تبليغاتX
نگار
عید امسال یه جوریه... انگار ۱ فروردین واسم مثل همه ی روزهای ساله. همیشه نزدیک های عید آهنگ بوی عیدی فرهاد خیلی بهم میچسبه. نمیدونم از این زندگی چی میخوام. وقتی با خیلی ها حرف میزنم و میبینم مشکلاتشونو با خودم میگم خیلی احمقم که بدون وجود هیچ درد بزرگی باز هم خیلی وقت ها ناراحتم. من ناراحت چیم؟؟؟ فکر میکنم این حالت همیشه باهام بمونه دیگه :( من اینجوری نبودم که الکی بتونم گریه کنم ولی هند از من یه آدم دیگه ساخت! شاید چون تو سنی اومدم که اوج شکل گیری شخصیت و طرز فکرم بود. کلی خاطره های خوب دارم ازش و در عین حال کلیم خاطره هایی دارم که اذیتم میکنه. من نمیدونم چه مرگمه. من دارم بهونه جویی میکنم از زندگی! دوست داشتم ایران بودم دوست داشتم یه جایی بودم که دیگه الکی فکر چیزهایی که اذیتم میکنه رو نمیکردم. دوست داشتم اونقدر دوروبرم شلوغ بود که یه ثانیه هم تنها نمیشدم. ولی اینا همش بهونست اگه ایران بودم هم یه جور دیگه بهونه میگرفتم. من کی آدم میشم؟

*ديروز را سوزانديم براي امروز. امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ديروزي ديگر !!! اين است بازي پوچ ما انسانها... وقتی به این جمله و حقیقت بودنش فکر میکنم دلم میخواد بشینم فقط گریه کنم! یاد نگرفتم قدر لحظه های زندگیمو در حالی که میگذرن بدونم! خدایا یادم بده!!!

نمیخوام سال ۸۷ رو اینجوری شروع کنم! دوست دارم تغییر کنم ولی نمیشه...

الان مثلا من تغییر کردم داشتم به این فکر میکردم که اینکه ایران نیستم الان هم یه جورشه دیگه. اصلا شاید دیگه تو زندگیم پیش نیاد سال تحویل تنها باشم با محمد بعدم این که نمی چسبه آدم تعطیل باشه و دانشگاه نره این میچسبه که یکی مثل من کلاس داشته باشه و بگیره بشینه تو خونه... تنوعه... (آره جون خودم!!!) چقدر زیباست که هولی و عید نوروز هر دو باهم تو یه ایامند!!! همین الان پا میشم خونه رو مرتب میکنم. ۷ سین هم میچینم (نامردم اگه نچینم!!!) بعدشم همین دیگه.

این آهنگ بوی عیدی فرهاد رو خییییییییییلللیییی دوست دارم حالا من هی میگم کیه که الان بره گوشش کنه با توام برو فرهاد گوش کن ...

خییییییییلی از عید پارسال تا الان زود گذشت. نمیدونم چرا اینقدر زود گذشت. خوب من دارم پیر میشم چرا هیشکی منو درک نمیکنه ۱۷ تاش رفت. زود گذشت و میگذره ...

الان که من برم هفت سین بچینم همین شکلی میشه ها شک نکنید ناراحت میشم هااا. من میتونم نه که سبزه و ماهی داریم از اون لحاظ میگم آینه اینجوری هم داریم از شوخی گذشته هیچی نداریم هااااا... نمیدونمم از کجا بخرم. سکه دارم و سیب فقط سماق هم شاید داشته باشیم.

* خدایا واسه همه چی شکرت! کمکم کن تو سال جدید کمتر گناه کنم! خوشحال تر و راضی تر باشم از زندگیم. آرزو میکنم همه ی عزیزانم سالم و شاد و موفق باشند. همه ازم راضی باشند. دل کسی رو نشکونم. و کلا از خدا میخوام همه همه ی مشکلاتشون حل شه. امیدوارم تو سال جدید آدم بهتری باشم!!!

سال نو همتون مبارک. امیدوارم سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید  سالی پر از آرامش و شادی از ته دل با خاطره های خوب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 17:15 توسط نگار |

دیروز قرار بود کالج نریم و نرفتیم هم ... صبح بیدار شدم رفتم مدرسه ایرانی عکسمو بدم گفت برو بعد از ۱۳ به در بیا. اومدم خونه نشستم پای کامپیوتر و بعد آماده شدم رفتم تیوشن. بعد از تیوشن قرار بود با بچه ها بریم لوناولا واسه چهارشنبه سوری. راستش اصلا دلم نمیخواست برم ولی چون همه اسرار کردن رفتیم با محمد بیشتر دلم میخواست برم ته سوسرود پارسال بهم خوش گذشت! رفتیم از پاشان ترقه خریدیم. اول های راه خیلی حالم گرفته بود. شب بود... ولی یواش یواش وقتی بیرون و ستاره ها و آسمون رو دیدم و سرم رو از پنجره ماشین کردم بیرون حالم خوب شد!!! باد خنک میزد تو صورتم تو جاده ی پیچ پیچی مثل چالوس (دلم لک زده واسه شمال) چه حالی میده وقتی هیچ ماشینی نمیره و نمیاد آدم سرشو از پنجره بکنه بیرون و به سمت خلاف جهت حرکت ماشین آدم جنگل ترسناک شب رو ببینه! (من خلم با چیزهای عجیب هم خوشحال میشم و کیف میکنم!) یه جا دیدیم یه زمین مسطح بود و یه آتیش هم روشن بود اول به شوخی گفتیم ایرانین! چند تا ماشین پارک بود. بعد رفتیم جلوتر دیدیم واقعا ایرانین. ما هم ماشین ها رو پارک کردیم و آهنگ گذاشتیم و ترقه و ... زدیم و شام خوردیم و اومدیم! خوب بود خوش گذشت. موقع برگشتن همش خواب بودم تا پونا. بعد از اینکه رسیدیم رفتیم سی سی دی ته باودان ساعت ۳ نصف شب بود. بعد یه سر رفتم خونه صبا و اومدیم خونه. هنوز نخوابیدم ساعت ۹ صبحه. محمد خوابیده ... خوابم نمیبره ولی خوابم میاد شدیدا. بعدا پرسیدم از بچه ها گفتن ته سوسرود تا اومدن ترقه بزنن و آهنگ و ... پلیس اومده گفته جمعش کنید!

مثل همیشه ابی داره میخونه صداش واسم یه دنیاست. ناراحتم میکنه ولی دوست داشتنیه نمیدونم چه حسی دارم نسبت به آهنگ هاش...

گیر دادم به چند تا آهنگ... یکی بیس یکی ولنتاین یکی هم اونی که میگه آخر این بازی منم ...

خیلی خسته ام ولی دلم میخواد خونه رو اساسی مرتب کنم. حسش نیست. همینجوری ظاهری مرتب کنم از سرمم زیاده چه برسه به اساسی.

