تبليغاتX
نگار
دیروز بعد از آپیدن خوابیدم تا ساعت ۹ شب  تا ۱ بیدار بودم بعد از ۱ خوابیدم تا ۵ صبح... فکر کنم معتاد شدم اینقدر میخوابم ۵ تا ۶:۳۰ بکوب شکل های تاریخو کشیدم. چقدر هم از این کار متنفرم فکر میکردم زنگ اول تاریخ داریم ولی گرافک داشتیم ... پرینسیپال اومد درس داد! خیلی تریپش موقع درس دادن باحال بود! کلی کله شو  مدل هندی ها تکون میداد و ... من و سوده و صبا هم هی خندمون میگرفت زنگ تفریح رفتم بیرون کالج یه سری جزوه رو کپی کنم موقع برگشتن به طرز خیلی جالبی افتادم زمین پام یه کم درد گرفت ولی چیزیم نشد. نمیدونم چرا زمین لیز بود ... رفتم کنتین پیش بچه ها داشتیم حرف میزدیم من داشتم فروتی میخوردم سوده یه حرف خیلی! خنده دار زد منم آبمیوه تو دهنم بود میدونستم اگه بخندم خفه میشم. هی صبر کردم که قورتش بدم بعد بخندم تا اومدم قورت بدم دوباره خندم گرفت از سر میز بلند شدم رفتم اون طرف تر ... حدود ۱۰ ثانیه واقعا نفس نکشیدم نه از بینی نه از دهان خفه شدن رو تا حالا اینقدر از نزدیک حس نکرده بودم... زنگ بعدش ستراکچر داشتیم. نشستم شکل های تاریخمو کامل کردم. ۲-۳ تاش موند. زنگ بعدشم که تاریخ داشتیم اصلا دفترامونو ندید. تازه کلیم به همه کلاس گیر داد که شکل هاتون کامل نیست و ... در حالی که همه عین کپی هایی که خودش داده بود رو کشیده بودن ... داشتم میومدم خونه یه زنگی به پریا زدم گفت کالجه منم داشتم از جلو فرگوسن رد میشدم به ریکشاییه گفتم نگه داره... اول خواستیم دو تایی بریم خونه بعد تصمیم گرفتیم نهار بخوریم و بعد بریم... رفتیم ویشلی ... فردا امتحان بی اس داریم حس درس خودن نیست. شکل های بی اسم هم مونده... کلی کار دیگه ام دارم!
چند روزه ساعت ۵-۸ رو نمیبینم چون خوابم... دلم واسه این ساعت های روز تنگ شده!!!!!!
الانم خیلی خوابم میاد نمیدونم چرا؟؟؟!؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:13 توسط نگار |

همین الان داشتم آپ دیروزمو میخوندم اومدم پاکش کنم ولی با خودم گفتم حیفه اینم خاطره میشه بیخودی قاطی کرده بودم. الان حالم خوبه کلیم خوشحالم به نظر من هر مشکلی رو همون لحظه باید حل کرد! هر چی طولانی تر بشه پیچیده تر میشه... شدییییدا هوس فوتبال کردم کاش الان ایام جام جهانی بود. هر چند تیم ملی ایران جز اعصاب خورد کردن کار دیگه ای بلد نیست دارم آهنگ هایی که خواننده های ایرانی واسه جام جهانی ۲۰۰۶ خوندنو گوش میدم. یاد بازی با مکزیک افتادم دلم میخواد موهای سرمو بکنم حالا نمیدونم چی شد که یهو رفتیم تو جو فوتبال!!!
دیروز بعد از آپیدن خوابیدم تا ساعت ۷:۳۰ ... بیدار که شدم محمد گیر داد که باید باهام فیلم prestige رو ببینی تنهایی نمیچسبه و ... منم با اینکه حسش نبود دیدم. یه کمی سخت بود فیلمش. خیلی نفهمیدم شب ساعت ۱۲:۳۰ این حدودا بعد از مدار صفر درجه (هنوز داشت آهنگ آخرشو میخوند) که یهو یه زلزله ی کوچولو اومد. منم کلی لرزیدم آخه رو زمین نشسته بودم یهو کل وجودم لرزید واسه یکی دو ثانیه ....
امروز رفیق گیر سه پیچ داده بود به ما ایرانیا
فکر کنم دچار فراموشی شدم هی پسوردامو یادم میره .....
واسه فردا کلی (بی نهایت!) شکل تاریخ باید بکشم ...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 16:57 توسط نگار |

اینکه من خلم به خود خودم مربوطه! اینکه میخوام واسه اولین بار حرفایی رو تو وبلاگم بزنم که هیچ وقت دلم نخواسته و نمیخواد بزنم هم به خودم مربوطه! مهم این نیست که باید همیشه رعایت حال همه رو بکنی و مواظب باشی که حرفت کسی رو ذره ای ناراحت نکنه مهم اینه که همه هر جوری که دلشون بخواد باهات رفتار میکنن و راحت ناراحتت میکنن. مهم این نیست که برای بقیه احترام قائلی مهم اینه که احساس و نظر تو ( حتی راجع به اینکه چیو دوست داری و چیو دوست نداری) براشون پشیزی اهمیت نداره... حس بدی دارم. نمیخوام کسی درکم کنه.... خدا جونم کاش منو یه جور دیگه! با یه خصوصیات اخلاقیه دیگه آفریده بودی.....................
وقتی عصبانی میشم خیلی بد میشم!
دستام خالی و خلوته. انگار یه چیزی کم داره. مثل ناخن!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 15:36 توسط نگار

دیروز زنگ اول رو که با قاطر کلاس داشتیم. سوده  میخندید منم خندم گرفته بود بدجور! آخه آخر هر جملش یه ممممم میگه با یه ریتم خاص زنگ دومم رفیق اومد ولی نگفت شیت بکشید یه تحقیقی بهمون داد... بعدشم یه فیلم گذاشت در مورد معماریه ژاپن گفت هر کی دوست داره بمونه و ببینه ... فردا با فیونا کلاس داریمحوصله ی دیزاین رستورانو ندارم زنگ اولم اون دو تا آقاها میان که هیچ کسی از اول سال هیچ کاری واسه درسشون نکرده! آخر سال بدبخت میشویم من همچنان دارم بی اس مینویسم فکر میکنم تموم شدنی نیست. ۵ تا شیتمم هنوز مونده. چقدر من بدبختم!!! ... دیروز میخواستم دفتر تاریخ صبا رو کپی بگیرم دفترشو ازش گرفتم. دفتر روهانو هم گرفتم. دفتر روهانو کپی کردم. دفتر صبا رو هم گذاشتم تو کلاس... حالا دفترش گم شده منم ناراحتم حق داره اعصابش بهم بریزه چون کلیییی توش نوشته بود خدا کنه فردا پیدا شه... اگه نشه براش مینویسم!
امروز یکشنبست منم هوس فیلم ایرانی کردم میخوام سوغات فرنگو ببینم اگه وقت کنم البته...
دیشب یه کمی نگران بودم بعضی وقت ها آدم از زیاد فکر کردن خنگ میشه....
میخوام قالب وبلاگمو عوض کنم ولی قالب خوبی سراغ  ندارم قالب های خود بلاگفا هم که همشون ضدحالن
 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:51 توسط نگار |

خودمو کشتم با این آهنگه علی دانیال .... خدا خدا خدایا...  صداشو اونقدر بلند کردم که خودم منتظر همسایه یا واچمنم که بیان بگن صدای آهنگو کم کن هیچ صدایی نمیشنوم آخه آهنگش خیلی محشره (البته به نظر من!!!)....
 
آ آ آ آ آ ه ه ه ه ه
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بر دل عشقی هرگز نمی بندم
خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی جهان بسوزانم
اگرخدا خدایا مرا بگریانی من آسمانت را زغم بگریانم
منم که در دل ز نام و رادی فسانه ها دارم منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بعد عشقی هرگز نمی بندم
دنیا فروغ آرزوها که رنج جستجو رو پایان تویی
تو بیا که بی تو آه سردم که بی تو موج دردم درمان تویی
منم که در دل ز نام و رادی فسانه ها دارم منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم
هرگز هرگز هرگز بی تو نمی خندم
بی تو بعد عشقی هرگز نمی بندم
آ آ آ آ آ ه ه ه ه ه
 
اون روز بعد از اینکه آپیدم دوباره با مامانم رفتیم خونه ی فرشته و فاطمه. صبح تو سوسایتی واسه روز استقلال هند یه مراسم هایی بود ولی نرفتم ببینم چه خبره... دیروز صبح که رفتم کالج دیدم همه ی بچه ها دارن بی اس میخونن مورچه میخواست امتحان بگیره یه کم خوندم ولی نرسیدم همشو بخونم. بچه ها اسرار کردن قرار شد امروز امتحانو بگیره. زنگ دوم گرافیک داشتیم معلممون دیر کرد بعد که اومد بچه ها سعی کردن بپیچوننش و موفق هم شدن امروزم زنگ دومم با فیونا و جیگولی و گوریل کلاس داشتیم که گفته بودن نمیایم همون دیروز بچه ها با استاده بی اس حرف زدن قرار شد هفته ی دیگه امتحان بگیره. اینجوری شد که امروز کالج نداشتیم بعضی از بچه ها خیلی فعالیت میکنن در راه رفاه بقیه کلاس خدا عمر با عزت بهشون بده.... دیروز ا مشکوک شده بود به داشتن دوست دختر جدید. از صبح که اومد سر کلاس داشت اس ام اس بازی میکرد زنگ تفریحم میرفت یه گوشه ۳ ساعت تلفن حرف میزد. من و سوده و صبا هم لجمون میگرفت مارو سیاه میکنه و انکار میکنه. دراز گوش که نیستیم نفهمیم نوبتی میرفتیم پشت خطیش میشدیم مزاحم حرف زدنش میشدیم سوده هم که به قول خودش سگ غیرته...
 
