
چهارشنبه عصر بعد از آپ کردن رفتم یه سر به حدیث و آناهیتا زدم خوش گذشت هردوشونو دوست دارم. پنجشنبه سابمیشن ای دی بود زنگ اول ال دی اومد یه کم حرف زد زنگ دوم ای دی نصف بیشترشو پرینسیپال اومد موعظه کرد کل کلاس رو و غر زد که چرا به موقع نمیاید کالج و چرا غیبت میکنید و کاراتونو به موقع انجام نمیدین و ... گوریل و مخمل و فندکم بودن. بعدشم گوریل گفت شیت هاتونو فردا بذارید رو میزم و رفت. عصرش جوهی زنگ زد که بیا بریم تو سوسایتی راه بریم و ... گفتم باشه. یه کم دور زدیم و حرف زدیم تو حیاط. خانوم ایرانیه دفتر بی سی اممو آورد برام. خیس و داغون. بعدش یه سر رفتم به حدیث یه آهنگ میخواست بهش دادم و اومدم. جمعه صبح زود همش خواب سابمیشن ای دی رو میدیدم و تو خواب حس میکردم دارم خیابون سایت پلنم رو میکشم و ... تا بالاخره بیدار شدم و کاملش کردم. زنگ اول که امتحان بی سی ام بود و مردیم از بس شیت کشیدیم و جالب بود باز هم تقلب کردیم خود استادا هم میدونن سر کاریه امتحانا پس نمیدونم چرا همه رو سر کار میذارن. آخر سر اومد شیت ها رو دید یهو رسید به شیت من و صبا و امین گفت چرا سه تاش عین همن! من که گفتم خودتون دیزاین کنید و ... خیلی غر نزد با خنده گفت اینم حجت واسه اینکه این امتحانا الکین و امتحان های آخر سال اصلین. بچه ها شیت های ای دی رو سابمیت کردن و پیچوندن تی ا دی و رفتن. صبا اینا داشتن شیت ای دیشونو کامل میکردن هی گفتم الان استاده میاد گیرمون میندازه و کلاس تشکیل میشه گفتن نه! ولی آخرش استاده اومد و ما ۳ تا گیر افتادیم تا ۲ نگهمون داشت و منم عصبی بودم اولاش بعد دیدم چاره ای نیست. همه ی استادا میومدن کلاسمونو میدیدن و تشویق و تعریف و تمجید که آفرین به شما ۳ تا ایرانی که کلاس رو نپیچوندید! دریغ از اینکه نا خواسته اینجوری شد!!
دیشب بعد عمری سریال دیدم. خط شکن قسمت آخرش بود فکر کنم. قشنگ بود. دلم میخواست یوسف پیامبرم ببینم ولی خسته بودم و خوابم برد. صبح زنگ اول کیو اس بود و چند نفر اومده بودن فقط. درس داد. بعدشم رفتیم بالا کنتین و بعدم شیت تی ا دی کامل کردی و سابمیت کردیم. بی سی امم فقط نمره های این ترم رو داد که نمیدونم چه جوری ولی من بالاترین نمره کلاس شدم!!!!!!!! نمره مال اتندنس و سابمیشن و امتحان ها و کامل بودن جزوه و شیت و ... بود! من در عجبم خودمم نمیدونم چه جوری اینجوری شد! امروز آخرین روز کالج بود. بعد از کلاس رفتیم پایین دفتر بی اس هامونو از شوهر آشوینی بگیریم بچه اش هم چسبیده بود به پاش! من که اومدم بهش گفت این اسمش نگاره! پسرش کوچولو و ناز بود! بامزه! ۳-۴ ساله. یه ربع با تعجب نگاهم کرد. باباش گفت حتما داره با خودش میگه چرا اینا اینقدر متفاوتن و خارجین ... خیلی بچه بامزه ای بود همش تو کالج ولو بود! شیت های ال دیمونو هم پس گرفتیم. با صبا رفتیم اس پی کپی جزوه ال دی رو هم گرفتیم. همه ی ایرانی های سال بالایی و پایینی و ... اومده بودن کارت ورود به جلسه بگیرن. دلم به حال چند نفرشون خیلی میسوزه! واقعا غصه اشونو میخورم! ایشالله همگی امتحاناشونو خوب بدن و پاس شن. موقع برگشتن هم خوشحال بودم که شر شیت کشی و نوشتن و صبح زود بیدار شدن و استرس مواجه شدن با گوریل کم شده و هم یه حس دلبستگی دارم نسبت به اون کالج لعنتی! ۳ ساله دارم هر روز میرم و میام. با اینکه یکی ۲ ماه دیگه دوباره بدبحتیام و غزهام شروع میشه ولی دوستش دارم!!!!
عصری پریا و مامانش و مامانبزرگش اومدن. از بیکاری واسه خسرو و شفیقه نامزدی گرفتیم اومدم عکس بذارم ولی دیدم خوب نشدن تو دوربین پریا اینا بهتر و کامل تر هست! هر وقت به دستم برسه میذارمشون... شوخی شوخی کلی عکس ازشون گرفتیم و حلقه آوردیم و عسل و تور رو سرشون گرفتیم و قند سابیدیم و عینک دودیم واسه تنوع زدیم به چشماشون و خودمونم وایستادیم باهاشون عکس گرفتیم کیک هم گذاشتیم جلوشون خسرو کراوات زده بود با کلاه و تشریفات. درسته دخترم زشت تر بود ولی دادمش رقت. موقع رفتن هم دادم پریا بردش! موقت!!! یادگاری شیواست نمیدم بره واسه همیشه. کلیم من و پریا از خودمون عکس گرفتیم طبق معمول و رقصیدیم و کلا خییییلی خوش گذشت!
از الان تا ۸ دسامبر تعطیلم. ناراحتم که نمیتونم به زودی برم ایران. خیلی دلتنگ فامیلم بیشتر از همیشه! کاااااش میشد سه شنبه برم! نمیخوام گله بیخود کنم ولی خدا کنه بتونم تو این تعطیلات برم. از دوشنبه میرم بست میشینم پلیس سیریش میشم تا ویزامو بدن! خدا کنه این مدت تعطیلات تو هند بیکار نشم و بهم بد نگذره.
بعضی وقت ها سکوتم معنی داره حتی اگه کسی معنیشو نفهمه.......

*خدایا به خاطر همه ی اشتباه های گذشته و حال و آینده ام منو ببخش!!!!
