+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:3 توسط نگار
|
من میام! چند روزی اینترنتمون قطع شده بود منم امتحان داشتم نیومدم دیگه!

دعام کنید که دارم زیر فشار امتحانات پششششششت سر هم له میشم! یه روزم بینش فاصله نیست... ۲ تاش مونده. بعدا میام از همه چی میگم.
خدایا هیچ بنده ای رو زیر فشار امتحان و درس له نکن
. بی خوابی بد دردیه! من میفهمم چیه!
. خدایا تا الان کمکم کردی از این به بعدشم کمکم کن. تو کارنامه هم یه لطفی کن
منم سعی خودمو میکنم...
من برم تاریخ معماری بخونم که پاس کردنش شبیه رویای باور نکردنیه!
واسه همه ی بچه های کلاس. پارسال جز ۲ نفر همه افتادن!!!
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:41 توسط نگار
|
دیروز ظهر داشتم میرفتم سر کوچه خرید صبا زنگ زد گفت دارم میرم ام جی رود و معروف میای؟ منم که الاف حوصلمم سر رفته بود گفتم آره بریم. رفتیم یه کم گشتیم و خرید کردیم منم واسه نرگس

کادو تولد گرفتم دو تا تاپ یکیش صورتیه یکیم بنفش. یه شال چارخونه صورتی و طوسی هم برای خودم گرفتم و فعلا باهاش خوشم!

عین بچه ها میمونم! با چیزهای کوچیک خوشحال میشم الکیم دپ میشم! یه لاک همرنگشم گرفتم!! دل خوشی دارم دم امتحانا... بعدشم رفتیم دورابجی نشسته بودیم با صبا. حدیث رو دیدم از دور سلام علیک کردیم داشت میرفت خرید گفت برمیگردیم بشین. صبر کردم یه کم نیومد منم خریدم داشتم نمیتونستم برم تو یعنی دردسر بود باید دم در کیسه ها رو میدادم و ... منم اومدم! بعدم اومدم خونه. زنگ زدم به شیوا که بیاد خونمون شهریار ببینه!

آخه شیوا دوست داره سریالشو منم خوشم میاد از تریپش ولی تا حالا درست و حسابی ندیده بودمش... یه شیشه آب هم شیکوندم دیشب رفتم جمعش کنم شیوا گفت جارو برقی نکش روش. بذار خشک شه بعد. منم حالشو نداشتم میخواستم زودتر آشپزخونه مرتب شه یه ذره جارو کردم بعد خاموش شد یهو! شاید سوخته باشه

بعدشم که شیوا رفت هی اومدم درس بخونم هی نشد! ساعت ۳ نصف شب بود زدم کانال ۴ دیدم داره ولایت عشقو میده من هیچ وقت یه قسمتشم کامل ندیده بودم. واسه همین نشستم فیلم سینمایی شو ببینم. بعدش رفتم تو اتاقم بخوابم خوابم نمیبرد اومدم اتاق مامان اینا پیش محمد یه کم حرف زدیم بعد یه ذره درس خوندم و خوابم برد. ساعت ۱۰:۳۰ بیدار شدم محمد بیدار بود پای کامپیوتر من بیدار شدم خوابید تا ۴-۵ ... مامان و بابای عزیز کوشید که ببینید ما انقدر برنامه خواب و بیدار شدنمون و غذا کوفت کردنمون مرتبه!

خونه هم که مثل همیشه! تمیییییز. دیروز اونقدر خجالت کشیدم شیوا در یخچال رو باز کرد

بدون اقراق (دیکته اش درسته؟ میدونم غلطه. خواهشا اگه درستشو میدونید بهم بگید چون این سوال کاملا جدیه!) حدود دو تا کاسه یه بشقاب و کارد و چنگال و از اینجور چیزها تو یخچال بود که وجودشونم کاملا بی مصرف بود! یعنی مثلاااا به عنوان مثال تو بشقاب سالاد میوه یا هر چی بوده و بعد از اینکه محتویات تو ظرف خالی شده ظرف تو یخچال مونده! این ها درس های زندگیه یاد بگیرید در منزل اجرا کنید

بعد جالب اینجاست که بطری ۵ لیتری آب رو گذاشتم تو یکی از طبقه های یخچال و شکست کف اون طبقه

بعد تا دلتوووون بخواد کیسه تو یخچاله! مثلا کیسه نون و ... نون از توش ور میداریم کیسه میمونه تو یخچال. بماند که من هر وقت این صحنه ها رو ببینم سریع جمع و جورش میکنم ولی همچنان خونه به همین وضعیه که به اطلاعتون رسوندم! دیگه نمیگم که اون روز داشتم به پریا میگفتم وقتی میرم خرید اگه خودکار و شیر و نون و ماست و قرص و ... بخرم همه رو بریزه تو یه کیسه من چون تنبلیم میاد جا به جاش کنم همونجوری کیسه رو میذارم تو یخچال بعد که خودکار میخوام میرم سر یخچال!

مامان بیا تا آبرومون بیشتر از این نرفته
امروزم رفتیم تیوشن با صبا. یه تیکه موقع برگشتن صبا داشت تلفنی حرف میزد سر یه چیز بی ارزش عصبانننننننییی شد و داد و بعدم گریه. هر چی بهش میگم انقدر الکی حرص نخور گوش نمیده
هم خودشو ناراحت میکنه هم طرف مقابل رو. الان زنگ زد خوشحال بود خدا رو شکر
من برم درس بخونم .... وای از جمعه شروع میشن امتحانام زوده نمیخوام. من که هنوز هیچی حالیم نیست به اون صورت تو اون برگه های کوفتی چی بنویسم؟؟؟
بیخیال فعلا. بعد از آپ کردن میرم شام میخورم بعد میشینم سر درسم! اجالتا حرص نمیخوام بخورم. فردا تولد میرویمممم
اگه زندگی شما هم اینقدر یک نواخت شده بود و هیشکی فامیل و ... پیشتون نبود با یه تولد رفتن اونم تولد بچه ۴ ساله خوشحال میشدید
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:52 توسط نگار
|
دارم یکی از آهنگ های جهان رو گوش میدم! یه جوریه دوست دارم این آهنگو هم غمگینه هم شاد! دیروز عصری مامان نرگس (یه دختر ۳-۴ ساله ی جیگر و محشر و بی نظیر که عاشقشم!) زنگ زد تولد نرگس دعوتم کرد. پریا و الهه و ... هم میان

چقدر بده آدم مامانش پیشش نباشه هی دارم فکر میکنم چی بپوشم چی کادو ببرم! دیروز پای تلفن از مامانم پرسیدم ولی اینجوری کیف نمیده! دیشب با شیوا و باباش و زن عموش اینا رفتیم بیرون. اولین بارم بود میرفتم این رستوران ته ته باودان بود تقریبا خارج از شهر. کل پونا زیر پای آدم بود (پونا چیه که بخوای از بالا هم نگاش کنی

اگه تهران زیر پای ادم بود ۴ تا چیز میدی که جذبت میکرد!) هم هواش باحال بود هم جوش! بیشتر میز صندلی هاش تو فضای باز بودن. یه جور تاریک دلنشین بود منم که احساسات کنجکاویه معماریم میزد بالا میرفتم تو فکر دیزاین رستورانه تو ذهنم!