هر چی بی اس مینویسم تموم نمیشه. فردا رو هم که برم کالج پس فردا یکشنبست و تعطیله
امروز دختر خوبی شدم روزه گرفتم میخوام نمازامم مرتب بخونم آره جون خودم دو روز دیگه یادم میره ...
پریروز کانال های ایران رو هم وصل کردیم ولی اصلا تلویزیون نمیبینم؟! نمیدونم چرا ...
از اون فیلم هایی که ویدا داده بود. پریروز باغ های کندلوس رو دیدیم. خیلی باحال نبود کاملا هم بی سر و ته بود! ولی من ازش خوشم اومد! بازم نمیدونم چرا ... میخوام کافه ستاره و رویای خیس و چهارشنبه سوری و ... رو دانلود کنم. آدم یه فیلم میذاره ببینه اول و آخرش اونقدر فیلم تبلیغ میکنن که آدم دلش میخواد همشونو بشینه ببینه ...
یه ویزیتور خوب واسه وبلاگ آدم کلی به آدم روحیه میده
 
زندگی چیز عجیبیه! نمیدونم چرا قدر چیز هایی که دارمو نمیدونم؟! تا وقتی دارمشون قدرشونو نمیدونم و وقتی از دستشون میدم تازه یادم میوفته چه چیزی یا چه روزهای خوبی رو از دست دادم! بیشتر ناشکرم تا اینکه بخوام شکر گزار باشم.... خدای من بی نظیره! امیدوارم همیشه زندگیم همینطور بمونه. تقریبا هر چی ازش خواستم بهم داده و خیلی از نعمت ها رو هم عقلم نرسیده که ازش بخوام و خودش بهم داده... از ته دل توکل کردن به خدا شاید یه کم سخت باشه یعنی اینکه هر چی سرت آورد گله نکنی و بپذیری که یه حکمتی توش بوده... بر اثر تجربه تو این ۱۷ سال زندگیم دیدم که قبول کردن اون چیزی که خدا سر راه آدم میذاره و پذیرفتن اون شرایط جز سود واسه آدم هیچ احساسی نداره. اگه آدم راضی باشه به نفعه خودشه. سعی میکنم کمتر غر بزنم و شکایت کنم از خیلی چیزا... (اگه بتونم!)
 
 
امروز از اون روزاییه که بیخودی خوشحالم
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 14:1 توسط نگار |

دیشب تا ساعت ۳ داشتیم با مامانم حرف میزدیم ۳:۳۰ خوابیدم صبحم ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم... امروز زنگ اول ستراکچر داشتیم هیچکس به حرفای استاده گوش نمیکرد همه داشتن شکل های بی سی امشونو کامل میکردن. استاده هم عصبی شد! اینقدر معلمه گوگولی و نازیه کلی داد و بیداد کرد ولی کسی به حرفش گوش نمیکرد و همه به کار خودشون ادامه میدادن دلم به حالش سوخت آخه خییییلی بی آزار وماهه ... زنگ دومم با رفیق کلاس داشتیم باید شیت میکشیدیدم. چند بار رفیق رفت بیرون کلاس منم سرمو گذاشتم رو میز خوابم برد... اومدم خونه مامان اینا خونه نبودن کلیدم نداشتم رفتم خونه ی یکی از دوستامون نهار خوردم بعدشم خوابم برد تا ساعت ۷:۳۰ شب ساعت ۵ یه بار مامانم اومد دنبالم گفتم خوابم میاد برو بیدار شدم خودم میام خونه فردا تعطیله independence day هنده.... پس فردا دوباره باید برم کالج. تنبلیم میاد صبح زود بیدار شم و تا ساعت ۲ سر کلاس بشینم... امروز چند تا از سال اولیامونو هم دیدم...
چند تا عکس خیلی هنری و باحال از سوده گرفتم آخر خندست
تو این یه ماه که نبودم ۲ تا شاگرد هندیه جدید اومدن...
فردا دیگه واقعا قراره بیان ماهواره رو وصل کنن. دلم واسه سریال های ایرانی تنگ شده
خوشحالم که فردا تعطیله و میتونم تا لنگ ظهر بخوابم...
کلی کار عقب افتاده دارم ۱ شیت بی سی ام ۴ تا شیت گرافیک و کلی نت بی اس و تاریخ همراه با شکل های اعصاب خورد کنی که باید بکشمشون
دلم برای ایران و اون روزای خوب تنگ شده! خیلی خوش میگذشت یادش بخیر ...
 
********************************************************************
 
این آهنگه داریوش رو خیلی دوست دارم
 
سال سقوط سال فرار
سال گریز و انتظار
فصل شکفتن فلز
سال سیاه دو هزار

سال سقوط عاطفه
تا بینهایت زیر صفر
نهایت معراج ذهن
اندیشه ی تفسیر ثقل

تو ذهن ماشین های سرد
معنای عشق و احتیاج
روی نوار حافظه
یعنی یه درد بی علاج

سال به بن بست رسیدن
پنجه به دیوار کشیدن
از معنویت گم شدن
تن به غریزه بخشیدن

قبیله یعنی یه نفر
همخونی معنا نداره
همبستگی خوابیه که
تعبیر فردا نداره

سال سقوط سال فرار
سال گریز و انتظار
پاییز تلخ و بی بهار
سال سیاه دو هزار

سالی که خون تو رگها نیست
قلب فلزی تو سینه ست
وقتی که تصویر زمان
شکستگی آینه ست

قبیله یعنی یه نفر
همخونی معنا نداره
همبستگی خوابیه که
تعبیر فردا نداره

تو اون روزایی که میاد
کسی به فکر کسی نیست
هرکی به فکر خودشه
به فکر فردا کسی نیست

همه به هم بی اعتنا
حتی به مرگ همدیگه
کسی اگه کمک بخواد
کی می دونه اون چی می گه ؟

توی کتابای لغت
سفید برگا همیشه
نه دشمنی نه دوستی
هیچی نوشته نمیشه

این ناگزیره واسه ما
سیر سعودی تا سقوط
همیشه قصه ی صدا
تموم با حرف سکوت

وقتی که آیینه ی عشق
سیاه بشه زیر غبار
وقت طلوع فاجعه ست
میرسه سال دو هزار
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 0:1 توسط نگار |

امروز از اونی که توقعشو داشتم بهتر بود... فکر میکردم خیلی بهم بد بگذره ولی خیلیم بد نبود زنگ اول با اون دو تا آقاها که اسماشونو نمیدونم کلاس داشتیم. هیچ کار خاصی نکردیم فقط حرف زدیم زنگ دومم قرار بود فیونا بیاد.... بعد از کلاس رفتم جزوه هایی رو که بچه ها تو این مدت نوشته بودنو کپی کردم...
هوا بارونیه. ولی بارونش خیلی شدید نیست مثل سال های قبل ....
هنوز کانال های ایرانو نداریم
 
این آهنگه معین رو خیلی دوست دارم
 
پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای
گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من
زیر سایه بون دستام

خواب سبز رازقی باش
عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش

من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم

نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه
حرفـمو نگفته باشم
 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 17:35 توسط نگار |