کلافه ام نمیدونم چه مرگمه. چی میخوام :-(

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:12 توسط نگار |

شنبه زنگ اول سابمیشن تاریخ داشتیم که منم دفترم کامل نبود مثل خیلی از بچه ها ولی سابمیت کردم رفت. زنگ بعدش بی سی ام شیت کشیدیم. بعد از کالج رفتیم خونه سوده مامان و خواهرش رو که از ایران اومده بودن دیدیم. تا ساعت ۳ موندیم بعد اومدم خونه و تا شب بیکار بودم. دیروزم که یکشنبه ی مزخرفی بود (مثل همه ی یکشنبه ها که سریع میگذرن!) ساعت ۹:۳۰-۹ با سردرد شدید از خواب بیدار شدم. یه ذره نشستم پای کامی. بعد رفتم بیرون باتری و خودکار خریدم!!! یه کم بی اس نوشتم. بعد زنگ زدم به مامانم که اگه مهمونامونو دعوت کردم خونه چی بپزم! که یکی دو ساعت بعد زنگ زدن گفتن بیرونیم رفتیم خرید. شب میبینیم همدیگه رو. صبا زنگ زد گفت نگار میای نهار بریم subway حسش نبود ولی دیدم حالم از خونه بهم میخوره... با محمد رفتیم. بعدشم یه کم تو اف سی رود گشتیم و رفتیم سی سی دی بعد اومدیم خونه. نمیدونم چرا هر کاری میکنم بهم خوش بگذره نمیگذره! :( تو راه بحث بود من میگفتم همه جای دنیا نا امنه حتی هند ولی دوستم میگفت هیچ جا به نا امنی ایران نیست... انصافا هند امنه ولی بازم امنیتش ۱۰۰ در ۱۰۰ نیست. ایرانم نا امنه ولی نه تا اون جد که همش بخوای بترسی! شاید من نا امنی ندیدم... همینجوری حرفیدیم و آهنگ فرستادیم واسه همدیگه بعدم رفتیم خونه ... چون خیلی هول هولی از خونه رفته بودیم و درو قفل نکرده بودیم همش نگران بودم وقتی بیرون بودیم. ولی هیچی نشد. صبا زنگ زد یه ساعت و خورده ای با هم تلفنی حرف زدیم بعد دوباره یه کم بی اس نوشتم تا اینکه مهمون هامون زنگ زدن باهاشون قرار گذاشتیم ساعت ۸:۳۰. رفتیم شیشا. خیلی جو باحالی داره خوشم میاد.... آدم های خونگرمی بودن. خوش گذشت تقریبا. موقع برگشتن آهنگ ولنتاین رو تو ماشین گذاشتم. لیلا و پرمیس و مامانش تو ماشین ما بودن. خوشمون اومد از آهنگه به محمد گفتیم یه جوری برو که دیرتر برسیم رفت تو کوچه های کرگان. ساعت ۱۱ شب این حدودا بود. خیلی دیر نبود. و اینجا بود که یه اتفاق خیلی جالب!!!!!! افتاد:
یه موتوری هندی که ترکشم یکی نشسته بود اومد سمت پنجره ی من و یه چیزی گفت (اصلا نفهمیدم چی میگه) همه گفتن شیشه تو بکش بالا منم کشیدم بالا. اومد جلوتر سمت محمد گفت بزن کنار محمد همون وسط کوچه وایستاد. موتوری شروع کرد به فحششش دادن و داد زدن (الکیه الکی! یه احتمال میدم شاید محمد یه ذره بد پیچیده بود جلوش. ولی اونقدر معمولی بود این اتفاق که روزی ۱۰ بار واسه هم پیش میاد) محمد هیییچیییی نگفت به محمد گفت پیاده شو محمد گوش نکرد اومد ماشینو روشن کنه بریم یارو یه سنگ بزرگ ور داشت (سنگه تقریبا نصف سایز یه آجر بود!) محمد شیشه اش پایین بود گفت عمرا اگه بزنه گفتم داداش شیشه اتو بکش بالا. کشید. یارو سنگ رو با چنان شتابی زد به شیشه ی عقب که شیشه خورد شد و سنگه هم پرت شد رو پای کسی که وسط نشسته بود. شیشه پودر شد! خوشبختانه مهمونا هیچیشون نشد فقط دست دو تاشون یه کم خون اومد (خورده شیشه که پاشیده شه تو دست چه جوری خون میاد ریز ریز!) دست اونی هم که سمت شیشه ی عقب نشسته بود یه کم کبود شد و درد گرفت. اگه دستشو نگرفته بود رو سرش و اون خورده بود تو سرش دور از جونش ....! چون اون سنگی که من دیدم سنگ نبود تخته سنگ بود... و این بود از امنیت هند و شعور هندی ها. من هیچ وقت نمیترسیدم از هندی ها ولی از دیروز تا حالا هر چی موتوری میبینم سکته میکنم محمدی که همیشه در و پیکر خونه رو باز میذاشت دیشب همه درها رو قفل کرد. اصلا درک نمیکنید من چقدر شوک شدم آخه خیلی بی دلیل اینکارو کرد نه دعوا شده بود نه چیزی بی مقدمه بدون اینکه بحثی پیش بیاد یهو زد شیشه رو شیکوند! هنوز ماشین همینجوره محمد باهاش رفته کالج بهش گفتم صبح ببر بده درستش کنن رله میگه نه نمیبرنش! آخه انگار در ماشین بازه. خر که نیستن چرا سوار نشن ببرن؟!؟ :) ..... خلاصه دیشب یه خاطره ی جدید واسمون ساخته شد از هند. چیزی که تو این
۵-۴ سالی که اینجام تا حالااااا ندیده بودم.

عید هم که پنجشنبه است. امروز زنگ اول کلاس نداشتیم با همه ی ایرانی ها یه اپلیکیشن نوشتیم که عیدمونه و چهارشنبه سوری و ... سه شتبه و پنجشنبه جمعه نمیام کالج پرینسیپالو پیدا نکردیم ازش اجازه بگیریم ولی زنگ دوم که با گوریل کلاس داشتیم نشونش دادیم گفت من هیچ کاره ام منم میخوام نیام. باید از پرینسیپال اجازه بگیرید ما هم اجازه نگرفته با ایرانی های سال اولی و کلاس خودمون و سال سومی قرار گذاشتیم نریم! نمیدونم چهارشنبه سوری کجا برم احتمالا میرم همون ته سوسرود مثل پارسال. شنبه هم هولیه (جشن رنگ بازی هندی ها)...

امروز کلاسمون با گوریل زیاد طول نکشید بعد از کلاس رفتیم شاپرز ستاپ بعد رفتیم کرگان یه صندل (دیکته اش درسته؟!) نقره ای! گرفتم. بعدم رفتیم ادلبز ساب وی نهار. بعدم اومدم خونه و الانم مثل همیشه حوصله ام سر رفته و خونه رو باید مرتب کنم و نوشتنی هم زیاد دارم. نمیدونم چرا واقعا هر جا میرم هر کاری میکنم خوش نمیگذره بهم :( خیلیییییی دلم میخواست الان ایران بودم عید چهارشنبه سوری....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 18:40 توسط نگار |

میخوام تو بازی که سمیرا دعوتم کرده شرکت کنم

خودت رو معرفی کن:

نگار متولد خرداد ۶۹ ... دانشجوی معماری.

خصوصیاتم :
ممم چی بگم؟!

زیادی خونگرمم. دوست دارم دوستام تعدادشون زیاد باشه زود با همه دوست میشم. اعتماد به نفسم خوبه و به نظر خودم هیچی کم ندارم! ولی اصلا مغرور نیستم. از کسی که خودشو واسم بگیره خیییلی بدم میاد. متاسفانه زیادی مهربونم (خیلی ها لیاقتشو ندارن). دوستامو خیلی دوست دارم و وقتی باهاشونم ناراحتی هام یادم میره. زیاد به مرگ و خدا و آخرت فکر میکنم! زود خوشحال یا ناراحت میشم بی دلیل. از آدم های خرافاتی خوشم نمیاد. فکر میکنم صبرم زیاد باشه! با کسی قهر نمیکنم. از اینکه کسی از مهربون بودن یا با مرامی یا  خاکی و بی افاده بودنم سو استفاده کنه خیلی بدم میاد. همیشه احساس میکنم کسی نیست که تو مسایل دینی مثل من فکر کنه! همه یا ازم خییییلی مذهبی ترن یا خییییلی بی اعتقاد تر... رشته امو خیلی دوست دارم. حس میکنم معماری کل زندگیمه! غیرتی خواهم بود رو شوهرم در آینده! ایران رو خیلی دوست دارم و از اینکه کسی الکی! ازش بد بگه متنفرم. کودکیمو خیلی دوست داشتم (از حالم هم راضیم) ولی دوست داشتم بر میگشتم به کودکی. از آدمی که فکر نمیکنه بدم میاد (خیلی از آدم ها اصلا فکر نکردند تو زندگیشون! نه اینکه بگم خودم خیلی عاقلم!! :) وقتی ناراحتم بیشتر وقت ها به کسی چیزی نمیگم. به ندرت خیلیییی کم پیش میاد جلو کسی گریه کنم به خصوص جلوی اعضای خانواده ام! کلا فکر میکنم این وبلاگ تنها جاییه که همه ی افکارمو توش ریختم و دیگه نیازی به توضیح دادن شخصیتم نیست با خوندن این وبلاگ همه چی رو میفهمید...

چفدر زیاد شد

فصل مورد علاقه:
فعلا که اینجام و هند فرق فصل هاش زیاد مشخص نیست همیشه هوا تقریبا یه جوره الان گرمه چند ماه دیگه همیننننجور بارون میاد بعد سرد میشه سردش خشکه و به درد نخور. ولی وقتی ایران بودم...

 زمستون به نظرم خیلی قشنگه به خصوص شب های برفیش وای ی ی عشقه البته بقیه فصل ها رو هم دوست دارم. تابستون رو به خاطر تعطیلاتش و مسافرت هاش. بهارو به خاطر عید و اینکه تولدمه. پاییزم به خاطر پیاده راه رفتن با ویدا  و اینکه برگ ها زیر پامون قریچ قریچ کنن دوست دارم.

رنگ مورد علاقه:
این یکی رو نمیدونم. چون همه ی رنگ ها رو دوست دارم نمیدونم جدیدا چرا روحیه ام جوری شده که از زرد اینقدر خوشم اومده نه واسه لباس! ولی ماشین زرد میبینم حس میکنم از ماشینه خوشم میاد  در حالی که قبلا بدم میومد. یا اینکه تو همه ی نقشه ها و الویشن های ساختمونام دیوار ها رو زرد میکنم. نمیدونم چرا ولی مداد رنگی زرد میبینم ذوق میکنم سایه چشم زرد هم جدیدا دوست دارم نه زرد زرد ولی زرد و طلاییه!