دوشنبه شب بعد از آپ کردن رفتیم بیرون. اومدم خونه به جای شیت کشیدن خوابیدم تا ۶ صبح. مثل برق گرفته ها بلند شدم و شیت ال دیمو گذاشتم و یه کمشو کشیدم. در حین کشیدنم با بابام خداحافظی کردم. برگشت ایران
رفتم کالج فقط استرس بود تند تند شیتامو کامل کردم و سابمیت کردم بعد جورنال بی اس نوشته های شکل هاشو کامل کردیم و سابمیتش کردیم و بعدم کلاس ای دی. اومدم خونه خواستم بخوابم مامان گفت داریم میریم ام جی رود بیا و گفتم خیلی که کار ندارید گفت نه! رفتیم و قفل در ماشینم از تو باز نمیشد بردیم تعمیرگاه حدود ۲ ساعت الاف بودیم اونم تو چه وضعیتی شرمنده ولی در به در دنبال دستشویی بودم
رومم نمیشد برم بپرسم کجاست تا شب زجر کشیدم! ساعت ۱۰ این حدودا رسیدیم خونه خواستم یه سر به حدیث بزنم دیدم دیره گفتم امروز میرم. امروز صبحم سابمیشن دبلیو دی بود گوریل اخلاقش معمولی بود نه مهربون نه خشن. یه کم شیت ها رو دید و غر زد ولی داد نزد زیر لب غر میزد
پایین دو تاشم ری دو زد. پایین یکیشم نامه نوشته که از رو شیت آنوجا کپی کردیش آنوجا هم از شیت روهان کپیش کرده روهانم از رو شیت ... و الی آخر! جالب بود با فلش اسم بچه های کلاس رو به هم وصل میکرد که کی از رو کی کشیده!
صفایی داد به شیتم!!!! واسه فردا هم سابمیشن ای دی داریم باید مدل کانتور (مدلم گم شده بود با بدبختی مدل جور کردم واسه خودم!) رو بچسبونیم رو یونولیت و شیت سایت پلن بکشیم و بدبختی
روز آخره که با گوریل کلاس داریم قبل تعطیلات خدا کنه روزمو خراب نکنه و عصبی نشه!
دارم رمان حریم عشق رو میخونم از پریا گرفتم. بر خلاف قبلیه این قشنگه! ولی رمان های ایرانی همشون درصدی خالی بندی رو باید داشته باشند. اینجا رو داشته باشید: رفتن توی قصر مرمری توی کتابخونه اش یه قفسه رو هل داد یه سرسرای رویایی دید با حوض و فواره و گل و بلبل و سنبل و گنجشک و طوطی و منم خر!
آخه اگه از پشت قفسه کتابخونه میرن باید یه جای سرپوشیده باشه نه جنگل و ... !! نمیدونم والا. چی بگم این نویسنده های ایرانی قوه تخیلشونو زیادی اکتیو میکنن موقع رمان نویسی.
ایران رفتنم هم که معلوم نیست کی میخواد جور شه
نصف تعطیلات رو باید همین جا باشم زور داره خوب!! من ایران فوری میخوام!!
برم یه سر بیرون. سال هاست تا آنتی نرقتم! بعدشم یه سر به حدیث بزنم و بعدم بیام سراغ شیت و بدبختیام. قعلا...
شنبه شب بعد از اینکه آپ کردم رفتیم سوسرود خونه ی یکی از دوستامون یه بچه ۳ ماهه داشتن جوجه بود واسه خودش!
کف دست و پای بچه ها عشقه! سوسرود چقدددر تغییر کرده بود
بهشت شده بود تهش. اتوبان زده بودن کنارش چمن کاری کرده بودن چراغ گذاشته بودن و صندلی و ... خلاصه ۳۶۰ درجه با قدیمش فرق کرده بود. فوق العاده شده! بین یونیورسیتی تا پاشانم خیلی خوشگل شده. از سوسرود تا خونه رو من آوردم موقع برگشتن سر پیچ پانچواتی نزدیک بود برم تو جدول بابام هولم کرد! وگرنه من داشتم میرفتم!
دم پارکینگم گفت پاشو من پارک کنم! هیشکی منو قبول نداره
یکشنبه صبح با پریا اینا رفتیم موشی دم! اولین بارم بود میرفتم جای خیلی خوشگلی بود. حدود ۲ ساعت راه بود خیلی راهش سر سبز و خوشگل بود طبیعت هند رو خیلی دوست دارم! واقعا تو درخت هاشون ۱۰۰ جور مختلف سبز رو میشه دید. تو راه یه جا وایستادیم عکس گرفتیم رفتیم یه کم جلوتر یه جا پیدا کردیم. کنار آب بود یه دریاچه بزرگ بود دورشم کوه و تپه سر سبز منظره اش محشر بود. قبل از اینکه بریم یه کاغذ بهمون داده بودن که نرید شنا و تمساح و خزنده داره و جونتون ارزشمنده و خاک کف آب نرمه و ... اولش یه کم نشستیم و حرف زدیم بعد با پریا رفتیم یه جایی یه کم دوتر پاهامونو زدیم تو آب یه کم فیلم گرفتیم و عکس و ... یه گیاهی بود پریا کندش دیدم یهو جا خورد پرید گفت نگار بیا منم کندم دیدم یهو پاشید تو دستم! باز شد! خیلی باحال بود. برگشتیم پیش مامان اینا. پوریا و محمد و باباها داشتن جوجه درست میکردن هر چی دادیم این گیاه!! رو بکنن کسی محلمون نذاشت ضایع شدیم مامان ها هم استقبال نکردن!
یه کم بعد از نهار پا شدیم با پریا رفتیم تو پزیشن های مختلف کلی عکس گرفتیم. یه سنگی وسط آب بود رفتیم یکی دو قدم تو آب بشینیم رو سنگه عکس بندازیم عکس رو گرفتیم بعد آب پا شیدیم به همدیگه. بعد شالمو دادم دست پریا نگه داره گفت بزنم تو آب گفتم بزن
خیسش کرد منم شال پریا رو انداختم تو آب بعد یه کم با دست آب پاشیدیم به هم و کامل خیس شدیم. بعد رفتیم دو سه قدم جلو تا زانو تو آب بودیم بعد گفتم بیا بشینیم دیگه یهو! و شنا کنیم
نشستیم و کامل خیس شد لباسامون! تو همون عمق کم یه کم مثلا!!! شنا کردیم میترسیدیم بریم جلو و حرف زدیم و خندیدیم و خل بازی من از منظره ی رو به رومون میگم و شما میشنوید. آب نور آفتاب کوه و جنگل و مه و آسمون خوشگل!
