تبليغاتX
نگار
اومدم اتفاقات این چند روزه رو گزارش بدم و ثبت کنم!! چهارشنبه بعد از آپ کردن رفتیم با مامانم خونه ی یکی از دوستامون و مامانش که تازه تو سوسایتیمون خونه گیر آوردن. تا ساعت ۱۲ شب داشتیم حرف میزدیم. خوش گذشت. به سریال هام هم نرسیدم! وای چه فاجعه ای! فردا صبحش خواب موندم. سوده زنگ زد ساعت ۸:۳۰ بیدارم کرد. گفت میای گفتم آره آماده شدم ساعت ۹:۳۰ رسیدم استاده کلاس اولیه هنوز تو کلاس بود رفتیم بالا تو کنتین. چند تا از بچه های هندی هم که کلاس اولی رو اتند نکرده بودن اومدن بالا. گوریلم از قضا اومده بود بالا. تا رفت پایین سر کلاس ما هم هممون تند تند بلند شدیم و حساب کردیم و رفتیم پایین. ولی راهمون نداد و داد و بیداد و دعوا که چرا دیر کردین. همشم وقتی داد میزد به آدیتیای بیچاره نگاه میکرد اونم رله! گوریل بیشتر حرص میخورد گفت برید بیرون از کلاس! بدون چون و چرا هممون رفتیم بیرون ۸ نفری بودیم! بعد عصبببی شد داد زد که چرا وقتی میگم برید بیرون فوری میرید و ... باید بهم اصرار کنید و معذرت بخواید من و سوده هم خندمون گرفته بود این داد میزد و ما یواشکی میخندیدیم. سری دومم که صدامون کرد و گفت چرا فوری رفتید بیرون کسی به حرفش گوش نداد این داشت عربده میکشید ما پشتمونو کردیم رفتیم بیرون!! خیلی فاز داد اون روز. بعدش با سوده رفتیم پایین یه کم حرف زدیم. بچه هندی های شوت شده از کلاس هم مثل خودمون الاف بودن. یه ساعت بعد رفتیم نونوز با سوده و صبحانه خوردیم و بسی چسبید! بعد رفتم خونه سوده مامان اینا اومدن دنبالم و رفتیم خرید! خیلی حالم بد بود! شرمنده نمیخوام حالتونو به هم بزنم ولی حالت تهوع داشتم! یه کم گذشت به طرز معجزه آسایی خوب شدم.

جمعه صبح بی سی ام داشتیم استاده یهو گفت میخوام ازتون امتحان بگیرم! ما هم شوکه شدیم. گفت نیم ساعت وقت میدم بخونید. منم بی شعوووور تو اون نیم ساعت با بچه ها حرف میزدیم. موقع امتحان در سطح خیلیییی شدید و زیاد و خفنی تقلب کردیم! اصلا تو زندگیم اینقدر تقلب نکرده بودم که جمعه تقلب کردم یعنی اصلا کاملا متکی به جزوه و بدون استفاده از مغزم امتحان دادم. بعد جالب بود اینقدر اعتماد به نفسم بالا رفته بود استاده از کنارم رد میشد زیر برگه ام برگه ی جزوه بود ذره ای حتی به اندازه سر سوزنم ترس به دلم راه نمیدادم! البته بچه ها هم همه چون در حال تقلب بودن اعتماد به نفسم بیشتر بالا میرفت... عصرش مهمونی خونه ی یکی از دوستامون دعوت بودیم با مامانم. ما خیلی مهمونی رو جدی گرفته بودیم و کلی بیخودی تیپ زده بودیم!! :) خوش گذشت.

جمعه شب پای تلویزیون دراز کشیده بودم داشتم به مریضیه یه بنده خدایی و مرگ و ... فکر میکردم که خوابم برد. تلویزیون داشت اخبار میگفت. محمد یهو گفت نگار شنیدی خسرو شکیبایی امروز فوت کرده! گفتم داره الکی یه چیزی میگه! چشمامو باز کردم تی وی رو دیدم دیدم راست میگه. تعجب کردم. اصلااا انتظار نداشتم! خیلی ناراحت شدم. روحش شاد. خدا بیامرزتش. با شنیدن این قسم خبرها فقط حس میکنم که زندگی خیلی کوتاه و مرگ بی خبر میاد. کاش مغزم درک میکرد تا همیشه ی بی نهایت تو اون دنیا بودن یعنی چی!!! نمیشه درک کرد دیگه! خیلی ها تو این چند سال رفتن. یا من دارم بزرگ میشم و مرگ آدم ها واسم محسوس تر یا اینم که مرگ و میر داره میره بالا. از سه سال پیش تا حالا خیلییییی ها رفتن نه فقط بین بازیگر ها و ... تو آشنا و فامیل و همه جا کلا. روح همه ی رفتگان شاد.

هیچ چیز واسم اینقدر عجیب نبود که تو پست قبلی نه قبلیش یکی تو نظرات نوشته بود آدرس وبلاگتو رو صندلی سینما نوشته بودن!!!!!!!!!! جلل خالق! چه تبلیغات قوی داره وبلاگمون و خودمون بی خبریم! جالبه واسم بدونم تو کدوم سینما؟! کجا؟ تهران؟ کار کی بوده؟ اصلا سر کاری بود! یا جدا یکی نوشته!!!

یه لاک خریدم خیلی بد رنگه! متاسفانه زیادم پولشو دادم مونده رو دستم! نمیدونم چی کارش کنم. آینه دق شده. به هر کیم میگم زشته رنگش؟ با قاطعیت وصف ناپذیری میگه آره خودمم میدونم زشته ها. نمیدونم چرا خریدمش! مرض دارم.

شنبه هم نرفتم دانشگاه چون فقط یه کلاس داشتیم و از صبح با مامانم اینا رفتیم بیرون باهاراتی و خرید و ... یه تریپ تو ماشین با محمد دعوام شد خسته بودم عصبی شدم یه داااادی زدم که هنوز صدای خودم تو گوشمه نمیدونم چرا بی جنبه و بی حوصله شدم. خیلی بده که تو عصبانیت خودمو نمیتونم کنترل کنم. یکی یه ذره داد بزنه من وحشتناااک عصبی میشم و داد و بیداد میکنم! باید اصلاح شوم.

سه در چهار محشره!

یکشنبه هم که خونه بودم و از صبح در کف اینترنت که کانکت نمیشد و روانیم کرد. عصرش رفتیم به یکی از بچه ها سر زدیم حالش خوب نبود. امروزم که کالج خبر خاصی نبود زنگ اول مورچه بود زنگ دومم ال دی داشتیم و یه شیت رو رنگ کردیم. بعدش رفتم خرید واسه سابمیشن فردا یه سرم رفتم خونه سوده بعدم اومدم خونه خوابیدم تا الان که پای کامیم.

واسه فردا واقعاااا بدبختم کلییی کار دارم. تمام شیت های مربوط به بانک رو باید کامل کنیم. نقشه همکف و سایت پلن و ۴ الویشن و ۲ سکشن و ...  ساعت ۱۰:۳۰ شبه و من هنوز یه خطم رو شیت هام نکشیدم. دعا کنید برسم تمومش کنم تا صبح. این یکی دیگه شوخی نداره که بشه سر کلاس سر و تهشو هم آورد این بار با گوریل خشمگین طرفیم. خدا به دادم برسه.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:5 توسط نگار |

نمیدونم چی باید بنویسم وقتی دل و دماغ نوشتن ندارم! خسته شدم از همه چی. اعصابم خورده... انگار من حق ندارم خوش باشم. انگار من مسئول همه ی اتفاقات این دنیا هستم! تا میام بزنم به فاز بیخیالی و فکر نکردن به چیزهایی که ناراحتم میکنه فوری باید یه چیزی پیش بیاد تا من ناراحت شم... دیگه وبلاگ آشغالمم دوست ندارم. وقتی خوب فکر میکنم میبینم من واقعااااا نه چیزی رو دوست دارم نه کسی رو نه جایی رو نه خودمو. زندگی میکنم چون مجبورم. وبلاگمو نمیتونم ببندم چون فقط بهش عادت کردم میشه ترک کرد نه؟! ولی اراده ای میخواد که من ندارمش. همیشه باید فکر همه ی اطرافیانت باشی سعی کنی بهشون کمک کنی و باهاشون مهربون باشی حداقل ته دلت اینطور میخوای و این قصدو داری. بعد که کمکت به جایی نمیرسه میان حالتو میگیرن باید برده ی تمام و کمال همه باشی تا ازت راضی باشن! مهربونی جرمه! باید پست بود و نامرد و سنگدل. دیگه واسم مهم نیست کسی ازم راضی باشه یا نه. دلم از دست همه ی آدم های این دنیا پره! چند تا چیز دست به دست هم داده تا من الان قاطی کنم اساسی! زندگی کردن مسخره ترین رسم دنیاست! میشه من وجود نداشته باشم دیگه!! لعنت بر من که هستم!

هیچ چیزی تو این دنیا غیر ممکن نیست. همیشه فکر میکردم من کسی نیستم که اینقدر زود خودمو ببازم و وبلاگ نویسیمو بذارم کنار. چه بنویسم و ثبت کنم این خاطرات رو چه ننویسم و بسپارمشون به باد فراموشی زمان میگذره..... آخه چرا زر میزنم وقتی نمیتونم این وبلاگو ترک کنم!!

شاید یه چند روز نیام خیلییییی قاطیم خیلییییییییییییی خیلیییییییییییییی! شایدم فردا اومدم شایدم چند ساعت دیگه اعصابم بهتر شد و اومدم!!! دلم میخواد یاد بگیرم بیخیال بشم و بیخیال بمونم و ......... ولی نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:7 توسط نگار |

مممممم امروزم مثل دیروز بود! دیشب هیچ کاری نکردم و زود خوابم برد. آلارمو رو ساعت ۵ صبح گذاشته بودم که ۶ بیدار شم!!! (بهترین روش واسه راحت بیدار شدنه! که یه ساعت قبل کوک کنید و تو این یه ساعت هی زنگ بخوره هر ۵ دقیقه یه بار. و بالاخره بعد از یه ساعت آدم بیدار میشه! اصلا هم زجر آور نیست! این ۵ دقیقه خواب ها خیلی فاز میدن و آدمو هم سرحال تر میکنه!!) و تا ۷ شیت بکشم. ۶ بیدار شدم آروم آروم آماده شدم. دلم خوش بود واسه خودم تیپ زدم سر فرصت محمدو بیدار کردم گفتم ساعت چند کلاس داری من باهات بیام گفت ۸:۴۵ گفتم خوب منم تا ته باودان میام بات. گفت باشه و خوابید. هی خواستم شیتمو شروع کنم هی دلم نیومد حسش نبود دیدم گشنه ام شام نخورده بودم. واسه خودم صبحانه چیدم خوشحااال! یه اکتشاف جدید کردم در زمینه ی خوراکی ها واسه صبحانه خوبه! این نون گرد های کوچیک رو باز کنید توش شکلات فرمند!! (از اینایی که ۴ تیکه کوچولو اند کاکائوییه!) بذارید بعد نون رو بذارید تو تستر بعد این شکلات آب میشه! یه چیز خیلی خوشمزه از آب در میاد! امتحان کنید. بعد هی محمدو بیدار کردم هی خوابید! منم عین خیالم نبود تی وی ایران رو روشن کردم دیدم ورزش صبحگاهیه و منظره ای هم که توش ورزش میکردن آخرش بود من محو تماشای منظره بودم. بالاخره بیدار شد محمد و رفتم کالج. استاده اومد گفت تا ساعت ۲ ظهر بهتون وقت میدم شیت هاتونو بکشید ما هم خوشحال تا ساعت ۲ کامل کردیم و دادیم رفت و شرش کم شد!

امروز پریا و الهه و ... رفتن لوناولا ولی من به دلیل داشتن کلاس در کالج و ارزش و اهمیت والایی که واسه درس و تحصیل قائلم! نرفتم.

همین الان با نوشین یکی از دوستای دبستانم چت میکردم! یکی از نامه هایی که در دوران طفولیت وقتی باهام قهر کرده بود واسش نوشته بودم رو واسم فرستاد! کلییییی خندیدیم! خیلی باحال بود! نصفه سیو شد وگرنه میذاشتم واستون شما هم بخندین! خیلی دلم واسه مدرسه و اون روزها تنگ شده. خیلی!!

