* من نمیدونم باید چی کار کنم این آزارم میده
این حس رو تا کجا باید با خودم بکشونمش؟ خدایا کمکم کن![]()
*اینم آهنگ یگانگی ستار با کلیپش![]()
همین الان با یکی از دوستای قدیمیم که رفته بود ایران داشتم چت میکردم گفت که الان اینجاست. ازدواج کرده! بهش گفتم اولین کسی هستی بین دوستام که ازدواج کردی
خیلی خوشحال شدم که اینجاست و میتونیم بریم بیرون و ...
چقدر حرف های پرت و پلا زدم. از شدت بی خوابیه شاید![]()
* یه ذره ناراحتم! وقتی به اون یه ذره فکر میکنم خیلییی ناراحت تر میشم!![]()
امروز آخر کلاس اتوکد صندلی بازی میکردیم! صندلی هامون چرخ دار بود استاده نزدیکمون بود داشت درس میداد. یکی از بچه ها خیلی بهش نزدیک بود بغل دستیش هلش داد سمت استاده. اونم نتونست خودشو کنترل کنه و نزدیک بود بخوره بهش
بعد دسته ی صندلیه اونی که هلش دادو گرفت و همینجوری هممون چرخیدیم. واقعا میچرخیدیم خندمونم گرفته بود استاده هم دید و خندید!!! (جوونه تازه معلم شده سر کیف و خوشحاله)
چند روز پیش ها داداشم اومد خونه گفت نگار بیا ببین تو گوشیم چی دارم امروز میمون اومده بود دانشگاه و منم نازش کردم و باهاش فیلم دارم و... میمون نبود شبیه گوریل بود!!! میمون های هند هم وحشین و خود هندی ها همه رفته بودن کنار فقط داداش خل من داشت نازش میکرد سرشو زیاد ناز کرد توی یه صحنه ی که به یک ثانیه طول انجامید میمونه زد زیر دست محمد و یه صدای غضب ناکی هم در ارود! خیلی باحال بود
یه عروسک میمون بهم دادن یه گل دستشه و شورت قرمز پاشه کش شورتشم سفیده، خیلی بامزست... میبینمش یاد میمونه تو که داداشم نازش کرده میوفتم...
دلم واسه مامانم تنگ شده هنوز هیچی نشده! وقتی رفتم ایران دلم تنگ نشد چون سرم شلوغ بود وقتی مامانم رفت هم خیلی دلم تنگ نشد اولاش چون اینقدر بهش عادت نکرده بودم. همه موافقن که وقتی میان و میمونن و میرن آدم خیلی بیشتر دلش تنگ میشه ... ![]()
واسه دوشنبه گوریل احمق کلی کار ازمون خواسته حسش نیست به خدا...
من کی انجامشون بدم. مثلا فردا روز تعطیله... بدبختیم ها !
نصف شبی یاد غم و غصه هام افتادم! ![]()
همیشه محمد میره خونه دوستاش آدمو اذیت میکنه! میخوای بری برو بگو من نمیام تا صبح بگو من ساعت ۳ میام بگو ۱۰ میام بگو فقط کی میای که آدم تکلیف خودشو بدونه بخوابه یا بیدار بمونه. تا جایی که بتونم نمیخوابم چون مثل اوندفعه یهو میاد تو و بیدار میشم سکته میکنم آخه زنجیر درم انداخته بودم نفهمیدم چطوری اومد تو سکته کردم فکر کردم دزدی چیزیه!
مامانم غذا پخته گذاشته تو فریزر و مافقط در میاریم گرمش میکنیم تا وقتی که تموم شه و بعد خدا بزرگه
من که آشپزی نخواهم کرد. مشکل اینجاست که تشخیص غذاهای توی فریزر سخته! میدونستم مامانم در کنار غذاها سوپ هم گذاشته!!! یه چیزی دیدم شبیه سوپ گذاشتم رو گاز. یه مدت گذشت اومدم دیدم گرم شده ولی الویه بوده نه سوپ! آخه یخ زده اش عین همه. سوپی که توش شیر داشته باشه رنگ الویه میشه. گشتم دیدم سوپ تو یخچاله الویه داغ یه ذره خوردم![]()
چقدرم بد میشه! گذاشتم تو یخچال واسه نهار فردا. سوپم داغ کردم و با کتلت ... دم مامانم گرم که اگه نبود نون و پنیر یا تخم مرغ میخوردم!!!
آشپزی رو دوست دارم ولی به صورت تفننی و اگه حسش بیاد بهم میچسبه...
کامپیوتر از ساعت ۱:۳۰ شهر روشنه و منم تا ۶ تیوشن بودم و کلا یه ساعت پاش نشستم. خاموش نمیشه... نه با دست میزنم خاموش میشه نه وقتی ترن آف میکنم. باید از برق بکشم بیرون که میترسم بسوزه هر چند این بدبخت عادت داره!
*تو پست قبلی چون خفه شده بودم ناراحت بودم. الان که نوشتم اعصابم آروم تره.
*دیشب داشتم بی اس مینوشتم ساعت ۱۲:۳۰ شب بود یکی از همکلاسی های هندیم اس ام اس زد گفت فردا همه بچه ها قرار گذاشتن دانشگاه نرند احتمالا به مناسبت ولنتاین
و کالج تعطیل میشه... منم کلی خوشحال شدم که میتونم امروز بخوابم.
*دیروز تو کل شهر ساعت ۶ بعد از ظهر مغازه ها بسته بودند و شهر آنرمال بود به خاطر دعوای چند روز پیش از یکی از مغازه دارای محلمون پرسیدیم چی شده گفت دنبال یه نفر س ی ا س ی میگردن و دعواست بین دو حزب و ... گفتن امروز بدتر هم میشه. نریم تیوشن تو راه ببینن خارجیم ترورمون کنن![]()
*یاد حرف یکی از بچه ها افتادم چند روز پیش میگفت شب جن دیدم! منم که اصلااااا تو کتم نمیره از این حرف ها گفتم چه جوری بود میگفت باهام حرف میزد و ...![]()
گفتم چی میگفت گفت سوال میپرسیدم فقط اره و نه میگفت به این صورت که آره که میگفت یه صدایی میومد! گفتم آی کیو خوب صدای عقربه ساعت بوده پات میخورده به تخت یا شیر آب چکه میکرده یا صدای یخچال بوده یا صدا از بیرون بوده الا و بلا میگفت جن بوده. من و یکی از دوستامم هی مخالفت کردیم دوستم میگفت دکتر گفته کسایی که لیتیوم خونشون پایینه دچار توهم میشن! شما اعتقاد دارید به اینکه جن رو میشه دید؟ من میگم هستن و قابل دیدن نیستن. احضار روحم به نظرم مسخره بازیه و یکی دستشو میذاره رو نعلبکی و همه رو اسکل میکنه... نظر شما چیست؟
حتما بگید نظرتونو...
اینا هم واسه ولنتاین که باز به من ربطی نداره!
وبلاگم هر لحظه داره عشقولانه تر میشه!!!!!!!!!![]()


در حال حاضر صد برابر گذشته احساس های خوب و آرام بخش و زیبا دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چون است حال بستان،
ای باد نو بهاری
کز بلبلان برآمد
فریاد بیقراری
گل نسبتی ندارد
با روی دلفریبت
تو در میان گلها
چون گل میان خاری
ای گنج نوشدارو
بر خستگان گذر کن
مرهم بدست و
ما را مجروح میگذاری
عمری دگر بباید
بعد از وفات ما را
عمری دگر بباید
بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم...
کاین عمر طی نمودیم...
اندر امیدواری، اندر امیدواری، اندر امیدواری...
چون است حال بستان،
ای باد نو بهاری
کز بلبلان برآمد
فریاد بیقراری
گل نسبتی ندارد
با روی دلفریبت
تو در میان گلها
چون گل میان خاری
ای گنج نوشدارو
بر خستگان گذر کن
مرهم بدست و
ما را مجروح میگذاری
عمری دگر بباید
بعد از وفات ما را
عمری دگر بباید
بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم...
