تبليغاتX
نگار
دیشب از ساعت ۸:۳۰ شب تا ساعت ۱۲ بی وقفه داشتم با داداشم حرف میزدم! آخرش دیگه واقعا دهنم کف کرد. بذارید موضوع گفتگو و بعضی جاها بحثمون رو واستون بگم! داستان از اینجا شروع شد که گفت یه آهنگ بذار منم آهنگ یگانگی ستار رو گذاشتم با کلیپش با دقت دیدیمش من خیلی این آهنگو دوست دارم. گفت که این با هدف ساخته شده و ... از هدف ساختش بحث یواش یواش س   ی ا س  ی شد و من هی سوال پرسیدم از سیاست دنیا و ... از قبل از انقلاب شروع شد و به جمهوری اسلامی و اتفاقاتش و ... کشیده شد و سوال های من در مورد اتفاق های سال ۷۶ و بعدش ... نمیدونم چه جوری این تیپ بحث هامون کشیده شد به خدا... محمد داشت میگفت که هیچ آدمی آدم بدی نبوده تو س ی ا س ت و هر کس به نظر خودش داشته داشته به کشورش خدمت میکرده ولی بعضی ها از جهلشون بوده اشتباهاتشون و... بعد بحث رفت به پیامبر و اسلام یه چیزی گفت که تا حالا نشنیده بودم. بعد دلیلشو گفت و اینکه چرا اینکارو کرده (نظر خودشو گفت) بعد رفتیم سراغ خدا و آخرت و جاودانگی روح و بزرگیه دنیا و اینکه عقل بشر از درک خیلی چیز ها عاجزه... انصافا خیلی حرفاشو قبول دارم چون هییییچ چیزی حتی خدا رو الکی نپذیرفته و راجع به همه چی واقعا فکر کرده که هردومونم به این نتیجه رسیدیم که ایمان در عین حال که با عقل باید جور در بیاد بیشتر از اون باید از دل بیاد و نباید بیش از حد سعی کرد با عقل ثابتش کرد. شاید به ظاهرش نیاد اینقدر اطلاعات داشته باشه ولی چه از نظر تاریخ چه سیاست چه اسلام و خدا و ... هر چی ازش میپرسیدم خیلی باحال جواب میداد زیاد به خودش نگفتم که پررو نشه. آخه همینجوری خودش ته اعتماد به نفسه! بهش نمیاد ولی وسط بحث آنچنان آیه های قرآن رو میاره که آدم شک میکنه حافظ کل قرآنه یا نه! :) بگذریم بحث به اینجا کشیده شد که من گفتم روح من همونیه که منم یعنی احساسات من افکار من و خود من و هر چیز غیر جسمی و مادی که به من مربوطه و جاودانه هم هست. محمد هم میگفت جاودانه هست و روح من تصوریه که من از من دارم ولی فکر من عقل منه ولی من هنوزم میگم فکر من روح منه عقل من فرمان میده که خوابت میاد بخواب باید جواب سوال فلانی رو بدی بده و ... و در نهایت به این نتبجه رسیدیم که ما نمیفهمیم. یه جایی محمد میگفت کاری که برای خدا نباشه بی ارزشه من میگفتم مثلا یه دانشمند که با اکتشافش به خلق خدا کمک میکنه حتی اگه هدفش خدمت به هم نوعش برای خدا نبوده بازم کارش با ارزشه... یه جایی هم مقایسه ی بین فلسفه وجود و بقیه علم ها بود. که محمد میگفت هر آدمی که تو زندگیش این سوال واسش پیش بیاد و به جوابش فکر نکنه یا واسه رسیدن به جوابش تلاش نکنه ابلهه... اینکه از کجا اومدم و واسه چی زنده ام و آمدنم بهر چه بود... من میگم تو اینترنت دمه دستته کتاب داری و خیلی امکانات داری یه فقیر هندیه کنار خیابون اینارو نداره که تحقیقش درست تر بشه حتی توانایی بحث کردن و دونستن نظرهای آدم های مختلفم نداره بعضی وقت ها چون اونقدر دوست و آشنا نداره که باز با داداشم موافقم که میگفت هر آدمی فکر داره و میگفت خیلی وقت ها وقتی سوالی واسم پیش میاد ترجیح میدم فقط فکر کنم تا اینکه بخوام برم و از جایی جوابشو یا نظریه های راجع بهشو ببینم چون خیلی وقت ها فکر آدمو به طرفی که خودشون میخوان سوق میدن ولی سوالی که جاش کاملا خالیه رو عقل خود آدم بهتر جواب میده. وقتی بحث میره به جاودانه بودن روح و آخرت و تصوری که روح من بعد از مرگم از این دنیا خواهد داشت خیلی سوال های بی جوابی واسه آدم پیش میاد که هیچ کس راجع بهش چیزی نمیدونه. مثلا هیچ تصوری از ۷ آسمانی که تو اسلام گفته و تو دین زرتشتی ا و هندوها و خیلی از ادیان دیگه گفتن ندارم. یا اینکه مثلا فرضیه ی بیگ بنگ چقدر درسته. این فقط یه فرضیه است میتونه بی اساس باشه! اینکه جهان چقدر بزرگه! اینکه من بعد مرگم روحم چی میشه همین من میمونه میدونم ولی اگه همین منی بمونه که من تو این دنیام پس چرا میگن آدم های بعد از مرگشون هیچ کسی رو نمیشناسن و مادر و پدر و برادر و ... رو آدم نمیشناسه. پس من یه جورایی عوض میشم. به جرئت میگم با اینکه دوست ندارم بترسم از مرگ ولی میترسم. روح ابعاد نداره یعنی میتونیم همه جا باشیم ولی همه جا بودن واسه من یه جورایی هیچ حا نبودنه. عقل من نمیکشه همونجوری که نمیکشه تا ابد تو آخرت موندن چیه! ولی از این عقلی که اینارو نمیکشه میتونیم بهتر استفاده کنیم. واسه فکر کردن بعضی وقت ها دیر میشه. شاید بعد از مرگم نتونم به این دنیا و اسرارش فکر کنم... فقط میدونم که ایمان به خدا آدمو از پوچی در میاره. هر چی ایمان محکمتر باشه ترس ها جاشونو به آرامش میدن اگه از خدایی که از روح خودش در من دمیده مطمئن تر باشم و آدم خوبی باشم کمتر از مرگ میترسم. شاید نیستم که میترسم... بی خدایی = پوچی. احساس پوچی کردن فقط خود آدمو عذاب میده خیلی جاها تو اینترنت میخونم تو فروم ها یا بعضی جاها که خیلی ها دنبال نفی کردن وجود خدا هستن یعنی تمام تلاششونو رو این میذارن (نمیخوام حتی حرفی از این چیزا تو وبلاگم بزنم چون از اینکه ایمان کسی رو به لغزش بندازم میترسم! تو اون دنیا حالم گرفته میشه) ولی ذره ای شک ندارم که خدا هست و خیلیم مهربونه و هر کاری در حق بنده هاش کرده جز لطف و خوبی نبوده. یکی از دوستای وبلاگی فکر کنم ماهرخ بود که میگفت بهترین هدیه ای که خدا داده بهمون زندگی و مرگه... میشه از این زندگی خیلی قشنگ تر استفاده کرد. میشه لذت برد و پاک بود. میشه خیلی کارهای خوب کرد ولی حیف که بعضی جاهارو اشتباه میریم. آدم ها از اشتباهاتشون درس میگیرن واسه کسی که به آخرت ایمان داره تنها دلیل گناه نکردن حتی اگه کوچیک باشه میتونه این باشه که دنیا زود میگذره مثل همین سال هایی که زندگی کردیم ولی آخرت میمونه تا همیشه...

* من نمیدونم باید چی کار کنم این آزارم میده این حس رو تا کجا باید با خودم بکشونمش؟ خدایا کمکم کن

*اینم آهنگ یگانگی ستار با کلیپش

همین الان با یکی از دوستای قدیمیم که رفته بود ایران داشتم چت میکردم گفت که الان اینجاست. ازدواج کرده! بهش گفتم اولین کسی هستی بین دوستام که ازدواج کردی خیلی خوشحال شدم که اینجاست و میتونیم بریم بیرون و ...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:55 توسط نگار |

دیشب تا ساعت ۵ صبح بیدار بودم داشتم واسه گوریل نقشه و الویشن و .... میکشیدم. ولی چه فایده که گوریل این بار خودکار نگرفت دستش مدادم که حالیش نیست چیه ماژیک به دست ور داشت کل نقشه امو عوض کرد وقتی نقشه عوض شه نمای ساختمون و همه چی عوض میشه! هر چی کشیدمو دوباره باید بکشم. بعد از کالج رفتم خونه سوده ۱ ساعت موندم. با دختر خاله اش و خودش بحث بود گفتن متولدین ۶۹ خیلی کوچولو هستن و ... خودشون به ترتیت ۶۱ و ۶۵ هستن. هر چیم میگفتم میگفتن به خاطر اینه که ۶۹ هستی من که دوست دارم کوشولو باشم! بعدم اومدم خونه محمد هی گفت قلبم درد میکنه همینو کم داشتیم در نبود مامان و بابام!!! قلبش که نیست طرف های قلبشه. اینترنتو تکوند از بس مقاله خوند از دیروز تا حالا میگه این نوع درد بر اثر کم خونیه و ... گفت برو داروخانه واسم قرص آهن و زینک و ... بگیر. منم رفتم گرفتم. هی خودشو لوس میکنه منم نمیفهمم جدیه یا فیلمه تا حدی. میگم بیا بریم دکتر میگه نه! چیزیش نشه خدایی نکرده امیدوارم هیچی نباشه! شایدم از بی خوابی باشه چون ۲۴ ساعت روز رو بدون وقفه پای کامی میشینه ... خیلیییی خوابم میاد. این چه زندگیه آخه چون عادت کردم قبل خواب مسواک بزنم دیشب که نخوابیدم مسواک هم نزدم دندونم درد میکنه. هر چی هم مسواک میزنم خوب نمیشه! البته خییییلی کم درد میکنه... از جمعه که مامانم رفته تا حالا کلی پول خرج کردیم بیخیال... اعصابم خورده گوریل نقشه هامو خط خطی کرد. دو سریه کامل ازش فیلم گرفتیم امروز یواشکی سر کلاس... دیروز صبح پریا و الهه اومدن پیشم خیلی کم موندن. عصری هم الهه و پریسا اومدن رفتیم بیرون یه دوری زدیم. پریسا پونا نیست یه شهر دیگست اومده بود پیش مامان باباش... یه کم از اون شهری که توشه گفت واسمون و درساش و دوستاش و ... خیلی خسته ام ولی حوصله ام سر رفته و دلم میخواد برم بیرون ولی خوابم میاد شدید... فردا تعطیله! به خاطر نمیدونم چی شیواجی یه غلطی کرده یا تولدشه یا ... شاید فردا یه جایی رفتم. خونمون خیلی ضدحال شده و دپرس کننده همش داریم من و محمد به هم میگیم کجا بریم چی کار کنیم ولی هیچ جایی خیلی خوش نمیگذره! دلم میخواد دوست بیشتر داشته باشم من تعداد دوستام وقتی کم هستن دپرس میشم ولی وقتی با آدم های زیادی در ارتباط باشم شاد و شنگولم! دیشب بی نهایت دلم واسه امیر حسین تنگ شده بود. مثلا اگه یکی از دایی ها یا خاله هام اینجا بودن خیلی خوب میشد! هر شب تلپ بودم تو خونشون...

چقدر حرف های پرت و پلا زدم. از شدت بی خوابیه شاید

* یه ذره ناراحتم! وقتی به اون یه ذره فکر میکنم خیلییی ناراحت تر میشم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 19:52 توسط نگار |

ساعت ۲:۱۵ بامداد و من خیلی خوابم میاد و نمیرم بخوابم هر چند از ساعت ۱۲ تا حالا خواب بودم. محمد خونه دوستشه و منم تنهام... برق ها رو کم کردم قبل از اینکه بخوابم رو مبل بالش و پتو گذاشتم و ولو شدم تلویزیون ببینم زدم کانال زی کفه داشت چند تا جادوگر رو نشون میداد و ... مناسب با وضعیت تنهایی من بود. نترسیدم فقط حدود ۵ ثانیه ترسیدم اونم فکر کردم کسی اومده پشت در! من همیشه از دزد و آدم میترسم اگه قرار باشه بترسم... الان که چنین احساسی ندارم به جان خودم همین که این جمله رو تایپ کردم یه ذره ترسیدم الکی بیخیال اصلا...