اون روزی که آپ کردم عصرش با داییم رفتیم فرودگاه نامه رو از مسافر گرفتیم... فردا صبحش با بابابزرگم رفتیم اداره ی گذرنامه ... از ساعت ۹ تا ۱۲ الاف بودیم تا بالاخره مهر اجازه ی خروج تو پاسم زدن که توشم نوشته بود فقط یک بار اجازه ی خروج از کشور رو داره ... عصرش با مامانبزرگم رفتیم خونه ی خاله ی مامانم که اون یکی خاله ی مامانمو که تصادف کرده بود رو ببینیم. همه صورتش کبود بود و دندوناش کج و کوله شده بود پاهاشم که تو گچ بود هنوز هم بهش نگفتن شوهرش فوت کرده... هدیه و هما رو دیدم هدیه همسن خودمه... کلی خوش گذشت حرف زدیم رفتیم بیرون دوستشو هم دیدم اومدیم خونه عین دیوونه ها هی لاک زدیم و پاک کردیم از بیکاری! عکس گرفتیم... یه گردنبند جیگر هم بهم داد شب هم همه ی خاله ها و یکی از دایی های مامانم اومدن... شب اومدم خونه ی مامانبزرگ... صبح زنگ زدم به همه خداحافظی کردم. نهار با ویدا رفتیم بیرون. یه کم هم تو تجریش گشتیم و خارمریم!!! (به سفارش یکی از ایرانی ها) خریدیم. بعدشم رفتیم پارک جمشیدیه عین دیوونه ها هی عکس گرفتیم با ویدا بعدشم اومدیم بریم خونه  یهو تو تاکسی ویدا گفت بریم توچال منم گفتم آره... به راننده گفتیم بیست و ششم پیاده میشیم... رفتیم توچال ولی چون روز آخر بود و وقت نداشتیم فقط تا آبشار رفتیم. یه ذره از راهو هم عین نی نی کوچولو ها دویدیم منم که هر جا آب دیدیم دست و پامو زدم توش... آخه آب آبشاره هم خنک بود خیلی کیف داد... اومدیم خونه ی ویدا اینا هم آب بازی کردیم خداحافظی کردیم. رفتم خونه ی مامانبزرگم دوباره ویدا اومد عکسهایی که گرفتیمو با هم رد و بدل کردیم رفتیم خونه ی داییم. شب مهمون داشتن خاله سوده و دایی حمید و احمد آقا اینا اومدن... منم چمدونامو بستم. شب هم سارا و ثمین موندن خونه ی دایی که صبح زود همه با هم برن تنگه واشی! شب دو ساعت خوابیدم بعد با مامانبزرگ و بابابزرگ رفتیم  فرودگاه. خوشبختانه پسرعممو پیدا کردم و بارمو بدون اضافه بار فرستادم رفت خیلی حالم گرفته بود نمیخواستم برگردم. تو فرودگاه سانازو دیدم. تو هواپیما هم پریا اینا رو دیدم. یه هندیه کنارم نشسته بود تو هواپیما فرستادمش پیش پوریا. پریا هم اومد جای هندیه. همینجوری حرف زدیم از ایران و ... من که شدیدا حالم گرفته بود نه حس کالج بود و گوریل و ریکشا نه حس بارون های هند نه هندیا و نه هوای گرم و شرجیه بمبئی و ....  عکس هایی که ایران بودم گرفتم رو هم نشونش دادم پریا هم یه کلیپ نشونم داد که کاش نشونم نمیداد! دختره رو کشتن! ... همینجور با هم غر زدیم و از هند بد گفتیم تا رسیدیم بمبئی. جلویی هامون بیرون رو میدیدن میگفتن چقدر قشنگه وای و...  من و پریا هم به هم میگفتیم اولشه بعدا پی به واقعیت میبرن ... چند سال زندگی تو هند کافیه واسه ی یه عمر بی هدفی و حال نکردن و دپرس شدن! به قول پریا افسردگیه حاد گرفتیم از هواپیما که پیاده شدیم هوای شرجیه بمبئی یه ضدحال قشنگ بود داشتم خفه میشدم گرمو شرجیییی.... چمدونامو به سختی پیدا کردم بعدشم اومدم بیرون ماشین رو پیدا کردم با پریا اینا خداحافظی کردم ... با ساناز و دو تا آقای دیگه تو یه ماشین بودیم تا پونا. هر کاری کردم خوابم نبرد تو ماشین. منظره ی بیرون قشنگ بود ولی من حالم گرفته بود! اومدم خونه مامان اینا رو دیدم فاطمه هم خونمون بود چمدونامو باز کردم... بسته ی فاطمه رو هم که مامانش اینا دادن بهش دادم ... شب انجمن مراسم بود رفتیم... الهه و نسیم و پارمیدا و آتوسا رو دیدم. هنوزم حالم گرفتست میخوام برگردم ایران اتاقمو هم میخوام عوض کنم این اتاقی که به من دادن یه جوریه... ماهواره رو هنوز وصل نکردن کانال های ایرانو نداریم... دیشب زنگ زدم به سوده گفت کالج امروز تعطیله فردا هم که یکشنبست گفت هفته ی دیگه هم تعطیله چقدر به مامان اینا گفتم یه زنگی به همکلاسیام بزنید اگه میدونستم تعطیله به حرف داییم گوش میدادم میموندم ایران که بریم مسافرت من که نبودم کالج مرتب بود و همه ی کلاسها تشکیل میشد و من غیبت میخوردم ولی الان که اومدم تق و لقه. اگه میدونستم دیرتر میومدم هنوز هیچی نشده دلم برای ایران تنگ شده. اینجا واقعا هیچ دلخوشی ندارم! آخر ضدحال دنیاست...... ناشکری میکنم ولی دست خودم نیست. به هیچ عنوان خوش نمیگذره
 
وقتی داشتم میومدم. تو فرودگاه ایران حسام نواب صفوی رو دیدم ...
 
**************************************************
این آهنگه علی دانیال خیلی قشنگه با اینکه به نظرم تو این تکه اش یه کمی کفر میگه ولی میشه توجیح کرد که داره گله و درد و دل میکنه با خدا
 
خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی جهان بسوزانم
اگرخدا خدایا مرا بگریانی من آسمانت را زغم بگریانم
 
(زیاد با این هرگز هرگز هاش حال نمیکنم!!)
 
منم که در دل ز نا مرادی فسانه ها دارم
منم که چون گل شکفته بر لب ترانه ها دارم...........

 
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:49 توسط نگار |

همین الان از خواب بیدار شدم خیلی خواب بدی دیدم. از خواب بدی که بتونه به واقعیت بپیونده متنفرم. خیلییییییی اعصاب خورد کن بود! وقتی بیدار شدم نزدیک بود از خوشحالی بمیرم خواب دیدم جنگ شده! یه جنگ اساسی. شب قبلش من امتحان داشتم با دوستام سر جلسه بودیم. ساختمونها رو میزدن ... بعد سربازها اومدن تو کلاس همه رو با تیر زدن منم خودمو زدم به مردن!! مامان و بابامو داداشمو گم کردم. به سختی پیداشون کردم با یه خانواده ای زندگی میکردن که موافق!!! با جنگ بودن و خانواده ی منم مخالف! .... من خودمو زده بودم به مجروح بودن. یواش یواش فهمیدن هیچیم نیست. یه سری مدارک (معمولی) پیشم بود میخواستن بلندش کنن و .... ۲۰ بارم مرگ رو جلو چشام دیدم! .......  شبیه بازی کامپیوتری ها بود. ولی تو واقعیتم جنگ همینه! آدم تا اون ترس رو تجربه نکنه نمیفهمه! (حالا  انگار من تجربه کردم) ولی خدایی جنگ خیلی بیخود و آشغاله. امیدوارم هیچ جنگی تو دنیا نباشه یا حداقل بیشتر از این نشه یا حداقل پای ایران وسط نباشه... شاید چون خسته بودم خواب های پرت و پلا دیدم... دیشب رفتیم استخر مجموعه انقلاب. خوش گذشت. منم که عاشق بچه های کوچیکتر از خودمم! زیر ۱۰ سال! با یه دختره دوست شدم کوچولو بود ولی آخر شنا بود... بهش گفتم اسم و سنمو حدس بزن گفت آزاده  ۲۵ ساله این ۲۵ رو که گفت حالم به هم خورد گفت جوونتری گفتم آره. گفت پس ۲۰ سالته... گفتم ۱۷ سالمه... زنداییم میگه تو چه توقعی از بچه داری یه حدسی زده دیگه! ولی خوشم نمیاد فکر کنن بزرگتر از سنمم. کوچیکتر عیب نداره... بچه تر که بودم جرئتم تو شنا بیشتر بود (چند سال پیش) تو ۳.۵ متری با سر و دست میرفتم کف آب. این سری شیرجه سوزنی هم که میزدم تو  ۳.۵ متری پامم به کف استخر نمیخورد گوشامم درد میگرفت از فشار آب... وقتی داشتیم میرفتیم زندایی کوچیکم گفت اومدید خونه بیاید بالا واسه شام... خیلی این مهمون بازی ها حال میده چون فاصله بین دو تا خونه خیلی کمه ساختمون اختصاصیه... مال بابابزرگمه هر کدوم از مستاجر ها میبینن واحد ۶ و ۷ هم فامیلیشون با بابابزرگم یکیه و میفهمنن پسراشن کلی ضدحال میخورن! ... بابام دیروز رفته بود بمبئی و نامه رو گرفته بود امروز قراره مسافر بیاره. باید زنگ بزنم ساعت دقیقی که هواپیما میشینه رو از فرودگاه بپرسم که برم فرودگاه و نامه رو بگیرم و فردا دوباره بریم اداره ی گذرنامه! هفت خان رستم رو باید طی کرد... یواش یواش آماده شم برم بالا... امیر بی نهایت باهام دوست شده تا منو میبینه دستاشو باز میکنه که بقلش کنم. همش میگه گار گار وسط شام هم میگه گار گار تلویزیونو ببین. باهام توپ بازی میکنه و ... میاد درو باز میکنه تو راهرو گار گار میکنه و .... خلاصه به شیوه های مختلف ابراز علاقه و دوستی میکنه ......... امروز خیلی کار دارم...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:27 توسط نگار |

