جمعه صبح بی سی ام داشتیم استاده یهو گفت میخوام ازتون امتحان بگیرم! ما هم شوکه شدیم. گفت نیم ساعت وقت میدم بخونید. منم بی شعوووور تو اون نیم ساعت با بچه ها حرف میزدیم. موقع امتحان در سطح خیلیییی شدید و زیاد و خفنی تقلب کردیم! اصلا تو زندگیم اینقدر تقلب نکرده بودم که جمعه تقلب کردم
یعنی اصلا کاملا متکی به جزوه و بدون استفاده از مغزم امتحان دادم. بعد جالب بود اینقدر اعتماد به نفسم بالا رفته بود استاده از کنارم رد میشد زیر برگه ام برگه ی جزوه بود ذره ای حتی به اندازه سر سوزنم ترس به دلم راه نمیدادم!
البته بچه ها هم همه چون در حال تقلب بودن اعتماد به نفسم بیشتر بالا میرفت... عصرش مهمونی خونه ی یکی از دوستامون دعوت بودیم با مامانم. ما خیلی مهمونی رو جدی گرفته بودیم و کلی بیخودی تیپ زده بودیم!! :) خوش گذشت.
جمعه شب پای تلویزیون دراز کشیده بودم داشتم به مریضیه یه بنده خدایی و مرگ و ... فکر میکردم که خوابم برد. تلویزیون داشت اخبار میگفت. محمد یهو گفت نگار شنیدی خسرو شکیبایی امروز فوت کرده! گفتم داره الکی یه چیزی میگه! چشمامو باز کردم تی وی رو دیدم دیدم راست میگه. تعجب کردم. اصلااا انتظار نداشتم! خیلی ناراحت شدم
. روحش شاد. خدا بیامرزتش. با شنیدن این قسم خبرها فقط حس میکنم که زندگی خیلی کوتاه و مرگ بی خبر میاد. کاش مغزم درک میکرد تا همیشه ی بی نهایت تو اون دنیا بودن یعنی چی!!! نمیشه درک کرد دیگه! خیلی ها تو این چند سال رفتن. یا من دارم بزرگ میشم و مرگ آدم ها واسم محسوس تر یا اینم که مرگ و میر داره میره بالا. از سه سال پیش تا حالا خیلییییی ها رفتن نه فقط بین بازیگر ها و ... تو آشنا و فامیل و همه جا کلا. روح همه ی رفتگان شاد.
هیچ چیز واسم اینقدر عجیب نبود که تو پست قبلی نه قبلیش یکی تو نظرات نوشته بود آدرس وبلاگتو رو صندلی سینما نوشته بودن!!!!!!!!!! جلل خالق! چه تبلیغات قوی داره وبلاگمون و خودمون بی خبریم! جالبه واسم بدونم تو کدوم سینما؟! کجا؟ تهران؟ کار کی بوده؟ اصلا سر کاری بود! یا جدا یکی نوشته!!!![]()
یه لاک خریدم خیلی بد رنگه! متاسفانه زیادم پولشو دادم
مونده رو دستم! نمیدونم چی کارش کنم. آینه دق شده. به هر کیم میگم زشته رنگش؟ با قاطعیت وصف ناپذیری میگه آره
خودمم میدونم زشته ها. نمیدونم چرا خریدمش! مرض دارم.
شنبه هم نرفتم دانشگاه چون فقط یه کلاس داشتیم و از صبح با مامانم اینا رفتیم بیرون باهاراتی و خرید و ... یه تریپ تو ماشین با محمد دعوام شد خسته بودم عصبی شدم یه داااادی زدم که هنوز صدای خودم تو گوشمه
نمیدونم چرا بی جنبه و بی حوصله شدم. خیلی بده که تو عصبانیت خودمو نمیتونم کنترل کنم. یکی یه ذره داد بزنه من وحشتناااک عصبی میشم و داد و بیداد میکنم! باید اصلاح شوم.
سه در چهار محشره!
یکشنبه هم که خونه بودم و از صبح در کف اینترنت که کانکت نمیشد و روانیم کرد. عصرش رفتیم به یکی از بچه ها سر زدیم حالش خوب نبود. امروزم که کالج خبر خاصی نبود زنگ اول مورچه بود زنگ دومم ال دی داشتیم و یه شیت رو رنگ کردیم. بعدش رفتم خرید واسه سابمیشن فردا یه سرم رفتم خونه سوده بعدم اومدم خونه خوابیدم تا الان که پای کامیم.
واسه فردا واقعاااا بدبختم کلییی کار دارم. تمام شیت های مربوط به بانک رو باید کامل کنیم. نقشه همکف و سایت پلن و ۴ الویشن و ۲ سکشن و ...
ساعت ۱۰:۳۰ شبه و من هنوز یه خطم رو شیت هام نکشیدم. دعا کنید برسم تمومش کنم تا صبح. این یکی دیگه شوخی نداره که بشه سر کلاس سر و تهشو هم آورد این بار با گوریل خشمگین طرفیم. خدا به دادم برسه.
هیچ چیزی تو این دنیا غیر ممکن نیست. همیشه فکر میکردم من کسی نیستم که اینقدر زود خودمو ببازم و وبلاگ نویسیمو بذارم کنار. چه بنویسم و ثبت کنم این خاطرات رو چه ننویسم و بسپارمشون به باد فراموشی زمان میگذره..... آخه چرا زر میزنم وقتی نمیتونم این وبلاگو ترک کنم!!![]()
شاید یه چند روز نیام خیلییییی قاطیم خیلییییییییییییی خیلیییییییییییییی! شایدم فردا اومدم شایدم چند ساعت دیگه اعصابم بهتر شد و اومدم!!! دلم میخواد یاد بگیرم بیخیال بشم و بیخیال بمونم و ......... ولی نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!
امروز پریا و الهه و ... رفتن لوناولا ولی من به دلیل داشتن کلاس در کالج و ارزش و اهمیت والایی که واسه درس و تحصیل قائلم!
نرفتم.
همین الان با نوشین یکی از دوستای دبستانم چت میکردم!
یکی از نامه هایی که در دوران طفولیت وقتی باهام قهر کرده بود واسش نوشته بودم رو واسم فرستاد! کلییییی خندیدیم!
خیلی باحال بود! نصفه سیو شد وگرنه میذاشتم واستون شما هم بخندین!
خیلی دلم واسه مدرسه و اون روزها تنگ شده. خیلی!!
روز پدر مبارک
(دلم واسه بابام تنگ شده![]()
)
خدا رو شکر واسه فردا کاری ندارم! نه که اگه داشتم خیلی به خودم زحمت میدادم!
ولی خوب همین که آدم استرسشو داشته باشه و انجام نده هم بده! نه که حالا من خیلی استرسشم میگیرم
دلم میخواد امروز یه کم به کارایی که دلم میخواد برسم! مثل کتاب خوندن! تحول در دکور اتاق و از اینجور خورده کاری های غیر مفید!
آخ جون امشب سریال های خوب خوب داره!
کارآکاهان و معلم و ۳ در ۴ و ترانه ی مادری و روزگار جوانی و ...
روز خوش دوستان!![]()
سر کلاس گوریل دیدم هارلین یکی از بچه ها یه مشت قرص دستشه با یه شیشه آب! یه دونه خورد گفتم خوب مریضه حتما باید قرض بخوره دو تا خورد سه تا خورد گفتم شاید باید بخوره. چهارمی رو هم خورد. پنجمی رو داشت میخورد رفتم پیشش
من: چند تا قرص میخوری؟! حالت خوبه؟! اون: دکتر گفته ۵ تاشو باید با هم بخورم! من تو دلم:
جلل خالق!
جدیدا تو طول روز بیشتر صحنه هایی رو که میبینمو تو خواب دیدم! یعنی روزی ۲-۳ بار واسم پیش میاد. این در حالیه که قبلا ماهی یه بار یا چند ماه یه بار این واقعه ی عجیب رو که نمیدونم چرا اتفاق میوفته رو تجربه میکردم!!!
