تبليغاتX
نگار
از دوشنبه دارم میرم کالج... دیروز صبح زنگ اول تاریخ داشتیم یه معلمه جدید اومد پارسال معلممون نبود! خیلی باحال حرف میزد هر چی میگفت آخرش یه مممم میگفتسوده گفت خیلی شبیه خر میمونه. منم دیدم اگه اسمشو بذاریم خر با معلم تیوشنه که اسمش خره قاطی میشه اسمشو گذاشتیم قاطر! ولی نامردی کردیم خیلی با شعور بود خوب نمیشه که معلم جدیدی بیاد واسمون و اسم نداشته باشه!!! پریروزم که سر زنگ دوم دیر رسیدم دیدم جیگولی گوریل تو کلاسن نرفتم تو دو بار از جلوشون رد شدم در کلاسم باز بود دفعه ی دوم که دیدمشون در کمال پررویی باشون سلام علیک هم کردم دیروزم بعد از زنگ اول با سوده رفتیم کنتین بعد از دو ماه... ولی کالج کلا سوت و کوره! زنگ دومم که دیروز بی سی ام داشتیم معلمشم رفیق بود رفیق واسه این اسمش شده رفیق چون با ایرانیا خیلی لجه. همونیه که پارسال منو سوده رو دعوا کرد به خاطر اینکه لباس فرم نپوشیده بودیم. ما هم تو روش بلند خندیدیم کلی هم عصبانی شد و دعوامون کرد از ساعت ۹ تا ۱:۳۰ داشت همینجور بکوب درس میداد! خیلی اعصاب خورد کن بود
 
* معلوم نیست کی برم ایران! اصلا معلوم نیست برم یا نه...
 
**خدايا من اگر بد کنم تو را بنده ی ديگر بسيار است ، تو اگر مدارا نکني مرا خداي ديگر کجاست.
 
******************************************************************
دارم از تو کالج آپ میکنم واسه اولین بار! خیلی ضدحاله! صبح خواب موندم دیر رسیدم فکر کردم به کلاس دوم میرسم ولی معلم اولیه نمیره بیرون... به هر کی هم اس ام اس میزنم جوامو نمیده کلا هم حالم گرفتست این گوریلم هی رد میشه میترسم گیر بده بگه چرا سر کلاست نیستی....
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:35 توسط نگار |

 
 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 23:17 توسط نگار |

شاید مجبور شم واسه تمدید ویزا بیام ایران! بهم ویزا نمیدن با اینکه خیلی دلم برای ایران تنگ شده ولی حال نمیکنم الان برم! هم کلاسام شروع شده همینم که ایران وقتی حال میده که کاری نداشته باشی بری خوش بگذرونی نه اینکه تو صف های سفارت هند الاف باشی اگه!! بیام فقط بابام باهام میاد. بدون مامان و محمد ایران کیف نمیده. به خصوص بدون مامان. همه میخوان هی گیر بدن به آدم. اینقدر نرو بیرون اینو نپوش اینکارو بکن اینکارو نکن.... منم لجم میگیره خوب بابامم همش میخواد بره دنبال کارامون. من آواره میشم خونه ی فک و فامیل بیچاره فامیلامون به این خوبی من خیلی نامردم!  ولی خوب میدونم بدون مامان خوش نمیگذره...
هنوز که نه به باره نه به داره. یکی نیست بگه از خداتم باشه بعد از ۳ بری ایران فعلا که برای ۱۳ جولای بلیط رزرو کردیم ولی اگه مجبور شم بیام زودتر میام.
امروز رفتم کالج واسه bonefide گفتن فردا کارنامه ها رو نمیدن هفته ی دیگه میدن  خوب من تا هفته ی دیگه از استرس میمیرم. بمیرم که چقدر هم حرص میخورم. خوب شما از کجا میدونید نگرانم ولی به روی خودم نمیارم جز ستراکچر بقیه رو خوب دادم اگه fail م کنن خیلی نامردیه....
احتمالا از دوشنبه میرم کالج
*********************************************************************
همین الان شنیدم قم زلزله اومده تهران رو هم لرزونده
همین الانم تو خبر گفت که خسارت زیادی نداشته. آخییییش
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 17:37 توسط نگار |