امروز آخر کلاس اتوکد صندلی بازی میکردیم! صندلی هامون چرخ دار بود استاده نزدیکمون بود داشت درس میداد. یکی از بچه ها خیلی بهش نزدیک بود بغل دستیش هلش داد سمت استاده. اونم نتونست خودشو کنترل کنه و نزدیک بود بخوره بهش بعد دسته ی صندلیه اونی که هلش دادو گرفت و همینجوری هممون چرخیدیم. واقعا میچرخیدیم خندمونم گرفته بود استاده هم دید و خندید!!! (جوونه تازه معلم شده سر کیف و خوشحاله)

چند روز پیش ها داداشم اومد خونه گفت نگار بیا ببین تو گوشیم چی دارم امروز میمون اومده بود دانشگاه و منم نازش کردم و باهاش فیلم دارم و... میمون نبود شبیه گوریل بود!!! میمون های هند هم وحشین و خود هندی ها همه رفته بودن کنار فقط داداش خل من داشت نازش میکرد سرشو زیاد ناز کرد توی یه صحنه ی که به یک ثانیه طول انجامید میمونه زد زیر دست محمد و یه صدای غضب ناکی هم در ارود! خیلی باحال بود یه عروسک میمون بهم دادن یه گل دستشه و شورت قرمز پاشه کش شورتشم سفیده، خیلی بامزست... میبینمش یاد میمونه تو که داداشم نازش کرده میوفتم...

دلم واسه مامانم تنگ شده هنوز هیچی نشده! وقتی رفتم ایران دلم تنگ نشد چون سرم شلوغ بود وقتی مامانم رفت هم خیلی دلم تنگ نشد اولاش چون اینقدر بهش عادت نکرده بودم. همه موافقن که وقتی میان و میمونن و میرن آدم خیلی بیشتر دلش تنگ میشه ...

واسه دوشنبه گوریل احمق کلی کار ازمون خواسته حسش نیست به خدا... من کی انجامشون بدم. مثلا فردا روز تعطیله... بدبختیم ها !

نصف شبی یاد غم و غصه هام افتادم!

همیشه محمد میره خونه دوستاش آدمو اذیت میکنه! میخوای بری برو بگو من نمیام تا صبح بگو من ساعت ۳ میام بگو ۱۰ میام بگو فقط کی میای که آدم تکلیف خودشو بدونه بخوابه یا بیدار بمونه. تا جایی که بتونم نمیخوابم چون مثل اوندفعه یهو میاد تو و بیدار میشم سکته میکنم آخه زنجیر درم انداخته بودم نفهمیدم چطوری اومد تو سکته کردم فکر کردم دزدی چیزیه!

مامانم غذا پخته گذاشته تو فریزر و مافقط در میاریم گرمش میکنیم تا وقتی که تموم شه و بعد خدا بزرگه من که آشپزی نخواهم کرد. مشکل اینجاست که تشخیص غذاهای توی فریزر سخته! میدونستم مامانم در کنار غذاها سوپ هم گذاشته!!! یه چیزی دیدم شبیه سوپ گذاشتم رو گاز. یه مدت گذشت اومدم دیدم گرم شده ولی الویه بوده نه سوپ! آخه یخ زده اش عین همه. سوپی که توش شیر داشته باشه رنگ الویه میشه. گشتم دیدم سوپ تو یخچاله الویه داغ یه ذره خوردم چقدرم بد میشه! گذاشتم تو یخچال واسه نهار فردا. سوپم داغ کردم و با کتلت ... دم مامانم گرم که اگه نبود نون و پنیر یا تخم مرغ میخوردم!!! آشپزی رو دوست دارم ولی به صورت تفننی و اگه حسش بیاد بهم میچسبه...

کامپیوتر از ساعت ۱:۳۰ شهر روشنه و منم تا ۶ تیوشن بودم و کلا یه ساعت پاش نشستم. خاموش نمیشه... نه با دست میزنم خاموش میشه نه وقتی ترن آف میکنم. باید از برق بکشم بیرون که میترسم بسوزه هر چند این بدبخت عادت داره!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 2:41 توسط نگار |

امروز ولنتاین... خوب به من چه که ولنتاینه. امروز حس میکنم خودمو خیلی دوست دارم میشه واسه خودم کادو بگیرم؟! آخه اگه بگیرم که میشه عین خرید معمولی. نچ حال نمیکنم کسی بهم چیزی بده. خودمو خدا رو عشقه شدیدا مامانمم خیلی گله! بابامم همینطور داداشمم قابل تحمله (بمیرم براش) دوستامم دوست دارم. خوب خیلی ها رو دوست دارم. اصلا یکی به من بگه ولنتاین فقط مال جی اف بی اف هاست یا واسه هر کی که دوستش داری میتونی لاو بترکونی؟

*تو پست قبلی چون خفه شده بودم ناراحت بودم. الان که نوشتم اعصابم آروم تره.

*دیشب داشتم بی اس مینوشتم ساعت ۱۲:۳۰ شب بود یکی از همکلاسی های هندیم اس ام اس زد گفت فردا همه بچه ها قرار گذاشتن دانشگاه نرند احتمالا به مناسبت ولنتاین و کالج تعطیل میشه... منم کلی خوشحال شدم که میتونم امروز بخوابم.

*دیروز تو کل شهر ساعت ۶ بعد از ظهر مغازه ها بسته بودند و شهر آنرمال بود  به خاطر دعوای چند روز پیش از یکی از مغازه دارای محلمون پرسیدیم چی شده گفت دنبال یه نفر س ی ا س  ی میگردن و دعواست بین دو حزب و ... گفتن امروز بدتر هم میشه. نریم تیوشن تو راه ببینن خارجیم ترورمون کنن

*یاد حرف یکی از بچه ها افتادم چند روز پیش میگفت شب جن دیدم! منم که اصلااااا تو کتم نمیره از این حرف ها گفتم چه جوری بود میگفت باهام حرف میزد و ... گفتم چی میگفت گفت سوال میپرسیدم فقط اره و نه میگفت به این صورت که آره  که میگفت یه صدایی میومد! گفتم آی کیو خوب صدای عقربه ساعت بوده پات میخورده به تخت یا شیر آب چکه میکرده یا صدای یخچال بوده یا صدا از بیرون بوده الا و بلا میگفت جن بوده. من و یکی از دوستامم هی مخالفت کردیم دوستم میگفت دکتر گفته کسایی که لیتیوم خونشون پایینه دچار توهم میشن! شما اعتقاد دارید به اینکه جن رو میشه دید؟ من میگم هستن و قابل دیدن نیستن. احضار روحم به نظرم مسخره بازیه و یکی دستشو میذاره رو نعلبکی و همه رو اسکل میکنه... نظر شما چیست؟ حتما بگید نظرتونو...

اینا هم واسه ولنتاین که باز به من ربطی نداره!

وبلاگم هر لحظه داره عشقولانه تر میشه!!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:33 توسط نگار |

خوشم میاد از اینکه جدیدا به اندازه ی قبل الکی نمیذارم گریه ام بگیره... کی میگه آدم ها واسه خودشون زندگی میکنن. من که واسه بقیه زندگی میکنم. چون باید مواظب باشم در اوج عصبانیت کلی حرفامو بخورم که نکنه همونایی که واسشون ناراحتی یا خوشحالی من اهمیتی نداره یه ذره از دستم ناراحت شن. فقط کافیه یه جمله چیزی خلاف میلشون گفت اونوقت هر جوری دلشون بخواد حالتو میگیرن ولی تو همیشه باید حرفای توی دلتو نزنی چون ناراحت میشن اگه چیزی گفتی که حق هم هست و طرف ناراجت شد معذرت بخوای چون خودت دوست نداری کسی ازت ناراحت باشه. ولی در قبالش بر خلاف اینکه به ظاهر کلی واست تره خورد میکنن زیر زیرکی جوری حالتو میگیرن که چند روز که میتونه روزهای خوشی باشه رو ازت میگیرن تا اینکه برگردی به حالت نرمال! باز یه کاری میکنن بعد که آنرمال شدی تازه میتونن بهت بگن که بیمار هم هستی! بیخیالم. من دیگه واسه کسی که ناراحتم میکنه پشیزی ارزش قائل نخواهم شد نه که خیلی بقیه به فکر ناراحتی و خوشیه منن... تازه بعضی از دوستات راجع به بقیه دوستات نظر هم میدن. آخه به شماها چه؟ من از هر کی خوشم بیاد باهاش گرم میگیرم. من دارم از تو طرفداری میکنم جبهه نگیر! میخوام بگیرم. از خفه شدن که بهتره..... اه همه ی آدم های این دنیا جز خورد کردن اعصاب کار دیگه ای بلد نیستن.

در حال حاضر صد برابر گذشته احساس های خوب و آرام بخش و زیبا دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 8:59 توسط نگار

نوبهاری

چون است حال بستان،
ای باد نو بهاری
کز بلبلان برآمد
فریاد بی‌قراری

گل نسبتی ندارد
با روی دلفریبت
تو در میان گل‌ها
چون گل میان خاری

ای گنج نوشدارو
بر خستگان گذر کن
مرهم بدست و
ما را مجروح می‌گذاری
عمری دگر بباید
بعد از وفات ما را
عمری دگر بباید
بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم...
کاین عمر طی نمودیم...
اندر امیدواری، اندر امیدواری، اندر امیدواری...

چون است حال بستان،
ای باد نو بهاری
کز بلبلان برآمد
فریاد بی‌قراری

گل نسبتی ندارد
با روی دلفریبت
تو در میان گل‌ها
چون گل میان خاری

ای گنج نوشدارو
بر خستگان گذر کن
مرهم بدست و
ما را مجروح می‌گذاری
عمری دگر بباید
بعد از وفات ما را
عمری دگر بباید
بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم...
کاین عمر طی نمودیم...
اندر امیدواری، اندر امیدواری، اندر امیدواری، اندر امیدواری، اندر امیدواری...

سعدی

اینکه دل آدم بگیره و یه روزهایی در کنار روزهای خوش و بی غمش هم یه کم غصه ی چیزهای بی ارزش شایدم با ارزش رو بخوره یه چیز کاملا طبیعیه! با خودم قرار گذاشتم دیگه کاری نکنم که روح خودم اذیت شه... به اشتباه های احمقانه ام فکر نکنم و خودمو راحت ببخشم! گریه کنم ولی بعدش سعی کنم احساس خوبی داشته باشم... به فکر دیگران و غم و غصه هاشون باشم ولی اینقدر زیادی توی دل خودم پا به پاشون غصه نخورم... دلم میخواد دوباره مرتب نماز بخونم ولی نمیشه یکی در میون تنبلیم میاد. نمیدونم چرا بدون وجود غم بزرگی من اینقدر غصه دارم. چیزهای کوچیک دست به دست هم میدن یه جورایی از این وضع زندگی ناراضیم... بابام ایرانه مامانمم داره پس فردا میره. دوباره با محمد تنها میشیم حوصله ام سر میره. تنها بودن یه خوبی هایی داره اعم از خودکفایی و قدر پدر و مادر رو بیشتر دونستن و ... به نظرم وقتی ازشون دورم بیشتر به خواسته ها و حرفاشون عمل میکنم! البته تنهای تنها هم نمیشم ولی خونه سوت و کورتر میشه. نزدیک یه ماه از فوت عموم گذشت. تو این یه مدت با اینکه بیشتر وقت ها یادم میرفت ولی هر وقت یاد عموم و دخترعموم میوفتم ناراحت میشم... بابامو از وسط های ماه رمضون به بعد که رفت ایران تا حالا ندیدم! آدم وقتی ازشون دور میشه دلش واسه همه چیشون تنگ میشه حتی واسه بعضی وقت ها گیر دادن هاشون... دلم واسه خود ایران تنگ شده. واسه ویدا و دوستام. واسه امیر کوچولو و بقیه دخترخاله پسردایی ها و ... واسه مامان بزرگ بابابزرگم خیلیییی دلم تنگ شده. واسه دایی و خاله و عمو و عمه هام و ... نمیدونم اردیبهشت میرم ایران یا نه. اگه نرم خیلی بد میشه. امتحانام نزدیکه درسام زیاده و حس درس و امتحان ندارم. نمیدونم چرا غصه ی مرگ خیلی از فامیل های دوستام رو میخورم. که یکی دو موردشم مامان یا بابای خود طرفیه که میشناسمش. با اینکه مال خیلی سال پیش بوده و من تازه فهمیدم. از مردن وقتی حس میکنم گناهام پاک نشده میترسم! از اینکه اینقدر همش اشتباهاتمو تو ذهنم مرور میکنم و غصه اشونو میخورم ناراحت میشم. از اینکه پشیمونیم تو بعضی چیزها دیگه فایده ای نداره ناراحت میشم.