خیلی دلم میخواد وقتی ازدواج کردم و بچه دار شدم بهش خونسرد بودن از ته دل و رله بودن واقعی و آرامش داشتنو درست یاد بدم! دوست دارم بیخیال بیخیال باشه در عین حال مهربون و آدم!
چقدررررر ۳ در ۴ قشنگه! محشره این سریال. اصلا فکر نمیکردم مجید صالحی بتونه چنین طنز باحالی بسازه. چقدر همه ی بازیگرهاش با نمکند!
دیشب کلی خندیدم بیژن به پلیسه میگفت من فیلم های مجاز میدم بهشون مثل الو الو من جوجوام و کلاه قرمزی و ...
به یارو سربازه گیر داده بود میگفت یادته ۱۰ سال پیش از تو کیف بابام پول ورداشتم دو تایی رفتیم پیتزا خوردیم! بعد باباش عصبانی میشد!! میگفت بابا ۱۰ سال پیش بود!!!... کلا خییییلی با این ۳ در ۴ حال میکنم. ترانه ی مادری هم که سر کاریه ولی خوب میبینم بد نیست. کاش پویا قیافه اش اینقدر اسکل وار درسخون نبود!
شاید میشد فیلم رو با علاقه ی بیشتری دید! خیلی من نامردم!
من برم مثل بچه های گل اتاقمو مرتب کنم و شیت فردامو بکشم!!!![]()
وبلاگم کم بود تو یه فرومی هم عضو شدم. به صورت ۲۴ ساعته دارم توش فعالیت میکنم و زر میزنم!![]()
الان واقعا اعصابم خورده و ناراحتم نه واسه خودم! واسه بقیه!!! امروز از صبح تا حالا تو این دنیای مجازی جز غم و درد ملت چیزی نشنیدم
واسه یکی دو نفر که خیلی ناراحتم!! من لوس و احساساتی نیستم! ولی شما ببینید طرف چقدر از غم و غصه هاش نوشته بود تو اون فرومه که من اشکم در اومد!!!!
ایشالله خدا ناراحتی های همه رو رفع کنه!
قدر خیلی از کسایی که دوسشون دارین و زنده اند رو بدونید که نبودشون رو نمیشه حتی تصور کرد...
روح تمام رفتگان شاد...
امروز صبح ساعت ۷:۳۰ از خواب بیدار شدم اومدم یه ربع پای کامپیوتر و بعد رفتم کالج! صبح قبل از کالجم کامی میچسبه ها!![]()
اومدم خونه مامان اینا نبودن. پول چنج نداشتم. ریکشا پایین بود راننده ریکشا هم پول خورد نداشت بهم برگردونه. با عجله اومدم تو خونه درو باز گذشتم رفتم دنبال پول. یهو اومدم دیدم درو نبستم یه کم ترسیدم
داشتم میرفتم تو اتاق یهو یه صدایی اومد سکته زدم
. بدو بدو رفتم بیرون پول ریکشایی رو دادم اومدم بالا کل خونه رو چک کردم با ترس و لرز بعد نشستم پای کامی
یکی نیست بگه بچه مگه مرض داری خوب درو باز میذاری!!!!![]()
بعد از آپیدن میرم سراغ تحقیق بی سی ام بعدم درسم و اتاق مرتب کردن و ...دیروز رو که نرفتم کالج نپرسیدم چی کار کردن بچه ها و چه خبر بوده! یه زنگی باید به یکی از هندی ها بزنم... وایییی فردا باید برم کالج. نمیخوااام
راستی امروز همینجوری روزه گرفتم!!
همین الان ۳۶۰ ام رو چک کردم یکی از دوستای دبستانم کامنت گذاشته بود که یکی از نامه هایی که واسه همدیگه تو دبستان نوشتیمو پیدا کردم و ...
چه دوران باحالی بود! یادش به خیر. مدرسه آخر خوشی و کیف بود واسم! دلم واسه دوستام تنگ شده...
یه کم از حال و احوال موهام گزارش بدم که بعد از اینکه آرایشگر گرامی زد داغونش کرد دیروز رفتم اتو مو گرفتم جلوی موهامو صاف کردم دیدم خیلی زنه شاهکار خلق کرده و همش یه اندازست اومدم خودم دست به کار بشم گننند زدم نصف دیگه اشم قیچی کردم
الان جوووون میده یکی تولد دعوتم کنه! من موهام کی شبیه آدمی زاد میشه خدا میدونه. هیچ کدوم از دوستامم نمیبینم که تو رو دروایسی گیر کنن بگن خیلی بد نشده من دلم خوش شه!!!
... البته چرا دیروز سوده یه سر اومد پیشم ولی اصلا نفهمید تغییری کرده!!
شایدم فهمیده و به رو خودش نیاورده. اومد تو اتاقم دید رو دیوار با اون ستاره ریز ها نوشتم نگار رو در اتاقمم نوشتم نگار گفت خیلی با اسمت حال میکنی نه؟!
منم گفتم آره!
ولی خدایی چرا؟! خیلیم اسم خارق العاده ای نیست!! اصلا خیلییییی معمولیه ولی عجیب دوسش دارم.
دیگه دارم عادت میکنم به الکی خوشحال نبودن و الکی ذهنمو مشغول کردن و اذیت کردن خودم!!
خدایا شکرت...
*دیشب یه خواب عجیب دیدم!
*تمام پست های تیر و مرداد پارسالم رو خوندم. یه حس غریبی دارم. عمر خیلی زود میگذره. خیلیییی.
*بعد از عشق به خدا عشق به وطن یکی از قشنگ ترین حس هاییه که یه آدم میتونه تجربه اش کنه!
*بازم رفتم تو این فکر که چه جوریه که تو آخرت زمان معنی نداره!!! نمیگنجه تو ذهنم! فقط میدونم مرگ خیلی خیلی نزدیکه و واقعیتیه که خیلی وقت ها حس میکنیم خیلی ازش فاصله داریم ولی نداریم.
این همه حرف بی ربط زدم اینم روش! خیلی دوست دارم برم مکه...

فردا نمیخوام برم کالج! یه کلاسمون که صد در صد تشکیل نمیشه اون یکیم امکان داره کنسل شه! واسه احتمالات هم من ترجیح میدم ۲ ساعت تو جاده پونا بنگلور٬ گوا
مسافرت نکنم
امروز تا برسم خونه مردم جنازه ام رسید خونه. موقع برگشتن خواستم از تو اتوبان بیام سیکسیتر یه جاهایی رفت یهو دوزاریم افتاد تو یه دهاتیم!!!
حالا مگه ریکشای خالی رد میشد! بعد از چند سال و اندی صبر یه ریکشایی اومد گفتم پاشان گفت کجا؟! هی توضیح دادم نگرفت گفت خودت بلدی راهو گفتم آره. ریکشاییه فکر کنم مال همون منطقه بود فقط و خیابون های داخل شهرو نمیشناخت. وسط راه بنزین تموم کرد. کلی خلاص اومد تا رسید به پمپ بنزین ۱۵ دقیقه منو الاف کرد تا رفت بنزین آورد... با زور و زحمت رسیدم خونه
تا ساعت ۸ شب خوابیدم از بس خسته بودم. فردا نامردم اگه نرم سراغ گواهینامه. اگه بشه میخوام صدف رو هم ببینم فردا. اون روزی که زنگ زد قرار شد من بهش خبر بدم کی ببینیم همدیگه رو. که منم زنگ نزدم دیگه
فردا یا پس فردا میبینمش![]()
آخ جون امشب یوسف پیامبر و عملیات ۱۲۵ و خط شکن و ... داره![]()
امروز استاده تا ساعت ۲ کالج نگهمون داشت گفت کاراتونو کامل کنید بدین تا من امضا کنم و نمره هاتونو اضافه کنم تا ۲ موندیم کالج بعد گفت من سرم شلوغه برید فردا بیاید!!
