تبليغاتX
نگار
پریروز کالج تعطیل بود به خاطر گانپاتی ... شنبه مهمونمون برگشت ... دیروزم فقط داشتم شیت میکشیدم از صبح تا شب تازه امروزم بعد از سحر بیدار موندم کارای جیگولی و رفیق رو کامل میکردم... صبح اس ال داشتیم! استاده همینجور گیر داده بود به من چند بارشو داشتم حرف میزدم دعوام کرد. چند بارشم حرف نمیزدم و بهم گیر داد گفت حرف میزدی هر کس داشت کار خودشو میکرد تو کلاس ولی هی میومد دفتر منو چک میکرد ببینه همه چیو مینویسم یا نه بعد میدید نصفه نیمست بهم گیر میداد ... بماند که تو کلاس هیچ کس همون نصفه نیمه اشم نمینوشت... زنگ دوم جیگولی اومد اعصاب منو خط خطی کرد مدلمو دید نقشه امم دید بعد گفت نمیشه نقشه ی طبقه ی دوم اینو کشید. چون سقفش صاف نیست آسانسورت میخوره به سقف و کلی چیز دیگه ... گفت مدلتو عوض کن نقشه و الویشن و سکشن و همه رو هم عوض کن... هر روز دارم یه نقشه ی دو خطه ی کامل براش میکشم و میبرم پیشش الکی خط خطیش میکنه فرداش مجبور میشم دوباره بکشمش دیگه حفظ شدمش. کلی با فیونا دو تایی فکر کردن که چیکار کنن بعد خوردن به پی سی ضایع شدن گفتن برو خونه روش فکر کن!  آخه تو که استادی وقتی نمیفهمی از من چه توقعی داری. من وقتی نمیدونم و نمیشه رو چی فکر کنم؟! فردا هم که رفیق میخواد همه ی کارامونو ببینه شیت و جورنال و ۳ تا تحقیق... بدبخت میشویم...
حیف که بلد نیستم قهر کنم Love Smiles and Emoticons-6 
 
 
 
خیلی عکس نازیه...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:4 توسط نگار |

هیچ چیز از این قشنگ تر نیست که بعد از چند روز با پریا   تلفنی حرف بزنم    پایه است واسه خندیدن و مسخره بازی  ... امروز ساعت ۹ رسیدم کالج ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم دیدم دارم خواب میبینم حیفم اومد نصفه بذارمش       . دوباره خوابیدم تا ساعت ۸ ... رسیدم کالج پرینسیپال داشت گرافیک درس میداد جرئت نکردم برم تو کلاس   ... ساعت ۱۰ که یه ربع آخر کلاس بود به سوده زنگیدم گفت بیا پایین مورچه سر کلاس کاریت نداره. منم سرمو انداختم پایین اومدم تو کلاس  شیتمو چسبوندم رو میز و کادر کشیدم و شروع کردم به کشیدن بعدشم اتندنسشو زدم    ... زنگ تفریح رفتیم سی سی دی      بعدشم چیپس و ماست خوردیم       زنگ آخرم که تاریخ داشتیم اومد سر کلاس یه کم غرغر کرد        بعدم شروع کرد به درس دادن صبا که فقط اس ام اس بازی کرد و با من میس کال بازی!! (بازیه جدیده     ) سوده هم که نقاشی میکشید      بقیه بچه ها هم هر کدوم سرشون به کار خودشون گرم بود که چند بارم دعوامون کرد... حلبسر هم سیریش شده              واسه فردا باید کار جیگولس رو انجام بدم واسه شنبه هم کلی کار داریم                .. برم اتاقمو مرتب کنم و به کارام برسم...
قبل از اینکه پریا بهم زنگ بزنه عین دیوونه ها شده بودم                            Walking Home Crying          
میخوام به هیچی فکر نکنم            گور بابای همه چی خودمو عشقه       (به این میگن شادیه کوتاه مدت و گذرا  )
میخوام یه آهنگ باحال گوش بدم              که قر دار باشه ولی من فقط گوشش کنم    
البته آهنگ دپی هم همیشه فاز میده.... الان که دارم آهنگ های سنتیه ۶۰ سال پیشو گوش میدم...
 
از فردا ماه رمضان شروع میشه؟؟؟
 
دلم میخواد با یکی دعوا کنم          ولی نمیدونم با کی؟
به نظرم این آنگه ابی که گذاشتم رو وبلاگم محشره      با قالب مشکی هم حال میکنم البته جدیدا ...
نمیدونستم این شکلک ها نوشته هامو خراب میکنه و اینجوری نامرتب میشه. از دفعه ی بعد نمیذارم... هر چی هم فاصله میدم بین شکلک و نوشتم بازم درست نمیشه....
 
