تبليغاتX
نگار

ديروز بايد ۷:۳۰ صبح به خاطر گوريل ميرفتيم كالج. منم كه مطمئن بودم خودش دير مياد ولي محض احتياط از بس بچه ها گفتن نگار به موقع بيا و ... (آخه همه ميدونن چقدر آن تايمم) زود رفتم. زود كه يعني ۸ رسيدم كالج. گوريل ۹:۳۰ اومد. اي خدا منو از دست اين استادهاي بي شعور نجات بده چرا اينقدر مارو اذيت ميكنن؟ ميخواي ۹:۳۰ بياي بگو ما هم ۹ بيام نه ۷:۳۰ ... شب قبلش تا ۳ بيدار بودم داشتم شيت هاي بي سي امو واسه گوريل كامل ميكردم شيت هاي گرافيكم نصفه موندن اومدم سر كلاس كاملشون كردم و با هزار زحمت روشو جلد زدم. كلاسمونم درشو قفل زدن واسه امتحانا. دوشنبه ام وسط هير و وير كه همه داشتن با بدبختي و عجله كاراشونو كامل ميكردن اومدن از كلاسمون انداختنمون بيرون فرستادنمون طبقه بالا كه بعدشم گوريل اومد از اونجا هم بيرونمون كرد من و راضيه يه كم دير رفتيم كاراي وركشاپ رو بذاريم رو ميزش گوريل بي شعور گفت گم شيد بيرون. من اينجوري شدم دلم ميخواست يكي بزنم تو گوشش اين گذشت تا وقتي كه رفتيم سر كلاس يكي از بچه ها داشت باهام حرف ميزد گفت ساکت داريم كار مهمي انجام ميديم منم بهش گفتم خففففه شو (البته به فارسي) فكر كنم فهميد چون بعدش بهمون گفت خفه شيد (خيلي آدم متشخصبه اين گوريل من كه خيلي دوسش دارم) .از بدبختي ميزامونو آورديم وسط راهرو.

 

 اومدم خونه بارون گرفت (نم بارون بود با باد شديدي كه شبيه طوفان بود) با محمد عين خل و چل ها رفتيم تو بالكن عكس گرفتيم! باد موهامونو ميزدAfraid كلي عكسامون هنري شد!!!

هوا اين روزا خيلي باحال شده. نزديك هاي غروب بارون مياد. البته نه هر روز فقط دو سه روز اينجوري بود. فكر كنم دوباره گرم شه. يعني الانشم گرم هست ...

يكشنبه هم راضيه و پسر خالش اومدن خونمون...

امروزم كه بايد دفتر بي اس و آب و هوامونو سابميت ميكرديم. صبح يه ريكشا سواريه حسابي كردم به جرئت ميگم از تمام خيابون هاي پونا يه دور رد شدم همه جا رو بسته بودن. ۱ ساعت و نيم تو راه بودم. تو ريكشا همه به تريپ بهم زنگ زدن خيلي جالب بودن همه هم همين سوالو ميپرسدن نگار جز دفتر بي اس و كلايمت چيز ديگه اي نبايد بياريم منم ميگفتم نه. تا اينكه رفتم كالج ديدم بايد شيت هاي structure رو هم سابميت كنيم زنگ زدم بابام آورد برام.... فردا هم بايد دفتر تاريخامونو بديم پس فردا هم وايوا بي ديه نميدونم چي ميخوان ازمون بپرسن؟؟
دو هفته ديگه ام كه امتحانا شروع ميشن. من اينجا غر نزنم كجا غر بزنم به كي بگم هيچي نخوندم. به نظرتون ميرسم اين همه جزوه رو بخونم؟؟

 

آهنگ مثل مني از ابي رو عششقه. خيلي باحاله. بيا كنارم احسان غيبي و بيباك هم همينطور فقط از اون تيكه اي كه با تريپ دكلمه ميگه خانوم ميشه من اينجا بشينم متنففففرم... چند تا آهنگ گمنام هم هست كه خيلي باشون حال ميكنم ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 23:33 توسط نگار |