بعضی وقت ها میچسبه استادارو آدم کتک بزنه![]()
فعلا
... ایام به کام!![]()
فکر کنم کلاسمون شروع شده باشه دیگه... من برم... فعلآ![]()
دیروز بعد از کالج با مامانم و الهه و مامانش و خواهرش رفتیم خونه ی یکی از دوستامون خوش گذشت. بعد از مدت ها رفتم مهمونی!
امروز صبحم دوباره خواب موندم. ولی بعد از اینکه دیر رفتم کالج یادم افتاد استاده جلسه پیش گفته بود امروز کلاس نداریم. زنگ دوم با گوریل کلاس داشتیم. یه تریپم اومد یه گیر به نقشه ام داد و خشم خودشو بروز کرد!
منم رله برخورد کردم
. همون اول که نقشه رو شروع کردیم قرار بود بانکمون ۴ یا ۵ تا کانتر داشته باشه رو یه برگه نوشته بود تمام اینا رو. بعد امروز با داد و بیداد میگه باید ۶ تا باشه!!!!! میگم اینجا نوشته ۵ یا ۴ میگه اون عوض شد!!! والا من هر چی فکر میکنم یادم نمیاد عوض شده باشه!![]()
خدایا به گوریل آرامش بده.
امروز ویدا بهم زنگ زد
خیلی دلم براش تنگ شده
داشت میرفت شمال
ویدا جونم خیلی مخلصیم![]()
![]()
امشب شب جمعه است. روح تمام رفتگان شاد!![]()
خدایا شکرت![]()
التماس دعا![]()
دیشب نمیدونم چرا اینقدر زود خوابیدم. ساعت ۱۱ شب اومدم دراز بکشم سریال ببینم افقی شدم تا صبح
خیلی از سریال ها رو از دست دادم مثلا سه در چهار
ولی در عوض صبح راحت بیدار شدم![]()
عصری با الهه قرار گذاشتم بریم پانچواتی گردی کنیم!!!
بمیرم واسه خودمون که جایی نداریم بریم!!
میخوام امروز دختر خوبی شم و تا قبل از اینکه شب شه (منظورم قبل از ساعت ۱۲) کارای کالجمو انجام بدم تا شب راحت باشم
شب واسه من یعنی بعد ۱۲ ... اون شیت سخته رو باید بکشم! خدا به دادم برسه![]()
اینبار دارم یه آهنگ آذری گوش میدم. باحاله
ریتمش خیلی قشنگه.... دوباره این روزها زدم تو کار آهنگ های دهه ی ۴۰ و ۵۰
خواننده های جدیدی رو از اون سال ها کشف کردم٬ مثل آرتوش و ... ![]()
یه جور عجیبی شدم اعتیاد عجیبی به کامپیوتر پیدا کردم وقتی پاش نشستم انگار زندگیه عادیمو میگذرونم و وقتی خونه ام و پای کامی نیستم حس میکنم یه کاری دارم و باید انجامش بدم!!! خیلی حس اعصاب خورد کنیه! خیلیییی. نمیدونم درکم میکنید یا نه؟
خدایا واسه ی همه چی شکرت![]()
![]()
دیروز عصری پریا نیومد پیشم که بریم فیلم ایرانیه تکراری!!! ببینیم
رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کنم. من از آرایشگر جماعت متنفرم هر دفعه سعی میکنم خوشبین باشم و دوستشون داشته باشم آخرش عصبیم میکنن! بهش میگم قد موهامو کوتاه نکن روشو لیر بزن خیلیییی تیکه تیکه بشه ها! فقط بهش گفتم قدش کوتاه نشه دیگه هر کاری خودت کردی کردی. میگه باشه... کل موهامو از همه جا یه سانت کوتاه کرد! تو آینه خودمو میبینم به مامانم میگم مامان اینکه فرقی نکرده! بهش میگم جلوی موهامو خیلی کوتاه نکنی بدم میاد!!
میگه باشه بعد همون لحظه یه قیچی زد به موهام که جلوی مویی واسم نموند! منم عصبی شدم هی خودمو کنترل کردم هی هیچی نگفتم هی گند زد هی صبر کردم ببینم آخرش درست میشه؟ بعد دیدم فرقمو از وسط!!!! باز کرده عین اسکل ها
شروع کرده به سشوار کشیدن در حالی که تو دلم فحشش میدم و لعنت به خودم میفرستم که موهای نازنینمو به باد دادم میذارم واسه خودش سشوار هم بکشه و مدل دلخواهشو!!! در بیاره. بعد که گفت تموم شد گفتم مرسی. چند ثانیه خودمو تو آینه دیدم عصبی وار دستمو کردم تو موهام بهم ریختمش! غیر ارادی بود. بعد فرقمو کج کردم هی خودمو دیدم هی لجم گرفت هیچی نگفتم حساب کردم اومدم بیرون تا درو بستم تا ۱ ساعت بعد از اینکه اومدیم خونه بی وقفه واسه مامانم غر زدم. آینه های تو خونه رو میخواستم جمع کنم تا ریخت جدیدمو نبینم! هیچ آرایشگری نتونسته بود به اندازه ی این منو زشت کنه و اما اینکه چرا میگم از همه ی آرایشگرها بدم میاد چون یه بار تو کل زندگیم نشده موهامو کوتاه کنم راضیه راضی باشم. آرایشگرهای ایران که هیچی! پررو ترین قشر جامعه اند. یارو گنننننننننند میزنه به موهای خوشگل ملت بعد میاد هی تعریف میکنه که خیلی خوب شد و ... عالبه خیلی بهت میاد. بعد به همه چیه آدم هم کار دارن میری موهاتو کوتاه کنی به رنگ موت ایراد میگیرن! راجع به مدل ابرو و کل تیپت نظر میدن. حالا نظرشون سازنده باشه عیب نداره. ولی به خدا هیچیم از هیچی حالیشون نیست. ۹۸ در صدشونم فکر میکنن از دماغ فیل افتادن پایین!
و کارشون تکه! کلا حال نمیکنم با آرایشگر جماعت دست خودم نیست. خیییلی فکر کردم موهامو چه مدلی کنم رفتم حمام اومدم سه ساعت جلو آینه مدل امتحان کردم گذاشتم موهام خودش خشک شه یه حالتی گرفت و تقریبا فر شد. یه کم شاهکارهای این زنه توش گم شد! الان دیگه بدم نمیاد از مدلش ولی اولش عصبااانی بودم. میخواستم برم پسرونه کوتاه کنم. که در این صورت مامانم و بابام هر دوشون حالمو میگرفتن
خودمم کوتاه دوست ندارم...
عصرش با محمد تولد یکی از همکلاسی های هندیم آدیتیا دعوت بودیم رفتیم پیش امین با هم رفتیم. جاش همون رستورانی بود که واسه فرشرز پارتی رفتیم... همه ی بچه های همکلاسیمون بودن. خوش گذشت. منظره ی پایینش خدا بود. غروب بود کل شهر زیر پامون بود گهگداری هم نم بارون میزد. محمد داشت بحث تاریخی میکرد با بچه ها و کیف میکرد! ما دخترها هم که فقط تو کار عکس بودیم... شب از رو لپ تاپ امین آهنگ های تازه از ایران رسیده رو ریختیم رو پن درایو هنوز گوش ندادیمشون. اومدیم خونه محمد نشست پای کامی منم تلویزیون روزگار جوانی دیدم...