روز پدر مبارک (دلم واسه بابام تنگ شده)

خدا رو شکر واسه فردا کاری ندارم! نه که اگه داشتم خیلی به خودم زحمت میدادم! ولی خوب همین که آدم استرسشو داشته باشه و انجام نده هم بده! نه که حالا من خیلی استرسشم میگیرم دلم میخواد امروز یه کم به کارایی که دلم میخواد برسم! مثل کتاب خوندن! تحول در دکور اتاق و از اینجور خورده کاری های غیر مفید! آخ جون امشب سریال های خوب خوب داره! کارآکاهان و معلم و ۳ در ۴ و ترانه ی مادری و روزگار جوانی و ...

روز خوش دوستان!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:50 توسط نگار |

بنده در طول روز بسی زیاد وقتمو هدر میدم! افسوس و صد افسوس بگذریم. طبق معمول صبح العطلوع از خواب ناز و شیرین و دلچسبم بیدار شدم. ساعت ۵:۳۰ کوک کرده بودم که بیدار شم خیر سرم کارهای گوریلو انجام بدم که دیدم خوابم میاد و خوابیدم تا ۷ به همین سادگی! جدیدا در راه درس و کالج اصلا خودمو اذیت نمیکنم دستم اومده کی باید کارو انجام بدم و کی نه. پارسال پیارسال ما هی کارامونو کامل میکردیم میدیدیم هندیا میان سر کلاس همه کاراشونو انجام میدن. از امسال منم تصمیم گرفتم تا جایی که میشه سر کلاس نقشه ها و ... رو بکشم... ولی کلا خیلی دارم سیر بیخیالی رو طی میکنم شب امتحان ترم تاریخ ساعت ۸ شب یکی از دوستان اومدن خونمون که کار واجبی داشت و بعدشم حدود ساعت ۱۲ تا ۳ نصف شب!! یکی دیگر از دوستان اومدن که حتی کار غیر واجبم نداشتن با ما!! و مامانم از تعجب اینجوری بود ولی ما به مهمون نواز بودن خویش ادامه دادیم. بعد از اینکه دوست عزیزم هم رفت دیدم خوابم میاد! خوابیدم!! بیدار شدم میتونستم بیدار بمونم خیلیشم مونده بود ولی باز دیدم خیلی خوابم میاد! و خودم مهمترم باز خوابیدم! خیلی بی شعورم به خدا نمیدونم چرا دارم بیخیال میشم. خلاصه کاری نکردم رفتم دانشگاه کلاس اول ستراکچر بود زنگ تفریح بینشو اومدم پایین اتاق کامپیوتر عین یه معتاد شیره ای یه ۱۰ دقیقه پای کامپیوتر نشستم و نظر های وبلاگمو خوندم و ... بعد رفتم بالا کنتین یه چیزی خوردم اومدم سر کلاس کشیدم! به همین راحتی حالا امروز که شیت دبلیو دیمو نکشم و فردا سر کلاس نرسم کاملش کنم میفهمم که به همین راحتیام نیست

سر کلاس گوریل دیدم هارلین یکی از بچه ها یه مشت قرص دستشه با یه شیشه آب! یه دونه خورد گفتم خوب مریضه حتما باید قرض بخوره دو تا خورد سه تا خورد گفتم شاید باید بخوره. چهارمی رو هم خورد. پنجمی رو داشت میخورد رفتم پیشش من: چند تا قرص میخوری؟! حالت خوبه؟!  اون: دکتر گفته ۵ تاشو باید با هم بخورم! من تو دلم:  جلل خالق!

جدیدا تو طول روز بیشتر صحنه هایی رو که میبینمو تو خواب دیدم! یعنی روزی ۲-۳ بار واسم پیش میاد. این در حالیه که قبلا ماهی یه بار یا چند ماه یه بار این واقعه ی عجیب رو که نمیدونم چرا اتفاق میوفته رو تجربه میکردم!!!

خیلی دلم میخواد وقتی ازدواج کردم و بچه دار شدم بهش خونسرد بودن از ته دل و رله بودن واقعی و آرامش داشتنو درست یاد بدم! دوست دارم بیخیال بیخیال باشه در عین حال مهربون و آدم! 

چقدررررر ۳ در ۴ قشنگه! محشره این سریال. اصلا فکر نمیکردم مجید صالحی بتونه چنین طنز باحالی بسازه. چقدر همه ی بازیگرهاش با نمکند! دیشب کلی خندیدم بیژن به پلیسه میگفت من فیلم های مجاز میدم بهشون مثل الو الو من جوجوام و کلاه قرمزی و ... به یارو سربازه گیر داده بود میگفت یادته ۱۰ سال پیش از تو کیف بابام پول ورداشتم دو تایی رفتیم پیتزا خوردیم! بعد باباش عصبانی میشد!! میگفت بابا ۱۰ سال پیش بود!!!... کلا خییییلی با این ۳ در ۴ حال میکنم. ترانه ی مادری هم که سر کاریه ولی خوب میبینم بد نیست. کاش پویا قیافه اش اینقدر اسکل وار درسخون نبود! شاید میشد فیلم رو با علاقه ی بیشتری دید! خیلی من نامردم! 

من برم مثل بچه های گل اتاقمو مرتب کنم و شیت فردامو بکشم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:56 توسط نگار |

از عصری تا حالا با مامان اینا بیرونم... یونیورسیتی و ام جی رود و نونوز و ... الانم که اومدم به جای اینکه نقشه ی بانک بکشم پای کامیم! من به کی بگم حس نقشه کشیدن نیست!!! این کالج ما عین مدرسه میمونه مشق شب داریم هر شب!

وبلاگم کم بود تو یه فرومی هم عضو شدم. به صورت ۲۴ ساعته دارم توش فعالیت میکنم و زر میزنم!

الان واقعا اعصابم خورده و ناراحتم نه واسه خودم! واسه بقیه!!! امروز از صبح تا حالا تو این دنیای مجازی جز غم و درد ملت چیزی نشنیدم واسه یکی دو نفر که خیلی ناراحتم!! من لوس و احساساتی نیستم! ولی شما ببینید طرف چقدر از غم و غصه هاش نوشته بود تو اون فرومه که من اشکم در اومد!!!! ایشالله خدا ناراحتی های همه رو رفع کنه! قدر خیلی از کسایی که دوسشون دارین و زنده اند رو بدونید که نبودشون رو نمیشه حتی تصور کرد...

روح تمام رفتگان شاد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:32 توسط نگار |

دیشب ساعت ۱۰ خوابیدم!! ساعت ۱۲ شب بیدار شدم ترانه ی مادری دیدم دوباره خوابم برد تا صبح ساعت۷:۳۰ ... حالا یه روزم که ساعت ۹ کلاس داشتیم من ۷:۳۰ بیدار شدم و خوابم نمیبرد!!  شرط میبندم فردا که ۸ کلاس دارم تا خود ۸ میخوابم کلاس اول با پرینسیپال بود که سال سومی ها (ما) و چهارمی ها با هم بودیم. بعدش یه بریک نیم ساعته بود که رفتم واسه یکی از بچه ها فرم اعتراض گرفتم و ... کلاس دومی ال دی بود دیر رسیدیم یه کم. استاده خودمون رفت پایین کار داشت (روز ادمیشن سال اولی ها بود امروز) یه استاد جدید اومد! تو کلاس خیلییی حوصلمون سر رفته بود و میخواستیم بپیچونیم اتندنسو امضا کردیم. استاده گوشیش زنگ زد رفت دم پنجره رو به بیرون شروع کرد به حرف زدن! وسایلامونو چمع کردیم گوله شدیم زدیم به چاک! یه جور غیر قابل وصفی چسبید. اومدیم پایین با سوده و امین چند تا از بچه های ایرانی سال پایینی رو دیدیم یه خورده حرف زدیم بعدم رفتیم خونه. امیدوارم اسممونو خط نزده باشه از برگه حضور غیابوای واسه فردا باید نقشه ی لعنتی بانک رو دوباره بکشم همراه با الویشن و سکشن اعصاب ندارم من فردا گوریلو ببینم و گیر بده!!! خدااا

امروز صبح ساعت ۷:۳۰ از خواب بیدار شدم اومدم یه ربع پای کامپیوتر و بعد رفتم کالج! صبح قبل از کالجم کامی میچسبه ها!

اومدم خونه مامان اینا نبودن. پول چنج نداشتم. ریکشا پایین بود راننده ریکشا هم پول خورد نداشت بهم برگردونه. با عجله اومدم تو خونه درو باز گذشتم رفتم دنبال پول. یهو اومدم دیدم درو نبستم یه کم ترسیدم داشتم میرفتم تو اتاق یهو یه صدایی اومد سکته زدم. بدو بدو رفتم بیرون پول ریکشایی رو دادم اومدم بالا کل خونه رو چک کردم با ترس و لرز بعد نشستم پای کامی یکی نیست بگه بچه مگه مرض داری خوب درو باز میذاری!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:36 توسط نگار |

نمیدونم چه مرگمه ولی خوشحال نیستم! امروز که یکشنبه است زود از خواب بیدار شدم روزهایی که باید زود بیدار شم خواب میمونم... بازم از وقتی بیدار شدم پای کامپیوترم. کار من از اعتیاد گذشته! سیر نمیشم. از پاش بلند میشم عصبیم خون به مغزم نمیرسه انگار. من این وضعیتو دوست ندارم خیلی دارم سعی میکنم به خودم آرامش بدم ولی ته ته دلم بازم استرس دارم چراشو نمیدونم!!! انگار دلخوش بودن از ته دل خیلی سخت شده!! آخه از این لجم میگیره که من هیچ مشکلی ندارم و خوش نیستم! خدایا من کی آدم میشم! من آرامش بچگی هامو میخوام!!! بگذریم.

بعد از آپیدن میرم سراغ تحقیق بی سی ام بعدم درسم و اتاق مرتب کردن و ...دیروز رو که نرفتم کالج نپرسیدم چی کار کردن بچه ها و چه خبر بوده! یه زنگی باید به یکی از هندی ها بزنم... وایییی فردا باید برم کالج. نمیخوااام راستی امروز همینجوری روزه گرفتم!! 

همین الان ۳۶۰ ام رو چک کردم یکی از دوستای دبستانم کامنت گذاشته بود که یکی از نامه هایی که واسه همدیگه تو دبستان نوشتیمو پیدا کردم و ...  چه دوران باحالی بود! یادش به خیر. مدرسه آخر خوشی و کیف بود واسم! دلم واسه دوستام تنگ شده...

یه کم از حال و احوال موهام گزارش بدم که بعد از اینکه آرایشگر گرامی زد داغونش کرد دیروز رفتم اتو مو گرفتم جلوی موهامو صاف کردم دیدم خیلی زنه شاهکار خلق کرده و همش یه اندازست اومدم خودم دست به کار بشم گننند زدم نصف دیگه اشم قیچی کردم الان جوووون میده یکی تولد دعوتم کنه! من موهام کی شبیه آدمی زاد میشه خدا میدونه. هیچ کدوم از دوستامم نمیبینم که تو رو دروایسی گیر کنن بگن خیلی بد نشده من دلم خوش شه!!!... البته چرا دیروز سوده یه سر اومد پیشم ولی اصلا نفهمید تغییری کرده!! شایدم فهمیده و به رو خودش نیاورده. اومد تو اتاقم دید رو دیوار با اون ستاره ریز ها نوشتم نگار رو در اتاقمم نوشتم نگار گفت خیلی با اسمت حال میکنی نه؟! منم گفتم آره!  ولی خدایی چرا؟! خیلیم اسم خارق العاده ای نیست!! اصلا خیلییییی معمولیه ولی عجیب دوسش دارم.

دیگه دارم عادت میکنم به الکی خوشحال نبودن و الکی ذهنمو مشغول کردن و اذیت کردن خودم!!

خدایا شکرت...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:11 توسط نگار |

*از صبح که از خواب بیدار شدم پای کامپیوتر مشغول الافیم! امروز نه رفتم آر تی او دنبال گواهینامه. نه با صدف قرار گذاشتم. احساس بیهودگی میکنم و این خیلی بده...

*دیشب یه خواب عجیب دیدم!

*تمام پست های تیر و مرداد پارسالم رو خوندم. یه حس غریبی دارم. عمر خیلی زود میگذره. خیلیییی.

*بعد از عشق به خدا عشق به وطن یکی از قشنگ ترین حس هاییه که یه آدم میتونه تجربه اش کنه!

*بازم رفتم تو این فکر که چه جوریه که تو آخرت زمان معنی نداره!!! نمیگنجه تو ذهنم! فقط میدونم مرگ خیلی خیلی نزدیکه و واقعیتیه که خیلی وقت ها حس میکنیم خیلی ازش فاصله داریم ولی نداریم.