اینارو گفتم ولی خوشحالم! قبلا یه جورایی آشفته بودم و درهم. حس میکنم با وجود این ناراحتی ها بازم ته دلم خیلی آرومم. فکر کردن به خدا (وقتی حتی به یه ذره! از قول و قرارهات باهاش عمل کردی) خیلی آروم کنندست...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:22 توسط نگار |

پریروز صبح دوستم اومد خونمون که مثلا درس بخونیم!  هیچ کاری نکردیم یه ذره تاریخ خوندیم بعد رفتیم تیوشن و برگشتیم یه ذره دیگه درس خوندیم یه خط میخوندیم ۱۰ ساعت حرف میزدیم ... بعد میومدیم شروع کنیم هی یه چیز دیگه یادمون میومد و میگفتیم و گفتگو طولانی میشد. ساعت ۱۲ شب بود هیچ کاری هم نکرده بودیم واسه درس گوریل. یه میز گذاشتیم دو تایی نشستیم این طرف و اونطرفش و شیت هامونو کشیدیم یه ذره و بعد خوابیدیم ساعت ۲ و ۲:۳۰ بود. تا ساعت ۳:۳۰ حرف زدیم  صبح خواب موندیم زنگ اولو نرفتیم. داشتیم میرفتیم به دوستم گفتم بیا نریم بریم سینما گفت پایه ام و ... ولی دیدیم گوریل شوخی نداره! مجبور شدیم بریم ... دیروز اومدم خونه خیلی خسته بودم اینترنتم قطع شده بود تلویزیونم هیچی نداشت خوابیدم. شب یکی از دوستامون اومدن خونمون یه نی نی ۹ ماهه دارن آخرشه! از بچه ی نوزاد بدم میاد ولی ۹ ماه ۸ ماه که ۶-۴ تا دندون دارن با مزه اند.

امروزم مورچه خوشگل شده بود! و کوچولو و ریزه و ... اول فکر کردم با بادمجون کلاس داریم بعد دیدم نه با مورچه داریم! بعد از کالج با بچه ها رفتیم سی سی دی و ام جی رود. بعدشم رفتیم خونه سوده خودش رفت ما موندیم خونش!! بعد شنیدیم دعوا شده نزدیک های تیوشنمون یه دعوای درست و حسابی که تو اخبارم گفته و همه ی شهر فهمیدن و کشته خواهد داد (اینجا هند است!) من هی گفتم بیا بریم کلاس هیچی نمیشه ولی گفت نه نریم هندی ها احمقند و جلوی ماشین یه ایرانیه رو موقع دعواشون گرفتن قبلا ها و میخواستن شیشه هاشو خورد کنن و ... منم بیخیال شدم! دوباره با صبا رفتیم خرید (این چند روزه همش با هم بودیم حکم هم سلولی رو داره واسم) بعدشم اومدم خونه. فکر میکنید تا رسیدم خونه چیکار کردم. دستشویی و حمام اتاقمو شستم و چقدر هم از این کار خوشم میاد! (البته تو خونه ی خودمون ها فقط!!!!) خوشم میاد بعدش همه جا برق بزنه. آخه اونقدر کثیف شده بود که حد نداشت رفتیم تو یه فروشگاهی داشتیم عینک آفتابی هاشو میدیدیم نزدیک بود من دوباره شرمنده ی فروشنده بشم. این مغازه شوخی نداشت که قضیه با ۱۰ تومن حل شه و ... اگه عینکه رو شیکسته بودم یه ۵۰ -۶۰ تومن باید پیاده میشدم! ما هم که شانس نداریم ولی ایندفعه تا دیدم نزدیک شدم به شاهکار افرینیم به دوستام گفتم من دیگه به چیزی دست نمیزنم! هنوز از شاهکار بعد از گاو به مامانم چیزی نگفتم! اگه بگم بهم میگه دست و پا چلفتی! و... رفتم چند تا شلوار و لباس پرو کردم یه کم از زندگی سیر شدم! چرا همشون تنگ بودن واسم؟ من میخوام لاغر شم البته سایز مدیومش تنگ بود واسم! سمالشم خیلیییی تنگ بود. آخه خیلی چیزهای خوشگل و با قیمت خوب دیدم امروز ولی تو همشون یه کم تپل بودم. خیلی غصه خوردم

امروز نزدیک های خونمون داشتم پیاده میومدم گوریل رو دیدم! با دختر ۸ ساله اش... داشتم با پریا تلفنی حرف میزدم. منو دید یهو برگشت اومد سلام علیک کرد گفتم دخترتونه؟ گفت آره گفتم شبیه شماست گفت معلومه خوب. عین خودش بود ولی خوشگل تر! ولی مثل خودش تپل و با موهای کوتاه. یه جورایی خود گوریل بود

چند روز پیش ها فیلم چهارشنبه سوری رو دیدم و کافه ستاره که البته کافه ستاره رو نصفه دیدم چون سی دی یکش نمیخوند! به اندازه ی همون نصف فیلم هم داستانو فهمیدم! دوست دارم فیلم ایرانی ببینم

یه خبری راجع به یکی از دوستام شنیدم یه کم ناراحتم!...

پ. ن: ما درس هم میخونیم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:56 توسط نگار |

امروز خیلی دانشگاه و کلاسمونو دوست داشتم. بردنمون یه کلاسی طبقه بالا کلاس اتوکد داشتیم. presentation تز خود استاد بود و کار یه سری از معمارهای معروف دنیا! خیلی باحال بود کلی از معماری خوشم اومد بعد کلاس رفتیم با صبا ام جی رود نهار بخوریم. قبلشم رفتیم یه کم خرید و مغازه ها رو گشتیم رفتیم تو archies یه مغازه ایه چیزهای فانتزی و عروسک و قاب و دکوری میفروشه گرون فروشم هست به نظرم قبل از اینکه بریم تو مغازه گفتم از اینجا بدم میاد دوستمم گفت منم همینطور ولی این خرسه تو ویترین قشنگه بیا ببینیمش. همینجور داشتیم چیز میزها رو میدیدیم و میگفتیم چقدر زشتن بعضی چیزهاش و نمی ارزن انقدر و ... که من دوباره شاهکار هنری آفریدم یه عروسک چینی رو برداشتم و طبق معمول فقط از سر کنکاوی نه اینکه بخوام بخرمش ها! چون خیلی زشت بود، برگردوندمش که قیمتشو بخونم و دقیقا تاریخ تکرار شد و مثل لیوان گاویه درش افتاد شکست! انصاااافااا اصلا معلوم نبود که شکسته فقط یه تیکه از گل و پروانه ای که رو در سبدی که دست عروسکه بود لب پر شده بود! یارو گفت الا و بلا باید پولشو بدی. گفتم چنده گفت ۴۰۰ روپیه یعنی ۱۰ تومن! خیلیییی عروسکه زشت بود. تو این هیر و ویر در حالی که من هی به صبا میگفتم مواظب باش مثل من گند نزنی صبا یه عروسک زشته کوچولوی دیگه رو برداشت اونم افتاد شکست ولی اون یه ذره بیشتر شکست و ارزونتر و البته زشت تر هم بود! اون ۱۰۰ روپیه بود ۲۵۰۰ تومن! پول اونو دادیم. سر این شاهکار من خیلی حرص خوردیم گشتیم دنبال تیکه هاش خیلیییم گشتیم که بچسبونیم و شاید بتونیم پولشو ندیم ولی نشد من که فکر میکنم یعنی یه جورایی مطمئنم یه ذره اش از قبل لب پر شده بود چون یارو به هندی یه چیزهایی به همکارش میگفت! موقع پول دادنم گفت ۹۰ روپیه بهتون تخفیف میدم میخوام ندی!هندی اگه یه جای کارش نلنگه عاشق چشم و ابروم که نیست تخفیف بده اونم فروشگاهی که جنس هاش روش قیمت خورده و چونه نمیشه زد تخفیف داد تا عذاب وجدان نگیره فقط جعبه اش قشنگ بود! بعد رفتیم صبا کفش خرید بعدشم رفتیم کی اف سی نهار خوردیم و هی به افتضاح های هنریمون خندیدیم. با این خرید کردنمون. تیوشنمونو کنسل کردیم. بعدشم رفتیم روبی هال دکتر. داشتیم دارو ها رو میگرفتیم من یه چیزی به فارسی گفتم به دوستم یه پیر مرد هندی شروع کرد به فارسی حرف زدن که من ایران زندگی میکردم و کار میکردم قدیم ها و ... واسم جالب بود اینقدر فول فارسی حرف میزد. بعدم اومدیم خونه ی ما. حرف زدیم و یه ذره (خیلی کم ها!! ) درس خوندیم. قرار شد فردا قبل از تیوشن بیاد خونمون دوباره درس بخونیم. با اینکه خیلی زورمون اومد پول زور بدیم و کلی غصه خوردیمخیلی روز خوبی بود و خوش گذشت و خاطره شد! آخه شانسم نداریم که یه چیز خوشگلو بزنیم بشکونیم که بعد چسبوندن به یه دردی بخوره حداقل اون لیوان گاویه که شیکوندم خوشگل بود! و خیلی حرص نخوردم! ولی این  پول زوری دادنم بد دردیه ها به خدا

دیروز صبح منتظر دوستم بودم که بریم دانشگاه دیدم از ته کوچشون یه پسر بچه ی ۸-۷  ایرانی داره میاد و با کیف مدرسه و خیلیم خوشحال داره با خودش آواز میخونه و میدووه آروم! اومد نزدیکم فکر میکنید چه آوازی میخوند؟! هوا دلپذیر شد گل از حاک بر دمید بهار خجسته باد بهاران رسد ز راه بهار ...  خیلییییی با مزه بود! بهش میخورد خیلی شیطون و با نمک باشه!

داغ پول زور هنوز رو دلمه من برم که این ساختمون های جانگولاییه معمارهای دنیا خیلی رو اثر گذاشته و میخوام درس بخونم و طرح مدرسه امو کلی خوشگل کنم

* زود ناراحت میشم حتی از خوندن یه چیز ساده ممکنه ناراحت شم! ولی مهم نیست....

*خیلی واسه فردا کار دارم. اعصابمم سر یه قضیه ایه خرده..... (چیزهای تازه ای نیستند)

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:51 توسط نگار |

من شب هایی که خسته ام و خوابم میاد واسه فرداش اونقدر کار دارم که باید تا صبح بیدار بمونم حالا اگه سرحال باشم باید به زور بخوابم از بیکاری! تا ساعت ۴:۳۰ صبح داشتم سکچ های تاریخمو میکشیدم و مینوشتم نوشتنی هاشو. قرار بود امروز امتحانم داشته باشیم یه ذره خوندم خوابم برد. صبح تو ماشین هم یه روخونی کردم. خوشبختانه امتحان نگرفت و فقط جورنالارو چک کرد امتحان افتاد واسه هفته ی دیگه... زنگ بعدشم که دوباره پرینسیپال اومد دیوونه ورداشت نقشه امو برعکس کرد کلیم خودکاریش کرد. هم نقشه رو دوباره باید بکشم و هم سکشن و الویشنشو ... نمره هم میداد. برا من کامل بود بهم c++ داد! نمیدونم این یعنی چند؟! ولی میدونم خوب نیست! خیلی از بچه ها نقششونم کامل نبود خیلی بهشون بهتر نمره داد. مهم نیست. ولی آخه خیلی آدم های جالبی هستن یه روز میاد میگه کارت حرف نداره و ... فرداش میگه عوضش کن 

چقدر من احمقم! فقط کافیه شرط بندی و رو کم کنی باشه از جونم میگذرم واسه ضایع کردن طرف! ولی تو شرط بندی هیچ وقت پولشو نمیگیرم و پولشو نمیدم هم! بیشتر وقت ها هم با سوده کل میندازیم. اون روز تو آر تی ا که واسه گواهینامه رفته بودیم یه ماشین بود فوق العاده کثیف بی نهایت روش خاک نشسته بود و ... در و پیکر هم نداشت گفت برو بشین توش اونقدرم تکون بخور تا صندلیش تمیز شه! منم دیدم نباید کم بیارم رفتم نشستم موقع بیرون اومدن پام خورد به یه میله ای درد گرفت همین الان دیدم چقدر کبود شده! ولی اصلا فکرشو نمیکرد چنین کاری کنم جلو اون همه آدم. امروزم دم در کالج گفت برو تو صندوق عقب ماشین یکی از بچه ها تا بره خونه همون جا باش. منم گفتم باشه! گفت نمیری و کم آوردی. منم بهم برخورد رفتم تو صندوق. جلوی کالج بودیم. نشستم میگه زانوتو خم کن تا جا شی میگم آی کیو درو ببندی میخوره تو سرم گفت نه (کی میگه من ترسیدم درو ببندن و شوخی جدی شه؟!؟!؟) هی داشت میگفت اینوری شو اونوری شو منم یهو اومدم بیرون! خدا عقلم بده. دیوانه ام به خدا. یکی از تفریحات مفرح ما تو کالج و بیرون و همه جا با بچه ها اینه که هممون در آن واحد به بالای یه درختی اشاره میکنیم و با هیجان مضاعف نگاش میکنی و میگیم اه... همه ملت هم برمیگردن درخته رو میبینن ما هم :

همیشه واسم یه سوالی پیش میاد که چرا وبلاگ من باید فیلتر باشه؟!