يه آهنگي هست يه بار بيشتر گوشش ندادم خيليم باحاله به خصوص اولش. محمد واسه اينكه در من جنگ رواني ايجاد كنه  هيچ وقت نميذاره كامل گوشش بدم اولشو ميذاره بعد ميگه فكر كن ببينه بقيش چيه. بعد منم يادم نمياد لجم ميگيره اونم حال ميكنه اسم آهنگه رو هم گذاشته آهنگي كه نگار هرگز نشنيد

اينقدر آهنگ آهنگ كردم ياد عطر تو ابي افتادم. عشق منه تنها آهنگيه كه هميشه فاز ميده. موقع خوشحالي ناراحتي.... شروعشم كه محشره. ringtone گوشيمم هست

همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش
همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش
در آوار همه آینه ها تکرار من باش
همین امشب کلید قفل این زندون تن باش
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو
تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر میوه ای
پر سایه ای افتاده تر شو
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان
امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره
صدا صدا صدای من به وصعت یکی شدن
بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن بیا به جنگ تن به تن
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو
تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره اگه پر میوه ای
پر سایه ای افتاده تر شو
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان ای درد و درمان
ای سخت و آسان آغاز و پایان

اينقدر سر كلاس پليش كردم همه ديوونه شدن تا عمر داره هر كي اين آهنگو بشنوه ياد من ميوفته

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 12:38 توسط نگار |

ديروز صبح خيلي دير رفتم كالج اين روزا كلاس نداريم فقط سابميشن داريم. منم هر روز ساعت ۸:۳۰ ميرفتم كالج ميديدم همه هندي ها ساعت ۱۰:۳۰ - ۱۰ ميان با خودم گفتم منم ميشينم كارامو كامل ميكنم و يه كم دير ميرم از اون جايي كه من خيلي خوش شانسم رفتم كالج ديدم گوريل داره درس ميده كي جرات داشت بره تو كلاس۴ تا از بچه هاي هندي هم اومدن هيچكس جرات نميكرد بره تو وايستاديم دم در تا خود گوريل اومد بيرون. يه كم غر زد و رفت. رفتم تو كلاس نت هايي كه جديد داده بود رو نوشتم و رفتم كه شيت هامو سوراخ كنم دير شد نصف بيشتر بچه ها يعني همه جز ۵ نفر شيت هاشونو سابميت كردن خيلي ها هم دفتراشونو هنوز نداده بودن. كه اين گوريل عقده ايه عصبي در كمدشو چسب زد و گفت كه ديگه هيچ دفتري رو قبول نميكنه  كلي هم بيخودي داد و بيداد كرد حالا همش ۵ دقيقه دير كرديماااا.... شماها كه نميدونيد بعضي از اين هندي ها چقدر بي شعورن گفت دوشنبه ساعت ۷:۳۰ صبح كاراتونو ميارين ميذارين رو ميزم. آخه احمق ۷:۳۰ صبح كه در كالج قفله، خودتم كه ۸ مياي. حالا كي ميتونه ۷:۳۰ كالج باشه خودمو بكشم هم ۷:۳۰ نميرسم كلي كارهاي نصفه كاره دارم. اصلا هم وقت نميشه درس بخونم  يكي از دفترام دست يكي از بچه هاست ميترسم گم شه... كالج ما هم كه عين مدرسه است اگه چيزي بشه بايد دوباره همشو بنويسم چون دفترامونم نمره داره چقدر زندگي سخته
 
هر روزم كه بايد برم تيوشن جديدا به جاي ساعت ۲ ساعت ۵ شروع ميشه كه اين مساويه با خراب شدن كل روز آدم.... فهميدم چرا اينقدر اتاقم نا مرتبه هر كي اينقدر شيت داشته باشه و همش با كاتر و چسب و گونيا و تي اسكور اينجور چيزا سر و كار داشته باشه و ذاتا (مثل من) نامرتب باشه و لباساشو وقتي در مياره تا نكنه، وقتي از خواب بيدار ميشه تختشو مرتب نكنه اتاقش ميشه مثل اتاق من ميگم نظرتون راجع به اينكه عنوان وبلاگمو بذارم اتاق نامرتب من چيه؟ الان همتون دارين فحشم ميدين ديدنيه واقعا. البته مامان اينا ديگه عادت كردن يه جوري شده كه وقتي مرتبه تعجب ميكنن و تشويقم ميكنن  روم به همه ي دوستامم باز شده يه زماني وقتي ميومدن اتاقمو مرتب ميكردم ولي الان ديگه بيخيالم يه بارم محمد از اتاقم فيلم گرفت وقتي همه فاميل خونه ي مامانبزرگ اينا بودن واسشون فرستاد  حال ميكنم تو اين وانفسا هر چيو بخوامم راحت پيدا ميكنم. در حالي كه همه تو خونه كلي چيز گم ميكنن به اميد روزي كه نگار اتاقشو مرتب نگه داره....
 
