پریروز تا شب تو خونه بودم شب با بابا و دایی اینا رفتیم خونه ی خاله احترام (خاله ی بابام). دیروز صبحم رفتم خونه ی شیوا اینا خیییییلی خوش گذشت. 3 تا فیلم دیدم. زن ها فرشته اند و تلافی و توفیق اجباری. قشنگ بودن. در کل خیلی خوب بود و خوش گذشت :) ساعت 7 با ویدا قرار داشتیم بریم توچال. اومدن دنبالم و تا سر توچال با مامان ویدا رفتیم. تا حالا شب کوه نرفته بودم. خیلی خوب بود. سرد بود و منم یخ میزدم و حال میکردم. اون آبشار کوچیکه تو شب فوق العاده قشنگ بود. آبشم سررررد دست زدم و یخ زدم. رفتیم بالا یه جایی بود که به قول ویدا دریا بود. بعدشم که کل تهران زیر پای آدم بود. آهنگ گوش میدادیم و حرف میزدیم و کیف میکردیم. به این نتیجه رسیدم که دوستام فوق العده گلن! و خیلییییییی دوسشون دارم. وایستا دنیا رضا صادقی و عاشقم من احسان خواجه امیری رو 100 بار گوش کردیم. آبنبات چوبی هم خوردیم :) آسمونم کلی خوشگل بود سرمون رو به آسمون بود و میرفتیم اونم عقب عقبکی! یه تیکه هایی رو هم میدویدیم عین بچه ها! رسما خل شده بودیم. دیشبو یادم نمیره خییییییلی خوش گذشت. هوا دو نفره بود من و ویدا هم با هم بودیم :)) 80 درصد جمعیت هم دو نفری بودن! ولی جو خوب بود کسی کاری به کار آدم نداشت. شب میخواستیم بریم خونه ی یکی از دوستای بابام. منم دیر کردم 9:30 اومدیم بیرون!!! مستقیم از اونجا رفتیم خونه ی دوست بابام. مریم و محمد کلیییی بزرگ شده بودن سریه قبل که دیدمشون خیلی کوچیک بودن. حیف که زود خوابیدن. دلم واسشون تنگ شده بود. خانواده خیلی ماهین. قدیما که ایران بودیم همش باهاشون میرفتیم اینور اونور. الانم دارم میرم خونه ی مامانبزرگ که بعدش با بچه ها بریم نهار بیرون به مناسبت تولد ویدا...
دیروزم 28 آبان تولد داداشم بود. خیلی بدم بهش زنگم نزدم! یادم باشه امروز که باهاش حرف زدم تولدشو بهش تبریک بگم.
امروزم که فوتبال ایران و عمارات ساعت 6:30 ... امیدوارم ببریم. فوتبال دیدنم تو ایران با صفاست. آب خوردن و نفس کشیدن هم ایضا :))
الان خیلی عجله دارم. بعدا میام وبلاگاتون ;) شرمنده.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:38 توسط نگار
|
هیچ وقت اینقدر از زنده بودنم راضی نبودم. هیچ وقتم اینقدر حس نکردم که دارم زندگی میکنم! خیلی از حس ها رو نمیشه کامل وصف کرد ولی سعی برای یه ذره توصیف کردنشون هم ارزشمنده حداقل واسه نویسنده اش. فقط اومدم بگم که خدایا شکرت واسه بزرگترین نعمتی که بهم دادی یعنی "زنده بودن"!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:15 توسط نگار
|
من الان یه نگاری هستم که تحت تاثیر جو رمان قرار گرفته و جو زده و عصبانیه! این مودب پور چی میگه به چی فکر میکنه تا جایی که سعی میکنه داستان بنویسه قشنگه ولی بعد که میزنه رو فاز سیاسی اجتماعی فرهنگی میره رو اعصابم. همچین از مشکلات نادر جامعه میگه که انگار همه گریبان گیر این مشکلاتن به قول یاسمن! از شخصیت کامیار تو گندم بیزارم یه پسر دختر باز عوضی که نویسنده و همه تحسینش هم میکنن. انگار خیلیم گله که اینقدر کثافته و میره دنبال اینکارا! پسره ی عوضی خودش .... بعد میگه باید از ناموس نگهداری کرد! تو خودت شرف داشته باش عوضی بعد به بقیه گیر بده که چرا .... همچین از فقر و ف...ا میگه که انگار فقیر بودن دلیل موجه و محکمی واسه خراب شدنه! تازه تشویقم میکنه دختره رو یه جورایی. انگار کم هستن آدم های فقیری که با سختی ولی پاک زندگی میکنن. نمیدونم طرز فکر نویسنده تو هیچ موردی باهام یکی نیست. کمر همت بسته که ایران رو بد و داغون نشون بده. در حالی که همه جای دنیا هم مشکل هست. جوری ایران رو با دنیا مقایسه میکنه و بعد خوردش میکنه که به آدم بر میخوره. آخه خودت اعتماد به نفس نداری چرا میزنی تو حال مردم. مشکلات جامعه رو میشه بهتر به تصویر کشید .... ایییییییش :))
امروزم فعلا خونه ام. دیشب رفتیم خونه ی عمه ام. دختر عمه هام کلی بزرگ شده بودن. دوستشون دارم... ولی فقط یه مشکل دارن تن صداشون خیلی بلنده! وگرنه خیلی گلن. آخه با همدیگه هم حرف میزدن داد میزدن انگار منم پیر شدم حوصله ی سر و صدا ندارم :) خوش گذشت دیشب. امروز صبح کلی با یاسمن تلفنی حرف زدیم و درد و دل کردیم :) الانم داشتم به صورت تلگرافی و کوتاه به ویدا راجع به گندم غر میزدم! عصری شاید برم خونه ی داییم روم نمیشه زنگ بزنم بگم من دارم میام :) ولی میزنم!!!
واسه 9 دسامبر بلیط رزرو کردم. 3 هفته دیگه هستم!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 14:39 توسط نگار
|
این ایران چی میگه؟؟؟ داره منو نمک گیرم میکنه :)) لامذهب چی داره که خوشی هاش تموم نمیشه. اینجوری من برگردم هند خوب از بدبختی دپرس میشم میوفتم میمیرم!!!! دلم نمیخواد خوشی هامو با فکر کردن به آینده ای که اجتناب ناپذیره خراب کنم. فقط میتونم بگم فوق نمیخونم برمیگردم ایران یا میرم دانشگاه یا میرم کار میکنم! حوصله ی هند رو ندارم دیگه تحملم داره تموم میشه. ایران رویاست!
دارم ابی گوش میدم ولی انگار ابی گوش دادن هم تو ایران نمیتونه آدمو دپرس کنه! :) خوشحالم!
پنجشنبه صبح با بابا رفتیم زنجان تو راه فقط چشمام به دوربین های توی اتوبان بود سرعت مجاز 120 تا بود بابا 140-160 میرفت بعضی وقت ها هم 180 فقط تا دوربین میدیدیم از چند تر عقب تر ترمز میکرد سرعت میشد 120 !!! هر 5 کیلومتر یه بار یه دوربین کاشته بودن! پدرمون در اومد. گندم رو برده بودم تو راه بخونم ولی حسش نبود. ساعت 3 رسیدیم. یکی در رو باز کرد غریبه بود فکر کردم از دوستای پسر عمه امه. رفتم تو دیدم بعد از احوال پرسی دختر عمه ام میپرسه شوهرم چطوره خوبه؟ من کفم برید گفتم تو کی شوهر کردی من نمیدونستم!!! گفت 1 ماه پیش عقد کردیم و ... زن پسرعمه ام رو هم دیدم. اسمش زهرا بود همسن من بود! فوق العاده خوش اخلاق خونگرم و باحال و خوشگل بود. از اون پسر عمه ی گوشه گیر مردم گریز من چنین زنی بعید بود. اول نشستیم و حرف زدیم. بعد من گفتم بریم از در پشتی تو باغ من میخوام درخت های گردو و رودخونه رو ببینم. گفتن نه سرده هوا. گفتم اگه نمیاید تنها برم! زهرا اومد منظره اش رو همیشه دیده بودم ولی هیچ وقت پاییز نرفته بودم حتی وقت هایی هم که ایران بودیم تابستون و بهار میرفتیم. خیلی باحال بود. برگ های درخت ها ریخته بود زیر پا قیریچ قیریچ صدا میداد. یه کم عکس گرفتیم و یخ زدیم و برگشتیم. شام خوردیم. رفتیم خونه ی پسرعمه ام اینا با زهرا و دختر عمه ام (اونور حیاط طبقه ی بالا بود) عین احمق ها برق ها رو خاموش کردیم و رقصیدیم. اونقدر رقصیدیم که دیگه داشتیم ولو میشدیم! برگشتیم خونه عمه ام. قبل از خواب کلی با دختر عمه ام حرف زدیم از همه چی! گفت چه جوری با پسره آشنا شده و ... بعد بحث کشیده شد به عموم که فوت کرد. گفت همون شبی که فوت کرد واسش نماز خوندم و کلی دعا کردم شبش خوابشو دیدم که اومده خونمون و از حموم اومده بود بیرون و سردش بود هر چی لباس رو هم رو هم میپوشید بازم میگفت سردمه. نمیدونم تعبیرش چی بود. ناخودآگاه بحث فلسفی شد شب پنجشنبه هم بود با یاد سختی هایی که عموم کشید و مظلوم بودنش خوابم برد! صبح با گلو درد بیدار شدم. خیلی هوا سرد بود دو تا پتو روم بود کنار بخاری پلیور یقه اسکی هم تنم با شلوار لی هم خوابیدم! در مقایسه با تهران خییییییییلی هوا سرد بود منی که تو تهران با یه مانتوی نخی میرم بیرون اونجا با کلی لباس یخ میزدم. رو ماشین علنا یخ زده بود!! صبح بعد از صبحانه با عمه و بابا رفتیم خونه ی خاله ی بابام که نبود و رفته بود تهران. بعد رفتیم خونه ی دایی بابام یه پیرمرد مهربون و ناز! خدا حفظش کنه. بعدم رفتیم خونه ی اون یکی دایی بابام که فوت کرده و زنداییش تو اون خونه است. بعد برگشتیم رفتیم خونه ی عموم. عموم و زن عموم و هانیه رو بعد از 4 سال داشتم میدیدم. کلی هانیه بزرگ شده بود. یه کم با زن عموم حرف زدیم بازم بحث کشیده شد به عموم. هانیه آلبوم آورد و عکس های بچگیای عموم رو دیدم یکی از عکس ها رو ورداشتم. انگار وقتی رفتم تو فامیل تازه جای خالی عمو کوچیکم رو بیشتر از همیشه حس میکردم! یه نفر نیست که ازش ناراضی باشه. روحش شاد. بعدم یه کم زن عموم از مشکلاتش با عروسش و دعوایی که با عموم اینا کرده و فحش هایی که داده! و .. گفت. گفت نمیذاره پسرعموم بیاد پیششون و... دلم به حال زن عموم میسوخت خیلی دلش پر بود. پسرعموم هم زن نگرفت شاهکار آفرید یادم نمیره پارسال زنگ زدم خونه ی عموم دختره گوشی رو ورداشت. اون: الوووو (خشن) من: سلام. حالتون خوبه؟ من نگارم دختر (اسم بابام!) اون: سکوت. من: میتونم با هانیه صحبت کنم. اون: گوشیو کوبوند! قطع نکرد با ملایمت. بدون خداحافظی یه صدای تقققق شنیدم :) چقدر حرص خوردم. نفهمیدم کیه بعدا فهمیدم دیدم همه دلشون پره! برگشتیم نهار خونه ی عمه ام. جو زده شدم اومدم ظرف ها رو بشورم کلیم مهمون داشتن حدود 2 ساعت کامل داشتم ظرف میشستم! پشیمون شدم از اکتیو شدنم :) عصرش همه خسته و بی حال بودن. خوابیدیم یکی دو ساعت. باز با زهرا عین انجام وظیفه رفتیم یه ربع رقصیدیم و اومدیم خداحافظی کردیم. رفتیم خونه ی عموم دوباره. یه ساعتی نشستیم. منم گلو درد داشتم شدید زن عموم دید جوراب پام نیست (خیس شد درش آوردم) یه جوراب پشمی بهم داد که همچنان دارم دعا به جونش میکنم با یه قرص سرما خوردگی. موقع برگشتن رفتیم یه چیزی بخریم واسه توی راه و ... ناخودآگاه یه ساعت مشغول خرید شدیم تو مغازه راه میرفتیم و خرید خونه و خوراکی واسه اینکه من ببرم هند و ... مغازه داره پسردایی بابابزرگم بود هی تحویل میگرفت :) سر راه رفتیم خونه ی مهرنوش اینا خیلی تغییر کرده بود. اونم 4 سالی بود ندیده بودمش. بزرگ و خوشگل شده بود. داداشش رو هم وقتی 4-5 ساله بود دیده بودمش! نیم ساعتی نشستیم و بعد رفتیم تا قزوین! خونه ی یکی از پسرعمه هام قزوینه. یه دختر داره اسمش موناست. یه سال ازم کوچیکتره. خیییییلی اخلاقش به دل میشینه. باحاله عین مامانش. اونم بزرگ شده داداش اونم وقتی نیم وجبی بود دیده بودم الان دومتری رفته بود رو قدش! یه داداشم داشتن که من اصلا نمیدونستم وجود خارجی داره 4 سالشه. کلی حرف زدیم با مونا و مامانش. 10:30 اینا برگشتیم 12 -1 رسیدیم تهران. ولو شدم رو تخت خوابیدم. فکرم مشغول همه ی اتفاق های این دو روز بود. ازدواج ها و تولدها و طلاق ها و مرگ ها و کدورت ها. خیلی چیزها خوشحالم کرد و خیلی از خبرها هم ناراحتم. تو ایران میشه جریان زندگی رو حس کرد خوب یا بد هر روزش اندازه ی یک روز میگذره ولی تو هند ماه ها و سال ها به اندازه ی چند ساعت میگذره! اینو همه میگن.
امروز صبح رفتم دکتر. اول رفتم چشم پزشکی گفت یه چشمم 75 صدم و یکیشم 1 نمره ضعیفه ناراحت شدم! نمیخوام چشمام ضعیف باشه. گفت باید عینک بزنی. من از عینک بدم میاد!!! میگیرم ولی جلوی کسی نمیزنم. به من نمیاد. به دکتره میگم نمیتونم عمل کنم با یه لحن خاصی که مثلا برو بابا آخه مگه 1 شماره رو هم عمل میکنن گفت نه بابا! نمیخواددد :) خبر نداره هفته ای 2 تا رمان و میخونم و کلی شیت میکشم و ... بعدشم رفتم دکتر پوست. رفتم منتظر داروهام شم تو داروخانه. 20 صفحه از گندم رو خوندم خیلی قشنگ بود! بعدش طبق معمول رفتم واسه خودم هله هوله خریدم. به جای اینکه از پارک وی برم عین احمق ها از ولیعصر رفتم تا تجریش بعد از تجریش رفتم ولنجک. میخواستم برم خونه ی مامانبزرگم. نا خودآگاه جذب ویدا شدم سر راه. رفتم بالا تنها بود. بعد از خوندن گندم خیلی میچسبید برم پیشش نمیدونم چرا !!!! مامانبزرگ اینا هی زنگ میزدن که زود بیا ما داریم میریم سوریه بیا خداحافظی کنیم و ... داشتم واسه ویدا یه چیزی تعریف میکردم هی طول کشید. رفتم خونه ی مامانبزرگ اینا داییم اومد. بعدشم ویدا اومد خداحافظی کرد باهاشون رفتن همه. با ویدا نیم ساعتی موندیم و عکس های فک و فامیل رو از تو کامی دیدیم. بعد تصمیم گرفتیم بریم نهار بیرون با این که من یه چیزایی خورده بودم. دم در یه نمه حرفمون شد! عین زن و شوهرها میمونیم. هی بحثمون میشه و زودم از دلمون در میاد. جالبه بزرگ شدیم حوصله ی منت کشیم نداریم مغرورم شدیم. حالا تو اون وضعیت داریم جر و بحث میکنیم نظرمون عوض شد قرار شد بریم خونه ی ویدا اینا به ویدا میگم داریم دعوا میکنیم منه بی شعور بیام خونتون که چی بشه الان؟؟ میگه ربطی به دعوامون نداره بیا! منم رفتم یه کم نشستیم من کتاب خوندم ویدا هم درس. بعد گفت بیا بریم بیرون نهار. دوباره آماده شدیم رفتیم اول خواستیم بریم مرکز تجاری بعد گفتیم بریم تجریش بعد بیخیال شدیم ساعت 4 بود. زنگ زدیم افسانه و الهه 4 تایی رفتیم توچال. قبلش با ویدا رفتیم از جلوی مدرسه امون رد شدیم خانم صارمی رو دیدیم سلام علیک کردیم. بعدم افسانه و الهه رسیدن و رفتیم توچال همون اولش بالا نرفتیم. رفتیم آیس پک خوردیم. من کاپشنم خونه ی مامانبزرگ بود داشتم یخ میزدم تو اون حالت که استخونامم یخ زده بود آیس پک خوردم! خوش گذشت. موقع برگشتن عکس انداختیم. برگشتیم خونه ی ویدا اینا. بابام اومد دنبالم و اومدیم خونه از وقتی رسیدم عین کامپیوتر ندیده ها نشستیم پای کامپیوتر.
یه چیز جالبی که داشتم به ویدام میگفتم اینه که این چند روزه هر جا میرم حرف از ازدواجه!!!! کلی از دختر های فامیل که همسن من بودن 18 ساله شوهر کردن :)) و من در عجبم دوستامم جدی از خواستگارهاشون حرف میزنن!!! انگار نه انگار که زوده! دارم به خودم شک میکنم بیاین بگید که سن ازدواج 24-25 نه 18 ... اگه بگم 15 نمونه دیدم باور نمیکنید! داشتم به ویدا میگفتم منی که هیچ وقت احساس تنهایی نمیکنم با خوندن این رمان ها و این جو که همه یکیو دارن دارم یواش یواش احساس تنهایی میکنم. ولی کوتاه مدته! راضیم و خوشحال از اینکه خودمم و خودم و به کسیم فکر نمیکنم! :)
خیلی خونه نا مرتبه. کثیفم هستم میخوام برم حمام بعدم خونه رو مرتب کنم. بعدم گندم بخونم. نمیدونم برنامه ام واسه فردا چیه. احتمالا خونه میمونم. خسته ام! خیلی کار دارم باید بلیط رزرو کنم. زنگ بزنم واسه خیلی از دکترها وقت بگیرم. برم عکاسی عکس هامو تحویل بگیرم خونه ی خیلی ها برم و به خیلی از دوستام زنگ بزنم و ....
فردا تولد ویداست فکر نکنم بتونیم همدیگه رو ببینیم! :(
خدایا شکرت.
*بعد نوشت! امروز رو کلا تو خونه بودم از صبح دارم به خونه و خودم میرسم! همه جا رو جارو زدم ظرف شستم غذا پختم! گردگیری کردم چون رو کامپیوتر و تلویزیون گرد ننشسته بود لایه های خاک بود!! :) کلی از گندم رو هم خوندم خیلی قشنگه خوشم اومده ازش! عجیب رو فاز رمان خونیم! همین الان بابا اومد. شب قراره بریم خونه ی عمه ام...
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 23:24 توسط نگار
|
دیروز صبح رفتم دندون پزشکی اول رفتم تشخیص بعد گفت برو عکس بگیر بیا! رفتم ساختمون کناری عکس گرفتم خانومه کلی مهربون بود! برگشتم پیش دکتره گفت باید دو سه تا از دندوناتو پر کنی! :) و جرم گیری و بعدم گفت باید بری پیش جراح فک واسه دندون عقل هات. بعد از دندون پزشکی رفتم وقت چشم پزشکی و دکتر پوست گرفتم واسه شنبه صبح. از دکتر اومدم رفتم خرید. بعد رفتم بلوچ مانتوها رو ببینم. دیدم علاوه بر اینکه خیلی مالی نیستن قیمت هاشم به درد خودش میخوره! :) یه بلیز (نه مانتو) کانواییه مسخره دیدم دیدم روش زده 95 و با یه عالمه صفر :)) هی شمردم دیدم آنرمال از آب در میاد. به یه دختره که مثل من اومده بود خرید گفتم چنده این به نظرت گفت نه و پونصد دیگه گفتم نه ببین صفرهاش زیاده! گفت آره راست میگی 95 تومانه. منم در حالی که به اعتماد نفس فروشندگان و حماقت به ندرت خریداران فکر میکردم اومدم بیرون. آخه بلیز زشت هم بود! آدمو یاد بافتنی های مامانبزرگ ها مینداخت. رفتم سرخوش واسه خودم پاستیل و بستنی خریدم دلم آبنبات چوبی هم میخواست ولی خجالت کشیدم بخرم. از تو ولیعصر یه گردنبند خریدم قشنگه! منتظر اتوبوس تجریش شدم. چه