دوباره من دارم فکر میکنم و در نتیجش دپرس میشم... البته خیلی چیزها دست به دست هم میدن تا ناراحت شم. من نمیدونم. ندونستن بدترین درد دنیاست! هیچ جوری هم نخواهم دونست

دیشب داشتیم راجع به عموم (خدا بیامرزتش) با محمد و مامانم حرف میزدیم. بحث کشید به روح آدم و آخرت و خدا و ... و یواش یواش به سرنوشت و قضا و قدر. من میگفتم سرنوشت آدم ها معلومه و خدا هم ازش با خبره و واسمون رقم زده ولی ما ازش بی خبریم و به اراده ی خودمون یه جورایی با اینکه سرنوشتمون مشخصه خودمون انتخاب میکنیم و سرنوشتمونو میسازیم. محمد میگفت ما بازیگر فیلم خدا نیستیم. ما سازنده ی زندگیه خودمونیم و خدا هم از آخرش آگاهه. نمیدونم یه جورایی هر دوش یکیه ولی به نظر من حرف محمد درست تره. نمیدونم مرگ شیرینه یا تلخه ... نمیدونم چرا همش حرف از مرگ میشه هر جا میشینم و با هر کی حرف میزنم بدون اینکه من حرفشو بزنم. خیلی خبرهای مرگ آدم های مختلف که حتی نمیشناختمشونو میشنوم و ناراحت میشم!! بحث کردن راجع به آخرت بهشت و حهنم و ... بی فایدست چون هیچ کس مطمئن نیست چه جور جاییه! و همش بر پایه ی خیال و تصور و شنیده هاست. ولی بازم میگم تصور همیشه اون دنیا بودن واسم غیر ممکنه. خیلی احساس بدی دارم از اینکه ناشکری میکنم و دائم میگم زندگی و دلخوشی ها و غم هاش و همه پوچن! مرگ هم همینطوره. این همه بحث مردن و آخرت شاید واسه این باشه که من همون آدمی بشم که دوست دارم! ولی نمیشم چرا؟ آدم ها تا وقتی خودشونو به مرگ نزدیک میبینن دوست دارن آدم های خوبی شن و دیگه هیچ خطایی نکنن ولی زود فراموش میکنن. همیشه این تصور رو داشتم و دارم که آدم ها وقتی بد میشن یا خوب نیستند که خودشون از خودشون ناراضی باشند! واسه هر کس فرق میکنه. خدایا تنهام نذار تو اون دنیا!!! کمکم که کن تا بنده ی دلخواه تو بشم!!

سرم درد میکنه. ولی ته سرم! جمجمه ام!!!

******************

من از پروانه بودن ها، من از دیوانه بودن ها،

من از بازی یک شعله ی سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه،    نمی ترسم

                     

من از هیچ بودن ها، از عشق نداشتن ها،

از بی کسی و خلوت انسان ها،     می ترسم

 

من از عمر رفاقت ها، من از لطف صداقت ها،

من از بازی نور در سینه ی بی قلب ظلمت ها،    نمی ترسم

                                             

من از حرف جدایی ها، مرگ آشنایی ها،

من از میلاد تلخ بی وفایی ها،    می ترسم

 

******************

* از این به بعد اگه خواستم جواب سوال کسی رو که وبلاگ نداره بدم تو همین کامنت دونی جوابشو میدم

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 16:35 توسط نگار |

خواب موندم نمیدونم چرا گوشیم زنگ نمیزنه!!! ۹ از خواب بیدار شدم زنگ زدم به دوستام اونا هم همشون خواب بودن یا در دسترس نبودن. وقتی میبینم جز خودم خیلی های دیگه هم نرفتن قوت قلب میگیرم یکی بره دانشگاه واسه من حاضر بزنه و بیاد... داشتم فکر میکردم حالا که من نرفتم چه جوری جزوه های تاریخ رو بگیرم و واسه فردا کاملش کنم!  خدا بزرگه یه کاریش میکنم. میبینم بچه ها که نرفتن چی کار میکنن. خودمونیما ولی من روزایی که خواب میمونم خوشحال میشم از این اتفاق چون میرم واسه خودم خوراکی میارم میشینم پای کامی اتاقمو مرتب میکنم کارایی که باید تو طول هفته انجام بدمو انجام میدم. خلاصه که یه روز شانسی خونه موندن رو خیلی دوست دارم...

نمیدونم چی شد که یهو با توجه به سوالات مکرر دوستان! که میگن هند واسه تحصیل چه جور جاییه دلم خواست از هند و هندی و روزهای اولی که اومدم و ... بنویسم! من از اولش هم واقعا دلم نمیخواست بیایم بعد از مسکو از زندگی تو ایران و به خصوص مدرسه ام و دوستام و رفت و آمد با فامیل و مسافرت های شمال و همه چی خییلییی راضی بودم و خیلی بهم خوش میگذشت . دوست نداشتم هیچ جایی بریم... از همون اول شروع میکنم. هواپیما که نشست تو فرودگاه بمبئی من کفم برید از اون بالا پر از خونه های حلبی معلوم بود جدی نگرفتم چون دوستمون بهمون گفته بود بمبئی بعضی از جاهاش کثیفه و پونا تمیزه و ... از هواپیما که اومدیم بیرون تو فرودگاه شرجی ترین هوایی رو که تو کل عمرم مثلشو ندیده بودم تجربه کردم و خیلی هم اعصاب خورد کن بود! دیدن قیافه ها و تیپ های هندی ها هم همینطور امید داشتم که این بخشی از قضیه باشه... ولی چون تو پروازمون همه ایرانی بودن یه جورایی امیدوار بودم که جای خیلی بدی نباشه. از فرودگاه که اومدیم بیرون هوا همچنان ضدحال بود (هند یه بویی داشت واسم روزهای اول که گاه گداری الان ها به ندرت حسش میکنم! بوی بدی نبود بوی خوبی هم نبود بوی خاصی بود!) سوار ماشینی که باید میبردمون پونا شدیم و تنها چیزی که خیلی خوشم اومد ازش درخت های نخل بلند و خوشگل و در کل طبیعت محشر بود. تمام راه یارو آهنگ هندی گذاشت واسمون. راه بمبئی پونا خیلی سرسبز و قشنگه و آبشارهای کوچیک زیاد داره اونموقع هم فصل بارون های هند بود. چند تا میمون دیدیم تو راه... رسیدیم به یه شهری به راننده گفتیم اینجا پوناست گفت نه مونده، راستی یادم رفت بگم تو بمبئی یه صحنه هایی از فقیر های هندی دیدم که از زندگی سیر شدم! هی همون آدم های بدتیپ داغون رو میدیدیم تا رسیدیم پونا به یارو گفتیم همینجاست گفت آره! به ذررررره تر و تمیز تر شده بود ولی همچنان بد بود! من که هی به بابام غر میزدم اینجا کجاست و ... رفتیم یه هتل. خیلی معمولی بود. تا فرداش که یکی از آشناهامون زنگ زد و گفت بیاید فلان جا. گفت ریکشا بگیرید! (ریکشا از این موتور سه چرخه هاییه که مسافر میبره!) اون موقع فکر میکردم ضایع ترین وسیلست و تاکسی های شیک تری هم وجود دارن ولی خبر نداشتم همین ریکشا که مثل تاکسی دربسته بهترین وسیله ی حمل و نقله. جالب اینجاست که اگه بخواید کمترییییین مسیر رو طی کنید یعنی میگم مسیر کم شما میشنوید ۲۰ روپیه میشه یعنی حدود ۵۰۰ تومن. مسیر های طولانی تر یعنی یه کم دورتر میشه ۶۰ روپیه، ۱۰۰ روپیه (اینجا واحد پول رو بگم که بعدا نخوام هی تبدیل کنم هر ۱ روپیه ۲۵ تومانه). رسیدیم اونجایی که دوستمون گفته بود انصافا از همون روز اول از اینجا خوشم اومد! تمام راه که سر سبز و باحال بود ولی یه جایی پیچید تو محله ی خودمون که پر ایرانی بود و تمیز و خوشگل! اون موقع یه سوپر مارکت ایرانی هم بود تو محلمون. رو به روش یه کوچه بود که توش مدرسه ایرانی بود. و خلاصه جای باحالی بود. بیرون خونمون و حیاط مجتمع رو خیلی دوست داشتم ولی توی آپارتمان های هندی خیلی سادست! ولی با این حال یه بالکن بزرگ داشت که منظره ی رو به روشم خیلی رویایی بود و هست! (در کنار همه ی کثیفی ها طبیعت هند فوق العادست). بیشتر از همه دیدن ایرانی های زیاد (با اینکه ما خیلی با کسی رفت و آمد نمیکنیم و فقط در حد سلام علیک و ... هست) یه جورایی به آدم یه حس خوب میده. اینقدر داستان نبافم و نظر کلیمو راجع به هند بگم! (انگار دارم مقاله مینویسم مقدمه  موخره و نتیجه گیری داره) : هند یه جای کثیف با ادم های گاه خونگرم و گاه سرد و بی نهایت مودیه. میشه گفت بیشترشون خیلی بی فرهنگن از نظر آداب معاشرت. از نظر مالی بیشتر جمعیت به نظر من بی نهایت فقیر هستن و دارند آدم های بی نهایت پولداری که واقعا ثروتمندن و به نظر من حق فقرا رو خوردن! به نظر من حد متوسط کم دارند! بر خلاف ایران که من فکر میکنم اختلاف طبقاتی با اینکه هست ولی خیلی زیاد نیست! من که فکر میکنم متوسط هاشون رو به پایینن بیشتر. کمتر دیدم پولداراشون با فقیر هاشون مهربون باشن! گداهای فوق العاده بدبخت و خیلیم سیریش و آویزون و اعصاب خورد کنی دارند. بالیوودی خیلی مسخره و مزخرف دارند که به نظر من رکورد دار سینمای پر خرج و بی کیفیت و با کمیت دنیاست سینماهای خیلی قشنگ و محشری دارند که قابل مقایسه با سینماهای تهران نیست (چرا یه سینمای درست و حسابی نمیزنن تو ایران؟؟؟). مرکز خرید های خوشگلی داره (خوشگل که میگم در مقایسه با هند میگم! تو مایه های میلاد نور و ... ولی ساختمونش خوشگل تر و بزرگ تر...) که از این تریپ فروشگاه ها خیلی زیاد دارند. در کل همه چی هست، یه ساختمون داغون میبینی کنارش یه مرکز تجاری! یه خیابون تمیز میبینی توش گاو و فیل و شتر رد میشه ولی روی هم رفته هند با سرعت باد در حال پیشرفته و از ظاهر شهر گرفته تا همه چیش داره روز به روز بهتر میشه با اینکه همچنان داغونه. ریکشاهایی داره که نمای شهر رو زشت کردند ولی نشستن توشون یه جورایی باصفاست (نه همیشه!) از نظر خرج و مخارج هم اصلا ارزونی نیست و پول نیومده میره! نمیدونم کجا و چه جوری خرج میشه! گوشت و مرغ فروشی هاشونم خیلیییی حال به هم زنه. میوه های هندی هم خیلی خوشمزه اند. رستوراناشونم هم ظاهرش خوبه هم غذاهاش! نمایندگی های معتبر لباس و ... دنیا هم زیاد تو همه ی خیابوناشون هست. دانشگاه هاشونم متاسفانه تو دنیا معتبره درس خوندن تو هند هم سخته. شدنیه اگه آدم بخونه ولی آسون نیست اصلا. تا دلتون بخواد خارج از حد تصورتون هندی ها بدتیپ و بدلباس و خوش لهجه هستند انگلیسی با لهجه آمریکایی رو دو سوته فول میشید! لهجه ندارند ولی خوب یا بد همشون انگلیسی بلدن. بده چون زبان مادریشون گم میشه یواش یواش! یا این حال تو جمع های خودمونیشون هندی حرف میزنن. هر استانی تو هند یه زبونی داره که نوشتنشم با هندی فرق میکنه! بازم میگم طبیعتشون و اینکه همه جور حیوونی تو خیابون میبینی با اینکه بده ولی جالبه... ساختمون های تاریخی شون هم با عظمته با اینکه بعضی از شهرهاش واقعا خوشگل و تمیزه ولی یادتون نره هندی بی فرهنگه و هند در کنار جاهای خوب و تمیزش جای بی نهایت کثیفیه. واسه مسافرت خوبه واسه ادامه تحصیل که همون زندگی کردنه هم افتضاح ترین انتخابیه که یک نفر میتونه داشته باشه. وسلام و علیکم و رحمته ... و برکاته. امضا نگار! بهمن ۸۶

یکی نیست بگه هندی اصلا ارزششو داره که اینقدر راجع به خودشون و کشورشون نوشتی اینو واسه اون ایرانی هایی نوشتم که بعضی وقت ها میان وبلاگم و راجع به تحصیل تو هند میپرسن. راهنمایی منم اینه که نیاید تورو خدا نیاید...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:38 توسط نگار |

