امروز صبح داشتم فيلم هاي بچگيمو ميديدم... ۴-۵ سالگيم. ديوونه وار دلم واسه اون موقع ها تنگ شده. چقدر زندگيم ساده و بي دغدغه بود. دلم واسه همه ي دوستايي كه هميشه به يادشونم و مطمئنم فراموشم كردن تنگ شده... زندگي واسه من يعني دلتنگ گذشته بودن! دست خودم نيست قدر زمان حال رو ميدونم ولي تو خاطره هام سير ميكنم....
نميدونم اين بچه چه ربطي به بچگي من داره؟!

همينجوري ازش خوشم اومد عكسشو گذاشتم

حرف هاي پرت و پلا!
مثلا قرار بود آپ نكنم

طاقت نياوردم

*گيجم و سردرگم!!!

** از شب شيشه اي خوشم مياد!!
**مدار صفر درجه خيلي باحاله

امروز هوا خيلي باحال شده هي رعد و برق ميزنه و بارون نمياد

يعني نم بارون مياد و هوا هم خنكه

از بيكاري دارم خمير بازي ميكنم


خيلي كيف ميده

*از آدمهاي فضول بدم مياد

اين آهنگ فرامرز اصلانيو خيلي دوست دارم

دستم بگير دستم را تو بگير
التماس دستم را بپذير
درماني باش پيش از آنکه بميرم
آوازي باش پرواز اگر نيي
همدردي باش همراز اگر نيي
آغازي باش تا پايان نپذيرم
گلداني باش گلزار اگر نيي
دلبندي باش دلدار اگر نيي
سبزينه باش با فصل بد و پيرم
از بوي تو
چون پيراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو
آغوشي باش تا بوي تو بگيرم
لبخندي باش در روز و شب من
در هم شکست از گريه لب من
باراني باش بر اين تشنه کويرم
آهنگي باش دراين خانه بپيچ
پژواكي باش از بگذشته که هيچ
آهنگي نيست در نايي که اسيرم...
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:49 توسط نگار
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:19 توسط نگار
|
اين روزا همش تو خونه الافم. هنر كردم يه اتاق تكونيه حسابي كردم! عروسك هامو شستم

آلبوم مرتب كردم و از اين قبيل كارهايي كه موقع بي كاري آدم انجام ميده

!.. رفتم ستايشم ديدم (۱۰ روزشه) خيلي كوچولو بود

من بچه كوچيكتر از ۴ ماهه نديده بودم. يعني يادم نمياد ديده باشم

كف دست و پاي ني ني ها عشق منن ولي كلا از نوزاد بدم ميادددد

بايد ۱-۲ ساله باشن... از بي كاري جاي مبل و تلويزيون و ميز و اينا رو عوض كردم

... همش پاي تلويزيونم....
روهان ميگه ۱۲ جون كلاسامون شروع ميشه يعني تقريبا يه ماه ديگه. اين چه جور تعطيلات كوتاهيه

دوازدهم كلاسامون شروع ميشن بعد ۱۶ جون كارنامه هامونو ميدن. بنازم به آي كيوي هندي!

خوب اول كارنامه هارو بديد بعد سال جديد رو شروع كنيد... به خاطر امتحاناي محمد نميتونيم بريم مسافرت.... منم كه دلم نميخواد تنهايي برم ايران

خوش نميگذره اگه مامان اينا نباشن. همه ميخوان به آدم گير بدن

... ديوالي حتما ميرم. خيلي دلم تنگ شده... پريشب هم عروسيه پسرخالم بود...
چند شب پيش براي بار هزارم بازمانده رو ديدم

! همراه با نقدش ...
مهم نيست كه اينقدر پراكنده ميگم!

هر كس نوشتنش يه تريپي داره ديگه....
*كلي حرف دارم كه نميتونم بگم!!! اصلا به هيچ عنوان حال نميكنم!! زندگي كلي ضد حاله!!!

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:21 توسط نگار
|
مهم اينه كه آدم خاطره هاشو فراموش نكنه! فرقي نميكنه من اينجا چيزي بنويسم يا تو يه وبلاگ ديگه! يا تو يه دفتر! يا اين كه اصلا جايي ننويسمشون و تو سرم نگه دارم!

ولي تا من زنده ام ايرانگارم هم زندست

شايد يه مدت خيلي طولاني آپ نكنم!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 13:54 توسط نگار
|
بالاخره امتحانام تموم شدن

.... امروز آخريش بود گرافيك... بر خلاف تصورم خيلي خوب بود

به جاش ستراكچر خييييلي سخت بود

.... ۱۶ جون كارنامه هامونو ميدن....
حال نميكنم چيزي بنويسم!