ترافیکی بود لجم گرفت پیاده* از یه کم بعد از ونک رفتم تا پارک وی. اول میخواستم برم تجریشم یه دوری بزنم ولی بیخیال شدم! رفتم تا دانشگاه شهید بهشتی بعد پیاده رفتم تا خونه ی مامانبزرگ. سرد بود و مثل همیشه کاپشن دستم بود و نمیپوشیدم. بخار دهنمو تو هوا میدیدم از قدم زدن لذت میبردم! نزدیک های مسجد بودم اذان گفتن دلم میخواست برم نماز بخونم. جو مثبتی منو احاطه کرده بود :) ولی دیدم تنهایی صفا نداره. رفتم در خونه ی ویدا اینا ببینم میاد دیدم نه کلاس داره رفتیم پشت بومشون یه کم حرف زدیم بعد بهم یه رمان داد به اسم هم خونه. ازش خداحافظی کردم رفتم خونه ی مامانبزرگ. تا عصر داشتم رمان میخوندم. محوش بودم. از دالان بهشتم قشنگ تر بود امروز صبح تمومش کردم. خیییییییلی خوشم اومد. عصری ساعت 6 با نفیشه سر 16 قرار داشتیم الاف شدم یه کم دیدم رو به روم یه ساختمونیه که آشناست یادم افتاد تو عملیات 125 از اون شعبه ی آتش نشانی فیلم گرفته بودند رفتم یه دور از جلوش رد شدم و خیابونو بالا پایین کردم تا نفیسه اومد دیدم یه کم اضطراب بیخود داره. با خنده گفت نگار امروز تو دانشگاه رفتم دستشویی گوشیم افتاد زمین قاب پشتش افتاد تو و تازه ام گوشیشو خریده بود گفت مامانم غر میزنه بیا بریم مرکز تجاری بخریم قابشو و بعد بریم هر جایی که میخوای. منم عجله داشتم. به بابام گفته بودم 7 بیاد دنبالم بریم خونه ی عموم. راهش تاکسی بر و اینا هم نبود. واسه همین پیاده با عجله رفتیم و بعد از کلی چرخیدن تو مرکز تجاری خریدیم و رفتیم خونه ی نفیسه اینا به بابا زنگ زدم گفت کلاس دارم دیرتر میام یه کم حرف زدیم و عکس انداختیم و بعد رسوندنم خونه بابابزرگ اینا. خیلی دوستای خوبی دارم هر کدومشون یه دنیا خوبی اند!! خدا حفظشون کنه برام. بابا اومد شام خوردیم اومدیم خونه یه سر و بعد رفتیم خونه ی عمو. دختر خاله ی زن عموم و دخترهاش هم بودن. امروز صبح هم رفتم خونه ی مامانبزرگ قرارم با هدیه به هم خورد. به ریحانه گفتم بیاد ساعت 1 جلو تندیس به ملیکا زنگ زدم گفت فکر نکنم من و نسترن بتونیم بیایم کلاس دارم و ... ولی یه ربع بعد زنگ زد گفت کلاسم کنسل شده میتونی زودتر بیای گفتم باشه 12 جلو تندیس. آماده شدم رفتم بازم ترافیک بود. این ترافیک تهرانم رو نرو راه نمیره قدم میزنه! بدو بدو رفتم تندیس اوضاع مسخره ای بود انگار قرار اینترنتی بود دوستایی رو قرار بود ببینم که 4 سالی بود ندیده بودمشون. هم ذوق و شوق داشتم هم میترسیدم خیلی قیافه هاشون تغییر کرده باشه و نشناسم! بعد دیدم یه نسترن و ملیکای همون شکلی ولی بزرگ و خوشگل و خانوم شده از تندیس اومدن بیرون :) هی میگفتن تو خیلیییی تغییر کردی در حالی که خودشونم کلی تغییر کرده بودند. اولش با وجود صمیمیت ولی یخمون آب نشده بود و فقط لبخند تحویل هم میدادیم. یه کم بیخودی گشتیم بعد رفتیم یه کافی شاپ نشستیم. بعد از یه ساعت ریحانه هم اومد. چقدر بهم خوش گذشت و حس خوبی داشتم. از همه چی حرف زدیم. نمیدونستم ملیکا و ریحانه ماماناشون از بچگی با هم دوست بود و فامیل هم هستن!!!!! از مدرسه و قدیم ها شیطونی ها و دعواهامون گفتیم. نمیدونم چه جوری بحث کشیده شد به ازدواج!! :)) یکیشون گفت که واسه یکی دیگه اشون خواستگار میاد هی :)) کلی اذیتش کردیم. ولی انگار این قضیه خواستگاری خیلیم عجیب نیست با اینکه 18 سالمونه چون یکی دیگه از بچه ها هم میگفت یکی از دوستای مامانش زنگ زده به مامانش و ازش خواستگاری کرده :)) میترسم جفتشون بپرن هیچ کدومم بدشون نمیومد اولی که میگفت مامانم بیخود محکم جواب داد گفت بچه ام حالا چه عجله ای بود بزرگ میشدم بعد طرف خوب بود و :)) به شوخی شروع کردیم حدس زدیم کی زودتر ازدواج میکنه و مثلا 7 سال دیگه میایم سر قرار با بچه هامون چقدر مضحک میشه!!! :)) خیلی خیلی بهم خوش گذشت. ریحانه رفت با ملیکا و نسترن رفتیم تجریش گشتیم و بعدم رفتیم قاءم دور بیخود زدیم و برگشتیم عین دزد ها یه گوشه عکس سه تایی گرفتیم و خداحافظی کردیم. دلم میخواد حتی این دوستی های کمرنگ رو که سالی یه بار هم همدیگه رو نمیبینیم حفظ کنم. دوستاییم رو که از مدرسه ام دارم خیلی دوست دارم از همه نظر گلن اخلاق و مهربونی و ... تو راه برگشت به خونه یه دختره کنارم نشسته بود یواش یواش سر صحبت باز شد یکی از خونگرم ترین و خوش مشرب ترین آدم هایی بود که تو ایران دیده بودم. کلی حرف زدیم. موقع خداحافظی دلم میخواست بازم حرف بزنیم!! اسمشم نپرسیدم! اقتصاد شهید بهشتی میخوند بابای شیوا رو هم میشناخت. اومدم خونه با مامان بزرگ اینا رفتیم خرید. تو خیابون یه پسربچه رو دیدم که گریه میکنه و هیچ کسم بهش توجه نمیکنه گفتم چیه؟ چرا گریه میکنی؟ هیچی نگفت. یه خانومه رفت سمتش و فهمید گم شده. میخواستم پیشش وایستم دلم نمیومد ولش کنم یه لحظه خودمو یه بچه ی گم شده حس کردم که آدرس خونشون و شماره و هیچی نداره! شاید چون خودم یکی دوبار گم شدم خوب درکش میکردم. دلم نمیخواست ولش کنم ولی مامانبزرگ گفت بیا بریم و ... منم احساسات انسان دوستانه ام خشکید ولی تا همین الان به یادشم. خدا کنه مامان باباشو پیدا کرده باشه. فقط لوازم آرایش خریدم. رفتیم خونه ی خاله سمانه و فاطمه رو ندیده بودم این سری... خیلی ناز شده بودن. سمانه موهاشو کوتاه کرده بود عروسک شده بود. نشستیم و حرف زدیم و اومدیم. رسیدم خونه عین خونه ندیده ها رفتم حمام و اومدم پای کامپیوتر. قرار بود فردا با یاسمن بریم کتاب بخریم. افسانه هم زنگ زد جمعه شب ببینمش متاسفانه هردوش کنسل شد :( فردا میخوایم بریم زنجان با بابا. فردا صبح میریم و جمعه شب میایم.
یاسمن جونم شرمنده اتم به خدا فردا صبح بهت زنگ میزنم. ببخشید یهویی قرار شد بریم. برگشتم میریم همون انقلاب ;)
این روزها اندازه ی یه رویای شیرین داره خوش میگذره. کاش میشد زمان رو نگه داشت!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 2:4 توسط نگار
|
پریروز رفتم خونه ی مامانبزرگ تا عصری بیکار بودم زنگ زدم به ویدا قرار شد شب بریم مرکز تجاری من عکس بندازم واسه کارت استخر. ساعت 8 ویدا از کلاس رسید رفتیم مرکز تجاری دور زدیم جذب بستنی سنتی شدیم خریدیم رفتیم تو پارک رو به روش کنار فواره ها نشستیم و حرف زدیم و خوردیم و یخ زدیم. کاپشن دستم بود و نمیپوشیدم مانتوم هم نازک! تیپ تابستونی بود اصلا! سرما رو دوست دارم!! رفتیم عکس بندازیم خانومه عصبی بوداااا !!! هی غر میزد. عجله داشت. زود یه عکسی گرفت نفهمیدم چی شد! کلی بیخودی خندیدیم با ویدا. امشب باید برم بگیرمش. بابام اومد دنبالمون رفتیم خونه ی مامان بزرگ آخر شب به ویدا زنگ زدم گفتم میای خونمون امشب؟؟ صبج میایم گفت آره منم باور نمیکردم قبول کنه گفتم الان میگه نه درس دارم! خیلی خوش گذشت تا ساعت 3 حرف زدیم اومدیم بخوابیم برق رو خاموش کردم گیج شده بودیم که ویدا یه چیزی گفت و من از فرط تعجب بیدار شدم نشستم و تا 5 حرف زدیم. نصف شب هوا خنک بود نم بارون میزد رادیاتور پایین پنجره گرم بود بیرونم سرد پنجره رو باز میکردیم و دم پنجره حرف میزدیم. منظره اش هم که فوق العاده است. چشمش نزنم فردا رو به رو خونمون برج میزنن کل دیدمون رو میگیرن :) صبح من رفتم خونه ی مامانبزرگ ویدا هم خونشون. تا شب بیکار بودم!! :( بابابزرگ اینا هم رفتن خرید و دکتر منم بیکار بیکار واسه خودم آهنگ گذاشتم یه ساعت عین احمق ها تنهایی رقصیدم! شب بابا اومد دنبالم اومدیم خونه شام خوردیم رفتیم خونه ی دایی. خوب بود. امیرحسین جیگرم دیدم. عجییییییب تحویل میگیره!! .... فیلم قرنطینه دیدیم ولی نصفه. نشد کامل ببینم برگشتیم خونه. آخرش یه کاری کردم که پشیمون شدم :( ... دارم با عجله ی خیلی زیاد تایپ میکنم دارم میرم دکتر دندون پزشک! بعدشم خونه مامانبزرگ عصرشم قراره نفیسه رو ببینم اگه بشه...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:30 توسط نگار
|