جديدا خيلي با معماري حال ميكنم يعني از اولم حال ميكردم باش رشته كه نيست عشششقه  يهو ترسيدم. كي ميخواد اين درسا رو بخونه و پاس كنه خدا كنه امسال به خوبي و خوشي تموم شه
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:53 توسط نگار |

نميخواستم امروز آپ كنم نميدونم چي شد يهو نظرم عوض شد. پريشب از ساعت ۵ بعد از ظهر تا ۱ شب داشتم نقشه ي بي ديمو ميكشيدم از يك تا ۷ صبحم كه رفتم كالج با مامانم بيدار بودم داشتم ماكت نقشمو ميساختم. صبح اينقدر خسته بودم كه حد نداشت تقريبا داشتم ميمردم. تو راه تا كالج تو ريكشا فقط گيج ميزدم. داشتم آهنگ ميگوشيدم گوشيم دستم بود چند بار خوابم برد نزديك بود خودم با گوشيم پرت شم بيرون. از بس كه درو پيكر داره اين ريكشاها رفتم كالج تا ساعت ۵ منتظر بوديم تا كارامونو ببينن و امضا كنن و نمره بدن روي سقف خونمو با قهوه درست كردم ديواراشم واسه اينكه شبيه نقشم و الويشنش سنگ فرش شه با عدس درست كردم سايز مايزاي در و پنجره و ديواراش و سقفش ديوونم كرد. اومدم خونه بعد از اينكه يه ضدحال اساسي خوردم هم واسه اينكه خيلي خسته بودم و هم واسه فراموش كردن ضدحال خوابيدم تا ساعت ۸:۳۰ بيدار شدم رفتم آب خوردم ديدم همه خوابن! دوباره خوابيدم تا ۱۱:۳۰ بعد شام خوردم خوابيدم تا صبح كه رفتم كالج. صبح فقط صبا تو كلاس بود رفتيم دفتر بي سي امامونو داديم گوريل امضا كرد بعد راضيه اومد رفتيم سي سي دي. بعد برگشتم كالج سوده رو ديدم اونم دفترشو كامل كرد بعد با هم رفتيم كي اف سي نهار بعدشم رفتيم تيوشن بعدم اومدم خونه از وقتيم رسيدم پاي كاميم هم خوابم مياد. هم خسته ام. هم اتاقم نامرتبه!  هم واسه فردا كلييييي كار دارم هم خيلي اعصابم خورده ........
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 20:11 توسط نگار |

امروز صبح ساعت ۴ از خواب بيدار شدم نشستم نقشه ي بي ديمو كشيدم تا ساعت ۷:۱۵ بعدشم رفتم كالج خيلي خسته بودم و خوابم ميومدYahoo Default Smileys-19. تو كالج كه كار خاصي نكرديم فقط يه كم نقشه هامونو خط خطي كردن!! بعد از كلاس وسايل ماكت بي ديمو گرفتم و رفتم تيوشن. نصفشم خواب بودم. اومدم خونه خوابيدم تا ۶. بعد شيوا زنگيد و يه سر رفتم پيشش. كلي حرف زديم و آپتو ديت شديم... فردا دوباره ساعت ۱۲ كلاس دارم. واسه دوشنبه هم كلللللييي كار دارم. بايد ماكت نقشمو بسازم. شيت هاي گرافيكمو رنگ كنم و كامل كنم. شكل هاي تاريخو بكشم و ....  چقدر زندگي سخته. اينم از يكشنبه ي مفرح من!!!! 
 