سه شنبه سوده از ایران میاد![]()
همین الان داشت یه فیلم سینمایی میداد برنامه کودک کانال ۵ وقتی وسط هاش دیدم کدوم فیلمست کلیییی حال کردم! من بچه بودم این فیلمو دیدم و عاشقش بودم! یادمه خیلییی خوشم اومد همون باری که تو بچگی دیدم. اسمش گربه های آوازخوان بود
خیلی بامزه بود. یه خواهر و برادری بودن تو پرورشگاه یک کدومشونو یه خانواده ای میخواست به فرزندی قبول کنه فکر کنم دختره رو که خیلیم ناز بود داداشه نمیخواسته و نصف شب فرار میکنه با خواهرش میدونستن باباشون زندست دنبال باباهه میگردن و گربه ها هم کمکشون میکنن![]()
این آهنگ خیلی قشنگه! خیلیییی... جز قشنگ ترین آهنگ هاییه که شنیدم. قدیمیه...
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق بی حد باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدون ها جا دادم
بعد از جدایی ها آن بی وفایی ها
فردا تو میآیی ، فردا تو میآیی
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
از خونه ما نا امیدی ها سفر کرده
گویا دعاهای من خسته اثر کرده
من لحظه ها را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدن ها
بعد از جدایی ها آن بی وفایی ها
فردا تو میآیی ، فردا تو میآیی
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی ...
*حالا بیا و ثابت کن فردا قرار نیست کسی بیاد!
اصلا کسی رو نداریم که بخواد بیاد یا نیاد! ... آهنگ رو عشقه![]()
دیدن بارون واسه من مساویه با یاد خدا افتادن... نمیدونم چرا! بارون رو خیلی دوست دارم این فصل هم که فصل بارون های موسمیه هند و منم کلی حال میکنم با بارون های وقت و بی وقتش و از خیس شدن زیر بارون هم لذت میبرم!!
این تلویزیون ایران کشت مارو با مشکل آب و برق! از بس گفتن ملت صرفه جویی کنید من اینجا میترسم برق روشن بذارم یا شیر آب رو یه ذره زیر دوش بی خودی باز بذارم!! هر چند همیشه هم خیلی حواسم جمع بود... معلوم نیست زمستون چی کار کردن که الان هی میگن صرفه جویی کنید...
سر کلاس پریروز استاده دیر کرد و یه ساعت الاف بودیم! از شدت بی خوابی سرمو گذاشتم رو میز و واقعاا خوابیدم٬ بچه ها اومدن بیدارم کردن بعد از یه ربع دوباره خوابیدم! بازم بیدارم کردن دیگه وایستادن بام حرف زدن تا نخوابم تا استاد بیاد!! ![]()
وبلاگ جونم بازم پریروز تو دانشگاه به دردم خورد همون تحیقیقی که تو کالج انجام دادم رو جت فلشم تو خونه بود از یکی از بچه ها جت فلششو قرض کردم ریختم روش بردم بالا نشون استاده دادم رو لپ تاپش گفت خوبه فقط یه جاهاییشو درست کن. منم اطلاعات روشو میخواستم اومدم پایین تو اتاق کامپیوتر هر کاری کردم نشد بفرستمش به ایمیلم دوستمم جت فلششو میخواست یهو به سرم زد تو وبلاگم ثبت موقتش کنم! ثبتش کردم و اومدم خونه ریختم رو کامی...
دلم واسه بابام خیلی تنگ شده! خیلی
تو این یه مدتی که ندیدمش فقط یاد خوبی ها و مهربونی هاش میوفتم... معلوم نیست چند وقت دیگه دقیقا میاد. داشت با مامانم حرف میزد گفت به نگار بگو چی میخوای از ایران؟ من: مجله! بابام: دیگه چی؟ فقط مجله و رمان ولی زیااااد. گفت باشه میرم همه ی مجله ها رو میخرم برات اسماشونو بگو... من
: موفقیت٬ شادکامی٬ روزهای زندگی٬ همشهری جوان٬ سروش جوان٬ زن امروز٬ ایرانیان٬ خانواده سبز و پیرامون و ... همه چی میخونم! ... آخه وحشتناک میچسبه وقتی آدم ایران نیست و اخبار ایران و ... رو از تلویزیون میشنوه و بعد تو مجله ها بازتاب خیلی چیزهایی رو که تو تی وی شنیده رو میخونه راجع به فوتبال سینما تلویزیون سیاسی اجتماعی . کلا خیلی از داستان ها و اطلاعات عمومی...
امروز نرفتم دانشگاه. رفتم پلیس واسه تمدید ویزام. جاش عوض شده! جای جدیدش نسبتا! تر و تمیز تر و خوشگل تره... وقتی داشتم بر میگشتم یه دختر ایرانیه اومد سلام علیک کرد و بعد گفت تازه اومدی؟ اولش فکر کردم سوال راجع به ویزایی چیزی داره گفتم نه ۴-۵ سالی هست اینجام ولی الان اومدم ویزای پارسالمو که از ایران گرفتمو تمدید کنم و ... گفت من تازه اومدم دنبال یکی مثل شما میگشتم که باهاش همخونه شم که دیدم تازه نیومدی و ... گفتم لطف داری و... خداحافظی کردیم. داشتم به این فکر میکردم که اگه با مامان اینا زندگی نمیکردم شاید! واقعا با یه اون تیپ آدمی همخونه میشدم دختر خوبی به نظر میومد مهربونم میزد چهره اش. ولی بازم وقتی فکر کردم دیدم این انتخاب همخونه هم اندازه انتخاب همسر آینده سخته!
ولی یه کم آسون تره چون مدتش کمتره! و فقط چند ساله. خوب بودن یه نفر فقط کافی نیست که ادم باهاش همخونه شه من که اگه مجبور بودم با کسی همخونه شم (چون از تنها زندگی کردن اگه مامان اینا نبودن اینجا٬ بدم میومد و دپرس میشدم!) سعی میکردم قبلش خیلیییی طرفو بشناسم... چون زندگی زیر یه سقف خیلی سخته! :) به خصوص که غریبه هم هست و آدم با خصوصیاتش آشنا نیست...
فردا قراره پریا بیاد پیشم و بعدشم بریم فیلم ایرانی تکراری ببینم تو همون سالنی که هر ماه یه فیلم ایرانی میذاره. کافه ترانزیت رو داره این ماه. دیدیمش ولی بازم میبینیم!!
طبق معمول واسه کالج کلی کار دارم ولی دل و دماغ انجام دادنشو ندارم! باید اتاقمو مرتب کنم. کلی شیت و جزوه باید بنویسم و بکشم و ... شاید این شادی های زورکی و تلقین اینکه من خوشحالم واقعا هم آدمو خوشحال کنه... نمیدونم! دست من نیست جو دلگیره!
رله بودن کاذبم رو عشقه!!!![]()
فقط یه چیزی بگم! یه تحقیق باید انجام بدیم واسه فردا در مورد یه معمار معروف منم دلم میخواست ایرانی باشه از برج میلاد خوشم میاد واسه همین رفتم راجع به محمدرضا حافظی معمارش تحقیق کردم... اونقدر تحویلش گرفتم و مرام کشی کردم و خالی بستم!! که فکر نکنم کسی تو زندگیش اینقدر این بشرو تحویل گرفته باشه
ترکوندم براش. حالا استادمون فکر میکنه دیگه یه تهرانه و یه حافظی و بس!
آقای دکتر من پورسانت میخوام![]()
![]()
یاسمن جونم خیلی خوشحال شدم نظرتو دیدم دلم واست تنگ شده خیلی شدیییید![]()
چقدر از سریال کارآگاهان خوشم میاد![]()
امروز از ساعت ۴ خوابیدم تا ۹:۳۰ شب!!! تو راه خونه که داشتم از کالج میومدم همش خوابم میبرد...
من برم سراغ شیتم!