آب نبات چوبی میخوریم زبانمان میسوزد. سقف دهانمان داغون میشود بیخودی چاق میشویم و.... نتیجه: من خلم که با این وجود بازم دارم آبنبات چوبی میخورم ... دیروز بابابزرگم اومد دنبالم رفتیم خونه... سارا هم بود من دیوونه ی حرف زدنه این بچه ام. ۲ سال و نیمشه عین آدمای ۴۰ ساله حرف میزنه! ... عصری گیر داد منو ببرید پارک. بردیمش راضی نمیشد برگرده با کلی ترفند آوردمیش خونه. بعدم رفتیم خونه ی خالم تحویلش دادیم. خیلی دیروز حوصلم سر رفت! شب هم با مامانبزرگ اینا اومدیم خونه ی دایی امیر... شب (واسه خواب) دوباره برگشتم خونه ی مامانبزرگم. امروز صبح زود بیدار شدیم. اول رفتیم دنبال سارا قبل از اینکه خالم بره سر کار... بعدشم اومدیم خونه. ساعت ۸:۳۰ با بابابزرگم رفتیم اداره ی گذرنامه. ایندفعه دیگه لباسام اصلا ایراد نداشت آستینم بلند بود موهامم کردم تو جورابم پوشیدم ایندفعه گفت شلوارت کوتاست!!!! خیلی جالب بود چون شلوارم کاملا بلند بود! گفت یه کم بکشش پایین... سر لاک به یه دختره گیر سه پیچ داده بود میگفت برو دستکش دستت کن یا استون بخر! از بس رفتم و اومدم خانومه که گیر میده باهام رفیق شده داشت باهام درد و دل میکرد میگفت میری دکتر بهت دارو میده عوارض دارو رو که میخونی پشیمون میشی و ... (رسیدم به آدامسش!!!!!!!!) رفتم تو اقاهه گفت پاست آماده نیست. بعد یه کم نگاه کرد گفت اجازه ی پدرتو میخوان. گفتم ایران نیست. گفت باید اجازه ی کتبی بده ببره کنسولگری بعد بفرسته سفارت که سفارت فکس کنه به وزارت خارجه. منم ییییهو قاطی کردم بهش گفتم اینو الان میگی شنبه نمیتونستی بگی باید ۲ روز الافم میکردی که منم برم بلیط بگیرم. بعد گفت مگه من بهت گفتم برو بلیط بگیر. گفتم نه شما گفتی دوشنبه پاست آمادست!! گفت در هر صورت اجازه ی پدر لازمه! (آخه اگه یه ذره فکر کنن میفهمن که اگه بابای من راضی نبود من از کشور خارج شم خودش منو نمیفرستاد ایران که ویزا بگیرم!!) آقای زمان گفت برید سرپرستیه دادگستری تو خیابون ویلا اونجا یه گواهی بگیرید که یک بار اجازه ی خروج بهتون بدن! اومدیم خونه یه سری مدارک ورداشتیم با دایی و بابابزرگم رفتیم دادگستری به یکی گفتیم مشکلمون چیه گفت باید فرم رشد عقلی (یه چیزی تو این مایه ها) بگیری. یه جایی بود امضای پدر رو میخواست کلی توضیح دادیم تا راضی شن بابابزرگم امضا کنه (بابای مامانم!!) گفت شناسنامه ی پدربزرگتو ببینم منم گفتم همراهمون نیست! (دروغ گفتمولی اگه میگفتم همراهمه تابلو میشدیم چرا؟!؟ چون اسم همه ی خاله و دایی ها تو شناسنامه ی بابابزرگم هست جز اسم مامانم! من که شناسنامه رو دیدم اینجوری شدم تو ماشین تازه فهمیدیم!!! داییم به شوخی گفت مامانتو از تو خیابون گیر آوردیم و ... بابابزرگم گفت تو شناسنامه ی قبلیش بوده و تو این جدیده نزدن. منم گیر دادم که چرا چک نکردی و ... از این ۶ تا بچه فقط مامان مارو جا انداختن!!) بالاخره من کپیه پاس مامانمو دادم بابابزرگمم کارت شناساییشو که ثابت شه بابابزرگمه!)  رفتیم کلیم از این دفتر به اون دفتر رفتیم تا مهر دادگستری زدن رو برگه و ... تو برگه نوشته بود ۱۷ سالمه عاقلم و شعور دارم خودم تصمیم میگیرم و از این تیپ چیزا... بردیم اداره ی گذرنامه پیش مدیر یه بخشیش! کل قصه رو تعریف کردیم گفت این به دردمون نمیخوره! اجازه ی پدر لازمه بعدم زنگ زد به رئیس اون یارو که اینو از اول نگفته بوده بهمون گفت بهش تذکر بدین! با اینکه من هیچی نگفتم به طرف. دلم به حالش سوخت نمیدونم چه جوری بهش تذکر میدن؟! اصلا میدن یا نه؟ در هر صورت امیدوارم نه ناراحت بشه نه بخواد بعدا سرم تلافی کنه و کارمو عقب بندازه بلیطمو واسه سه شنبه کنسل کردم واسه جمعه تو لیست انتظار و سه شنبه ی دیگه اوکی کردم. کالج که اخراجم خواهد کرد هیچ اینکه ۱ ماهه ایران ایرو مسخره کردمم هیچ... حوصلمم داره سر میره یواش یواش!!! قراره امشب با زنداییم بریم استخر ...

*دیشب چارخونه باحال بود! از افغانی حرف زدنه جواد رضویان خوشم میاد

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 18:55 توسط نگار |

پریشب رفتیم خونه ی مهسا ... سارا و مهرنازو هم دیدم سهیل (شوهر مهسا) مارمولک رو گذاشت با داییم و بابای سارا و امیر یه جوری این فیلمو میدیدن که انگار تا حالا ندیدنش. چهار تایی رفته بودن تو فیلم با دقت تمام با اینکه منم چند بار دیده بودم ولی بازم باهاش حال کردم. سارا هم که تمام دیالوگ ها رو حفظ بود داشت به حرفهای منیر و زنداییم گوش میکرد و حواسش نبود ولی هر چی ازش میپرسیدم عین جمله رو میگفت همینجوری رو هوا یه قرار استخر با هم گذاشتیم ... دیروز صبح بابابزرگم اومد دنبالم رفتیم اداره ی گذرنامه واسه اولین بار تو ایران بهم گیر دادن! خانومه که دم در بود منو فرستاد بعد گفت برگرد آستینت که کوتاست بعد شالمو باز کرد به طرز خیلی (جالبی!) دور سرم پیچوند منم جیکم در نیومد بعد سرشو انداخت پایین گفت مانتوتم که کوتاست! جورابم که پات نیست! حالا خوبه کفشم رو بسته بود! با یه لحنی که مثلا چی کارت کنم گفت برو منم اومدم بیرون شالمو درست سرم کردم موهامم کردم تو. وسط هیرو ویر بابابزرگمو گم کردم مگه جرئت میکردم از کسی چیزی بپرسم؟! از سرباز ها هم حساب میبردم از ماشین های راهنمایی رانندگی هم میترسم یه کم صبر کردم بابابزرگم اومد بهش گفتم که خانومه گفت آستینت کوتاست گفت پس باهام نیا تو ... آقای زمان رو پیدا کردیم بعد پاس و کپی شناسممو و ۲ تا عکس و دو تا فرم ازم گرفت گفت دو شنبه صبح بیا پاستو بگیر... همون نزدیکی ها کلی آژانس هواپیمایی بود رفتم واسه سه شنبه بلیطمو اوکی کردم و ستیکر زد... با بابابزرگم رفتیم بانک. بعدشم یه جا کار داشت نزدیک خونه ی دایی. منم اومدم بالا لباسمو عوض کردم. رفتم بالا یه سری زدم. امیر اینقدر باهام رفیق شده بعد از مامان و بابا و دادا جدیدا میگه گارگار لپشو بوس کردم جای رژ لبم موند فکر کردم الان بدش میاد و نه نه میکنه دیدم کلیم خوشش اومد هر ۵ دقیقه یه بار میگفت انینا (از اینا) ... بابابزرگم اومد دنبالم رفتیم یه سر بانک پیش خاله سوده بعدم رفتیم خونه. نهار خوردم یه کم مجله خوندم خوابم برد... قرار بود عصرش بریم سینما (نصف مال من نصف مال تو) مامانبزرگ بابابزرگم گفتن ما نمیایم با داییم و زنداییم و امیر (بزرگه) رفتیم... قبلش با ویدا رفتم پارک یه کم حرفیدیم... فیلمش باحال بود شب اومدیم خونه ی دایی کوچیکم ... امروز ویدا تا ساعت ۴ کلاس داره بعدشم درس داره. بابابزرگمم میخواد بیاد دنبالم سارا (کوچیکه) امروز خونشونه میخواستم امروز با سارا (بزرگه!!) برم استخر ولی خونه نیستن. نمیخوام روزام هدر برن تو ایران تو خونه!!! ....