دیروز خیلیییی خوش گذشت بهم به خصوص که همه چی هی اتفاقی اتفاق افتاد و برنامه ریزی نشده بود. صبح بابا منو گذاشت جلو پمپ بنزین رفتم خونه ی مامانبزرگ اینا. گفتن میای بریم خرید گفتم آآره رفتیم دو تا شلوار لی خریدم خیلی ازشون راضیم هم از قد و سایز و ریخت و قیافش هم از قیمتش! بعد رفتیم اسپری و مام و .... خریدم. برگشتیم خونه نهار خوردیم. مامانبزرگ گفت میای بریم استخر منم که عاشق استخرم! گفتم آآره بیا بریم. عصری رفتیم استخر کلیییی چسبید بهم خودمو خفه کردم اینقدر شنا کردم! وقت تلف نمیکردم همش در حال شنا بود :) اومدم بیرون نمیتونستم راه برم از خستگی. دایی زنگ زد گفت نگارو بیارید اینجا میخوام ببرمش سینما! منم که پایه رفتم خونه دایی بعد یه سرم رفتم بالا پیش اون یکی دایی کلی با امیررضا و امیرحسین بازی کردم و ملق زدم و تفنگ بازی!!!! و فوتبال و .... بعدم یه کمی از قاعده بازی رو دیدیم که دیگه وقت نشد و بعد با دایی اینا رفتیم شام خوردیم رفتیم سینما اریکه ایرانیان دعوت دیدیم بابا هم اومد. قشنگ بود. از سینماشم خوشم اومد اولین بارم بود میرفتم. شبم اومدم خونه کلی با یاسمن فک زدیم پای تلفن در کل روز خیلی خوبی بود.
دارم با عجله تایپ میکنم دارم میرم خونه ی مامانبزرگ. خدا کنه امروزم خوش بگذره! :)
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:14 توسط نگار
|
امشب یکی از قشنگ ترین شب هاییه که تو این مدتی که ایران بودم دیدم! اتفاق خاصی نیوفتاد! ولی احساس خوبی داشتم و از لحظه لحظه اش لذت بردم!! کلا امروز روز خوبی بود.
صبح رفیق بد رو دیدم قشنگ بود. بعدش بابا اومد گفت کجا ببرمت؟ اول گفتم بریم خرید و شبم با یکی از دوستامون بریم بیرون ولی بعد نظرم عوض شد و گفتم بریم بهشت زهرا و بعدم خونه ی عمه بزرگم. ناراحت شدم که برای اولین بار سر خاک 2-3 نفر از فامیل های نزدیک میرفتم. یعنی سریه قبل که اومدم بودن!!! اول رفتیم سر خاک مامانبزرگ بابابزرگ مامانم بعد رفتیم سر خاک بابابزرگ و مامانبزرگ خودم (طرف پدری) بعدم سر خاک عموم :( چقدر اون قطعه شلوغ بود! همه تازه فوت کرده بودن خیلی ها رو میدیدم که سر خاک تنها نشستن و گریه میکنن. از گریه ی بعضی هاشون غیر ارادی بغضم میگرفت! رفتیم سر خاک عموم هنوز سنگ قبر نداشت!!! کلی به بابا غر زدم گفت زنش نذاشته بذاریم و گفته صبر کنید میخوام یه سنگ قبر نمیدونم چه جوری بذارم. خلاصه اینقدر گیر دادم که زودتر بذارید و اینجوری بده! هنووووزم باور نمیکنم عموی جوونی که پارسال اومد تو فرودگاه منو ببینه اونقدر سرحال و خوشحال فوت کرده و دیگه نیست! :( دیدن اسمش روی قبر تو ذهنم نمیگنجه! خدا بیامرزتش. بعدش رفتیم سر خاک عمه و شوهر عمه ام اونم تازه فوت کرده بود! قبرش کنار قبر عمه ام بود. عکسش رو که روی قبر دیدم یاد روز تشییع جنازه عمه ام افتادم که چقدر گریه میکرد! فکر نمیکردم به این زودی خودشم :( روح همه ی رفتگان شاد.
یه چیز دیگه که تو جو بهشت زهرا ناراحتم میکرد آدم هایی بودن که میدیدم نمیخوام غلو کنم ولی واقعا خیییلی ها معتاد بودن. آدرسی چیزی میپرسیدیم صداها معتااااد راه رفتن ها شل و داغون. ناراحت میشم! دلم میخواد مردم کشورم از همه نظر با فرهنگ و خوشبخت و پاک باشن.
بعد از بهشت زهرا رفتیم شام گرفتیم رفتیم خونه ی عمه. هر سری که میبینمش بحث رو میبره به گذشته ها. چقدر حرفاش به دلم میشینه و دوست دارم وقتی چیزهایی که از گذشته و خانواده ی بابام نمیدونم رو بهم میگه. یه عکس هایی نشونم داد که تو کفشونم. یه عکسی بود مال بچگیاش 2-3 سالگی یعنی عکس مال 70 سال پیش! از فامیل و اجدادم و ... میگفت و منم هی سوال واسم پیش میومد و کلی چیز کشف کردم و حال کردم. دلم میخواست توان رمان نویسی رو داشتم!! تو رویاهام :) و میشد این داستان هایی که شنیدم رو بنویسم. وای که چقدر حال کردم به خصوص جو با جو رمانی که دارم میخونم یه کمی مچ بود الانم که دارم آهنگ های دهه 50 رو گوش میدم و حال میکنم واسه خودم!
از جمله چیزهایی که کشف کردم این بود که عمو جمشید (من یه عمو داشتم که سالها پیش تو جوونی گم شد!!! هیچ کس نفهمید مرده است زنده است کجاست!) از عمه کوچیکتر بوده. آخه من خیلی رو این قضیه کنجکاوی به خرج میدم و همیشه به بابا و عمو عمه ها میگم چرا الانم که این همه سال گذشته پی قضیه رو نمیگیرید. میگن گشتیم نبود و به احتمال زیااااد فوت کرده. در حالی که اگه از عمه چند سال کوچیکتر باشه احتمال زنده بودنش بیشتر از مرگشه! همیشه دلم میخواست سر از این قضیه در بیارم کاش میشد از فردا بیوفتم دنبال این کار بی نتیجه! چقدر عمه دوستش داره اگه پیدا شه هیچکس اینقدر ذوق نمیکنه که عمه خوشحال میشه آخه عمه و جمشید از یه مادر دیگه اند! فهمیدم بین این عمو و عمه هام یه عمویی داشتم به اسم ایرج که تو دو سالگی مریض میشه و فوت میکنه. یه عمه هم داشتم به اسم شمسی که تو 6 ماهگی فوت میکنه. فهمیدم که موقع حمله توده های کمونیستی بابابزرگ رو که از خان های زنجان بوده شکنجه کردن تا اموالش رو لو بده و بعد همه چیزشو غارت کردند. چقدر بعد از شنیدن چیزایی که امشب شنیدم دلم میخواد زودتر برم زنجان. کاش میشد برم خونه ی بابابزرگی که هیچ وقت ندیدمش! .... چقدر قضیه عمو جمشید از بچگی ذهن منو مشغول میکرد همیشه هر غریبه ای رو میبینم که فامیلیش باهام یکیه با خودم میگم نکنه بچه های عموم باشن!!!
چقدر از هوشنگ خان خدا بیامرز و مهین خانم و داداششون جهانگیر خان نوری که اولین متخصص قلب ایران بوده گفتن. از مامانشون امیر بانو و خاطره های عمه تو اون خونه... اصل و نسب هوشنگ خان (که مادرشون دختر عمه ی بابابزرگ بوده) میرسیده به ناصرالدین شاه. چقدر دوست دارم برم تو گذشته! امشب شب قشنگی بود و هست با وجود این افکاری که تو ذهنمه و این آهنگ هایی که دارم گوش میدم. عمه از هر کی حرف میزد انگار کلی غصه تو دلش بود از کسایی حرف میزد که همه فوت کرده بودن. داشتم به بابا میگفتم چقدر بده که آدم سنش بره بالا و تعداد عزیزایی که از دست میده بیشتر و بیشتر شن. مادر و پدر و شوهر و بعضی از خواهر و برادراش فوت کردن.
دلم میخواست کلی عکس بذارم ولی رو کامپیوتر برنامه نوکیا نسب نیست هر کاری میکنم چیزای تو گوشیم رو نمیخونه :( این پست بدون عکس بی صفاست! دلم میخواست اون عکسه که مال 70 سال پیش رو بذارم!!! حتما یه روزی ته این پست اضافه اش میکنم عکس رو.
فردا شاید با ریحانه و ملیکا قرار بذاریم ببینیم همدیگه رو. فردا صبح میرم خونه ی مامانبزرگ.
عشق من به تهران هر یه روزی که بیشتر میمونم صد برابر اضافه میشه. الان دارم از پنجره شهر رو میبینم. غلو نمیکنم ولی زبان از وصف زیبایی های تهران عاجزه!! موقع برگشتن محو منظره ی بیرون ماشین بودم دوستش دارم این شهر رو... خدایا ممنونم که داری این همه از مهربونی هات رو یه جا بهم نشون میدی. نذار روزهای خوشیم تموم بشه. شکرت.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 0:36 توسط نگار
|
میگم منم خیلی بی جنبه ام ها! یه آهنگ پیدا کردم ولش نمیکنم!! از صبح تا شب فقط همینو گوش میدم!! ریتمش خیلی قشنگه همون آهنگه حسام یار یار ...
یکی بیاد تو خونه ی ما ببینه من به ترتیب چیا میخورم حالش به هم میخوره! نمیدونم چرا اینجوری میکنم :) یه چیز ترش میخورم روش شیرین بعد میوه بعد قر و قاطی! دیشب بابا اومدم دنبالم رفتیم خونه ی مامانبزرگ اینا فکر میکردم ماییم و دو تا دایی ها و خاله ام ولی تا چشمم کار میکرد آدم دیدم فامیل های مامانم بودن اومده بودن به بابابزرگم تسلیت بگن. سارای و امیرحسین رو دیدم. با دو تا بشقاب تو دستاشون تو خونه میچرخیدن. یه قاشق به این میدادم یه قاشق به اون یکی. کلی باهاشون بازی کردم! صرف نظر از اینکه پسردایی و دختر خاله ام هستن بزنم به تخته فوق العاده بامزه و ناز و خوشگلن! چشمشون نزنم. حرف زدن هاشون آدمو روانی میکنه. امیر حسین گربه میشد و ... در حین ناباوری همه من ظرف شستم! :)) من مودیم هوس کنم ظرف بشورم دلم میخواد یکی دو ساعت وایستم! حال میکردم ظرف شوییه مامانبزرگ جذبم میکنه. خوشم میاد ظرف بشورم توش!! ....