دیروز رفتم کالج ببینم چه خبره! قرار شد با سوده ساعت ۹-۱۰ بریم. بقیه بچه ها ایرانن... رفتیم کالج دیدیم هیچ کس نیست استادا بودن ولی هیچ کدوم از هم کلاسیامونو ندیدیم. فقط چند تا از سال سومیا بودن. رفتیم تو اتاق کامپیوتر دیدیم روهان اونجاست ... گفت همه ی بچه ها اومدن و رفتن کلاسا هم بعد از این که کارنامه ها رو میدن درست شروع میشه... جیگولی و مخمل و مورچه رو دیدیم عین گ ا و جواب سلاممونو دادن بعد یه ماه مارو دیدن به جای اینکه عین آدم سلام علیک کنن فقط کله شونو تکون میدن! البته از هندی توقع بیشتر از این نمیره... من که از دوشنبه میرم کالج. فقط شنبه میرم کارنامه مو بگیرم. کارنامه ی صبا و امین و راضیه رو هم باید بگیرم... معلوم نیست کی از ایران بیان. هم دوست دارم کالج شروع شه هم دوست ندارم. یاد راه دور و صبح زود بیدار شدن و شیت کشیدن که میوفتم تنبلیم میاد ولی دلم برای همه ی این کارا تنگ شده! تو هوای گرم و چند وقت دیگه تو بارون های شدید کالج رفتن با اون همه وسیله ای که من باید ببرم و بیارم سخته! شیت های آدم زیر بارون خیس میشن منم که کلا از چتر متنففففرم!!! نمیدونم چرا؟!  تو ریکشا هم که آدم میشینه خیس میشه. ماشین ها رد میشن آب میپاچه به آدم. زمین گل میشه و کلی بدبختیه دیگه. ولی در عوض کلی طبیعت پونا قشنگ میشه و درخت ها سر سبز میشن. یواش یواش خیلی دارم به هند علاقه مند میشم!!!!  به همه ی سختی هاش عادت کردم. فکر اینکه بعد از چند سال میخوام برگردم ناراحتم میکنه هر چند دلمم واسه ایران بی نهایت تنگ شده. ولی اینقدر از اینجا خاطره های قشنگ دارم که همیشه دلم واسش تنگ میشه. تو سن باحال و فراموش نشدنی تو هند زندگی کردم ۱۳ تا ۱۷ (فعلا). من بدون میوه ها و خوراکی ها و بعضی از غذاهای خوشمزه هندی میمیرم به همه ی فستیوالاشون عادت کردم. به بی شعوری و اذیت کردناشونم عادت کردم!! به کثیفیاشم عادت کردم. دلم واسه هوا و فصل های چپشونم تنگ میشه هوای خیلی گرم بعد بارون های شدید شبیه سیل بعد هم هوای سرد و خشک! بهار و تابستون و پاییز و زمستونم سرش نمیشه!! برفم که معنی نداره تو پونا ...
الان داره بارون میاد. دست خودم نیست وقتی هوا ابریه دلم میگیره. ولی یه جورایی باحاله
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:13 توسط نگار |

 
 
 
توی صحنه ی غریب زندگی هممون در نقش یک بازیگریم
با همیم تو بازی های روزگار از درون هم ولی بی خبریم
زندگی تولد یه خاطرست انگاری شروع یک نمایشه
کاشکی از دنیا و این خاطره ها سهم ما تمام خوبی ها بشه
توی پشت صحنه ی دنیای ما خوبی و بدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطرست از تمام قصه های روزگار
بهتره به قلبامون دروغ نگیم زندگی هر طور که باشه میگذره
من و تو مسافریم تو این روزا مثل خورشید تو نگاه پنجره
هممون پشت نگاه صورت ها همیشه از صبح تا شب قایم میشیم
واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روحمون خط میکشیم
اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدن بیا با من بیا با من
...... !!
 
*از پس فردا کالج شروع میشه نمیدونم برم یا نه؟  فکر کنم تا یه هفته ی اول تق و لق باشه!
*کارنامه هامونو پنجشنبه میدن نگرانم
 
*منظره ی غروب آفتاب از بالکن خونمون خیلی باحاله! منم که گیر دادم به بالکن و منظره ی رو به روش !!  الان که رنگ آسمون نارنجی و آبی و سفید مخلوطه یه ربع دیگه نارنجی میشه بعد نارنجی پر رنگ بعد قرمز!! بعدم شب میشه و ماه ستاره ها معلوم میشن! موش نخوره منو با این توصیف کردنم!!! خوب چی کار کنم بلد نیستم بنویسم
 