واسه ماشین (احساسم به زرد زود گذره عشق پاینده ای نیست) ماشین مشکی دوست دارم. لباس های قهوه ای سوخته. روانیه اینم که یه مهمونی باشه دامن قهوه ای سوخته بپوشم (همه ی دامن هام جز یه دونه مشکی و یه دونه کرم و یه دونه یشمی قهوه ای هستن!) کفش کرم قهوه ای هم دوست دارم. مانتوی قرمز قرمز هم خوشم میاد. کلا تیپ قرمز دوست دارم. مشکی بعضی وقت ها هوس میکنم به نظرم اصلا مشکی آدم رو افسرده نمیکنه! سبز هم دوست دارم. صورتی و آبی و بنفش و نارنجی هم همینظور. کلا همه رنگ ها رو دوست دارم. هر کدومشون پر از احساس های مختلفند.

 

غذای مورد علاقه:
اینو دیگه واقعا نمیتونم بگم همه چی دوست دارم. فقط یه زمانی از فلفل سبز و نخود فرنگی بدم میومد که الان دیگه بدم نمیاد. فقط از اینکه پنیر پیتزای زیاد تو غذایی باشه جدیدا بدم میاد یعنی اگه روش آب خنک بخورم بدم میاد. ولی همه ی غذاها رو دوست دارم. کباب برگ مرغ ماهی و ... روانیه گوشت قرمزم نمیدونم چرا ولی خییییلی دوست دارم.

 

میوه مورد علاقه:
هلو. خیار! سیب سبز. گوجه سبز. خرمالو. زردآلو. آناناس. گیلاس و آلبالو و پرتقال و کیوی و انگور و میوه های هندی. کلا تو عمرم میوه ای نخوردم که دوستش نداشته باشم.

 

موسیقی مورد علاقه:
همه چی دوست دارم جز متال!

 

بدترین ضدحالی که خوردم:
یادم نمیاد. شاید چیز خاصی نبوده که یادم نمیاد! شایدم یه چیزهایی هستن که نمیتونم بنویسم  ولی واقعا چیزی یادم نمیاد...

 

ناشیانه ترین کاری که کردم:
نمیدونم. نمیخوام بهش فکر کنم

 

 

بهترین خاطره م:
یه چیز خیلی ساده و شاید حتی مسخره باشه. این سری که بعد از سه سال رفتم ایران بهترین خاطره ام بود چون هر لحظه اش یه دنیا کیف و خوشی بود!

کسی رو که میخوام ملاقاتش کنم:
اوووووو خیلی ها دوستام تو ایران و فامیل هامون و ...

یه سری آدم های دیگه هم هستن!!! که در قید حیات نیستند! اجدادم و خیلی های دیگه مثلا خیام و فردوسی و سعدی و ...  خدا عقلم بده.

 

کسی که نمیخوام ملاقاتش کنم:
یعنی چی؟ شخص خاصی نیست. شاید بازیگر ها و آدم های معروف باشن! نه اینکه نخواااام ملاقاتشون کنم ولی دلمم نمیخواد اصلا! چرا گیر دادم به این موضوع یهو چه ربطی داشت!به قول محمد که آنجلینا جولی اومده بود هند پونا! میگفت بریم ببینمش پر رو میشه

 

الان دیگه من قاطی کردم و دارم پرت و پلا میگم چون خوابم میاد

 

برای کی دعا میکنی:

برای همه ی اونایی که دوستشون دارم. واسه همه ی آدم های دنیا. زندانی های بی گناه فقرا و هر کی که هر مشکلی داره واسه مریض هایی که مریضی ها ناعلاج دارند واسه بی کس ها واسه کسانی که تو کشورشون جنگه و آواره اند و ... بستگی داره رو مود دعا کردن باشم یا نه اگه باشم واسه همههههه دعا میکنم...

 

 موقعیت من در ۱۰سال آینده:

نمیدونم! فکر میکنم ایران باشم! درسم تموم شده باشه کار خوبی پیدا کرده باشم (مرسی اعتماد به نفس!) ۱۰ سال دیگه یعنی ۲۷ سالمه احتمالا ازدواچ کردم ولی بچه ندارم هنوز! از شغلم راضیم و ... ببینیم چی میشه!

کیا دعوتن: هر کی که عشقش میکشه این بازی رو کنه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:28 توسط نگار |

خونه از همیشه تمیز تره و منم تنهام! من وقتی تنهام یا خیلی خیلی خوشحالم و مثل دیوونه ها آهنگ شاد و شنگول میذارم صداشو بلند میکنم و خوش میگذرونم تنهایی! یا اینم که خیلی خیلی ناراحت میشم و یه آّهنگ غمگینو صداشو بلند میکنم و گریه میکنم. نرمال نیستم دیگه چه کنم. الان از نوع دومشه! لامصب صدای ابی در حین قشتگی بی نهایتش همیشه آدمو یاد غم و غصه هاش میندازه! :(

پریروز بعد از آپ کردن با پریا اینا رفتیم ۱۰۰۰۰ بی سی دیدیم. قشنگ بود... من خوشم اومد. دیروز هیچ کدوم از ایرانی ها نیومدن کالج روز مزخرفی بود زنگ اول ستراکچر بود بعدشم با مورچه کلاس داشتیم که تقریبا پیچوندیمش. اومدم بیام خونه یادم افتاد باید برم مدرسه ایرانی عکس هامو بدم. بعد یادم افتاد عکس ندارم و باید عکس بگیرم! بعد یادم افتاد باید واسه مدرک پیش دانشگاهی با مقنعه عکس بندازم رفتم از پریا مقنعه بگیرم که بعدش برم عکاسی تا ساعت ۵-۴ عصر تلپ شدم! خیلی خوش گذشت. کلی ویدیو گرفتیم دو تایی. آخر خندست. یکی دوبار تاحالا دیدمش عین دیوونه ها قهقهه زدم و دیدم! چرت و پرت های جالبی میگیم توش. دو تایی رفتیم عکاسی همون موقع ظاهر کرد بهم داد من از هیچ کدوم از عکس های سه در چهارم خوشم نمیاد اینو به هر کی نشون دادم گفت خوبه ولی من فکر میکنم زشت شده! بعد از عکاسی اومدم خونه خیلی خسته بودم خوابم برد. صبا اومد یه سری جزوه بهم داد و یه سری جزوه ازم گرفت بیدار شدم بعد دوباره خوابیدم بابا اینا زنگ زدن دوباره بیدار شدم. یه بارم قبلش خوابیدم محمد اومد روم آب ریخت بیدار شدم دیگه خیلی داشتم عصبی میشدم سری آخری که از خواب پریدم. خوابیدم تا صبح. امروز زنگ اول بی سی ام داشتیم هیچ اتفاقی نیافتد جز اینکه داشتیم با سوده نامه نگاری میکردیم و گفت مامانم امروز از ایران میاد و ... منم گفتم مهمون داریم از ایران ولی میرن هتل  با این حال شاید شام اومدن یا شب نشینی اومدن باید خونه رو مرتب کنم و از این چرت و پرت ها و اینکه باید تاریخ بنویسیم خیلی زیاده و ... (قریب به ۵۶ بار این تیکه رو که میخوام بگم نوشتم و بعد حس کردم زشته پاکش کردم و بعد گفتم خوب اینم بخشی از خاطرات منه :)) چرا سانسور بیخودی کنم!!) وسط نامه نگاری هامون یهو گفت اههه استاده رو نگاه زیر بغلشو زده!!!!!!!! من فکر کردم میگه نزده. گفتم نزده! (من نمیدونم چه جوری میدید زیر بغل استاد رو از تو آستینش! :) ... ) گفت کثافت نزده سیقل انداخته! اینو که گفت نا خودآگاه بلنننند خندیدم استاده نگام کرد منم تو فاصله نیم متریش بودم اصلا هم دلم نخواست خودمو اذیت کنم و جلو خندمو بگیرم راحت خندیدم!!! بنده خدا هیچی بهم نگفت. زنگ بعد گوریل اومد. کارامونو دیدن سه تایی! بعدش شروع کردیم به تاریخ نوشتن با صبا و سوده. بعد رفتیم سی سی دی ام جی رود. نوشتیم تا یه جایی بعد رفتیم دورابجی خرید میوه و ... داشتیم میومدیم بیرون دیدیم یه چیزای خوشمزه ای چشمک میزنن عجله داشتیم هممون ولی نشستیم خوردیم (واقعا یادم نیست چی خوردم و چه مزه ای بود از بس تند خوردم) اومدم خونه گفتم شاید مهمونامون بخوان بیان خونمون. شروع کردم به خونه مرتب کردن و دستشویی و حمام شستن (نمیدونم چرا اینقدر زود زود کثیف میشن! البته منم خیلی رو تمیزی حمام و دستشویی حساسم! ) اولین کاری هم که در راهه تمیز کردن خونه کردم توالت شوری بود :)) کمرم خورد شد در و دیوار و شیر آلات و آینه و ... رو برق انداختم و صابون ها و ... مرتب کردم. اومدم شیشه ی پنجره ی حمام رو بشورم یه ذره دستمو بریدم! بعد رفتم خونه و اتاق ها رو تمیز کردم. محمد همچنان بی گوشیه گوشی منو برد رفت پیش این مهمونامون که جا به جاشون کنه و ... (۶ نفرن. مستاجرمونه با چند تا از فامیلاشون). هنوزم نیومده. رفتم بیرون بهش زنگ زدم یعنی به گوشی خودم زنگ زدم!!! گفت امشب نمیان. منم اومدم خونه...