من بالاخره نفهمیدم شبیه مامانمم یا بابام یا داداشم! به نظر خودم که هر کدوم یه شکلیم! ولی هر کس یه چیزی میگه بعضی از دوستام میگن شبیه داداشتی. فامیل های مامان میگن عین مامانم و فامیل های بابا هم میگن کپیه باباتی! :) یکی بیاد تکلیف ما رو روشن کنه! ...
دیشب داشتیم از خونه ی مامانبزرگ میومدیم دم در موقع خداحافظی از تو کمد کنار جا کفشی یهو چشمم خورد به یه کفش آشنا! چشمامو ریز کردم دیدم خیلی آشناست کفش دخترونه بود مال 3-4 سالگیام. یه ذوقی کردم! مامانبزرگم گفت ورش دار. آوردمش خونه! یادش به خیر....
قرار کوه هم فعلا به هم خورده. قرار بود شب به افسانه زنگ بزنم دیر شد یادم رفت. اگه دایی بیاد با دایی میرم... هم بابا هم دایی تا ساعت 12 گیرن. بابا رفته جلسه تو ساختمون دایی هم لوله کش اومده نمیدونم چیکار کنه...
منتظرم تا ببینم اولین جمعه ای که ایرانم چطور میگذره. یه هفته گذشت! حیف... کاش نگذره این روزها... به خاله اینا میگم بریم شمال میگن بگو دقیق کی میری هند که وقتی رفتی ما بریم شمال :) آخه سریه قبل همون روزی که من رفتم پا شدن رفتن مسافرت! اونقدر حررررص خوردم که حد نداشت :)) این سری باید برنامه اشون رو با من مچ کنن من حالیم نیست! یکی شمال نبینم بر نمیگردم یکیم برف!
یهو فکر گوریل و کالج لرزه بر اندامم افکند. گور پدرش. ایرانمو عشقه!
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 12:25 توسط نگار
|
امروز صبح با حالی عجیب از خواب بیدار شدم. دیشب تا ساعت 3 شب بیدار بودم داشتم رمان میخوندم. ساعت 5 از شدت گرما و سرما و حالت تهوع و سیری و گشنگی! از خواب پریدم. از تخت اومدم پایین و رفتم رو مبل تو هال خوابیدم. با صدای بابام که داشت تلفن حرف میزد و میگفت شما نمیفهمید غرق در تعجب از لحن بابام از خواب بیدار شدم ولی وقتی دیدم کیه و چی میگه بهش حق دادم! و اعصاب من بیشتر از بابام بهم ریخت! ولی در عوض یه سود داشت صبحانه خوردم و حالم خوب شد. یکی دو ساعت بعد یاسمن اومد پیشم فقققط حرف زدیم و حرف زدیم و چقدرم چسبید! حس میکنم داریم بزرگ میشیم! هم خوبه هم بد :)
از وقتیم رفته پای کامپیوترم.
الان زنداییم زنگ زد گفت بیا خونه ی مامان بزرگ اینا همه میخوان بیان تو رو ببینن. عصری هم سارای زنگ زد که نگار بیا دلم برات تنگ شده و منتظرتم. منتظرم تا بابا بیاد و بریم.
دلم خیلی گرفته!! کاش عاقل تر و تودار تر بودم!
شب پنجشنبه است روح همه ی رفتگان شاد!
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:51 توسط نگار
|
سه شنبه بعد از اینکه آپ کردم در کسری از ثانیه آماده شدم و خونه رو مرتب کردم و ظرف شستم. بابا بزرگم اومد دنبالم رفتم خونه اشون. تا ساعت 5:30 این حدودا خونه ی مامانبزرگم بودم طبق معمول سی دی که امیررضا زده بود و عکس کل فامیل رو با آهنگ مهستی میکس کرده بود گذاشتم. با اینکه ایرانم و همه ی فامیل دور و ورم بازم دلم واسشون تنگ میشد. عکس بچگیای همه از دایی خاله ها گرفته تا نسل بعدی که ما و بچه هاییم بود. خیلی دوست دارم این سی دی رو. آهنگ روشم دوست دارم. عصری با ویدا رفتیم کلاس تکواندو من فقط نشستم دیدمشون اول خواستم برم کلاس هاشو ولی دیدم مسافرم و کارام حساب کتاب نداره. المیرا رو هم دیدم. دلم براش تنگ شده بود! تا کلاس رو با ویدا پیاده رفتیم چقدرم کیف داد نم بارون میزد و هوا خیلی خوب بود. استادشون مهروز ساعی خواهر هادی ساعی بود دختر مهربون و خونگرمیه. بقیه بچه هاییم که اومده بودن هم همه باحال بودن و به دل مینشستن! بعدش برگشتیم رفتیم خونه ی ویدا اینا حرف زدیم تا ساعت 11 شب خیلی خوش گذشت. رفتم خونه ی مامانبزرگ یه ربع نشستم و برگشتیم خونه. رمان خوندم و خوابیدم. صبح دوباره با بابا رفتم تا سر پمپ بنزین ولنجک بعد خودم رفتم خونه ی مامانبزرگ. تا شب فقط خونه ی مامانبزرگ اینا بودم. دوباره فیلم های مسافرت ها و ... رو دیدم. یه کم جزوه های کالج رو کامل کردم. عصری هم به چند تا از دوستام زنگ زدم. شب بارون گرفت منم عین ندید بدیدهای بارون ندیده رفتم پایین زیر بارون خیس شدم و حال کردم و اومدم. بعد بابا اومد و الانم که برگشتیم خونه.
دلم میسوزه روزهام اونطوری که دلم میخواد پیش نمیره! قرار بود فردا یاسمن بیاد خونمون خبری نشد ازش. اگه نیاد میرم خونه ی مامانبزرگ سارای قراره فردا بیاد. ولی خدا کنه یاسمن بیاد کلی حرف داریم با هم! :) جمعه با افسانه قرار گذاشتیم بریم توچال بعدشم سینما نمیدونم برنامه ام جور میشه برم یا نه!
اتاقم دیدنی شده مثل اتاقم تو هند! جنگله! دو تا چمدون ها وسطه درشم باز توشم پر از لباس های تا نشده!! دلم یه جای خوب میخواد! چرا من هیچ جا نمیرم!!! اه تقصیر خودمه هی فکر میکنم وقت زیاده! از فردا فقط میرم بیرون عشق و حال!
شب خوش دوستان !
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 2:7 توسط نگار
|
دیروز صبح با دایی اینا نزدیک خونه خاله قرار گذاشتیم که بریم سمنان. من بودم و بابا و دایی و زندایی و خاله و شوهر خاله ام و بسر خاله ام. تو راه یه جایی وایستادیم صبحانه خوردیم فکر کنم ایوانکی بود اسمش! شوهر خاله ام میگفت اینجوری که ما میریم به چهلم هم نمیرسیم چه برسه به ختم! :)) اون وسط ها طبق معمول بحث کشیده شد به تولد! این تولد تو فامیل ما قضیه اش طولانیه. تو این یه سالی که بابا اینجا بوده و ما هند هر سری که تولد یکی از فامیل ها بوده بابامو دعوت میکردن و نمیگفتن تولده! خودشون کادو میدادن بابای منم بنده خدا تو رودروایستی میدیده کادو نداره به قول خودشون خشکه حساب میکرده! و اینجوری میشده که بابای بیچاره ام رو ماهی یکی دوبار رسما تیغ میزدن :)) نمیدونم چی شد کیف بابا رو دیدن و یکی به شوخی گفت تولد فلانیه امروز. منم گفتم خوب به سلامتی تولدش مبارک به بابای من چه ربطی داره! :) و خلاصه فهمیدیم که جدی جدی تو آبان یکی تولد بسر خاله کوچیکمه یکیم تولد خاله ام. منم گفتم محمد تولدش آبانه منم که سال هاست تولدم ایران نیستم عید ها هم که نیستم! اتفاقا تولد مامانم هم دی تولد خودمم که خرداده میریم بیشواز به همه ی این مناسبت ها 28 آبان بیاید شام خونمون :)) شوخی کردم... ولی آخه جدیم باشه انصاف نیست خوب بابام گناه داره فقط کادو بده و کادو نگیره! ;)) یه دم دایی میومد تو ماشین ما یه دم سجاد موقع رفتن دو تا ماشین بودیم. زندایی یه لواشک بهم داد که هنوز غرق در مزه اشم. این لواشک های بسته بندی عین مربا میمونن مسخره ها. این از اون خوشمزه های ترش بود... دلم خواست! لواشک نداریم دارم به جاش قره قوروت میخورم! :) رسیدیم خونه خاله یه کم نشستیم. خاله بزرگمو بعد از 4 سال میدیدم! دختر خاله و بسرخاله هام و شوهر خاله ام رو هم همین طور. دایی کوچیکم و امیرحسین اینا هم جدا اومده بودن از یه راه دیگه دقیقا با هم رسیدیم. رفتیم سالن. امیر حسین اول رفت مردونه ولی بعدش داییم در حالی که گارگار کنان میدوید طرفم برش گردوند! خیلی باهام مهربونه! کلی حال میکنم. کارایی میکنه برام که همه تو کف میمونن مثلا کفش هامو بام میکنه میگه تو بلد نیستی داییم چشاش از تعجب داشت در میومد میگفت این واسه کسی از این کارا نمیکنه. همش هم میگه من تو رو دوسی دارم. نگام میکنه فقط لبخند میزنه! خاله اینا یه لاک بشت داشتن ازش میترسید میگرفتم دستم خوف میکرد! ... کسی رو جز فامیل های خیلی نزدیک نمیشناختم. یکی از دختر عمه های مامانم خیلی ناراحت بود میدیدمش ناراحت میشدم. خیلیم شبیه عمه ی مامانم بود. برگشتیم خونه یه کم نشستیم و بعضیا خوابیدن و بعد رفتیم مسجد. من نمازمو نخونده بودم رفتم خوندم اومدم دیدم خاله ام با خنده میگه چرا اینقدر طولش دادی نکنه کامل خوندی من اعصااابم ریخت به هم :) گفتم چرا بهم نگفتین خوب! یه بار اومدم عین بچه آدم تو مسافرتم نمازمو بخونم ها!! :)) بعدش رفتیم سر خاک. بر بود از قبر بچه های کوچولو 6 ماهه و ... :( وقتی عکس عمه ی مامانو دیدم بیشتر دلم سوخت با اینکه دو سه بار دیده بودمش ولی یادمه خیلی مهربون و خوب بود. خدا بیامرزتش. به اصرار من رفتیم خونه ی اون یکی عمه ی مامانم. تو کوچه اشون خیلی قشنگ بود قدیمی و باحال! من همش در حال عکس گرفتن بودم. شوهر خاله ام میدید اینقدر از در و دیوار عکس میگیرم به شوخی گفت از جوی آبم بگیر دیگه گیرت نمیاد من خلم گرفتم! رفتیم خونه اشون کلیم عکس با عمه ی مامانم گرفتیم خیلی بیرزن گوگولیه! خیلی نازه. مامانم عشقشه و این عمه اش! بعدش رفتیم خونه ی عموی مامانم اونم خیلی ناز و گوگولیه خیلیییییی دوست داشتنیه کلیم اونجا عکس گرفتیم. بعدم رفتیم خونه ی عموی بزرگه مامانم که بارسال فوت کرده بود. اگه میگم این بیرزن بیرمرد هایی که دیدم واقعا همشون دوست داشتنین واسه اینه که هستن! خونه هاشونم خیلی دوست داشتم قدیمی تمیز و مرتب حیاطشون با حوض و باغچه :X برگشتیم خونه خالم یکی دو ساعتی نشستیم لیلی (زن بسرخالم) رو برای اولین بار دیدم با فاطمه سه تایی بازم عکس گرفتیم. خیلی از لیلی خوشم اومد باحال و خونگرم و مهربونه. یه کلمه موقع خداحافظی وقتی همه وایستاده بودن گفتم کی بریم شمال آنچنان استقبالی کرد گفت من از اداره ام میتونم ویلا کرایه کنم و هر کی نیاد من میام و فقط ببین بابات میذاره بیای با ما یا نه و ... شمارمو گرفت. یکی با فرانک زن بسرعموم خیلی حال کردم سریه قبل یکیم با لیلی! انتخاباشون خیلی خوب بوده. روم نشد بهشون بگم! دم در خونه خاله ام ول کن نبودیم کلی عکس دسته جمعی گرفتیم! خدا کنه عکس ها به دستم برسه. (یه جمله بی ربط اینکه ستار داره میخونه! چقددددر صداشو دوست دارم محو آهنگم!) موقع برگشتن ساعت 8-9 شب بود دایی جلو میرفت بابابزرگ وسط من و بابا بشت سر همه 3 تا ماشین بودیم. بابام هی حرص میخورد میگفت الان که من خوابم نمیاد با سرعت 80 تا میرن من میخوام زودتر برسم و خوابم میگیره اینجوری و فردا باید برم سر کار... راستم میگفت جاده خالی و خلوت و صاف بود. از وسط های راه خوابم برد. یه جا وایستادیم دایی گفت ما تو رو گذاشتیم کنار بابات که حرف بزنی نذاری بخوابه تو خودت گرفتی خوابیدی؟ :) رسیدیم تهران دایی اینارو گم کردیم. تلفنی خداحافظی کردیم و اومدیم خونه. رسیدیم خونه رفتم بخوابم رمان رو باز کردم هی خوندم هی جذبش شم خواب از سرم برید تا نصف شب داشتم میخوندم. خیلی قشنگه اسمش دالان بهشت. همه خوندنش! :)
صبح بابا گفت میخوای ببرمت خونه مامانبزرگ دیدم خسته ام گفتم نه!
میخوام خونه رو مرتب کنم. یه کم کارای کالجو که آوردم انجام بدم. به دوستام زنگ بزنم و به آموزگاه رانندگیه نزدیک خونمون و اگه شد برم عکاسی عکس بندازم واسه کارت استخر اداره بابام. به بابا میگم میرم خونه دایی میگه نه صبر کن با هم بریم! بشیمونم باهاش نرفتم خونه ی مامانبزرگ. الان حوصله ام سر میره یه ساعت دیگه. از فردا صبح میرم. نمیدونم واسه شب چه برنامه ای بذارم! شاید الان برم خونه ی دایی... نمیدونم چی کاره ام.
ایران تو خونه نشستنشم با صفاست! :) دلم باز میشه میرم دم بنجره. هر چند الان یه کوچولو دلم گرفته. ولی خوشحالم! :)
میگن هر جای دنیا که بری آسمان آبی است ولی آسمان ایرانم فرق داره. هممممه چیزشو دوست دارم. به خصوص شب هاشو!
خیلی خوشبختم!!! خدایا شکرت.
*بعد نوشت: دارم میرم خونه ی بابابزرگ اینا. زنگ زد اصرار که میام دنبالت بیا اینجا. هر چی گفتم نه سختتونه بیاین دنبالم گفت نه و .... من که از خدامم بود یکی بیاد منو ببره از این خونه!!! خوشحال میشویم!! :)
چقدددددددددددر آهنگ دیگه باورم شده حسام یاریار قشنگه! بی ام سی گذاشت رفتم دانلودش کردم حدود 2 ساعته با صدای بلند داره هی میخونه و من هنوز بعد 2 ساعت سیر نشدم!!! همشم دارم باهاش میخونم :X خیلی قشنگه!!
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:15 توسط نگار
|
دیروز رو که کلا تو خونه بودم تا ساعت 7-8 شب که بابا از سر کار اومد. از ساعت 5 تا 7 فقط تلفن حرف زدم! زنگ زدم ویدا شماره ی دوستاییمو که میخواستم باهاشون حرف بزنم و شمارشونو نداشتم گرفتم ازش. به نفیسه و ملیکا و ... زنگ زدم. بعدم که بابا اومد رفتیم خونه ی عمو بزرگم. بسرعموم و زنش و دخترشم بودن. دخترش یه سال و نیمشه. فوق العاده شر و شیطون و باحال و با هیجان بود! جذذذب میکرد آدمو. حرف زدنشم معرکه بود!! دلم براش تنگ شد!
امروز صبحم رفتم خونه ی یاسمن خیلی خوش گذشت کلی حرف زدیم و فیلم و عکس دیدیم و رمان و فیلم بهم داد با یکی از نقاشی هاش که خیلی قشنگه! بچه مون هنرمنده! :) بعدشم رفت کلاس رانندگی منم بابا اومد دنبالم گفت میخوای ببرمت خونه گفتم نههههههه خونه نه دیروز خونه بودم و ... گفت کجا ببرمت گفتم 6:30 ویدا کلاسش تموم میشه منو ببر تجریش تا 6:30 خرید کنم و بگردم واسه خودم بعدم میرم با ویدا! گفت باشه. یه کم گشتم دیدم کاری ندارم بشیمون شده بودم ولی روحیه خودمو نباختم رفتم امام زاده صالح نماز خوندم اومدم بیرون تو باساژها گشتم.... رفتم ولیعصر رفتم رویال لوازم تحریر خریدم اومدم زنگ بزنم به بابا دیدم اکانت ندارم رفتم کارت اعتباری ایرانسل خریدم دیدم باتری گوشیم داره تموم میشه فقط رسیدم شماره بابا و ویدا رو بنویسم کف دستم. گوشیم خاموش شد و موندم حیرون! نمیدونستم تلفن عمومی موبایل رو میگیره یا نه یه خانومه گفت نمیگیره بعد از چند نفر دیگه برسیدم انگار خنگ دیده باشن!!! گفتن میگیره بابا!!!!! من چه میدونم خوب شدم سوژه ملت! کارت تلفن گرفتم زنگ زدم به بابا گفتم گوشیم خاموشه با ویدا هم قرار گذاشتیم بارک وی ساعت 6:30 رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم و رفتم خرید کردم و رفتم تندیس و گشت ارشادم دیدم اتفاقا و بعد قدم زنان رفتم تا بارک وی رو به روی شاطر عباس. هیچ چیز دلبذیر تر از قدم زدن تو ولیعصر تو غروب باییزی تهران نیست! :X سوز سرما میخورد تو صورت و دستم و لباسمم خیلی گرم نبود خسته ام بودم ولی با این حال قدم میزدم و کییییف میکردم تنهایی. تا 7:30 منتظر ویدا شدم!!!! زیر بام علف سبز شد ولی ترافیک بود بنده خدا تقصیری نداشت. خیابون ها رو متر میکردم هر بار از جلوی یه کیوسکی رد میشدم و یه مجله میخریدم و نقشه تهران و ... خیلی الافی بدی بود. بد موقع بود جای شلوغی بود. همه نگام میکردن! هوا سرد بود سرم داشت از شدت سرما درد میگرفت ولی همچنان روحیه خودمو حفظ کردم و از بودن تو ایران لذت بردم ویدا اومد رفتیم سوبر استار شام خوردیم و برگشتم خونه.
فردا قراره بریم سمنان! واسه مراسم ختم عمه ی مامانم. خدا بیامرزتش. صبح زود میریم و شب بر میگردیم.
خدایا خیلیییییی شکرت که ایرانم!!! :) خوشحالم!
* قطره ی بارون جونم هر کاری میکنم کامنتینگ وبلاگت باز نمیشه عزیزم ... امروز فردا بهت زنگ میزنم.
*یاسمن جونم هر چی زنگ میزنم خونتون جواب نمیدی. چی کارم داشتی؟؟ تو کفم :)
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 0:12 توسط نگار
|
من الان یک عدد نگارم که تو ایرانه! :) کل سفر رو با جزییات خیلی ریز شرح خواهم داد.