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 20:25 توسط نگار |

چند روزه شدید رفتم تو فکر مرگ! اینکه کی و چه جوری میمیرم بعد از مرگم چی میشه؟ فکر میکنم تو اون لحظه ای که میخوام بمیرم یه پرده ی سفید از جلوم میگذره!!! بعد روحم میاد بیرون از بدنم ولی خودم هیچی حس نمیکنم و فکر میکنم که هنوز زندم! (چه توهمی!) یا اینم که همینجور میرم جلو!!!! یعنی تو فکرم (توضیحش سخته! بیخیال) من که نمیفهمم بالاخره وقتی میمیریم روحمون میره تو برزخ یا تو همین دنیا بین آدما واسه خودش ول میگرده خلاصه که بسی (بسیار!!!) کنجکاوم که تجربش کنم. ولی میترسم برم جهنم... تصور آدمای مختلف از لحظه ی مردن و بعدش مختلفه. با اینکه این روزا وبم ویزیتور خیلی کم داره ولی هر کی حال داشت بگه چه تصوری داره و فکر میکنه بعد از مرگش چی میشه (دور از جون طرف البته). خیلی حال میداد اگه میدونستم کی میمیرم. یا حداقل چه جوری؟! از ارتفاع پرت شدن و تو دریا غرق شدن و اینکه کسی خفم کنه بدم میاد. سرطان و مرض هایی که آدمو یواش یواش داغون و بیریخت میکنن هم بدن! یکی گلوله بزنه تو مخم باحاله! تازه فیلم اکشن هم میشه به شرط اینکه قبلش نترسم از ترسیدن بدم میاد بی هوا بزنه تو مخم خوبه از اینکه اعدامم کنن وحشت دارم!! خیلی بده! به احتمال قریب به یقین تصادف یا سکته میکنم شایدم پیر بشم و از فرط پیری بمیرم. خودمونیما سکته کردن بهم نمیاد! چقدر حرف مفت میزنم. ایشالله حداقل تا ۵ سال دیگه سایه ام بر سر وبلاگم مستدام باشه! (چه گنده تر از دهنم حرف زدم خودم تو کفم!) یه هیچ وجه طاقت دیدن مرگ هیچ کدوم از کسایی که دوسشون دارمو ندارم. ترجیح میدم خودم زودتر از اونا بمیرم. ولی کلا از نظر من مرگ یه آرامش خاصی داره و یه جورایی باحاله! ولی بدیش اینه که آدم دلش واسه این دنیا تنگ میشه! خدایا خودت هوامو داشته باش ... همیشه از قبرستون خوشم میومد!!! وقتی میرفتیم بهشت زهرا تا یه مدت آدم میشدم. انگار قبلش دراز گوش بودم!!! اینکه آدمو بعد از مرگش تنهایی میبرن میذارن زیر خاک ترسناکه! نمیدونم آدم خودش تو اون لحظه حس میکنه که یکی داره روش خاک میریزه یا نه؟! بعد شب که میشه آدم میمونه و جک و جونورهای زیر خاک و و یه سنگ سنگین روی بدنش و یه سکوت ترسناک و یه فکر آشفته! تا حالا شب نرفتم قبرستون جرئتشو ندارم. ولی دیدنیه!! یه روزی میرم. تنهایی!!... همیشه هر وقت سر خاک هر کی میرفتیم تا ۲۰ تا سنگ قبر اینور و اونورشو میخوندم که اسم طرف چی بوده و ... بعد تاریخ تولدشو از تاریخ مرگش کم میکردم طول عمرشو در میاوردم! (چه تفریح مفرحی!)
 
مرگ همچون زندگی فقط یک دگرگونی است. (لایب نیتس)




تا حالا چند نفر از اول خلقت آدم تا حالا مردن؟!؟! بیان بگن چه جوری بوده دیگه ما کمتر بترسیم

روح همه ی مرده های دنیا از همون اول تا حالا و از این به بعدش شاد!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 14:55 توسط نگار |

دیروز با پریا و الهه رفتیم فیلم ایرانیه که خانه ی فرهنگ هر ماه میذاره رو ببینیم (مردم تا این جمله رو بسازم!!!) دیوانه ای از قفس پرید رو گذاشته بودن. من که هیچی از فیلم نفهمیدم! یا سرم تو موبایلم بود یا داشتم حرف میزدم اون بخشی هم که از فیلم دیدم چیز زیادی دستگیرم نشد پریا که تا آخرش میپرسید دیوونه کیه؟ خوب فیلمش سخت بود وسطاش اومدیم بیرون. اول رفتیم باریستا خواستیم با پریا خل بازی در بیاریم به یارو گفتیم منو رو بیار بعد هی ورق زدیم منم هی تابلو میگفتم بریم سی سی دی طرفم هی چپ چپ نگام میکرد که یهو پریا منو رو کوبوند رو میز گفت بریم (یه جوری که کافی شاپتون اصلا به درد نمیخوره) من اینجوری شدم  بعد هم هی گفت بریم سی سی دی. یارو تو کف بود. منم از حرکت جانگولایی و از قبل برنامه ریزی نشده ی پریا خندم گرفته بود. رفتیم سی سی دی کلیم اونجا خل بازی در آوردیم موقع برگشتن پریا گفت پایه ای بریم صورت حساب سی سی دی رو بذاریم رو میز یارو باریستاییه؟ نمیدونم چرا با وجود اینکه خیلی پایه ام واسه اسکل بازی. روم نشد برم بعد برگشتیم دیدیم فیلمه هنوز تموم نشده نشستیم تا تموم شد. بعدشم اومدیم خونه!
*دوباره رفتم تو کار آهنگ های ابی
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 11:46 توسط نگار |