کاین عمر طی نمودیم...
اندر امیدواری، اندر امیدواری، اندر امیدواری، اندر امیدواری، اندر امیدواری...
سعدی

اینکه دل آدم بگیره و یه روزهایی در کنار روزهای خوش و بی غمش هم یه کم غصه ی چیزهای بی ارزش شایدم با ارزش رو بخوره یه چیز کاملا طبیعیه! با خودم قرار گذاشتم دیگه کاری نکنم که روح خودم اذیت شه... به اشتباه های احمقانه ام فکر نکنم و خودمو راحت ببخشم! گریه کنم ولی بعدش سعی کنم احساس خوبی داشته باشم... به فکر دیگران و غم و غصه هاشون باشم ولی اینقدر زیادی توی دل خودم پا به پاشون غصه نخورم... دلم میخواد دوباره مرتب نماز بخونم ولی نمیشه یکی در میون تنبلیم میاد. نمیدونم چرا بدون وجود غم بزرگی من اینقدر غصه دارم. چیزهای کوچیک دست به دست هم میدن یه جورایی از این وضع زندگی ناراضیم... بابام ایرانه مامانمم داره پس فردا میره. دوباره با محمد تنها میشیم حوصله ام سر میره. تنها بودن یه خوبی هایی داره اعم از خودکفایی و قدر پدر و مادر رو بیشتر دونستن و ... به نظرم وقتی ازشون دورم بیشتر به خواسته ها و حرفاشون عمل میکنم! البته تنهای تنها هم نمیشم ولی خونه سوت و کورتر میشه. نزدیک یه ماه از فوت عموم گذشت. تو این یه مدت با اینکه بیشتر وقت ها یادم میرفت ولی هر وقت یاد عموم و دخترعموم میوفتم ناراحت میشم... بابامو از وسط های ماه رمضون به بعد که رفت ایران تا حالا ندیدم! آدم وقتی ازشون دور میشه دلش واسه همه چیشون تنگ میشه حتی واسه بعضی وقت ها گیر دادن هاشون... دلم واسه خود ایران تنگ شده. واسه ویدا و دوستام. واسه امیر کوچولو و بقیه دخترخاله پسردایی ها و ... واسه مامان بزرگ بابابزرگم خیلیییی دلم تنگ شده. واسه دایی و خاله و عمو و عمه هام و ... نمیدونم اردیبهشت میرم ایران یا نه. اگه نرم خیلی بد میشه. امتحانام نزدیکه درسام زیاده و حس درس و امتحان ندارم. نمیدونم چرا غصه ی مرگ خیلی از فامیل های دوستام رو میخورم. که یکی دو موردشم مامان یا بابای خود طرفیه که میشناسمش. با اینکه مال خیلی سال پیش بوده و من تازه فهمیدم. از مردن وقتی حس میکنم گناهام پاک نشده میترسم! از اینکه اینقدر همش اشتباهاتمو تو ذهنم مرور میکنم و غصه اشونو میخورم ناراحت میشم. از اینکه پشیمونیم تو بعضی چیزها دیگه فایده ای نداره ناراحت میشم.
اینارو گفتم ولی خوشحالم! قبلا یه جورایی آشفته بودم و درهم. حس میکنم با وجود این ناراحتی ها بازم ته دلم خیلی آرومم. فکر کردن به خدا (وقتی حتی به یه ذره! از قول و قرارهات باهاش عمل کردی) خیلی آروم کنندست...
امروزم مورچه خوشگل شده بود! و کوچولو و ریزه و ... اول فکر کردم با بادمجون کلاس داریم بعد دیدم نه با مورچه داریم! بعد از کالج با بچه ها رفتیم سی سی دی و ام جی رود. بعدشم رفتیم خونه سوده خودش رفت ما موندیم خونش!! بعد شنیدیم دعوا شده نزدیک های تیوشنمون یه دعوای درست و حسابی که تو اخبارم گفته و همه ی شهر فهمیدن و کشته خواهد داد
(اینجا هند است!) من هی گفتم بیا بریم کلاس هیچی نمیشه ولی گفت نه نریم هندی ها احمقند و جلوی ماشین یه ایرانیه رو موقع دعواشون گرفتن قبلا ها و میخواستن شیشه هاشو خورد کنن و ... منم بیخیال شدم! دوباره با صبا رفتیم خرید (این چند روزه همش با هم بودیم حکم هم سلولی رو داره واسم
) بعدشم اومدم خونه. فکر میکنید تا رسیدم خونه چیکار کردم. دستشویی و حمام اتاقمو شستم و چقدر هم از این کار خوشم میاد! (البته تو خونه ی خودمون ها فقط!!!!
) خوشم میاد بعدش همه جا برق بزنه. آخه اونقدر کثیف شده بود که حد نداشت
رفتیم تو یه فروشگاهی داشتیم عینک آفتابی هاشو میدیدیم نزدیک بود من دوباره شرمنده ی فروشنده بشم. این مغازه شوخی نداشت که قضیه با ۱۰ تومن حل شه و ... اگه عینکه رو شیکسته بودم یه ۵۰ -۶۰ تومن باید پیاده میشدم! ما هم که شانس نداریم
ولی ایندفعه تا دیدم نزدیک شدم به شاهکار افرینیم به دوستام گفتم من دیگه به چیزی دست نمیزنم! هنوز از شاهکار بعد از گاو به مامانم چیزی نگفتم! اگه بگم بهم میگه دست و پا چلفتی! و... رفتم چند تا شلوار و لباس پرو کردم یه کم از زندگی سیر شدم! چرا همشون تنگ بودن واسم؟ من میخوام لاغر شم
البته سایز مدیومش تنگ بود واسم! سمالشم خیلیییی تنگ بود. آخه خیلی چیزهای خوشگل و با قیمت خوب دیدم امروز ولی تو همشون یه کم تپل بودم. خیلی غصه خوردم![]()
امروز نزدیک های خونمون داشتم پیاده میومدم گوریل رو دیدم! با دختر ۸ ساله اش... داشتم با پریا تلفنی حرف میزدم. منو دید یهو برگشت اومد سلام علیک کرد گفتم دخترتونه؟ گفت آره گفتم شبیه شماست گفت معلومه خوب. عین خودش بود ولی خوشگل تر! ولی مثل خودش تپل و با موهای کوتاه. یه جورایی خود گوریل بود![]()
چند روز پیش ها فیلم چهارشنبه سوری رو دیدم و کافه ستاره که البته کافه ستاره رو نصفه دیدم چون سی دی یکش نمیخوند! به اندازه ی همون نصف فیلم هم داستانو فهمیدم! دوست دارم فیلم ایرانی ببینم![]()
یه خبری راجع به یکی از دوستام شنیدم یه کم ناراحتم!...
پ. ن: ما درس هم میخونیم!![]()
دیروز صبح منتظر دوستم بودم که بریم دانشگاه دیدم از ته کوچشون یه پسر بچه ی ۸-۷ ایرانی داره میاد و با کیف مدرسه و خیلیم خوشحال داره با خودش آواز میخونه و میدووه آروم! اومد نزدیکم فکر میکنید چه آوازی میخوند؟! هوا دلپذیر شد گل از حاک بر دمید بهار خجسته باد بهاران رسد ز راه بهار ...
خیلییییی با مزه بود! بهش میخورد خیلی شیطون و با نمک باشه!
داغ پول زور هنوز رو دلمه
من برم که این ساختمون های جانگولاییه معمارهای دنیا خیلی رو اثر گذاشته و میخوام درس بخونم
و طرح مدرسه امو کلی خوشگل کنم![]()
* زود ناراحت میشم حتی از خوندن یه چیز ساده ممکنه ناراحت شم! ولی مهم نیست....