چراغ هاش خیلی بامزه بود یه نور زرد از توی یه چیز گل مانندی میزد رو میز پایینشم اسپیکر داشت... یادم باشه دفعه ی بعد موقع طراجی رستوران یه سری از ایده های پیاده شده تو این رستورانه رو استفاده کنیم. من گفتم میخوام کپی کنم؟!؟

نچچ... یه گربه رد شد یه بار دیدم شیوا رنگش پرید و تا مرز سکته رفت

گربه هی اومد زیر پای ما و شیوا تمام مدت پاهاش بالا بود زیر میز. یه بار گربه دو تا دستاشو گذاشت رو صندلیم انقدر شیوا ترسو بازی درآورد به منم سرایت کرد

یاد نونوز افتادم همه جا گربه ها میان رو صندلیم! بعد غذا هم که بدی بهشون یه کم اینورتر بندازی خنگ ها نمیفهمن کاش گربه ها هم یه کم حس بویایی شونو تقویت میکردن! برگشتیم تو سوسایتیمون یک ساعت نیم ساعت حرف زدیم با شیوا و بعد اومدم خونه یه کم درس خوندم! اخبار ساعت ۱ یعنی همون ۱۲ ایرانو از کانال ۵ دیدم! من اخبار میبینم اعصابم خورد میشه. اخبار یعنی آمار مرگ و میرهای روز دنبا + خطرهایی که تهدید میکنه دنیا رو + یه چیزای دیگه! یه چیز مسخرررره دیروز شبکه خبر گفت

که جمعیت دنیا شده ۶۶۶۶۶۶۶۶۶۶ شش میلیارد و شش صد و شصت و شش میلیون و شش صد و شصت و شش هزار و شش صد و شصت و شش نفر. و میگفت خرافاتی ها میگن نحص (دیکته اش درسته؟!؟!) این عدد و ۶ عدد شیطانه و از این چرت و پرت ها. بعدشم که من از خبر طوفان تو اون کشور که اسمشو نمیدونم و خیلی آدم توش مردن ناراحت شدم! خبر های مربوط به ایرانم که از همه چی واسم مهم تره! قیمت نفت هم شده بشکه ای ۱۲۴ دلار!!! خوب دیگه همینا. من برم چرت و پرت های خودمو بگم اخبار به من چه ربطی داره
خبر کارآگاهی بدم بهتون. همین الان همسایه هندیمون اومد گفت مواظب باشید دیشب تو سوسایتی دزد دیدن نگهبان ها! من هر چی شب ها یا وقتایی که محمد نیست در قفل میکنم مسخرم میکنه و ... دلمون به امنیت بیش از حد هند خوش بود که اونم داره کم میشه کم کم! دیروز پریروزها محمد رفت امتحان بده من تو خونه بودم دیدم صدای چند تا هندی میاد یه جوری که انگار تو خونه اند!! رفتم تو بالکن ها رو چک کنم (چون یه بارم تو اون یکی خونمون وقتی بابا اینا بودن یه بار دیدیم کارگرها اومدن و دارن واسه خودشون کار میکنن!) رفتم تو بالکن اتاق مامان اینا رو دیدم کسی نبود رفتم تو بالکن آشپزخونه هم کسی نبود کسی نمیتونست باشه از بس کفش آت آشغاله! :) رفتم دیدم تو بالکن هال یه کارگر هندیه! چند روز پیشش رفته بودم درس بخونم در کرکره ای حفاظ رو باز کرده بودم. فقط توری کشیده بود که با دست میتونست هلش بده و بیاد تو! جلو خودش حفاظ رو کشیدم و قفل کردم. به پریا گفتم چپ چپ نگام کردن وقتی درو قفل کردم پریام به شوخی گفت واسشون چایی ببر! :) منم دلم سوخت حس کردم بد باهاشون تا کردم رفتم یه مشت شکلات دادم بهشون از بین همون حفاظ! رفتم کارامو کردم. دیدم هی صدا میکنن مادام (با گویش انگلیسیه دلنشین هندی!!!) رفتم ببینم چی میگه گفت پانی (آب) بده کف بالکنتونو کثیف کردیم بشوریم! یه لحظه خواستم بگم نمیخواد بعد دیدم سیمانه و خشک شه شستنش مکافاته رفتم یه سطل اب پر کردم دادم بهش مجبور شدم حفاظ رو باز کنم. بعد گفت دستمال بیار! همینجور باز بود تنننننند رفتم دستمال اوردم. نشستم همون رو مبل نزدیکه در بالکن هی ترسیدم اومدم ببندم درو تا اینکه گفت دوباره آب بده گوشی و کلید رو مبل بود منه خر رفتم دوباره سطل رو آب کردم این بار که دادم بهش دیگه خیلی ترسیدم ۴ نفر شدن! منم جلو خودشون دوباره حفاظ رو کشیدم گفتم کارتون تموم شد سطل رو همینجا بذارید! این قضیه واسم عادی بود تا اینکه همسایه گفت دزد گرفتن ترسیدم پشت سر همسایه دوباره کارگر دیروزیه اومد محمدو فرستادم درو باز کنه گفت آب میخواد. این آب خواستن هاشون مشکوک میزد آخه هندی فضولیش جنسش فرق داره این تو خونه رو با دقت میدید! البته من اصلا قصد تهمت زدن ندارم. ولی از این کارگرها میترسم! مشکوکن یه کم. دزد بیاد چشامو میبندم میگم بیا ور دار برو من ندیدمت فقط منو نکش!!!
اونم میگه چشمممم. ماشالله خونه ی ما هم که اومدن تو بالکنش کار نصفه سوته! من خودم اراده کنم میتونم بیام!! خلاصه من از اول از این خونه میترسیم چون بالکن و حمام دستشویی و سوراخ سنبه زیاد داره! طبفه ی اولم هست نور الی نور! امیدوارم دزد نیاد! چون من جنبشو ندارم محمد نباشه با سکته میرم اون دنیا!
برم درس بخونم. که خیلی زیاده و منم کم میخونم این روزا...
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:17 توسط نگار
|
خواستم بیام مثلا خداحافظی کنم که من دارم میرم خیر سرم درس بخونم و چند روز بعدش امتحانام شروع میشن! ولی بعد پشیمون شدم

یاد پارسال و کلا از وقتی که وبلاگ زدم افتادم و یادم اومد من همیشه میومدم میگفتم من رفتم تا فلان موقع ولی فرداش میومدم مینوشتم حتی ایام امتحان ها هم میومدم مینوشتم از داستان تقلب ها و ... اینکه امتحانم چطور بود و ...