اونقدر باید تاریخ بنویسم واسه فردا که حد نداره. اینقدر کار کردم دارم میمیرم از خستگی. خوابم میاد. دلمم گرفته گوشی ندارم به کسی زنگ بزنم یکم خوشحال شم

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:15 توسط نگار |

همیشه این موقع سال که نمیتونم بیام ایران هوس ایران میکنم در حد جنون! ...  تازه از کالج اومدم خیلی خسته ام. گشنه ام نیست ولی دلم هله هوله میخواست رفتم تو یخچال گشتم دیدم از خوراکی هایی که محمد از ایران آورده زیر جعبه گز یه چیز دیگه ام هست. پشمک لقمه ای بود مزه قهوه میده چون خیلی شیرین نیست خوشم اومد... این یه چیز طبیعیه که من هر سری میرم ایران کمه کم باید ۲ کیلو چاق شم هر چقدرم رعایت میکنم بازم مینیموم ۲ کیلو میره رو وزنم دوست دارم بعد از تیر بیام ایران که دوستام کنکورشونو داده باشن بیان باهام بیرون 

فردا عروسیه دختر خالمه... من اینجام! مامانم میره عروسی. بابامم میره ختم داداش شوهر عمه ام!!! ....

به آخر سال نزدیک میشیم کالج ما هم هی امتحان کلاسی میگیره و کار میده واسه خونه و نوشتنی و کشیدنی و ساختنی و ...  امتحان های آخر ترم رو بگو. امسال خیییییییلییی درس ها به نسبت پارسال سخت تر شده

دیروز نوشین اومد خونمون... خیلی وقت بود ندیده بودمش 

یه فیلمی اومده به اسم ۱۰۰۰ بی سی. میخوام برم ببینمش. همین امروز. ولی هیچ کس پایه نیست. اگه کسی نیاد باهام تنها میرم!!!

یه احساس خاصی دارم. یه دلهره. یه ناراحتی که بهش توجه نمیشه...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:20 توسط نگار |

نمیدونم چرا دارم این پست رو مینویسم. خودم سر یه چیز دیگه حالم گرفته بود داشتم نو اینترنت میگشتم خیلی اتفاقی رفتم تو یه سایتی که واقعا بی اراده فقط گریه میکردم. فهمیدم تو چه دنیای کثیف و لجنی زندگی میکنم. دیگه واسمون عادی شده تو اخبار بشنویم چند نفر فلسطینیه غیر نظامی رو کشتن و که چند نفرشم بچه بوده. عکس ها و فیلم هایی که تا حالا تو اخبار دیده بودم یا تو اینترنت در مقابل اینایی که دیدم هییییییچ بودن. نمیخوام عکس هاشو بذارم اینجا. فقط میدونم دنیای خیلی نامردیه. یه سری عکس هم زندان ا ب و غ ر ی ب بود بازم میگم عکس هایی که تا حالا دیدم در مقابل اینایی که دیدم هیییچ بودند. خفن ترین عکس های ممکن. چشمهای از جا در اومده و در کنارش حیوون های آدم نمایی که با لبخند و آرامش کنار این آدم عکس گرفته بودن... بدترین شکنجه هایی که تو دهن آدم میگنحه رو دیدم. فقط میدونم که جز خوشبخت ترین آدم های دنیام. اینو از ته دلم میگم. بدبختی این مشغله فکری های مسخره نیست بدبختی رو نچشیدم. بدبختی یعنی قتل عام میلیونی هم وطن های آدم بدبختی یعنی جنگ و اشغال کشور آدم بدبختی یعنی اسارت و زندانی بودن و قحطی و فقر و بی کس بودن ... عکس هایی از فقر آفریقایی هایی دیدم که آدم حالش از خودش و رفاهی که توشه به هم میخوره! ...حیف که کاری از دستم بر نمیاد! یعنی نمیدونم چه کاری از دستم بر میاد! دنیای نامردیه

الان این آهنگ سیاوش فقط فاز میده

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی
تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت
ارزش نیست
جواب هم صدایی ها،
پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره،
نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو،
روی مین جا نمی ذاره

همه آزاد آزادن، همه بیدرد بیدردن
تو روزنامه نمی خونی نهنگا خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصورکن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلوت پر می شه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست برابر با همند مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم
بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی، بشی تعبیر این رویا

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 15:14 توسط نگار |

دیروزم مثل هر روز بود... رفتم کالج بعدش با صبا رفتیم خرید ام جی رود... شبش خیلی شب دلگیری بود... اومدم خونه با محمد رفتیم خرید واسه خونه... حوصله هیچی رو نداشتم از پونا بیشتر از همیشه بدم میومد ... دوباره خل شدم انگار. همش دلم میخواد گریه کنم... نمیخوام حرف های تکراریمو دوباره بزنم... از تکرارشون دیگه حالم به هم میخوره. هیچی دلم نمیخواد!

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
......
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
اگر چه هیچ کس نیامد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:34 توسط نگار |

من خیلی از روزها خواب میمونم تا ساعت ۱۰  یا اینم که به زوووور ساعت ۷ بیدار میشم ولی صبح یکشنبه که باید بخوابم ساعت ۸ بیدار میشم. خدا عقلم بده واقعا. بیدار شدم رفتم حمام تلویزیون دیدیم پای کامی نشستم رفتم کلی واسه خودم تیپ زدم (مهمون دارم!!!) پریا میخواد بیاد ظرف شستم خونه رو جارو زدم و تر و تمیز و مرتب کردم. اومدم بشینم سر درسم دیدم کامی داره چشمک میزنه میگه درس رو ول کن بیا بشین پای من آپ کن! دیروز زنگ اول تاریخ داشتیم ۱ ساعت دیر رسیدم استاد این درس اسم مستعار که نداره هیچ میشه گفت واقعا فرشته است فکر میکردم رام نمیده چون یه بارم قبلا دیر کرده بودم دو دل بودم برم یا نه. دم در بودم یهو منو دید بدون اینکه چیزی بگه گفت بیا تو! کلا هم خیلی خوش اخلاق و گله... بعد از کالج رفتم خونه صبا که بعدش بریم تیوشن. وسط هاش رفت جیم و من موندم خونش یه ذره از جزوه ی گرافیک رو نوشتم. بعد از تیوشن رفتیم ام جی رود دکتر بعدشم رفتیم یه ذره خرید کردیم! مامانم تو مغازه معروف بودم زنگ زد (پت ببین من چه چیزهایی رو تو وبلاگم مینویسم!!!) اومدم خونه. شام ماهی درست کردم با سیب زمینی سرخ کرده تازه سالادم درست کردم!  خیلی خسته بودم ولی کدبانوییم گل کرده بود...بعد محمد رفت خونه ی متین دوستش. منم تنها بودم واسه اینکه نترسم کامپیوتر روشن بود و لامپ های بیشتر جاهای خونه روشن بود تا من خوابم ببره! صبح هم که کله سحر بیدار شدم ...