*خیلی واسه فردا کار دارم. اعصابمم سر یه قضیه ایه خرده..... (چیزهای تازه ای نیستند)
چقدر من احمقم! فقط کافیه شرط بندی و رو کم کنی باشه از جونم میگذرم واسه ضایع کردن طرف! ولی تو شرط بندی هیچ وقت پولشو نمیگیرم و پولشو نمیدم هم!
بیشتر وقت ها هم با سوده کل میندازیم. اون روز تو آر تی ا که واسه گواهینامه رفته بودیم یه ماشین بود فوق العاده کثیف بی نهایت روش خاک نشسته بود و ... در و پیکر هم نداشت گفت برو بشین توش اونقدرم تکون بخور تا صندلیش تمیز شه! منم دیدم نباید کم بیارم رفتم نشستم موقع بیرون اومدن پام خورد به یه میله ای درد گرفت همین الان دیدم چقدر کبود شده!
ولی اصلا فکرشو نمیکرد چنین کاری کنم جلو اون همه آدم. امروزم دم در کالج گفت برو تو صندوق عقب ماشین یکی از بچه ها تا بره خونه همون جا باش. منم گفتم باشه! گفت نمیری و کم آوردی. منم بهم برخورد رفتم تو صندوق. جلوی کالج بودیم. نشستم میگه زانوتو خم کن تا جا شی میگم آی کیو درو ببندی میخوره تو سرم گفت نه (کی میگه من ترسیدم درو ببندن و شوخی جدی شه؟!؟!؟
) هی داشت میگفت اینوری شو اونوری شو منم یهو اومدم بیرون! خدا عقلم بده. دیوانه ام به خدا. یکی از تفریحات مفرح ما تو کالج و بیرون و همه جا با بچه ها اینه که هممون در آن واحد به بالای یه درختی اشاره میکنیم و با هیجان مضاعف نگاش میکنی و میگیم اه... همه ملت هم برمیگردن درخته رو میبینن ما هم :![]()
همیشه واسم یه سوالی پیش میاد که چرا وبلاگ من باید فیلتر باشه؟!![]()
دوباره من دارم فکر میکنم و در نتیجش دپرس میشم... البته خیلی چیزها دست به دست هم میدن تا ناراحت شم. من نمیدونم. ندونستن بدترین درد دنیاست! هیچ جوری هم نخواهم دونست ![]()
دیشب داشتیم راجع به عموم (خدا بیامرزتش) با محمد و مامانم حرف میزدیم. بحث کشید به روح آدم و آخرت و خدا و ... و یواش یواش به سرنوشت و قضا و قدر. من میگفتم سرنوشت آدم ها معلومه و خدا هم ازش با خبره و واسمون رقم زده ولی ما ازش بی خبریم و به اراده ی خودمون یه جورایی با اینکه سرنوشتمون مشخصه خودمون انتخاب میکنیم و سرنوشتمونو میسازیم. محمد میگفت ما بازیگر فیلم خدا نیستیم. ما سازنده ی زندگیه خودمونیم و خدا هم از آخرش آگاهه. نمیدونم یه جورایی هر دوش یکیه ولی به نظر من حرف محمد درست تره. نمیدونم مرگ شیرینه یا تلخه ... نمیدونم چرا همش حرف از مرگ میشه هر جا میشینم و با هر کی حرف میزنم بدون اینکه من حرفشو بزنم. خیلی خبرهای مرگ آدم های مختلف که حتی نمیشناختمشونو میشنوم و ناراحت میشم!! بحث کردن راجع به آخرت بهشت و حهنم و ... بی فایدست چون هیچ کس مطمئن نیست چه جور جاییه! و همش بر پایه ی خیال و تصور و شنیده هاست. ولی بازم میگم تصور همیشه اون دنیا بودن واسم غیر ممکنه. خیلی احساس بدی دارم از اینکه ناشکری میکنم و دائم میگم زندگی و دلخوشی ها و غم هاش و همه پوچن! مرگ هم همینطوره. این همه بحث مردن و آخرت شاید واسه این باشه که من همون آدمی بشم که دوست دارم! ولی نمیشم چرا؟ آدم ها تا وقتی خودشونو به مرگ نزدیک میبینن دوست دارن آدم های خوبی شن و دیگه هیچ خطایی نکنن ولی زود فراموش میکنن. همیشه این تصور رو داشتم و دارم که آدم ها وقتی بد میشن یا خوب نیستند که خودشون از خودشون ناراضی باشند! واسه هر کس فرق میکنه. خدایا تنهام نذار تو اون دنیا!!! کمکم که کن تا بنده ی دلخواه تو بشم!!
سرم درد میکنه. ولی ته سرم! جمجمه ام!!!
******************
من از پروانه بودن ها، من از دیوانه بودن ها،
من از بازی یک شعله ی سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه، نمی ترسم
من از هیچ بودن ها، از عشق نداشتن ها،
از بی کسی و خلوت انسان ها، می ترسم
من از عمر رفاقت ها، من از لطف صداقت ها،
من از بازی نور در سینه ی بی قلب ظلمت ها، نمی ترسم
من از حرف جدایی ها، مرگ آشنایی ها،
من از میلاد تلخ بی وفایی ها، می ترسم
******************
* از این به بعد اگه خواستم جواب سوال کسی رو که وبلاگ نداره بدم تو همین کامنت دونی جوابشو میدم![]()
نمیدونم چی شد که یهو با توجه به سوالات مکرر دوستان!
که میگن هند واسه تحصیل چه جور جاییه دلم خواست از هند و هندی و روزهای اولی که اومدم و ... بنویسم! من از اولش هم واقعا دلم نمیخواست بیایم بعد از مسکو از زندگی تو ایران و به خصوص مدرسه ام و دوستام و رفت و آمد با فامیل و مسافرت های شمال و همه چی خییلییی راضی بودم و خیلی بهم خوش میگذشت
. دوست نداشتم هیچ جایی بریم... از همون اول شروع میکنم. هواپیما که نشست تو فرودگاه بمبئی من کفم برید
از اون بالا پر از خونه های حلبی معلوم بود
جدی نگرفتم چون دوستمون بهمون گفته بود بمبئی بعضی از جاهاش کثیفه و پونا تمیزه و ... از هواپیما که اومدیم بیرون تو فرودگاه شرجی ترین هوایی رو که تو کل عمرم مثلشو ندیده بودم تجربه کردم و خیلی هم اعصاب خورد کن بود! دیدن قیافه ها و تیپ های هندی ها هم همینطور
امید داشتم که این بخشی از قضیه باشه... ولی چون تو پروازمون همه ایرانی بودن یه جورایی امیدوار بودم که جای خیلی بدی نباشه. از فرودگاه که اومدیم بیرون هوا همچنان ضدحال بود (هند یه بویی داشت واسم روزهای اول که گاه گداری الان ها به ندرت حسش میکنم! بوی بدی نبود بوی خوبی هم نبود بوی خاصی بود!) سوار ماشینی که باید میبردمون پونا شدیم و تنها چیزی که خیلی خوشم اومد ازش درخت های نخل بلند و خوشگل و در کل طبیعت محشر بود. تمام راه یارو آهنگ هندی گذاشت واسمون. راه بمبئی پونا خیلی سرسبز و قشنگه و آبشارهای کوچیک زیاد داره اونموقع هم فصل بارون های هند بود. چند تا میمون دیدیم تو راه... رسیدیم به یه شهری به راننده گفتیم اینجا پوناست گفت نه مونده، راستی یادم رفت بگم تو بمبئی یه صحنه هایی از فقیر های هندی دیدم که از زندگی سیر شدم! هی همون آدم های بدتیپ داغون رو میدیدیم تا رسیدیم پونا به یارو گفتیم همینجاست گفت آره! به ذررررره تر و تمیز تر شده بود ولی همچنان بد بود! من که هی به بابام غر میزدم اینجا کجاست و ... رفتیم یه هتل. خیلی معمولی بود. تا فرداش که یکی از آشناهامون زنگ زد و گفت بیاید فلان جا. گفت ریکشا بگیرید! (ریکشا از این موتور سه چرخه هاییه که مسافر میبره!) اون موقع فکر میکردم ضایع ترین وسیلست و تاکسی های شیک تری هم وجود دارن