نمیدونم چرا نمیشه ترک نت کرد! خیلی سخته. اراده ای میخواهد بس قوی
دیروز شیوا از ایران اومد
. فقط ۲۰ روز میمونه
با باباش اومد واسه امتحانا... رفتیم تو پانچ قدم زدیم و کلی حرفیدیم.
دیشب با پریا داشتیم اس ام اس بازی میکردیم. دیدیم پیش دانشگاهی امسال مدرسه ایرانی چقدر پر ماجراست!
هر کس یه جوری! یا زن گرفتن
یا شوهر کردن و طلاق هم گرفتن!
۱۸ و ازدواج؟؟؟!!!
انشالله همه ی جوون ها خوشبخت بشن
چند شب پیش ها (من شب ها تا ۳-۴ بیدارم درس میخونم!! وسط هاش نیاز به تفریح دارم واسه همین با پریا به اس ام اس بازی میپردازیم!) داشتیم میگفتیم چه جاها که با هم رفتیم و کلا یه مروری رو خاطراتمون میکردیم! هر کس هر چی یادش میومد مینوشت... اس ام اس ها رو مینویسیم که خاطره شن به به
پریا: آره
بیا اینم لیست: پیک نیک با اون ویدیو که خیلی طبیعی بود. ۱۳ به در پارسال. e-square ... (یاد یه حرفی افتادم که به پریا گفتم : طفل صغیر بودی هر یکشنبه میبردمت سینما فیلم ببینی تو تو همین e-square بزرگ شدی!!
) و یه هتلی که جز کشفیات خودمونه! طبقه ی بالای e-square. یه کوچه ای هست که سرش الان پونا سنترال زدن یه درختی بود میرفتیم رو درخته عکس مینداختیم. کوشی جوونی
نزدیک های خونه ی پریا اینا یه خیابونی بود داشتیم توش راه میرفتیم نام گذاریش کردیم به یاد خیابون ولیعصر! ولی شباهتی دیده نمیشد
دیوالی در کبری بهار! چهارشنبه سوری ته سوسرود. از همه باحالتر به صورت غیر پیش بینی شده پریا وقتی داشتم از ایران میومدم تو هواپیما رویت شد! زیارت عاشورا هم با هم رفتیم!! دعای کمیلم زیاد خوندیم تو انجمن. امام باره هم ایضا و یه شب قدر که تا صبح تو حیاط امام باره نشستیم! جوشن کبیر نصفه موند. (اینا اون قسمت فعالیت های مشترک مذهبی مونه!
) اینجا برای پریا تو اس ام اس این سوال پیش میاد که نگار یادته؟؟؟ امسال عاشورا...
نگار: مهمونی ها!. چت هامون. استخر رفتن هامون. عید امسال که با هم بودیم. پلیس رفتیم. تولدت و اینکه من امسال میخوام تولد بگیرمو تو هی میگی نه نمیخواد
جوانپسند و یونیورسیتی سمینارها و فستیوال هاش که ما میرفتیم الافی! باریستا و ۱ روپیه!! وسطه مراسم نهرو هال رفتیم سی جی اس مال با عارفه و ندا. اون روزی که با ندا و عارفه اومدین پیشم و ...
پریا: اون شب جشن که میخواستیم مو دختره رو بکشیم! انجمن که تو رفتی خوابیدی رو تخت منم لی لی رفتم. اون شب راجوادا رفتیم تو سرما بستنی خوردیم
و ...
همین الان یادم افتاد یه بارم دو تایی می خواستیم بریم کلاس رانندگی رفتیم دنبال ثبت نام و ... بعد بیخیال شدیم. ما دیوانه ایم! ولی از بیکاری آدم خاطرات شخم میزنه دیگه. من پریا رو تشویق کردم به وبلاگ نویسی
به زودی لینکش میکنم...
این شعر آهنگ فرامرز اصلانی رو خیلی دوست دارم
روزهای بهانه و تشویش
روزهای ترانه واندوه
روزهای بلند و بی فرجام
از فغان نگفته ها انبوه
روزهای سکوت و تنهایی
پی هم انس خویشتن گشتن
سالخوردن به کوچه های غریب
تیغ افسوس بر پر آوردن
من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب چراغی نیست
پشت دیوارهای تو در تو
هیچ نقشینه ای ز باغی نیست
روزهای دروغ صد رنگی
پوچ و خالی ز دل سپردن ها
روز های پلید و دژخیمی
بر سر دار یار بردن ها
روزگار هلاک بلبل ها
جغدها را به شاخه ها دیدن
روزهای که نیست دیگر هیچ
در کت مرد ها پلنگیدن
من از این خسته ام...
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:19 توسط نگار
|
دارم آهنگ پریای داریوش رو گوش میدم! این روزها همش خونه ام یا درس میخونم یا الافم پای کامپیوتر و تلویزیون یا دارم خونه رو مرتب میکنم. نمیدونم چرا اینقدر دیشب دپ بودم! دیروز عصری با پریا رفتیم جوان پسند!! :) فیلمش قدیییییمی بود مال سال ۸۱ فرش باد قبلا دیده بودمش ولی بازم خوشم اومد. پسر بچه خیلی مظلوم بود! ساکورا هم مظلوم بود! فیلمه رو که دیدم دلم خواست برم اصفهان یه سفر. فقط یه بار بودم اونم تو ۲ سالگیم!!!!
نمیدونم چرا حس هیچ کاری نیست! این حسو زیاد تجربه کردم... الان باید برم خونه رو مرتب کنم بعدشم درس بخونم! میترسم نرسم تمومشون کنم. خیلی زیادن
امیدوارم امسالم به خیر بگذره!
مامان بزرگ بابابزرگم دارن میرن مکه...
(اول از همه بگم من اصلا خرافاتی نیستم!) یاد یه حرف مامانم افتادم که داشت تعریف میکرد میگفت یه مدادی هست خونه ی مامانبزرگم که همه ی پسرخاله دختر خاله هام وقتی امتحان دارن میان میبرنش! هر کی باهاش امتحان داده واسه کار کنکور یا هر چی قبول شده
درسته خرافاته و خواست خدا بوده که قبول شن ولی باحاله همه با یه مداد امتحان میدیم! مامانبزرگم گفته ببر واسه نگار و محمد!!!
فکر نکنم به این پسر دایی ها و دختر خاله فسقلی هام برسه! مداده تموم میشه!!!
برم سر درسم. فکرم مشغوله!!
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:14 توسط نگار
|
سمیرا

