه ها ميگفتن توش شير بوده نميدونم چقدر فكر كردم كه پامو گذاشتم روش

حرف هاي پرت و پلا:

*برنامه ي امتحانامونو دادن همش پشت سر همه واسه هيچ درسي تعطيلي نداريم. ميترسم

*ميلاد هم كاراي انتقاليش درست شده فردا ميره ايران ... سوده هم سه شنبه مياد احتمالا امسالو ميخونه واسه سال ديگه انتقالي ميگيره ...

*ديروز هم كه هم از تيم اميد و هم از تيم ملي بلاروس باختيم ...

*فردا صبا مياد خونمون

* آهنگ آخر از نفس افتاده رو خيلي خيلي دوست دارم

*امروز داشتم يه عكس خيلي هنري از گوريل و جيگولي مينداختم. ولي نشد ...

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:36 توسط نگار |

ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خدايي          نروم جز به همان ره كه توام راهنمايي
همه درگاه تو جويم همه از فضل تو پويم          همه توحيد تو گويم كه به توحيد سزايي
تو حكيمي تو عظيمي تو كريمي تو رحيمي          تو نمايندة فضلي تو سزاوار ثنايي
بري از رنج و گدازي بري از درد و نيازي          بري از بيم و اميدي بري از چون و چرايي
نتوان وصف تو گفتن كه تو در فهم نگنجي          نتوان شبه تو جستن كه تو در وهم نيايي
همه عزّي و جلالي همه علمي و يقيني          همه نوري و سروري همه جودي و سخايي

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 18:54 توسط نگار |

اول از همه تا يادم نرفته بگم كه شما هم بدونيد كه من الان ضايع شدم ولي اصلا مهم نيست ...  امروز زنگ اول ستراكچر داشتيم رفتم تو كلاس ديدم استاد داره درس ميده صبا هم ته كلاس با اعتماد به نفس خيلي زياد تو روي معلم داره كاراي بي سي امشو كامل ميكنه منم رفتم بهش پيوستم. بعد ستراكچر رفتيم يه سري گيره و زر ورق و ... بخريم يه تريپم رفتيم سي سي دي. وقتي برگشتيمم كارامونو كامل كرديم و گذاشتيم رو ميز گوريل ...

* ديگه آهنگ وبلاگمو عوض نميكنم. فقط به خاطر ويدا (راستشو بخواين تهديدم هم كردن)

*بازم ميگم خيلي با اين سرياله، از نفس افتاده حال ميكنم ...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:26 توسط نگار |

اين روزا خيلي انرژيم زياد شده همش ميخوام مرض بريزم و شيطوني كنم .... ميخوام آهنگ وبلاگمو عوض كنم خيلي تكراري شده. يه آهنگ آفريقايي ميذارم فقط ميترسم وقتي مياين تو وبم به جاي اينكه وبلاگمو بخونين پاشين برقصين خيلي باحاله. ولي فقط من باهاش حال ميكنم محمد ميگه تو خلي از اين تيپ آهنگا خوشت مياد ...

ديشب كانال يك يه سريال داد اسمش از نفس افتاده بود. خيلي باهاش حال كردم ...

واسه فردا بايد تمام كاراي بي سي اممونو كه از اول سال تا حالا انجام داديم كامل كنيم و ببريم كه نمره بدن بهمون خيلي گير بيخود ميدن هر چقدرم sheet آدم كامل باشه بازم ايراداي مزخرف ميگيرن كه چرا سايز نوشته هات اينجوريه، چرا اين فلش با اون يكي فرق داره و ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:54 توسط نگار |

امروز رفتم كالج تعطيل بود آخه من چي بگم؟!؟ اين چه وضعشه يه ماه آخر سال ميخوان تند تند درس بدن و امتحان بگيرن ... ولي خودمونيما حال كردم كالج تعطيل بود فقط من و صبا و امين رفته بوديم. همه جا رو تزيئن كرده بودن و واسه اين جشن هاشون. رفتيم تو كلاس كلي سي دي و گواش و لامپ و كاغذ رنگي و مهندي كف زمين و رو ميزا بود. صبا گواش هارو پرت كرد رو ميز منم سي دي ها رو شيكوندم و پرت كردم امينم مهندي ها رو با پاش له كرد بقيشم پاشيديم به تخته خيلي كيف داد. فردا هم نميرم كالج احتمالا تعطيله. نامردا به هنديا ميگن تعطيله ولي به ما نميگن ... بعد از دانشگاه رفتم خونه ي صبا ...