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:25 توسط نگار |

چهارشنبه رفتم خونه ی دختر عموم. دختر دختر عموم دو سال ازم کوچیکتره. کلی با هم حرف زدیم و واسه موهای من مدل پیشنهاد داد اسمش نیلوفره همش آهنگ نیلوفره fares و اندی و کوروس رو میذاشت!  بعد از نهار داییم اومد دنبالم که بریم سفارت رفتیم ویزامو گرفتم. بعدشم رفتیم خرید تا شب. شب هممون رفتیم خونه ی خالم. امیر دیوونه هم خیار دستش بود بهم گفت نه منم گفتم نه. عصبی شد خیارو از فاصله ۲۰ سانتی با شتاب زیاد پرت کرد طرفم خورد توی چشمم! خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم که چشمم داغون شده! وقتیم که با ویدا حرف میزدم جیغ میزد میگفت نه نه نه (یه ریتم خاصیم داره) که یعنی تلفنو قطع کن! آخه به تو چه؟! به همه دستور میده ... شب موقع برگشتن همه ی وسایلامو بردم خونه ی مامانبزرگم اینا. تا ساعت ۲ داشتم وسایلامو یه ذره جمع و جور میکردم. چمدون لباسامو بستم. اون یکی چمدونمم باز گذاشتم که فردا شبش ببندم. قرار بود صبح ساعت ۸:۳۰-۹ با ویدا بریم توچال بعدشم بریم تجریش خرید. ۹ بیدار شدم حالم خیلی خیلی بد بود! نمیدونستمم چم بود هم گرمم بود هم سردم بود گیج میزدم سرمم درد میکرد... زنگ زدم ایران ایر گفت بلیطت اوکیه ولی باید بری یکی از نمایندگی هامون رو بلیطت ستیکر بزنن. پاسم دست داییم بود (صبحش رفته بود خروجیمو بده) رفتم خونه ی ویدا منتظر شدم تا داییم بیاد و پاسمو بگیرم. تا ولیعصر رسوندمون با ویدا همینجور پیاده رفتیم (منم داشتم با مرگ دست و پنجه نرم میکردم!!) یه بستنی خوردیم من دوباره زنده شدم!رفتیم مانتو بخریم از هیچ کدومش خیلی خوشم نیومد. از وقتی اومدم کرم کفش خریدن گرفتم. یکی روز اول خریدم یکی هم که ویدا واسم خرید یکی هم دیروز... کشتم خودمو تا انتخاب کنم. خیلی فروشنده ی صبوری بود. بعدشم رفتیم امامزاده صالح یه دوری زدم. بعدش با ویدا رفتیم مثلا تو شریعتی پیاده روی کنیم که من گفتم هوا گرمه و خسته ام بیا برگردیم. رفتیم خونه ی مامانبزرگم اینا. عصری هم رفتیم خونه ی ویدا. واقعا حرفام با ویدا تمومی نداره زنگ زدم به چند تا از دوستای خیلی قدیمیم آرزو و نرگس. نرگس که تا یه کم حرف زدم گفت نگاری. آرزو هم تا اسممو گفتم شناخت... زنگ زدم از همه خداحافظی کردم. بعدشم عین دختر های خوب با ویدا و مینا رفتیم مسجد! نماز خوندیم... رفتم واسه داداش کوچولوم!!! خوراکی خریدم و واسه خودم مجله. رفتیم خونه ی مامانبزرگم با بابابزرگم رفتیم (چقدر رفتیم رفتیم کردم تو چند تا جمله ی قبلی!) تو انباری دنبال اون کتاب هایی که ویدا داده بود و بابام نتونسته بود بیاره گشتیم و پیداشون نکردیم زنگ زدم به بابام گفت گذاشتم تو انباریه خونه ی خودمون. اونجا هم که تا خرخره پره! با ویدا خداحافظی کردم همه ی خاله ها و دایی ها اومدن خونه ی مامانبزرگم. تا شب داشتیم چمدونامو میبستیم. وایییی چه کار سخت و اعصاب خورد کنی بود نزدیک بود اشکم در بیاد تا میگفتم فلان چیزو چه جوری ببرم همه میگفتن بگیر دستت! منم عصبانی میشدم. آخه یه کیف مدارک تو دستم بود یه کیف خودمم دستم جا شیتیمم رو دوشم مطمئن بودمم بارم بیشتر از ۳۰ کیلو میشه و باید یه چمدونمو با خودم ببرم تو هواپیما دیگه دستی نمیموند که خورده ریز بگیرم دستم! آخر سر مامانبزرگ یه ساک باحال کشف کرد و همه چیو چپوندم توش فقط کیف خودم و جاشیتیم و یه ساک رو باید تو دست میگرفتم. چون پروازم ۵:۳۰ صبح بود و باید ۲:۳۰ فرودگاه میبومدم داییم گفت بیا خونه ی ما که بابابزرگ اینا مجبور نشن بیان فرودگاه (آخه حال مامانبزرگم خیلی خوب نبود). بنده ی خدا داییم و زنداییم همه ی کارا و بدبختیام مال اوناست ساعت ۱۲ اومدیم خونه ی داییم من و زنداییم داشتیم میومدیم بالا همسایشون چاقو به دست داشت میومد پایین شب یه ساعت خوابیدم. ساعت ۳:۳۰ رسیدیم فرودگاه. عموم و زن عموم هم اومده بودن از ساعت ۲:۳۰ منتظر بودن. خوشبختانه پسر عمم تو هواپیمایی کار میکنه چمدونام شد ۴۴ کیلو با اون یکی ساک که میخواستم دستم بگیرم شد ۵۷ کیلو همه رو فرستادم تو بار هیچیم اضافه بار ندادم خیلی فاز داد خداحافظی کردم اومدم تو صف گذرنامه وایستادم آقاهه پاسمو دید گفت مهر اجازه ی خروج تو پاست نداری برگرد. گفت وقتی اومدی ایران بهت گفتن که باید بری اداره ی گذرنامه مهر بزنی گفتم نه. گفت پس حتما سفارت بهت گفته. گفتم نگفتن. گفت در هر صورت نمیتونی از کشور خارج شی و ... یارو اینقدر بداخلاق بود انگار دزد گرفته اینقدر خوشحال شده بود نذاشته بود برم. چیزی نمیگم وظیفش اینه که کنترل کنه پاسمو و اگه مشکلی داره نذاره برم. ولی میتونست مهربونتر حرف بزنه یه جوری رفتار میکرد انگار من قاچاقچیم. رفتم به پسرعمم گفتم. اومد باهاش حرف زد گفت راه نداره و ... همه ی اونایی که سه هفته پیش باهاشون اومدم داشتن میرفتن... یه دختره بود اون روز تو سفارت دیدمش بهش گفتم برگردوندنم منو برد پیش خواهرشو باباش گفت زنگ بزن داییت اینا زنگ زدم به داییم گفتم برگرد (بیچاره تازه رفته بود از شرم خلاص شه) پسرعمم گفت بارت رفته ترمینال دو برو اونجا بگیرشون. رفتم نیومده بود... کلی صبر کردم یکی از کارگرهای اونجا گفت برگرد ترمینال یک میارم برات. چمدونامو تحویل گرفتم... رفتیم واسه سه شنبه تو لیست انتظار و واسه جمعه هم جا رزرو کردیم.... امروز سالگرد مامان زنداییم بود بعد از فرودگاه رفتیم بهشت زهرا خیلی دلم میخواست برم سر خاک مامانبزرگ بابابزرگم و عمم ولی قطعه هاشونو بلد نبودم! سالگرد دختر همسایه ی قدیمیه داییم و مامانبزرگم اینا هم بود! (چه جمله ای شد)  سال ۷۸ دخترشون و ۶ نفر از خواهر برادراشون و بچه هاشون فوت میکنن... داییم بهش گفت داریم از فرودگاه میایم و اینجوری شده. اونم مدیر یه بخشیه تو هواپیمایی گفت شنبه بهم زنگ بزنید واسه سه شنبه واسش جا میگیرم... ساعت۸:۳۰ اومدیم خونه خوابیدیم تا ۲ ... دختر خاله ی بابام که میشه دختر داییه زنداییم! هم اومده ایران.. میخوایم بریم یه سری بهش بزنیم. همین الان خالم زنگ زد من گوشیو بر داشتم گفت نگار تویی نرفتی؟! چرا و ... ؟؟!!

به احتمال قریب به یقین وقتی برسم هند از دانشگاه با اردنگی پرتم میکنن بیرون میگن فکر کردی هتل ۵ ستارست ۱ ماه وسط درس ول کردی رفتی!؟  ... هنوز به کسی نگفتم نرفتم! یه جوریه آدم با همه خداحافظی کنه بعد نره

شرمنده نمیام وبلاگاتون سر بزنم برگردم سر فرصت پیش همتون میام

قسمت بود نرم دیگه ... صبح حالم گرفته شد. ولی الان میبینم خیلیم بد نیست! یعنی خوبه!!!! حال میکنیم در وطن

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:38 توسط نگار |

حالا که روزای آخر سفرمه خیلی حالم گرفتست. هم کار زیاد دارم هم نمیخوام برگردم. امروز باید برم سفارت. داییم میگه زنگ بزن هواپیمایی ببین اگه میتونی واسه جمعه پروازتو کنسل کن یه مسافرت ببرمت! خیلی دلم میخواد برم میدونمم اگه نرم پشیمون میشم ولی کالج لعنتیم میخواد بهم گیر بده!! بعدم با مامان اینا حرف نزدم راجع بهش... دیروز روز خییییلی خوبی بود... از صبح تا ظهر که خونه بودم. مثل هر روز بیکار بودم یه آپ کردم و تلویزیون دیدم و آهنگ گوش دادم... داشت اذان میگفت منم ییهو متحول شدم بعد عمری (چند ماه!) یه نمازی خوندم. ساعت ۱:۳۰ رفتم مدرسه. بچه ها تازه تعطیل شده بودن. همشونو دوباره دیدم. دلم میخواست بیشتر میموندم و درست حسابی با هر کدومشون یه بیرونی میرفتم و حرف میزدیم. با ویدا و افسانه اومدیم تا ته کوچه بیستم. یاد دوم راهنماییم افتادم که با افسانه و نفیسه میرفتم مدرسه و میومدم... به شوخی داشتیم راجع به تفاوت سنی با شوهرهای آیندمون حرف میزدیم همه دوست دارن تفاوت سنیشون زیاد باشه ولی من از پسری که بزرگ باشه بدممم میاد (همسن یا یکی دو سال بزرگتر)... از اونور هم با ویدا رفتیم خونشون که لباساشو عوض کنه و بریم بیرون. مهمون هم داشتن عموهاش اومده بودن خونشون. اول پیاده رفتیم تا مرکز تجاری تو راه بهارو دیدیم (دوست ویدا و نفیسه است خونشون تو کوچمون بود ولی خیلی نمیشناسمش) داشت از مدرسش میومد. نمیدونستم ته بلوار دانشجو هم مدرسه زدن اسم مدرسش خرد بود. همش با ویدا راجع به درس و تست و کنکور حرف زدن اونم اومد مرکز تجاری ورق کلاسور بخره ولی مغازه بسته بود. با ویدا رفتیم نهار خوردیم و کلی حرف زدیم. بعدم اومدیم چند تا فیلم خریدیم که ببرم هند. تو سی دی فروشیه اتفاقی مژده رو دیدیم (یکی از بچه های مدرسمون) اونم بزرگ شده بود! تعجب کرد منو دید گفت خیلی عوض شدم! بعد رفتیم پارک وی که دو تایی با ویدا (چه رمانتیک) تو ولیعصر قدم بزنیم بعد رفتیم خونه ی رومینا. به نظرم خیلی بزرگ شده بود. همه ی دوستام ظاهرا بزرگ شدن ولی عوض نشدن (از نظر خصوصیات اخلاقی) اونم با ویدا راجع به مدرسش (نوآور) و استاداش حرف زد. ویدا هم که گیر داده بود به نیمکت های مدرسشون دلم واسه تک تک دوستام تنگ شده. میخوام دوباره برم مدرسه و باهاشون همکلاس بشم! به نظرم همکلاسیا و دوستای مدرسه ام (۴ سال پیش) جمع یه دست و باحالی بودن. فکر میکردم خیلی عوض شده باشن ولی فقط یه کم بزرگ شدن. ذات خوب آدما عوض نمیشه همشون با معرفت و مهربون و باحالن... زنگ زدیم به یاسمن باهاش جلو بستنی فروشی لادن قرار گذاشتیم من و ویدا و رومینا هم اشتباهی رفتیم جلو شیرینی فروشی لادن بعد از نیم ساعت ۴۰ دقیقه رومینا گفت نکنه جلو بستنی فروشیش منتظرمونه کلی ویدا نگران شده بود و زنگ زده بود به مامانش و ... بستنی خریدیم رفتیم تو پارک یه کم نشستیم و عکس گرفتیم. همینجور رفتیم تا تهش دیدیم سینما رئیس رو داره هممون میخواستیم بریم ولی نشد! عین مامانبزرگ ها با ویدا همه رو سر و سامون دادیم اول رومینا رو سوار تاکسیش کردیم بعد هم رفتیم تجریش یاسمنو راهی کردیم... بعد رفتیم تندیس منم چون با عجله داشتم راه میرفتم خوردم زمین... بعدم اومدیم خونه. منتظر تاکسی که بودیم یه بارون باحالی گرفت. تو راهم همش با ویدا داشتیم حرف میزدیم. نمیدونم چرا حرفام با ویدا تموم نمیشه؟! الان دیگه از خودمم بیشتر میشناسمش (یه کم غلو کردم) شب هم دوباره با دایی اینا اومدیم تجریش شام خوردیم منم رفتم رویال لوازم تحریر خریدم... شب هم اومدیم خونه. تو راه عین دیوونه ها شهرو میدیدم دلم واقعا تنگ میشه واسه همه چی. این چند روز که ایران بودم خیلی خوش گذشت خیلییییی.... نمیخوام برگردم. دیشب تا ساعت ۳ بیدار بودم. امروز مامان بزرگم اینا رسیدن تهران. الان میخوام برم خونه ی عموم (شایدم دختر عموم) عصری هم با داییم باید برم سفارت. بعدشم برم خرید... فردا هم که فقط میرم خرید با ویدا... به خیلی از دوستام زنگ نزدم شایا از ایران رفته خیلی ها خونشونو عوض کردن خلاصه خیلی ها رو گم کردم!!! دلم واسه امیر تنگ شده دیروز ندیدمش...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 13:37 توسط نگار |