ولی خبر نداشتم همین ریکشا که مثل تاکسی دربسته بهترین وسیله ی حمل و نقله. جالب اینجاست که اگه بخواید کمترییییین مسیر رو طی کنید یعنی میگم مسیر کم شما میشنوید ۲۰ روپیه میشه یعنی حدود ۵۰۰ تومن. مسیر های طولانی تر یعنی یه کم دورتر میشه ۶۰ روپیه، ۱۰۰ روپیه (اینجا واحد پول رو بگم که بعدا نخوام هی تبدیل کنم هر ۱ روپیه ۲۵ تومانه). رسیدیم اونجایی که دوستمون گفته بود انصافا از همون روز اول از اینجا خوشم اومد! تمام راه که سر سبز و باحال بود ولی یه جایی پیچید تو محله ی خودمون که پر ایرانی بود و تمیز و خوشگل! اون موقع یه سوپر مارکت ایرانی هم بود تو محلمون. رو به روش یه کوچه بود که توش مدرسه ایرانی بود. و خلاصه جای باحالی بود. بیرون خونمون و حیاط مجتمع رو خیلی دوست داشتم ولی توی آپارتمان های هندی خیلی سادست! ولی با این حال یه بالکن بزرگ داشت که منظره ی رو به روشم خیلی رویایی بود و هست! (در کنار همه ی کثیفی ها طبیعت هند فوق العادست). بیشتر از همه دیدن ایرانی های زیاد (با اینکه ما خیلی با کسی رفت و آمد نمیکنیم و فقط در حد سلام علیک و ... هست) یه جورایی به آدم یه حس خوب میده. اینقدر داستان نبافم و نظر کلیمو راجع به هند بگم! (انگار دارم مقاله مینویسم
مقدمه موخره و نتیجه گیری داره) : هند یه جای کثیف با ادم های گاه خونگرم و گاه سرد و بی نهایت مودیه. میشه گفت بیشترشون خیلی بی فرهنگن از نظر آداب معاشرت. از نظر مالی بیشتر جمعیت به نظر من بی نهایت فقیر هستن و دارند آدم های بی نهایت پولداری که واقعا ثروتمندن و به نظر من حق فقرا رو خوردن! به نظر من حد متوسط کم دارند! بر خلاف ایران که من فکر میکنم اختلاف طبقاتی با اینکه هست ولی خیلی زیاد نیست! من که فکر میکنم متوسط هاشون رو به پایینن بیشتر. کمتر دیدم پولداراشون با فقیر هاشون مهربون باشن! گداهای فوق العاده بدبخت و خیلیم سیریش و آویزون و اعصاب خورد کنی دارند. بالیوودی خیلی مسخره و مزخرف دارند که به نظر من رکورد دار سینمای پر خرج و بی کیفیت و با کمیت دنیاست
سینماهای خیلی قشنگ و محشری دارند که قابل مقایسه با سینماهای تهران نیست (چرا یه سینمای درست و حسابی نمیزنن تو ایران؟؟؟). مرکز خرید های خوشگلی داره (خوشگل که میگم در مقایسه با هند میگم! تو مایه های میلاد نور و ... ولی ساختمونش خوشگل تر و بزرگ تر...) که از این تریپ فروشگاه ها خیلی زیاد دارند. در کل همه چی هست، یه ساختمون داغون میبینی کنارش یه مرکز تجاری! یه خیابون تمیز میبینی توش گاو و فیل و شتر رد میشه
ولی روی هم رفته هند با سرعت باد در حال پیشرفته و از ظاهر شهر گرفته تا همه چیش داره روز به روز بهتر میشه با اینکه همچنان داغونه
. ریکشاهایی داره که نمای شهر رو زشت کردند ولی نشستن توشون یه جورایی باصفاست (نه همیشه!) از نظر خرج و مخارج هم اصلا ارزونی نیست و پول نیومده میره! نمیدونم کجا و چه جوری خرج میشه! گوشت و مرغ فروشی هاشونم خیلیییی حال به هم زنه. میوه های هندی هم خیلی خوشمزه اند. رستوراناشونم هم ظاهرش خوبه هم غذاهاش! نمایندگی های معتبر لباس و ... دنیا هم زیاد تو همه ی خیابوناشون هست. دانشگاه هاشونم متاسفانه تو دنیا معتبره درس خوندن تو هند هم سخته. شدنیه اگه آدم بخونه ولی آسون نیست اصلا. تا دلتون بخواد خارج از حد تصورتون هندی ها بدتیپ و بدلباس و خوش لهجه هستند
انگلیسی با لهجه آمریکایی رو دو سوته فول میشید! لهجه ندارند ولی خوب یا بد همشون انگلیسی بلدن. بده چون زبان مادریشون گم میشه یواش یواش! یا این حال تو جمع های خودمونیشون هندی حرف میزنن. هر استانی تو هند یه زبونی داره که نوشتنشم با هندی فرق میکنه! بازم میگم طبیعتشون و اینکه همه جور حیوونی تو خیابون میبینی با اینکه بده ولی جالبه... ساختمون های تاریخی شون هم با عظمته با اینکه بعضی از شهرهاش واقعا خوشگل و تمیزه ولی یادتون نره هندی بی فرهنگه و هند در کنار جاهای خوب و تمیزش جای بی نهایت کثیفیه. واسه مسافرت خوبه واسه ادامه تحصیل که همون زندگی کردنه هم افتضاح ترین انتخابیه که یک نفر میتونه داشته باشه. وسلام و علیکم و رحمته ... و برکاته. امضا نگار! بهمن ۸۶ ![]()
یکی نیست بگه هندی اصلا ارزششو داره که اینقدر راجع به خودشون و کشورشون نوشتی
اینو واسه اون ایرانی هایی نوشتم که بعضی وقت ها میان وبلاگم و راجع به تحصیل تو هند میپرسن. راهنمایی منم اینه که نیاید تورو خدا نیاید...
دیروز اومدن سر کلاس گفتن شهریه هاتونو کامل بدید و ۱۰ روز مهلت دارید... میشه گفت یک نفرم تو کلاس کامل نداده بود
هندی ها شهریه هاشون یک پنجم خارجی هاست. یکی از بچه های ایرانی به خانومه گفت من پول ندارم تا ۱۰ روز دیگه بدم (خیلییی لهنش باحال و خونسرد بود) زنه هم عصبانی شد که به من چه و ... هم خودش هم ما میخندیدیم! زنه هم بیشتر حرص میخورد. بعد به فارسی گفت مگه پول علف خرسه بدم به شماها
... خیلی پرروییم به خدا
درسته که کالج ما هیچ امکانات خاصی در اختیارمون نمیذاره ولی خوب باید شهریه رو داد متاسفانه. هر کسی یه جور پول های شهریه اش رو خرج کرده بود. ماشین عوض کرده بودن یا تو طول سال آروم آروم خرج کرده بودن... من که مامانم همینجا بود بهش گفتم خوشش نیومد
دوستام که زنگ میزدن ایران و میگفتن هم مامان باباهاشون دوست نداشتن! نمیدونم چرا
از شوخی گذشته ۳۷۵۰ دلار زیاده خوب! درسته نصفشو دادیم ولی همون نصف دیگشم که نباید یهو بخوان!
میتونن هم نخوان!
همین الان محمد یه چیزی گفت که من هنوز تو کفشم!