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از اموج نور
در زمستانی غبار آلود و دود
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروزها ، ديروزها !
ديدگانم همچو دالان هاي تار
گونه هايم همچو مرمر هاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دست هايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم که در دستان من
روزگاري شعله مي زد خون شعر
خاک مي خواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از راه که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناکم نهند
مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افق ها دور و پنهان مي شود
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم مي شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه (مثل همه ی اون آدمایی که اومدن تو این دنیا و رفتن و فراموش شدن!)
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

این همه حرف بی ربط زدم اینم روش! خیلی دوست دارم برم مکه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 13:46 توسط نگار |

انگار من مجبورم بیام بنویسم! وقتی حرفی واسه گفتن ندارم امروز صبح که داشتم میرفتم کالج دیدم امروز ۱۱ جولای... پارسال ۱۳ جولای رفتم ایران. من هی میگم ولی هیچکس احساس منو تو اون یه ماهی که ایران بودم درک نمیکنه! محشر بود فوق العاده بود. زیادی خوش گذشت... کاش دوباره تکرار شن اون روزها! عین رویا بود وقتی پست هایی که ایران بودم نوشتم رو میخونم میفهمم چقدر خوش گذشت اون یه ماه!! وااااییییی خیلی باحال بود حیف که وقت نداشتم خاطرات رو با جزییات بنویسم تو ایران و فقط یه خلاصه ای ازشو مینوشتم. بازم میگم خیلی خوش گذشت...

فردا نمیخوام برم کالج! یه کلاسمون که صد در صد تشکیل نمیشه اون یکیم امکان داره کنسل شه! واسه احتمالات هم من ترجیح میدم ۲ ساعت تو جاده پونا بنگلور٬ گوا مسافرت نکنم امروز تا برسم خونه مردم جنازه ام رسید خونه. موقع برگشتن خواستم از تو اتوبان بیام سیکسیتر یه جاهایی رفت یهو دوزاریم افتاد تو یه دهاتیم!!! حالا مگه ریکشای خالی رد میشد! بعد از چند سال و اندی صبر یه ریکشایی اومد گفتم پاشان گفت کجا؟! هی توضیح دادم نگرفت گفت خودت بلدی راهو گفتم آره. ریکشاییه فکر کنم مال همون منطقه بود فقط و خیابون های داخل شهرو نمیشناخت. وسط راه بنزین تموم کرد. کلی خلاص اومد تا رسید به پمپ بنزین ۱۵ دقیقه منو الاف کرد تا رفت بنزین آورد... با زور و زحمت رسیدم خونه تا ساعت ۸ شب خوابیدم از بس خسته بودم. فردا نامردم اگه نرم سراغ گواهینامه. اگه بشه میخوام صدف رو هم ببینم فردا. اون روزی که زنگ زد قرار شد من بهش خبر بدم کی ببینیم همدیگه رو. که منم زنگ نزدم دیگه فردا یا پس فردا میبینمش

آخ جون امشب یوسف پیامبر و عملیات ۱۲۵ و خط شکن و ... داره

امروز استاده تا ساعت ۲ کالج نگهمون داشت گفت کاراتونو کامل کنید بدین تا من امضا کنم و نمره هاتونو اضافه کنم تا ۲ موندیم کالج بعد گفت من سرم شلوغه برید فردا بیاید!! بعضی وقت ها میچسبه استادارو آدم کتک بزنه

فعلا... ایام به کام!

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:22 توسط نگار |

من دوباره کالجم و بازم باید برم سراغ یه کاری تو نت و دارم ول میگردم اینجا بازم مثل هر روز خواب موندم... ولی فقط یه ربع دیر رسیدم و خیلیم گیر نداد استاده ولی گفت چرا دیر کردی و کلاستون ساعت ۸ شروع میشه و یه کوچولو غر زد خیلی از این درس بدم میاد تئوری دیزاین مسخره است! لوگوی نمیدونم چی رو باید طراحی کنیم! منم الان حال ندارم از مغزم کار بکشم اومدم ببینم تو اینترنت چیز مفیدی هست که من کپیش کنم و به مغزم فشار نیارم... هنوز سرچ نکردم! استاده دید استاد کلاس بعدیمون نمیاد سواستفاده کرد گفت برید واسه بریک بعد بیاید دوباره سر کلاس من!!! دلم خوش بود زود میرم خونه. ایرانی های کالجم که هیچ کدومشون نمیان آدم سرگرم شه هم صحبت هم زبون داشته باشه... برم خونه میام مینویسم! از چی باید بنویسم نمیدونم!!!!!! شب ها خیلی زود خوابم میبره تازگیا... از سریال ترانه ی مادری خوشم میاد... ولی کآش انتخاب بازیگرشون بهتر بود و به جای سینا و پویا دو تا بازگر خوشگل تر میذاشتن ما خوشمان بیاد! نه این دو عدد هلو رو!!!! بیچاره ها خیلیم بد نیستن ها ولی من نامردم خوب! دلم خوووووشه ها وسط هیر و ویر به چی گیر میدم من...

فکر کنم کلاسمون شروع شده باشه دیگه... من برم... فعلآ

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:25 توسط نگار |

دیروز صبح خواب موندم. در حالی که شک داشتم برم کالج یا نه و میدونستم زنگ اول رو نمیرسم با دودلی رفتم که واسه کلاس بعدی برسم. یکی از بچه های هندی زنگ زد گفت استاده میگه کجایید و ... منم تو راه بودم. گفتم فکر کردم چون دیره راهمون نمیده تو کلاس و ... گفت بیا میذاره بیای تو فقط بیا!! منم خوشحال رفتم تو کلاس. اصلا نپرسید چرا دیر کردی اتندسم امضا کردم و بیشتر چسبید. زنگ بعدشم با خود استاد قبلیه کلاس داشتیم خیلی آدم خوبیه. شیت کشیدیم و درس داد و ... بعد از کلاس یه دقیقه رفتم تو دفتر از دفتر داره یه سوال بپرسم گفت یه خبر خوب واستون دارم کارنامه هاتون اومده نزدیک بود سکته کنم! امسال اصلا نمیتونستم حدس بزنم کارنامه ام چطوریه و خیلی میترسیدم. اینم هی لفتش میداد. گفت برید به بقیه بچه ها هم بگید بیان. وقتی کارنامه امو گرفتم و جلوی درسامو دیدم٬ دیدم اف نزدن جلو هیچ کدومش کلیییی ذوق کردم! یکیشو که بد داده بودم تقریبا خیلی میترسیدم ازش وقتی دیدم اونم پاسه و دیگه نباید ریخت جزوه ی قطور و نکبت و مسخره تاریخ معماری رو ببینم! بسی خوشحال شدم. قبل از اینکه کارنامه رو بگیرم همون لحظه نذر کردم اگه همه رو پاس کردم ۲۰۰۰ تا صلوات بفرستم و ۵۰ آیت الکرسی! یه نذری کردم که بشه اداش کرد و گیر نکنم توش. از دیروز تا حالا همینجور دارم صلوات میفرستم. به مامانم میگم مامان آدم جو زده میشه ها بعضی وقت ها یه نذرهایی میکنه بعدا دهنش ص ااا ف میشه! یکی نیست بگه بی شعور ۲۰۰۰ تا که چیزی نیست خوب بود یه درستو میوفتادی و دوباره امتحان میدادی. برو خدا رو شکر کن. چشم دختر خوبی میشم دیگه من از این واضح تر بگم که خدا جونم از سرمم زیاد بود! خدایا خییییلی باحالی که نذاشتی طعم بک لاگ رو بچشم. دوستت دارم. بازم بهم ثابت کردی که توکل تمام بهت کردن و اینکه همه چی رو بسپارم به خودت هیچ ضرری نداره ولی این خوشحالیه من واقعاااا از ته دل کوفتم شد! چون یکی از ایرانیا و چند تا از هندی ها کل سال رو افتادن از دیروز تا حالا تا یادم میوفته اعصابم خیلی خیلییی خورد میشه...

دیروز بعد از کالج با مامانم و الهه و مامانش و خواهرش رفتیم خونه ی یکی از دوستامون خوش گذشت. بعد از مدت ها رفتم مهمونی! امروز صبحم دوباره خواب موندم. ولی بعد از اینکه دیر رفتم کالج یادم افتاد استاده جلسه پیش گفته بود امروز کلاس نداریم. زنگ دوم با گوریل کلاس داشتیم. یه تریپم اومد یه گیر به نقشه ام داد و خشم خودشو بروز کرد! منم رله برخورد کردم. همون اول که نقشه رو شروع کردیم قرار بود بانکمون ۴ یا ۵ تا کانتر داشته باشه رو یه برگه نوشته بود تمام اینا رو. بعد امروز با داد و بیداد میگه باید ۶ تا باشه!!!!! میگم اینجا نوشته ۵ یا ۴ میگه اون عوض شد!!! والا من هر چی فکر میکنم یادم نمیاد عوض شده باشه! خدایا به گوریل آرامش بده.

امروز ویدا بهم زنگ زد خیلی دلم براش تنگ شده داشت میرفت شمال ویدا جونم خیلی مخلصیم

امشب شب جمعه است. روح تمام رفتگان شاد!

خدایا شکرت

التماس دعا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:54 توسط نگار |

خدا جونم خیلی باحالی دمت گرم. دوستت دارم خیلییییی زیاد کارنامه امو گرفتم همه رو پاس کردم... فعلا خوشم! بعدا میام مینویسم
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:16 توسط نگار |

امروز دانشگاه خیلی خبری نبود. زنگ اول که دیر رسیدم و زود هم رفت استاده و اون وقتیم که داشت درس میداد داشتم با بغل دستیم نامه نگاری میکردیم! تقریبا خوش گذشت بعدشم که بریک داشتیم رفتیم کنتین و الافی و ... زنگ بعدم قرار بود با گوریل کلاس داشته باشیم ولی شانس بهمون رو آورد و نیومده بود!!! این یعنی از خوشبختی هم فراتر! ولی از اونجایی که ما واسه هر درسی دو تا استاد داریم! زاپاسه انگار فندک اومد گفت امروز کلاس نداریم به جاش یه کنفرانسی هست تو کلاس سال چهارمی ها و حتماااا باید بیاید و شرکت کنید وگرنه من میدونم با شماها و ... ما هم برگه حضور غیاب و امضا کردیم و الفرار! بچه های کلاسمون محشرن! با اینکه اینبار خیلی ها نپیچوندن ولی کلا متحدترین همکلاسیایی هستن که تو عمرم داشتم. پایه اند در حد مرگ! کلا هم بی خیال و باحال و بامرام هستن...

دیشب نمیدونم چرا اینقدر زود خوابیدم. ساعت ۱۱ شب اومدم دراز بکشم سریال ببینم افقی شدم تا صبح خیلی از سریال ها رو از دست دادم مثلا سه در چهار ولی در عوض صبح راحت بیدار شدم

عصری با الهه قرار گذاشتم بریم پانچواتی گردی کنیم!!! بمیرم واسه خودمون که جایی نداریم بریم!!

میخوام امروز دختر خوبی شم و تا قبل از اینکه شب شه (منظورم قبل از ساعت ۱۲) کارای کالجمو انجام بدم تا شب راحت باشم شب واسه من یعنی بعد ۱۲ ... اون شیت سخته رو باید بکشم! خدا به دادم برسه

اینبار دارم یه آهنگ آذری گوش میدم. باحاله ریتمش خیلی قشنگه.... دوباره این روزها زدم تو کار آهنگ های دهه ی ۴۰ و ۵۰  خواننده های جدیدی رو از اون سال ها کشف کردم٬ مثل آرتوش و ...

یه جور عجیبی شدم اعتیاد عجیبی به کامپیوتر پیدا کردم وقتی پاش نشستم انگار زندگیه عادیمو میگذرونم و وقتی خونه ام و پای کامی نیستم حس میکنم یه کاری دارم و باید انجامش بدم!!! خیلی حس اعصاب خورد کنیه! خیلیییی. نمیدونم درکم میکنید یا نه؟

خدایا واسه ی همه چی شکرت

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:46 توسط نگار |

امروز کالج یه زنگ کلاس داشتیم فقط. ولی بازم خیلی خسته شدم! بعد از دانشگاه دیدم انگیزه واسه جزوه نوشتن ندارم رفتم لوازم تحریر خریدم واسه خودم که شاید انگیزه ای ایجاد شه! اومدم خونه مهمون داشتیم که تا من رسیدم داشتن میرفتن... واسه فردا دوباره با گوریل و بانک و بدبختی سر و کار داریم. پس فردا هم که میخوام نرسه! یه شیت وحشتناک سختی رو باید بکشیم! کارنامه هم که نمیدن این بی شعور ها منو کشتن! همه کلاس دارن روانی میشن! نه که خیلیم به فکرشیم!! روزی ۲-۳ بار یاد این قضیه میوفتم. خدایا کمکم کن! بک لاگ نمیخوام....