اين روزا فقط به يه چيز فكر ميكنم : ايران و تهران و انتقالي  هيچي بدتر از دودلي نيست. آخه مدركه اين خراب شده هم واسه خودش ارزشمنده. نميدونم تو دنيا مدرك دانشگاه هاي ايرانو زياد تحويل ميگيرن يا نه؟! اينجا يه مزيت هايي داره يه دردسرها و مشكلاتي هم داره. نميدونم چي كار كنم؟! فقط ميدونم ديگه از هند خسته شدم. در عين حال هم نميخوام تصميمي بگيرم كه بعدا پشيمون شم. چيكار كنم؟!؟!؟!؟!؟!؟ سوده و ميلاد و راضيه كه به احتمال خيلي زياد انتقالي ميگيرن. فيروزه و عاطفه هم كه رفتن. من و صبا و امين ميمونيم. اونا هم شايد برن. اونوقت فقط من ميمونم و هند!!!

من ايران ميخوام الان گريه ميكنم بعدشم پا ميكوبم خوب دلم تنگوليده. نميخوام بيام يه ماه بمونم و برگردم. ميخوام بيام و نرم... چيكار كنم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟ ولي من ميخوام مدركم مال هند باشه من نميدونم چي ميخوام آقاااا (با لهجه). فهميدم چي ميخوام، ميخوام تو ايران درس بخونم ولي مدركم مال هند باشه نميشه كه ميشه؟!؟! ميگم الان ايران فاز ميده. بگيد چشم واي خوش به حال هر كي كه الان ايرانه، تهرانه، داره تو اون خيابوناي جيگرش راه ميره، آدماي خوشگل ميبينه، برف ميزنه به شيشه ي ماشينش بعد با برف پاك كن برفا رو ميزنه كنار (چه اتفاق مهمي) ...

بدجوري قاطيدم پيش مياد ديگه چه كنيم

*امروز با صبا به يه نتايجي رسيديم  

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 20:17 توسط نگار |

پسرا همشون خصوصيات زير رو دارن:

پررررو  فوق العاده بي جنبه، عقده اي، خارج از حد دختر باز و عوضي نميييتونن به يه نفر قانع باشن!!! (به جهنم)، همه چي بلدن جز دروغ گفتن هدفشونم از دوستي اصلا سر كار گذاشتن يا چيز ديگه اي نيست همش از روي علاقه ي قلبي و احساسات پاك منشا ميگيره همشون مففففت خور و بي خاصيتن لوسن و بچه، پر مدعا و از خود راضين در حالي كه هيچي نيستن، تك تكشون ادعا ميكنن كه با همه ي پسرا فرق دارن!!!، بيش از اندازه وفادارن باور كنيد اين حرفا رو الكي نميزنم واقعيت داره ...

اصلا واسم مهم نيست كه پسرايي كه ميان وبلاگمو ميخونن، ميخوان كامنت دونيمو آباد كنن مهم اينه كه حقيقت تلخه ...

****** اينارو همينجوري گفتم آدماي فضول لطفا نشينين واسه خودتون ببرين و بدوزين!!!

*امروز نرفتم كالج فردا تو هند تعطيل رسميه واسه انتخابات (اي جووووووووونم من ميميرم واسه اين انتخابات هنديا كه به خاطرش كالج تعطيل ميشه) ... نميدونم كالج ما هم تعطيله با نه واي اگه فردا هم نرم خيليييييييي فاز ميده ... امروز دختر خوبي شدم واسم جايزه بگيريد اتاقمو مرتب كردم sheet هاي گرافيك و بي سي اممو كامل كردم خلاصه كه شدم دختر گلي

* بدددددجوري تو كف ايرانم ...  اتوباناي خوشگلش خيابوناش، آدماي خوشگل و خوشتيپش، پسراي مو قشنگش (الان نگين نگار ساز مخالف ميزنه ميگه از پسرا بدم مياد بعد مياد ازشون تعريف ميكنه! همه ميدونن پسراي ايراني فقط تيپ و قيافه دارن (اونم نه همشون)، خصوصياتشون همونايي كه گفتم!!)  يي هووو به اين نتيجه رسيدم كه وقتي بي شعورن قيافشون به چه دردي ميخوره، برن گمشن اصلا همون اتوبانا رو عشقه ... 