خدا کنه برسم تمومش کنم. دل خوشی دارم من نصفه شبی میام آپ میکنم با کلی کار و بدبختی!!![]()
صبح آلارم گوشی رو ساعت ۶:۴۵ دقیقه میذاری ۶۰ بار زنگ میخوره و ۶۰ بار هم خفه میشه! بالاخره ساعت ۷:۱۵ بیدار میشی! آماده ی آماده ای
حتی همون یه ذره آرایش صورتتم از شب قیل انجام دادی که صبح فقط بپری بیرون از خونه!
یه کوچولو نیاز به آماده شدن بود آماده شدم رفتم سر کوچه ریکشا با منت و هزار بدبختی میبرتت! همینجور که به مناظر زیبای بارون خورده ی اطراف فکر میکنی با این همه سن و سال! میترسی از اینکه گوریل حال گیری کنه امروز
تو همین افکاری که اول میرسی سوارگیت زیبا!!! بعدشم دم گیت دانشگاه. هی خواستم اون دو قدمو پیاده برم از در دانشگاه تا کالج رو که دیدم دیرم شده. خدا نیاره اون روز رو که هندی بفهمه تو عجله داری!!!! ریکشاییه یه قیمت پرت پروند. گفتم نه! گفت نمیبرم. آخرش مجبور شدم به همون قیمتی که خودش گفت و ۳ برابر بیشتر بود راضی بشم ولی ۴ تا فحش خوشگل تو دلم بهش دادم
و چند تا فحشم نثار خودم کردم که نمیرم سراغ گواهینامه ام و اینا باید سر صبح حالمو بگیرن و کم بیارم به حرفشون گوش بدم
. اون دو قدم (دقیقا دو قدم!) رو پیاده نیومدم که دیرم نشه اونوقت اومدم سر کلاس میبینم استاده نیومده!!! از شدت خواب گیج میزدم سرمو گذاشتم رو میز... یه ربع میگذره نیم ساعت میگذره! بعد تازه جناب استاد میان!!!! درس داد منم نمیدونم چرا با شعور شده بودم گوش میدادم چه جور!
حالا مگه میرفت بیرون! کم مونده بود نذر کنم تا بره! رفتیم بالا کنتین سمبوسه داشت! خوشمزه هم بود ولی من سقف دهنم سوخت همینجور که داشتم میخوردم رو به روم دیدم کارگره چه جوری داره لیوان ها رو میشوره!
خدا رو شکر که من چیزی که تو لیوان بریزن تا حالا نخوردم. همه چی رو که حالا نمیشه تعریف کرد من میگم هپاتیت تظمینی شما میشنوید! تو این جور مواقع یاد چیزهای کثیف خوشمزه ای که تو هند خوردم میوفتم و بعد به سلامتیم شدیدا شک میکنم
مامانم هی میگه نخور ولی خوب نمیشه بعضی وقت ها خوشمزه اند به خصوص اگه پایه هم داشته باشی سوده و امین و صبا یا اینم که بیرون با پریا! بگذریم از لیوان شستن یارو ولی چه صحنه ای بود خداااا
هنوز از اینکه تو هندی اونقدر احساس انزجار و تنفر نمیکنی! تا اینکه جناب استاد گوریل خان قدم رنجه میکنن و میان تو کلاس تلو تلو میخوره با اون هیکلش! خدایا منو ببخش اینقدر این ملت رو مسخره میکنم
. باز امروز مهربون بود!!! ۱۰۰ بار نقشه ی بانک رو کشیدم حال نمیکرد چون ژنتیکی از مثلث بدش میاد! و عشق مربعه. مربع هم که بکشی میگه سادست. بعد بیای از سادگی درش بیاری هم یه گیر دیگه میده. همه بچه ها برگه اتندنسو امضا کردن به من ندادن! بعدا رفتم پیش گوریل میگه نمیشه غیبت میزنم برات. یه لحظه ناراحت شدم چون تنها دلیل اومدنم به کالج همون یه امضاست
اعصابم خورد شده بود. یه کم گذشت از ته دل به این باور رسیدم که فدای سرم! آخر کلاس با لحن یه کم طلبکارانه و جدی بهش گفتم امضا کنم؟! گفت آره ولی آخر لیست نه جلو رل نامبرت بعدم بنویس دیر امضا کردی!!! منم نوشتم
... واسه فردا یه خروااااار کار داریم. یه شیتی باید بکشم که اصلا نمیدونم میشه کشیدش یا نه
کارنامه هم که نمیدن میخوان منو دق بدن بعد!![]()
وای چقدر خبرهای بد میشنوم
دیروز تو در شهر دیدم اون ساختمونه تو سعادت آباد ریخته و ۱۹ تا کارگر فوت کردند. امروزم که اخبار گقت اتوبوسی که داشته میرفته سوریه تو جاده تهران قم از رو پل افتاده و ۲۰ و خورده ای نفر فوت کردن. خدا همشونو بیامرزه![]()
![]()
وقتی دیدم اون ساختمونه ریزش کرده یه کم ترسیدم از رشته ام
نکنه اشتب بزنیم ملت نفرینمون کنن
من حواسمو جمع میکنم یه چیزیم حالیم نباشه از یکی که حالیشه میپرسم ولی بازم میترسم. با اینکه فرق مهندسی معماری و عمران رو میدونم یه کم!!
ولی بازم نمیدونم مهندس ناظر مهندس عمرانه یا معماری؟! یا هر دوش میتونه باشه؟!
اگه میدونید بگید بهم...
خیلی خوابم میاد. الانم میخوایم بریم بیرون. کلیم واسه فردا کار دارم خدا آخر عاقبتمو به خیر کنه![]()
از الان تا روز کارنامه و حتی بعدش و تا همیشه التماس دعا![]()
دیشب یه چیز جالب شنیدم! واسه این کنکور رو ورداشتن که خرج کلاس کنکور و برگزاری کنکور سالانه ۱۰۰ میلیارد تومن میشده و نتیجه گرفتن کنکور رو وردارن و به جاش پولش رو بذارن دانشگاه تاسیس کنن و ... بهتره![]()
خوشحال شدیم آلمان تو جام ملت های اروپا قهرمان نشد!
و اسپانیا قهرمان شد. هر چند ایتالیا رو عشق است!
...
واسه فردا باید نقشه ی بانک رو کامل بکشیم و سابمیت کنیم... هنوز شروع نکردم. اصلا و ابدا حسش نیست. دلم میخواد برم بیرون ولی نمیدونم کجا؟!
جدیدا زنگ های تفریح کلاسمون دیدنی میشه! عین کارتون ها یا کاریکاتورهایی که مثلا یه کلاس شلوغ رو نشون میدن. همه با هم دسته جمعی بازی میکنیم بازیشم اینه که میدویم دنبال همدیگه و میزنیم همدیگرو. جدا کتک میزنیم ها!!
یکی زیر میز قایم میشه کتک نخوره یکی میره رو میز! استادا میان تو کلاس فقط نگامون میکنن و چشاشون گرد میشه!! با این سن و سالمون گچ بازی میکنیم و گچ پرت میکنیم شیشه آب پرت میکنیم تو سر و کله ی هم وحشی بازاریه خلاصه![]()
![]()
من هنوز!! ناراحتم مثلث شیشه ای تموم شد. خیلی برنامه ی دوست داشتنی بود. هم جذاب و سرگرم کننده بود هم آموزنده. من خیلی چیزها رو ازش یاد گرفتم خیلی آدم ها رو بهتر شناختم یا اصلا کلا خیلی آدم ها رو شناختم. اجرای رشیدپور جوری بود که هر مهمونی رو که میاورد واسم بحثشون جذابیت داشت. حتی آدم هایی که نمیشناختمشون. خلاصه که کاش تمومش نمیکردن!! من برنامه ای که مهران مدیری اومده بود رو ندیده بودم و خیلیم دلم میخواست ببینم. دیشب که دیدم واسم جالب بود. از مهران مدیری خوشم میاد! بیشر واسه اینکه اصلا مثل علی دایی!!!!!! مغرور نیست. نتیجه نظر سنجی واسم جالب بود دقیقا همونی بود که من گفنم اول مرد هزار چهره رو دوست داشتم بعد شب های برره بعد پاورچین و بعد بقیه...