 
 
 به نظرم نوشته های عکسه خیلی قشنگه! ..........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 17:32 توسط نگار |

همینجور که داشتم وبگردی میکردم به این داستان برخوردم. خیلی باحال نیست!! ولی بدم نیست واسه یه بار خوندن ....

يکی بود يکی نبود، يه روزی ۲ تا زن و شوهر که عاشق هم بودند، کنار هم سر سفره نشسته بودند و تولد ۶۵ سالگی مرد رو جشن گرفتنده بودند. خانم ۶۰ سالش بود. ۴۰ سال بود که با هم زندگی کرده بودند و عاشق هم بودند. هيچوقت در هیچ زمان، هيچيک از اين ۲ نفر به هم خيانت نکرده بودند. تمام خصوصيات يک زن و شوهر ايده‌آل...

ناگهان يه پری ظاهر شد و گفت چون شما انقدر هم رو دوست داريد و به هم وفادار بوديد،‌هر کدام می‌تونيد يه آرزو بکنيد که من برآورده کنم. زن با خوشحالی تمام گفت:"من دوست دارم با همسرم به سفر دور دنيا برم". خيلی آرزوی رمانتيکی بود. پری با خوشحالی هر چه تمام‌تر قول داد که اين آرزو رو برآورده کنه. بعد نوبت مرد شد. رو به همسرش کرد گفت:" عزيزم.. ميدونی که من چقدر تو رو دوست دارم. ولی متاسفانه اين يکبار در زندگی من اتفاق ميفته...". به پری گفت من دوست دارم اين سفر دور دنيا رو با زنی برم، ۳۰ سال کوچيکتر از من. پری و زن هر ۲ عصبانی شدند. ولی آرزو آرزو است. پری هم آرزوی مرد رو برآورده کرد. اين مرد عزيز ما ۹۰ ساله شد. و با زنش به اين سفر رفت.

نتيجه اين داستان اين است که:

۱. پری‌های در داستانها فمنيست هستند
۲. مردها هر چقدر هم خودشون رو خوب نشون بدند ولی آدم بشو نيستند
۳. درسته که مردها پدر سوخته هستند ولی زن‌ها حقشون رو می‌گيرند
۴. اين داستان پيام منفی دارد. دهن نويسنده را س ر و ي س

*حالا اگه تکراریه و قبلا جایی خوندینش نیاین به من بگید هاااا... ناراحت میشم

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 19:18 توسط نگار |

یکی نیست به من بگه مرض داری میای تو این وبلاگ لعنتیت آپ میکنی؟!؟!؟!؟! برو تو دفتر خاطراتت بنویس. به اندازه ی ۶۰ صفحه شایدم بیشتر!!! نوشته بودم همه ی نوشته هام پرید مرده شور این بلاگفای لعنتی رو ببرن. چند روزه میخوام آپ کنم این بلا سرم میاد. از لج اینکه عصبانی شدم دارم همینجور میخورم جای مامانم خیلی خالیه که بگه نخور چاق میشی با یاسمن رفتن دهلی ... یه چیزی تو مایه های پفک دارم میخورم. قبلشم هویج خوردم کلی خوشرنگ بود نارنجیه جیگر البته دیدن و درک اون رنگ نارنجی چشم بصیرت میخواد. دیروز رفتیم لوناوالا قشنگ بود ... حیفففففففف که اون نوشته های خوشگلم پریدن کی میاد با من بریم پشت بوم میخوام از شدت عصبانیت خودکشی کنم آخه یکی نیست بگه بلاگفا جون نونت کم آبت کم این قصیه که بعد از چند دقیقه که نوشتت طول میشه باید دوباره نام کاربری و اینا رو بزنی چیه دیگه! من اولین و آخرین قربانی نیستم ها هم قبل از من هم بعد از من این قضیه قربانی میده حیییییییییف یه عکس محشششششر پیدا کردم با یه شعر خوشگل که بذارم تو وبم. حیف اون همه فکرهای خوشگلم که تو این اپم نوشتم. دیگه یادم نمیاد. داشتم وب گردی میکردم قبلش راجع به وبلاگ های دیگه نظر داده بودم و اینکه هر آدمی یه عالمه. از این نوشته بودم که رفتم تو گروه جیگولی و از این بابت بسی خرسندم و شادمان یه اهنگ خوشگل داریوش که میگه چی میشه گفت به این دل دیوونه هر چی میگم باز میگیره بهونه رو گذاشته بودم!! و ....  یهو دلم واسه امیر (پسر داییم) لککک زد. داره اذان میگه صدای یارو باحاله امشب مدار صفر درچه داره؟!؟! ز شدت عصبانیت دارم پرت و پلا میگم....
بیخیال من برم....
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 21:49 توسط نگار |