دیروز عصری پریا نیومد پیشم که بریم فیلم ایرانیه تکراری!!! ببینیم رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کنم. من از آرایشگر جماعت متنفرم هر دفعه سعی میکنم خوشبین باشم و دوستشون داشته باشم آخرش عصبیم میکنن! بهش میگم قد موهامو کوتاه نکن روشو لیر بزن خیلیییی تیکه تیکه بشه ها! فقط بهش گفتم قدش کوتاه نشه دیگه هر کاری خودت کردی کردی. میگه باشه... کل موهامو از همه جا یه سانت کوتاه کرد! تو آینه خودمو میبینم به مامانم میگم مامان اینکه فرقی نکرده! بهش میگم جلوی موهامو خیلی کوتاه نکنی بدم میاد!! میگه باشه بعد همون لحظه یه قیچی زد به موهام که جلوی مویی واسم نموند! منم عصبی شدم هی خودمو کنترل کردم هی هیچی نگفتم هی گند زد هی صبر کردم ببینم آخرش درست میشه؟ بعد دیدم فرقمو از وسط!!!! باز کرده عین اسکل ها شروع کرده به سشوار کشیدن در حالی که تو دلم فحشش میدم و لعنت به خودم میفرستم که موهای نازنینمو به باد دادم میذارم واسه خودش سشوار هم بکشه و مدل دلخواهشو!!! در بیاره. بعد که گفت تموم شد گفتم مرسی. چند ثانیه خودمو تو آینه دیدم عصبی وار دستمو کردم تو موهام بهم ریختمش! غیر ارادی بود. بعد فرقمو کج کردم هی خودمو دیدم هی لجم گرفت هیچی نگفتم حساب کردم اومدم بیرون تا درو بستم تا ۱ ساعت بعد از اینکه اومدیم خونه بی وقفه واسه مامانم غر زدم. آینه های تو خونه رو میخواستم جمع کنم تا ریخت جدیدمو نبینم! هیچ آرایشگری نتونسته بود به اندازه ی این منو زشت کنه و اما اینکه چرا میگم از همه ی آرایشگرها بدم میاد چون یه بار تو کل زندگیم نشده موهامو کوتاه کنم راضیه راضی باشم. آرایشگرهای ایران که هیچی! پررو ترین قشر جامعه اند. یارو گنننننننننند میزنه به موهای خوشگل ملت بعد میاد هی تعریف میکنه که خیلی خوب شد و ... عالبه خیلی بهت میاد. بعد به همه چیه آدم هم کار دارن میری موهاتو کوتاه کنی به رنگ موت ایراد میگیرن! راجع به مدل ابرو و کل تیپت نظر میدن. حالا نظرشون سازنده باشه عیب نداره. ولی به خدا هیچیم از هیچی حالیشون نیست. ۹۸ در صدشونم فکر میکنن از دماغ فیل افتادن پایین! و کارشون تکه! کلا حال نمیکنم با آرایشگر جماعت دست خودم نیست. خیییلی فکر کردم موهامو چه مدلی کنم رفتم حمام اومدم سه ساعت جلو آینه مدل امتحان کردم گذاشتم موهام خودش خشک شه یه حالتی گرفت و تقریبا فر شد. یه کم شاهکارهای این زنه توش گم شد! الان دیگه بدم نمیاد از مدلش ولی اولش عصبااانی بودم. میخواستم برم پسرونه کوتاه کنم. که در این صورت مامانم و بابام هر دوشون حالمو میگرفتن خودمم کوتاه دوست ندارم...

عصرش با محمد تولد یکی از همکلاسی های هندیم آدیتیا دعوت بودیم رفتیم پیش امین با هم رفتیم. جاش همون رستورانی بود که واسه فرشرز پارتی رفتیم... همه ی بچه های همکلاسیمون بودن. خوش گذشت. منظره ی پایینش خدا بود. غروب بود کل شهر زیر پامون بود گهگداری هم نم بارون میزد. محمد داشت بحث تاریخی میکرد با بچه ها و کیف میکرد! ما دخترها هم که فقط تو کار عکس بودیم... شب از رو لپ تاپ امین آهنگ های تازه از ایران رسیده رو ریختیم رو پن درایو هنوز گوش ندادیمشون. اومدیم خونه محمد نشست پای کامی منم تلویزیون روزگار جوانی دیدم...

سه شنبه سوده از ایران میاد

همین الان داشت یه فیلم سینمایی میداد برنامه کودک کانال ۵ وقتی وسط هاش دیدم کدوم فیلمست کلیییی حال کردم! من بچه بودم این فیلمو دیدم و عاشقش بودم! یادمه خیلییی خوشم اومد همون باری که تو بچگی دیدم. اسمش گربه های آوازخوان بود خیلی بامزه بود. یه خواهر و برادری بودن تو پرورشگاه یک کدومشونو یه خانواده ای میخواست به فرزندی قبول کنه فکر کنم دختره رو که خیلیم ناز بود داداشه نمیخواسته و نصف شب فرار میکنه با خواهرش میدونستن باباشون زندست دنبال باباهه میگردن و گربه ها هم کمکشون میکنن

این آهنگ خیلی قشنگه! خیلیییی... جز قشنگ ترین آهنگ هاییه که شنیدم. قدیمیه...

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق بی حد باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدون ها جا دادم
بعد از جدایی ها آن بی وفایی ها
فردا تو میآیی ، فردا تو میآیی
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
از خونه ما نا امیدی ها سفر کرده
گویا دعاهای من خسته اثر کرده
من لحظه ها را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدن ها
بعد از جدایی ها آن بی وفایی ها
فردا تو میآیی ، فردا تو میآیی
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی ...

*حالا بیا و ثابت کن فردا قرار نیست کسی بیاد! اصلا کسی رو نداریم که بخواد بیاد یا نیاد! ... آهنگ رو عشقه

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:0 توسط نگار |

تلویزیون داره اذان میگه همیشه از بچگی یه احساس خیلی خوبی نسبت به صدای اذان داشتم! ... با اینکه هنوز یه کمی قاطی هستم ولی کمتر از دیروز ناراحتم! خیلی نشستم و کالبد شکافی اساسی کردم البته بعد از آپ کردن فقط خوابیدم! تا ساعت ۱۱ شب ۱۱ تا ۱ تلویزیون دیدم یوسف پیامبر و عملیات ۱۲۵ بعدش پتو و بالش بردم رو مبل جلو تلویزیون چون هوا سرد بود میخواستم سریال ساعت ۲ رو هم ببینم که خوابم برد تا ساعت ۷ که محمد بیدارم کرد گفت نمیخوای بری کالج؟! منم یه ربع فکر کردم تا بفهمم صبحه یا شب چند شنبه است من کیم کجام! از بس گیج بودم. بعد گفتم نه! هر کاری کردم خوابم نبرد. تو اون مدت تا ساعت ۸ و ۹ هی فکر کردم چرا من الکی ناراحتم... به نتیجه ی خاصی نرسیدم!! ولی احتمالات ریزی رو که دست به دست هم دادن و ناراحتم کردن رو تو ذهنم یه جوری زورکی!! حلش کردم. بعدشم رفتم حمام اومدم واسه خودم تیپ زدم که خوشحالیه کاذب بدم به خودم باز هم به زور مثلا خوشحال شدم!!!

دیدن بارون واسه من مساویه با یاد خدا افتادن... نمیدونم چرا! بارون رو خیلی دوست دارم این فصل هم که فصل بارون های موسمیه هند و منم کلی حال میکنم با بارون های وقت و بی وقتش و از خیس شدن زیر بارون هم لذت میبرم!!

این تلویزیون ایران کشت مارو با مشکل آب و برق! از بس گفتن ملت صرفه جویی کنید من اینجا میترسم برق روشن بذارم یا شیر آب رو یه ذره زیر دوش بی خودی باز بذارم!! هر چند همیشه هم خیلی حواسم جمع بود... معلوم نیست زمستون چی کار کردن که الان هی میگن صرفه جویی کنید...

سر کلاس پریروز استاده دیر کرد و یه ساعت الاف بودیم! از شدت بی خوابی سرمو گذاشتم رو میز و واقعاا خوابیدم٬ بچه ها اومدن بیدارم کردن بعد از یه ربع دوباره خوابیدم! بازم بیدارم کردن دیگه وایستادن بام حرف زدن تا نخوابم تا استاد بیاد!!

وبلاگ جونم بازم پریروز تو دانشگاه به دردم خورد همون تحیقیقی که تو کالج انجام دادم رو جت فلشم تو خونه بود از یکی از بچه ها جت فلششو قرض کردم ریختم روش بردم بالا نشون استاده دادم رو لپ تاپش گفت خوبه فقط یه جاهاییشو درست کن. منم اطلاعات روشو میخواستم اومدم پایین تو اتاق کامپیوتر هر کاری کردم نشد بفرستمش به ایمیلم دوستمم جت فلششو میخواست یهو به سرم زد تو وبلاگم ثبت موقتش کنم! ثبتش کردم و اومدم خونه ریختم رو کامی...

دلم واسه بابام خیلی تنگ شده! خیلی تو این یه مدتی که ندیدمش فقط یاد خوبی ها و مهربونی هاش میوفتم... معلوم نیست چند وقت دیگه دقیقا میاد. داشت با مامانم حرف میزد گفت به نگار بگو چی میخوای از ایران؟ من: مجله! بابام: دیگه چی؟ فقط مجله و رمان ولی زیااااد. گفت باشه میرم همه ی مجله ها رو میخرم برات اسماشونو بگو... من : موفقیت٬ شادکامی٬ روزهای زندگی٬ همشهری جوان٬ سروش جوان٬ زن امروز٬ ایرانیان٬ خانواده سبز و پیرامون و ... همه چی میخونم! ... آخه وحشتناک میچسبه وقتی آدم ایران نیست و اخبار ایران و ... رو از تلویزیون میشنوه و بعد تو مجله ها بازتاب خیلی چیزهایی رو که تو تی وی شنیده رو میخونه راجع به فوتبال سینما تلویزیون سیاسی اجتماعی . کلا خیلی از داستان ها و اطلاعات عمومی...

امروز نرفتم دانشگاه. رفتم پلیس واسه تمدید ویزام. جاش عوض شده! جای جدیدش نسبتا! تر و تمیز تر و خوشگل تره... وقتی داشتم بر میگشتم یه دختر ایرانیه اومد سلام علیک کرد و بعد گفت تازه اومدی؟ اولش فکر کردم سوال راجع به ویزایی چیزی داره گفتم نه ۴-۵ سالی هست اینجام ولی الان اومدم ویزای پارسالمو که از ایران گرفتمو تمدید کنم و ... گفت من تازه اومدم دنبال یکی مثل شما میگشتم که باهاش همخونه شم که دیدم تازه نیومدی و ... گفتم لطف داری و... خداحافظی کردیم. داشتم به این فکر میکردم که اگه با مامان اینا زندگی نمیکردم شاید! واقعا با یه اون تیپ آدمی همخونه میشدم دختر خوبی به نظر میومد مهربونم میزد چهره اش. ولی بازم وقتی فکر کردم دیدم این انتخاب همخونه هم اندازه انتخاب همسر آینده سخته! ولی یه کم آسون تره چون مدتش کمتره! و فقط چند ساله. خوب بودن یه نفر فقط کافی نیست که ادم باهاش همخونه شه من که اگه مجبور بودم با کسی همخونه شم (چون از تنها زندگی کردن اگه مامان اینا نبودن اینجا٬ بدم میومد و دپرس میشدم!) سعی میکردم قبلش خیلیییی طرفو بشناسم... چون زندگی زیر یه سقف خیلی سخته! :) به خصوص که غریبه هم هست و آدم با خصوصیاتش آشنا نیست...

فردا قراره پریا بیاد پیشم و بعدشم بریم فیلم ایرانی تکراری ببینم تو همون سالنی که هر ماه یه فیلم ایرانی میذاره. کافه ترانزیت رو داره این ماه. دیدیمش ولی بازم میبینیم!!  