ديروز عصر رفتيم مراسم cultural evening  دانشجوهاي خارجيه انستيتو دينا !! مثل هميشه ۸۰ درصد جمعيت ايراني بودن اولش يه پسر ايرانيه رفت يه آهنگ رپ خوند در وصف ايران بعدشم يه ايرانيه ديگه با دوتا دختر تايلندي آهنك آرش بهت ميگم دوستت دارم رو خوندن يه ايراني ديگه هم امشب در سر شوري دارمو خوند. يه دختر تاجيك هم تاجيكي رقصيد خيلي باحال بود. بعد چند تا پسر افغاني افغاني رقصيدن. بعد چند تا دختر كره اي با دو تا چوب رو ظرف هاي استيل ميزدن ولي صداش باحال بود. بعد رقص آفريقايي بود بعد كسري و روهام رقصيدن بعدشم علي و آرش و گروهشون زدن و خوندن. آخرشم هم يه گروه راك هندي آهنگ اجرا كرد كه منو پريا و الهه فقط مسخرشون كرديم هندي هاي تو سالن هم جو زده ميشدن ... نرگس رو هم ديروز ديدم. اين بچه عشق منه. گوگولي ترين و با نمك ترين بچه ي دنياست. خوشگل، قرتي (۳ سالشه ولي رژ لبش هميشه همراشه) ، شيطون، با ادب، خوش اخلاق... بايد ببينينش
 
كي حال داره الان بره شيت بكشه و ماكت بسازه؟؟ خوابم مياد. كمككككككك
 
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 0:9 توسط نگار |

امروز كالج تعطيل بودچون good friday بود! واسه فردا اينقدر كار داريم كه حد نداره تمام كاراي ترم ۲ بي دي رو بايد سابميت كنيم. يه نقشه هست كه من هنوز درست و حسابي نكشيدمش بايد كاملش كنم section و elevation ش رو هم بكشم بعد رو شيت بكشم بعد هم مدلشو بسازم!!!!  اصلا نميدونم چه جوري درستش كنم وسايلشم فقط يه جايي نزديك كالج داره كه من ديروز يادم رفت بخرم كلي كاراي نصفه كاره ي ديگه ام دارم. فردا بايد تمام شيت هاي گرافيكمو هم سابميت كنم. چون ديروز يادم رفت ببرم. كلي هم شيت ناقصه رنگ نشده دارم دور همشونم بايد چسب بزنم واسه فردا بدددبختمممم
اين هواي لعنتي هم اونقدر گرمه كه آدم دلش ميخواد سرشو بكوبه به ديوار
يكي بياد كمك منه بدبخت
حرف هاي پرت و پلا :
اتاقم به طرز فوق العاده فجيعي نامرتبه .
ديشب انجمن واسه ميلاد پيامبر مراسم بود...
۲ شبه بابابزرگ  (ترش و شيرين) رو نديدم. آخه به وقت هند ساعت ۱ شب ميده. اين روزا خيلي خسته ميشم تو كالج واسه همين ساعت ۱۲ ديگه خوابم ميبره....
همين الان بابابزرگ خودم از ايران زنگيد دلم براش تنگيده. خيلي باحاله
 
من ديگه برم به درس و بدبختيم برسم. خدا فردا رو به خير كنه
دوست جوناي وبلاگي، دوستتون دارم يه عالمه يهو مهرم گل كرد بريد حالشو ببريد
 