منو به بازی دعوت کرده بازیشم اینه که یه جمله ی ۶ کلمه ای باید بنویسیم!
امید، دیوار های نا امیدی را شکستن است.
من غلط بکنم مغزم بکشه از خودم جمله بگم صد در صد کپی شده است
ولی خوب دوسش دارم خود جمله اش یه جور امیدواری توشه! دلم میخواست میشد جمله ۶ کلمه ای نباشه اونوقت چیزهای بهتری میذاشتم. حالا باید ۵ نفرو دعوت کنم. وبلاگ من ۵ تا خواننده ثابت نداره پایه ثابتش پت (خیلی مخلصیم
این داره کلاهشو برای ادای احترام بر میداره!!!) و بعضی وقت ها نگار*
و بقیه متغیرن. بنابراین نمیشه کسی رو دعوت کرد! هر کی دوست داشت یه جمله ۶ کلمه ای بذاره تو وبش...
حالا میخوام واسه خودم یه سری جمله و متن بذارم!!!
*خدايا بگير از من هر آنجه را كه تو را از من مي گيرد.
*بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و
چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت
را داشتي...
*راه فردا که در پیش داریم راه نرفته ی ماست آن را درست بپیماییم
.
*زندگي تو يك اتفاق نيست،آن ها انعكاس وجود خود تو هستند
(خیلی اینو قبول دارم)
*با شجاعان عالم و درندگان وحشی روبرو شدم ولی هیچ کس مانند
همنشین بد بر من غلبه نکرد!!
*خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم
گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند.
اما تو هستي كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي!
خدايا ! اگر با من باشي
چه كسي مي تواند عليه من باشد؟
اگر من با تو باشم
چگونه ممكن است كه دشوار ها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟
خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت
صداي تو هر لحظه با من سخن مي گويد ،
اما من آن را نمي شنوم .
مرا به اعماق درونم ببر
تا شكوه بي پرده جمال تو را بشنوم
مرا بياموز که پيوسته تو را بجويم
و همواره به عنوان يگانه پناه گاهم به تو رو كنم!!!
....
منبع: از وبلاگ جمله های زیبا ...
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:24 توسط نگار
|
چقدر این شب ها رو دوست دارم که تا صبح با محمد میشینیم حرف میزنیم و بحث میکنیم! همون بحث های فلسفی و بعضی وقت ها هم تاریخی که باز هی ربط داده میشه به خدا و آخرت و ... دیشب یه تیکه حرف زدیم بعد رفتم تو اتاقم که مثلا درس بخونم جو زده شدم شروع کردم به قرآن خوندن... و بعدشم با پریا اس ام اس بازی کردیم موضوع بحثمون همه تریپی بود! اول از وطن پرستی شروع شد به سیاست کشید و بعدشم به مادر و پدر و دعای خیرشون و نفرینشون و بعد نقد فیلم سینمایی ها سنتوری و ... و بعد بحث کشید به خدا و آخرت و آرزوهامون و ... خیلی زیاد خیلی از اطرافیانمو که نمیخوام اسماشونو بگم چون تعدادشون زیاده! رو دوست دارم! خدایا واسه همه ی دوست های خوبی که بهم دادی. واسه داداش بی نظیرم! با شخصیت جالبش! و مامان بابای گلم و آرامشی که بهم دادی و نعمت هایی که اطرافمه و همه چی شکرت میکنم. ساعت ۲:۳۰ شب اومدم تو اتاقی که محمد بود... از یهود و دلایلی که قرآن تنها کتاب آسمانیه که تحریف نشده (یکی از دلایلی که خیلی به نظرم قشنگ و ملموس بود این بود که گفت مسلمون ها خیلی وقت ها افراطی و خشک و متعصب بودن و واسه همینه حتی زمان اعراب کسی جرأت تحریف و دست بردن تو قران رو نداشته و اینکه قرانی که به دست امام علی نوشته شده هنوز هست و ... ) این همیشه احساسیه که داشتم من از اینکه حتی به طور غیر مستقیم حرف هام تو این وبلاگ ناخودآگاه ایمان کسی رو ذره ای بلرزونه
میترسم! حس میکنم کسایی که باعث و بانی تغییر راه زندگی کسی شدن به جهت دور شدن از خدا بزرگترین گناه ها رو کردن. حالا منه بدبخت که چیزی نگفتم جز به سود خدا و اسلامی که بهش ایمان دارم! ولی بازم میترسم! که این نوشته رو هر کس یه جور برداشت کنه... بحث کشیده شد به پارسی گویی و اینکه واژه های عربی رو از زبانمون یواش یواش پاک کنیم و ... یه جورایی غیر ممکنه! (مثلا همین کلمه ی غیر یا خود همین کلمه! که فارسیش میشه واژه!) داشتیم میگفتیم که باید از ریشه یه کاری کرد و ... :) خواهر و برادر خل که میگن ما دوتاییم. بعد یه جمع بندی از کل تاریخ دنیا کرد محمد برام و اینکه منه احمق نمیدونستم آدم و حوا بعد از عصر دایناسورها اومدن و ... خیلی وقت ها تصور درستی از زمان تاریخ گذشته ندارم. این وسط محمد یه نقل قول فوق العاده از ناپلئون کرد که به نظرم محشر بود!