طبق معمول واسه کالج کلی کار دارم ولی دل و دماغ انجام دادنشو ندارم! باید اتاقمو مرتب کنم. کلی شیت و جزوه باید بنویسم و بکشم و ... شاید این شادی های زورکی و تلقین اینکه من خوشحالم واقعا هم آدمو خوشحال کنه... نمیدونم! دست من نیست جو دلگیره!

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:18 توسط نگار |

الان رو مود دپرسیم که دلم میخواد اینجا رو با چرت و پرت هام مثل همیشه پر کنم! بارون میاد... خونمون هم خیییلی سرد شده. دلم گرفته اعصابم خورده ولی نمیدونم چرا! درست مثل همیشه. خیلی باید بشینم و تو فکرم کالبد شکافی کنم ببینم چه مرگمه! اینم یه مدل آدم خله به اسم نگار. که همیشه اول ناراحت میشه و غصه میخوره و بعدا دقیق میفهمه از چی ناراحت بوده...

فردا میام مینویسم چی کارا کردم. الان برم بخوابم که خیلی وحشتناک قاطیم و داغون حتی تواناییه بی دلیل یه دل سیر گریه کردنم دارم!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:20 توسط نگار |

نه من آدم بشو نیستم! هر بار میام پای کامی واسه تحقیق و کارهای کالج سر از وبلاگم در میارم. الانم تو دانشگاهم یه ربع دیگه باید یه تخیقیقی رو تحویل بدیم... دیشبیه نه! این یکی راجع به landscaping من داشتمش ولی خونه جا گذاشتم حالا محبورم تو این ۱۵ دقیقه سر و تهشو هم بیارم اونوقت منه بی شعور تو این به ربع هم میام آپ میکنم اعتیاد که شاخ و دم نداره... خدایا منو به راه راست هدایت کن یا به قول پت راه راستو به سمتم کج کن

رله بودن کاذبم رو عشقه!!!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:38 توسط نگار |

خدایا کمکم کن تا معنی زمان و ساعت خواب رو درک کنم!! ساعت ۳ بامداد به وقت هند میباشد و من خوشحال دارم آپ میکنم که بعدش برم سر درسم مثل هر شب اگه عمری باقی باشه فردا میام مینویسم... 

فقط یه چیزی بگم! یه تحقیق باید انجام بدیم واسه فردا در مورد یه معمار معروف منم دلم میخواست ایرانی باشه از برج میلاد خوشم میاد واسه همین رفتم راجع به محمدرضا حافظی معمارش تحقیق کردم... اونقدر تحویلش گرفتم و مرام کشی کردم و خالی بستم!! که فکر نکنم کسی تو زندگیش اینقدر این بشرو تحویل گرفته باشه ترکوندم براش. حالا استادمون فکر میکنه دیگه یه تهرانه و یه حافظی و بس! آقای دکتر من پورسانت میخوام

یاسمن جونم خیلی خوشحال شدم نظرتو دیدم دلم واست تنگ شده خیلی شدیییید

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:57 توسط نگار |

ساعت ۲ نصف شبه تازه میخوام برم سریال ببینم!!! بعدشم شروع کنم به شیت کشیدن! شیت که یعنی همون بانک! فکر کنم از امشب دیگه شب ها خواب بانک میبینم دیشب تا ساعت ۴ داشتم شیت میکشیدم و تلویزیون میدیدم. ساعت ۳ شب به وقت هند کانال ۳ داشت خواهران غریب میداد منم کلی حال کردم نشستم دیدم انواع اخبار ها رو گوش دادم از ساعت ۱۱ تا ۴ صبح... نمیدونستم ۲۰ سال پیش ناو آمریکایی هواپیمای مسافربری!!!! ایران رو زده... ۱۹۱ نفر هم مردن. خیلی زیاده ۱۹۱ نفر! دوباره دیشبم تو در شهر ساختمون خیابون فرهنگ رو نشون داد دلم به حال مهندساشم میسوزه آخه تو اینترنت خوندم تو اون محله کف زمین قنات بوده و ... اون شرکت اتوبوس مسافرتیه رو هم که یه سال از کار محروم کردن به خاطر تصادف دیروز... منم اینجا شدم مسئول اخبار مرگ و میر در وطن روح همشون شاد... من که حرف پرت و پلا زیاد زدم اینم روش امروز تو ریکشا نشسته بودم یهو دیدم یه صدای تق بلند اومد حس کردم یه چیزی از ریکشا پرت شد بیرون برگشتم دیدم زنده یاد خطکش تی بدبختمه عجیب بود نشکسته بود. نمیدونستم تا این حد فولادیه! امروز زنگ اول بی اس داشتیم با شوهر آشوینی مگه میرفت بیرون هی حرف میزد آدم خوبیه خوبم درس میده ولی دیگه داشت عصبیم میکرد کلاسمون تموم شده بود به جای اینکه بریک بده هی درس میداد اولاشو با علاقه گوش میدادم آخراشو با حرص لحظه شماری میکردم بره بیرون زانوهام درد گرفته بود از بس زیر میز و صندلی خم مونده بود زنگ دومم با خودش کلاس داشتیم فقط با این تفاوت که درسش عوض شد دبلیو دی بود و گوریل هم بهش پیوست یه شیت سخت اعصاب خورد کنی بود. به زور میکشیدمش. دید دارم نوشته های کنار شیت رو مینویسم گفت دو تا خط واسه اینکه روش بنویسی کافی نیست و سه تا باید باشه. بعد با مداد پررنگ رو نوشته هام نوشت! منم گفتم کلشو پاک کنم گفت نه شیتتو دوباره بکش با خنده گفت منم زدم به علی چپ! جلو خودش پاک کردم و درستش کردم. مگه مغز خر خوردم دوباره بکشم اون شیت کوفتی رو آخه به بغل دستیم گیر داد گفت دوباره بکش اونم گوش کرد فکر کرد منم گوش میدم!! هیچیم نگفت آخرش. من فکر میکنم شوخی کرده بود بعدش هی اومد از تو دفترش اسم های من و سوده و صبا و امین و تلفظ هاشو پرسید هی هم قاطی میکرد میگفت کی پسره کی دختر گفتم من که نگارم! سوده و صبا هم دخترن امین هم پسره باز میگفت سوده پسره امین دختره صبا؟ هزار بار توضیح دادم براش... سخت گیره ولی مثل گوریل بداخلاق نیست...

چقدر از سریال کارآگاهان خوشم میاد

امروز از ساعت ۴ خوابیدم تا ۹:۳۰ شب!!! تو راه خونه که داشتم از کالج میومدم همش خوابم میبرد...

من برم سراغ شیتم! خدا کنه برسم تمومش کنم. دل خوشی دارم من نصفه شبی میام آپ میکنم با کلی کار و بدبختی!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 3:7 توسط نگار |

داستان امروزمون اسمش هست: یک روز خوش در هندوستان!!!

صبح آلارم گوشی رو ساعت ۶:۴۵ دقیقه میذاری ۶۰ بار زنگ میخوره و ۶۰ بار هم خفه میشه! بالاخره ساعت ۷:۱۵ بیدار میشی! آماده ی آماده ای حتی همون یه ذره آرایش صورتتم از شب قیل انجام دادی که صبح فقط بپری بیرون از خونه! یه کوچولو نیاز به آماده شدن بود آماده شدم رفتم سر کوچه ریکشا با منت و هزار بدبختی میبرتت! همینجور که به مناظر زیبای بارون خورده ی اطراف فکر میکنی با این همه سن و سال! میترسی از اینکه گوریل حال گیری کنه امروز تو همین افکاری که اول میرسی سوارگیت زیبا!!! بعدشم دم گیت دانشگاه. هی خواستم اون دو قدمو پیاده برم از در دانشگاه تا کالج رو که دیدم دیرم شده. خدا نیاره اون روز رو که هندی بفهمه تو عجله داری!!!! ریکشاییه یه قیمت پرت پروند. گفتم نه! گفت نمیبرم. آخرش مجبور شدم به همون قیمتی که خودش گفت و ۳ برابر بیشتر بود راضی بشم ولی ۴ تا فحش خوشگل تو دلم بهش دادم و چند تا فحشم نثار خودم کردم که نمیرم سراغ گواهینامه ام و اینا باید سر صبح حالمو بگیرن و کم بیارم به حرفشون گوش بدم. اون دو قدم (دقیقا دو قدم!) رو پیاده نیومدم که دیرم نشه اونوقت اومدم سر کلاس میبینم استاده نیومده!!! از شدت خواب گیج میزدم سرمو گذاشتم رو میز... یه ربع میگذره نیم ساعت میگذره! بعد تازه جناب استاد میان!!!! درس داد منم نمیدونم چرا با شعور شده بودم گوش میدادم چه جور!حالا مگه میرفت بیرون! کم مونده بود نذر کنم تا بره! رفتیم بالا کنتین سمبوسه داشت! خوشمزه هم بود ولی من سقف دهنم سوخت همینجور که داشتم میخوردم رو به روم دیدم کارگره چه جوری داره لیوان ها رو میشوره! خدا رو شکر که من چیزی که تو لیوان بریزن تا حالا نخوردم. همه چی رو که حالا نمیشه تعریف کرد من میگم هپاتیت تظمینی شما میشنوید! تو این جور مواقع یاد چیزهای کثیف خوشمزه ای که تو هند خوردم میوفتم و بعد به سلامتیم شدیدا شک میکنم مامانم هی میگه نخور ولی خوب نمیشه بعضی وقت ها خوشمزه اند به خصوص اگه پایه هم داشته باشی سوده و امین و صبا یا اینم که بیرون با پریا! بگذریم از لیوان شستن یارو ولی چه صحنه ای بود خداااا هنوز از اینکه تو هندی اونقدر احساس انزجار و تنفر نمیکنی! تا اینکه جناب استاد گوریل خان قدم رنجه میکنن و میان تو کلاس تلو تلو میخوره با اون هیکلش! خدایا منو ببخش اینقدر این ملت رو مسخره میکنم. باز امروز مهربون بود!!! ۱۰۰ بار نقشه ی بانک رو کشیدم حال نمیکرد چون ژنتیکی از مثلث بدش میاد! و عشق مربعه. مربع هم که بکشی میگه سادست. بعد بیای از سادگی درش بیاری هم یه گیر دیگه میده. همه بچه ها برگه اتندنسو امضا کردن به من ندادن! بعدا رفتم پیش گوریل میگه نمیشه غیبت میزنم برات. یه لحظه ناراحت شدم چون تنها دلیل اومدنم به کالج همون یه امضاست اعصابم خورد شده بود. یه کم گذشت از ته دل به این باور رسیدم که فدای سرم! آخر کلاس با لحن یه کم طلبکارانه و جدی بهش گفتم امضا کنم؟! گفت آره ولی آخر لیست نه جلو رل نامبرت بعدم بنویس دیر امضا کردی!!! منم نوشتم... واسه فردا یه خروااااار کار داریم. یه شیتی باید بکشم که اصلا نمیدونم میشه کشیدش یا نه کارنامه هم که نمیدن میخوان منو دق بدن بعد!

وای چقدر خبرهای بد میشنوم دیروز تو در شهر دیدم اون ساختمونه تو سعادت آباد ریخته و ۱۹ تا کارگر فوت کردند. امروزم که اخبار گقت اتوبوسی که داشته میرفته سوریه تو جاده تهران قم از رو پل افتاده و ۲۰ و خورده ای نفر فوت کردن. خدا همشونو بیامرزه

وقتی دیدم اون ساختمونه ریزش کرده یه کم ترسیدم از رشته ام نکنه اشتب بزنیم ملت نفرینمون کنن من حواسمو جمع میکنم یه چیزیم حالیم نباشه از یکی که حالیشه میپرسم ولی بازم میترسم. با اینکه فرق مهندسی معماری و عمران رو میدونم یه کم!! ولی بازم نمیدونم مهندس ناظر مهندس عمرانه یا معماری؟! یا هر دوش میتونه باشه؟! اگه میدونید بگید بهم...