اینجا از همه ملیت ها دانشجو هستن. محمد یه همکلاس افغانی داره. لهجه اش هم خیلی بد نیست. چند سال هم تهران زندگی کرده. بین دو تا کلاس به داداشم میگه تو یک دقیقه اینجا وایستا تا من برم سفارت و برگردم. محمد میپرسه کجا میگه سفارت! بعدا کاشف به عمل میاد که سفارت دستشویی بوده... سفیر و سفارت و دیپلمات و کنسولگری و سر کنسول و همه رو میبرن زیر علامت سوال با این فارسی حرف زدنشون...![]()
منو نبینید اینجا نشستم دارم چرت و پرت مینویسم. من خراب خوابم و دارم میمیرم از خستگی و تازه میخوام بیداری و بی صدا فریاد کن هم ببینم
واسه فردا هم که طبق معمول کلی کار دارم![]()
* یه سوال دارم. به نظرتون اینجا راحت باشم یا نه؟! یه پست دارم ۱۰۰ ساله میخوام بذارمش هی خود سانسوری میکنم و نمیذارمش! نمیدونم کی با خودم کنار میام! حرف خاصی هم توش نزدم ولی همش فکر میکنم بده اگه بذارمش! هر چی شما بگید به حرفتون گوش میدم
چیکار کنم؟
چند وقته گیر دادم به اموات و رفتگان!!! روح همشون شاد!![]()
اصلا حوصله ی نوشتن ندارم. نمیدونم چرا اومدم آپ کنم! دلم خیلی گرفته (چیز تازه ای نیست!) ...
******
*پ ن ۱: با پریا قرار گذاشتیم هر کی زودتر مرد و اون یکی فهمید و زنده بود (ایشالله که من مرگ هیچ کدوم از عزیزانم! رو نبینم!) واسه اون یکی هر روز فاتحه بفرسته
هر روز؟!؟! چون همه آدم های دیگه تا یکی دو هفته به یاد آدمن! (نه که مثلا ما قراره همدیگرو مرام کش کنیم و تا آخر عمرمون روزی یه فاتحه بخونیم!!) اگه واسه همدیگه خیرات کنیمم که چه بهتر. بهم سفارش کرده حلوا خیرات کنم! آقا نه... خدا نکنه
ولی اگه من مردم خدا کنه این کارارو واسم انجام بده
ببینیم و تعریف کنیم![]()
*پ ن ۲: کلی حرف تو ذهنم بود که میخواستم بیام بنویسم! ولی همش یادم رفت... از شکایت و ناله کردن و غر زدن به شرایط به جایی نرسیدم و نمیرسم (ولی همچنان خواهم نالید از روزگار!). هر چند غر زدن چیز اجتناب ناپذیریه. یه لحظه فکر کردم اگه اون چیزی که مثلا الان مشغله ی فکریه منه، نبود، چی میشد! آره خیلی خوب بود. ولی ۱۰۰ در ۱۰۰ یه چیز دیگه ای وجود میداشت که به جای این حال منو بگیره. زندگی همینه. همیشه یه چیزی هست که آدمو ناراحت کنه کم و زیاد داره ولی همیشه هست. باید یاد بگیرم که نذارم حالم گرفته شه. یا حداقل خودم کاری نکنم که خودم ناراحت شم! ولی چنین چیزی یا امکان پذیر نیست یا اینم که خیلی سخته. خدایا به من عقل بیشتر و تواناییه بهتر و شادتر زندگی کردن بده!
امروزم که دوباره زنگ اول تاریخ داشتیم. زنگ دومم فندک خانوم اومدن درس دادن و طبق معمول کلی تحقیق بهمون داد. تنبل درس نمیده میگه برید خودتون پیدا کنید پس تو چی کاره ای اینجا بی خاصیت؟!
آخر کلاسم گفت بیاید ببرمتون یه جایی رو نشونتون بدم من و صبا هم نرفتیم و پیچوندیم ... اومدم خونه نهار خوردم رفتم تیوشن (سر کلاس خوااااب بودم اینقدر خسته بودم!) امروز دوباره چشمام و اعصابم دوتایی با همکاری هم فعالیت کردن! من کی گفتم گریه کردم؟!؟! یه تیکه اونقدر اعصابم داغون بود که دلم میخواست برم از رو پل بپرم پایین
به کمی هم از اوضاع مغر نداشته ام بهتون خبر بدم که مغز و روح و خودم عین کیسه بکس مظلوم نشستیم وسط هی همه و فکرهای اعصاب خورد کن میزننمون! (چی گفتم!) خلاصه که خیلی ناراحتم ولی به روی خودم نمیارم. چون میترسم از شدت غصه خوردن موهام دیگه سفید شه!![]()
خیلی دوست دارم قسمت بشه و برم حمام! اونقدر هوا سرده که میترسم (دوستامم همین فکرو میکنن)! از زیبایی های هند و آپارتمان های موجود در هند بگم واستون که عین عهد عتیق آبگرمکن داره هر حمامی. که محتوای آبی که توش گرم میشه اندازه ی یک فنجون چایی هستش! یه فنجون آب جوووش میاد تا بسوزی بعدشم آب یخ. واقعا رفاه زندگی اینجا خیلی بالاست. اینو من نمیگم همه ی ایرانی های اینجا موافقن باهام
ایشالله زودتر درسم تموم شه و برگردم!
البته این خراب شده با اینکه هیچی نداره ولی بهش عادت کردم به خصوص به ایرانی هاش و روتین زندگیم!
هی به خودم میگم آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند ... آدمک خر نشوی گریه کنی... کل دنیا سراب است بخند! ولی قدر این روزای خوب زندگی رو نمیدونم و نمیخندم. خر میشم و گریه میکنم ... (بعضی وقت ها قشنگ حس میکنم دارم روانی میشم!) ![]()
*واسه خودتون و خودم لحظه های شاد همراه با آرمش خاطری رو آرزو میکنم![]()
اول یه گروه هندی اومدن رقصیدن که عین همه رقص هندی ها مسخره بود
بعدش یه گروه آفریقایی اومد (همه ی رقص های آفریقایی ها رو دوست دارم!) بعد از بوتان اومدن، بعد اندونزی که آهنگشو خییلی دوست داشتم! بعدشم که ایران بود و یه دختر اومد ترکی رقصید (چون جمعیت ایرانی ها همیشه همه جا بیشتره کلی تشویقش کردن
) آهنگ ترکی هم باحال بود! ... بعد یه دختر پسره اومدن از ساحل عاج! هر دوشون لباس هاشون سفید بود خودشونم سیاه... خیییییلییی آهنگی که باش میرقصیدن خدا بود. از قزاقستانم دو تا دختر اومدن که آهنگ خیلی ملایم و باحالی داشت رقصشون، کره ای ها خیلی دسته جمعی بود رقصشون و تعدادشونم زیاد بود، یاد سویانگ دوستم تو ویدیا ولی میوفتم کره ای مبینیم! بعد دیگه تا آخرش هی هندی ها و آفریقایی ها رقصیدن، مغول ها هم آهنگشون آهنگ ریکی مارتین بود!!! بعد از آفریقایی ها از نپال و ازبکستان و تایلند و تاجیکستان و ... اومدن. برنده هم یکی از گروه های آفریقایی و هندی بودن!
امروز صبحم که رفتیم کالج بعد عمری کلاس داشتیم. به قول یکی از دوستام گفت از فرصت استفاده کن و یه چیزی یاد بگیر وگرنه با این روندی که کالج شما پیش میره معمار که هیچ سر کارگر هم نمیشی
چیه من میخندم شما که نباید بخندید. اصلا معماری چه ربطی به عملگی داره؟!؟!