دیروز شبکه آموزش یه برنامه نشون داد آخرش اینو میخوند: ای جوان ایرانی تو امید فردایی تو میتوانی و ... ریتم آهنگش خییلی باحال بود. خوشم اومد. اگه بشه دانلودش میکنم![]()
دیروز تو کلاس که بودیم کمتر از نیم ثانیه یه زلزله ی خفیف اومد. اونایی که وایستاده بودن حس نکردن اونایی که نشسته بودن حس کردن خیلی مدتش کم بود. من به این نتیجه رسیدم آی کیوی پسرها در زمینه درک زلزله زیر خط فقره! تو کلاس همه ی دخترها میگفتیم زمین لرزید و ... پسرها هم خنگ! میگفتن نه شما خلید و توهم میزنید و ... محمدم هر وقت بهش میگم زمین لرزید میگه توهم میزنی. چیکار کنم وقتی ار درکش عاجزند!![]()
من این کلمه ها رو تا چند وقت پیش معنیه دقیق لغویشون رو نمیدونستم ولی کلی تو جمله میفهمیدم! الانم نمیدونم فقط حدس میزنم یعنی از بقیه پرسیدم اینو گفتن. خواهشمندم اگه میدونید یا اینا غلطه راهنماییم کنید![]()
آنارشیزم٬ آنارشی = هرج و مرج. دموکراسی= مردم داری. مارکسیزم= (میدونم بر اساس نظریه مارکس ولی خود مارکس چی میگفته دقیقا؟! کمونیست بوده؟!) کمونیستی= برابری اقتصادی همه ی مردم و ب ی خدایی و ... حس نوستالژیک میشه حس غریب؟! اینارو به کرات شنیدم و معنی دقیقشون رو نمیدونم!
من برم خیلی کار دارم
یه تحقیق واسه فردا و کلی کار دیگه واسه تو طول هفته و ...
فردا میام مینویسم...
اتفاقا ادامه ی خوابم رو هم دیدم! ولی خواب بدی بود و اعصابم کلی خورد شد!
بیدار شدم رفتم سر یخچال بعدشم اومد پای کامپیوتر همینظور که خوشحااال یه عالمه تایپ کردم
یهههو برق رفت و من غصه دار شدم
دوباره اومدم خوابیدم دیدم صدف زنگ زدچقدددررر دیشب مثلث شیشه ای باحال بود
من همچنان تو کف بعضی از حرف های علی دایی موندم و از کف نمیتونم بیام بیرون! اون جمله چی بود که گفت اگه اینطور بود باید مجسمه ی منو در میادین شهر میذاشتن![]()
شق القمر که نکردی حالا مجسمه اتو بسازن
!! مرسی تواضع
از آدم مغرور بدم میاد! من همیشه هر کی زیاد از علی دایی انتقاد میکرد ته دلم میگفتم گناه داره و بیچاره. ولی حالا میبینم همه حق دارن هر چی میگن. اونقدر زیااااد و شدید و خفن حال کردم که آقای رشید پور بهش گفت: علی جان هم من هم بقیه تو رو خیلی دوست داریم به شرط اینکه یه کم از غرورت راجع به تحصیلاتت و افتخارات فوتبالیت و ترک بودنت کم کنی...
خوب واقعا غرور از همه ی جمله هاش میبارید!
دیگه هیچ وقت طرفشو نمیگیرم! آدم که اینقدر رک خودشو با تختی مقایسه نمیکنه!!
بازم حال کردم رشید پور گفت تختی به خاطر تواضع و فروتنیش تختی شد!
بعدشم وقتی حقوق مجری رو میپرسی و میگه تو هم باید بگی دیگه!! اصلا هم واسم مهم نیست چقدر میگیره ولی واسه چی پنهان میکنه تا این حد. این همه آدم اومدن تو مثلث شیشه ای هیچ کدوم مثل این نبودن!!
بعدشم میگه ۱ میلیارد و ۸۰۰ میلیون واسه قرارداد یه مربی کمه! آخییی خوب شاید ما نمیفهمیم کمه دیگه حتما!
بمیرم براش چه جوری امورات زندگی زن و بچشو بگذرونه
با یه میلیارد و خورده ای! که نمیشه هیچ کاری کرد. کمک های مردمی نمیخواد داداشمون؟!
اعلام کنه من شخصا هستم... حالا کاری به چیزی ندارم تیم ملی رو داره میبره بالا دستش درد نکنه. آدم بدیم نیست. خدا منو ببخشه اینقدر غیبتشو کردم ولی خوب یه کم از غرورش کم کنه به نفع خودشه و محبوب تر میشه! ایشالله تیم ملی بره جام جهانی.
دیشب داشتم یه فیلم فرانسوی میدیدم اسمش Paris je tiame بود فکر کنم البته!!! کامل ندیدمش ولی همونقدریشو که دیدم قشنگ بود
.
نصف شب ساعت ۲ کانال ۵ سریال قدیمی میذاره منم میشینم میبینم. اسمشو یادم نیست سریاله بود ۴-۵ تا پسر تو یه خوابگاه بودن قدیما نشون میداد! اونو میده. آهنگ آخرشو خیلی دوست دارم
منو یاد بچگیام (دبستان) میندازه...
مثل یک رنگین کمون هفت رنگ
سرگذشت زندگیمون رنگ رنگ
ای صمیمی ای قدیمی هم قطار
در دل شب شبنم عشقی به کار
شهر شب با مردم چشمک زنش
غصه هامو ریخته توی دامنش
ازدحام کوچه های بی کسی
پر شده از یک بغل دلواپسی
این منم
دلواپس بود و نبود
از غم ای کاش ها چشمم کبود
تا به کی از آرزوهامون جدا
با تو هستم
با تو هستم ای خدا
بقچه ی عشقم همیشه باز باز
جانمازم تشنه راز و نیاز
هم زبونی ها اگه شیرین تره
هم دلی از هم زبونی بهتره...
امشب قراره علی دایی رو بیارن مثلث شیشه ای![]()
دیشب تو کانال ۴ تو یه برنامه ای هی یارو میگفت پاشنه آشیل من نمیدونستم چیه! تا اینکه یه مجریه دیگه توضیح داد که قدیم ها یه بچه ای بوده به اسم آشیل یه رودخونه ای بوده تو شهرشون که مامان ها بچه های نوزادشونو میزدن به آب اون رودخونه تا مثلا ضد ضربه شن
مامان آشیل پاشنه پای آشیلو میگیره بچه رو میزنه به آب پاشنه اش خشک میمونه و در نتیجه از خطر در امان نمیمونه پاشنه پاش! واسه همین این اصطلاح رو به کار میبرن. من زیاد شنیده بودم این کلمه رو و نمیفهمیدم یعنی چی
... حالا نمیدونم چرا اینو یهو اینجا نوشتم!!!![]()
باید برم واسه کار بانک تو اینترنت دنبال مطلب بگردم. ولی از وقتی نشستم پای کامپیوتر مشغول الافیم!![]()
فردا کنکوره... امیدوارم همه ی دوستام و کلا همه٬ همون رشته ای رو که دوست دارن قبول شن![]()
امروز یه جوریم! هولم٬ انگار یه کاری دارم و باید انجامش بدم نمیدونم چرا چنین احساسی دارم!!![]()
۳۰ جون کارنامه هامونو میدن امروز که رفتم کالج یه کم نگران شدم
. دعا کنید همه رو پاس کنم
.