اونقدر دلم واسه دایی و خاله ها و مامان بزرگ بابابزرگ و دختر خاله پسر دایی و عمو و عمه ها و ... هام تنگ شده که حد نداره! یه عکس دسته جمعی هست از کل فامیل! گذاشتم رو دسکتاپ! من ایران میخوام... یک ماه و خورده ای از فوت عموم گذشت... یادم میوفته هنوز اعصابم خورد میشه

دیشب داشتیم با محمد راجع به این حرف میزدم که عمر بشر تا امروز چند ساله! تمدن آریایی ها ۷۰۰۰ ساله و مثلا حضرت نوح هم ۷۰۰۰ - ۸۰۰۰ سال پیش بوده (حدودی حدس میزنم)... حالا این سوال پیش میاد که بین حضرت نوح و حضرت آدم چند تا پیامبر اومدن و رفتن ؟!؟ فوقش حصرت آدم ۱۲ - ۱۳ هزار سال پیش بوده یا نه؟!؟ نمیدونم... این در حالیه که تو چین یه اسکلتی کشف کردن که مال ۱ میلیون سال پیشه! به نظرم تاریخ و علم و ... یه کم در تناقضن. من اطلاعات کافی ندارم یعنی هیچی راجع به این موضوع نمیدونم. کسی میدونه دقیق عمر بشر تا امروز چند ساله؟! یعنی حضرت آدم چند سال پیش بوده؟؟؟؟

تو رو خدا یکی به من یه پیشنهادی بده چاه ظرفشویی گرفته من دهنم صاف میشه تا بخوام ظرف بشورم۱۰۰۰ بار رفتم مغازه و گفتم یه لوله باز کنی چیزی بدین یه اسید میدن که پودره میریزم توش تا یه روز خوبه بعد دوباره میگیره. هیچی هم آشغال توش نمیریزم حتی یه دونه برنج. بعدم از بس از این اسیده رو ریختم فکر میکنم پوسید لوله ها. من اینجا از کجا کسی رو گیر بیارم که اینو درست کنه؟! چه چیزهایی رو واقعا من میام اینجا مینویسم شنونده های صبوری هستید واقعا... داداشمم که کلا اکتیو هستش کار خونه که هیچی کار بیرونم من باید برم خرید. من مامان بابامو میخواااام.

هوا خیلی داره گرم میشه. یعنی الانشم خیلییی گرمه.

کلی با مامانم اینا کار دارم ولی هر سری که زنگ میزنن یادم میره بگم.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:34 توسط نگار |

الان من دارم تو دهه ی ۵۰ زندگی میکنم! وقتی هنوز به دنیا نیومده بودم... بعد از اینکه آپم پرید یه ذره خوابیدم نشستم پای کامپیوتر دیدم هیچ کاری ندارم رفتم تو فیلم هایی که رو هارده دیدم همشو دیدم جز یه فیلم قدیمی به اسم همسفر. بازیگراش بهروز وثوقی و گوگوش بودند... من که خیلی خوشم اومد. قشنگ بود الانم جو گرفته منو دارم آهنگ های گوگوش رو گوش میدم... بعدشم جو منو بیشتر گرفت رفتم گوگل عکس های الان بهروز وثوقی رو دیدم...

چهارشنبه زنگ اول ستراکچر داشتیم من این استاد رو میبینم به صورت کاملا غیر ارادی میزنم زیر خنده آخرشه! هر دفعه هم یه چیزی میگه داره جدی درس میده من یهو قهقهه میزنم! خیلی زشته بعدم من خنده هام کنترل نداره! پریروزم دوباره باهاش کلاس داشتیم! آخه شما که تو شرایط من نیستید داره حرف میزنه به انگلیسی (با لهجه ی غلیظ هندی) بعد وسطش شروع میکنه به هندی حرف زدن میگه ناکشا کامپتیشن داریم تو کالج. بعد من میفهمم ناکشا همون نقشه است. آخه قیافشم بامزست... بچه های ایرانی دیگه ام دامن میزنن به خوش خندگیم سر کلاس... خدایا منو ببخش اینقدر این هندی ها رو مسخره میکنم. مورچه رو همه بچه ها پیچوندن دیروز. بعدشم رفتیم خونه. پریشب با محمد رفتیم ام جی رود بعدشم من یه سری به سوده زدم حالش خوب نبود :( بعد با بچه ها رفتیم نونوز. دیروز بعد از کالج افتادم به ظرف شستن و آشپزی! عصرش با صبا قرار داشتیم که بریم تیوشن... قرارمون ساعت ۳ بود گفت من ۳:۱۰ میام بعد زنگ زد گفت ۳:۲۰ میام میخوای تو برو منم گفتم نه با هم میریم. آخرش ۳:۴۵ دقیقه اومد تقصیری هم نداشت یه جا گیر کرده بود... با اینکه تو آفتاب معطل شده بودم ولی خیلی خوش اخلاق بودم و سر کیف. تو اون ۴۵ دقیقه ایرانی هایی که میرفتن و میومدن رو میشمردم شدن ۴۰ نفر!!! یه صحنه ی جالب دیدم. ۵ تا دختر ایرانی خوشتیپ سوار پشت کامیون بودن وقتی دیدمشون شاخ درآوردم! بعدا دیدم دارن یخچالشونو میارن!!! بعد از تیوشن رفتیم واسه سابمیشن گوریل خرید کردیم. تو مغازه بودم مامانم زنگ زد (چه چیزایی رو من تو این وبلاگم مینویسم!)... اومدم خونه... شب جمعه بود منم رفتم تو کار اموات و خیرات... با پریا قرار گذاشتم محمد رسوندم انجمن و رفت با دوستش که امروز رفت ایران خداحافطی کنه... ساعت ۱۱ شب بود من با الهه اینا برگشتم تو ماشین پرسید نگار کلید داری من یهو به عمق فاحعه پی بردم... محمدم گوشیشو داده بود تعمیر به زور پیداش کردم میگم من کلید ندارم زود بیا... ساعت ۱۲:۳۰ اومد من همینجوری تو این ساعات تو حیاط سوسایتی الاف بودم. این سری اعصابم خورد شد چون ظهرشم الاف شده بودم. وقتی اومد خیلی دلم میخواست حالشو بگیرم ولی حالشو نداشتم... بعدشم که اومدم خونه شیت کشیدم و بعد خوابم برد تا صبح که زنگ اولو نرفتیم صبح خونه دوستم شیتمو کشیدم آخرشم گوریل گفت کاراتونو دوشنبه نشونم بدید!!

خونه امون اونقدر کثیف و نامرتب هست که هر کسی (تاکید میکنم هر کسی) پاشو بذاره تو خونمون انگیزه ی کافی واسه تمیز کردن خونه و خونه تکونی بهش دست میده. جای بابا مامانم خالی که یه کم غر بزنند

اونقدر درس و نوشتنی دارم واسه فردا که حد نداره به خدا موجود پررویی هستم. تا شب نشه یاد درس و ... نمیوفتم.

*خیلی گلید همتون. همه ی دوستای گلی که میاین وبلاگم

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:24 توسط نگار |

یه آپ طولاااااااانی کردم همش پرید (میخوام با خودم مهربون باشم و الکی اعصاب خودمو خورد نکنم. میخندیم!)  اگه دوباره بنویسمش عصبی میشم و روزم خراب میشه... باشه واسه فردا یا هر وفت که وقت شد
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 13:59 توسط نگار |

دیشب اونقدر خسته بودم که خوابیدم تا ساعت ۹ صبح که سوده زنگ زد و با صدای خواب آلو و گیج پرسید نگار کجایی گفتم خونه ام خواب موندم گفت منم همینطور از هر کدوم از بچه ها پرسیدم دیدم اونا هم خواب موندن و نرفتن!! نمیدونم چرا همه با هم خواب میمونیم! ساعت ۹:۳۰ صبح بود دیدم هیچی تو خونه نداریم حتی نون! رفتم خرید برگشتم محمدو بیدار کردم بره دانشگاه صبحانه خوردیم (من فقط وقتی خواب میمونم دلم میخواد صبحانه بخورم!!!) منو تا پاشان رسوند رفتم مدرسه ایرانی دنبال مدرک پیش دانشگاهیم! گفت اسمتو بگو بعدا زنگ بزن ببینیم دهلیه یا اینجا یا... بعید هم نیست گم و گور شده باشه. بعضی از دوستامو دیدم باهاشون وایستادم به حرف زدن و یاد خاطره های امتحان های دوم دبیرستان و پیش افتادم. ولی مدیر (چیز!) اومد بهم گفت اگه کاری ندارید لطفا اینجا وای نایستید خیلی بهم برخورد چون لحنش خیلییی بد بود ناراحت شدم منم ۱۰ ثانیه نکشیده با دوستام خداحافظی کردم و رفتم بیرون! تا نیم ساعت اعصابم واقعا خورد بود. مدیر های قبلی اونقدر مهربون بودند حتی با کسایی که دانش آموز مدرسه نبودند! رفتم پیش پریا... اول یه کم رو تاب نشستیم و عکس گرفتیم و حرف زدیم بعدشم همون پایین گشتیم... خیلی خیلی بهم خوش گذشت! بعدش با صبا پاشان قرار گذاشتم که بریم تیوشن قبلش هم واسه کار مامانم رفتم دفتر باهاراتی... الانم که اومدم خونه داشتم با پریا چت میکردم و میخندیدیم الکی!! منتظر محمدم که بیاد بریم بیرون! نمیدونم کجاست گوشیشو داده تعمیر. نمیدونم از کجا پیداش کنم...