پریشب تا ساعت 2 داشتم وسایلمو جمع میکردم و هی تو خونه میچرخیدم.2 تا 5 خوابیدم. اون کسی که قرار بود ماشین بفرسته گفته بود 6 بیا پایین ولی صبح زنگ زد گفت 5 بیا! منم تا آماده شم شد یه ربع به 6 من اولین مسافری بودم که سوار شد خود یارو هم داشت میومد بمبئی بعد رفتن آند دنبال دو تا آقا بعدم باودان دنبال یه دختره و رفتیم. تو کل راه تا بمبئی هیچ کس حرف نزد خیلی حوصله ام سر رفت همسفرهای باحالی نبودن! سریه قبل با پریسا و حدیث و بقیه کلی خوش گذشت! یه لحظه بیکار نمیشستیم. این سری خودمم دلم نمیخواست با کسی هم صحبت شم! آخرهای راه یکی از اون دو تا آقا ها شروع کرد به حرف زدن! اینقدر حرف زد که دل میخواست بهش بگم بسه! تو فرودگاه بمبئی قبل از اینکه وارد فرودگاه شم یه خانوم ایرانی با تیپی عجیب اومد سلام و علیک و اصرار که بار منو بذار رو بار خودت تو بارت کمه! منم گفتم بذار بریم تو فرودگاه بذار از اکس ری رد بشه و وزن کنم بارمو اگه اضافه اومد بذار دیدم خیلی اصرار میکنه پیچوندمش دوباره تو فرودگاه گیرم آورد گفت یه گرامافونه بسته رو دیدم معلوم نبود توش چیه آخه سمت هر کیم میرفت همه میگفتن نمیبریم بهم گفت میترسی ببریش گفتم آره میترسم! اصراااار کرد آخرش خیلی بهش شک کردم گفتم نمیتونم چرا به بقیه نمیگی! بعدش که رفت دور و وریام گفتن خوب کاری کردی قبول نکردی. بلیط خریدم. بارمو دادم 7 کیلو اضافه بود غر زد و بخشید. رفتم تو اتاق انتظار چون زود رفته بودیم و یه ساعتم تاخیر داشت یه کم الاف شدیم یه بازیگر که اسمشو نمیدونم هم بود تو بروازمون. اس ام اس بازی کردم با (من همین جا بگم که کیبوردم اولش ب که سه تا نقطه داره رو میزد ولی الان به جاش باید ب بزنم هر چی رو میزنم با شیفت بی شیفت نمیاد!) بریا تا سوار هوابیما شدم بقل دستیم یه آقایی بود 1 ساعت اول حرفی نزدیم اصلا نمیدونستم هندیه یا ایراینه هم هندیش با لحجه هندی بود هم فارسیش با لحجه ایرانی ها اولش مجله خوندم. دیدم داره از تو مجله یه شعری رو مینویسه به فارسی خطش خیلی قشنگ بود یه نامه تشکر هم واسه یکی از مهماندارها نوشت و کلی باهم رفیق شدن. برسیدم ایرانی یا هندی گفت متولد هندم ولی اصلیتم ایرانیه فهمیدم ایرانی مقیمه. از زن و بچه هاش گفت و اینکه سخنران و نویسنده است. از یکی از کتاب هاش حرف زد که اسمش من خدا مرگ بود. کلی بحث فلسفی کردیم!! :) میگفت خیلی دوست دارم بیام ایران زندگی کنم ولی زنم و بچه هام راضی نمیشن. میگفت دوست دارم تو ایران بمیرم 60 سالمه و ... آنچنان از ایران با عشق میگفت که به عشق و علاقه ام به ایران بیشتر اضافه میشد. بریا اینا رو هم میشناخت! وقتی رسیدیم تهران خوشحالی به وضوح تو چهره ام دیده میشد! لبخند به لب خوشحااال بودم. بارامو ورداشتم و رفتم. ایران همه چیزش فرق داره. حتی اونایی که باسبورت چک میکنن هم مهربون و مودب و خوش برخودن! اومدم بیرون بابا و دایی رو بیدا کردم و رفتیم اون آقایی رو که تو هوابیما کنارم بود رو نشون بابا دادم آخه از اولش گفت میخوام باباتو ببینم. بعد با دایی رفتیم با چند نفری که تو راه تک و توک باهاشون بودم تو صف ها خداحافظی کردم و اومدم. غروب بود هوا خیلی سرد نبود. ماشینمونو واسه اولین بار میدیدم. رفتیم بیرون فرودگاه تو اتوبان... منظره ی فرودگاه امام از دور فوق العاده قشنگه نمیدونم چرا بعضی ها میگن خیلی مالی نیست از مهرآّباد خیلی قشنگ تره! اینو یه نصفه معمار داره میگه :) نمیدونم چرا شکلک هم نمیتونم بذارم :( اینجوری بی روحه نوشته هام :) اونقدر ها هم دور نبود یه ساعت و نیم تو اتوبان ها بودیم تا رسیدیم نزدیک خونمون این خونمونو هم اولین بارم بود میدیدم محله اش رو هم تا حالا ندیده بودم! فقط یه بار بچه بودم اومده بودم. اتوبان ها خیلی قشنگ بودن مثل همیشه ولی نمیدونم چرا دلم گرفت!! به بابا و دایی گفتم نریم خونه بریم خونه ی خاله یی دایی کسی. بابام گفت زشته گفتم شام میخوریم میریم گفت شب اول رو بیا خونه خودمون واست غذا درست کردم. مامان بزرگ بابا بزرگ رفتن سمنان خواهر بزرگه بابابزرگم فوت کرده خیلی زن گلی بود خدا بیامرزتش ناراحت شدم :( بیشتر از اون هم به خاطر این ناراحت شدم که چرا هر سال دقیقااااا همون روزی که من میرسم تهران یکی باید فوت کنه بارسالم شوهر خاله ی مامانم :( به داییم میگم دایی سریه بعد خواستم بیام همه ی فامیل هاتو جمع کن دور و ورت! مواظبشون باش. خرافاتی نیستم ولی قدمم نحصه دیگه! :( رفتیم سنگک خریدیم اومدیم خونه. بارکینگش زد تو حالم یه جوری بود! ولی توی خونه بامزست و خوشگله. هیچ چیز اندازه ی منظره ی اتاقم جذبم نکرد کل تهران معلومه! دیشبم که رسیدم شب بود و خوشگل! به داییم گفتم به زندایی هم بگو از باتختی اومد بیاد اینجا اون یکی داییمم زنگ زد گفت دارم میام و از ناراحتی در اومدم. میخواستم سر زده برم در خونه ویدا اینا ولی طاقت نیاوردم و زنگ زدم! کلی حرف زدیم ولی هر دو خیلی جدی بحث کنکور میکردیم و ... از اون بحث هایی که دوست ندارم! خدا کنه از دستم ناراحت نشده باشه ;) بعدش دایی اینا اومدن و امیرحسین رو دیدم و غصه های دنیا یادم رفت اینقدر که جیگره خسته بود میگفت میخوام بخوابم یواش یواش نخوابیده شیطونی هاش شروع شد قربونش برم حرف میزنه چه جور! یه چیزیو دوست نداره میگه دوسی ندارم. عاشق یوسف بیامبر! تلویزیونو روشن کرده میگه یوزار آفیس داره :)) نمیتونه بگه یوزارسیو خیلی بامزه میگه! بعد دایی با خاله کار داشت زنگ زد سارای جواب داد من نیم ساعتی با سارای 4 ساله حرف زدم!!!! امیرحسینم باهاش حرف زد گفت سارای نگار اومده باید ببریمش عروسی دیشب نیومد عروسی دلش عروسی میخواد خوب!! :) یه کم گذشت امیر گفت خوابم میاد گفت نگار برو بالش بار دیگه گاگار نمیگه میگه نگار! بعدشم گفت دستام نوچه ببر بشور. منم دستشو شستم بعدم گفت غذا بده گشنمه بعدشم تشنه اش شد و منم کلی حال میکردم بهم کار میگه! ... بنده خدا زندایی هام کلی کمک کردن. بابا قورمه سبزی درست کرده بود خیلیم خوب شده بود از بابام توقع چنین غذای خوشمزه ای نداشتم! زندایی کوچیکم که اومد تو اتاق دید بیرهن های بابا رو صندلیه شسته شده و اتو نشده شروع کرد به اتو کردن زندایی بزرگم هم که همش تو آشبزخوه بود بنده خدا. میرفتم هر کاری کنم میگفتن شب اوله کار نکن. خیلی ماهن خیلی دوستشون دارم. دایی کوچیکمم که کلی لاغر شده بود 15 کیلو. امیررضا هم بزرگ شده بود... هنوز چمدون هامو باز نکردم!!! الان که من و محمد اینجا نیستیم تو اتاق خواب یه تخت دو طبقه است به یاد مسکو و بچگی ها دیشب رفتم بالا خوابیدم! قبل خواب بازم ناراحت بودم نمیدونمم ناراحت چی. همیشه ایران رو تو ذهنم خودم خیلییییییییییی بزرگ میکنم و وقتی میام با وجود قشنگی های بی نهایتش حس میکنم همه چی تموم شده! ولی اونقدر خسته بودم که فکر نکردم و خوابیدم فقط. صبح که بیدار شدم وقتی دیدم ایرانم خوشحال شدم! :) خیلی سردم بود و گلوم درد میکرد خونمون خیلیییی سرده! بابام اومد منو برد گوشه کنار خونه همه چیز رو یادم داد! کار با گاز!! :)) کامبیوتر و کانکت شدن و خوردنی های تو یخچال و از همه مهمتر اینکه الان من کجای تهرانم :)) و چه جوری میتونم برم جاهایی که میخوام برم. یه سیم کارت هم هست ایرانسل که نمیدونم اکانت داره یا نه! یکی دو ساعت دیگه میرم بیرون. یا میرم خونه ی دایی. یا میرم تو محل خرید و ... بی ام سی از صبح داره آهنگ هایی که من دوست دارمو میذاره منم تنهام. صدااااشو بلند میکنم و حال میکنم همسایه ها هم هیچ کس تو طبقه ی ما نیست! ولی یه ذره هم از خونمون یه کوچولو میترسم یه طرفش کوه و خلوت. البته تو روز ترس نداره! همین الان رفتم دم بنجره و برج میلاد رو دیدم و اومدم. با تمااااام وجودم خوشحالم که ایرانم.
دایی که منو دید گفت خیلی لاغر شدی و ... همه هم میگن لاغر شدی ولی وزنه یه چیز دیگه میگه :) نمیدونم چرا! از وقتی رسیدم ایران فکم داره میجنبه و میخورم. جاتون خالی یه صبحانه خوردم با صفا! با بربری و مخلفات. من تازه یادم افتاد دیشب کرانچی خریدم میخواستم بدم به امیر یادم رفت. برم بخورم! :)) .... رفتم دنبالش بیداش نکردم! دوست دارم یکی بیاد و رفتار من رو تو این خونه ببینه انگار نه انگار خونه خودمونه لیوان میخوام! همه ی کابینت ها رو باز و بسته میکنم کشو ها و ... آخرشم گیر نمیارم چیزی باید زنگ بزنم به بابام :)
به خیلی ها باید زنگ بزنم.... از وقتی نشستم پای کامیپیوتر اعصابم ریخته به هم به چند دلیل اورکات که باز نمیشه فدای سرم مسنجر نمیدونم چه مرگشه آیدیمو باز نمیکنه! یاهو ایمیل هامم نمیتونم چک کنم ایراد از یاهوو قاطی کرده! خلاصه فقط یه بلاگفاست که واسم مونده!!
به زودی دوباره میام و مینویسم.
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:49 توسط نگار
|
خیلی خوشحالم خدا رو شکر. چشم نزنم خودمو