* هوس كردم ايران با يه كشوري يه مسابقه فوتبال داشته باشه كه خيليم نتيجش مهم باشه بعد من بشينم حرص بخورم و فوتبال ببينم

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:55 توسط نگار |

خيلي خسته ام، خوابمم مياد، تازه دست چپم هم دررررد ميكنه نميدونم چرا ... آرنجم و مچم و كلا استخون دست چپمديگه زيادي خودمو لوس كردم واسه وبلاگم اونقدرا هم قضيه جدي نيست چيه خوب خواستم يه كم ناز كنم ولي دروغ نگفتما واقعا خيلي دستم درد ميكنه...

امروز رفتيم امام باره ... همه چي تقريبا مثل عاشوراي پارسال بود، فقط آدما عوض شده بودن، خيليا كه پارسال بودن امسال نبودن و برگشته بودن ايران خيليا هم جديد اومده بودن. دسته از امام باره حركت كرد رفت همونجايي كه اسمشو نميدونم يه كم اونجا همه سينه زدن بعد ايرانياي مقيم و هنديا برگشتن امام باره. ايرانيا (دانشجو ها) هم رفتن انجمن نماز خونديم ، نهار خورديم و اومديم خونه ... خيلي عمر آدم سريع ميگذره از عاشوراي پارسال تا عاشوراي امسال واسه ي من اندازه ي ۳ ماه طول كشيد از عاشوراي پارسال خيلي خاطره دارم

نميخواااام فردا برم كالج ولي شايد برم

پينوشت۱ : خيلي دلم واسه ايران تنگ شده واسه همه چيش... ايندفعه با هر دفعه فرق داره. واقعا دلم تنننننگ شده

پينوشت۲ : دستم درد ميكنه

پينوشت۳:مرموووووووووز .........

+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 17:15 توسط نگار |

امروز رفتم كالج و برگشتم كلاس نداشتيم هم خوب بود هم بد بود. خوب بود چون كلاس نداشتيم بد بود چون بي خودي رفتم تا اون سر شهر و از خوابم زدم ... گوريل گفت فردا ايرانيا ميتونن نيان كالج (واسه عاشورا). تعجب ميكنم همه ي هند تعطيل رسميه ولي كالج ما تعطيل نيست. پس فردا هم نميرم دانشگاه چون اين مراسماي كالچرال تا چهارشنبه هست و فكر نكنم كلاس داشته باشيم. ميگيرم ميخوابم تا پنجشنبه مگه خواب زمستونيه ...

نگرانم نميدونم نگران چي؟!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 11:43 توسط نگار |

امروز نرفتم كالج  همين الان يكي از بچه ها زنگيد گفت استاده نيومده ولي برگه حضور غياب رو داده بچه ها امضا كنن. اسم منم نوشتن ... دمشون گرم ...

* چند وقته خيلي رو اين فكر ميكنم كه واقعا در وبلاگمو تخته كنم. من ميخواستم خاطره هاي روزمرمو تو وبلاگم بنويسم ولي نميشه. به قول ياسمن آدم تو دفتر خاطراتشم نميتونه همه چيو بنويسه چه برسه به وبلاگ ... نه آدم ميتونه از همه ي خاطرات گذشتش بنويسه نه از احساسش ، نه دلتنگياش، نه از دوستاش، نه همه ي اتفاقات روز مرشو!!! پس چيو ميشه تو اينجا نوشت؟!؟ همه چيو بايد از ۱۰۰ تا فيلتر رد كنم. من نميخواستم وبم اينجوري كه هست باشه .... ولي مهم نيست. مهم اينه كه در برابر مشكلات!!! قوي باشم. خاطره ها رو هيچ جايي نميشه ساده و غير فيلتر شده نوشت. همه چيو آدم بايد تو ذهنش نگه داره. امن ترين جاست ...