خیلی خوابم میاد. الانم میخوایم بریم بیرون. کلیم واسه فردا کار دارم خدا آخر عاقبتمو به خیر کنه

از الان تا روز کارنامه و حتی بعدش و تا همیشه التماس دعا

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:4 توسط نگار |

امروز قرار بود کالج کارنامه هامونو بده. صبح رفتم سر کلاس یکی از بچه هندی های سردارجی! گفت نگار همه رو پاس کردی و ... گفتم خالی نبند! گفت نه باور کن. گفتم دروغ میگی! گفت جدی میگم و از اون خانومه تو دفتر پرسیدم کیا فول پاس شدن گفت نگار و ... میدونستم داره خالی میبنده ولی اینقدر اصرار کرد که در آستانه ی باور کردن بودم. بعد گفت شوخی کردم! قرار شد یه ساعت بعد نتایج رو بدن ولی بعد از اینکه ما یه ساعت حرص خوردیم و هی فکر کردیم چی کار کردیم پاس میشیم یا نه اومدن گفتن امروز کارنامه نمیدیم! گفتن فردا! بعد از یه ساعت دوباره اومدن گفتن فردا هم نمیدیم یه روزی تو این هفته بالاخره کارنامه هاتونو میدیم. دلم میخواست یه کف گرگی برم تو صورت اون دفتردار کالج! کلی استرس بیخود میدن به آدم! لجم گرفت کاش میدادن امروز شرش کم میشد

دیشب یه چیز جالب شنیدم! واسه این کنکور رو ورداشتن که خرج کلاس کنکور و برگزاری کنکور سالانه ۱۰۰ میلیارد تومن میشده و نتیجه گرفتن کنکور رو وردارن و به جاش پولش رو بذارن دانشگاه تاسیس کنن و ... بهتره

خوشحال شدیم آلمان تو جام ملت های اروپا قهرمان نشد! و اسپانیا قهرمان شد. هر چند ایتالیا رو عشق است! ...

واسه فردا باید نقشه ی بانک رو کامل بکشیم و سابمیت کنیم... هنوز شروع نکردم. اصلا و ابدا حسش نیست. دلم میخواد برم بیرون ولی نمیدونم کجا؟!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:43 توسط نگار |

ساعت ۱:۴۵ ظهر یکشنبه است و من تازه ۱ ساعته که از خواب بیدار شدم و مستقیم از رو تخت اومدم پای کامپیوتر! خیر سرم میخواستم امروز کارایی رو که باید تو طول هفته انجام بدمو انجام بدم ولی نمیشه! انگار هر کاری که به کالج ربط داره رو باید شب قبلش انجام داد باید به تحقیقی کنم از اینترنت ولی طبق معمول مشغول الافیم! تازه میخواستم امروز اتاقمم مرتب کنم. میخواستم برم آرایشگاه موهامم کوتاه کنم یه کم البته٬ ولی بازم دودلم دلم نمیاد. نمیدونم چرا فکر میکنم یکشنبه ها اینقدر طولانیه که همه کار رو میذارم واسه یکشنبه...

جدیدا زنگ های تفریح کلاسمون دیدنی میشه! عین کارتون ها یا کاریکاتورهایی که مثلا یه کلاس شلوغ رو نشون میدن. همه با هم دسته جمعی بازی میکنیم بازیشم اینه که میدویم دنبال همدیگه و میزنیم همدیگرو. جدا کتک میزنیم ها!! یکی زیر میز قایم میشه کتک نخوره یکی میره رو میز! استادا میان تو کلاس فقط نگامون میکنن و چشاشون گرد میشه!! با این سن و سالمون گچ بازی میکنیم و گچ پرت میکنیم شیشه آب پرت میکنیم تو سر و کله ی هم وحشی بازاریه خلاصه

من هنوز!! ناراحتم مثلث شیشه ای تموم شد. خیلی برنامه ی دوست داشتنی بود. هم جذاب و سرگرم کننده بود هم آموزنده. من خیلی چیزها رو ازش یاد گرفتم خیلی آدم ها رو بهتر شناختم یا اصلا کلا خیلی آدم ها رو شناختم. اجرای رشیدپور جوری بود که هر مهمونی رو که میاورد واسم بحثشون جذابیت داشت. حتی آدم هایی که نمیشناختمشون. خلاصه که کاش تمومش نمیکردن!! من برنامه ای که مهران مدیری اومده بود رو ندیده بودم و خیلیم دلم میخواست ببینم. دیشب که دیدم واسم جالب بود. از مهران مدیری خوشم میاد! بیشر واسه اینکه اصلا مثل علی دایی!!!!!! مغرور نیست. نتیجه نظر سنجی واسم جالب بود دقیقا همونی بود که من گفنم اول مرد هزار چهره رو دوست داشتم بعد شب های برره بعد پاورچین و بعد بقیه...

دیروز شبکه آموزش یه برنامه نشون داد آخرش اینو میخوند: ای جوان ایرانی تو امید فردایی تو میتوانی و ... ریتم آهنگش خییلی باحال بود. خوشم اومد. اگه بشه دانلودش میکنم

دیروز تو کلاس که بودیم کمتر از نیم ثانیه یه زلزله ی خفیف اومد. اونایی که وایستاده بودن حس نکردن اونایی که نشسته بودن حس کردن خیلی مدتش کم بود. من به این نتیجه رسیدم آی کیوی پسرها در زمینه درک زلزله زیر خط فقره! تو کلاس همه ی دخترها میگفتیم زمین لرزید و ... پسرها هم خنگ! میگفتن نه شما خلید و توهم میزنید و ... محمدم هر وقت بهش میگم زمین لرزید میگه توهم میزنی. چیکار کنم وقتی ار درکش عاجزند!

من این کلمه ها رو تا چند وقت پیش معنیه دقیق لغویشون رو نمیدونستم ولی کلی تو جمله میفهمیدم! الانم نمیدونم فقط حدس میزنم یعنی از بقیه پرسیدم اینو گفتن. خواهشمندم اگه میدونید یا اینا غلطه راهنماییم کنید

آنارشیزم٬ آنارشی = هرج و مرج. دموکراسی= مردم داری. مارکسیزم= (میدونم بر اساس نظریه مارکس ولی خود مارکس چی میگفته دقیقا؟! کمونیست بوده؟!) کمونیستی= برابری اقتصادی همه ی مردم و ب ی خدایی و ... حس نوستالژیک میشه حس غریب؟! اینارو به کرات شنیدم و معنی دقیقشون رو نمیدونم!

من برم خیلی کار دارم یه تحقیق واسه فردا و کلی کار دیگه واسه تو طول هفته و ...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:10 توسط نگار |

از تموم شدن ناگهانیه مثلث شیشه ای واقعااااا ناراحتم!!

فردا میام مینویسم...

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:46 توسط نگار |

امروز صبح خواب موندم اولش خیلی ناراحت شدم چون امروز رو میخواستم برم دانشگاه ولی بعد با خودم گفتم فدای سرم! خوابیدن تا لنگ ظهر رو عشقه و فووووری خوابیدم تا بد خواب نشم اتفاقا ادامه ی خوابم رو هم دیدم! ولی خواب بدی بود و اعصابم کلی خورد شد! بیدار شدم رفتم سر یخچال بعدشم اومد پای کامپیوتر همینظور که خوشحااال یه عالمه تایپ کردم یهههو برق رفت و من غصه دار شدمدوباره اومدم خوابیدم دیدم صدف زنگ زد بیدار شدم دیدم برق هم اومده دوباره نشستم پای کامی و دوباره تاریخ تکرار شد و برق رفت! دوباره باز من خوابیدم و بعد که بیدار شدم الانه که امیدوارم برق نره! و اما چرا میخواستم برم کالج و ناراحت شدم که نرفتم چون با گوریل کلاس داشتیم و حیفه غیبت داشته باشم و آخر سال حالمو جا میاره نمیدونم چرا خوابیدم! حتما دلم خواسته خوب

چقدددررر دیشب مثلث شیشه ای باحال بود من همچنان تو کف بعضی از حرف های علی دایی موندم و از کف نمیتونم بیام بیرون! اون جمله چی بود که گفت اگه اینطور بود باید مجسمه ی منو در میادین شهر میذاشتن شق القمر که نکردی حالا مجسمه اتو بسازن!! مرسی تواضع از آدم مغرور بدم میاد! من همیشه هر کی زیاد از علی دایی انتقاد میکرد ته دلم میگفتم گناه داره و بیچاره. ولی حالا میبینم همه حق دارن هر چی میگن. اونقدر زیااااد و شدید و خفن حال کردم که آقای رشید پور بهش گفت: علی جان هم من هم بقیه تو رو خیلی دوست داریم به شرط اینکه یه کم از غرورت راجع به تحصیلاتت و افتخارات فوتبالیت و ترک بودنت کم کنی...  خوب واقعا غرور از همه ی جمله هاش میبارید!  دیگه هیچ وقت طرفشو نمیگیرم! آدم که اینقدر رک خودشو با تختی مقایسه نمیکنه!! بازم حال کردم رشید پور گفت تختی به خاطر تواضع و فروتنیش تختی شد!بعدشم وقتی حقوق مجری رو میپرسی و میگه تو هم باید بگی دیگه!! اصلا هم واسم مهم نیست چقدر میگیره ولی واسه چی پنهان میکنه تا این حد. این همه آدم اومدن تو مثلث شیشه ای هیچ کدوم مثل این نبودن!!بعدشم میگه ۱ میلیارد و ۸۰۰ میلیون واسه قرارداد یه مربی کمه! آخییی خوب شاید ما نمیفهمیم کمه دیگه حتما!  بمیرم براش چه جوری امورات زندگی زن و بچشو بگذرونه  با یه میلیارد و خورده ای! که نمیشه هیچ کاری کرد. کمک های مردمی نمیخواد داداشمون؟!  اعلام کنه من شخصا هستم... حالا کاری به چیزی ندارم تیم ملی رو داره میبره بالا دستش درد نکنه. آدم بدیم نیست. خدا منو ببخشه اینقدر غیبتشو کردم ولی خوب یه کم از غرورش کم کنه به نفع خودشه و محبوب تر میشه! ایشالله تیم ملی بره جام جهانی.

دیشب داشتم یه فیلم فرانسوی میدیدم اسمش Paris je tiame بود فکر کنم البته!!! کامل ندیدمش ولی همونقدریشو که دیدم قشنگ بود.

نصف شب ساعت ۲ کانال ۵ سریال قدیمی میذاره منم میشینم میبینم. اسمشو یادم نیست سریاله بود ۴-۵ تا پسر تو یه خوابگاه بودن قدیما نشون میداد! اونو میده. آهنگ آخرشو خیلی دوست دارم منو یاد بچگیام (دبستان) میندازه...

مثل یک رنگین کمون هفت رنگ
سرگذشت زندگیمون رنگ رنگ
ای صمیمی ای قدیمی هم قطار
در دل شب شبنم عشقی به کار
شهر شب با مردم چشمک زنش
غصه هامو ریخته توی دامنش
ازدحام کوچه های بی کسی
پر شده از یک بغل دلواپسی
این منم
دلواپس بود و نبود
از غم ای کاش ها چشمم کبود
تا به کی از آرزوهامون جدا
با تو هستم
با تو هستم ای خدا
بقچه ی عشقم همیشه باز باز
جانمازم تشنه راز و نیاز
هم زبونی ها اگه شیرین تره
هم دلی از هم زبونی بهتره...

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 16:25 توسط نگار |

دیشب تا نصف شب داشتم با محمد حرف میزدم. ساعت ۴ رفتم بخوابم ۵ خوابم برد! به پریا گفته بودم بیدارم کنه بیدار شدم تا برسم کالج ساعت شد ۸:۴۵ ... با یه استادی که نمیشناختمش کلاس داشتیم در مقایسه با گوریل خیلی جنتلمن بود. بی اس درس میده. شوهر آشوینی (یکی از استاد های سال اولمونه) فکر کنم! داشت راجع به آتش گرفتن ساختمون و آلارم و اطفاء حریق... توضیح میداد. هی میپرسید چرا لازمه. هر چیم میگفتیم باز میپرسید میگفتیم خوب ساختمون حیفه بسوزه. به شوخی میگفت بهتر٬ میسوزه میان سراغ ما معمارها که دوباره بسازنش و این که خوبه و اشتغال سازی میشه. یه این میگن یه معمار وظیف شناس و غیر بد ذات ...  زنگ دوم هم خود شخص گوریل اومد بهمون دبلیو دی درس داد. working design. به نظرم امسال خیلی سخته کلی درس های جدید و سخت داریم! خدا به خیر بگذرونه. اول سال دو و کارنامه اشو بعدشم سال ۳ رو

امشب قراره علی دایی رو بیارن مثلث شیشه ای

دیشب تو کانال ۴ تو یه برنامه ای هی یارو میگفت پاشنه آشیل من نمیدونستم چیه! تا اینکه یه مجریه دیگه توضیح داد که قدیم ها یه بچه ای بوده به اسم آشیل یه رودخونه ای بوده تو شهرشون که مامان ها بچه های نوزادشونو میزدن به آب اون رودخونه تا مثلا ضد ضربه شن مامان آشیل پاشنه پای آشیلو میگیره بچه رو میزنه به آب پاشنه اش خشک میمونه و در نتیجه از خطر در امان نمیمونه پاشنه پاش! واسه همین این اصطلاح رو به کار میبرن. من زیاد شنیده بودم این کلمه رو و نمیفهمیدم یعنی چی... حالا نمیدونم چرا اینو یهو اینجا نوشتم!!!