*همین الان مامانم اینا زنگ زدن و یه خبر خوب بهم دادن!

*یهو دلم واسه شیوا خیییلییی تنگ شد زنگ زدم بهش! خیلی دلم میخواست الان هند بود!

دارم آهنگ پرنده ی مهاجر داریوش رو گوش میدم...

ای پرنده ی مهاجر

ای پر از شهوت رفتن

فاصله قدّ یه دنیاس

بین دنیای تو با من

تو رفیق شاپرکها

من تو فکر گلّمونم

تو پی عطر گل سرخ

من حریص بوی نونم

دنیای تو بی نهایت

همه جاش مهمونی نور

دنیای من یه کف دست

روی سقف سرد یک گور

من دارم تو آدمکها می میرم

تو برام از پریا قصه میگی؟

من توی پیله ی وحشت می پوسم

برام از خنده چرا قصه میگی؟

کوچه پس کوچه ی خاکی

درو دیوار شکسته

آدمای روستایی

با پاهای پینه بسته

پیش تو یه عکس تازه اس

واسه آلبوم قدیمی

یا شنیدن یه قصه اس

از یه عاشق قدیمی

برای من زندگیمه

پر وسوسه،پر غم

یا مث نفس کشیدن

پر لذت دمادم

ای پرنده ی مهاجر

ای همه شوق پریدن

خستگی یه کوله باره

روی رخوت تن من

مثل یک پلنگ زخمی

پر وحشت نگاهم

میمیرم اما هنوزم

دنبال یه جون پناهم

نباید مثل یه سایه

زیر پام زندونی باشی

مثل چتر خورشید باید

روی بوم دنیا باشی

ای پرنده ی مـهاجر...

 

 ***************

کسی نخونه واسه خودم مینویسم!!! :-)

خدایا واسه همه چی شکرت... واسه تک تک روزهای خوبی که بهم میدی. واسه سن شیرینی که دوسش دارم و با تمام وجودم دارم درکش میکنم و قدرشو خوب میدونم. واسه مامان و بابا و داداش خوبم. واسه دوستای گلی که هر کدومشونو بی نهایت دوست دارم! واسه افراد فامیل که دلم واسه تک تکشون لک زده. واسه قدرت دیدن همه چیزهای پاک و خوب این دنیا! واسه تواناییه شنیدن که اگه نبود هیچ آرامشی از آهنگ گوش دادن نمیگرفتم! یا حرف ها و صداهایی نبود که رو افکارم تاثیری بذاره! واسه حس خوبی که بعد از بوییدن یه عطر خوشبو بهم دست میده! واسه لذتی که تو خوردن و تو نوشیدن آب!!! هست و هیچ وقت قدرشو نمیدونیم تا وقتی واقعا تشنه یا گشنه امون شه! واسه ناراحتی هام و خوشی هام! واسه خستگی های شیرینی که بعدش قدر خواب رو میدونم! واسه روزهای پر ماجرایی که واسم بوی زندگی میده! واسه قدرت فکر کردن و حس کردن خیلی چیزهای این دنیا. واسه تواناییه مرور کردن گذشته. واسه تک تک حس های خوب و آرومی که این روزها بهم میدی. واسه سلامتی من و عزیزام. واسه امیدی که بهم دادی برای آینده. واسه خیلی چیزها ازت ممنونم... همیشه باهام باش.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:45 توسط نگار |

خیییلییی خسته ام. واقعا دارم از بی خوابی میمیرم... دیروز بعد از آپ کردن رفتم یه ذره شیت کشیدم بعد شروع کردم واسه امتحانه خوندن و بعدم رفتم تیوشن... امتحانش خیلی امتحان نبود با دوستم دو تایی حل کردیم! با اینکه خیلی کار داشتیم واسه درس گوریل ولی یهو دلم خواست با پریا برم فیلم ایرانی ببینم! رفتیم همون جایی که هر یه ماه یک بار فیلم ایرانی میذاره. فیلمش مهم نیست چیه. تکراریه یا نه. مهم جو شه که بهم میچسبه. اسم فیلم لیلا بود من ندیده بودمش با اینکه قدیمی بود... بعد از فیلم با پریا رفتیم باریستا و طبق معمول خل بازی و یک روپیه و !!! اومدم خونه فقط بکوب شیت کشیدم تا صبح که از همون طرف رفتم کالج دریغ از یه ذره خواب. کارامو نشون گوریل دادم یه کم ایراد گرفت گفت واسه جمعه درستش کن... بعد از کالج رفتیم خونه سوده... خیلی سعی کردم بخوابم ولی نشد من تو طول روز اصلا خوابم نمیبره... فقط کلافه بودم از بی خوابی. نهار رفتبم نونوز... برگشتیم یه من تاریخ نوشتم حرف زدیم و ... بعدش رفتیم یه جایی دوستم کار داشت بعدم اومدم خونه. اینقدر ظرف کثیف تو خونه پر شده بود که حد نداشت ۱ ساعت فقط ظرف شستم اینقدر خسته ام که حال شام خوردنم ندارم چشم هام میسوزه باید برم بخوابم...

واسه فردا باید یه تخقیقی کنیم ولی گور بابای دانشگاه دیگه نمیتونم از خوابم بزنم! خونه خیلی آروم و دپرسه دلم میخواست مامان و بابام و فامیل هامون اینجا بودن و مهمون بازی میکردیم!!

اونقدر سرم شلوغه و خوابم میاد و خسته ام که فرصت غصه خوردن واسه چیزهایی که دلم میخواد غصه اشونو بخورم هم ندارم!!!

حس میکنم اگه همین الان نرم بخوابم خواهم مرد!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 21:53 توسط نگار |

اعتماد به نفس من سر به فلک میکشه که با وجود اینکه ساعت ۴ یه امتحان سخت دارم و هیچی هم نخوندم (توجه کنید امروز یکشنبه است! هیچ روزی آسایش نداریم...) نشستم پای کامی آپ کنم! تاااازززه بدبخت شدم واسه فردا دیگه واسه ی بار آخر باید نقشه ی اون مدرسه ی لعنتی رو تحویل بدیم! کلییی ریزه کاری داره... خیلی گشنمه ولی نمیخوام چیزی بخورم. رفتم رو وزنه یک کیلو لاغر شدم!!! به خاطر یه کیلو چه ذوقی میکنم منه بدبخت! :-) نمیدونم اول واسه امتحان امروز بخونم یا اول یه ذره کارای فردامو که تمومی نخواهد داشت رو انجام بدم! این دانشگاه هم شده بلای جون...

پنجشنبه صبح که دوباره همگی با هم خواب موندیم. خدا میخواد هیچ کدوممون نریم!!! موندم خونه الاف و بیکار... شبش رفتیم انجمن. که با عارفه بحث فلسفی میکردیم! (خیلی بهم چسبید!) جمعه صبح هم زنگ اول تاریخ داشتیم زنگ دومم با گوریل کلاس داشتیم که گفت برید خونه کاراتونو کامل کنید (همون که باید واسه فردا بدیم!) بچه ها همه با هم دعوا کردن و قهرن! تاثیرش نمیدونم چرا رو منه؟ هر کیو تحویل میگیری اون یکی ناراحت میشه. همشونم با من سرد شدن! ... بعد از کالج با سوده رفتم ام جی رود و مثل همیشه کی اف سی! بعدشم اومدیم خونه ی ما اول سنتوری رو گذاشتم ببینه. من دیگه حالم بهم میخوره دفعه ی سومم بود که دیدم. وسط هاش نوشین زنگ زد و کلی با هم حرفیدیم. بعد از فیلم رفتیم جزوه ی تاریخ رو از صبا گرفتیم. رفتیم یه کم پیاده روی با اینکه هیچی نداشت ولی خوش گذشت! اومدیم خونه شام خوردیم. شروع کردیم به نوشتن تاریخ یه ذرشو نوشتیم. وسط هاش با هم حرف میزدیم یهو گفتم میخوام یه چیزی بگم گفت نه همین جا خوبه! گفتم من که چیزی نگفتم گفت میخواستی بگی میخوای دراز بکشیم و بنویسیم! (تعجب کردم چون حدسش درست بود ولی کارش طبیعی بود پیش میاد) یه کم گذشت در حال نوشتن داشتیم شوخی میکردیم که شوهرامون اسماشون ... و ... و تو تعمیرگاه ماشین با هم همکار بودند و ... :-) واسه اینکه امتحانش کنم گفتم یه تعمیرگاه تو تهران تو ذهنمه بگو کدومشه! (تو ذهن من همونی بود که بعد از اوین قبل از سراشیبی تندی که میره به سمت سعادت آباد و زندان اوین و رو به روی شهربازی که جمعش کردنه! بود) همین آدرس ها رو داد و ولی نه با آرامش با جیییییییغ منم جیغ زدم ازش ترسیدم!  گفتم تو عجیبی و ... :)) آخه یه بارم همینجوری روزهای اولی که با هم فقط سلام و  عیلک داشتیم گفت نگار تو دو تا دایی داری اسماشونم ... و ... کفم برید. گذشت چند وقت بعد عکس یکی از دوستامو نشونش دادم گفت اسمش فلانه. دیگه کفم واقعا برید. هیچی هم از این ادما بهش نگفته بودم. رفتیم تو اتاق من. برق خاموش بود برق رو زد و اشتباهی دستشم خورد کلید پنکه رو زد صداش اومد و دوباره ترسیدم. به شوخی بهش میگفتم وقتی خوابم نترسونی منو ها داداشمم خونه نیست :-) صبح خواستیم بریم دانشگاه حالش خوب نبود نیومد و رفت خونه. من رفتم کالج زنگ اول رو نرسیدم ولی اتندسشو از معلمه گرفتم گفت ساعت چنده ۹ بود کلاسمونم ۸ شروع شده بود گفتم ببخشید میشه امضا کنم لطفا. دمش گرم که خندید و داد امضا کردم... دیگه ام کلاس نداشتیم!!! بعد از کالج رفتم مدرسه ایرانی ببینم اصل مدرکم اومده بگیرمش یا نه. که مدیر نبود. زنگ زدم به پریا گفتم این طرفام بیا ببینمت گفت بیا خونمون تنهام. رفتم مهمونشون هم بود! خیلی زن خوبی بود. تا ظهر موندم خواستم برگردم نذاشتن دیگه تا شب تلپ شدم. خیلییی خوش گذشت فقط با پریا خندیدم... به خصوص اینکه ....( هی پسر اون عاقدو صدا کن نوچه مه!!! :)) ...) شب میخواستیم بریم یه جایی زنگ زدم به محمد گوشیشو داده بود تعمیر نمیشد پیداش کنم زنگ زدم به دوستش گفت پیش من نیست یه کم نگران شدم اومدم خونه دیدم خونه است... یه ذره شیت کشیدم دیشب. بعدشم خوابم برد تا الان...