* تلخيه عمر بشر حاصل از بي تجربگيست *** من پشيمانم و خود كرده را تدبير نيست

نميدونم چرا يهو اينو نوشتم! ربطي به موضوع نداشت... ولي با معنيش حال ميكنم ...

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:30 توسط نگار |

مرگ مثل خوابه عميقيه كه در بي خوابي زندگي سراغمون مياد ...


+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 16:17 توسط نگار |

ميخوام ديگه فكر نكنم و بنويسم... نه كه هميشه كلي فكر ميكردم و حرفاي علمي فلسفي سنگين مينوشتم!!!! منظورم اينه كه ميخوام اصلا فكر نكنم و بنويسم هر چي كه اومد تو ذهنمو مينويسم بدون اينكه از فيلترهاي مختلفي رد كنم. ميخوام ولي نميشه مثلا من ميتونم اينجا بنويسم كه ........... نه ديگه نميتونم مرده شور اين وبلاگو ببرن آخه من حرفامو به كي بزنم (كدوم حرفامو؟!!؟) نه كه خيلي تنهااام از اون لحاظ ميگم!!!! همچين ميخنده احمق، انگار اصلا تنها نيست... اصلا به كي ميگن تنها؟ هيچ آدمي تنها نيست چون همه يه مامان و بابا و خواهر يا برادر و كلي دوست و همكلاسي و فاميل دارن ... بعد ميگن تنهاييم!!! بعضي ها هم فكر ميكنن هر كي رابطه ي عشقولي نداره با كسي، تنهاست! به نظر من هر آدمي يه زماني احساس تنهايي ميكنه حتي اگه كلي دوست و آشنا داشته باشه من كه اين چيزا رو نميدونم فقط ميدونم تنها نيستم. مرسي اعتماد به نفس... اصلا چي شد كه اين شر و ورا رو گفتم. آدم فكر نكنه بنويسه همين ميشه ديگه

فردا ميلاد داره ميره ايران واسه كاراي انتقاليش. با پرواز جمعه ميره، سه شنبه مياد حيف نيست آدم بره تا ايران بعد ۳ روز بمونه و بياد....

ميخواستم آپ كنم ... كلي حرف داشتم  ولي بايد برم بيرون. برگشتم بقيشو مينويسم. بقيه ي چيو؟!؟  فردا تعطيله هوراااااااااا شايد فردا نوشتم. شايدم اصلا ننوشتم. بايد ببينيم قسمت چيه زمان همه چيو معلوم ميكنه...

* من از بيرون اومدم ... چي داشتم مينوشتم يادم نمياد... هيچي ديگه همينايي كه گفتم. كالجم كه تق و لقه بچه ها (هنديا) هر روز يه تيپي ميزنن اين هفته يه برنامه هايي هست تو كالج. ديروز  بچه ها تريپ روستايي زده بودن بعضياشون خيلي باحال شده بودن. خاله قورباغه (آديتيا) خودشو شبيه تارزان كرده بود امروزم كه لباس هاي سنتيشونو پوشيدن. دوشنبه هم همه شلوار مشكي با بليز زرد پوشيدن. سه شنبه هم همه تريپ بچه مدرسه اي زده بودن دخترا موهاشونو دو گوشي بسته بودن با كراوات و دامن ... پسرا هم شلوار كوتاه پوشيده بودن و كيف بچه دبستانيا رو آورده بودن ، تريپ موهاشونم مثل بچه مدرسه اي ها بود...

تو راهرو بوديم يهو گوريل صبا رو ديد كيش كيش كرد (هندي ها بخوان يكيو صدا بزنن كيش كيش ميكنن !!!!) صبا خندش گرفت پشت سرشم من. حالا گوريل بدبخت جدي داره حرف ميزنه ما هم ميخننننديم. يه قدم نذاشته بود اينور يه جوري زدم زير خنده كه برگشت نگام كرد...همين اتفاق سر جيگولي هم رخ داد خيلي بده من نميتونم خنده مو كنترل كنم. امروز با سوده و جيگولي تو كتابخونه بوديم جيگولي داشت يه سري كناب نشونمون ميداد سوده هي مسخره بازي در مياورد و سر تكون ميداد و يه جوري وانمود ميكرد كه انگار ما هر روز تو كتابخونه داريم علاوه بر جزوه هامون كلي دنبال كتاب ميگرديم جالب اينجا بود كه جيگولي يه كتابيو ميذاشت سر جاش ميرفت سراغ بعدي سوده كتاب قبليه رو مياورد نشونم ميداد... منم خندم ميگرفت مگه ميتونستم خودمو كنترل كنم جيگولي