باید برم واسه کار بانک تو اینترنت دنبال مطلب بگردم. ولی از وقتی نشستم پای کامپیوتر مشغول الافیم!

فردا کنکوره... امیدوارم همه ی دوستام و کلا همه٬ همون رشته ای رو که دوست دارن قبول شن

امروز یه جوریم! هولم٬ انگار یه کاری دارم و باید انجامش بدم نمیدونم چرا چنین احساسی دارم!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:50 توسط نگار |

حس نوشتن ندارم ولی مینویسم. دیشب تا ساعت ۵ صبح بیدار بودم خیییلی دپ بودم. ساعت ۸ با زنگ پریا از خواب بیدار شدم. تند تند آماده شدم رفتم کالج. ۱۵ نفری بودیم زنگ اول تشکیل نشد بعد گوریل اومد و کل روز باهاش کلاس داشتیم. امسال ۴ روز در هفته باهاش کلاس داریم یعنی تقریبا هر روز و این یعنی مرگ! صبح رفتم تو کلاس به بچه ها میگم چی کارا کردید این روزها و ...؟ میگه باید بریم یه بانک رو بزنیم داریم نقشه میکشیم و برنامه میریزیم گفت میای؟ گفتم آره بریم... باید نقشه ی یه بانک رو بکشیم. هنوز از شر مدرسه خلاص نشده بودیم بانک شروع شد. بیمارستان و فروشگاه زنجیره ای و ... هم خواب های بعدی که واسمون دیدن فکر کنم نمیدونم چرا از شکل هرم و مثلث خوشم میاد! هر ساختمونی رو میخوام شکلشو تایین کنم یه جورایی میخوره به سه ضلعی و هرم و ... عشق به دکور مثلث شیشه ای کار خودشو کرده...  امروز یه نیم ساعتی بود تو کلاس الاف بودیم یکی از بچه ها داشت یه چیزی میخورد شبیه آجیل هندی و به بقیه تعارف کرد بهش گفتم میتونی بندازی بالا و بیوفته تو دهنت بخوری؟ گفت آره. بعد انداخت گفت حالا تو امتحان کن. منم بار دوم افتاد تو دهنم. بعد بازی شروع شد. همه واسه همدیگه پرت میکردن! کلاس دیدنی بود من پرت میکردم اون رو هوا میخورد اون پرت میکرد واسه من و ... امروز یه اتفاق دیگه ام افتاد! یکی از بچه ها گفت نگار دارم یه کتاب میخونم به اسم بدون دخترم هرگز گفت اصلا با چیزهایی که در مورد شما ایرانی ها میبینم نمیخونه و خیلی فرق داره و ... گفتم اینو واسه خراب کردن ایرانی ها نوشتن و ... بچه ی با شعوری بود. فهمید خالی بندیه. ولی نکته ی جالبش این بود که گفت به ماراتی ترجمه شده ماراتی یکی از زبون های محلیه هندیه! نمیدونم چی بگم ولی آي لجم گرفت مهم نیست بقیه چی فکر میکنن مهم واقعیته!... راستیییی امروز یه چیز عجیب راجع به گوریل شنیدم! نچ نمیتونم بگم بچه هندی ها آمار دادن یکی از بچه های سال بالایی گوریلو کتک زده...

۳۰ جون کارنامه هامونو میدن امروز که رفتم کالج یه کم نگران شدم. دعا کنید همه رو پاس کنم.

از ساعت ۴ عصر تا ۱۰:۳۰ شب خوابیدم! ... دلگیره خونه... خیلیم زیاد. اتاقمو مرتب کردم. یه سری ماه و ستاره شب رنگ زده بودم قبلا به دیوار اتاقم مثل عکس برگردونه که تو شب نور میده. امروز با اون ستاره ریزه ها رو دیوار اتاقم یه نگار بزرگ نوشتم. باحال شد. برق اتاق که خاموش میشه خوشگل میشه.

من هر نظری رو پاک نمیکنم. ولی بعضی وقت ها که چیزهای عجیب میبینم مجبور میشم. معذرت میخوام

این آهنگ گوگوش رو خیلی زیاد دوست دارم...

اون که هر چی ابر دنیاس، خونه داره تو چشاش

اون که ناچاره بخنده، اما گریه س خنده هاش

اون که تو شهرش غریبه ، با یه عالم آشنا

هیچ کدوم باور نکردن غربت تلخ صداش

اون منم، اون منم، اون منم

بغضمو تو گلوم می شکنم...

اون که خیلی قصه داره ،رو لبای بی صداش

مونده فریادش تو سینه، در نمی آد از لباش

 قد یه دنیا کتابه، با یه عالم گفتنی

هر کدوم از غصه هاش، هر کدوم از قصه هاش

اون منم، اون منم، اون منم

بغضمو تو گلوم می شکنم

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:11 توسط نگار |

امشب یهو هوس کردم آشپزی کنم کلی با عشق و علاقه غذا پختم! وقتی خیلی حال کنم با آشپزی از آشپزخونه پامو بیرون نمیذارم وای میستم بالا سرش تا بپزه واسه همین میرم سراغ غذاهایی که زود پخته شن. نکته ی جالبش اینه که غذاهای من اسم ندارن اصولا! مثلا طرز تهیه غذایی که امشب پختم عبارت است از: پیاز رو خرد کردم و سرخ کردم و توش ادویه های مختلف ریختم بعد گوشت چرخ کرده ریختم توش یه ذره که پخت فلفل سبز خورد کردم توش بعد گوجه خورد کردم توش بعد یه کم رب زدم بعد گشتم تو یخچال ببینم دیگه چی گیرم میاد بریزم توش دو تا هویج رنده کردم توش بعد دیدم هنوز خلوته غذام! عقلم نرسید کلم رنده کنم. هی هم این وسط ها یه ذره آب اضافه میکردم. خواستم نخود فرنگی بریزم که دیدم تو فریزه و یخ زده بریزم تو ظرف پیرکس که رو گازه میشکنه. پنیر پیتزا هم یخ زده بود وگرنه رنده میکردم توش. قارچ هم نداشتیم که بریزم. چیزی گیر نیومد دو تا تخم مرغ زدم بعد همش زدم. حوصله سیب زمینی سرخ کردنم نداشتم وگرنه کنارش میذاشتم. این بود خلاصه ای از غذای من در بیاریه نگار. خوب شد آخرش.

من از فردا باید برم کالج. دیگه واقعا جدی جدی شروع شده به پریا گفتم صبح بیدارم کنه. منی که ساعت ۲ ظهر بیدار میشم چه جوری یهو ۷ بیدار شم؟ خداااا

همین الان تو در شهر تصادف ۱۲ تا ماشینو تو ولنجک نشون داد

امروز رفتم آینوکس با دوست های هندیم (همکلاسی های وادیا) من بودم و ریتیکا و شوتا و آمای و آبیشیک. رفتیم باریستا. یه کم نشستیم و حرف زدیم و عکس گرفتیم و برگشتیم. نمیدونم چرا خیلیییی حرفی نداشتیم با هم بزنیم خیلی از بچه ها مسافرت بودن و بمبئی و نتونستن بیان. ولی بازم خوش گذشت! موقع برگشتن با ریتیکا پیاده اومدیم تا وادیا همشون که رفتن رفتم تو کالج یه دوری بزنم و خاطرات رو زنده کنم. بی نهایت دلم گرفت وقتی قدم میزدم توش! هیچ کدوم از اون دوستای باحالم دیگه نبودن. چه کیفی میداد وقتی وادیا درس میخوندم. همش خوشی بود. حالا خوبه من احساساتی نیستم (بچه مگه مجبوری دروغ بگی!) یعنی سعی میکنم نباشم ولی دلتنگ گذشته شدن حق هر آدمیه! واااایییی که چقدر خاطره های خوب دارم تو وادیا... هر چی زنگ زدم به صدف که ببینیم همدیگه رو جواب نداد یه کم دور زدم تو کالج و عکس گرفتم و دلم گرفت و برگشتم خونه.

کرایه ریکشا گرون شده تقریبا دو برابر زورم میاد اینقدر پول کرایه بدم! تا وادیایی که قبلا میشد ۶۰ روپیه (۱۵۰۰ تومن) الان شده ۱۱۰ روپیه (تقریبا ۳ تومن) یعنی اگه آدم بخواد بره یه ام جی رود کرایه رفت و برگشتش ۶ تومن میشه. بعد جالبه که پول میدی و سوار چی میشی!!! تو ایران حداقل سوار آژانس میشی اینجا کرایه موتور سه چرخش اینقدره بعدم جالبه که از موتور سه چرخه بهتر هم ندارن!!! وادیا نزدیکه در مقابل کالج خودم که یه ساعت راهه! بیچاره بابایی من برم زودتر رانندگی یاد بگیرم.  قربون بنزین سهمیه بندیه ایران بشم. قربون بنزین لیتری ۴۰۰ تومن آزادشم بشم. اینجا همینجور داره بنزین گرون میشه نزدیکه ۶۰ روپیه (۱۵۰۰) است لیتری. بعدم بی برکت تره! حالا جالبه علاوه بر اینم باز راننده ریکشاها اضافه تر میگیرن یه ۲۰ -۳۰ روپیه. بارون بیاد اضافه میخوان. صبح زود باشه میگن صبحه ظهر باشه میگن ظهره و آفتابه شب باشه هم میگن شبه بیشتر بده. راه نزدیک باشه میگن خیلی نزدیکه. دور باشه میگن بیرون شهره و خلاصه کلی ناز دارن. من باید جرئتم بره بالا تو رانندگی. تحمل هندی همینجوریش سخته چه برسه به اینکه راننده ریکشا هم باشه اینو ایرانی هایی که هند بودن درک میکنن!!

هوس کردم برم سینما ولی پریا امتحان داره دیگه ام کسی نیست که باش برم. صبر میکنیم پریا امتحاناش تموم شه میخوام get smart رو ببینم کمدیه.

اینم دو تا عکس از وادیا خیلی با کیفیت نیست دومیه رو دستم لرزیده و در حال راه رفتن گرفته شده دوست دارم ساختمونشو قدیمیه! مال ۶۰ سال پیشه فکر کنم!

روز مادر رو به همه ی مامان های گل تبریک میگم

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 23:40 توسط نگار |

نمیدونم چرا خونه ی ما اینجوری شده که ساعت ۳:۳۰ نصف شب هم همه بیدارن و سرحال و هرکس به کار خودش میرسه انگار ساعت ۷ شبه دقیقا چنین احساسی دارم! خوشحال شدم فوتبال رو بردیم. اونم ۲ هیچ. گل نکونام محشر بود! خوشم میاد از فاصله دور یهو میزنه تو گل. دروازه بانمونم که گله! خیلی خوب همه ی توپ ها رو میگیره. خلاصه خوشمان آمد.... گردنم درد میکنه خیلیییی زیاد! کمرمم درد میکنه در سطح تیم ملی آرنجم هم درد میکنه! هر چی میگم پیر شدم همه میگن برو بابا!