من نمیدونم چرا هر کی میخواد معماری رو به شوخی مسخره کنه ربطش میده به کارگری. این همه زحمت میکشیم مهندسیمونو میگیرم که بعد بهمون بگن سرعمله؟! واقعا زشته
چرا بعضی ها رشته ی به این خوبی رو مسخره میکنند؟!؟ هان؟؟؟
زنگ اول که با بادمجون (اسم جدید یکی از معلم های جدیدمونه) کلاس داشتیم زنگ دومم با مورچه گرافیک داشتیم. اینقدر سرمون شلوغ بود که زنگ تفریحم رفتیم واسه تحقیق تاریخمون یه نقشه ای رو پرینت بگیریم بعدشم رفتیم کتابخونه واسه نمونه سوال. بعدشم رفتیم دفتر واسه فرم های امتحان که بهمون گفتن باید عکس داشته باشید و کپیه کارنامه ی پارسالتون که ما هم نداشتیم و کللللییی غر زد قرار شد فردا ۷۰۰ روپیه و عکس و کپی کارنامه و ... ببریم تا بذارن امتحان بدیم! میخوایم نذارن (وای نه بذارن اگه نذارن که بد میشه!) عجب بدبختی به خدا، واسه امتحان دادن (سخت ترین کار دنیا) هم باید پول داد
عصری هم که رفتیم تیوشن... خیلی خسته ام. این استاد تیوشن هم که بنده خدا ملقب به خر هستش هی تی هاش رو با ضربه میگه من و صبا هم خندمون میگیره! روانیه انگلیش حرف زدن هندی هام
خدااااست... به زیرو میگن جیرو! به فایو میگن fayu ... ت تلفظ کردنشون که آدمو محو میکنه!!!
بعد ملت میگه چرا اداشونو در میاری و زنگ میزنی مزاحم تلفتی میشی؟ خوب حتما دوست دارم دیگه ...
واسه فردا باید نقشه ی اون مدرسه لعنتی رو بکشیم. میخوام اصلا هیچ بچه دبستانی نره مدرسه که درس بخونه که من جور نقشه کشیدنشو بکشم
تازه خوبه اینقدر رشته امو دوست دارم!!! با گوریل کلاس داریم. خدا آخر عاقبت فردامونو به خیر کنه!
*شب پنجشنبه است اگه دوست داشتید یه فاتحه واسه رفتگان خودتون و خودم (به خصوص عموم!) بخونید.
دیروز محمد اومد... با کلی خبر از ایران و فامیل و عکس و فیلم از امیرحسین و سارای و ... امیرحسین یه حرکت جدید یاد گرفته کلاه میذاره سرش عین گنگسترها و تفنگم میذاره لبه ی شلوارش یه قدم میره جلو بعد بر میگرده تفنگ میکشه رو یکی و هی میدووه. خیلی صحنه ی با مزه ایه
یه حرکت فوق العاده اش هم که من فقط میتونم تصور کنم تو اون لحظه چقدر خوردنی شده بوده این بوده که محمد با داییم اینا میره سوسیس کالباس میخره موقع برگشتن تو ماشین جلو نشسته بودن امیر حسینم عقب، زنداییم بر میگرده نگاش میکنه دیده بسته ی کالباس ها رو باز کرده داشته میخورده
زنداییم که میبینتش امیر حسین میگه هیس (یعنی به کسی نگو!
) سارای هم فقط حرفففف میزنه
عکس های خودشم که فقط تو برف بود منم احساس حسادت میکردم
خوب منم بررررف میخوام. دارم میشم عین خود این هندی ها که برف ندیده اند
وقتی یکی از اعضای خانواده از ایران میاد من خیلی خوشحال میشم چون یخچال کللییی با صفاتر میشه![]()
و علاوه بر یخچال همه جا با صفا میشه. سمین واسم یه بالش نرم و باحال داده یه قلب قرمزه خیلی دوسش دارم
تمام خوردنی های دنیا یه طرف زیتون و خیارشور هم یه طرف!!!
بی نهایت خیارشور های ایران رو دوست دارم اینجا خیار شیرین میفروشن به حای خیار شور
زیتون هم فقط زیتون های ایران. جووونم
اصلا شکلات و کرانچی و لواشک و همه ی خوراکی های ایران خوشمزه اند. کفش هم که من همیشه از ایران میگیرم
خیلی مدل هاش خوشگلن. علاوه بر مدل قیمت هاشم بهتر از اینجاست. لوازم آرایشم از ایران میگیرم اینو دیگه نمیدونم چرا از اینجا نمیگیرم چون همه چیزش هم مارک و هم قیمتش عین همن! البته ایران تنوع بیشتری داره
خلاصه که ایران رو عشقه....
کامپیوتر یه صداهای عجیب غریبی میده منم عین خیالم نیست
ولی صداش آزار دهنده است عین مته میزنه رو اعصابم و رژه میره! (این جمله ی آخرم چی شد!!!) دارم اون آهنگ مهستی رو که تو پست قبل گذاشتم رو گوش میدم
مثل تموم بخت ها بخت منم تو خوابه... ![]()
![]()
امروز فکر کنم پونا یونیورسیتی فستیوال رقص داشته باشه! از همه کشورها میان قر بدن!
نمیدونم مطمئن نیستم امروز باشه. شایدم امروز فستیوال گل باشه! خلاصه یه چیزی هست...
*تنها راه فرار از بعضی از فکرهایی که اعصاب آدمو خورد میکنن فکر نکردن بهشونه! بیخیالی هر چند خوب نباشه واسه بعضی وقت هایی که عقل از کار میوفته لازمه!
** بددددبختتت شدم... آیدیم هک شده. ۶۰ بار پسوردمو زدم نرفت توش؟؟!؟! آخه چرا؟؟؟ من خیلی دوستش داشتم ۴ ساله با همین آیدیم. همه ی دوستاااام این تو هستن نمیخواااام نمیخوام یکی دیگه بسازم... من چه جوری ایمیل های دوستای قدیمیمو پیدا کنم؟!؟ دیروز رفتم تو ایمیلم هیچ مشکلی نداشت الان رفتم دیدم نمیره توش. آخه من که عوضش نکردم؟! واسه چی باید عوضش میکردم؟! نکنه کار محمده؟! تنها کسیه که پسوردمو داشت نمیخوااااام. نمیبخشم کسی رو که پسوردمو عوض کرده.... هیچ وقت نمیبخشمش! آلزایمر که ندارم من واسه چی باید پسوردی که ۴ ساله عوضش نکردمو عوض کنم؟؟؟ کار من نیست؟؟؟ مگه نه؟؟؟؟ :((
پ.ن** حل شد پسوردمو پیدا کردم
یه بار زدم همون پس قبلی رو رفت توش![]()
پ.ن۲: ۲-۱ ساعت پیش صبا اومد خونمون تا درو باز کردم گفت نگار همه ی آیدی هام هک شده و ... منم گفتم مال منم همینطور شده بود و الان درست شد. تا پسشو زد رفت تو آیدیش. ولی الان دوباره تو آیدیه من نمیره!! قاطی کرده یاهو شدیدا ...
پ.ن۳: فستیواله گل امروز ساعت ۴-۳ ... نه رقص!
پ.ن۴: صبا رفت خونشون تنهام! عین احمق ها دارم واسه خودم تیپ های مختلف میزنم و از خودم عکس میگیرم! آهنگ میذارم واسه خودم و سرخوشم!!!![]()
******************************
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دستخطی که تورا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
خدایی را که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند

نمیدونم چرا من اینقدر ضد النقیضه کار ها و افکار و رفتار و همه چیم! یه لحظه شدیدااا مهربون یه لحظه خشن یه لحظه خندون ۱۰ ثانیه بد گریون و بر عکس یه دم احساس خوشبختی میکنم و بعد احساس بدبختی. بعضی وقت ها مصمم تو تصمیمم و دو ثانیه بعد ۱۸۰ درجه تصمیمم عوض میشه! تو ذهن من پر از امواج منفی و مثبت هست که هی میخورن به هم و منو دیوونه میکنن. واقعا دارم شک میکنم که آدم نرمالی هستم یا نه!!! پر از تناقضم...