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:46 توسط نگار |

ديروز زنگ دوم با گوريل و مخمل كلاس داشتيم. همه ي بچه ها شيت هاشونو سابميت كرده بودن جز من و يكي ديگه از بچه ها كه قبلا نشونه مخمل داده بوديم. گوريل يه تريپ تهديد! كرد كه امروز كارهاي همه رو دوباره ميخواد ببينه. منم ترسيدم خلاصه هي بهمون شوك دادن و هي هيچ اتفاق بدي نيوفتاد ولي بازم نحسيه ۱۳ ما رو گرفت. خرافات چيز بديه. بعد از كالج رفتم تيوشن. خيلي خسته بودم خوابم ميومد شديد  بعد از كلاس هم مامان اينا اومدن دنبالم. كشتن منو تا برسم خونه هي نگه ميداشتن يه كاري داشتن (يه تريپ ميرفتن خريد، دو قدم جلوتر بنزين ميزدن، ميرفتن بانك پول ور ميداشتن و ...) منه بدبختم بايد تو ماشين مينشستم، الاف تو گرما  اومدم خونه آرزوي قلبيم خواب بود ولي چون سيزده به در بود و ميخواستيم با يكي از دوستامون بريم بيرون بيخيال خواب شدم. رفتيم ته باودان، يه راهي هست دوروبرش درخته و ... (چقدر قشنگ توضيح دادم حرف زدن يادم رفته) دنبال جا ميگشتيم رفتيم يه جاي باحالي رو كشفيديم. طبق معمول من و پريا هم عين ديوووونه ها اولش تا هوا روشن بود فقط عكس گرفتيم عين اين خل و چل ها تا همديگرو ميبينيم شروع ميكنيم به عكس گرفتن. تو همه ي عكس ها هم دو تا كله چسبيده به هم يه كم با مامان اينا نشستيم بعد هوا تاريك شد ما هم رفتيم يه دوري بزنيم. يه چراغي بود پايينش نشستيم و حرف زديم منم كه خااااااكي همه جا ميشينم و دراز ميكشم دراز كشيدم، و آسمون و ستاره ها رو ميديدم! اولش هم كه غروب بود و ماه نارنجيLove Smiles and Emoticons-33 ابي جونم داشت ميخوند. خلاصه خيلي جو باحالي بود. كه يهو من قاط زدم و بلند شدم و آهنگ جينگلي مستون گذاشتم پريا هم فقط ميگفت تو واقعا غير قابل پيش بيني هستي يهو يه واچمن اومد كه چرا اينجايين و ... شروع كرد به هندي حرف زدن. ما هم كه خوراكمون انگليسي حرف زدن با لهجه ي هنديه كلي باهاش انگليسي هندي قاطي حرف زديمYahoo Default Smileys-37 بعدشم هيجان داديم به خودمون و الفرار پيش مامان اينا يارو اومد دنبالمون بابا اينا باهاش حرف زدن كه ما با صاحب اينجا صحبت كرديم و اجازه داده اينجا بشينيم و ... پوريا هم يه تريپ هر چي استعداد در زمينه ي زبان هندي داشت شكوفا كرد و به واچمنه يه چيزايي به هندي گفت. بعدشم دوباره با پريا نشستيم و حرف زديم و راه رفتيم و دراز كشيديم و هندي ها رو مسخره كرديم و ... آخر شب هم رفتيم شيو ساگار... رسيدم خونه ساعت ۱۱:۳۰ بود. منم واسه امروز كلي كار داشتم و معلم ستراكچر ميخواست تمام شيت هامونو ببينه. ۹ تا بود منم ۳ تاشو داشتم به اين ميگن اعتماد به نفس. خيلي فكر كردم! ولي ديدم تو اون لحظه خواب به همه چي غلبه ميكنه. حتي بابابزرگ (ترش و شيرن) هم نديدم و خوابيدم. ساعت ۴ ساعت زنگ زد. كوبوندم تو سرش و گرفتم خوابيدم. ساعت ۶ بيدار شدم. با سرعت نور دو تا شيت كشيدم و اماده شدم رفتم كالج. از اونجايي كه معلم ستراكچرمون يه پيرمرد گوگوليه مهربون نازنازيه كه دستاشم ميلرزه صداشم از يه حدي بالاتر نميره. جز يه بار نديدم سر كسي داد بزنه گفت تا ۱۱:۳۰ بهتون وقت ميدم تا كاراتونو كامل كنيد و بديد امضا كنم و بريد مهر بزنيد. منم تا ۱۱:۳۰ بكوب كشيدم تا بالاخره تموم شد موقع مهر زدن پاي شيت ها يكي از بچه ها يه مهر با آرم كالج رو زد رو پيشونيم منم اومدم بزنم رو پيشونيش ولي موفق نشدم داشتيم همينجور مهر بازي ميكرديم كه يهو جيگولي داد زد چي كار ميكنيد بعد از كلاسم به ياد مدرسه گچ بازي و آب بازي كرديم و با صندل (شايدم سندل ديكته اشو نيييدونم) يكي از بچه ها دست رشته بازي كردم و شيشه آب پرت كرديم رو پنكه و ...  قاط زده بوديم
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 22:8 توسط نگار |