یهو دلم واسه وبلاگم تنگ شد! دیروزم مثل هر روز بود دانشگاه و تیوشن و خونه و ... امروزم مثل هر روز بود. آخه هر روز هم مثل هر روزه ولی نکته اینجاست که هر روزی یه روزیه! دیشب داشتم واسه فندک! جزوه هامو کامل میکردم که امروز بهمون نمره بده تا ساعت ۳ نصف شب بیدار بودم. صبح خواب موندم زنگ اول رو نرسیدم ۹ رفتیم کالج با صبا. زنگ بعدش مورچه اومد بی اس درس داد و هی november رو nohhhhember تلفظ کرد و ما ناخودآگاه خندمون میگرفت نمیدونم چرا بنده خدا "و" رو نمیتونه تلفظ کنه مسخرش نمیکردم چون خیلی خوب و مهربونه ولی خوب با توجه به قیافش کارش خنده دار میشد! زنگ دوم فندک اومد اول presentation تحقیق هامون بود. منم که هیچی حالیم نبود چی نوشتم ولی با اعتماد به نفس یه خطو میخوندم و مثلا توضیح میدادم!!! اولش رفتم یه کم من و من کردم ولی بعد سیاهکاریه استاده اومد دستم و خیلی رله غیر مستقیم روخونی کردم! بعدم جورنالامونو دید. بعد کلاس رفتیم RTO که بچه ها گواهینامه هاشونو بگیرن. مامانم بهم زنگ زد گفت کجایی منم گفتم نزدیک های ام جی رودم گفت بمون همون جا نیا خونه تا من بیام با هم بریم خرید. اولش حوصله داشتم ولی بعد دیگه جناااازه شدم تو هر مغازه ای میرفتیم من چشام بسته بود از شدت خستگی صندلی میدیدم هم رحم نمیکردم! به نظر خودم از اون دسته کسایی هستم که وقتی خیلی خسته میشم قیافم خییییلییییی نشون میده... موقع برگشتن تو ماشین خوابم برد! (خیلی دوست دارم تو  ماشین در هر حال حرکت خوابم ببره خیلی اینجور خواب میچسبه) جالب اینجاست که تا رسیدم خونه سرحال شدم. هر کاری میکردم خوابم ببره هم نمیشد... پس فردا امتحان تاریخ معماری دارم فوق العاده هم سخته. یکی بیاد بخونه به جای من آخه فقط امتحان نیست که میخواد جزوه هامونم ببینه و نمره بده کلی کپی هست که دست یکی از بچه هاست و هنوز ندادتش بهمون. سکچ کشیدنی هم زیاد داره.

دیروز اومدن سر کلاس گفتن شهریه هاتونو کامل بدید و ۱۰ روز مهلت دارید... میشه گفت یک نفرم تو کلاس کامل نداده بود هندی ها شهریه هاشون یک پنجم خارجی هاست. یکی از بچه های ایرانی به خانومه گفت من پول ندارم تا ۱۰ روز دیگه بدم (خیلییی لهنش باحال و خونسرد بود) زنه هم عصبانی شد که به من چه و ... هم خودش هم ما میخندیدیم! زنه هم بیشتر حرص میخورد. بعد به فارسی گفت مگه پول علف خرسه بدم به شماها ... خیلی پرروییم به خدا درسته که کالج ما هیچ امکانات خاصی در اختیارمون نمیذاره ولی خوب باید شهریه رو داد متاسفانه. هر کسی یه جور پول های شهریه اش رو خرج کرده بود. ماشین عوض کرده بودن یا تو طول سال آروم آروم خرج کرده بودن... من که مامانم همینجا بود بهش گفتم خوشش نیومد دوستام که زنگ میزدن ایران و میگفتن هم مامان باباهاشون دوست نداشتن! نمیدونم چرا از شوخی گذشته ۳۷۵۰ دلار زیاده خوب! درسته نصفشو دادیم ولی همون نصف دیگشم که نباید یهو بخوان! میتونن هم نخوان!

همین الان محمد یه چیزی گفت که من هنوز تو کفشم! اینجا از همه ملیت ها دانشجو هستن. محمد یه همکلاس افغانی داره. لهجه اش هم خیلی بد نیست. چند سال هم تهران زندگی کرده. بین دو تا کلاس به داداشم میگه تو یک دقیقه اینجا وایستا تا من برم سفارت و برگردم. محمد میپرسه کجا میگه سفارت! بعدا کاشف به عمل میاد که سفارت دستشویی بوده... سفیر و سفارت و دیپلمات و کنسولگری و سر کنسول و همه رو میبرن زیر علامت سوال با این فارسی حرف زدنشون...

منو نبینید اینجا نشستم دارم چرت و پرت مینویسم. من خراب خوابم و دارم میمیرم از خستگی و تازه میخوام بیداری و بی صدا فریاد کن هم ببینم واسه فردا هم که طبق معمول کلی کار دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 21:13 توسط نگار |

امروز دوباره با پرینسیپال کلاس داشتیم. امروزم تا ساعت ۳:۳۰ نگهمون داشت این نمیدونه کلاس ما ساعت ۱:۴۵ یا فوقش ۲ باید تعطیل شه؟!؟! دیشب تا ساعت ۲ داشتم نقشه ی این مدرسه لعنتی رو میکشیدم. صبح زنگ زدم به دوستم گفت بیا زنگ اولو نریم منم از خدا خواسته گرفتم خوابیدم ولی من گوشیم باید حدود ۱۰-۲۰ باری زنگ بزنه تا من از خواب بیدار شم! واسه همینم از ۲ ساعت قبلش بد خواب میشم چون هی زنگ میزنه و من خفش میکنم!! زنگ دوم رفتیم واسه کلاس گوریل. نمیدونم چرا خودش نمیاد این چند روزه!

* یه سوال دارم. به نظرتون اینجا راحت باشم یا نه؟! یه پست دارم ۱۰۰ ساله میخوام بذارمش هی خود سانسوری میکنم و نمیذارمش! نمیدونم کی با خودم کنار میام! حرف خاصی هم توش نزدم ولی همش فکر میکنم بده اگه بذارمش! هر چی شما بگید به حرفتون گوش میدم چیکار کنم؟

چند وقته گیر دادم به اموات و رفتگان!!! روح همشون شاد!

اصلا حوصله ی نوشتن ندارم. نمیدونم چرا اومدم آپ کنم! دلم خیلی گرفته (چیز تازه ای نیست!) ...

******

*پ ن ۱: با پریا قرار گذاشتیم هر کی زودتر مرد و اون یکی فهمید و زنده بود (ایشالله که من مرگ هیچ کدوم از عزیزانم! رو نبینم!) واسه اون یکی هر روز فاتحه بفرسته هر روز؟!؟! چون همه آدم های دیگه تا یکی دو هفته به یاد آدمن! (نه که مثلا ما قراره همدیگرو مرام کش کنیم و تا آخر عمرمون روزی یه فاتحه بخونیم!!) اگه واسه همدیگه خیرات کنیمم که چه بهتر. بهم سفارش کرده حلوا خیرات کنم! آقا نه... خدا نکنه ولی اگه من مردم خدا کنه این کارارو واسم انجام بدهببینیم و تعریف کنیم

*پ ن ۲: کلی حرف تو ذهنم بود که میخواستم بیام بنویسم! ولی همش یادم رفت... از شکایت و ناله کردن و غر زدن به شرایط به جایی نرسیدم و نمیرسم (ولی همچنان خواهم نالید از روزگار!). هر چند غر زدن چیز اجتناب ناپذیریه. یه لحظه فکر کردم اگه اون چیزی که مثلا الان مشغله ی فکریه منه، نبود، چی میشد! آره خیلی خوب بود. ولی ۱۰۰ در ۱۰۰ یه چیز دیگه ای وجود میداشت که به جای این حال منو بگیره. زندگی همینه. همیشه یه چیزی هست که آدمو ناراحت کنه کم و زیاد داره ولی همیشه هست. باید یاد بگیرم که نذارم حالم گرفته شه. یا حداقل خودم کاری نکنم که خودم ناراحت شم! ولی چنین چیزی یا امکان پذیر نیست یا اینم که خیلی سخته. خدایا به من عقل بیشتر و تواناییه بهتر و شادتر زندگی کردن بده!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 18:58 توسط نگار |

دیروز صبح اونقدر سرد بود که عین اسکیموها رفتم از خونه بیرون. جالب اینجاست که هوای این فصل هند کاملا متغیره صبح یخ میزنم تو ریکشا تو خونه هم همیشه سرده بعد ظهر که دارم میام خونه میپزم! دیروز زنگ اول تاریخ داشتیم و معلمه دو ساعت فقط درس داد نمیدونم چرا من رو مود علمی و درس گوش دادن بودم!! با گوریل کلاس داشتیم ولی خودش نیومد پرینسیپال به جاش اومد. قیافه ی این بشر و اداهاش موقع درس دادن آخر خنده است فوق العاده با مزه است. به طوری که وقتی درس میده ما ایرانیا فقط زیر زیرکی میخندیم به بهونه ی اینکه باید فرم های امتحانو پر کنیم ۲-۱ ساعتی از کلاس ۴ ساعته  رو پیچوندیم. فرم ها رو پر کردیم بعد نشستیم تو همون دفتر حرف زدیم و وقت تلف کردیم چون شلوغ بود کسی کاری به کارمون نداشت. بعدشم اومدم نقشه امو نشون پرینسیپال دادم و هی خط خطیش کرد و درستش کرد... خیلی باحاله سر میز هر کی میره کلی کار طرفو راه میندازه خیلی دیر ولمون کرد تا ساعت ۳:۳۰ نگهمون داشت کلاسمون تا ساعت ۱:۴۵ دقیقه بود. بعد از کلاس خیلی گشنه و داغون بودیم با بچه ها رفتیم پیتزا هات نهار خوردیم بعدشم رفتیم بستنی خوردیم تو جی ام رود. وسط کلاس دو بار ویدا زنگ زد جلو پرینسیپال راه نداشت باش بحرفم گفتم بعدا زنگ بزن. وقتی بیرون بودم زنگ زد و حرف زدیم... اومدم خونه دوباره با مامان اینا رفتم بیرون کار داشتن و خرید و ... وسط هاش که خسته شده بودم اینقدر پشیمون شدم چون از صبح بیرون بودم و خسته! تو ماشین خوابم برد!

امروزم که دوباره زنگ اول تاریخ داشتیم. زنگ دومم فندک خانوم اومدن درس دادن و طبق معمول کلی تحقیق بهمون داد. تنبل درس نمیده میگه برید خودتون پیدا کنید پس تو چی کاره ای اینجا بی خاصیت؟! آخر کلاسم گفت بیاید ببرمتون یه جایی رو نشونتون بدم من و صبا هم نرفتیم و پیچوندیم ... اومدم خونه نهار خوردم رفتم تیوشن (سر کلاس خوااااب بودم اینقدر خسته بودم!) امروز دوباره چشمام و اعصابم دوتایی با همکاری هم فعالیت کردن! من کی گفتم گریه کردم؟!؟! یه تیکه اونقدر اعصابم داغون بود که دلم میخواست برم از رو پل بپرم پایین به کمی هم از اوضاع مغر نداشته ام بهتون خبر بدم که مغز و روح و خودم عین کیسه بکس مظلوم نشستیم وسط هی همه و فکرهای اعصاب خورد کن میزننمون! (چی گفتم!) خلاصه که خیلی ناراحتم ولی به روی خودم نمیارم. چون میترسم از شدت غصه خوردن موهام دیگه سفید شه!

خیلی دوست دارم قسمت بشه و برم حمام! اونقدر هوا سرده که میترسم (دوستامم همین فکرو میکنن)! از زیبایی های هند و آپارتمان های موجود در هند بگم واستون که عین عهد عتیق آبگرمکن داره هر حمامی. که محتوای آبی که توش گرم میشه اندازه ی یک فنجون چایی هستش! یه فنجون آب جوووش میاد تا بسوزی بعدشم آب یخ. واقعا رفاه زندگی اینجا خیلی بالاست. اینو من نمیگم همه ی ایرانی های اینجا موافقن باهام ایشالله زودتر درسم تموم شه و برگردم! البته این خراب شده با اینکه هیچی نداره ولی بهش عادت کردم به خصوص به ایرانی هاش و روتین زندگیم!

 هی به خودم میگم آدمک آخر دنیاست بخند... آدمک مرگ همین جاست بخند ... آدمک خر نشوی گریه کنی... کل دنیا سراب است بخند! ولی قدر این روزای خوب زندگی رو نمیدونم و نمیخندم. خر میشم و گریه میکنم ... (بعضی وقت ها قشنگ حس میکنم دارم روانی میشم!)

*واسه خودتون و خودم لحظه های شاد همراه با آرمش خاطری رو آرزو میکنم

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:28 توسط نگار |

ستار داره میخونه ای عاشقان ای عاشقان گلایه دارم از جهان نامردمی از هر کران آتش به دل ها میزند آتش به دل ها میزند... هان راست میگه خوب! دیروز رفتم فستیوال رو به روی main building بود. من بودم و پریا و الهه و ندا و ... اینقدر از اون محوطه متنفرم به خاطر اینکه آنتن نمیده اونقدر ادم عصبی میشه که دلش میخواد موهای سرشو دونه دونه با موچین بکنه!!! اشتباه کردم فستیوال گل نبود همون فستیوال رقص بود. اولش جایزه های مسابقه های ورزشی رو دادن بعد مراسم شروع شد...