من هر چند وقت یه بار حس نوشتنم نمیاد!  الانم از اون موقع هاست که ترجیح میدم سکوت کنم! یعنی حرفی ندارم که بزنم این از اون سکوت های معنی دار نیست هااا! از اون بی معنی هاشه خل تر از من تو دنیا کسی نیست... امروز کالج مززززخرررف بود. روز معلم بود. سال بالایی هامون اومدن درس دادن جای معلم ها ( !!! ) یه کار عملی تاریخ باید انجام میدادیم باید تا ۶ عصر کالج میموندیم. بچه های ایرانی نیومدن!!!! منم یه کم موندم اتندنسشو زدم و بعد اومدم خونه... رفیق ۱۰ بار منو دید هیچی نگفت بهم. ولی ازش میترسم بس که بد اخلاقه. یعنی نمیترسم ها ولی حوصله ی گوش کردن به غرغر هاشو ندارم یه بار کلاسشو پیچوندم یه بارم امتحان درسشو. بعد از اونم هنوز نرفتم سر کلاسش یعنی باهاش کلاسی نداشتیم که بخوام برم... استاد استراکچر گوگولی و ناز نازی و پیرمون سکته کرد از بس که نا خواسته اذیتش کردن بچه ها... خیییییییلی بی آزار و ماهه.... یه مدت بیمارستان بود از چند روز پیش داره میاد دانشگاه. جدیدا با عصا راه میره! ... واسه امروز باید کار آرک ها رو تحویل رفیق میدادیم گفته بود ۸ صبح بهم بدین ما ۸:۱۵ بردیم از هیچ کدوم از بچه های کلاس قبول نکرد واقعا پیش خودش چی فکر میکنه؟!؟! فکر میکنه مثلا اگه کار هیچ کسو قبول نکنه ما هممون ناراحت میشیم؟! نمیدونم این استادای ما چقدر اعتماد به نفس دارن که خودشونو اینقدر با جذبه فرض میکنن؟!  ...
امروز پی به این موضوع بردم که همه ی آهنگ هایی که تو گوشیه منن آدم سالم رو افسرده میکنن یا زیادی رمانتیکن! یا زیادی خوانندش داره از دنیا و زندگی و همه چی میناله...
خیلی خوبه که واسه فردا کاری ندارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:48 توسط نگار |

از پنجشنبه تا امروز کالج تعطیل بود کلی حال کردم! پنجشنبه بچه های هندی رفتن مسافرت از طرف کالج تا شنبه... یکشنبه هم واسه سال اولی ها پارتی گرفتن. بازم ما ایرانیا نرفتیم حسش نبود... خلاصه ۴ روز خوابیدم تا ساعت ۱۰  امروزم که صبح با صبا رفتم کالج! ریکشایی ها نمیبردنمون ۴۵ دقیقه الاف شدیم. نه طرف های خونه ی صبا ریکشا بود نه نزدیک های خونه ی ما. همینجور با هم تلفنی حرف میزدیم و از اوضاع ریکشاها به هم خبر میدادیم. اگرم پیدا میشدن تا کالج ما نمیرفتن چون دوره!!! به جای ساعت ۸ ساعت ۹:۳۰ رسیدیم یه دقیقه استاده از کلاس رفت بیرون سوده فوری زنگ زد گفت بیاین تو. ما هم اسممونو تو اتندنس شیت نوشتیم بعدشم من جورنالمو دادم امضا کرد یه کم نگام کرد گفت همین الان اومدی! منم گفتم آره یه کم چپ چپ نگام کرد فقط ... زنگ دومم که به جای فیونا یکی از بیرون کالج اومده بود واسه کلاس ما و سال اولی ها طراحی میکرد و ... وسطاش پیچوندم اومدم خونه! هنوز از بچه ها نپرسیدم بعد از من چه اتفاقاتی افتاد کسی فهمیده من پیچوندم یا نه! باید یه شیت خیلی سخت هم بکشم! جورنال بی سی امم کامل نیست. فردا هم از کل جزوه ها و شیت های بی سی ام امتحان داریم.... امشب یه مهمون برامون میاد ۲ هفته میمونه... خوبه چند روز نمیرم کالج بریم مسافرت دهلی و .... شایدم من نرم و عاقل شم به درس و زندگیم برسم ... هان هان هان هان ()!!!
 