فستیوال غذاش مال همه جای دنیا بود ولی بیشتر مال کشور های آسیایی و آفریقایی بود. من که حوصله ی خوردن هم نداشتم غذاها رو تست کنم. فقط جلوی قرفه ی ایران خیییییلی شلوغ بود. بیشتر آدم های جلوشم ایرانی بودند
من یادمه از این کشورها بودند: ایران، افغانستان، عراق، قزاقستان، تاجیکستان، تبت، اوگاندا، چین، کره، تایلند و ... هر کشوری به نظر من غذاهاش خوشمزه است. هر ملیتی یه جوری. اعصااااااااب ندارمممم به خدا!!!![]()
محمد امروز از ایران میاد![]()
چقدر این آهنگ مهستی رو دوست دارم![]()
مثل تموم عالم
حال منم خرابه خرابه خرابه
مثل تموم بختها
بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه
سنگ صبورم اينجا
طاقت غم نداره نداره نداره
طاقت اينكه پيشش
گريه كنم نداره نداره نداره
حالي واسم نمونده
دنيا برام سرابه
داد مي زنم كه ساقي
ميخونه بي شرابه
يادي نكردي از من
رسم رفاقت اين بود --- رسم رفاقت این نیست
اشكي برام نريختي
عشق و صداقت اين بود --- عشق و صداقت اين نیست
دشمن راه دورم
دردلم زياده --- درد دلم زیاده
جاده به جز جدايي
هيچي به من نداده
** گریه میکنیم همه با هم!!! ![]()
![]()
* یه زمانی شاید اینقدر از ته دل نمیگفتم دوست دارم بمیرم!! هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده. فقط زندگی واسم بیش از حدی که پوچ هست پوچ شده! یه سری کار تکراری و روزها و لحظه های تکراری و خسته کننده. میخندیم گریه میکنیم درس میخونیم امتحان میدیم مدرک میگیرم کار میکنیم ازدواج میکنیم پیر میشیم که چی بشه؟! که یه ادم های جدیدی به دنیا بیاریم که دوباره مثل خودمون دور باطل بزنن تو این دنیا ... چیکار میشه کرد جز اینکه زندگی کرد... حالا کی گفته مردن یعنی خوشی اونورم همینه. تازه اینجا دلم خوشه اگه بمیرم یه تنوعی ایجاد میشه ولی وقتی بمیریم میدونیم که تا ابد تو اون دنیا هستیم. درک اینکه تا همیییییشه اون دنیا میمونیم از بچگی واسم سخت بوده الانم هست! اینایی که میگم نا شکریه؟!؟ نمیخوام بنده ی ناشکری باشم خدا جونم. ولی چیکار کنم... از هر دری میرم که از این تکرار فرار کنم بازم راه های تکراری میبینم. بهونه گیری و حرف زدن راجع بهش هم آزار دهنده تره بهتره سکوت کنم! از بس این تیپ حرفامو تو وبلاگمم زدم خسته شدم... وقتی نه حرف زدن و نه نوشتن و نه فکر کردن آرومم میکنه همون بهتر که واقعا سکوت کنم.
*همچنان دارم یخ میزنم و سردمه. دو جفت جوراب پوشیدم! کلللییی لباس پوشیدم رو همشونم یه پالتو شالگردن! بازم سردمه!!! هر کی میاد خونمون تعجب میکنه! آخه چرا اینجا اینقدر سرده؟؟
تقصیر موج جدید سرماییه که اومده ایران. پس لرزه های موج میزنه به هند!
از شوخی گذشته هر وقت ایران برف میاد و خیلی سرد میشه اینجا هم سرد میشه...
*چقدر از صدای فرهاد خوشم میاد!![]()
*از فردا باید بریم دانشگاه کلی کار دارم. حالم خوب نیست. از بخش گلو درد سرما خوردگی متنفرم
یکی بیاد تحقیق بی سی ام و کارهای دیگه منو انجام بده...
**من دیگه بچه نمیشم... دیگه بازیچه نمیشم!!!
روحش شاد ...
به نظر من هر آدم خوش بختی هم بدبخته... کلی تو دلم حرف هست که نمیتونم بگم......
کاش چنین منظره ای تو واقعیت وجود داشت! یه درخت با شکوفه های بهاری! زمین چمن تابستونی! زمین برفی و آسمون ابری و ...
دل به غم سپرده ام در عبور سال ها
زخمی از زمانه و خسته از خیال ها
چون حکایتی مگو رفته ام ز یاد ها
برگ بی درختمُ در مسیر باد ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
نیشها و نوشها چشیده ام
بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
در مسیر باد ها
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
در عبور سال ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
از اون جایی که میگه نه صدای نه سکوتی خیلی خوشم میاد. از این تیپ آهنگ های سنتی خوشم نمیاد ولی اینو خیلی دوست دارم!
ساعت ۸:۳۰- ۸ مامانم گفت بیا بریم داروخانه آنتی بیوتیک بگیرم خیلی سرما خورده ام. رفتیم بعدشم از آنتی نون و شیر و ... خریدیم ته کوچمون داشتم کیسه رو میدادم دست مامانم دستبندم پاره شد! خیلی دوسش داشتم یه چیز تو مایه های مروارید سیاه بود ولی سنگی بود دونه هاش. چراغ قوه ی گوشیمو روشن کردم شروع کردم به گشتن! مامانم هی گفت بیا بریم. ولی من که ول کن نبودم. گشتم ۲۴ تا دونه از سنگ هاشو پیدا کردم قفل دستبندم هم خیلی دوست داشتم اونم پیدا کردم!!!!! من اصفهانی نیستم به خداااا :) عین قضیه ی سنگ انگشتریم بود! ولی ذوق کردم همشو پیدا کردم! قربون گوشیم برم با اینکه دوربینش افتضاحه در مقابل این ۲ و ۳ مگا پیکسلی ها ولی هم صداش خوب بلنده هم چراغ قوه اش میتونه کل خیابونو روشن کنه! واسه من خوبه که رو زمین دنبال زیور آلاتم بگردم به کمکش!!!
* هر یکی دو ساعت یه بار یاد عموم میوفتم. خدا رحمتش کنه. نگران دختر عمومم ۱۱- ۱۰ سالشه! باباش که فوت کرد! هیچ همدمی نداره. نه خواهری داره نه برادری نه پدر بزرگی و نه مادربزرگی (هر دو طرف مادر و پدراشون فوت کردند!) با اینکه با مامانش زندگی میکرد ولی تمام دلخوشیش عموم بود! نمیخوام غیبت کنم ولی شک دارم زن عموم واسش مادر خوبی باشه! حداقل امیدوارم بعد از این واسش مادر خیلی خوبی باشه... نمیدونم آخر و عاقبتش چی میشه. خوشبختیه حال و آیندش آرزومه...
دیشب ساعت 11 خوابیدم... ساعت 2:30 نصف شب دیدم گوشیم زنگ میزنه از ایران بود محمد حرف زد بعد از احوالپرسی یواش یواش گفت عمو کوچیکم فوت کرده!!!
من اصلااااا باورم نشد و نمیشه! گفت به مامان نگو ولی از قیافم تابلو بود یه چیزی شده منم اهل مقدمه چینی نیستم چون خودم وقتی یکی آروم آروم بهم خبر بدی میده بیشتر عذاب میکشم تا اینکه یهو بهم بگن! هنوزم باورم نمیشه... خیلی ناراحت کنندست... عموی من نه سنش بالا بود نه مریضی چیزی داشت! مامانبزرگم (مامان بابام) هم چند روز بعد از عاشورا فوت کرد البته سال 62 ... ۷ سال قبل از اینکه به دنیا بیام. خدا بیامرزتش... عموم صبحش زنگ میزنه به بابام شام دعوتشون میکنه. ظهر تو ماشین بوده حالش بد میشه زنگ میزنه به عمه ام میگه قلبم درد میکنه و میگه تو چه خیابونیه عمه ام هم بهش میگه از ماشین پیاده شو تا مردم کمکت کنن تا من بیام! وقتی میرسن میبینن تموم کرده. مردم گفتن قلبشو گرفته بوده و داد میزده!