دیروز جایی نرفتم! بعد از آپیدن مثل هر روز رفتم بالا ایندفعه اثیری رو دیدم. امیر به طرز وحشتناکی باهام خوب شده بهم میگه گار گار بعد از فیلم با دایی رفتم دنبال زندایی که بعدشم بریم خرید ولی اونجایی که میخواستیم بریم بسته بود. اومدیم خونه یکی از کانال ها داشت پاورچین رو میداد. به نظرم بهترین طنز تو این چند سال بود! با اینکه تکراری بود ولی کلی خندیدیم. بعدشم غوغا رو دیدم... شبم جایی نرفتیم. میخواستم دیروز عصر با پریا برم بیرون ولی پیداش نکردم. گفت امروز صبح میاد پیشم ولی بازم نشد.... دیشب کلی با امیر بازی کردم. خیلی باهام رفیق شده.... امروز قراره برم پیش ویدا که با هم بریم تجریش و ولیعصر و مرکز تجاری و .... همین الان داییم زنگ زد بهش میگم بلیطمو اوکی نهایی بکنم میگه نه! هفته ی پیش که شنبه اشم تعطیل بود هی گفتم بریم شمال هیچکس نیومد این هفته که من میخوام برم همه میخوان برن نمک آبرود داییم میگه نرو سه شنبه برو توام بیا ولی اگه سه شنبه برم خیلی غیبت میخورم. بعدشم شاید مامان اینا نذارن ولی اگه نمک آبرود رفتنشون قطعی شه شایدم جمعه نرم 

هر مشکلی یه راه حلی داره. خیلی دارم به خودم سخت میگیرم. حس بدی دارم. نمیدونم چی کار کنم! کاش میتونستم برگردم به ۴ سال پیش. زندگیم خیلی قشنگ تر بود. نمیدونستم نگرانی و غصه خوردن یعنی چی؟! از بزرگ شدن متنفرم. زود گذشت. چشم به هم زدم ۱۷ ساله شدم. خیلی از حرفا گفتنی نیستن. اون آرامش و حس های قشنگ چند سال پیشمو ندارم....

*ترس از خدا سر آمد هر حکمتی است...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:23 توسط نگار |

دیروز بعد از آپیدن مثل هر روز رفتم بالا. ایندفعه زنداییم بیدار بود. به خونه ی دایی کوچیکم میگم سینما سحر (اسم زنداییمه). تا رفتم واسم فیلم بوتیک رو گذاشت. بعدشم با امیر (بزرگه) رفتیم ویدیو کلوپ ملاقات با طوطی و سرود تولدو گرفتیم. ملاقات با طوطی رو دیدم. بعد عمه ام زنگ زد گفت کی میتونی بیای خونم منم گفتم امشب! کارها و حرکت های امیر (کوچیکه) در حین نهار خوردن محشر بود! عادتشه یه دست و یه پاشو میذاره رو میز (نه میز نهار خوری که بلنده) تو همین پزیشن داشت کاملا ترتمیز به این صورت که یه قاشق میخورد و سه تا قاشقم میریخت رو میز غذا میخورد. یواش یواش دو تا دست ها و دو تا پاهاش اومدن رو میز (شیشه ای بود) دمر خوابید و مشغول غذا خوردن شد. قربونش برم یهو لیوان آب رو خالی کرد رو میز و رو سرش بعد اونقدر قلط خورد تا کاملا خیس شه من عاشق بچه های قلدر و ژولیده پولیده ام. بنده خدا زنداییم هر نیم ساعت به یه بار لباساشو عوض میکنه ولی بازم همیشه کثیفه بعد اومد جلو تلویزیون بالش گذاشت و خوابش برد. خیلی منو دوست داره!!!!! میرم خونشون جیغ میزنه یعنی برو بیرون. دست به کنترل میزنم میاد میزنه تو گوشم! در موردش حرف بزنم میفهمه جیغ میزنه میگه نههههه خلاصه خیلی باهام خوبه البته کاراش حساب کتاب نداره ییییهو هم مهربون میشه ولی هر جوری باشه جیگره. سارا هم خیلی ناز و باحاله خیلی باحال میدووه (دویدن!) با ناز و عشوه رو نوک پا. همیشه هم مچش خمه در حال قر دادن و عشوه اومدنه خیلیییی باحال حرف میزنه اون روزی زنگ زدم خونشون نمیدونم از کجا صدای منو شناخت تا گفتم سلام گفت همه بریم پارک من و تو و سمانه و امیر حسین و امیررضا و فاطمه و ... منشی تلفنیه محاله بذاره کس دیگه ای تلفن جواب بده دیروز عصری با دایی رفتیم دنبال زنداییم تو راه کلی با هم راجع به همه چی حرف زدیم نظر های من واسه خودمه! همه میدونن تو ایران مشکلات ریز و درشت زیاده لازم به نام بردن نیست. ولی من میگم همه جای دنیا همینه! اینو مطمئنم که هر جایی سختی های خودشو داره. اگه ایران نا امنه همه جای دنیا نا امنه یا بهتره بگیم همه ی پاتخت ها و شهر های پرجمعیت دنیا نا امنن. یا اگه همه میگن ایرانیا نامرد شدن من میگم همه ی آدم های دنیا نامرد شدن همه تو همه جای دنیا زیر آب همدیگرو میزنن. اینکه آدم فقط بگه ایران اینجوریه هم بی انصافیه هم اعتماد به نفس خودمونو میاریم پایین. آدم تا قدر خودشو ندونه کسی قدر آدم رو نمیدونه. منکر این نمیشم که تو ایران خیلی مشکلات اعصاب خورد کن! هست ولی بازم اگه ایرانی به من زور بگه واسم بهتر از اینه که یه خارجی حتی بخواد با نگاهش یه ذره هم تحقیرم کنه. مثلا اگه ایران دانشگاه میرفتم و یکی از استادام دعوام میکرد یا حتی بی دلیل هم بهم گیر میداد اونقدر ناراحت نمیشدم که یه خ ر ی مثل گوریل بخواد دعوام کنه سر هیچ و پوچ!!! نتیجه گیری: هر جای دنیا که آدم هست نباید به سختی های زندگیش فکر کنه چون خیلی چیزها رو نمیشه تغییر داد باید تحمل کرد و بهش فکر نکرد تا آسوده خاطر باشیم....... یه چیز دیگه که خیلی ربطی نداره به موضوع میدونم خیلی ها اینجوری نیستن ولی خیلی ها هم اینجورین. نه میگم این طرز تفکر خوبه نه میگم بده نظرمو میگم راجع به خارج رفتن. اینکه آدم تو یه کشوری درس بخونه و دانشجو باشه رو نمیگم منظورم هم با هند!!! نیست ولی حتی برای کار فکر میکنم ایران بهتره. منظورم با همه نیست ولی لجم میگیره بعضی ها زیادی غرب زده ان و فکر میکنن موفقیت به اینه که آدم تو ایران نباشه. خیلی ها رو میشناسم که وقتی تو ایران بودن وضع زندگی (تحصیلی شغلی و مالی و ...) خیلی خوبی داشتن ولی تو اون کشوری که توشن زندگی سختی رو دارن و اصلا هم به روی خودشون نمیارن!!! (میدونم خیلی ها هم موفقن). من راحت زندگی کردن تو ایران رو به سختی کشیدن تو هر جای دیگه دنیا ترجیح میدم. حتی راحت زندگی کردن تو ایران رو به راحت زندگی کردن تو  خارج هم ترجیح میدم. هیچ جا کشور آدم نمیشه اینو همه میدونن ولی همه دوست دارن دوری و دوستی باشه. اینکه تو ایران حس میکنی اضافه نیستی خیلی حس قشنگیه. حس میکنی همه چی مال خودته.... فعلا که نظرم اینه یعنی از بچگی نظرم این بوده. اینا رو واسه خودم نوشتم نیاین دعوا کنید با نظراتون ضد حال بزنید هاااا ...... عصری رفتم خونه ی عمم... کلی نگاه و نگین بزرگ شده بودن نگین که از بیرون اومد منو نشناخت!!! خوبه سه ساله فقط منو ندیده ها! فیلم تولد بچگی های نگاه رو گذاشتیم همه ی فامیل توش بودن. دلم واسه همه تنگ شد. سه چهار نفر از اون جمع فوت کرده بودن آقای افشار مریم خانوم و یکی از عمه هام. همه ی اونایی که ۶ سال پیش همسن الان من بودن بزرگ شده بودن. بچه هایی که اون موقع کوچولو بودن الان مدرسه میرن. بزرگ ها پیرتر شده بودن یه کم دلم گرفت که چرا اینقدر زمان زود میگذره. وقتی همه بزرگ شن و ازدواج کنن دیگه اون جمع قدیمی جمع نمیشه. همین الانم یواش یواش دختر عمه پسر عمه ها پسر عموها دختر خاله پسر خاله ها دارن میرن... ولی خوبه که نگین و نگاه هنوز کوچیکن زن عموم همیشه اسم های ما سه تا رو قاطی میکنه. تا نگاه رو صدا میزنن من برمیگردم وقتی هم که میگن نگار اون برمیگرده. اسم دختر عموی نگاهم نگاره شب هم موندم. دلم واسه خونه ی عمم تنگ شده بود امروز صبح با عمه ام اومدیم که از اونورم رفت سر کار. وقتی اومدم دایی اینا نبودن دوباره رفتم سحرو بیدار کردم ازش کلید گرفتم بنده خدا از دست من خواب نداره ساعت ۱۲ این حدودا میرم بالا یه سری بهش میزنم.... دیشب پریا زنگ زد قراره امروز دو تایی بریم ددر. شاید دیگه نرم خونه ی دختر عموم نمیدونم اگه نرم بده؟!؟ آخه میخوام برم بگردم و خرید کنم...