محوشم! ناپلئون میگه : history is set of lies that agreed upon! و اینکه من نمیدونستم و هرودات heroduts یه تاریخ نویس خیییلللییی مشهور یونانیه! و بعد رسیدیم به بحث امام زمان که خیلی کوتاه بود و محمد گفت چیزی ازش نمیدونم خیلی. اینکه سنش ثابت و تغییر نمیکنه واسم جالبه حضرت نوح که هزار سال عمر کرد پیر شد و در پیری موند ولی امام زمان نمیدونم فکر کنم جوون باشه! و اینکه من به محمد گفتم منه احمق همیشه چنین حسی میکنم که در زمان زندگی من جنگ جهانی سوم میشه و یه قحطی یا یه واقعه مهم و سیاسی شاید یه بلای طبیعی اتفاق میوفته. که همیشه حس میکنم تنها و بی کس و بی هویت و ... میشم! خیلی به دور از واقعیت نیست برام! امیدوارم هیچ وقت درد گشنگی و تشنگی رو در حد مرگ نکشم! امیدوارم هیچ وقت تنها و بی کس واقعی نشم که مثلا بیوفتم بین یه آدم هایی که زبونشونم حتی نمیدونم و اصلا نمیشناسمشون. اصلا بیوفتم بین ادمها تنها تو یه جنگل نیوفتم. اسیر نشم شکنجه نشم! و ... و باز بحث رسید به اینکه من گفتم مرگ مبهمه و من از مبهم میترسم محمد گفت من نمیترسم حتی از جهنم چون باید درک کنی که تو راه خدایی و خدا با تو. من از قیامت و اوصافش میترسم با اینکه میدونم خدا باهامه از خیلی از مبهم ها از اینکه بعد از مرگ هیچ ۳ بعدی نیست و بعد زمان میره و یعنی یه جورایی همه جایی و هیچ حا نیستی و زمان بی معنیه... دوست دارم اونقدر با ایمان بشم که با یاد خدا و احساس بودنش به عنوان یه پناه همیشگی از مرگ و برزخ و قیامت و آخرت و مبهم ها نترسم! فکر کنم! (مطمئن نیستم!!! اصلا مطمئن نیستم که عین جمله اشو بگم) که خدا تو قرآن میگه پیش مایید و به دنیا میروید و باز دوباره به ما بر میگردید! یه چیزی شبیه این.این منو به این فکر وا میداره که کااااش لحظه ی به دنیا اومدنم رو یادم بود خواست خدا بوده که ادم ها یادشون نباشه. واقعا به وضوح حس میکنم که بچه ها روح پاک خدایی دارند! واقعا پاکیشونو میشه درک کرد. ولی چه جوری میشه که یکی مثل من هر چی بزرگ تر میشه :-( دوست دارم برگردم به کودکیم! به روزهای پاکی و خوبی. نشد نداره که آدم بگه تو جوونی نمیشه پاک بود اراده ی قوی میخواد. اگه خدا توبه پذیر نبود خیلی میترسیدم. خیلی قشنگه که میگن صد بار اگر توبه شکستی باز آی! وقتی به عظمت خدا و باقی بودن اخرت فکر میکنم دنیا به نظرم خیلی پوچ میاد! چند وقت پیش ها یه کتابی میخوندم به اسم راه بی نهایت نوشته بازرگان یه جاییش نوشته بود (من نقل قول هام حساب کتاب نداره چون نمیخوام دروغ گفته باشم میگم که شک دارم!) که اونایی که فقط به فکر دنیا هستن خیلی احمقند و اونایی هم که همشششش به فکر آخرتند و دنیا رو ول میکنن همینطور باید زندگی کرد و به فکر دنیا بود جوری که به آخرت ادم هم ضرری نرسه! از ترجمه سوره عصر خیلی خوشم میاد!
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
قسم به عصر (نورانی رسول یا دوران ظهور ولی عصر). که انسان همه در خسارت و زیان است. مگر آنان که به خدا ایمان آورده و نیکوکار شدند و به درستی و راستی و پایداری در دین یکدیگر را سفارش کردند.
نمیخوام خیلی تریپ نصیحت وردارم ولی واقعا همه در خسارت و زیانند اگه به فکر اخرتشون نباشن... بگذریم بحث کشید به تاریخ ایران و اینکه من نمیدونستم شاعر هامون فردوسی و حافظ و سعدی و ... همزمان با کدوم پادشاه ایرانی بودند. یا اینکه نمیدونستم افلاطون و سقراط و ارسطو همزمان با هخامنشی ها بودند. و اینکه من بازم نمیدونستم اسلام زمان ساسانیان اومد. بعدش عمر زد کتابخونه جندی شاپور رو آتیش زد (حماقت تا کجا؟!) و ... و در کل محمد برام یه جمع بندی از تاریخ ایران همراه با تاریخ دینی و ظهور پیامبرها و اتفاقات دیگه دنیا و دانشمند های عصر و ... کرد! کلا کل تاریخ رو یه چیز کلی ازش داد دستم.
یه سوالی که همیشه واسم جالب بود اینکه بدونم سلسله های تاریخ ایرانی به ترتیب چیا بودن! من اگه معلم تاریخ میشدم اینو روزی صد بار میپرسیدم از بچه ها نه من نه خیلی از دوستام نمیدونیم اینو! با اینکه جزییات تاریخ کشورمونو میدونیم. من که میخوام حفظ کنم این لیستو! از ویکی پدیا فارسی ترتیب سلسله ها رو ورداشتم :
پیش از اسلام:
بعد از اسلام:
طاهریان (۲۰۵ - ۲۵۹ ه. ق.) بنیانگذار طاهر ذوالیمینین
صفاریان (۲۶۱ - ۲۸۷ ه. ق.) بنیانگذار یعقوب لیث
سامانیان (۲۶۱ - ۳۸۹ ه. ق.) بنیانگذار نصر اول شهریاران بزرگ اسماعیل بن احمد و نصر بن احمد
زیاریان(۳۱۵ - ۴۶۲ ه. ق.) بنیانگذار مرداویج پسر زیار شهریار معروف قابوس بن وشمگیر
بوییان (۳۲۰ - ۴۴۰ ه. ق.) بنیانگذار عمادالدوله علی شهریار بزرگ عضدالدوله
غزنویان (۳۸۸ - ۵۵۵ ه. ق.) بنیانگذار سلطان محمود غزنوی
سلجوقیان (۴۲۹ - ۵۱۱ ه. ق.) بنیانگذار طغرل بیک شهریاران بزرگ ملکشاه و سلطان سنجر
خوارزمشاهیان (۴۷۰ - ۶۱۷ ه. ق.) بنیانگذار (انوشتکین غرجه) شهریاران معروف: محمد خوارزمشاه
ایلخانان مغول (۶۵۴ - ۷۳۶ ه. ق.) بنیانگذار هولاکو خان
تیموریان (-۷۷۱ ۹۰۳ ه. ق) بنیانگذار تیمور گورکانی
صفویان - (۹۰۶ - ۱۱۳۵ ه. ق.) بنیانگذار شاه اسماعیل اول شهریار بزرگ شاه عباس
افشار (۱۱۴۸ - ۱۱۶۱ ه. ق.): بنیانگذار نادرشاه
زند (-۱۱۶۳ ۱۲۰۹ ه. ق.) بنیانگذار کریم خان زند
قاجار (۱۲۰۹ - ۱۳۴۵ ه. ق.) بنیانگذار آقا محمد شاه شهریار نامی ناصرالدین شاه
سلسله پهلوی (آغاز۱۳۴۵ ه. ق. ۱۳۰۴ ه. ش.) بنیانگذار رضا شاه
محمدرضا پهلوی در ۲۶ دی و به هنگام انقلاب ایران ناگزیر به ترک ایران شد. پایان دودمان پهلوی را ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ میدانند.
چقدر فک زدم
دم امتحانا منم چه جوگیر میشم! تورو خدا یه کم منو نصیحت کنید اینقدر حس نکنم جنگ جهانی سوم میشه و من بدبخت میشم و تنها و بی هویت و ... محمد میگه فیلم جنگ جهانی زیاد دیدی
والا ندیدم فقط ماهی یه بار خواب میبینم جنگ شده و میخوان بکشنم و اسیر بشم و غذا نیست و ... جنگ نرمال نمیبینم تو خوابم به خفن ترین شکل ممکن و ترسناک ترین نحو! بگذریم. من برم سر درسم که به جای تاریخ ایران باید تاریخ معماری امتحان بدم و خیلیم سخته!!
دعا کنید امتحانامو پاس کنم. خیلی حرف زدم میدونم کلشو نمیخونید. واسه خودم نوشتم که خاطره شه! این پستمو دوست دارم!
خدایا شکرت واسه بی نهایت تا چیز!!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:48 توسط نگار
|
خیر سرم دیشب ساعت کوک کردم صبح زود!!! (منظورم همون ساعت ۱۰

) بیدار شم. بماند که آخرشم ساعت ۱۰:۳۰ بیدار شدم! جالب اینجاست که از وقتی بیدار شدم هم پای کامپیوترم! خوب لامصب همش چشمک میزنه میگه بیا بشین اینجا بیاااا بیااا ... پریروز رفتم بونفایدمو گرفتم بعدش رفتم تیوشن! استاده بونفایده رو دید گفت بالاخره گرفتیش و .. اسمتو که اشتباه زدن! اینو که گفت اعصابم خورد شد! زنگ زدم به مامانم گفت اگه میتونی ببر درستش کنن. منم تیوشن نموندم. فوری برگشتم همون جا به یارو گفتم اسممو اشتباه زدی در اوج تعجب غر نزد و فوری درستش کرد و دیروزم فرستادمش رفت ایران شرش کم شد. من مامانمو میخوام! خیلی سخته تنهایی کار خونه رو بکنم! از اینکه غذا بمونه و خراب شه و بریزمش دور متنفرم! خیلی عذاب وجدان میگیرم وقتی یه ذره غذا هم میریزم دور... پریشب دوست های محمد خونمون بودن ماکارونی پختم شام نخوردن رفتن! محمدم باهاشون رفت. من موندم و غذا! یه ذره شو خوردم بقیه اش موند یادم رفت بذارم تو یخچال! تا صبح خراب نشد دیروز ظهرم محمد یه کمشو خورد! باز هیچ کدوممون نذاشتیمش تو یخچال! تا اینکه من رفتم تیوشن و شب اومدم دیدم خراب شده! الان باید بریزمش تو کیسه بریزم دور! خدایا منو ببخش انقدر اصراف میکنم!