اول یه گروه هندی اومدن رقصیدن که عین همه رقص هندی ها مسخره بودبعدش یه گروه آفریقایی اومد (همه ی رقص های آفریقایی ها رو دوست دارم!) بعد از بوتان اومدن، بعد اندونزی که آهنگشو خییلی دوست داشتم! بعدشم که ایران بود و یه دختر اومد ترکی رقصید (چون جمعیت ایرانی ها همیشه همه جا بیشتره کلی تشویقش کردن) آهنگ ترکی هم باحال بود! ... بعد یه دختر پسره اومدن از ساحل عاج! هر دوشون لباس هاشون سفید بود خودشونم سیاه... خیییییلییی آهنگی که باش میرقصیدن خدا بود. از قزاقستانم دو تا دختر اومدن که آهنگ خیلی ملایم و باحالی داشت رقصشون، کره ای ها خیلی دسته جمعی بود رقصشون و تعدادشونم زیاد بود، یاد سویانگ دوستم تو ویدیا ولی میوفتم کره ای مبینیم! بعد دیگه تا آخرش هی هندی ها و آفریقایی ها رقصیدن، مغول ها هم آهنگشون آهنگ ریکی مارتین بود!!! بعد از آفریقایی ها از نپال و ازبکستان و تایلند و تاجیکستان و ... اومدن. برنده هم یکی از گروه های آفریقایی و هندی بودن!

امروز صبحم که رفتیم کالج بعد عمری کلاس داشتیم. به قول یکی از دوستام گفت از فرصت استفاده کن و یه چیزی یاد بگیر وگرنه با این روندی که کالج شما پیش میره معمار که هیچ سر کارگر هم نمیشی چیه من میخندم شما که نباید بخندید. اصلا معماری چه ربطی به عملگی داره؟!؟! من نمیدونم چرا هر کی میخواد معماری رو به شوخی مسخره کنه ربطش میده به کارگری. این همه زحمت میکشیم مهندسیمونو میگیرم که بعد بهمون بگن سرعمله؟! واقعا زشته  چرا بعضی ها رشته ی به این خوبی رو مسخره میکنند؟!؟ هان؟؟؟

زنگ اول که با بادمجون (اسم جدید یکی از معلم های جدیدمونه) کلاس داشتیم زنگ دومم با مورچه گرافیک داشتیم. اینقدر سرمون شلوغ بود که زنگ تفریحم رفتیم واسه تحقیق تاریخمون یه نقشه ای رو پرینت بگیریم بعدشم رفتیم کتابخونه واسه نمونه سوال. بعدشم رفتیم دفتر واسه فرم های امتحان که بهمون گفتن باید عکس داشته باشید و کپیه کارنامه ی پارسالتون که ما هم نداشتیم و کللللییی غر زد قرار شد فردا ۷۰۰ روپیه و عکس و کپی کارنامه و ... ببریم تا بذارن امتحان بدیم! میخوایم نذارن (وای نه بذارن اگه نذارن که بد میشه!) عجب بدبختی به خدا، واسه امتحان دادن (سخت ترین کار دنیا) هم باید پول داد عصری هم که رفتیم تیوشن... خیلی خسته ام. این استاد تیوشن هم که بنده خدا ملقب به خر هستش هی تی هاش رو با ضربه میگه من و صبا هم خندمون میگیره! روانیه انگلیش حرف زدن هندی هام خدااااست... به زیرو میگن جیرو! به فایو میگن fayu ... ت تلفظ کردنشون که آدمو محو میکنه!!! بعد ملت میگه چرا اداشونو در میاری و زنگ میزنی مزاحم تلفتی میشی؟ خوب حتما دوست دارم دیگه ...

واسه فردا باید نقشه ی اون مدرسه لعنتی رو بکشیم. میخوام اصلا هیچ بچه دبستانی نره مدرسه که درس بخونه که من جور نقشه کشیدنشو بکشم تازه خوبه اینقدر رشته امو دوست دارم!!! با گوریل کلاس داریم. خدا آخر عاقبت فردامونو به خیر کنه!

*شب پنجشنبه است اگه دوست داشتید یه فاتحه واسه رفتگان خودتون و خودم (به خصوص عموم!) بخونید.

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 19:39 توسط نگار |

خواب موندم آخه چند روز در هفته من خواب میمونم کی قسمت میشه هم من و هم معلما بیایم سر کلاس. میخوام قسمت نشه تا آخر سال به هر کی زنگ میزنم جواب نمیده. همکلاس های ایرانیمو که احتمال ۹۸ در صد میدم خواب باشن که جواب نمیدن! هندی ها هم اون روزایی که ما میایم میخوابن و روزایی که ما میخوابیم میان و کلاس هم تشکیل میشه... نمیدونم الان دانشگاه چه خبره امیدوارم زیاد خبری نباشه و حضور غیاب نکنن (مگه چنین چیزی امکان داره؟؟؟) تو خونه موندن هیچ سودی نداشته باشه به جز دیر از خواب بیدار شدن واسه من یه سود دیگه هم داره. خیلی دوست دارم ساعت ۱۰:۳۰ این حدودا صبحانه بخورم در حالی که اگه ساعت ۷ برم بیرون از خونه هیچی نمیخورم جز یه شکلات و آدامس!!

دیروز محمد اومد... با کلی خبر از ایران و فامیل و عکس و فیلم از امیرحسین و سارای و ... امیرحسین یه حرکت جدید یاد گرفته کلاه میذاره سرش عین گنگسترها و تفنگم میذاره لبه ی شلوارش یه قدم میره جلو بعد بر میگرده تفنگ میکشه رو یکی و هی میدووه. خیلی صحنه ی با مزه ایه یه حرکت فوق العاده اش هم که من فقط میتونم تصور کنم تو اون لحظه چقدر خوردنی شده بوده این بوده که محمد با داییم اینا میره سوسیس کالباس میخره موقع برگشتن تو ماشین جلو نشسته بودن امیر حسینم عقب، زنداییم بر میگرده نگاش میکنه دیده بسته ی کالباس ها رو باز کرده داشته میخورده زنداییم که میبینتش امیر حسین میگه هیس (یعنی به کسی نگو!)  سارای هم فقط حرفففف میزنه عکس های خودشم که فقط تو برف بود منم احساس حسادت میکردم خوب منم بررررف میخوام. دارم میشم عین خود این هندی ها که برف ندیده اند وقتی یکی از اعضای خانواده از ایران میاد من خیلی خوشحال میشم چون یخچال کللییی با صفاتر میشه و علاوه بر یخچال همه جا با صفا میشه. سمین واسم یه بالش نرم و باحال داده یه قلب قرمزه خیلی دوسش دارم تمام خوردنی های دنیا یه طرف زیتون و خیارشور هم یه طرف!!! بی نهایت خیارشور های ایران رو دوست دارم اینجا خیار شیرین میفروشن به حای خیار شور زیتون هم فقط زیتون های ایران. جووونم اصلا شکلات و کرانچی و لواشک و همه ی خوراکی های ایران خوشمزه اند. کفش هم که من همیشه از ایران میگیرم خیلی مدل هاش خوشگلن. علاوه بر مدل قیمت هاشم بهتر از اینجاست. لوازم آرایشم از ایران میگیرم اینو دیگه نمیدونم چرا از اینجا نمیگیرم چون همه چیزش هم مارک و هم قیمتش عین همن! البته ایران تنوع بیشتری داره خلاصه که ایران رو عشقه....

کامپیوتر یه صداهای عجیب غریبی میده منم عین خیالم نیست ولی صداش آزار دهنده است عین مته میزنه رو اعصابم و رژه میره! (این جمله ی آخرم چی شد!!!) دارم اون آهنگ مهستی رو که تو پست قبل گذاشتم رو گوش میدم مثل تموم بخت ها بخت منم تو خوابه...

امروز فکر کنم پونا یونیورسیتی فستیوال رقص داشته باشه! از همه کشورها میان قر بدن! نمیدونم مطمئن نیستم امروز باشه. شایدم امروز فستیوال گل باشه! خلاصه یه چیزی هست...

*تنها راه فرار از بعضی از فکرهایی که اعصاب آدمو خورد میکنن فکر نکردن بهشونه! بیخیالی هر چند خوب نباشه واسه بعضی وقت هایی که عقل از کار میوفته لازمه!

** بددددبختتت شدم... آیدیم هک شده. ۶۰ بار پسوردمو زدم نرفت توش؟؟!؟! آخه چرا؟؟؟ من خیلی دوستش داشتم ۴ ساله با همین آیدیم. همه ی دوستاااام این تو هستن نمیخواااام نمیخوام یکی دیگه بسازم... من چه جوری ایمیل های دوستای قدیمیمو پیدا کنم؟!؟ دیروز رفتم تو ایمیلم هیچ مشکلی نداشت الان رفتم دیدم نمیره توش. آخه من که عوضش نکردم؟! واسه چی باید عوضش میکردم؟! نکنه کار محمده؟! تنها کسیه که پسوردمو داشت نمیخوااااام. نمیبخشم کسی رو که پسوردمو عوض کرده.... هیچ وقت نمیبخشمش! آلزایمر که ندارم من واسه چی باید پسوردی که ۴ ساله عوضش نکردمو عوض کنم؟؟؟ کار من نیست؟؟؟ مگه نه؟؟؟؟ :((

پ.ن** حل شد پسوردمو پیدا کردم یه بار زدم همون پس قبلی رو رفت توش

پ.ن۲: ۲-۱ ساعت پیش صبا اومد خونمون تا درو باز کردم گفت نگار همه ی آیدی هام هک شده و ... منم گفتم مال منم همینطور شده بود و الان درست شد.  تا پسشو زد رفت تو آیدیش. ولی الان دوباره تو آیدیه من نمیره!! قاطی کرده یاهو شدیدا ...

پ.ن۳: فستیواله گل امروز ساعت ۴-۳ ... نه رقص!

پ.ن۴: صبا رفت خونشون تنهام! عین احمق ها دارم واسه خودم تیپ های مختلف میزنم و از خودم عکس میگیرم! آهنگ میذارم واسه خودم و سرخوشم!!!

******************************

آدمک آخر دنیاست بخند


آدمک مرگ همین جاست بخند


دستخطی که تورا عاشق کرد


شوخی کاغذی ماست بخند


آدمک خر نشوی گریه کنی


کل دنیا سراب است بخند


خدایی را که بزرگش خواندی


بخدا مثل تو تنهاست بخند


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 10:3 توسط نگار |

امروز از صبح که بیدار شدم قاطی و داغون و عصبی و ناراحت بودم تا همین الان. از این به بعدم ادامه خواهد پیدا کرد. هر کی باهام حرف میزنه، بهم زنگ میزنه، اس ام اس میده میخوام بپرم بهش و دنبال سوژه میگردم دعوا راه بندازم. بعد جالب اینجاست که حال هر کی رو هم گرفتم خودم بیشتر ناراحت شدم. حوصله ی حرف زدنم ندارم اینقدر با بعضی از دوستام بی حوصله و سرد تا کردم که در عجب بودند! منم بهشون گفتم اعصاب ندارم! خیلی خسته ام. اثرات سرماخوردگی هنوز تو تنمه ولی خوب شدم تقریبا! الان زده به اعصابم فقط !خیلی امروز حرص خوردم. صبح که کله سحر بیدار شدم به هزار زور و زحمت. خیلی صبح بیدار شدن بد دردیه. بعدشم که رفتیم کالج خبری نبود. پریا اس ام اس زد بیا پونا یونیورسیتی فستیوال غذاست! منم رفتم. هر چی میدیدم حرص میخوردم! نمیدونم چرا! هوا گرم بود من حرص میخوردم. آنتن نمیداد گوشیم حرص میخوردم. کار داشتم با صبا نمیتونستم شمارشو بگیرم عصبی میشدم! تا شعاع ۶ کیلومتری آنتن نمیداد. تیوشن داشتیم نمیخواستم بریم که نرفتیمم. خلاصه فقط دلم میخواد بشینم الکی گریه کنم و یه اتفاق عادی بیوفته عصبی شم و حرص بخورم و با یکی دعوا کنم! کلی خوش اخلاق شدم خدا دوستتون داشته که الان پیش من نیستید!!! بی حوصله بودنم یه طرف رو مود غصه خوردن و ناراحتی هم هستم شدید.

نمیدونم چرا من اینقدر ضد النقیضه کار ها و افکار و رفتار و همه چیم! یه لحظه شدیدااا مهربون یه لحظه خشن یه لحظه خندون ۱۰ ثانیه بد گریون و بر عکس یه دم احساس خوشبختی میکنم و بعد احساس بدبختی. بعضی وقت ها مصمم تو تصمیمم و دو ثانیه بعد ۱۸۰ درجه تصمیمم عوض میشه! تو ذهن من پر از امواج منفی و مثبت هست که هی میخورن به هم و منو دیوونه میکنن. واقعا دارم شک میکنم که آدم نرمالی هستم یا نه!!! پر از تناقضم...