جالب بود هی هم میترسیدم تمساح بیاد!! آخه یارو خیلی جدی گفت نرید و منه احمق گوش نکردم به حرفش البته اصلا جلو نرفتیم! ولی خوب تمساح لب خشکی میاد درست همون جایی که ما بودیم!
از آب اومدیم بیرون. یه کم ول گشتیم بعد رفتیم بدمینتون بازی کردیم غروب شده بود دیگه و منظره خوشگلتر از قبل! راه افتادیم اومدیم تو راه یه ذره بارون گرفت منم داشتم یخ میزدم ولی چون عشق بارونم و واسه اینکه منظره ها رو با کیفیت ببینم شیشه ام پایین بود و یخ زدم تا پونا. رسیدیم باودان ترافیک بود واسه افتتاحیه این بازی ها سر پانچواتی هم بسته بودن. با الافی رسیدیم خونه. هم پریا امروز امتحان داشت هم من کلیم باید مینوشتم و میکشیدم. تا پامو گذاشتم خونه پریدم تو حمام حس میکردم کلا میکروبم چون آبش با اینکه تمیز بود ولی کثیف بود
تو دست میگرفتیم زلال بود ولی ما گلش کردیم! ... خیلی خوش گذشت بهم. ساعت ۹ بود شام خوردم خوابیدم تا ۴ صبح. بیدار شدم بی اس نوشتم تا ۵. بیخیال شیت ای دی شدم. داشتم واسه ستراکچر میخوندم خوابم برد تا ۷ اتفاقا یه خواب خوب هم دیدم شایدم بد بود و من خوب تعبیرش کردم ایشالله که خوب بوده! بیدار شدم آماده شدم رفتیم کالج دیدیم در کلاسمون قفله. کل کلاس ها و همه جا درش قفل بود!! یه کم صبر کردیم دیدیم کسی نیومد زنگ زدیم روهان گفت تعطیله! و دیروز یه جشنی بود تو کالج و چون همه اومدن امروز رو تعطیل کردن! و من غرق در شادی شدم
چون اصلا حس امتحان نبود و هیچیم حالیم نبود و اگه گوریل میومدم میرفت رو اعصاب و ... خلاصه خییییییلی چسبید خیلی. رفتم واسه ال دی عکس درختمو پرینت گرفتم و اومدم خونه. فردا سابمیشن ال دی. کلی شیت باید بکشیم تحقیق و نوشتنی و ... هزار بدبختی
حال و حوصله اش رو ندارم.
خدا جونم خیلی گلی. ممنونم![]()
پنجشنبه بعد از آپ کردن پریا اس ام اس زد که من بدون تو جایی نمیرم و دوریتو نمیتونم تحمل کنم و ... بیا انجمن دعای کمیل! منم زدم تو هر جا بگی من میام و بگو ف میام فرحزاد و خلاصه کلی مرام گذاشتیم! دم رفتن بر حسب عادت
(الان میخونه منو میزنه!) گفت نگار من نمیام!!!!! و من خودم رفتم و ندا و عارفه بودن. جمعه صبح خواب موندم اساسی ساعت ۹ رسیدم کالج ۲۰۰ روپیه هم کرایه دادم و لجم گرفت. تو راه با خودم گفتم حتما راهم میده! دقیق ۱ ساعت دیر رفتم ولی استرس نگرفتم. رفتم دم در کلاس گفت چرا دیر کردی گفتم خواب موندم ریکشایی هم نمیاورد منو اینقدر که ماهه خانوم بمبمی لبخند زد گفت بیا تو!!! زنگ تفریح عارفه اومد بالا گفت بچه های کلاسمون کلاس بعدی رو میخوان بپیچونن میای بریم سینما گفتم آآآٰره بریم و ... کلاس ما هم بچه ها در عرض ۱۵ ثانیه کلاسو خالی کردن و فرار کردن یه دونه آدمم تو کلاس نموند یه بار تا وسط های پله ها رفتیم و استاده دید و برگشتیم بار دوم جیم فنگی غیب شدیم! من رفتم کپی بگیرم عارفه هم رفت خرید شیت و ... زنگ زدم پریا بیاد گفت نه کلاس دارم زنگ زد به ندا قرار شد ندا هم بیاد. نکته ی جالب این بود که گوشی من باتری نداشت گوشی عارفه هم ایضا. من صبح ۳۴۰ روپیه این حدودا ورداشتم ۲۰۰ تاشو دادم ریکشا یه خورده هم خرید کردم و پول کپی و ... ۱۰۰ تا موند برام! عارفه هم رفت خرید و ... ۱۸۰ اینا داشت قرار شد ندا به سارا هم بگه بیاد که نیومد به ندا گفتیم پول بیار گفت باشه ولی نیاورد! با عارفه از کالج تا سینما کلی کرایه دادیم! گوشی عارفه خاموش شد! گوشی منم نفس های آخرش بود. ندا اومد بدون پول!!!
بیخیال فیلم شدیم رفتیم بالا اون رستوران خوشگله که با پریا کشفش کردیم! اعتماد به نفسمونم ماشالله خوب بود. با این وضعیت مالی رفتیم یه جا که منوش روز خوشش جییییز بود! ولی جاش خیلیییی خوشگل و آرامش بخش بود. مبل هاش نرم و گرم سقفش شیشه ای و هرمی روش آب سر میخورد و خلاصه سرشار از حس معماری شدیم! منو رو دیدیم و با توجه به شرایط!! سه تا قهوه خوردیم! خیلی خوش گذشت ولی اون صحنه که صورت حساب رو گذاشت دیدنی شد قیافم! داد دست من!
خیر سرمون واسه برگشت به خونه پول نگه داشته بودیم! ما به اندازه ی چیزی که خوردیم پول داشتیم ولی کلی مالیاتش شد و رفت رو قیمتش! به زوووور با بدبختی و خجالت اینکه آبروریزی نشه از ته کیفامون سکه!!!
و اسکناس ۵ روپیه ای و ... جمع کردیم. یارو منتظر انعام هم بود شد ۲۷۹ روپیه ما هم دقیییییییییقا ۲۷۹ روپیه گذاشتیم نه ۲۸۰ حتی!!!