از وقتی مامان اینا رفتن این اتفاق زیاد میوفته! آشپزخونه خیلی نامرتبه! به خدا من خسته شدم از بس کار کردم تو این خونه

مامان کوشی بیا دیگه! دیروز بعد از تیوشن با صبا رفتیم سوسرود تعمیرگاه. زنگ زدم به پریا بیاد پایین ببینمش گفت دارم با بابام میرم اداره پلیس. گفت بیا میرسونیمت خونه. وسط های راه پریا گفت بیا بریم پلیس! گفتم نه ولی بعد دیدم بدم نیست آخه میخواستم با پریا حرف بزنم... سر پانچواتی خانم ب. رو دیدیم گفت نگار دنبالت میگشتم! کار مارو خراب کردی و ... رفتم کارنامه الهه رو پرسنتیجشو بزنن کارنامه تو رو گذاشته بودن اونجا (منم گفتم وااااییی چیا دیدید توش؟!

) یه ردیف اضافه داشت برا تو و واسه همین مال الهه رو یارو قبول نمیکرد و ... رفتیم پلیس و بعدشم ام جی رود و چند جا دیگه و اومدم خونه. خوش گذشت! دیشب که رسیدم خونه فقط درس خوندم! نمیدونم چرا یهو متحول شدم! به نسبت همیشه خیلی زیاد خوندم. من شب ها درس خوندنم میاد اونم ساعت ۱۲ شب به بعد!!
امروزم دوباره باید برم تیوشن. این تیوشنم شده عذاب سر ظهر تو گرما! کل روز آدمو خراب میکنه.
دارم آهنگ راست میگن تهی و شروین رو گوش میدم!
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:37 توسط نگار
|
جمعه عصری یا پریا رفتیم استخر! خیلی خوش گذشت... بعدشم محاکمه دیدیم. با اینکه یه بار قبلا دیده بودمش ولی بازم خوشم اومد! شنبه هم که کلا تو خونه بودم و به الافی گذشت قرار گذاشتم هر روز ۱۰ صفخه از هر درسی رو بخونم چون حوصله ام سر میره همش یه درس رو بخونم! ولی این تیوشن خیلی وقت گیره! از دو ساعت قبل و بعدش دیگه نمیشه درس خوند

دیروزم رفتم تیوشن صبا نیومد. یه مسأله داده هنوز حلش نکردم. مامانم هم هی میگه بونفایدتو بگیر امروز قبل تیوشن باید برم سراغ پاتیل شایدم الان رفتم! خیلی هوا گرمه نمیخوام از خونه برم بیرون. درس خوندنم که خیلی ضدحاله. دیگه من هی نیام بگم از شاهکارام که دیروز برنج شفته رو سوزوندم بعدم به خورد محمد و خودم دادم! یا اینکه چقدر الان خونمون تمیزه واقعا!!!
همین الان داشتم با پریا چت میکردیم کلی تصمیم های عجیب در راستای متحول شدن گرفتیم
دیشب تو شبکه آموزش یه مسابقه میدیدم خوشم اومد ازش سوال هاش خیلی سخت نبود ولی همین که مثل خیلی از مسابقه ها کشک نبود ازش خوشم اومد. یه کم مخمو به کار انداختم!
تا حالا چند بار شده که داشتم تلویزیون میدیدم هیچ جا هیچی نداشته و زدم شبکه آموزش دیدم چیزهای جالبی نشون میده... البته بعضی وقت ها!
ببخشید نمیام بهتون سر بزنم! منو اینجوری نبینید. ظاهرا بی کارم ولی کلی کار دارم
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:33 توسط نگار
|
دیگه هیچ وقت آرزو نمیکنم. چون شاید به آرزوم برسم! خدایا خودت بهتر میدونی صلاحم تو چیه . . .
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:47 توسط نگار
|
تازه از خواب بیدار شدم! واسه اولین بار تو زندگیم خواب دنباله دار دو قسمتی دیدم! ولی موضوعش خیلی اعصاب خورد کن بود و خیلی با هیجان... هیجانی که توش هر لحظه مرگ رو حس میکنی... پریشب خواب دیدم میخواد جنگ بشه و امشب تو خوابم جنگ شد!! خدا رو شکر من خواب هام تعبیر نمیشن

. ولی خیلی تو خواب استرس داشتم

. از اون خواب هایی بود که وقتی بیدار شدم کلی خوشحال شدم. واسه اینکه بیشتر مطمئن شم که خبری نیست تلویزیونو روشن کردم دیدم خبری نیست و پخش زنده دارن بیشتر کانال ها... خیالم راحت شد!

من یه بارم قبلا این خواب مزخرف رو دیده بودم ولی یه مدل دیگه!

آرزومه
هیچ وقت خوابم به واقعیت نپیونده.... چون قطعا اگه روزی این اتفاق بیوفته بدترین خاطره ی زندگیم میشه.
دیروز عصر مهمونام! اومدن و خیلیم بهم خوش گذشت... من از این دو تا خواهر خوشم میاد! تنها خصوصیت یه دختر که منو جذب میکنه خونگرمی شه و اینکه اولین بار که میبینمش از همون اول چقدر گرم بگیره... من خودم چایی نخورده با همه فامیلم!
این آهنگ روزبه نعمت اللهی رو خیییییلی دوست دارم!
تلویزیون هی گذاشت منم از ریتمش خوشم اومد تو اینترنت گشتم تا پیداش کردم...
ای خطه ایران مهین ، ای وطنم
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
آبی قلب تو خلیج فارس و هرمز
سینه به سینه ات سلسله کوه البرز
وسعت نام تو ، وسعت نام خورشید
جلوه ی خاک تو ، قرمز و سبز و سپید
این نه منم من ، نه من منم من
ذره خاک وطنم من
ایران خاک دلیران ، ایران غرش شیران
ایران همیشه جاویدان
شبنمی از جنگل شمال ، ایرانی
دیده به دریایی از کمال ، ایرانی
محو جمیلی از آن جمال ، ایرانی
ایرانی پهلوان ، ایرانی مهربان ، ایران وطن من
ایرانی قهرمان ، ایرانی پهلوان
از ارس تا خلیج وطن من
خون سیاوش ، کمان آرش
مهد شهیدان ، غرور آتش
خانه ایمان به لطف یزدان
ایران خاک دلیران ، ایران غرش شیران
ایران همیشه جاویدان
رستم و سهراب قصه ها ، ایرانی
شیرین و فرهاد عاشقا ، ایرانی
اهل وفا صلح و صفا ، ایرانی
ایرانی مهربان ، ایرانی قهرمان
ایـــــــــــــــران ، وطــــــــــــــــــن من
اینجا گوش کنید...
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:48 توسط نگار
|
از صبح که از خواب بیدار شدم هوس سوپ کردم! سوپ های مامانم خیلی خوشمزست... البته کلا دست پختش خوشمزست