دیشب ساعت ۴:۳۰ یهو بیدار شدم. به طرز وحشتناکی سرم درد میکرد دلم میخواست یکی از دو طرف سرمو فشار بده نمیدونم چرا خوابم هم نمیرفت. هی هم یاد یه موضوع ناراحت کننده می افتادم

خیلی وبلاگمو دوست دارم اگه بمیرمم یکی باید بیاد واسم آپ کنه. تو اون دنیا میشه آپ کرد؟؟؟

خدایا شکرت. واسه خیلی چیزا ... خودت میدونی واسه چیا

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 13:27 توسط نگار |

دارم میمیرم از خنده تو کل مدتی که ایران بودم اینقدر نخندیدم. آخه الکی هم دارم میخندم. همین الان از سینما اومدیم با دایی و زندایی رفتیم پارک وی رو دیدیم مزخرف ترین بی موضوع ترین آشغال ترین فیلمی بود که میتونستیم بریم تمام مدت تو سینما عین دیووونه ها میخندیدم. دست خودم نبود. فیلمش مثلا ترسناک بود!!! خاک تو سر اون نویسنده و کارگردان و تهیه کننده و بازیگر و فیلم بردار و صدابردار و تمامیه دست اندر کاران فیلم و من احمق و همه ی اون احمق های دیگه ای که اومدن ۲ ساعت ونیم وقت گذاشتن این فیلم مسخره رو دیدنو اون سینما فلسطین که با گذاشتن این فیلم خودشو ضایع کرد نمیدونم چرا با اینکه فرانک و یکی از دوستای زنداییم گفته بودن فیلم خیلی مسخره ایه ولی ما بازم رفتیم! اگه اسمش پارک وی نبود نمیرفتم ببینمش. مختصر و غیر مفید فیلم این بود که دختر و پسره تو پارک وی با هم آشنا میشن بعد دو روز بعد ازدواج میکنن! پسره دیوونه و روانی بوده با مامانش دختره رو شکنجه میکردن بعدا دختره هم روانی میشه پسره رو شکنجه میکنه و انتقام میگیره. سیگار روشن میکنه میذاره رو دسته پسره میرن آشپزخونه شام درست کنن دست پسررو با چاقو میزنه و ... پسره هم بابای دختررو با تبر میکشه مامان خودشم میکشه و ... خلاصه اراجیف!!! نوشته بود واسه بچه های زیر ۱۶ سال ممنوعه یه پسره بود ۵ سالش بود وقتی داشتیم میومدیم بیرون از سینما زنداییم به شوخی بهش گفت نترسیدی اینقدر رله بود و میخندید که من خلم بدتر خندم گرفت! پسره که تو فیلم بود موهاشو قرمز کرده بود و ... تنها چیزای قشنگ فیلم یکی از مانتوهای مامان رها بود و قیافه ی دوستش نوشین و مدل موهای کوهیار!!! (اسم پسره تو فیلم) با ماشین پسره و اینکه خلاف حرکت ماشین ها تو پارک وی میرفت. نامردم اگه بذارم یک نفر دیگه این فیلمو ببینه از مسخرگیش میخندیدم جای ویدا خیلی خالی بود عین زهر عسل مسخره بود یه پاییه ی همسن میخواستم واسه خندیدن... بنده خدا داییم کلی دنبال فیلم کمدیه باحال گشت ۵-۶ تا سینما رفتیم و فیلما و سانساشو دیدیم کلی تو خیابونا چرخیدیم آخرشم رفتیم پارک وی داییم خوابید تو سینما بعدشم که بیدار شد گفت بریم خونه میکشمت نگار تو گفتی بریم بعد از اینکه بلیط ها رو خریدیم دیدیم سینما بلوار پیک نیک در میدان جنگ رو داره! نصف مال من نصف مال تو هم هنوز نیومده بود وگرنه دایی خیلی دوست داشت ببینتش. کاش یه چیز دیگه رفته بودیم. رئیس یا پاداش سکوت که پرویز پرستویی توشه یا حتی فکر کنم روز سومم از پارک وی بهتر بود... فردا تولد داییمم هست اون یکی زنداییم هم تولدش ۷ مرداده ... بابا بزرگمم ۹ مرداده فکر کنم...

جمعه صبح رفتم پیش شیوا تا شب! خیلی خوش گذشت شب هم از خونه ی شیوا رفتم پارک پیش دایی ها و خاله ها و ... امروز صبحم با خاله کوچیکم و داییم رفتیم پارک چیتگر. خوب بود. بعدشم که برگشتیم یه زنگی به ویدا زدم و بعدم رفتیم سینما!

همین الان مامان اینا زنگ زدن... خونمونو عوض کردیم یعنی دیگه من نمیرم تو اون اتاق خودم. دلم واسه بالکنمون و خونمون و اتاقم و ... تنگ میشه. اصلا نمیدونم چه جوری وسایلامو جمع کردن کلی وسایل داشتم یه جاهایی که کسی پیداشون نمیکنه جز خودم. الان حتما همه چیو جا گذاشتن تو خونه قبلی. خدا کنه حواسشون بوده باشه و مرتب وسایلامو جمع کرده باشن...

وایییی کالججججججججج درس. جزوه هایی که باید کامل شه (تا الان فکر کنم یه خروار شده!). شیت هایی که تو این مدت نکشیدم. امتحانایی که ندادم. غیبت کردن هام گوریل بی شعور. راه دور کالج. صبح زود بیدار شدن ها. استرس درس. هندددد!!!!!!!!! و خیلی چیز های ناراحت کننده ی دیگه

ببخشید نمیام وبلاگاتون. وقتی برگردم دوباره به همتون سر میزنم....

خدا جونم ازت دور شدم؟!؟ هم کمکم کن هم تنهام نذار هم منو ببخش.....

دیشب واسم شب خیلی بدی بود! جمعه شب ها واقعا دلگیره.... خل شده بودم!!! ....... کلی کار دارم هنوز کارنامه ی دوستمو پست نکردم خیلی از خریدامو نکردم. به خیلی از دوستام زنگ نزدم. عمه امو ندیدم!! نرفتم خونه ی دختر عموم و ..... واسه ی دایی و زندایی کوچیکمم که تولدشونه هیچی نخردیم! نمیدونمم چی بخرم و از کجا و کی؟!

........................................................................................................................................