جالب بود گوشی ها هم از دم خاموش شدن نمیشد به کسی زنگ بزنیم بگیم گیر افتادیم! هی فکر کردیم چه جوری برگردیم به جایی نرسیدیم. پیاده رفتیم تا یونیورسیتی. جالب بود همشم میخندیدیم و میگفتیم خاطره میشه. عارفه میگفت خودمون خاطره نشیم یه وقت (نمیریم) آفتاب گرم رو کله هامون میتابید و ساعت ۲ ظهر بود. که هی آرزو کردیم که ایرانی آشنا رد شه و ما بدبخت رو برسونه! هی نشستیم و فکر کردیم و به کار خودمون خندیدیم! تو عمرم اینجوری به پی سی نخورده بودم. ایرانی ها میرفتن و میومدن و ما با خودمون میگفتیم چقدر بده که نمیدونن ما پول نداریم!!!
نکته جالب اینجا بود که من کلیدم نداشتم!! بالاخره گفتم یه ریکشا میگیریم میریم خونه ی ما از یه جا پولشو میدم دیدم اگه از ایرانی های همسایه بگیرم خیلیییی زشته هندی همسایه هم زشت تره. ماشین هم نبود این یعنی مامان اینا خونه نبودن! رفتم از مغازه سر کوچه قرض کردم
خیلی آنتی باهام رفیقه ۵ ساله هر روز میرم مغازه اش! بالاخره با ندا و عارفه اومدیم خونه ما و محمد خونه بود خوشبختانه و نهار خوردیم و یه کم حرف زدیم بعد زنگ زدن باباشون اومد دنبالشون... خلاصه که فقر رو با تمام وجود حس کردم واسه مامانم تعریف کردم تو کف کارم بود!
اومدم خونه خوابیدم. عصرش رفتیم گوشیمو دادم تعمیر حالا باتریش خراب شده باتری نو خریدمو درست شد ولی پدرمو در آورده. بارون شدید گرفت تا برسیم به ماشین با مامان و محمد موش آب کشیده شدیم بعدشم رفتیم شام و اومدیم خونه موقع برگشتن من نشستم پشت ماشین اولین بارم بود با این ماشین جدیده رانندگی میکردم! خیلی خوبه صندوق نداره یه کم هم بلنده خیلی خوب دید داره آینه بغل هاشم اندازه بشقاب میمونه
بانداشم عشقه بهش علاقه مند شدم... اومدم خونه شیت کشیدم تا ۳-۴. صبحم رفتم دانشگاه گیج خواب... زنگ اول ستراکچر بود خیلی کلاسش طولانی بود و مردم تا تموم شه زنگ بعدیشم بی سی ام سابمیشن بود شیت کشیدیم و تا ۲ نگهمون داشته به جای ۱۱:۴۵ ... خسته ام خوابم میاد
....
پونا داره بهشت میشه شوخی شوخی!! درسته پیش ایران سوسکه ولی خیلی داره خوشگل میشه به نسبت گذشته ی خودش! خیلی دارن بهش میرسن واسه این بازی ها.
یکی از ایرانی ها هفته ی پیش فوت کرده بود جمعه جنازه اش رو فرستادن ایران. یه روایت هست که میگن سرش خورده به کف استخر یه روایت دیگه ام هست که نمیدونم شایعه است یا نه میگن تو دعوا کشتنش!
هر چیه اعصابم خورد شده از وقتی شنیدم. خدا بیامرزتش. توریستی هم اومده بوده! روحش شاد. یکی دیگه از ایرانی ها هم تصادف کرده و کتفش شکسته![]()
دعا کنید ایران رفتنم جور شه
اگه نرم خیلی دپرس میشم! خیلیییی! هیچکس نمیتونه تصور کنه چقدر.
*خدایا نذار هیچ اتفاق بدی بیوفته! خواهش میکنم.
امروز کالج تعطیل بود نمیدونم تولد کدوم یکی از بت های هندو هاست! دیروز کلی خوشحال شدم که امروز دانشگاه تعطیله اصلا حس و حالش نبود! هر چند خیلی کار داریم این روزها و روزهای آخر قبل از دیوالیه هی سابمیشن و ... است![]()
رمان سپیده عشق رو تموم کردم و حیف وقتی که گذاشتم و فقط میتونم بگم متاسفم واسه نویسنده اش به حاطر انتخاب موضوعی به این چندشی!!![]()
چند شب پیش که افتتاح برج میلاد بود و دیشب که کانال ۵ همش شب های تهران رو نشون میداد و آهنگ شب های تهران محمد نوری رو میذاشت و ... همه بهم انگیزه میده واسه ایران رفتن. دلم نمیخواد مثل سریه قبل بی انگیزه برم و بعد شوق و ذوق پیدا کنم دلم میخواد از الان منتظر باشم تا رسیدن به ایران برام با هیجان تر باشه!
از الان به بابا دارم میگم من شمال و زنجان و اصفهان نرم بر نمیگردم هند گفت شمال و زنجان میبرمت ولی اصفهان رو دیگه وقت ندارم و اداره بیرونم میکنه و ...
تا حالا فرودگاه امام نبودم همیشه از مهرآباد اومدم و رفتم به بابا میگم اگه از جلو بهشت زهرا رد میشیم بیا بریم گفت شب نمیذارن و من بعد از ۱۸ سال زندگی تازه فهمیدم که شب نمیذارن آدم بره بهشت زهرا!!!
تصور اتوبان های تهران تو شب منو به وجد میاره! کیه که قدر خوشگلی های این شهر رو بدونه منم که عاشقشم! پاینده باشی ای ایران
من دارم میام!!!![]()
خدایا واسه این همه لطف و خوبی و نعمتی که بهم دادی شکرت.
دیشب روز حسرت رو ندیدم الان داره تکرارشو میده هی میرم میبینم یه تیکه و میام. رفتم دیدم تموم شد... دوستش داشتم سریال قشنگی بود. تیتراژ آخرش فوق العاده است!!
پنجشنبه عید فطر بود صبحش نرفتم کالج و خوشبختانه خواب نموندم و صرف نظر از اولین قنوت به نماز رسیدم. بعدش تو امام باره با بچه ها حرف زدیم و عکس گرفتیم و رفتیم خونه ی اسلم. بعدشم رفتیم اس جی اس با پریا تو دستشویی west side کلی عکس گرفتیم و در اوج حمافت با شیلنگ توالت و ... هم عکس گرفتیم!!