جو رو گذاشتم رو گاز از ساعت ۱۰:۳۰! بعد رفتم خرید

عین این خانوم های خونه دار خیلی فعال! اولین بار بود تو زندگیم که زیر گاز روشن بود و رفتم بیرون! از بس هوا گرمه همش حمامم! واسه همین رفتم شامپو و صابون و ... جدید گرفتم تنوع شه و انگیره ببشتر ایجاد شه واسه حمام رفتن!

هویج و کلم و اینجور چیزها هم گرفتم

هویج ها رو ریختم تو سوپم... و خلاصه دلم خوشه انگار نه انگار که امتحان دارم! من نامردم چون دیشب بی سی ام تموم نشد صبح دوباره چند صفحه خوندم بعد ول کردم دوباره... الان دیگه قول میدم برم سرش

... شاید عصری ندا و عارفه و پریا بیان پیشم...
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:41 توسط نگار
|
خیلی هوا گرمه! حوصله هیچ کاری ندارم... نمیدونم چمه

پریروز صبح با صبا رفتیم تیوشن قبلشم رفتیم دفتر باهاراتی درخواست بونفاید کردم. دیروزم دوباره رفتیم تیوشن بعدش رفتیم کی اف سی یهو تصمیم گرفتیم آبنبات چوبی!!! بخوریم و خوردیم!! بعد یه سر به پریا زدم و یه کم حرف زدیم و اومدم خونه... امروزم دوباره مثل دیروز رفتیم تیوشن و دفتر باهاراتی بعدشم ماشین خراب شد رفتیم سوسرود تعمیرگاه و پختیم از گرما بعد رفتم خونه صبا بعد دو تایی رفتیم ام جی رود یه کم گشتیم و اومدم خونه. نمیدونم چی میخوام!.... نامردم اگه امشب بی سی امو تموم نکنم! ۴ روزه سرشم! .... کلافه ام.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:42 توسط نگار
|
ساعت ۸:۳۰ صبح! از اون جایی که من هیچیم شبیه آدم های نرمال نیست. کله سحر رفتم تو فکر آخرت! آخه همه چیز از اینجا شروع شد که از خواب بیدار شدم و هی گیج بودم داشتم فکر میکردم که راست میگن مرگ از جنس خواب؟! یا اینکه اینو میگن که ما فقط یه تصوری از مرگ داشته باشیم. هزار بارم که اینارو بنویسم و بهش فکر کنم به جایی نمیرسم... به قول مولانا
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر... زندگی مبهم ترین کلمه ی دنیاست. حتی اسمشو سفر هم نمیشه گذاشت. سفر مبدا و مقصدش مشخصه. زندگی هم مبدا و مقصدش خداست. ولی این سفر و رسیدن به مقصدش پر از ناشناخته هاست! داشتم فکر میکردم که وقتی به دنیا نیومده بودم و اصلا نبودم هیچ مشکلی نداشتم یعنی بعد از مرگ هم یه عالمی از همون جنسه؟ اگه خدا میگفت روح تون هم مثل جسمتون فانیه شاید!! پذیرفتن مرگ راحت تر بود شایدم نه آدم ها جاودانگی رو دوست دارن! از مرگ تا برزخ چقدر طول میکشه یعنی مستقیم روح آدم میره برزخ؟ پس روح آدم نمیتونه تو این دنیا بچرخه؟!؟ پس چرا میگن فرشته ها میان بعد از مرگ سراغ آدم و ... تو اون مدت آدم کجاست؟ برزخ؟ چرا میگن دو عالم! اینجوری دنیا میشه سه عالم! یکی زندگی تو این دنیا یکی برزخ و یکیم آخرت. چرا میگن تو اون دنیا کسی کسی رو نمیشناسه؟ پس چه جوری میگن اگه پدر و مادر حتی بعد از مرگشون از آدم راضی نباشن عاق شون آدمو میگیره. پس یعنی یه ارتباطی با این دنیا هست یعتی رابطه ی پدر و مادر و فرزند و ... معنی داره تو اون دنیا. اینقدر آدم حرف های ضد النقیض میشنوه که حد نداره...
کاش کلمه ها از بچگی تو ذهنم یه جور دیگه معنی میشدن و میتونستم درک کنم که تا "ابد" تو آخرت موندن یعنی چی؟ ابد یعنی بی نهایت. بی نهایت یعنی مبهم! مبهم ترسناکه. به جرئت میگم از مرگ میترسم. دوست دارم وقتی بمیرم که اونقدر با ایمان شده باشم که بدونم وقتی خدا پشتمه ناشناخته ها ترسی ندارند...
** این شعر رو دیشب یه جا دیدم ازش خوشم اومد گذاشتمش اینجا ...
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور یا جزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها و دیروزها
می رهم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جا ماند ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان می شود
لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد آه دامن گیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:53 توسط نگار
|
کاش میشد یه بار دیگه به دنیا بیام! همه چی رو عوض میکردم با کارام! خدا جونم یه جوری زندگی میکردم که هم تو راضی باشی هم من هم بقیه...
میشه این آرزوی غیر ممکن ممکن شه؟ نه ... میدونم نمیشه ...

کاش اون دست کوچیکه مال من بود!
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:38 توسط نگار
|
یه چند روزیه نگفتم چی کار میکنم و کجا میرم!!!