ای عاشقان ، ای عاشقان ، گلایه دارم از جهان ، نامردمی از هر کران ، آتش به دل ها می زند

همچون زمین و آسمان ، ستاره های خون چکان ، سنگ مصیبت هر زمان ، بر سینه ی ما می زند

آتش به دل ها می زند

دنیا به کام اهل ناز ، ما بی دلان اهل نیاز ، این قلب خونین باغ ما ، داغ شقایق داغ ما

ای عاشقان ، ای عاشقان ، گلایه دارم از جهان ، نامردمی از هر کران ، آتش به دل ها می زند

آتش به دل ها می زند

ما خسته از رنگ و ریا ، با درد هر داغ آشنا ، این آسمان را پر فروغ ، روی زمین را بی دروغ

خالی ز کین می خواستیم ، نیک و نوین می خواستیم ، زیباترین می خواستیم

کی اینچنین می خواستیم ؟

روزی که قلب این جهان ، با عشق و آزادی زند ، دنیا به روی مردمان ، لبخندی از شادی زند

ای عاشقان ، ای عاشقان ، از یاد ما یاد آورید دلدادگان ، دلدادگان ، با یاد ما داد آورید

از یاد ما یاد آورید

شادا که با یگانگی ، از بند غم رها شویم ، به رغم هر بیگانگی ، من و تو با هم ما شویم

شادا به روزی اینچنین ، چون ما چنین می خواستیم ، آری همین می خواستیم

 آری همین می خواستیم

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 2:59 توسط نگار |

اون روزی آپیدم بعدش رفتم یه زنگی به پریا زدم... بعدم رفتم بالا اول یه زنگ زدم دیدم کسی درو باز نمیکنه گفتم حتما رفتن بیرون خیلی صبر کردم دوباره زنگ زدم زنداییم خواب آلو درو باز کرد. دیدم همشون خواب بودن. خجالت کشیدم ولی نه خیلی! چون ساعت ۱۲:۳۰ ظهر بود. کلی صبر کردم تا از خواب بیدار شن. قربونشون برم همشون میخوابن تا لنگ ظهر فقط داییم صبح رفته بود سر کار. امیر که از خواب بیدار شد یه کم باهاش بازی کردم (با نمک ترین و شیطون ترین و قلدرترین پسرداییه دنیاست) بعدم مثل همیشه دو تا فیلم دیدم. شام عروسی و تقاطع. عصری هم با زن عموم و فرانک (نامزد پسرعموم) رفتیم سینما محاکمه رو دیدیم. به نظرم فیلم قشنگی بود اسم یکی از بازیگراش تو فیلم نگار بود. کلیم خلاف بود! اومدیم بیرون شام بخوریم خانومه رو کرد به من گفت نگار برو اون طرف بشین! منظورش با یکی دیگه بود البته. بعد زن عموم داشت از دختر خاله ی دوستش میگفت... اسم اونم نگار بود. هر یه ربع یه بار یه نگاری به گوشمون میخورد .... شب هم اومدیم خونه رفتیم بالا پیش دایی کوچیکه... صبحشم ساعت ۴ بیدار شدم با داییم رفتیم سفارت مثل همیشه کلی شلوغ بود. اسم نوشتیم بعد یه ساعت تو ماشین خوابیدیم.... ساعت ۹ درو باز کردن. پریسا رو هم دیدم. رفتم تو مدارکمو دادم گفت برو بیرون تو صف وایستا پولتو بریز صفش طولانی نبود ولی اون وسط ۶۰ نفر اومدن بی نوبت و رفتن. منم که تو رو دروایسی (دیکتشو نمیدونم) گیر میکنم و هیچی به هیچکس نمیگم که چرا بی نوبت میای!!!! گفت برو چهارشنبه بیا ویزات آمادست. بعد با دایی رفتیم بانک که پولو حواله کنیم... اومدم خونه خیلی خسته بودم. خوابیدم. شب رفتیم بیرون خرید. بعدم که برگشتیم دوباره رفتم بالا یه سری زدم...

قرار بود امروز بریم شمال ولی کنسل شد! خالمم گفته بیا خونم. شیوا هم گفته امروز برم پیشش هر دوشونم امروزو فقط بیکارن نمیدونم چی کار کنم!؟!؟! معلوم نیست دایی اینا میخوان برن پیک نیک جایی بیرون شهر یا نه؟! من که تکلیفم معلوم نیست. برم فعلا یه زنگی به ویدا بزنم

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 13:28 توسط نگار |

اون شب رفتم خونه ی مامانبزرگم هر دو تا دایی ها هم اومدن. رفتیم دربند... بعدم رفتیم یه پارکی همون نزدیکیا .... امیرم تا اومد یه ذره باهام خوب بشه و نه نگه بهم دعوامون شد!! توپ رو پرت کرد طرفم منم گرفتمش بعد جیغ زد که چرا توپمو میگیری!! منم اخم کردم گفتم خودت انداختی و .... اومد گازم بگیره رفتم کنار خورد زمین.  خیلی بدجور نخورد زمین ولی ناراحت شدم! البته تمام این مشکلات زیر سر خودمه از بس که جیگره دلم میخواد لپاشو گاز بگیرم اینم بدش میاد. البته تو اون لحظه میخنده ها منم آروم گاز میگیرم ولی بعدا میره همه جا با زبون بی زبونی! میگه نگار منو گاز میگیره واسه همین میزنمش. ولی در نهایت اون روز باهام رفیق شد... دیروز صبحم با مامانبزرگم رفتیم تجریش یه کم خرید کردیم. بعدم رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم. بد نشده ولی میخواستم بهتر از این شه! عصری هم داییم و پسرخالم اومدن خونه ی مامانبزرگم. مامانبزرگ و بابابزرگم دوباره رفتن پیش خاله ی مامانم (دیروز عمل داشت) قراره شنبه یا یکشنبه بیان تهران. من و داییمم رفتیم بانک پیش خالم حساب باز کردیم و پول ریختیم به حساب بابام تو هند. که فردا برم سفارت... بعد رفتیم دنبال زنداییم خواستیم بریم سینما فیلم دلخواهمونو نداشتن (کمدی) هر چند من از همه جور فیلم ایرانی خوشم میاد!! اومدیم خونه. شب رفتیم مجموعه ورزشی انقلاب... خیلی خوش گذشت. موقع رفت و برگشتم که فقط جمعه شب ها رو گوشیدیم من که هنوز خسته نشدم ازش! منم که تا تو ماشین میشینم یا تو خیابون راه میرم محو تماشای شهرم عین این اسکلا :)) خوب دلم تنگ شده واسه همه چی و همه جای این شهر. فکر برگشتن به هند مسافرتمو کوفتم میکنه اصلا حوصله ی درس خوندن ندارم تازه وقتی برگردم کلی هم باید کارای عقب افتادمو انجام بدم. حوصله ی گوریل و گیرای بیخودشم ندارم :(( فکرشم حالمو میگیره. دوباره درس دوباره کالج. واییییی خدااا... دیشب وقتی رسیدیم با مامان اینا چت کردیم. بعدم خوابیدم تا همین الان. نمیدونم بلیطمو واسه کی اوکی کنم فعلا که واسه سه شنبه رزرو کردم. ولی شاید تا اون موقع بهم ویزا ندن. نمیدونم چی کار کنم میترسم واسه جمعه رزرو کنم بعد تا سه شنبه کارم تموم شه و بخوام برم بلیط نداشته باشم. نمیشه هم واسه دو روز جا گرفت.... همین الان یادم افتاد دیشب بابام شماره ی یکی از دوستامونو داد گفت بهش زنگ بزن بگو اومدی ایران من یادم رفت شماره رو بنویسم :-) چه جوری به طرف بزنگم؟! داییمم دیشب گفت هم زنگ بزن هواپیمایی واسه بلیط هم اینکه به خالم زنگ بزنم واسه کارای بانک! چقدر زندگی سخته!!!!

راستی چرا من از وقتی اومدم ایران تو آپ هام کمتر از این ایموشن ها استفاده میکنم؟!؟

حس هیچ کدوم از این کارایی که باید انجامشون بدم نیست. هر کیو تو هفته ی پیش دیدم گفت پنجشنبه جمعه یه قرار بذار همدیگرو ببینیم. اگه نذارم نمیشه. اگه قرار بذارمم که تو دو روز نمیتونم ۱۰ نفرو ببینم!! ..... دارم غر زیادی میزنم خیییییییییلی خوشحالم که ایرانم! خدایا شکرت....

من برم بالا یه سری به زنداییم و امیرها بزنم....

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:5 توسط نگار |

اون روز بعد از آپيدن رفتم خونه ي خالم. كلي سمانه و فاطمه باحال شدن! منم كه هر جا ميرم دو سه تا فيلم ميبينم و ميام خونه ي خالمم مهمان و ميم مثل مادرو ديدم. بعدم با دختر خاله هام عكس گرفتيم و ... يه تريپم رفتيم بيرون. عصرشم عموم اومد دنبالم و رفتم خونشون. خوش گذشت شبم دوباره اومدم خونه ي داييم صبحم بابابزرگم اومد دنبالم و اومدم خونه ي مامانبزرگم اينا سارا (دختر خالم) هم اونجا بود. از وقتي اومده بودم درست و حسابي نديده بودمش. كلي با هم بازي كرديم و خوش گذشت عصرشم با ويدا رفتيم يه سري به افسانه و نفيسه زدم دلم براشون تنگ شده بود. امروزم كه از صبح تا حالا خونه بودم فقط صبح با بابابزرگم رفتيم كه پول بديم به باباي فاطمه كه ببره هند... فاطمه رو هم ديدم الانم كه خونه ي ويدام شب هم شده منظره ي بالكن اتاقشم كلي جيگر شده برج ميلاد منم برق ميزنه من برم كه داييم منتظرمه خونه ي بابابزرگ. ميخوايم بريم بيرون.

انگار دوباره بگير بگيرا شروع شده همين الان ويدا گفت

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:50 توسط نگار |