اسکل بازی نه شاخ داره نه دم! چند تا از عکسامون خیلی خوشگل شد یکیش الان background گوشیمه... خیلی عکسه رو دوست دارم. بعدش رفتیم سر یه میزی که از سه هفته پیش پریا برام رزرو کرده بود!! ساندویچ رمانتیک خوردیم!
نهار رفتیم خونه ی یکی از دوستای هندیمون. وسط هاش دوست آمنه اومد و یه کم با همدیگه حرف زدیم سه تایی. بعد رفتیم بیرون میخواست شیر خرما بده در خونه ی یکی از دوستای مسلمونش. موقع برگشتن گفتن بیا بریم دنبال داداشت بریم مشت دونالد! رفتیم خیلیم خوش گذشت یکی دیگه از دوستاشونم اومد. بعد اومدیم خونه. شبش رفتیم انجمن دعای کمیل داشتیم با پریا حرف میزدیم یهو بحث سر مرگ و اینا شد گفتم من بمیرم دو تا وصیت دارم و یه خواهش. اولیش اینکه وبلاگمو پرینت کن!!! بعدشم جنازه امو بفرست ایران خواهشم میکنم واسم شب های جمعه فاتحه بفرست گفت هر روز میفرستم گفت شایدم بعد هر نماز و من همونجا انگیزه پیدا کردم واسه مردن
از پریا یه کتاب گرفتم اسمش سپیده عشق بر خلاف قصر یخی که ازش خوشم اومد این یکی مسخره است! پسره داییش مرده عاشق زنداییش میشه. من حررررررصی میخورم هر صفحه اش رو که میخونم میره رو اعصابم زندایی ۱۵ سالی ازش بزرگتره اون بخوره تو سر من آدم عاشق زنداییش میشه آخه؟؟؟ اهههه... بعضی از نویسنده ها هم میرن رو اعصاب و روان. خدا من دردمو به کی بگم آخه!
جمعه هم که رفتیم کالج مثل هر روز و کاشف به عمل اومد ۵شنبه کالج تعطیل شده چون زن دوم رییس کل دانشگاه فوت کرده. و من باز هم حرررص خوردم که چراااا مرتیکه دو تا زن داشته!! یکی از بچه ها واسه اینکه حرصم بده میگه زن زاپاسش مرده و من بیییشتر حرص میخورم. جمعه صبح امتحان بی سی ام داشتیم زنگ اول و باز هم ما تقلب کردیم! این امتحانا مهم نیستن خود استادا هم میدونن سر کاریه نمیدونم ما رو مسخره کردن یا خودشونو! والا
زنگ دومم تی ا دی بود که در آستانه ی پیچونده شدن بود که یک بچه ی نوخاله که روز خوشش کالج اتند نمیکنه گفت هر کی میخواد بره بره من میخوام اتند کنم و به خاطر اون احمق که کسی جز آبیشک نبود هممون الاف شدیم به معلمه اسرار کردیم فیلم بذاره اسم فیلمه رو یادم نیست ولی قبلا دیده بودم همونیه که هواپیما سقوط میکنه و یارو میوفته تو یه جزیره ای تنها و ... بعد از کالج بابا اینا اومدن دنبالم رفتیم نمایندگی نوکیا گوشیمو بدم تعمیر گفت ۲۰۰۰ تا واسه صفحه اش و ۷۵۰ تا واسه کی پد و ۳۰۰ تا هم تقریبا واسه اینکه صداش کمه وقتی بهم زنگ میزنن و ... گفتم مرض!
مغازه از نمایندگی ارزونتر میگیره بردم جی ام رود همه چیشو با هم ۲۵۰۰ قرار شد بگیره دیروز باید میرفتم پس میگرفتم گوشیمو تنبلی کردم. شنبه هم که زنگ اول ستراکچر بود و مساله حل کردیم زنگ بعدشم بی سی ام بود که دیر رفتیم و بالا با بچه های ایرانی سال پایینی داشتیم حرف میزدیم و از وقتیم اومدیم سر کلاس فقط خندیدیم با صبا! اونم نه آروم قهقهه میزدیم یادمم نیست به چی میخندیدیم ولی خوش گذشت استاده هم سر کیف بود گیر نمیداد خودشم لبخند میزد!!!! شنبه بعد از کالج پریا زنگ زد بیا خونمون. منم گفتم باشه و رفتم یه نیم ساعتی تو حیاط حرف زدیم و بر حسب عادت عکس گرفتیم و اومدم خونه. داشت خوابم میبرد که مامانم اومد اسرااار که ما داریم میریم بیرون تو هم بیا میخوام برم خرید و ... رفتیم ام جی رود و معروف و ... شب اومدیم خونه با جوهی قرار گذاشته بودم تا اومدم برم یه سری پیشش بزنم همه پایین بودن جشن رقص چوب بود. یه ۵ دقیقه وایستادم و حرف زدیم و بعد رفتم بالا آماده شدم رفتیم خونه ی پریا اینا. از اولش که گیر داد که چرا چشمات قرمزه گریه کردی؟! منم گیر دادم که پرده هاتونو عوض کردید و قدت بلند شده! به حرف های ما توجه نکنید خلیم! رفتیم تو اتاق دفتر خاطراتشو نشونم داد و من دیدم ای وای بر من همه توش یه چی نوشتن جز من! و نمیدونم چرا همون موقع به مغزم نرسید که منم دو سطری رو بر حسب یادبود در دفترش حک کنم!
یه سری عکس نشونم داد از سال های اولی که هند بودیم بچه بودن همه! خیلی عمر زود میگذره خیلی. بعدش روز حسرت دیدیم و حرف زدیم... یکشنبه صبح هم که اتفاق خاصی نیوفتاد رفتم آنتی شارژ کنم نداشت ملیکا رو تو راه دیدم و گفتم میای باهام تا ستیت بنک برم شارژ کنم گفت آره و رفتیم تو آفتاب یه ربعی یارو الافمون کرد. اومدم خونه شروع کردم به شیت دبلیو دی کشیدن تا عصر که قرار بود با پریا اینا بریم جوانپسند فیلم ایرانی. مامان اینا میخواستن برن لوناولا واسه یه کاری منو سر پانچواتی گذاشتن و با پریا و باباش و مامانبزرگش و ... رفتیم و فیلم نبود و یه کم تو پیرامید گشتیم و برگشتیم. اومدم خونه تنها بودم و دپرس! خیلیم دلم گرفته بود. با حرص و ناراحتی خوابیدم تا ساعت ۴ صبح. بیدار شدم تا ۷:۱۵ بکوب تند تند شیت کشیدم و رفتم کالج صبح مامان اینا رفتن بمبيی. زنگ اول که کیو اس ای بود و امتحان اپن بوک زنگ بعدیم ای دی بود که گوریل شیت دبلیو دی چک کرد و داد و بیداد و عصبی ولی خدا رو شکر با من کاری نداشت. و آخرشم مهربون شد با همه. گفت فردا هم کلاس ای دی رو کنسل میکنیم که دبلیو دی هاتونو کامل کنید. فردا واسه ال دی کلی کار دارم شیت و تحقیق و جزوه و ...