از ساعت ۴ عصر تا ۱۰:۳۰ شب خوابیدم! ... دلگیره خونه... خیلیم زیاد. اتاقمو مرتب کردم. یه سری ماه و ستاره شب رنگ زده بودم قبلا به دیوار اتاقم مثل عکس برگردونه که تو شب نور میده. امروز با اون ستاره ریزه ها رو دیوار اتاقم یه نگار بزرگ نوشتم. باحال شد. برق اتاق که خاموش میشه خوشگل میشه.
من هر نظری رو پاک نمیکنم. ولی بعضی وقت ها که چیزهای عجیب میبینم مجبور میشم. معذرت میخوام![]()
این آهنگ گوگوش رو خیلی زیاد دوست دارم...
اون که هر چی ابر دنیاس، خونه داره تو چشاش
اون که ناچاره بخنده، اما گریه س خنده هاش
هیچ کدوم باور نکردن غربت تلخ صداش
اون منم، اون منم، اون منم
بغضمو تو گلوم می شکنم...
اون که خیلی قصه داره ،رو لبای بی صداش
مونده فریادش تو سینه، در نمی آد از لباش
هر کدوم از غصه هاش، هر کدوم از قصه هاش
اون منم، اون منم، اون منم
بغضمو تو گلوم می شکنم
من از فردا باید برم کالج. دیگه واقعا جدی جدی شروع شده
به پریا گفتم صبح بیدارم کنه. منی که ساعت ۲ ظهر بیدار میشم چه جوری یهو ۷ بیدار شم؟ خداااا![]()
همین الان تو در شهر تصادف ۱۲ تا ماشینو تو ولنجک نشون داد![]()
امروز رفتم آینوکس با دوست های هندیم (همکلاسی های وادیا) من بودم و ریتیکا و شوتا و آمای و آبیشیک. رفتیم باریستا. یه کم نشستیم و حرف زدیم و عکس گرفتیم و برگشتیم. نمیدونم چرا خیلیییی حرفی نداشتیم با هم بزنیم
خیلی از بچه ها مسافرت بودن و بمبئی و نتونستن بیان. ولی بازم خوش گذشت! موقع برگشتن با ریتیکا پیاده اومدیم تا وادیا همشون که رفتن رفتم تو کالج یه دوری بزنم و خاطرات رو زنده کنم. بی نهایت دلم گرفت وقتی قدم میزدم توش! هیچ کدوم از اون دوستای باحالم دیگه نبودن. چه کیفی میداد وقتی وادیا درس میخوندم. همش خوشی بود. حالا خوبه من احساساتی نیستم
(بچه مگه مجبوری دروغ بگی!
) یعنی سعی میکنم نباشم ولی دلتنگ گذشته شدن حق هر آدمیه! واااایییی که چقدر خاطره های خوب دارم تو وادیا... هر چی زنگ زدم به صدف که ببینیم همدیگه رو جواب نداد
یه کم دور زدم تو کالج و عکس گرفتم و دلم گرفت و برگشتم خونه.
کرایه ریکشا گرون شده تقریبا دو برابر زورم میاد اینقدر پول کرایه بدم!
تا وادیایی که قبلا میشد ۶۰ روپیه (۱۵۰۰ تومن) الان شده ۱۱۰ روپیه (تقریبا ۳ تومن) یعنی اگه آدم بخواد بره یه ام جی رود کرایه رفت و برگشتش ۶ تومن میشه. بعد جالبه که پول میدی و سوار چی میشی!!!
تو ایران حداقل سوار آژانس میشی اینجا کرایه موتور سه چرخش اینقدره![]()
بعدم جالبه که از موتور سه چرخه بهتر هم ندارن!!! وادیا نزدیکه در مقابل کالج خودم که یه ساعت راهه! بیچاره بابایی
من برم زودتر رانندگی یاد بگیرم. قربون بنزین سهمیه بندیه ایران بشم. قربون بنزین لیتری ۴۰۰ تومن آزادشم بشم. اینجا همینجور داره بنزین گرون میشه نزدیکه ۶۰ روپیه (۱۵۰۰) است لیتری. بعدم بی برکت تره! حالا جالبه علاوه بر اینم باز راننده ریکشاها اضافه تر میگیرن یه ۲۰ -۳۰ روپیه. بارون بیاد اضافه میخوان. صبح زود باشه میگن صبحه ظهر باشه میگن ظهره و آفتابه شب باشه هم میگن شبه بیشتر بده. راه نزدیک باشه میگن خیلی نزدیکه. دور باشه میگن بیرون شهره و خلاصه کلی ناز دارن
. من باید جرئتم بره بالا تو رانندگی. تحمل هندی همینجوریش سخته چه برسه به اینکه راننده ریکشا هم باشه
اینو ایرانی هایی که هند بودن درک میکنن!!![]()
هوس کردم برم سینما ولی پریا امتحان داره دیگه ام کسی نیست که باش برم. صبر میکنیم پریا امتحاناش تموم شه
میخوام get smart رو ببینم کمدیه.
اینم دو تا عکس از وادیا خیلی با کیفیت نیست دومیه رو دستم لرزیده و در حال راه رفتن گرفته شده
دوست دارم ساختمونشو قدیمیه! مال ۶۰ سال پیشه فکر کنم!


روز مادر رو به همه ی مامان های گل تبریک میگم![]()
![]()
![]()
* امشبم باز دلم گرفته. بیشتر از همیشه. خدایا ناشکری راحت ترین کاریه که یه بنده میتونه بکنه! هر چی ازت خواستم بهم دادی و من ناراضیم. چون عقلم نمیرسه چی میخوام. حتی وقتی آرزو میکنم و تو منو به آرزوم میرسونی بعدش دوباره ناشکری میکنم و میخوام تو شرایط قبلی باشم و یه آرزوی دیگه میکنم و تو اونقدر خوبی که بازم منو به آرزوم میرسونی! و من بازم ناراضیم!! همیشه یه جوری الکی ایراد میگیرم. همیشه وقتی یه مشکلی پیش میاد هر چند کوچیک کوچیک من تو ذهن خودم بزرگش میکنم غافل از اینکه اگه تو میخواستی همه چی میشد خییییلی بدتر از اینی که هست باشه. نمیدونم حق دارم منفی فکر کنم یا نه؟ خوب افکار منفیم بخشی از زندگیه کورکورانه مثبت فکر کردنم حماقته! حماقت فقط خوشی میاره. آخه منفی فکر کردنم یه جورایی حماقته... بیشتر از هر وقتی احساس تنهایی میکنم... خدا جونم با تمام وجود حس میکنم فقط تورو دارم تو این دنیا!
امروز دوست هندیم زنگ زد قرار شد اکیپ رو جمع کنیم که دوشنبه همه همدیگر رو ببینیم. قعلا که قراره همه بیان آینوکس دوشنبه عصر جز یکی از بچه ها که مسافرته... امشب هم که مثلث راجع به گرونی مسکن بود. انگار من حتما هر شب باید بیام و اعلام کنم موضوع بحث این برنامه چی بوده
امشب نیز بسی خوشمان آمد از این برنامه... بابام
امشب میگفت کالجت شروع شده؟ گفتم آره ولی من فعلا نمیرم خیلی جدی نشده! توقع داشتم بگه چرا و برو. گفت خوب کاری میکنی هر وقت خودت خواستی و جدی شد برو
این که موضوع مهمی نبود ولی کلا مامان باباها غیر قابل پیش بینی اند! شدیدا
بابام از پشت تلفن خییییلی عجیب مهربون و باحال میشه (حالت عادیشم مهربونه
)! هر چیییی بهش میگم هیچی نمیگه تشویقمم میکنه. میگم مامان و داداش گفتن تنها نرو بیرون و رفتم و زدم به ... و ماشین یه کم خراب شد و هندیه هم اذیت کرد و ... میگه عیب نداره و هندی ها همینن و ... توقع داشتم حداقل تو یه جمله بگه تا گواهینامه نگرفتی تنها نرو ولی هییییچی نگفت! فقط ابراز همدردی کرد
یا مثلا از این قبیل مثال ها زیاد یادمه! خیلی گله! دلم واسش تنگیده
... فردا فوتباله
آخ جون!![]()
اولین باره از این تیپ سند تو آلی ها میذارم تو وبلاگم ولی از این دو تا خوشم اومد میدونم تکراریه!:
دختر خوب تو دنیا مثل دانیاسور میمونه که نسلش منقرص شده ولی پسر خوب مثل سیمرغه که از همان اول هم افسانه بوده
(یه جور ناجوری به این جمله ایمان دارم
)
پشت هر زن موفقی یه مرده که نتونسته جلو موفقیتشو بگیره!