فردا republic day هنده واسه همين تعطيليم. احتمالا شنبه هم نميرم كالج (چون تق و لقه) يكشنبه هم كه تعطيله.... ميشه سه روز عشق و صفا و از همه مهمتر سه روز تا لنگ ظهر ميخوابم. چه حالي ميده اگه سه شنبه هم واسه عاشورا تعطيلمون كنن. آخه پارسال واديا و پيارسال ويديا ولي عاشورا تعطيل بوديم. ولي امسال فكر كنم تعطيل نباشيم....

هر روز (تو طول روز) كلي حرف دارم كه ميخوام تو وبلاگم بنويسم ولي موقع نوشتن همش يادم ميره

اومدم يه چيزي بگم ولي ميترسم كتك بخورم تو رو خدا منو نزنيد ولي اتاقم خيلي نا مرتبه تو همه ي پستام بدون استثتا اينو ميگم...

بنيامين آلبوم جديد داده؟!؟! اگه آره منم ميخوام. يكي بهم بگه از كجا دانلود كنم آهنگاشو ... حتما يكي بهم بگه ها چند وقته دوباره رفتم تو كار آهنگاي شادمهر آهنگ صدا، خواننده همه چي يعني شادمهر به خصوص آهنگاي قديميش

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 15:28 توسط نگار |

نميدونم چي بنويسم هر روز ميام اينجا يه سري حرف تكراري ميزنم و ميرم... من حرف تكراري نميزنم  زندگي تكراري شده ولي خيالي نيست ما سعي ميكنيم با همين زندگي تكراري هم حال كنيم ... ديشب تا ساعت ۲:۳۰ بيدار بودم داشتم طبق معمول كاراي كالجو انجام ميدادم. خيليييي زياد بود. خوابم ميومد خسته هم شده بودم. خلاصه كه خيلي عصباني بودم كه يهو يه ندايي به من گفت نگار برو بخواب. هيچي خواب نميشه. گور باباي كالج. منم ديدم حرفش حقه گرفتم خوابيدم. يه sheet و نصفي از بي سي امم مونده بود ولي خوشبختانه نديد و گفت چهارشنبه همه رو چك ميكنه. بايد امروز حداقل نصفشو تموم كنم وگرنه فردا بايد تا صبح بيدار بشينم دوباره. ولي الان اصلا حسش نيست امروز هممون بايد لباس زرد و مشكي ميپوشيديم! (عين بچه هاي مهد كودك). بعد از كلاس، مخمل گفت بايد بريم يه جايي خارج از كالج ولي گفت شما ايرانيا رو فردا ميبرم ... فكر كنم يه جشني چيزي هم تو كالج بود ولي چون خونه (خواب) بيشتر فاز ميداد. اومديم خونه. قبلش با سوده و صبا رفتيم KFC بستني زديم بعدشم با ريكشاييه يه كم دعوا كردم. صبح يه راننده ريكشاي ديگه منو وسط راه پياده كرد سوار يه ريكشايه ديگه كرد. كليم ازم پول زور گرفت منم حال نداشتم باش كل كل كنم ديرمم شده بود بيخيال شدم. عصرم يه راننده ريكشايه ديگه گفت ۲۰ روپيه اضافه ميخوام. منم گفتم برو گمشوووووو (به فارسي) بعد اومد دنبالم منم هي بي محلي كردم جلو چشمش يه ريكشاي ديگه گرفتم نميدونيد چقدر نامردن ...

بعد از مدت ها دارم دوباره آهنگاي محسن چاووشي رو گوش ميدم. ياد ۷-۸ ماه پيش ميوفتم

امشب سيمبايسيس يه مراسميه شايد رفتم. نميدونم چه مراسميه

*خدا جونم كمكم كن هموني كه ميخوام بشه ... شما هم دعا كنيد. قضيه خيلي حياتيه

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:6 توسط نگار |