ديروز زنگ اول بي دي داشتيم يه ربع سر كلاس بوديم بعدش بردنمون تو زمين فوتبال رو به روي كالج. داشتن به بچه هاي سال آخر (تمام رشته ها) مداركشونو ميدادن همه شون لباس هاي فارق التحصيليشونو پوشيده بودن و ...  يه كم نشستيم ديديم خبري نيست. هوا هم خيلييييي گرم بود . يه كم گذشت ديديم همه بلند شدن و چند نفر كه به خيال خودشون خيلي معروف بودن اومدن رد شدن و رفتن رو سن پشت سرشونم بچه هاي سال پنجمي و ... ديديم هيچ خبري نيست. قرار بود تا ساعت ۱ نگهمون دارن بعد تا ۲ بريك بدن و تا ۷:۳۰ شب تو كالج كلاس داشته باشيم يكي از بچه ها به بهونه ي اسباب كشي از معلمه اجازه گرفت و رفت. ولي در كلاس قفل بود سويچ و كيفشم تو بود واسه همين نتونست بره. به اين ميگن ضد حال .... يهوييي هممون بلند شديم و از جلوي گوريل و بقيه استادا رد شديم و رفتيم بيرون. بعدشم سي سي دي. تو اون هواي گرم اون مراسمو پيچوندن صفايي داشت. رفتيم سي سي دي ديديم همه ي بچه ها ي كالجمون حتي استادا! هم مراسم رو پبچوندن يه ساعتي الاف بوديم بعد برگشتيم كالج. رفتيم بالا تو كنتين آهنگ گوشيديم و حرف زديم بعد دوباره رفتيم سي سي دي (الافي بيداد ميكرد) بعد برگشتيم كالج و رفتيم سر كلاس. گفتن تا ساعت ۶ بايد كالج باشيد و كاراتونو كامل كنيدخيلي حالم گرفته شد يهو. هوا هم دم داشت و ابري بود. بعدشم بارون گرفت. جو دلگير باحالي بود! منم كه دي جي نگار كلاسم واسه بچه ها آهنگ هاي مناسب با جو باروني ميذاشتم يه كمي هم با اين خط كش مخصوص ها (اسمشو نميدونم. همه جوره خم ميشه، خيلي باحاله هم به درد ميخوره هم واسه كتك كاري خوبه) با هم بازي كرديم و كف دست همديگرو با خط كش قرمز كرديم نوبتي ميزديم همديگرو. همش از فشار درس ناشي ميشد.بعد از كلاس با بچه ها رفتم تيوشن ستراكچر. استادش يه آدم خيليييي باحاليه. خيلي خوش اخلاقه. هر چقدرم سر كلاسش حرف بزنيم و بخنديم گير نميده منم كه خندم بگيره خندم تمومي نداره. داشتيم با بچه ها راجع به كتاب داستاني كه ميخوند حرف ميزديم.از اول سال تا حالا داره همين كتاب رو ميخونه. يه كتاب ۱۵ صفحه اي كه روش عكس يه پلنگه با يه شكار چي كه زيرپوش پوشيده من موندم چرا اين كتابو تموم نميكنه بذاره كنار؟؟؟!!!  آهنگ هاي گوگوشم بلده و زير لب ميخونه امروزم يه دور ساعت ۱۰ كلاس داشتيم تا ۱ بعدش سوده اومد خونمون دوباره ۵ رفتيم كلاس تا ۷:۳۰  شبيه ستراكجر شدم
امروز هم كه ۱ april بود و بايد يه دروغي بهتون ميگفتم و گولتون ميزدم، ولي دلم نيومد سر كار بذارمتون
كالج هم كه معلوم نيست چه خبره بچه ها همه قاطي كردن نميدونم چي كار كنم؟
هوا هم كه گرررررررررررمه دارم تلف ميشم
فردا هم كه سيزده به دره  منم بايد برم كالج. عصرش شايد رفتيم بيرون. امسال عيد، عيد بي حالي بود. اصلا حس نكردم عيد شد
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23:25 توسط نگار |