 
 خیلی داره باحال میخنده
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 17:39 توسط نگار |

 
دلم گرفته........
 
 
+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 22:22 توسط نگار |

یه جاده تا ته سفر یه قصه تو روزای خوب

دنیا یه حجم مبهمه یه خاطره س تو فصل مرگ

ذره به ذره کم میشه از سر شاخه مثل برگ

دنیا تولد یه خواب تو لحظه های هجرته

نفس نفس نزدیکی نور ازل به غربته

دنیا فرا سوی یه شک هم عصر تنهایی ماست

تحمل درد سقوط تو قهقرای  غصه هاست

تحول نگاه ما تو نقطه  اسارته

حامی لحظه های بد تو ذهن سرد عادته!!

دنیا فقط یه آرزو یه حسرته طولانیه

اما گذشتن از اون مثل پریدن آنیه

دنیا برای ما یه عمر دویدن از پی صداست

صدای آرامش رود تو دل پاک صخره هاست ...

خاطره های قدیمی یادم میان و میرن. از ۳ سالگی به بعد. بعضی هاشو فراموش کردم بعضی هاشم یادم میاد. رو چند تاش مکث میکنم! روزای بی نظیر و تکرار نشدنی و حسرت برانگیز و شیرین بچگیم... خاطره های جدید خود به خود ساخته میشن و من هیچ نقشی ندارم توشون. روزای عمرم سریع میگذرن! اونقدر سریع که هنوزم باور نمیکنم ۱۷ سال و چند ماهش رفته! هر چی بیشتر میگذره سریع تر میگذره. بدتر میشه. از شروع قشنگش فاصله میگیرم و دور میشم. بر خلاف همه ی آدم ها متاسفانه هیچ وقت هدفی نداشتم یا حداقل مطمئنم که الان ندارم. هیچ آرزویی هم ندارم. در نتیجه انگیزه ای واسه به آخر رسوندن این زندگی ندارم! اگه بدونم چی میخوام خیلی خوب میشه ولی حیف که چیزی نمیخوام از این زندگی جز اینکه آدم خوبی باشم و بمونم! اگه اینم نشه دیگه نمیدونم واسه چی زندگی کنم. میگن آدم با اختیار خودش میاد تو این دنیا یادم نمیاد کسی از من پرسیده باشه دوست داری بیای تو این دنیا یا نه! همیشه فکر میکردم خدا دوستم داره و همیشه باهامه. الانم پیشم هست ولی میدونم که دوستم نداره. چون من بد شدم! اگه داشت مثل قدیما کمکم میکرد. اینجوری نمیذاشت تو یه هچل واقعی تنهایی گیر کنم... قبل از اینکه برم ایران فکر میکردم مشکلم با اینجاست. ولی میبینم مشکلم با خود خودمه فرقی نداره کجا باشم. هیچ فرقی با دیوونه ها ندارم! چراشو نمیدونم! فقط میدونم اگه الان مثل همه ی همسن های دیگم پشت کنکور بودم خیلی خیلی بهتر بود. همه دست به دست هم دادن تا منو گیج کنن و دیوونه... دنیا میگذره این که من چی میخوام اصلا چیزی میخوام یا نه مهم نیست... بذار تکراری باشه بذار هر روز تکراری تر هم بشه و من از این همه تکرار خسته شم. عیب نداره اگه گیج بزنم. اگه تنهایی اشتباه کنم. اگه پشیمون شم. اگه الکی خوشحال و ناراحت شم و افسرده. اگه همه چیمو ببازم! بازم میگذره... چی مهمه پس؟؟؟؟؟ کوش اون روزایی که گریه کردن رو یادم رفته بود! خنده هام همون خنده های قشنگ بچگیم بود. از ته ته ته دلم. دلخوشی های کوچیکم واسم یه دنیا ارزش داشت و خودش یه جور آرزو بود! روحم صاف صاف بود. چشمام جز خوبی و قشنگی تو دنیا هیچی نمیدید. شعورم میرسید که باید شکرگزار خدام باشم. زندگیم نظم داشت. امیدوار بودم به آینده ی نامعلومم. فکر کردن بهش واسم شور و هیجان داشت! یاد روزهایی که رضایت کامل از زندگیمو با تمام وجودم حس میکردم و قدرشو هم میدونستم بخیر... چی شده که نمیتونم همونجور با آرامش زندگی کنم. پریشونیه عجیب و ناخوشایندی دارم. یه ترس بی منطق در عین حال منطقی از آینده. چقدر بده آدم تو وبلاگش حرفاشو بزنه همه ملت میفهمن آدم خله!