پریروز صبح صبا اومد پیشم که درس بخونیم اول یه کم نشستیم پای کامپیوتر و حرف زدیم و .... بعد یه ذره درس خوندیم رفتیم تیوشن و اومدیم دوباره خوندیم تا شب. من نمیتونم با کسی درس بخونم ولی تنها باشمم نمیخونم! ولی اگه تنها باشم و بخونم خیلی بیشتر از وقتی که یکی پیشمه میفهمم... یهو اکتیو شدم و شام پختم! از عصرش هوس مرغ سرخ شده کرده بودم. شبش هم زود خوابم برد. عصرش ویدا زنگ زد گفت احتمال داره بیاد اینجا بعد کنکور

چه حالی میده اگه بیاد و بعد با هم برگردیم ایران! وایییی... دیروز صبح هم پریا اومد پیشم ولی زیاد نموند یکی دو ساعت بعد رفت. عصرش صبا اومد و یه ذره بی سی ام خوندیم... شبش هم یکی از بچه ها اومد دفتر بی سی ام و تاریخمو ببره کپی کنه. محمدم که از دیشب تا حالا داره مینویسه! امروز میخوام برم باقیمانده پول کالجو بدم و بونفاید بگیرم... مامانم

میاد به زودی یعنی تا یه ماه دیگه!
گیر دادم به دو تا آهنگ! اینکه آهنگ هایی که گوش میدمو هی میام مینویسم واسه اینه که وقتی پست های دو سال پیشمو میخونم و همون آهنگ هایی که تو پست هام نوشتمو گوش میدم قشنگ میرم به دو سال پیش! مثل بوی بعضی از عطر ها که آدمو میبرن به گذشته... من طاقت بستن این وبلاگو ندارم ولی میترسم که یه روزی علی رغم خواسته ام مجبور شم!
طبق معمول یکی از آهنگ ها آهنگ ابی
هر وقت صدای ابی میاد همه یاد من میوفتن هر وقتم خودم میذارم همه میگن خفه اش کن دیگه چقدر گوش میدی
. فقط محمد تو این زمینه منو درک میکنه و ابی دوسته! واسه همین تو خونه میشه راحت ابی گوش داد
. ولی پریا صدای ابی میشنوه غر میزنه میگه همه ی آهنگ هاش مثل همن!!!!!! خیلی های دیگه هم ابی گوش کن نیستند
اینا رو همینجوری گوش میدم! بدون فکر کردن به کسی!!
اگر که جای دل دریای خون در سینه دارم ... ولی در عشق تو دریایی از دل کم می یارم
اگر چه رو به رویی مثل آیینه با من ... ولی چشمام بسم نیست برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزار دل همه دل های عالم ... همه دل ها رو می خوام که عاشق تو باشن
تویی عاشق تر از عشق تویی شعر مجسم تو باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم
تو چشمات خواب مخمل شراب ناب شیراز هزار میخونه آغاز هزارو یک شب راز
می خوام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار به تعداد نفس هام برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشم ها رو می خوام ...
تو رو باید مثل گل نوازش کرد و بویید
با هر چی چشم و دنیاست باید تو رو دید
تو باید مثل ماه رو قله ها نگاه کرد
با هر چی لب تو دنیا تو رو باید صدا کرد
تو رو می خوام ببینم نه یکبار نه
من جدیدا از آهنگ رپ حالم به هم میخوره
ولی از این آهنگ ماشین بازی نمیدونم چرا خوشم میاد!! یکی به خاطر این که توش سکوت طولانی زیاد داره و متنشم به نظرم بامزست. خنده های یارو هم باحاله مثل کلاغ میمونه. چون فحشم نمیده توش خوشم میاد ازش... مسخرم نکنید ولی متنشو میخوام بذارم
پنجشنبه شب بکس اهل فاز تو مدرس همه پاهامون رو گاز گلف هامون خوف همه موتورها خداست
به ما نمیخورید پرچم دست ماست ماشین های شاخ تهران مال بکس ماست (از کی تا حالا گلف ماشین شاخ تهران شده؟!
)
نمیذاریم کسی بیاد تو لاین راست توی ماشین بازی دیگه شدیم برگ آس
پیش ما کم میارن حتی با کپسول ناس؟!؟ اتوبان داره برا ماها حکم پیست در حدمون واسه کل هیچکی نیست
گشت میپیچه همش بهمون میگه ایست ولی با یه ... سرعت ها میشه ۲۰۰ ....
همه گنده ها جلو ماها خم میشن چون اگه به ماها بخورن تا شیشه جمع میشن
اونایی که عقل تو سرشونه و باهوشن هر جا که میبیننمون یه گوشه گم میشن
حالا میدم یه نمه آمار از بکسمون ماشین بازها همگی شنیدن اسممون
دوربین های اتوبان تو کف عکسمون! موندن و ما فقط بهشون نشون میدیم ش---- (روانیه این یه جمله آهنگم!
)
کسی خر بشه یه وقت بیاد سمتون شک نکنه که سریع میشه سرنگون
پس بهتره برید پی کارتون و موزیکو گوش کنید بگید ناز شصتتون
پای کل بیوفته رفقا پشتمن توی سه سوت میشکنن شاخ دشمنم
خیلی ها هستن تو فکر کشتنم چون نمیتونن ببینن اونا همش پشتمن
نمیخوام اسم ببرم از همه گلفی ها در همین حد بدونید ما هستیم مافیا
تو کف ما موندن همه در و د ا ف ی ها
آمار بگیر تا نگی من دارم لاف میام محض نمونه بت میگم از یکی از بکس که نصف تهران انداختن با ماشینش عکس که گنجی نیست رو دست گلفش دست
پس از این به بعد هر جا رفتی گلف دیدی سر پایین مثل بچه آدم گاز بدین
ولی اگه شاخ شدی و فکر کردی که فاز میدی آخرش بدون بابا جون خندیدی
میاید دستی میکشید رو جاده خاکی خجالت داره پیش ما با باک خالی
بابا راننده نیستی تو بچه سالی ......
میخوام بخرم برات کلی ماشین عالی تا که تو خونه بازی کنی دور قالی
چرا فکر میکنی که تو خیلی باحالی دیگه آبرو نداری تو این حوالی
رانندگی شده واست ریسک مالی رانندگیم شده واست بیست سوالی
کارم درسته هستم شاخ رالی کسی نیست رو دستم تو این حوالی
میگم برو خونه چون ..... آخه شاید نگران شه یه وقت بابایی
**میدونم خیلییی کار خزی کردم! ولی دوست دارم چرت و پرت های این آهنگه رو. اسم آهنگه رو گذاشتیم فاز منفی!
میخوام برم تو ویکی پدیا فارسی فعالیت کنم!
همین الان عضو شدم. شروع میکنم به ویرایش و اضافه کردن به تاپیک معماریش ...
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:21 توسط نگار
|
خدایا... به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم. برای اینکه هرکس آنچنان میمیرد که زندگی کرده است...
از دیدگاه علی شریعتی انسان ها به ۴ گروه تقسیم میشوند:
1- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده
آدمها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم
ميشوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.
2- آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك
در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند.
بيشخصيتاند و بياعتبار، هرگز به چشم نميآيند، مرده و زندهشان يكي
است.(
3- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدمهاي معتبر و
باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود
را ميگذارند كساني كه همواره در خاطر ما ميمانند، دوستشان داريم و
برايشان ارزش قائليم.)
4- آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفتانگيزترين
آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نميتوانيم
حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما ميروند نرمنرم و آهسته آهسته
درك ميكنيم . باز ميشناسيم، ميفهميم كه آنان چه بودند. چه ميگفتند و
چه ميخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان
اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم، گويي قفل بر زبانمان ميزنند.
اختيار از ما سلب ميشود. سكوت ميكنيم و غرق در حضور آنان مست ميشويم و
درست در زماني كه ميروند يادمان ميآيد كه چه حرفها داشتيم و نگفتيم.
شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.)
من جز کدوم گروهم؟!؟ 
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:56 توسط نگار
|