* امشبم باز دلم گرفته. بیشتر از همیشه. خدایا ناشکری راحت ترین کاریه که یه بنده میتونه بکنه! هر چی ازت خواستم بهم دادی و من ناراضیم. چون عقلم نمیرسه چی میخوام. حتی وقتی آرزو میکنم و تو منو به آرزوم میرسونی بعدش دوباره ناشکری میکنم و میخوام تو شرایط قبلی باشم و یه آرزوی دیگه میکنم و تو اونقدر خوبی که بازم منو به آرزوم میرسونی! و من بازم ناراضیم!! همیشه یه جوری الکی ایراد میگیرم. همیشه وقتی یه مشکلی پیش میاد هر چند کوچیک کوچیک من تو ذهن خودم بزرگش میکنم غافل از  اینکه اگه تو میخواستی همه چی میشد خییییلی بدتر از اینی که هست باشه. نمیدونم حق دارم منفی فکر کنم یا نه؟ خوب افکار منفیم بخشی از زندگیه کورکورانه مثبت فکر کردنم حماقته! حماقت فقط خوشی میاره. آخه منفی فکر کردنم یه جورایی حماقته... بیشتر از هر وقتی احساس تنهایی میکنم... خدا جونم با تمام وجود حس میکنم فقط تورو دارم تو این دنیا!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 3:49 توسط نگار |

نگار یعنی همین! یه دم پر چونه یه دمم ساکت... امروز دستم به نوشتن نمیره. حرفی ندارم واسه زدن... یه کوچولو دلم گرفته! از چی نمیدونم. قبل از اینکه بشینم پای کامپیوتر کلی چیز دلم میخواست بنویسم. یه حسی بهم میگه نوشتن تو این وبلاگ یه وابستگی بی جا داره واسم ایجاد میکنه! یعنی بیجا نیست ولی یه روزی که وقت نمیکنم بنویسم تو وبلاگم یا ... عین یه عاشقی میشم که عشقشو ازش گرفتن اگه روزی این وبلاگ رو مجبور شم ببندم. نه من که اینکارو نمیکنم خودم. ولی اگه مجبور شم چی؟ من حتی وقتی ۱۰-۲۰ سال آیندمم میاد جلو چشمم وبلاگم تنها چیزیه که توش هست. یعنی نگار ۵۰ ساله رو هم که تصور میکنم تا ۵۰ سالگیش همه ی خاطراتشو نوشته و مینویسه اینجا. من یه اعتیاد عجیبی پیدا کردم به وبلاگم! جدی میگم. حس میکنم اگه یه روزی زبونم لال حذف شه انگار من مردم! من نه میتونم تو دفتر خاطرات بنویسم نه تو یه وبلاگ دیگه. همه دنیا هم که آدرس اینجا رو داشته باشن من بازم مینویسم! هر کیم بگه ننویس من بازم مینویسم. هر کی هم مسخرم کنه! من بازم مینویسم. اصلا لج کردم تا زنده ام ایرانگارمم زندست برای بار هزارم اینو گفتم تو وبلاگم. دوست دارم این دنیای وبلاگمو که توش همه چی ثبت میشه هر چی که به من ربط داره یا به افکارم ربط داره به خوشی ها و ناراحتی ها و روزمرگی هام و کل وجودم! وبلاگمو اندازه خودم دوست دارم. چون قشنگ ترین انعکاس درونمه... حالا چی شد که من دارم از این علاقه ام به وبلاگم میگم نمیدونم!! نه دیگه حس میکنم حرف زدنم میاد!

 امروز دوست هندیم زنگ زد قرار شد اکیپ رو جمع کنیم که دوشنبه همه همدیگر رو ببینیم. قعلا که قراره همه بیان آینوکس دوشنبه عصر جز یکی از بچه ها که مسافرته... امشب هم که مثلث راجع به گرونی مسکن بود. انگار من حتما هر شب باید بیام و اعلام کنم موضوع بحث این برنامه چی بوده امشب نیز بسی خوشمان آمد از این برنامه...  بابام امشب میگفت کالجت شروع شده؟ گفتم آره ولی من فعلا نمیرم خیلی جدی نشده! توقع داشتم بگه چرا و برو. گفت خوب کاری میکنی هر وقت خودت خواستی و جدی شد برو این که موضوع مهمی نبود ولی کلا مامان باباها غیر قابل پیش بینی اند! شدیدا بابام از پشت تلفن خییییلی عجیب مهربون و باحال میشه (حالت عادیشم مهربونه)! هر چیییی بهش میگم هیچی نمیگه تشویقمم میکنه. میگم مامان و داداش گفتن تنها نرو بیرون و رفتم و زدم به ... و ماشین یه کم خراب شد و هندیه هم اذیت کرد و ... میگه عیب نداره و هندی ها همینن و ... توقع داشتم حداقل تو یه جمله بگه تا گواهینامه نگرفتی تنها نرو ولی هییییچی نگفت! فقط ابراز همدردی کرد یا مثلا از این قبیل مثال ها زیاد یادمه! خیلی گله! دلم واسش تنگیده ... فردا فوتباله آخ جون!

اولین باره از این تیپ سند تو آلی ها میذارم تو وبلاگم ولی از این دو تا خوشم اومد میدونم تکراریه!:

 دختر خوب تو دنیا مثل دانیاسور میمونه که نسلش منقرص شده ولی پسر خوب مثل سیمرغه که از همان اول هم افسانه بوده (یه جور ناجوری به این جمله ایمان دارم)

پشت هر زن موفقی یه مرده که نتونسته جلو موفقیتشو بگیره! (اینم قشنگ بود!!)

*امروز این آهنگ اصفهانی رو دوباره کشف کردم! کشف بزرگی بود این آهنگ محشره! بعد از چنننند سال دوباره شنیدمش.

آفتاب مهربانی سایه تو بر سر من

ای که در پای تو پیچید ساقه نیلوفر من

با تو تنها با تو هستم ای پناه خستگیها

در هوایت دل گسستم از همه دلبستگیها

در هوایت پر گشودن باور بال وپر من باد

شعله ور از آتش غم خرمن خاکستر من باد

ای بهار باور من ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی تو بیتابم بر سر زانو سر من

بی تو چون برگ از شاخه افتادم

زرد و سرگردان در کف بادم

گر چه بی برگم گر چه بی بارم در هوای تو بیقرارم

برگ پاییزم بی تو میریزم نو بهارم کن نوبهارم

ای بهار باور من ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی تو بیتابم بر سر زانو سر من

*خدایا شکرت! بازم میگم تو که منو از خودمم بهتر میشناسی و ناراحتی ها و نگرانی هامو بهتر از من درک میکنی٬ تنهام نذار...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 3:31 توسط نگار |

این روزها رسیدن به کامی آرزویی شده که از صبح باهامه تا شب که بهش برسم! محمد وقتی میشینه پاش زمان رو یادش میره مثلا از صبح ساعت ۱۱ تا ساعت ۹ شب. بعدشم مامان میخواد واسه کارش بعدشم ساعت ۱ نصفه شب میرسه به منه بدبخت دیشب با چنان دقتی برنامه ی نود رو دیدم که فکر میکنم اطلاعات فوتبالیم الان در حد تیم ملی و حتی فراتر از اون هم فزونی یافته! جرقه های عشقم به فوتبال هم دوباره داره زده میشه. میرم که یکشنبه با حرص و هیجان ایران و کویت رو ببینم

این چند روزه خیلی حرف های قشنگی از دکتر چمران تو تلویزیون شنیدم و تو اینترنت خوندم. از هر کسی که حرف هاش جای فکر کردن داشته باشه و تاثیر خوبی رو طرز فکرم بذاره خوشم میاد مثل دکتر چمران

من خیلی بی جنبه شدم اعصابم ضعیف شده قبلا با محمد دعوا میکردم اعصابم دیگه تا مدت ها خورد نمیموند ولی جدیدا کرم مخفی که میریزه تا یکی دو ساعت عصبیم میکنه ما ۳۰ ثانیه بعد از دعوا بیشتر از قبل با هم دوست میشیم. دیشب محمد هی گفت بیا با همدیگه شطرنج بازی کنیم و ... منم حوصله نداشتم ولی دیدم بچه دلش میشکنه گفتم باشه. من همین جا اعتراف میکنم همییییشه از بچگی تا حالا تو شطرنج ازش باختم! با اینکه بازیمم بد نیست و خیلی ها رو هم میبرم. دیشب محمد باخت و من بسی خرسند گشتم اعتراف کرد که همیشه با جر زنی میبرده

امروز شیوا از ایران بهم زنگ زد

پریا از فردا امتحاناش شروع میشه. امیدوارم همه رو خوب بده

دیشب هوس کردم که امروز روزه بگیرم! صبح هی دو دل بودم... ییییهویی روزه گرفتم امروز رو بدون مناسبت نمیدونم چی باعث شد جو زده بشم

دیشب شهره لرستانی رو آورده بودن مثلث شیشه ای حرف هایی که راجع به مرگ و به قول خودش تنهایی بشر میزد واسم جالب بود! دیشب خیلی مثلث بهم چسبید جو زده شده بودم میخواستم اس ام اسم بزنم به برنامه اشون ولی بعد بیخیال شدم چون نمیدونستم به همون شماره ی نظرسنجی باید اس ام اس بزنم یا نه٬ اگه بخوام راجع به یه چیزی جز نظرسنجی حرف بزنم؟! نمیدونم از اجرای کمتر کسی خوشم میاد! ولی رشید پور و سوالاشو دوست دارم. اون آهنگی که از اصفهانی گذاشتن محشررر بود خیلی وقت بود نشنیده بودمش: باور نکن تنهاییت را ... من در تو پنهانم تو در من... از من به من نزدیکتر تو ... از تو به تو نزدیکتر من... حالا من امشب جو زده شدم بذارید ادامه بدهم که از خوندن امیر تاجیکم خوشم میاد! امشبم که دوبلور معروفه پرویز بهرام رو آورده بودن جالب بود!

خیلی فیلم و سریال ها (حتی مسخره هاشو) با عشق و علاقه میبینم. دارم علاقه مند به فیلم و سینما میشم! فیلم سازی و کارگردانی رو دوست دارم ولی تنها شغلی که دوستش نداشتم خیلی٬ بازیگری بوده و هست. یعنی واسه خودم دوست ندارم ولی شغل خیلی جالبیه. 

امشب اولین قسمت عملیات ۱۲۵ رو دیدم خوشمان آمد... منم که زدم تو کار فیلم شدیدا جوونیه و جو زدگی

شوق بچگونه ای واسه کالج رفتن دارم در حالی که تعطیلات داره بهم خوش میگذره خییییلی زیاد!

فردا شاید با دوست های هندی کالج قبلیم برم بیرون یکی دو ساله ندیدمشون! باحالترین اکیپ دوست های هندی که داشتم بودن! انگار اصلا هندی نبودن

اتاق هامونو دوباره داریم عوض میکنیم عروسک هامو دیگه نمیچینم تو قفسه تصمیم گرفتم بچسبونمشون به دیوار. کار طاقت فرسایی بود چون تو دیوار خونه های هندی میخ فرو نمیره!! با چسب به زور نگهشون داشتم... اتاقم باغ وحش شده هر حیوونی رو دیوار یافت میشه کل عکس ها رو هم زدم یه جا یه یونولیتو روش کاغذ رنگی چسبوندم عکس ها رو زدم روش زدم به دیوار. پشت در اتاقمم با یه سری حروف آماده که قبلا رو شیت هام میچسبوندم نوشتم نگار! دورشم نقره ای کردم با یه چسب که واسه یکی از ماکت هام خریده بودم عکسمم زدم رو در اتاقم پاپیون ساختم زدم بالای عکسه. خلاصه امروز رو مود این تیپ کارا بودم

دیشب یه کتاب داستان رو خوندم به اسم پسران دهکده قشنگ بود.

من واقعاااا از صمیم قلب دوست دارم در کنار معماری ۱۰۰ تا شغل دیگه ام داشته باشم ولی آخه نمیشه که مثلا دکترای معماری بگیرم! (حالا کووووو تا دکترا! آرزو بر جوانان عیب نیست) بعدش برم دوباره از لیسانس تا دکترای وکالت رو بگیرم و ... اینجوری همه ی عمر رو باید درس بخونم. ولی خدایی وکالت رو خیلی دوست دارم اندازه ی معماری یه کم کمتر! چی کار کنم من شغل های مختلف میخوام. صدا و سیما و مجری گری هم دوست دارم. این یکی رو فکر کنم بتونم بشم. و منافاتی هم با معماری نداره. ولی نه وکیل هم میخوام بشم! کارگردانم دوست دارم! جامعه شناس هم خوبه. من همه چی میخوام. مرد هزار چهره که نه ولی آخرش زن هزار چهره میشم عاشق معماریم و این اصلیشه ولی تمام سعیمو میکنم واسه امتحان کردن کارهای مختلف. دعا کنید به آرزوم برسم! یعنی فرصتی واسه تجربه ی شغل های مختلف! 

حس عجیبی دارم کلا با وجود گاهی ناراحتی های واقعا بی دلیلم بدجوری عاشق سنمم شاید حرفم مسخره باشه ولی با تمام وجود دارم حس میکنم جوونم و ۱۸ ساله! امشب ته ته ته دلم پر از احساس های خوبم! خدایا شکرت.

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:48 توسط نگار |