+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:47 توسط نگار
|
خيلي پرروام!!! همين ديروز اومدم آپ كردم گفتم من رفتم تا ۷ مي

خوب من اينجا، كاميم اينجا، وبلاگ جونمم اينجا!

آدم وسوسه ميشه ديگه

مردم تو اين دو روز

ديشب اصلا نخوابيدم. امتحانمم معمولي بود نه خوب نه بد. فردا هم ستراكچر دارم پس فردا هم تاريخ

بعدشم گرافيك. بعدشم عشق و صفا

خودمونيما امتحان دادن و ايام امتحانا هم حال ميده


حداقل واسه مني كه شب امتحان درس ميخونم خاطره ميشه

خدا كنه بقيه امتحانا رو خوب بدم خيالم راحت شه ....
اين چند روزه كه كالج نداشتيم همش خونه بودم مثلا درس ميخوندم

ولي نميتونستم بخونم. خوب بايد دقيقه نود درس خوند... همينه كه زندگيو شيرين ميكنه و هيجان ميده به آدم


...
يكشنبه صبح با شيوا رفتيم سينما فيلم هندي

من كه هيچي از فيلم نفهميدم

آخه همش داشتم حرف ميزدم و آهنگ گوش ميدادم!!

برم بخوابم خيلي خوابم ميادددد

ميگن يه ايرانيه تو جاده پونا بمبئي تصادف كرده مرده. ناراحت شدم

خدا بيامرزتش

.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:7 توسط نگار
|
من رفتم تا ۷ may كه امتحانام تموم ميشه. دعا كنيد همه رو خوب بدم


فردا بي اس و كلايمت دارم

همه ي امتحانمم پشت سر همن! ...
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:37 توسط نگار
|
چقدر من تنبل شدم تو آپ كردن؟!؟!؟!

آخه حسش نيست نميدونم چي بنويسم

...
فكر ميكنم درس خوندن يادم رفته

همش كتاب جلوم بازه ولي خيلي كم درس ميخونم!

خوب حواسم پرت ميشه دست خودم كه نيست

شب امتحان ميخونم


ولي ميترسمااا

۳ شبه پشت سر هم دارم خواب دختر خالمو ميبينم


امشب هم احتمالا مياد تو خوابم!!! دلم واسش تنگ شده

...
همه ي فاميل دارن ازدواج ميكنن

نميدونم چه خبر شده يهو؟!؟

الان نوشتنم نمياد... فردا پس فردا آپ ميكنم

+
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:24 توسط نگار
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:59 توسط نگار
|
خيلي وقت بود آپ نكرده بودم

آخه اينترنت هي قاطي ميكرد

. حسشم نبود.... كالجم كه تعطيل شده

البته تعطيلمون كردن كه بشينيم خونه درس بخونيم

ولي يه بچه هاي بازيگوشي مثل من ميان ميشينن پاي كامي

روز آخر امتحان بي دي داشتيم از صبح الاف بوديم تا ساعت ۱ كه امتحان داشتيم. قرار بود يكي از بيرون كالج بياد امتحان بگيره ولي نميدونم چرا استاداي خودمون امتحان گرفتن

بيشتر هم راجع به كار AD ازمون پرسيدن. يعني بيشتر گير دادن تا بخوان بپرسن

. من كه نفهميدم امتحانم چه جوري بود. آخه قيافه استاد خيلي خنثي بود هم راضي بود هم ناراضي! حالا مهم نيست

تو اون مدتي كه الاف بوديم خوش گذشت به ياد مدرسه كلي همه با هم بازي كرديم


. سوده نشسته بود رو ميز صندل پاش بود امين آروم صندلشو در آرود برد يه جا قايم كرد منم اون يكي لنگشو گذاشتم زير ماكت صبا

. كلي پا برهنه تو كلاس راه رفت بعد از اينكه كف پاش خوب خوب كثيف شد صندلشو بهش داديم. بدون هيچ دليلي هم همديگرو ميزديم و دور كلاس ميدويديم

....
تيوشنه هم گرافيكو شروع كرده

سخته. خيلي شكلاش جانگولاييه! از ديروز تا حالا هم فقط يه كم بي سي ام خوندم

وقتي نميشينم عين آدم درس بخونم و هر يه ربع يه بار ول ميكنم، احساس پوچي و بي عرضگي بهم دست ميده


سعي ميكنم امروز عين آدم بشينم سر درسم

اعصابم هم كه قاطيه! مثل هميشه

ولي در عوض در حين ناباوري اتاقم مرتبه
آخر غربت دنياست مگه نه؟ اول دو راهي آشنا شدن!
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:32 توسط نگار
|