هنوزم باورم نمیشه آخه عموی من هیچ سابقه ی سکته ی قبلی یا هیچی نداشت. خیلی دلم به حال دختر عموم میسوزه کلاس پنجم دبستانه. عموم یه بار ازدواج میکنه و طلاق میگیره دختر عمومم از زن اولشه. خیلی اذیت شد سر ازدواج اولش و ... و دست به هر کاری هم زد ورشکست شد تازه داشت از همه نظر وضعش خوب میشد ازدواج کرده بود با یه خانومی که اونم از شوهرش طلاق گرفته بود و کلا راضی و خوشبخت بود! خیلی دلم سوخت... دیشب تا صبح درست و حسابی نخوابیدم فقط یکی دوبار یه ربع خوابم برد و هی بیدار شدم و اعصابم خورد میشد ... همش تک تک خاطره هایی که با عموم داشتم یادم میومد. من این سری که رفتم ایران خونه ی همه ی عمو و عمه ها و خاله و دایی ها ... رفتم ولی فقط خونه ی این عموم نشد برم و خونه ی شوهر عمه ام که اونم چند هفته بعد از اومدنم فوت کرد!!! :( فقط تو فرودگاه عموم رو دیدمش و تلفنی حرف زدیم! هنوزم اصلا باورم نمیشه آخه کوچیکترین عموم بود. سالم و سرحال ... چرا یهو باید اینجوری شه!![]()
هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز دعا کردن و فاتحه خوندن واسه شادی روحش و بخشیده شدن گناهاش...
*خیلی لطف میکنید اگه یه فاتحه واسش بخونید ...درکتاب چهار فصل زندگی
صفحه ها پشت سر هم می روند
هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند
لحظه ها باشادی و غم می روند
*****
آفتاب و ماه یک خط در میان
گاه پیدا، گاه پنهان می شوند
شادی و غم نیز هر یک لحظه ای
بر سر این سفره مهمان می شوند
****
گاه اوج خنده ماگریه است
گاه اوج گریه ماخنده است
گریه دل را آبیاری می کند
خنده یعنی این که دل ها زنده است
***
زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست می دارم من این پیوند را
گرچه می گویند شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را
*دارم آهنگ شد خزان رو گوش میدم
آهنگ های قدیمی هیچ وقت تکراری نمیشن واسم!
من تو دهه ی ۵۰ زندگی میکنم
قبل از تولدم!
شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفا داری با تو چه دآرد سو
آفت خرمن مهر و وفایی
نو گل گلشن جور و جفایی
وز دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم اين است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم
تو و مست از می به چمن
چون گل خندان از مستی و گریه من
با دگران در گلشن نوشی مي
من ز فراغت ناله کنم تا کی
تو و نی چون ناله کشیدن ها
من و چون گل جامه دریدن ها
ز رقیبان خواری دیدن ها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی
برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
بشکستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کی
نمی کنی ای گل یک دم يادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بي تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو
گر چه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
عشق تو دارم باز
بکن ای گل با من هر چه تواني ناز
هر چه تواني ناز
کز عشقت می سوزم
*نمیدونم چرا همینجوری اینو گذاشتم!
آهنگ های عتیقه ی قدیمی رو عشقه
خیلی قشنگن همشون![]()
*نمیدونم چرا بعضی وقت ها با دیدن نه یکی دو مورد بلکه صد مورد از یه چیزی که منو راجع به یه چیزی مطمئن میکنه باز هم تمام سعی خودمو میکنم که خودمو بزنم به نفهمی! حتما نفهمم که چنین سعی و تلاشی میکنم
آدم ها بعضی وقت ها دوست دارن که واقعیت ها رو باور نکنن... این یعنی همون نفهمی
خنده دار نیست
*هی دلم میخواد اون پستمو بذارم ولی هی پشیمون میشم.
*دیشب یهو حالم گرفته شد! آخه من نمیفهمم چرا هر دفعه باید یه سری چیز تکراری بشنوم!
*دیشب داشتم با امیر حسین چت میکردم! به محمد میگه محمد گاگار به مامانم میگه عمه گاگار حتما به بابامم میگه عمو گاگار منم که خود گاگارم
فرهنگ لغتش اینجوریه! مرسی قطع دیش دیش. یعنی مرسی زودتر بساط چت کردنو تموم کنید یا همون قطع کنید تا دیش دیش بازی (تو کامپیوتر تفنگ بازی) کنم!
اینجوری قضاوت کردن راجع به پسردایی گوگولیه بی نظیر من منصفانه نیست باید از نزدیک دیدش تا پی به با نمکیش برد!
*دیشب بعد عمری ساعت شنی دیدم! خوشم میاد که هی میام میگم دیدم یا ندیدم!!
*به نظر من مامان هایی که یه دختر بچه ی کوچولو دارن خیلی خوشبختن! آرزومه یه روزی یه دختر ۳-۴ ساله ی خوشگل و خیلی شیطون که نتونه یه جا بشینه و در حال شیطنت های مودبانه باشه داشته باشم!
دوست دارم با پسرا دعوا کنه و اشکشونو در بیاره!
و کم نیاره .... وقتیم بزرگ شد یه کم قرتی! و پاک! و درس خون (درسش خوب باشه ولی کم بخونه!) و شیطون! باشه! از همه مهمتر خیییییلییییی دوست دارم قیافش فتو کپیه خودم باشه. جوری که همه بفهمن دختر منه
اگه پسر هم بود خیلی دوسش خواهم داشت
حالا کو شوهرم؟!؟!
مردم چه آرزوهایی دارن من چه آرزویی دارم
البته آرزوهای دیگه هم دارم! مثلا
اینکه خدا گناهامو ببخشه و کمکم کنه دیگه گناه نکنم و برم بهشت، مامان بابام ازم راضی باشن!، مامان بابام و داداشم و همه ی اونایی که واسم عزیزن (خانواده دوست فامیل آشنا و ...) سالم و خوشبخت و موفق باشن، مرگ هیچ کدوم از اونایی که خیلی دوسشون دارم رو نبینم!، ایران همیشه آزاد باشه و زیر سلطه و حکومت ایرانی (تاکیدم رو ایرانی بودنشه) و بدون کوچکترین دخالت هیچ بیگانه ای و هیچ وقت توش جنگ و خونریزی نباشه، تو همه ی دنیا آرامش و صلح باشه، دل کسی رو نشکونم!، تو درس و کارم در آینده موفق باشم، هیچ وقت تنها و ناتوان و محتاج نشم، همه ی زندانی های بیگناه و واقعاااااا پشیمون آزاد شن، همه ی بیماران شفا پیدا کنن، ایران همیشه سربلند باشه!، شعور مردم بالا بره و حق زن ها پایمال نشه، بچه دار بشم و بچه های سالم و زیبا و باخدا و همیشه خوشبختی داشته باشم، شوهر خوب و مهربون و پاک و وفاداری داشته باشم!!، عمر طولانی داشته باشم و اگه قراره سربار بچه هام شم یا بی مهری ازشون ببینم زودتر بمیرم، خدا همیشه ازم راضی باشه، هیچ وقت بد ذات نشم، هیچ محیطی روم تاثیر منفی نذاره، خدا تو مشکلاتم تنهام نذاره و چیزهایی که عقل من نمیتونه حلشون کنه رو واسم حل کنه، مواظبم باشه، وقتی مردم کسی ازم یادی کنه (بدجوری تو کف فاتحه ام! من هی میگم آخرشم وقتی افقی شدم رفتم زیر خاک یه نفرم واسم فاتحه نمیخونه!هیییی جوونی)، دوست دارم بیان سر خاکم!، امیدوارم مرگ راحتی داشته باشم (خفه نشم، ذره ذره جون ندم و جوری نباشه که اطرافیانمو اذیت کنم از ریخت هم نیوفتم مثلا دور از جونم جذام دیکتشم نمیدونم نگییییییییییرم و بعد بمیرم)، دوست دارم تا زنده ام یه کار مفیدی (مثلااا یه اختراعی چیزی) کنم هر چند ازم بعیده ولی خدا رو چه دیدید! ، آرزومه هیچ وقت جوری پشیمون نشم که نتونم کاری کنم ولی عموما همین مدلی پشیمون میشم! و ......
شبیه خطبه های بین دو نماز شد!
یا آخر دعای کمیل و زیارت عاشورا و ... دعا میکنن![]()