دیروز یکی از خانوم های ایرانی اومد یکی از دفترهای سال اولمو برد کپی کنه واسه یکی از درساش میخواست عصرش اومد ناراحت که ببخشید و رفتم تو خونم دیدم خونمو آب ورداشته شیر اب باز بوده و دفترت خیس شده و گفتم اشکال نداره بذار تو آفتاب خشک شه بیار زد زیر گریه حالا مگه میشد آرومش کرد!!! گفتم بابا بیخیال نمیخوام دفترمو گفت نه ببخشید و میدم بیرون تایپ کنن و من شرمندتم و ... به خاظر اینکه اینقدر قضیه رو جدی گرفته بود بیشتر ناراحت شدم تا به خاطر دفترم! بعضی ها خیلی زندگی رو سخت میگیرن خودشونو عذاب میدن اینطوری... ![]()
امروز سر کلاس که بودم وقتی گوریل تو فاصله ۱۰۰ سانتی متریم بود خاله ام بنده خدا از ایران زنگ زد منم نمیدونم چرا جواب دادم بنده خدا با هیجااان و کلی تحویل گیری و ... گفت سلام خاله جون چطوری عزیزم و ... منه بی شعورم گفتم سلام خاله سر کلاسم. گفت باشه خداحافظ منم خداحافظی کردم!
بعد از کلاس هی اومدم زنگ بزنم هی دیدم اکانتم میره منتظرم بابا اینا شب از بمبمئی بیان با گوشی بابا زنگ بزنم
به قول مامانم من از گوشی بابا زنگ میزنم و اس ام اس میدم فقط جواب اس ام اس ها و زنگ ها میاد رو گوشی خودم. گوشی من گیرندست!
من خسیس نیستم فقط دلم نمیاد از گوشی خودم بزنگم بعدشم از گوشی اینو و اون مثل بابا داداش مامان و ... بیشتر میچسبه به خصوص تماس با ایران و خارج از کشور!![]()
بعضی وقت ها آدم یه حرفی رو میزنه و بعد پشیمون میشه ولی.... دیگه تموم شده و اون حرف رو زده!! هنوزم پشیمونم!
من بازی پرسپولیس استقلالو نیمه ی دومشو دیدم فقط. ولی چقدر دپرس شدم گل اولو پرسپولیس خورد و چقدر گل علی کریمی خوشحالم کرد دمش گرم.
نمیدونم چرا بعضی از آدم ها اینقدر خورده شیشه دارن و بدجنس و بد دل و عصبین! میشه مهربون تر بود. آدم خوبم زیاد دیدم ولی آدم بد ذات هم کم ندیدم
کاش همه صفات خوبشونو بیشتر تقویت کنن و خودمم هم همچنین...
پونا داره کلا با صفا میشه همه جا رو دارن درست میکنن به خاطر بازی های المپیک جوانان. داره خوشگل میشه شهر!
تعداد ایرانی های پونا که پلیس رجیستر شدن ۷۵۰۰ نفره! خیلی زیاده. من هر جای شهر میرم تو هر دقیقه واقعا مینیموم ۲ ایرانی میبینم بدون مبالغه! بر خلاف بقیه ایرانی ها که میگن وای نه و ایرانی زیاد شه بده و ... من خوشم میاد که پونا ایرانی زیاد داره درسته دردسر ساز هم هستن ولی ایرانی یه تار موش هر چی که باشه می ارزه به ۱۰۰ تا هندی یا هر آدمی از هر جایی! فکر نکنید نژاد پرستم ولی خوب یهو حس هم میهن دوستیم زد بالا![]()
*حال عجیبی دارم! خدایا شکرت.

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم *** اینک تو با جوانان ناز کن با ما چرا !!!
آروم آروم
دارم از یادت میرم
عشق من کاری کن
دارم از دست میرم
من هنوز حاضرم
واسه تو بمیرم
اخه به عشقت اسیرم
کاش میشد یه دفعه
فقط یه دفعه
بگی دوستم داری
ازت چی کم میشه
سر تو رو شونم
حس کنم
یه دفعه، يه دفعه، يه دفعه......
اومدم آپ کنم پس باید بنویسم! ولی هر چند از شدت عصبانیت دستم به نوشتنم نمیره خودم به اندازه کافی قاطی پاتی بودم اومدم کلی نوشتم همشم پرید! بگذریم. یکشنبه که کار خاصی نکردم جورنال بی سی ام کامل کردم رفتم آرایشگاه و خیاطی (از وقتی مامان از ایران اومده میخواستم برم شلوار لی مو بدم پایینشو کوتاه کنن!) شبش با محمد رفتیم اف سی رود خرید شیت و ... اومدم خونه حدیث و آنی رو تو حیاط دیدم نشستیم حرف زدیم و بعدشم رفتم خونشون تا ۱۱ . اومدم خونه دیدم مامان رفته خونه ی اون یکی آناهیتا چمدون هاشو ببندن دو تایی... سه شنبه رفت ایران. منم رفتم پیششون. تا ساعت ۱ موندیم. مامان هی یه چیزی از خونه میخواست و من هی میرفتم و میومدم بین خودمون بمونه ولی با اینکه یه ساختمون فاصله بود ولی اخر شب میترسیدم برم و بیام اینقدرم مغرورم نه وقتی میومدم خونه به بابا میگفتم ترسیدم! نه میرفتم خونه ی آناهیتا به مامان اینا میگفتم. با اینکه توی مجتمع بود و نگهبانم بود ولی بازم میترسیدم یه کم چون نگهبان خواب بود و با صدای تق تق کفش من بیدار نمیشد چه برسه با صدای راه رفتن دزد!