(اینم قشنگ بود!!)
*امروز این آهنگ اصفهانی رو دوباره کشف کردم! کشف بزرگی بود این آهنگ محشره! بعد از چنننند سال دوباره شنیدمش.
آفتاب مهربانی سایه تو بر سر من
ای که در پای تو پیچید ساقه نیلوفر من
با تو تنها با تو هستم ای پناه خستگیها
در هوایت دل گسستم از همه دلبستگیها
در هوایت پر گشودن باور بال وپر من باد
شعله ور از آتش غم خرمن خاکستر من باد
ای بهار باور من ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی تو بیتابم بر سر زانو سر من
بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم
گر چه بی برگم گر چه بی بارم در هوای تو بیقرارم
برگ پاییزم بی تو میریزم نو بهارم کن نوبهارم
ای بهار باور من ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی تو بیتابم بر سر زانو سر من
*خدایا شکرت! بازم میگم تو که منو از خودمم بهتر میشناسی و ناراحتی ها و نگرانی هامو بهتر از من درک میکنی٬ تنهام نذار...
این چند روزه خیلی حرف های قشنگی از دکتر چمران تو تلویزیون شنیدم و تو اینترنت خوندم. از هر کسی که حرف هاش جای فکر کردن داشته باشه و تاثیر خوبی رو طرز فکرم بذاره خوشم میاد مثل دکتر چمران![]()
من خیلی بی جنبه شدم اعصابم ضعیف شده قبلا با محمد دعوا میکردم اعصابم دیگه تا مدت ها خورد نمیموند ولی جدیدا کرم مخفی که میریزه تا یکی دو ساعت عصبیم میکنه
ما ۳۰ ثانیه بعد از دعوا بیشتر از قبل با هم دوست میشیم. دیشب محمد هی گفت بیا با همدیگه شطرنج بازی کنیم و ... منم حوصله نداشتم ولی دیدم بچه دلش میشکنه گفتم باشه. من همین جا اعتراف میکنم همییییشه از بچگی تا حالا تو شطرنج ازش باختم!
با اینکه بازیمم بد نیست و خیلی ها رو هم میبرم. دیشب محمد باخت و من بسی خرسند گشتم
اعتراف کرد که همیشه با جر زنی میبرده![]()
امروز شیوا از ایران بهم زنگ زد ![]()
پریا از فردا امتحاناش شروع میشه. امیدوارم همه رو خوب بده![]()
دیشب هوس کردم که امروز روزه بگیرم! صبح هی دو دل بودم... ییییهویی روزه گرفتم امروز رو بدون مناسبت
نمیدونم چی باعث شد جو زده بشم![]()
دیشب شهره لرستانی رو آورده بودن مثلث شیشه ای حرف هایی که راجع به مرگ و به قول خودش تنهایی بشر میزد واسم جالب بود! دیشب خیلی مثلث بهم چسبید
جو زده شده بودم میخواستم اس ام اسم بزنم به برنامه اشون ولی بعد بیخیال شدم چون نمیدونستم به همون شماره ی نظرسنجی باید اس ام اس بزنم یا نه٬ اگه بخوام راجع به یه چیزی جز نظرسنجی حرف بزنم؟! نمیدونم از اجرای کمتر کسی خوشم میاد! ولی رشید پور و سوالاشو دوست دارم. اون آهنگی که از اصفهانی گذاشتن محشررر بود خیلی وقت بود نشنیده بودمش: باور نکن تنهاییت را ... من در تو پنهانم تو در من... از من به من نزدیکتر تو ... از تو به تو نزدیکتر من... حالا من امشب جو زده شدم بذارید ادامه بدهم که از خوندن امیر تاجیکم خوشم میاد!
امشبم که دوبلور معروفه پرویز بهرام رو آورده بودن جالب بود!
خیلی فیلم و سریال ها (حتی مسخره هاشو) با عشق و علاقه میبینم. دارم علاقه مند به فیلم و سینما میشم! فیلم سازی و کارگردانی رو دوست دارم ولی تنها شغلی که دوستش نداشتم خیلی٬ بازیگری بوده و هست. یعنی واسه خودم دوست ندارم ولی شغل خیلی جالبیه.
امشب اولین قسمت عملیات ۱۲۵ رو دیدم خوشمان آمد... منم که زدم تو کار فیلم شدیدا![]()
جوونیه و جو زدگی![]()
شوق بچگونه ای واسه کالج رفتن دارم در حالی که تعطیلات داره بهم خوش میگذره خییییلی زیاد!![]()
فردا شاید با دوست های هندی کالج قبلیم برم بیرون یکی دو ساله ندیدمشون!
باحالترین اکیپ دوست های هندی که داشتم بودن! انگار اصلا هندی نبودن![]()
اتاق هامونو دوباره داریم عوض میکنیم عروسک هامو دیگه نمیچینم تو قفسه تصمیم گرفتم بچسبونمشون به دیوار. کار طاقت فرسایی بود چون تو دیوار خونه های هندی میخ فرو نمیره!!
با چسب به زور نگهشون داشتم... اتاقم باغ وحش شده هر حیوونی رو دیوار یافت میشه
کل عکس ها رو هم زدم یه جا یه یونولیتو روش کاغذ رنگی چسبوندم عکس ها رو زدم روش زدم به دیوار. پشت در اتاقمم با یه سری حروف آماده که قبلا رو شیت هام میچسبوندم نوشتم نگار! دورشم نقره ای کردم با یه چسب که واسه یکی از ماکت هام خریده بودم
عکسمم زدم رو در اتاقم پاپیون ساختم زدم بالای عکسه. خلاصه امروز رو مود این تیپ کارا بودم![]()
دیشب یه کتاب داستان رو خوندم به اسم پسران دهکده قشنگ بود.
من واقعاااا از صمیم قلب دوست دارم در کنار معماری ۱۰۰ تا شغل دیگه ام داشته باشم ولی آخه نمیشه که مثلا دکترای معماری بگیرم! (حالا کووووو تا دکترا!
آرزو بر جوانان عیب نیست) بعدش برم دوباره از لیسانس تا دکترای وکالت رو بگیرم و ... اینجوری همه ی عمر رو باید درس بخونم. ولی خدایی وکالت رو خیلی دوست دارم اندازه ی معماری یه کم کمتر! چی کار کنم من شغل های مختلف میخوام
. صدا و سیما و مجری گری هم دوست دارم. این یکی رو فکر کنم بتونم بشم. و منافاتی هم با معماری نداره. ولی نه وکیل هم میخوام بشم!
کارگردانم دوست دارم! جامعه شناس هم خوبه. من همه چی میخوام. مرد هزار چهره که نه ولی آخرش زن هزار چهره میشم
عاشق معماریم و این اصلیشه ولی تمام سعیمو میکنم واسه امتحان کردن کارهای مختلف. دعا کنید به آرزوم برسم!
یعنی فرصتی واسه تجربه ی شغل های مختلف!
حس عجیبی دارم کلا با وجود گاهی ناراحتی های واقعا بی دلیلم
بدجوری عاشق سنمم
شاید حرفم مسخره باشه ولی با تمام وجود دارم حس میکنم جوونم و ۱۸ ساله!
امشب ته ته ته دلم پر از احساس های خوبم! خدایا شکرت.