من برم اول یه ذره شیت بکشم تا ساعت ۱۱ بعد تا ۳ یه ذره واسه امتحانم بخونم... وای چقدر کار دارم :((

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:18 توسط نگار |

یکی از چیزهایی که خیلی منو عذاب میده اینه که یه نوشته ی طولانی رو بنویسم و بعدشم کپیش کنم و بعد اشتباهی روش یه چیز دیگه ای رو کپی کنم!! خدااااا اعصابم خورده... کلی نوشته بودم همش پرید. من همینجوری اعصابم خط خطیه... چیز خاصی هم ننوشته بودم...

دیروز زنگ اول با مورچه کلاس داشتیم که وسط هاش قهر کرد و رفت. انشالله همه ی استاد هامون همه با هم قهر کنن برننننن... چیزیم نشد یکی از بچه ها یه چیزی گفت حرصش گرفت رفت. زنگ دوم فندک اومد شیت داد بکشیم که خیلیم ضدحال بود و تا ساعت ۲ هم طول کشید. بعدش رفتیم ام جی رود دوستم میخواست بره خرید یه کم تو پیرامید گشتیم بعد نهار رفتیم کی اف سی موقع برگشتن دوستم گفت بیا بریم سینما یه فیلم جدید اومده. حسش نبود ولی رفتیم خونه به محمد گفتم و آماده شدیم بریم... یه تیکه هم دعوامون شد!!! بس که هر دو خوش اخلاق بودیم. بعدشم من هی به هم میگفتیم ببخشید... ناراحت شدی؟؟؟ هر نیم ساعت یه بار اینو میگفتیم به همدیگه! اسم فیلم Michael Clayton بود بازیگر اصلیشم جورج کلونی بود. خوب بود... اومدیم خونه سنتوری رو دانلود کردیم با محمد دیدیم (مرسی نگاری از همون آدرسی که تو دادی دانلود کردم) خیلی خوشم اومد. در مقایسه با بی وفا که چند شب پیش دیده بودم خیلی قشنگ بود. بی وفا هم خوب بود. ولی سنتوری رو خلی دوست داشتم. بعد از مدت ها دوباره از بهرام رادان یه کم خوشم اومد... خیلی دلم به حالش سوخت. زنش نباید ولش میکرد. چطور باباهه تونست ترکش بده زنشم میتونست اگه میخواست! اون جایی که داشتن ترکش میدادن و جیغ میزد خیلیییی دلم سوخت به حالش. معتاد ها هم گناه دارن یه اشتباهی کردن هر اشتباهی جای جبران داره اگه بخوان هم میتونن ترک کنن نامردیه که همه تردشون میکنن! خلاصه که یه کم اعصابم خورد شد و ناراحت شدم... امروز هم که زنگ اول ستراکچر داشتیم. زنگ بعدشم مورچه آشتی کرد و اومد... زنگ بعدم گرافیک داشتیم منم حوصله نداشتم بمونم اومدم...

ابی داره میخونه. به تو نامه مینویسم ای عزیز رفته از دست ... این آهنگ ابی رو وقتی میشنوم ناخوداگاه دپرس میشم!

خیلی خوابم میاد...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:40 توسط نگار |

همیشه دلخوشیم به نوشتن تو وبلاگم بود... ولی دیگه از نوشتن های تکراریه خاطرات تکراریم خسته شدم... نمیدونم چی باید بنویسم. اینکه دیروز چی کارا کردم یا اینکه چرا دوباره دارم خل میشم و الکی گریه میکنم... من دارم عین یه آدم روانی که خودشم نمیدونه چه مرگشه زندگی میکنم. نمیدونم چی میخوام. همش ناراضیم. همش احساس میکنم اگه اون یکی کارو کرده بودم بهتر بود همش با وجود بی گناهی احساس عذاب وجدان میکنم. وقتی نمیشه آدم حرفاشو بفهمونه باید چی کار کنه وقتی خوب یا بد هر دوش پشیمونیه من چی کار کنم؟؟؟ چقدر گریه کنم تا افکارم عین آدمیزاد شه....

دیروزم یه روزی بود مثل همه ی روزام خونه رو تمیز کردم شب شد. حوصلم سر رفت. دلم گرفت و ... شام خوردیم. محمد با دوستاش رفت سینما منم رفتم خونه ی دوستم که صبح بریم دانشگاه مامان اینا زنگ زدن حالم گرفته شد. یه فیلمو نصفه آخرشو دیدم بعدشم بی وفا دیدیم. بد نبود. یه کم شیت کشیدیم بعد خوابیدیم... صبح دیر بیدار شدیم زنگ اولو نرفتیم... زنگ دومم گوریل اومد مثل همیشه ... الانم اومدم خونه و اعصابم الکی خورده و دلم گرفته و خسته ام و ناراحتم و ...

*پر از دردم و انگار یه درمون سر رام نیست!

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:18 توسط نگار |

خیلی احساس خوبی دارم. خیلی فکر کردم و سعی کردم که الکی ناراحت نباشم دارم یه آهنگ خیلی خوشگل گوش میدم اگه گفتید چی؟! آهنگ نازنین مریم توی این قالبم لینک هایی که میذارم مشخص نیست اگه میخواید گوش بدید روی نازنین مریم قبلی که نوشتم کلیک کنید 