دوشنبه زنگ اول امتحان کیو اس ای داشتیم و در حد تیم ملی فوتبال بزرگسالان تقلب کردیم جالب بود در کمال پررویی میرفتم به مورچه میگفتم که جوابی که من حساب کردم با جواب قلانی فرق داره میگفت تو از کجا میدونی جواب فلانی چیه میگفتم دیدم! میگفت نبین دیگه! زنگ بعدشم ای دی بود و گوریل گفت فرداش میخواد کارارو ببینه یعنی سه شنبه. دوشنبه شب رفتیم نونوز بعدشم شب رفتیم یه سر پیش آناهیتا ازش خداحافظی کنم داشت میرفت ایران. صبا زنگ زد گفت فردا نریم منم گفت باشه نمیریم! دیروز صبح صبا اومد خونمون و با هم شیت دبلیو دی کشیدیم از ساعت ۱۲ ظهر تا ۹ شب بکوووب داشتیم میکشیدم تا بالاخره تموم شد. من فکر میکردم اینجا هم امروز عید باشه واسه همین شیتمو دادم صبا ببره کالج. بعد از اینکه رفت پریا اینا اومدن خونمون با هم حرفیدیم و رمانه رو مسخره کردیم و روز حسرت دیدیم. بعدشم که رفتن با محمد کلاهی برای چند نفر دیدم تا ساعت ۳. صبح خواب موندم ۹:۳۰ با بابا رفتم دانشگاه. گوریل بابا رو دید و کلی حال کرد! خیلی دوستش داره نمیدونم چرا. هی سراغ بابامو میگیره و خوشش میاد میشینه باهاش حرف میزنه! استاد ال دی منو دید گفت چرا دیروز نیومدی گفتم رفته بودم پلیس گفت امروز چرا زنگ اول نیومدی گفتم خواب موندم. گفت کلاس شما فقط به ای دی و دبلیو دی اهمیت میده و ... شروع کرد غر غر. بهم خیلی بر خورد چون نباید به منی که ۱۰۰ روز در میون غیبت میکنم گیر بده. بچه های کلاس هفته ای سه روز نمیان بعد به منی که تو کل سال شاید ۵ روز غیبت کنم گیر میده! فردا هم که عید فطره موندم اگه نرم میخواد چقدر غر بزنه باهاش کلاس داریم. فردا تو کل هند تعطیل رسمیه به خاطر تولد گاندی نمیدونم چرا کالج ما تعطیل نیست! دلم نمیخواد روز عید برم کالج. خدا کنه گیر نده بهم!!! :((
ویدا چند ساعت پیش بهم زنگ زد
انگیزه پیدا کردم واسه ایران رفتن...
من سالیان مدیدی است که واسه نماز عید فطر خواب میمونم. خدا کنه فردا صبح تلسم شکسته شه. فقط امیدوارم جو زده نشم و نرم دانشگاه که در اون صورت روزم خراب و اعصابم خورد میشه اگه نرمم بعدا گیر میدن. دلم به حال خودم میسوزه... احتمالا میرم امام باره بعدشم نهار خونه ی یکی از دوست های هندیمون دعوتیم. دلم میخواست با ایرانی ها میبودیم روز عید رو! بیشتر خوش میگذشت.
عیدتون مبارک
.
همین الان کلاس ستراکچر تموم شد ۵ دقیقه دیگه هم بی سی ام شروع میشه. حوصله دانشگاه اومدن و سر کلاس نشستن رو دیگه ندارم! دیروزم کالج مسخره بود زنگ اول بی سی ام بود و شیت کشیدیم زنگ بعدشم تی ا دی بود که یه فیلمی گذاشتن واسمون یه داستانی رو ۳ بار از دیدگاه های مختلف نشون دادن. کم روزهامون تکراریه فیلم هم که میذارن برامون٬ توش همه ی صحنه هاش هی تکرار میشن... آخر کلاس استاده داشت نصیحت میکرد که درس بخونید و ... واسه اولین بار از اینکه اسم خودمو میذارم دانشجو خجالت کشیدم! چون هیچ جست و جویی در راه دانش انجام نمیدم!!! :) بعد از کالج تا رسیدم خونه یه ۵۰ صفحه از رمانه رو خوندم خوابم برد تا افطار نماز ظهر و عصرم که مدت هاست نخوندم! بعد از افطارم دوباره رمان خوندم تا شب! وسط هاش اتاق مرتب کردم و ... شبم یوسف پیامبر دیدم و مرگ تدریجی یک رویا و بعد خوابیدم... بر خلاف دیشب و اون حس خوبم الان هر چی احساس اعصاب خورد کنه تو مغزم داره رژه میره... دلم نمیخواد به خیلی چیزها فکر کنم!! کاش بشه حتما میشه یعنی کاش بتونم!
بعضی وقت ها حس میکنم که چقدر بده که بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار .... حس میکنم خیلی وقت ها زیادی غصه ی مشکلات اطرافیانم و کلا مردم رو میخورم!
!!!!!!!!!!!!!! ـ .... : مامانم ۳ ماه موند سریه قبل! ـ ..... : ..... :( * ز ....
اینکه این احساس خاص بهم دست داد شاید به خاطر این بود که تو رمانه یه دختری یه تیکه اش داشت خاطره های یه دختر دیگه رو که مال سالها پیش بود میخوند. با خودم گفتم چقدر بده که من به جای اینکه تو یه دفتر که خیلی زنده تر از یه وبلاگه بنویسم٬ تو یه وبلاگ مجازی مینویسم! یه روزی همه ی این نوشته ها رو پرینت میگیرم ولی یه حسی بهم میگه به این دنیای مجازی اعتباری نیست! ممکنه کلا قاظی کنه و بپره اونوقت یه عمر خاطره های منم میپره... :)
صبح که داشتم میرفتم تو رامنگر داشتم به این فکر میکردم که زندگیه هر آدمی با ساده ترین اتفاقاتش یه داستانه... دوست دارم دقتر خاطرات یه دختر ۱۸ ساله رو که مثلا ۱۰۰ سال پیش زندگی میکرده بخونم حتی اگه ساده ترین و مسخره ترین خاطراتشم ثبت کرده باشه واسم شیرینه!
خدایا واسه ی همه ی نعمت هات شکرت.