خونسرد بودن خيلي هنر بزرگيه خيلي خوشم مياد از آدماي رله اي كه هيچ وقت استرس ندارن. تا جايي كه بتونم سعي ميكنم خونسرد باشم ولي بعضي وقت ها هم قاطي ميكنم و عصباني ميشم. عصباني شدنم هم واسه هيچ كس آزاري نداره چون نه حرفي ميزنم نه چيزي فقط مغز خودمو ميخورم. بعضي وقت ها نميذارن! آدم رله باشه. حتي اگه مشغله فكريم نداشته باشي اعصابتو ميريزن بهم.  ايشالله خدا اعصابشونو بهم بريزه آخه من از دست آدماي پررويي كه زورم بهشون نميرسه چي كار كنم ... شايد كاراشون غير عمد باشه ولي اعصابمو خط خطي ميكنه ديگه دنياي دنياي نامرديه مهم نيست بقيه چه جورين مهم اينه كه من تو رفاقت با كسي كم نذارم. جواب بي معرفتي هاشونم با خونسردي حل ميكنم! چقدرم من بلدم خونسرد باشمYahoo Default Smileys-36. خاك بر سر بي عرضم كنم كه بلد نيستم حال بگيرم. پس حقمه ملت بزنه تو سرم .........
 
*ديروز به نام پدرو ديدم. خيلي با فيلم ديدن حال ميكنم هندي نباشه فقط، هر چيز ديگه اي باشه باحاله
 
*واسه فردا كلي كار دارم. پس فردا هم امتحان تاريخ داريم ......
 
**از ديروز تا حالا! رفتم تو كار آهنگ هاي داريوش تازه دربافتمش فكر نميكردم اينقدر باحال باشه
 
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 17:53 توسط نگار |

داشتم با خودم فكر ميكردم كه چرا من درس نميخونم. وقتي ۱ ماه (كمتر از يه ماه) ديگه امتحانام شروع ميشن فهميدم همش زير سر اين كالجه كه اينقدر بهمون كار ميدن (زيادي خودمو عصبي نشون دادم!) ولي خوب راست ميگم ديگه تا ميام خونه ۱-۲ ساعت وقت تلف ميكنم بعدش ميشينم سر sheet كشيدن و جورنال كامل كردن و ...  ديگه وقتي نميمونه واسه درس خوندن. هر چند، كالج هر چند روز يه بار امتحان ميگيره. منم فقط واسه امتحانا درس ميخونم. بيشتر از اين حسش نيست از بعضي از درسا هم امتحان نميگيرن. در نتيجه منم نميخونم بعد واسه امتحاناي پايان ترم چي كار كنم. خدا شبه امتحانو واسه چي داده پس هنوز زوده استرس داشته باشم بيخيال ...
 
گوريل دوشنبه عصبي شده بود. داشت sheet هاي يكي از بچه ها رو چك ميكرد. عوضي همشو خط خطي كرده اينقدر دلم واسه طرف سوخت. خيلي تحمل كرد ولي آخرش زد زير گريه آخه گوريل بي شعور تمام زحمات يه سال بدبختو خط خطي كرد همه رو بايد دوباره بكشه عوضي فقط ميخواد جذبشو نشون بده بهمون گفته فردا ميخواد دوباره كاراي همه رو چك كنه. گفت حتي اگه مخمل و حاجي كاراتونو چك كرده باشن! احتمالا ميخواد مال منو هم فردا ببينه وقتي داشت زر زر ميكرد من داشتم با صبا حرف ميزدم. يهو عصبي شد گفت ۴شنبه كارتو ميبينم. گفت مثل معصومه (هارلين) گريه تو در ميارم  (گريه تو در ميارم چون كه دلم كاغذي بود تو كه عاشقم نبودي عشقت از بي كسي بود .... ، يه ياديم از شهرام ك كرديم ) خبر نداره من سرم بره جلو كسي گريه نميكنم قبلشم كه به صبا گفته بود ميخوام كاراي تو رو هم ببينم. البته با توجه به شناختي كه من از گوريل دارم اين كارو كرد كه ما بترسيم و بريم همه ي كارامونو درست درست كنيم. همينم كه ميخواست ازش حساب ببريم!  پشت گوششو ديد ميبينه كه منم فردا sheet هامو با خودم ميبرم كالج! خونه باشن جاشون امن تره مگه از جونم سير شدم. احمق ميخواد بشينه الكي خط خطيش كنه. بعدشم وقتي مخمل امضا كرده ديگه گوريل واسه چي ميخواد ببينه ....
 