پریروز صبح با گوریل اینا کلاس داشتیم دوباره نقشه خط خطی کردند ولی با مداد چقدر بدبختم که وقتی با مداد خط خطی میکنند و همه چی عوض میشه خوشحال میشم. آخه احمق ها سه نفرند استادامون هر کدوم یه نظری میده اون یکی نفی میکنه هر دفعه هم باید نشون یکیشون بدیم. آدمو روانی میکنن. عین گوسفند هی باید بکشیم و بدیم اینا خرابش کنند...  ولی گوریل باهام خیلی مهربون بود با خنده میگفت شیطون ترین بچه ی کلاسی ولی کاراتو به موقع انجام میدی و ... با سوده هم که بعد از من نشونش داد خیلی خوب بود. ولی یهو قاطی میکنه! (من کوچیکترین شاگردم ۱۷ ساله و بزرگترین هم ۲۴ سالشه) بعد از کالج رفتم خونه صبا واسه امتحان تاریخ دیروز درس بخونیم با اینکه درس هم خوندیم ولی خیلی بهم خوش گذشت. شب دوتایی رفتیم بیرون شام خوردیم. چه رمانتیک! (همه جا با همیم! داریم میشیم مثل این زن و شوهرها ولی معلوم نیست کی شوهره و کی زنه!) بعد از شام اومدیم خونه ی ما. یه کم پای کامی نشستیم و من عکس های پسردایی کوچولوی نازمو دیدم و دلم براش تنگ شد. بعد در حال تاریخ خوندن خوابمون برد صبح زود بیدار شدیم درس بخونیم صبا گفت نگار پاشو گفتم بخوابیم گفت باشه. خوابیدیم تا ۷:۳۰ بعد در حالی که نصف تاریخ مونده بود و نخونده بودیمش رفتیم کالج. بهم میگفت خیلی خوابت سبکه! صدات کردم انگار بیدار بودی اصلا اینقدر فوری جواب دادی... تو ماشینم فکر همه چی بودیم جز امتحان و به گوشامون صفا دادیم و با ذوق آهنگ گوش دادیم. گفتیم فوقش امتحان نمیدیم رفتیم دم در کلاس هی دو دل بودیم بریم تو یا نه استاده دیدمون گفت بیاید تو. یه چیزایی حالیم بود. امتحان معمولی بود... زنگ بعدش اتوکد داشتیم و همش با سوده حرف زدیم و خندیدیم. بعد کلاس رفتیم نهار سیزلر خوردیم بدون اینکه سفارش بدیم بعد از غذا واسمون یه کیک آورد و آخرشم به زور پولشو گرفت! البته ما هم کیکه رو خوردیم فکر کردیم مدل رستورانه اینجوریه که قبل از صورت حساب مجانی میاره! منم یه دستبند جیگر با قیمت جیگر (چون ارزون و خوشگل بود بهم چسبید) خریدم سوده هم عینشو خرید صبا هم عینشو داشت! ص یه لاک خرید. بعدش رفتیم تیوشن. موقع برگشتن یه تیکه ی طولانی از راه رو پیاده اومدیم (تریپ ورزش و پیاده روی و لاغر شدنه) ولی بعدش وسط راه رفتیم سی سی دی  من آب خوردم! دیدم این همه راه اومد حیفه. البته کلد سپارکلم چاق نمیکنه. یه جایی وسط راه روی یه پلی بودیم زیرش رودخونه بود آب رودخونه تمیز نبود ولی مثل سنگان بریج که میخوره به ام جی رود هم کثیف نبود. رو پل یه عکس گرفتیم نمیدونم چرا خوب شد! در حالی که منظره ی پشتش مالی نبود! بعدشم اومدم خونه. از سر پانچواتی تا خونه رو مثل همیشه با پریا تلفنی حرف زدم... رسیدم خونه ویدا زنگ زد و کلی دلم واسه خودش و ایران تنگ شد خیلی جالبه هر وقت به ویدا فکر میکنم همون موقع یا فرداش یا عصرش بهم زنگ میزنه. بعد صبا زنگ زد گفت که لاکش از دستش افتاده و شیکسته. حدود ۱۰ دقیقه بعد هم محمد در یخچال رو باز کرد و شیشه آب افتاد شکست منم به زحمت جمعش کردم چون خیس بود جارو برقی درست و حسابی تمیز نمیکرد و کف آشپز خونه هم آب پر شده بود. دیروز محمد کلی خونه رو تمیز کرده بود. منم الان میرم به آشپزخونه و اتاقم برسم جاهای دیگه مرتبه. دیروز چاه ظرفشویی هم گرفته بود حالم به هم خورد کیسه فریزر دستم کردم آشغالاشو در آوردم مگه آب میرفت پایین محمدو فرستادم پودر لوله باز کن بگیره ریختم بهتر شد ولی یه هفته دیگه دوباره همین جور میشه کلید های بعضی از لامپ ها هم خرابه! دیروز تو کالج بودم مامانم زنگ زد و کلی باهاش حرف زدم دلم خیلی تنگ شده! دیروز عصری که از کالج اومدم همسایه هندیمون منو دید (تازه از مسافرت اومده) بعد از اینکه اومدم تو خونه کلی خوراکی هندی خوشمزه ریخت تو یه ظرف و اومد داد بهمون. خوب شد از مسافرت اومد دست پختشو دوست دارم... چون گوشت بیف نمیخورن سخته واسشون غذا ایرانی درست کنم. مامانم بود واسشون یه چیزایی درست میکرد. مرغ هم میخورن خدا رو شکر. ولی من تنبلیم میاد چیزی درست کنم هر ظرفی که میاد رو با شکلات پر میکنم و میدم خیلی کالج بهمون کار میدن داره سخت میشه باید درس بخونم واسه امتحانای آخر ترم... من برم قعلا خونمونو مرتب کنم و بالکن بشورم و لباس ها رو از تو ماشین لباس شویی در بیارم و ...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:57 توسط نگار |

دیروز زنگ اول ستراکچر داشتیم من دیر کردم در نتیجه ۴۵ دقیقه دیر رسیدیم رامون نداد تو کلاس ولی بعد از اینکه کلاس تموم شد رفتیم تو کلاس و اتندنسشو امضا کردیم یواشکی یعنی من مال خودمو امضا نکردم یکی از بچه ها اسممو نوشت (دمش گرم!) جلوی استاده بودیم آخه بعدشم استاده رفت بیرون و دیگه تعداد بچه ها رو نشمرد و اسمارو نخوند. زنگ بعدشم باید شیت میکشیدیم پیچوندیم گفتیم باید بریم پول کالجو بریزیم (چقدرم پول داریم هممون که شهریه بدیم! هنوز ندادیم کامل جز یکی از بچه ها) این بارم اتندنسو امضا کردم واسه هممون دادم به یکی از بچه هندی های باحال گفتم نگهش دار آخر زنگ بعد که شلوغ شد بده همه بچه ها همینو امضا کنن که توش اسم ما هم هست. گفت باشه... یکی از بچه ها گفت میمونم میخوام شیت بکشم  این حرکت از هر کسی امکان داشت سر بزنه جز خودش... گفت حس کالج دارم و ... گفتیم بمون خوب... رفتیم سینما فیلم هندی داشت فقط. بیخیال شدیم رفتیم خونه. من رفتم خونه صبا تا ساعت ۹ شب یه ذره درس خوندیم. نمیدونم چرا یهو حس خونه تمیز کردنم گل کرد گازشونو شستم و خیلی جاها رو تمیز کردم اونم شروع کرد کف خونه رو طی کشیدن... ولی آشپزخونه شونو با صفا کردم! نهار خوردیم. یه کم عکس های بچگیش و فامیل هاشونو دیدیم بعد درس خوندیم و حرف زدیم... شبم که همخونه اش اومد و همه کلی دپ بودیم و هی میگفتیم کجا بریم حتی محمدم زنگ زد میگفت بیا امشب بریم یه جایی ... آخرشم هیچ جا نرفتیم همه جا تکراریه هیچ جا خوش نمیگذره بهم! تنها تفریح سینما و رستوران . کافی شاپ و خریده که همش تکراریه. اومدم خونه. محمد دیر اومد. یه کم نشستم پای کامی دلم بیشتر گرفت!!! ... مثلا دارم جلو خودمو میگیرم کمتر بخورم لاغر شم ولی فقط با نهار و شام هام نون و برنج نمیخورم. پاش بیوفته بستنی و کاکائو و ... میخورم. آخه نمیشه از این ها گذشت گوشتم که اگه نخورم میمیرم! جدی میگم دو روز گوشت نخورم فکر کنم مریض شم... بیخیال...

امروز صبح با اس ام اسه دوستم از خواب بیدار شدم. زده بود من و بقیه بچه ها خواب موندیم نرفتیم تو کجایی؟ منم زدم همین الان تو بیدارم کردی. ساعت ۱۱:۳۰ صبح بود. دیدم محمدم خونه است اونم زنگ اولشو نرسید ولی رفت فوری آماده شد رفت کالج ...

دیشب داشتم آپ میکردم یه دونه از اون آپ هایی که وقتی خل میشم مینویسم. ولی وسطش همه رو زدم پاک کردم... دیگه واقعا نمیدونم ... گریه ی آدم ها هم یه روزی تموم میشه. عین کسی که واسه یه غمی اونقدر گریه میکنه بعد که دیگه چاره ای نداشته باشه فقط میمونه توش. شایدم جوری بشه که بهش بگن روانی و خل... نمیدونستم من ... !!! نمیدونستم آخرت هیچ وقت نمیاد!!!!!! نمیدونستم دین .... فقط میدونم که هر آدمی لیاقت شنیدن حرفا و عقایدمو نداره همونطور که من لیاقت خیلی چیزها رو ندارم... گریه کردن واسم عادی شده اگه بشه میخوام یه جور دیگه زندگی کنم...

چقدر دوست دارم خونه تنها باشم و صدای آهنگ رو بلند کنم

 تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من

باز آ ببین در حیرتم
بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنها ببین
بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام
عشقت غم دیرینه ام
باز آ کنون در این بهار
سر را بنه بر سینه ام

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:12 توسط نگار |