معلوم نیست کالج کی شروع میشه فعلا که تو خونه ام و الاف و بیکار خیلی خوشحالم از اینکه میتونم تا لنگ ظهر بخوابم یاد روزایی که کالج میرفتم میوفتم هر روز ساعت ۶:۳۰ بیدار میشدمو خوابم میومد خیلی سخت بود. زجر میکشیدم تازه بعضی از شب ها هم تا صبح بیدار میموندم شیت میکشیدم از همه بدتر این صبح بیدار شدنش بود الان عین معتاد ها میخوابم همش خوابم.... از بیکاری دارم چرت و پرت مینویسم!!! هوا هم بده!!! شرجیه گرمه بعد یهو خوب میشه خنک میشه بارون میاد!!! همش ابریه! الان هم صدای رعد و برق میاد! گزارش هواشناسی رو حال کردین
منظره ی رو به روی بالکن عین بهشت شده! تو این فصل خیلی قشنگ میشه. سرسبزه. تو سوسایتی هم درخت ها جلوشن درختا هم گل های قرمز و نارنجی و صورتی دارن رو به روشم که تپست... کلی هم پرنده های خوشگل میان! خیلی باحاله دیروز بارون اومد با آب بارون بالکنو شستم آخه خیلی بارونش شدید بود!
اتاقمم که دیگه نمیگم!!!! فرقی نداره دانشگاه برم یا نه همیشه باید نامرتب باشه
دیروز با ویدا حرف میزدم. کلی دلم برای ایران و دوستام تنگ شد چقدر خوش میگذشت... دلم برات تنگ شده ویدا جونم میخولم برات نامه بنویسم 
*همین الان ویدا چند تا عکس از مدرسه و بچه ها فرستاد من دوستامو میخوامممممم. من مدرسه امو میخوام
*هوا ابریه و دلگیر!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 14:30 توسط نگار |

وبلاگم داره متروكه ميشه نه ويزيتور داره نه خودم چيزي مينويسم (خيلي چيزا هست كه اذيتم ميكنه تو وبلاگ نويسي!ولي اصلا مهم نيست)
پس فردا تولدمه. نميدونم چرا حس ميكنم دارم خيلي پير ميشم!! ۱۷ سال از وقتي كه به دنيا اومدم ميگذره. نميدونم چه كار مفيدي كردم؟؟ مثل همه ي آدماي ديگه درس خوندم و رفتم مدرسه و دانشگاه و زندگيمو كردم. ولي به نظرم بي مصرف بوده! يعني نميتونست هم با مصرف باشه. زندگي همينه ديگه (منتظر مرگ بودن!) البته ناشكري نميكنم تو اين ۱۷ سال خيلي وقت ها هم بهم خوش گذشته ولي كل حرفم اينه كه خيليييي زود گذشت بقيشم به همين زودي ميگذره. دست منم نيست
 
*خدايا واسه ي همه ي چيزايي كه بهم دادي و ندادي شكرت ميكنم!
*دلم واسه كالج تنگ شده!
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 14:30 توسط نگار |

 
*من مي انديشم پس هستم! من هستم پس مي انديشم! چه فرقي دارن با هم؟!؟! (هيچ كس نميدونه من چقدر خلم)
*امروز نزديك ۹۰۰ صفحه از يه كتاب داستانو خوندم! از من بعيد بود!
*روزهاي تكراري ولي خوبي رو دارم پشت سر ميذارم
 
********************************************************************
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن می رسه

هر چی که جاده است رو زمین به سینه ی من می رسه

ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم؟

گل های خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم؟

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه؟

مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه؟

ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم

عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام

عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس می خوام

ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم!!!

*********************************************************************

لحظه‌هارو با تو بودن
در نگاه تو شكفتن
حس عشق رو در تو ديدن
مثل روياي تو خوابه

با تو رفتن با تو موندن
مثل قصه تو رو خوندن
تا هميشه تورو خواستن
مثل تشنگي آبه

اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم

اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيا رو مي‌بردم

بي تو اما سرسپردن
بي تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن
بي تو خووووب من محاله
بي تو حتي زنده بوندن
بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تو رو نديدن
واسه من رنج و عذابه
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم

توي آسمون عشقم
غير تو پرنده‌اي نيست
روي خاموشي لبهام
جز تو اسم ديگه‌اي نيست
توي قلب من عزيزم
هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم بجز تو
هيچ كسي رو دوست نداره

+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 13:41 توسط نگار |