* چيزي كه تو زندگيم (تازگيا) زياد ميبينم آدم پرررووو كه ميره رو اعصاب. اولين اصل تو رفاقت اينه كه كسي نامردي نكنه، يعني دنبال بي گاري كشيدن از آدم نباشه... دوست با معرفت (دختر و پسرش فرق نميكنه) خيلي كم پيدا ميشه. ولي هنوزم آدم هاي خوب و مهربون هستن ولي خيلي كمن
 
*حاجي آلماني شده  اينقدر سر كلاس ميخنديم از دستش ...
 
* چقدر با اين سرياله ترش و شيرين حال ميكنم بابابزرگه خيلي باحاله ...
 
* اومدم راجع به آپ قبلي و بي آرزو بودنم بنويسم ولي به دلايل نامعلومي بيخيال شدم...
 
* هوا همچنان گرمه
 
* زندگي صحنه ي يكتاي هنرمنديه ماست .......... هر كسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود !!!
 
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 19:57 توسط نگار |

 

من براي زنده بودن , جستجوي تازه مي خواهم

 

خاليم از عشق و خاموشم , هاي و هوي تازه مي خواهم

 

خانه ام گلخانه ياس است , رنگ و بوي تازه مي خواهم

 

اي خدا , اي خدا , بي آرزو موندم , آرزوي تازه مي خواهم

 

...............................

تا كجا بايد سفر كرد تا كجا بايد دويد،

 از كجا بايد گذر كرد تا به شهر تو رسيد

اي خدا ، اي خدا .....

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 20:44 توسط نگار |

ديروز تمام مدت داشتم sheet ميكشيدم كه تا موقع سال تحويل كارام تموم شه و خيالم راحت باشه امروزم رفتم كالج مخمل همه ي كارامو چك كرد. فطير خوش اخلاق شده بود امضا بود كه ميزد پاي sheet ها. اصلا هم با خودكار خط خطي نكرد  با مداد و پاك كن درست ميكرد اشتباهامو!!  من فكر ميكردم من موديم ولي استاداي ما از همه مودي ترن. يه روز بيخودي گير ميدن يه روزم مهربون ميشن!

چقدر سال تحويل بد موقع بود  ۵:۳۰ صبح (خوردشو دقيق نميدونم) به وقت هند بود. اگه مثل ايران ۳:۳۰ نصف شب بود بهتر بود. اونوقت آدم نميخوابيد تا ساعت ۳:۳۰. ولي چون ۵ صبح بود من خوابيدم و ۵ بيدار شدم ولي خيلي خوابم ميومد . فقط من و بابام بيدار بوديم. مامان و محمد خوابيدن... از خواب بيدار شدم رو مبل دراز كشيدم كانالا رو اينور اون ور كردم از ۱ تا ۵ و بر عكس بعدشم كه گفت آغاز سال ۱۳۸۶ گرفتم خوابيدم چقدرم خواب هاي پرت و پلا ديدم داشتم با ماشين يكي ديگه رانندگي ميكردم، ترمز نداشت ميومدم ترمز كنم گاز ميدادم. ترمز دستي ميكشيدم واي نميستاد و ... جالب اينجا بود كه نصف خوابو تو ايران بودم نصفشم هند... نميدونم تعبيرش چيه؟! اصلا مگه خواب هاي من تعبيرم دارن؟ .... نميدونم چرا موقع سال تحويل به ياد خيلياااا بودم! تقريبا همه ي كسايي كه ميشناسمشون!

يه سوتي دادم به وسعت كل دنيا اعصابم خورده

هوا خيلي خيلي خيلي گرمه . دارم ميميرم وقتي ميرم بيرون و ميام كلافه ميشم. ييييهويي گرم شد. هفته ي پيش اصلا اينجوري نبود. كي ميخواد تو اين گرما يه ماه هر روز بره كالج، اونم اون سر شهر... كي ميخواد تو اين گرما درس بخونه و امتحان بده ... من خودمو ميكشم

بعد عمري اين گوشيه بدبختمو بردم نمايندگي اريكسون درستش كنن. گفت تا فردا درست ميشه فكر ميكردم يكي دو هفته طول بكشه...

امسال هفت سين هم نچيديم مهم نيست كه دير شده! الان خودم ميرم ميچينم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 18:27 توسط نگار |