فستیوال غذاش مال همه جای دنیا بود ولی بیشتر مال کشور های آسیایی و آفریقایی بود. من که حوصله ی خوردن هم نداشتم غذاها رو تست کنم. فقط جلوی قرفه ی ایران خیییییلی شلوغ بود. بیشتر آدم های جلوشم ایرانی بودند من یادمه از این کشورها بودند: ایران، افغانستان، عراق، قزاقستان، تاجیکستان، تبت، اوگاندا، چین، کره، تایلند و ... هر کشوری به نظر من غذاهاش خوشمزه است. هر ملیتی یه جوری. اعصااااااااب ندارمممم به خدا!!!

محمد امروز از ایران میاد

چقدر این آهنگ مهستی رو دوست دارم

مثل تموم عالم
حال منم خرابه خرابه خرابه
مثل تموم بختها
بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه
سنگ صبورم اينجا
طاقت غم نداره نداره نداره
طاقت اينكه پيشش
گريه كنم نداره نداره نداره
حالي واسم نمونده
دنيا برام سرابه
داد مي زنم كه ساقي
ميخونه بي شرابه

يادي نكردي از من
رسم رفاقت اين بود --- رسم رفاقت این نیست
اشكي برام نريختي
عشق و صداقت اين بود --- عشق و صداقت اين نیست
دشمن راه دورم
دردلم زياده --- درد دلم زیاده
جاده به جز جدايي
هيچي به من نداده

** گریه میکنیم همه با هم!!!

* یه زمانی شاید اینقدر از ته دل نمیگفتم دوست دارم بمیرم!! هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده. فقط زندگی واسم بیش از حدی که پوچ هست پوچ شده! یه سری کار تکراری و روزها و لحظه های تکراری و خسته کننده. میخندیم گریه میکنیم درس میخونیم امتحان میدیم مدرک میگیرم کار میکنیم ازدواج میکنیم پیر میشیم که چی بشه؟! که یه ادم های جدیدی به دنیا بیاریم که دوباره مثل خودمون دور باطل بزنن تو این دنیا ... چیکار میشه کرد جز اینکه زندگی کرد... حالا کی گفته مردن یعنی خوشی اونورم همینه. تازه اینجا دلم خوشه اگه بمیرم یه تنوعی ایجاد میشه ولی وقتی بمیریم میدونیم که تا ابد تو اون دنیا هستیم. درک اینکه تا همیییییشه اون دنیا میمونیم از بچگی واسم سخت بوده الانم هست! اینایی که میگم نا شکریه؟!؟ نمیخوام بنده ی ناشکری باشم خدا جونم. ولی چیکار کنم... از هر دری میرم که از این تکرار فرار کنم بازم راه های تکراری میبینم. بهونه گیری و حرف زدن راجع بهش هم آزار دهنده تره بهتره سکوت کنم! از بس این تیپ حرفامو تو وبلاگمم زدم خسته شدم... وقتی نه حرف زدن و نه نوشتن و نه فکر کردن آرومم میکنه همون بهتر که واقعا سکوت کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:41 توسط نگار |

*کاش تو زندگی هیچ نیازی به تصمیم گیری نداشتیم! عقل فقط دم از عاقلی میزنه و موقع تصمیم گیری و وقتایی که بهش نیازمندیم ناخودآگاه از کار میوفته و فکر میکنیم با عقلمون تصمیم گرفتیم!!! کاش من اینقدر کاش کاش نمیکردم. عقل من چیزی رو حل نمیکنه! شک دارم زمان هم چیزی رو حل کنه. آخه اونقدر احمقم که نمیدونم اصلا چیزی باید حل بشه یا نه به خدا من دیوونه نیستم که اینارو مینویسم... تا کی باید راه بیخیالی رو طی کرد. همیشه یه چیز خیلی کوچولو روح آدمو آزار میده بی توجهی اونو تبدیل میکنه به یه غصه ی بزرگ و توجه به اون هم باز همون کارو میکنه. یه جوری گیر کردم که رفت و برگشتم یکیه. ولی هیچ دو چیزی یکی نیستن! خدایا کمکم کن...

*همچنان دارم یخ میزنم و سردمه. دو جفت جوراب پوشیدم! کلللییی لباس پوشیدم رو همشونم یه پالتو شالگردن! بازم سردمه!!! هر کی میاد خونمون تعجب میکنه! آخه چرا اینجا اینقدر سرده؟؟تقصیر موج جدید سرماییه که اومده ایران. پس لرزه های موج میزنه به هند! از شوخی گذشته هر وقت ایران برف میاد و خیلی سرد میشه اینجا هم سرد میشه...

*چقدر از صدای فرهاد خوشم میاد!

*از فردا باید بریم دانشگاه کلی کار دارم. حالم خوب نیست. از بخش گلو درد سرما خوردگی متنفرمیکی بیاد تحقیق بی سی ام و کارهای دیگه منو انجام بده...

 **من دیگه بچه نمیشم... دیگه بازیچه نمیشم!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 11:7 توسط نگار |

نمیدونم چرا صبح اول صبح اینقدر یاد عموم افتادم! هنوزم باورش سخته... هیچکس باور نمیکنه! اینکه اون چهره ی مهربون خندون دیگه زنده نباشه. بیشتر از همه اون ۳۰-۲۰ ثانیه ای که تو فرودگاه دیدمش یادمه. دقیقا ۳۰ ثانیه بود. یه نظر دیدمش. بعد از ۳ سال یه کم تپل تر شده بود و یه ذره هم موهاش سفید شده بود... تند تند احوالپرسی کردیم و گفت نگار جان من باید برم جایی کار دارم بعدا همدیگرو میبینیم. ولی نشد که ببینمش... سرزنش کردن خودم واسه سر نزدن بهش فایده ای نداره. آخه نتونستم... یادمه ۳-۲ سالم بود با عموهام همسایه بودیم. تک و توک یه چیزایی یادمه... راست میگن: میرن آدم ها از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه ....  وقتی این خبرو شنیدم احتمال هر چیزی رو میدادم جز سکته! چه فرقی میکنه چه جوری... اصل خبر ناراحت کنندست... آدم ها عادتشونه قدر آدم های زنده رو ندونن و وقتی مردند افسوس بخورن. ولی آخه قدر دونستن به چی میگن. چه جوری میشه قدر یکی رو دونست ... این روزا یه چیزهایی از گذشته ی عموم میشنوم که بیشتر ناراحتم میکنه... کوچیکترین فرزند خانواده... خوش شانس نبود تو خیلی از موارد... هیچ کس نمیدونه تو اون دنیا چه خبره... بهتره یا بدتر. اگه میموند بیشتر سختی میکشید یا الان. ولی مطمئنم عموم آدم واقعا خوب و بی آزار و مهربونی بود. میدونم روحش در آرامشه... امیدوارم جاش تو بهشت باشه...

روحش شاد ...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:38 توسط نگار

نمیدونم چرا ولی حالم همه جوره فیزیکی و روحی بده! سرما خوردم بدجور. خونمونم قطب شماله! پایین خونمون پارکینگه و بازه و سررررد. از ۴ طرفم بازه. رو به دشت و دمن! تو خونه هم که گرد باد و طوفان بر پاست! فکر میکنم تفاوت دمای خونه تا بیرون ۱۰ درجه ای باشه. بیرون گرم خونه سرد! تو ایران خونه ها چسبیده به هم باد نمیاد و بره. بماند که خونه های هندی رادیاتور نداره و جایی هم شوفاژ برقی و ... نمیفروشن! خلاصه باید یخ بزنم

به نظر من هر آدم خوش بختی هم بدبخته... کلی تو دلم حرف هست که نمیتونم بگم......

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 19:15 توسط نگار |

کاش چنین منظره ای تو واقعیت وجود داشت! یه درخت با شکوفه های بهاری! زمین چمن تابستونی! زمین برفی و آسمون ابری و ...

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12:40 توسط نگار |

چقدر آهنگ سریال پریدخت رو دوست دارم فقط یک قسمتشو دیدم و شیفته ی آهنگ تیتراژش شدم!تو این یه قسمتی که دیشب دیدم و خلاصه ی ۱۰ قسمت قبل بود کل داستانو فهمیدم از سریالشم خوشم میاد. از لیلا حاتمی هم همینطور!  اینجا گوش بدینش. تا آخر گوش بدید بعد قضاوت کنید

دل به غم سپرده ام در عبور سال ها
زخمی از زمانه و خسته از خیال ها
چون حکایتی مگو رفته ام ز یاد ها
برگ بی درختمُ در مسیر باد ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
نیشها و نوشها چشیده ام
بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
در مسیر باد ها
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
در عبور سال ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی

از اون جایی که میگه نه صدای نه سکوتی خیلی خوشم میاد. از این تیپ آهنگ های سنتی خوشم نمیاد ولی اینو خیلی دوست دارم!

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:42 توسط نگار |

صبح ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدم. یه کم سکچ تاریخ کشیدم و بعد رفتم تیوشن. عصری رفتم pyramid (فروشگاه زنجیره ایه) رفتم قسمت ظرف و ظروفش یه لیوانی بود در داشت روش عکس گاو بود درش هم کله ی گاو بود! ازش خوشم اومد اومدم لیوانه رو برگردونم تهش قیمتش رو ببینم دستم رو درش بود ولی درش افتاد و شکست... اول خواستم فقط پولشو بدم و ورش ندارم بعد دیدم لیوانش که به درد میخوره ولی اصلش درش بود که کله ی آقا گاوه بود. هم یه دونه سالمشو خریدم هم اون شیکسته رو. اومدم خونه چسبوندمش جای خط های شیکسته شدنش هست ولی خیلی تابلو نیست ولی بازم تابلوست!

ساعت ۸:۳۰- ۸ مامانم گفت بیا بریم داروخانه آنتی بیوتیک بگیرم خیلی سرما خورده ام. رفتیم بعدشم از آنتی نون و شیر و ... خریدیم ته کوچمون داشتم کیسه رو میدادم دست مامانم دستبندم پاره شد! خیلی دوسش داشتم یه چیز تو مایه های مروارید سیاه بود ولی سنگی بود دونه هاش. چراغ قوه ی گوشیمو روشن کردم شروع کردم به گشتن! مامانم هی گفت بیا بریم. ولی من که ول کن نبودم. گشتم ۲۴ تا دونه از سنگ هاشو پیدا کردم قفل دستبندم هم خیلی دوست داشتم اونم پیدا کردم!!!!! من اصفهانی نیستم به خداااا :) عین قضیه ی سنگ انگشتریم بود! ولی ذوق کردم همشو پیدا کردم! قربون گوشیم برم با اینکه دوربینش افتضاحه در مقابل این ۲ و ۳ مگا پیکسلی ها ولی هم صداش خوب بلنده هم چراغ قوه اش میتونه کل خیابونو روشن کنه! واسه من خوبه که رو زمین دنبال زیور آلاتم بگردم به کمکش!!!

* هر یکی دو ساعت یه بار یاد عموم میوفتم. خدا رحمتش کنه. نگران دختر عمومم ۱۱- ۱۰ سالشه! باباش که فوت کرد! هیچ همدمی نداره. نه خواهری داره نه برادری نه پدر بزرگی و نه مادربزرگی (هر دو طرف مادر و پدراشون فوت کردند!) با اینکه با مامانش زندگی میکرد ولی تمام دلخوشیش عموم بود! نمیخوام غیبت کنم ولی شک دارم زن عموم واسش مادر خوبی باشه! حداقل امیدوارم بعد از این واسش مادر خیلی خوبی باشه... نمیدونم آخر و عاقبتش چی میشه. خوشبختیه حال و آیندش آرزومه...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 22:56 توسط نگار |

دیشب ساعت 11 خوابیدم... ساعت 2:30 نصف شب دیدم گوشیم زنگ میزنه از ایران بود محمد حرف زد بعد از احوالپرسی یواش یواش گفت عمو کوچیکم فوت کرده!!! من اصلااااا باورم نشد و نمیشه! گفت به مامان نگو ولی از قیافم تابلو بود یه چیزی شده منم اهل مقدمه چینی نیستم چون خودم وقتی یکی آروم آروم بهم خبر بدی میده بیشتر عذاب میکشم تا اینکه یهو بهم بگن! هنوزم باورم نمیشه... خیلی ناراحت کنندست... عموی من نه سنش بالا بود نه مریضی چیزی داشت! مامانبزرگم (مامان بابام) هم چند روز بعد از عاشورا فوت کرد البته سال 62 ... ۷ سال قبل از اینکه به دنیا بیام. خدا بیامرزتش... عموم صبحش زنگ میزنه به بابام شام دعوتشون میکنه. ظهر تو ماشین بوده حالش بد میشه زنگ میزنه به عمه ام میگه قلبم درد میکنه و میگه تو چه خیابونیه عمه ام هم بهش میگه از ماشین پیاده شو تا مردم کمکت کنن تا من بیام! وقتی میرسن میبینن تموم کرده. مردم گفتن قلبشو گرفته بوده و داد میزده! هنوزم باورم نمیشه آخه عموی من هیچ سابقه ی سکته ی قبلی یا هیچی نداشت. خیلی دلم به حال دختر عموم میسوزه کلاس پنجم دبستانه. عموم یه بار ازدواج میکنه و طلاق میگیره دختر عمومم از زن اولشه. خیلی اذیت شد سر ازدواج اولش و ... و دست به هر کاری هم زد ورشکست شد تازه داشت از همه نظر وضعش خوب میشد ازدواج کرده بود با یه خانومی که اونم از شوهرش طلاق گرفته بود و کلا راضی و خوشبخت بود! خیلی دلم سوخت... دیشب تا صبح درست و حسابی نخوابیدم فقط یکی دوبار یه ربع خوابم برد و هی بیدار شدم و اعصابم خورد میشد ... همش تک تک خاطره هایی که با عموم داشتم یادم میومد. من این سری که رفتم ایران خونه ی همه ی عمو و عمه ها و خاله و دایی ها ... رفتم ولی فقط خونه ی این عموم نشد برم و خونه ی شوهر عمه ام که اونم چند هفته بعد از اومدنم فوت کرد!!! :( فقط تو فرودگاه عموم رو دیدمش و تلفنی حرف زدیم! هنوزم اصلا باورم نمیشه آخه کوچیکترین عموم بود. سالم و سرحال ... چرا یهو باید اینجوری شه!