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 22:49 توسط نگار |

 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 16:50 توسط نگار |

همیشه آدم ها وقتی یه اشتباهی میکنن فقط به فکر توجیه کردنه خودشونن ....
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 17:33 توسط نگار |

همین الان رسیدم خونه... خیلی جالب بود برام نزدیک های یونیورسیتی که بودم اصلا بارون نمیومد تا رسیدم نزدیک خونه یهو یه بارون خیلییییی عجیب شدیدی گرفت عین دوش حمام بود به مدت ۱ دقیقه!!  امروز کالج تقریبا بی مصرف بود این معلم تاریخمونم که مارو مسخره کرده هی میگه جلسه ی بعد باید دفتراتونو سابمیت کنید هیچ وقتم نمیبینه!! واسه تحقیق بی سی ام دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودم. بازم کار داره هنوز... حسش نیست میخوام این آخر هفته خیلی مفید واقع شم و کارای عقب افتادمو انجام بدم. ولی میدونم آخرشم هیچ کاری نمیکنم و میشینم فیلم میبینم و آهنگ میگوشم و وقت تلف میکنم ...  امروز خیلی خوشحالم یعنی ته دلم ناراحتی ندارم. امیدوارم تا آخرش همینجور بمونه دارم آهنگ های داریوشو گوش میدم 
داشتم فکر میکردم که سفرم به ایران چقدر خوب بود دیگه دلم خیلیییی تنگ نمیشه. هر چند بازم دلم تنگه... ویدا جونم کجایی؟؟؟ ازت خبری ندارم اگه اومدی وبلاگم یه کامنت بذار ...
امروز سال اولی ها رو دیدیم کلی اعصاب هاشون خط خطی بود که چرا استادا اینقدر به ایرانیا گیر میدن و ... عادت میکنن به مرور زمان...
شنبه ها خیلی احساس خوبی دارم چون فرداش یکشنبست و تعطیلم ولی یکشنبه ها خیییلی زود میگذرن!!
هوس کردم آشپزی کنم آخه مامانم خونه نیست منم گشنمه
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 16:11 توسط نگار |

تازه امروز این آهنگ جهان رو کشف کردم! نمیدونم از کجا اومده بود تو گوشیم از صبح تا حالا ۲۰ بار گوشش دادم... خیلی ریتمش باحاله یهو عوض میشه ...
 
تو چشم تو یه حادثه ست که از ستاره سر تره
نجابتی تو چشماته که آبرومو میخره
خاطره هام مال خودم تموم شعرام مال تو
اگه بری تو قصه ها بازم میام سراغ تو
واسه چشمات پره شعرم تو دلیل قصه هامی
هر نفس هم نفس تو مث غم توی صدامی
نازکم از تو نوشتم گل من ترانه ای تو
مث تنهایی عاسق پر عاشقانه ای تو
منو ببر به شهر عشق گلایه ها تو خط بزن
آرزو ی آخری
اگه پر از مصیبتی غماتو هدیه کن به من
آبرومو می خری
یه نیمه جون زخمیم بیا بیا نفس بده
نفس تویی هوا تویی
داغ چشاتو وا کن و ستاره هامو پس بده
که مالک صدام تویی
 
 
*امروز امتحان بی اسو دادم شرش کم شد... خوب بود... خیلی کم خوندم (یه دور روخونی کردم) ولی نمیدونم چرا همش یادم موند!!! چشم نزنم خودمو از دفعه ی بعد همه چی یادم میره... بچه ها (ایرانیا) زنگ اول نیومدن... خیلی تو بریک حوصلم سر رفت! اونجا بود که قدر همکلاس ایرانی رو دونستم! با اینکه بچه هندی های کلاسمون خوبن و مثل بچه های ویدیا ولی نیستن ولی بازم خیلی باهاشون خوش نمیگذره
زنگ دومم یه شیت عجیب سخت و وحشتناک گرافیک کشیدیم. نصفشو کشیدم بعد کم آوردم دادم یکی از بچه ها که بلد بود برام کامل کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 17:2 توسط نگار |