اتفاق جدیدی در محله امون افتاده! یکی از ایرانی ها اومده تو مجتمع ما خونه ببینه که کرایه کنه. سر کوچمون یه خونه ویلاییه دو تا سگ مشکی وحشی داره پریده دختر ایرانی رو گاز گرفته دست و پاشو داغون کرده! یعنی کنده گوشتشو
از وقتی شنیدم اعصابم خورد شده! میترسم صبح ها از جلوی خونشون رد شم! یه بارم قدیما من از خرید داشتم میومدم یهو حمله کرد به کیسه ای که دستم بود اینقدر پارس کرد که منی که از سگ نمیترسیدم سکته کردم منو تا دیوار برد چسبیده بودم به دیوار اینم با فاصله یه سانتی بهم پارس میکرد!!
امروز صبح تو راه کالج داشتیم با بچه ها از شیطونی های بچگیامون میگفتیم. یکی از بچه ها داشت میگفت دو سه سالم بود داداشم ۵ سالش بود یه ملخ مریض تو حیاطمون افتاده بود خیس و داغون داداشم ورداشته بودش آورده بود تو خونه کناز شوفاژ واسش جای خواب درست کرده بود بالش و اینا!! میگفت منم خوراکم گل بازی بود!!!! لیوان ور میداشتم و چنگال. گل میریختم توش و هم میزدم و هر چی دم دستم میومد میریختم تو گله میگفت رفتم نزدیک شوفاژ ملخه رو دیدم چه خوشرنگه و ... انداختمش تو گل و با چنگال تیکه تیکه اش کردم! داداشش اومده دعوا و ....
امروز کالج زنگ اول ال دی بود بعدشم ای دی که خوشبختانه گوریل نیومده بود. سر کلاس یواشکی داشتیم بازی میکردیم! یه بازی دست جمعی با کل کلاس. با نگاه و چشمک بازی میکردیم! استاد یکی دوبارش رو فهمید ولی ما یه ۷-۸ دستی بازی کردیم خوش گذشت
سر فرصت بازیشو یادتون میدم.
فردا آخرین جمعه ماه رمضانه... روز قدس... همیشه فلسطینی ها رو دوست داشتم! امیدورام یه روزی سرزمینشونو به صورت کامل پس بگیرند!
خواهش میکنم شماهایی که ایرانید به این افسانه بایگان از طرف من بگید خفه شه!!!! فیلم بازی نکنه. حداقل هر غلطی میکنه نیاد واسه من نقش نرجس رو بازی کنه. نره طلبه شه!!! خدااا. دلم میخواد موهای سرمو بکنم وقتی تو روز حسرت اینو میبینم! هی هم زر میزنه. واسه من اون دنیا هم میره و میاد زنیکه حرصم میده خوب. خدایا منو ببخش دهن روزه اینجوری انتقاد!!!!! کردم![]()
دایره زنگی رو از صبا گرفتم هنوز ندیدم. شاید جو زده شدم و همین الان دیدم میخوام برم رمانه رو هم بخونم نمیدونم کدوم کارو انجام بدم! درس و کالجم که هیچی! خودمو عشقه!![]()
دیروزم که کالج خبری نبود زنگ اول کیو اس ای با مورچه بود که درس داد و جزوه داد بعد با صبا رفتیم سی سی دی بعد اومدیم ای دی شروع شد که تا آخر الافی بود و سر کلاس داشتم با یکی از بچه ها حرف میزدم بحث سر ایران رفتنم شد من تا حالا فری کثیف نرفتم! گفت این سر حتما برو و داشت آدرس میداد. من خیابون های تهران رو خوب بلد نیستم اون ۴-۵ سالیم که ایران بود بچه بودم و حالیم نبود خیلی هر چند بچه نبودم ۹ تا ۱۳ سالگی
ولی توجه نمیکردم مبشستم تو ماشین میرفتیم تو یه اتوبانی سر از یه جایی در میاوردیم!
از تهران فقط شمالش و غربش رو حالیمه! تنها اتوبانیم که خوب بلدم چمرانه! بنده خدا هر جا رو میخواست کروکیشو بکشه باید به نسبت پمپ بنزین ولنجک پارک وی و چمران و گیشا میگفت! خلاصه که کلاس ای دی نبود تهران شناسیم کلی قوی شد! ولی هنوزم این اتوبان ها منو گیج میکنن! فقط چمران رو بلدم و مدرس ... همت و رسالت و نیایش و یادگار امام و ...... حالیم نیست
تازه واسه من هی هم پیچ تو پیچ میشن هی آدم میره سعی کنه یه تصوری داشته باشه از نقشه اشون بعد یهو دو دور میپیچی دور خودت همه آدرس میپیچه تو مغز!!![]()
دیشب بد جوری به طرز عجیبی اعصابم خورد بود در حد مرگ! عصرش محمد دیوونه یه حرفایی زد و واقعااا ناراحت شدم و گیج! شبش مامان و بابا گییییییر دادن که چرا تو هیچ کاری نمیکنی تو خونه و همش میخوری میخوابی یه لیوانم آب نمیکشی و ما همش میریم بیرون و خسته میایم و تو میز افطارم نمیچینی و ....! خودمم اعصابم خورد بود حوصله کالج نداشتم و هزار دلیل برای اعصاب خوردم داشتم! چند روزه روزام بیشتر از قبل تکرارین. بعضی وقت ها میتونم از این همه تکرار فرار کنم ولی بعضی وقت ها اثر خودشو میذاره و دپرسم میکنه. چقدر بده آدم حتی واسه یه لحظه احساس پوچی بهش دست بده منی که اینقدر همه چیز رو با دلیل میدیدم الان حس میکنم همه چی پوچ پوچه... همه وقتی از زندگی سیر میشن دوست دارن بمیرن ولی من مرگم نمیخوام. خدایا تا کی فکر کنم و نفهمم که بعد از مرگم چی میشه! میمونم بازم یا تموم میشم؟!!!؟ هر دوش حس های ناشناخته ای هستن! من این حالت سردرگمم رو نمیخوام. اصلا چرا امشب که آخرین شب قدر باید اینقدر احمق شم؟! به جای اینکه عاقل تر شم... تو میدونی که تو دلم چیزی نیست. کمکم کن تنهام نذار. نذار بیخودی سعی کنم که احمق باشم و خودمو عذاب بدم. خدایا ایمان دارم که با تو بودن یعنی اوج آرامش و خوبی و پاکی....
التماس دعا...
*یاسمن جونم نمیدونی چقددددر خوشحال شدم نظرتو دیدم
. چشم عزیزم. حتما دعات میکنم. تو هم دعام کن... من کلا مشکل دارم!!!!