 

هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز دعا کردن و فاتحه خوندن واسه شادی روحش و بخشیده شدن گناهاش...

*خیلی لطف میکنید اگه یه فاتحه واسش بخونید ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:9 توسط نگار |

 *این شعر به نظرم خیلی قشنگه فکر کنم شاعرش قیصر امین پور باشه... روحش شاد ...

درکتاب چهار فصل زندگی

صفحه ها پشت سر هم می روند

هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند

لحظه ها باشادی و غم می روند

 

*****

آفتاب و ماه یک خط در میان

گاه پیدا، گاه پنهان می شوند

شادی و غم نیز هر یک لحظه ای

بر سر این سفره مهمان می شوند

****

گاه اوج خنده ماگریه است

گاه اوج گریه ماخنده است

گریه دل را آبیاری می کند

خنده یعنی این که دل ها زنده است

***

زندگی ترکیب شادی با غم است

دوست می دارم من این پیوند را

گرچه می گویند شادی بهتر است

دوست دارم گریه با لبخند را

 

*دارم آهنگ شد خزان رو گوش میدم آهنگ های قدیمی هیچ وقت تکراری نمیشن واسم!  من تو دهه ی ۵۰ زندگی میکنم قبل از تولدم!

شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفا داری با تو چه دآرد سو
آفت خرمن مهر و وفایی
نو گل گلشن جور و جفایی
وز دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم اين است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم

تو و مست از می به چمن
چون گل خندان از مستی و گریه من
با دگران در گلشن نوشی مي
من ز فراغت ناله کنم تا کی

تو و نی چون ناله کشیدن ها
من و چون گل جامه دریدن ها
ز رقیبان خواری دیدن ها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی

برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
بشکستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی

ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کی
نمی کنی ای گل یک دم يادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بي تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو

گر چه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
عشق تو دارم باز
بکن ای گل با من هر چه تواني ناز
هر چه تواني ناز
کز عشقت می سوزم

*نمیدونم چرا همینجوری اینو گذاشتم! آهنگ های عتیقه ی قدیمی رو عشقه خیلی قشنگن همشون

*نمیدونم چرا بعضی وقت ها با دیدن نه یکی دو مورد بلکه صد مورد از یه چیزی که منو راجع به یه چیزی مطمئن میکنه باز هم تمام سعی خودمو میکنم که خودمو بزنم به نفهمی! حتما نفهمم که چنین سعی و تلاشی میکنم آدم ها بعضی وقت ها دوست دارن که واقعیت ها رو باور نکنن... این یعنی همون نفهمی خنده دار نیست 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 21:4 توسط نگار |

امروز دانشگاه تعطیل بود. شنبه هم که نرفتیم گفتیم به خاطر عاشورا باید تعطیلمون کنید. بچه ها رفتن بمبئی. امروز به خاطر این تعطیل بودیم که یه نمایشگاهی داره برگزار میشه تو کالج نمیدونم چیه ولی امیدوارم خیلی طول بکشه و به خاطرش کالج هر روز تعطیل شه  اینجا دیروز عاشورا بود. صبح رفتیم امام باره بعدشم رفتیم انجمن و دوباره شب رفتیم انجمن. من بودم و پریا و الهه و صبا (اون صبا نه یه صبای دیگه) و ... همش مشغول فک زدن بودیم و همینطور عکس یادگاری گرفتن البته زیارت عاشورا هم خوندیم. دیشب موضوع بحثمون اتفاقات ترسناکی بود که از بچگی تا حالا واسمون اتفاق افتاده بود. یکی از بچه ها تعریف میکرد که بابابزرگش واسش تعریف کرده یه شب با دوستاش وقتی جوون بوده میرن شمال لب ساحل قدم بزنن یکی از دوستاش یهو فرو میره تو خاک لب ساحل! هر چی هم دستشو میگیرن میکشن بیرون بازم فرو میره و میمیره. میدونستم تو دریا یهو زیر پای آدم خالی میشه ولی نمیدونستم لب ساحل هم ممکنه زیر شن هاش خالی شه! خیلی دلم واسه طرف سوخت. جز بدترین نوع های مردنه به نظرم. یاد داداش خودم افتادم چند سال پیش رفته بودیم شمال یه زمین خاکی شبیه باتلاقی بود که بیشتر شبیه زمین سفت بود تا باتلاق. به داییم گفت میای شرط ببندیم من مطمنم این باتلاق نیست و ... الان میپرم ببینم سفته زمینش یا نه. من و داییمم گفتیم بیخیال شو یه سنگ بنداز اول ببین میره پایین یا نه اصلااااا باورم نمیشد باتلاق باشه سنگ خورد به زمین گل پاچید به همه طرف. اگه به جای سنگ خودش پریده بود! خدا خیلی رحم کرد. یهو یاد یه چیز دیگه افتادم! داماد دوست بابابزرگم یه دختر ۳ -۴ ساله داشت. چند سال (۵-۶ سال) پیش تو تهران یه بارون شدیدی اومد که یادمه ما دندون پزشکی بودیم با مامانم و محمد وقتی اومدیم بیرون انگار واقعا زیر دوش آب بودیم! و بابام کار داشت نمیتونست بیاد دنبالمون و هییییچ تاکسی مارو نمیاورد تا خونه. واسه اولین بار میدیدم جوی آب های ولیعصر اینقدر پر شده بود و کف خیابون ها نیم چه سیلی راه افتاده بود. فرداش شنیدیم اون دختر بچه نوه ی دوست بابابزرگم افتاده تو جوی و آب بردتش باباش هم رفته نجاتش بده اونو هم آب برده و هیچ خبری ازشون نشده... اینا که ترسناک نبودن! غم انگیز بودن!!! یه چیز عجیب دیگه پریا تعریف میکرد یه دوست هندیش گفته تو یکی از استان های هند یه کتیبه هایی کشف کردن که اثر انگشتتو میدی و اسم و همه ی مشخصاتتو از توی اون کتیبه ها طرف بهت میده و آینده و سرنوشتت اون تو نوشته شده. خیلییییی سعی کردم باورش کنم ولی به نظرم خالی بندی و خرافاته! البته یه درصدیم احتمال میدم درست باشه چون هند سرزمین عجایبه! شاید یه روز رفتم میام واستون تعریف میکنم اگه راست بود! آخه امتحانش خیلی خرح ور نمیداره ۲۵۰ روپیه میگیره طرف یعنی ۶ هزار تومن تقریبا. بر فرض که درست باشه به نظرم خیلی زندگی بعد از اینکه همه چیز آینده اتو بدونی مثلا اینکه کی میمیری و شوهرت کیه و چند تا بچه خواهی داشت و ... پوچ خواهد بود. البته در حالت عادی هم خیلی وقت ها به نظرم زندگی پوچ میاد ولی باید این طرز فکرو بذارم کنار ....

*هی دلم میخواد اون پستمو بذارم ولی هی پشیمون میشم.

*دیشب یهو حالم گرفته شد! آخه من نمیفهمم چرا هر دفعه باید یه سری چیز تکراری بشنوم!

*دیشب داشتم با امیر حسین چت میکردم! به محمد میگه محمد گاگار به مامانم میگه عمه گاگار حتما به  بابامم میگه عمو گاگار منم که خود گاگارم فرهنگ لغتش اینجوریه! مرسی قطع دیش دیش. یعنی مرسی زودتر بساط چت کردنو تموم کنید یا همون قطع کنید تا دیش دیش بازی (تو کامپیوتر تفنگ بازی) کنم! اینجوری قضاوت کردن راجع به پسردایی گوگولیه بی نظیر من منصفانه نیست باید از نزدیک دیدش تا پی به با نمکیش برد!

*دیشب بعد عمری ساعت شنی دیدم! خوشم میاد که هی میام میگم دیدم یا ندیدم!! 

*به نظر من مامان هایی که یه دختر بچه ی کوچولو دارن خیلی خوشبختن! آرزومه یه روزی یه دختر ۳-۴ ساله ی خوشگل و خیلی شیطون که نتونه یه جا بشینه و در حال شیطنت های مودبانه باشه داشته باشم! دوست دارم با پسرا دعوا کنه و اشکشونو در بیاره! و کم نیاره .... وقتیم بزرگ شد یه کم قرتی! و پاک! و درس خون (درسش خوب باشه ولی کم بخونه!) و شیطون! باشه! از همه مهمتر خیییییلییییی دوست دارم قیافش فتو کپیه خودم باشه. جوری که همه بفهمن دختر منه اگه پسر هم بود خیلی دوسش خواهم داشت حالا کو شوهرم؟!؟! مردم چه آرزوهایی دارن من چه آرزویی دارم البته آرزوهای دیگه هم دارم! مثلا

اینکه خدا گناهامو ببخشه و کمکم کنه دیگه گناه نکنم و برم بهشت، مامان بابام ازم راضی باشن!، مامان بابام و داداشم و همه ی اونایی که واسم عزیزن (خانواده دوست فامیل آشنا و ...) سالم و خوشبخت و موفق باشن، مرگ هیچ کدوم از اونایی که خیلی دوسشون دارم رو نبینم!، ایران همیشه آزاد باشه و زیر سلطه و حکومت ایرانی (تاکیدم رو ایرانی بودنشه) و بدون کوچکترین دخالت هیچ بیگانه ای و هیچ وقت توش جنگ و خونریزی نباشه، تو همه ی دنیا آرامش و صلح باشه، دل کسی رو نشکونم!، تو درس و کارم در آینده موفق باشم، هیچ وقت تنها و ناتوان و محتاج نشم، همه ی زندانی های بیگناه و واقعاااااا پشیمون آزاد شن، همه ی بیماران شفا پیدا کنن، ایران همیشه سربلند باشه!، شعور مردم بالا بره و حق زن ها پایمال نشه، بچه دار بشم و بچه های سالم و زیبا و باخدا و همیشه خوشبختی داشته باشم، شوهر خوب و مهربون و پاک و وفاداری داشته باشم!!، عمر طولانی داشته باشم و اگه قراره سربار بچه هام شم یا بی مهری ازشون ببینم زودتر بمیرم، خدا همیشه ازم راضی باشه، هیچ وقت بد ذات نشم، هیچ محیطی روم تاثیر منفی نذاره، خدا تو مشکلاتم تنهام نذاره و چیزهایی که عقل من نمیتونه حلشون کنه رو واسم حل کنه، مواظبم باشه، وقتی مردم کسی ازم یادی کنه (بدجوری تو کف فاتحه ام! من هی میگم آخرشم وقتی افقی شدم رفتم زیر خاک یه نفرم واسم فاتحه نمیخونه!هیییی جوونی)، دوست دارم بیان سر خاکم!، امیدوارم مرگ راحتی داشته باشم (خفه نشم، ذره ذره جون ندم و جوری نباشه که اطرافیانمو اذیت کنم از ریخت هم نیوفتم مثلا دور از جونم جذام دیکتشم نمیدونم نگییییییییییرم و بعد بمیرم)، دوست دارم تا زنده ام یه کار مفیدی (مثلااا یه اختراعی چیزی) کنم هر چند ازم بعیده ولی خدا رو چه دیدید! ، آرزومه هیچ وقت جوری پشیمون نشم که نتونم کاری کنم ولی عموما همین مدلی پشیمون میشم! و ......

شبیه خطبه های بین دو نماز شد! یا آخر دعای کمیل و زیارت عاشورا و ... دعا میکنن

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:31 توسط نگار |