هم به خاطر اینکه فردا مسافرم و مقصدش رویاییه!!!

هم به خاطر اینکه این چند روزی که هند بودم (روزهای آخر) فقط کیف و خوشی و خنده بود

سه شنبه که بعد از آپ کردن چمدون هامو تا حد زیادی بستم! بعد عارفه اومد پیشم و شیت برد قرار شد من باهاشون برم سوسرود پیش پریا و بقیه ترقه بازی!!!!! واسه دیوالی

من هنوز بچه ام! که بعد قرار شد مامان اینا هم بیان. پریا بیرون بود گفتم سر پانچواتی وایستا با هم بریم پریا رو ورداشتیم برگشتیم اومدیم دنبال آناهیتا و داداشش تو اون مدت با پریا ویدیو گرفتیم و خیلیم باحال شد

و فقط خندیدیم! تو سوسایتی ما هم خیلی میترکوندن ولی رفتیم سوسرود! اولش ایرانی فقط خودمون بودیم بعد شلوغ شد یه دختر و پسر کوچولو اومدن بعد چند تا غریبه اومدن بعد مامان بابای پریا و ... اومدن. دیگه یادمون رفت به ندا و عارفه هم بگیم بیان

با این قد و هیکلمون کلی ترقه زدیم و خیلیم خوش گذشت بازم یه ویدیو ۳ دقیقه ای گرفتیم جدیدا از کار عکس اومدیم بیرون زدیم تو کار ویدیو. شب برگشتیم خونه میخواستم یه سر برم پیش حدیث ولی رفتیم با مامان و محمد خونه همسایه رو به رویی هندی. کلی حرف زدیم و عکس های سفر آمریکاشو آورد و اونم مثل من هر روز خاطره هاشو مینویسه

شب اومدیم خونه یه کم وسایلامو جمع کردم. دیروز صبحم قرار بود با پریا بریم سینما ولی نرفتیم پریا گفت بیا خونمون. رفتیم استخر اول منم مثل همیشه یهو پریدم تو آب غافل از اینکه دماغ گیر ندارم و کلی آب رفت تو بینی و سر و کله ام! هی از سونا رفتیم به استخر و برعکس کلی کیف داد

بعد رفتیم بالا نهار خوردیم و بعدش body of lies دیدیم خیلی نفهمیدم چی شد ولی هر چی بود مسلمون ها رو مثل همیشه وحشی نشون داده بودن!! گلشیفته هم خوب بود فقط کاش موهاش وززززززز نمی بود و ابروهاشم واسه دل منم که شده ور میداشت!

یا حداقل زیرشو تمیز میکرد! بعدشم همگام با پریا نماز خوندم!

پریا ۲۹ اکتبر رو به اسم روز نگار ثبت کرد از صبح هر چی ازش میپرسیدم میگفت هر چی تو بگی روز روزه تو!

و اینجوری شد که دیروز تو تقویم روز نگار نامگذاری شد! خدا عقلمون بده

... طبق معمول فیلم گرفتیم از خسرو و شفیقه و پرویز نو رسیده و خداحافظی کردم

و اومدم. یکی دو ساعت نشستم پای کامپیوتر و خوابیدم

امروزم صبح یه سر به حدیث و آناهیتا زدم بعد با مامان اینا رفتیم ام جی رود خرید برگشتیم رفتیم پلیس واسه ریترن با نوشین اف سی رود قرار گذاشتم و بعد از قرن ها دیدیم همدیگه رو

ریترنمو گرفتم با مامان رفتیم پاشان خرید مرغ و سیب زمینی پیاز!!

و اومدیم خونه. رفتم یه سر به جوهی بزنم نبود خواستم خداحافظی کنم. الانم داشتم با صبا حرف میزدم. کار خاصی ندارم جز اینکه ساعت و دستبند گردنبند و لوازم آرایش و کتاب و جزوه هایی که لازم میشن رو جمع کنم! و به چند نفری زنگ بزنم و منتظر فاطمه ام که بیاد یه سری چیز بهم بده ببرم ایران و الهه هم که گفته بود شب یه سری میزنه و حدیث و آنی رو هم یا خودم یه سری بهشون میزنم یا میگم بیان از اون یکی اناهیتا هم باید خداحافظی کنم! فکر نمیکنم بارم بالای ۳۰ کیلو باشه خدا کنه اضافه بار بهم نخوره تنهایی حوصله دردسر ندارم
خدا جونم شکرت به صورت ویژه! خیلی ممنون واسه این دو روزی که خییییییلی خوش گذشت بهم و اینکه فردا دارم میرم ایران
آپ بعدی ایشالله از ایران!
اگه عمری باقی بود!
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:53 توسط نگار
|
دیروز صبح مثل همیشه رفتم پلیس ریيسشون نبود گفت برو ۴ بیا شاید ویزات آماده شه! انگار میخوان کوه بکنن رفتیم لاکشیمی رود و ام جی خرید کردیم و ساعت ۴:۳۰ برگشتیم پلیس. تا ۵:۳۰ الاف بودیم تمدید ویزامو داد. مدارک ریترنمم سابمیت کردم گفت ۵ شنبه بیا بهت میدم. برگشتم خونه تند تند نماز خوندم یه چیزی خوردم رفتم با الهه پانچواتی گردی!!! رفتیم پارک پشت خونشون و حرف زدیم. تو راه آناهیتا و لیلا رو دیدیم قرارمون این بود که امروز صبح ۳ تایی با آنی و الهه بریم راه بریم ولی من که خوابم میومد الهه هم گفت نمیام از آناهیتا هم خبر ندارم! روز قبلشم صبح آناهیتا اس ام اس زد نگار خوابم میاد منم بین خواب و بیداری زدم منم همینطور بخواب! الهه بیچاره ام کله سحری یک ربع معطل من شده بود سر کوچمون! ... داشتم میومدم خونه هندی ها داشتن ترقه میزدن و ... امشب اصل چهارشنبه سوریه هندیه! به پریا گفتم امسالو بیاد پانچواتی. دیشب بنده خدا رو سر کار گذاشتم گفتم فردا دارم میرم ایران باور کرد اس ام اس زد که خیلی خوشحال شدم و ... منم زدم دیوالی خوش بگذره مواظب شفیقه ام باش و body of lies هم تنها ببین و ... زنگ زد دلم نیومد زیاد بذارمش سر کار گفتم جمعه میرم! و بعد فوری قطع کردیم! بعد دوباره حرف زدیم بعد ۵ دقیقه!
دیشب بعد از این که برگشتم خونه آناهیتا (اون یکی آناهیتا!) اومد یه سر پیشمون... چمدونام وسط خونه پهنه هر از گاهی یه چیزی میندازم روش! تا فردا پس فردا که درست جمع و جورشون کنم. همیشه همینم وقتی کارام جور میشه ناشکر میشم و قدر نمیدونم مثل الان که خیلی رقبتی ندارم واسه رفتن!!! آدمیزاد موجود عجیبیه! یعنی من عجیبم! آخه من اعصابم از چیز دیگه ای خورده که سر ایران رفتن خالیش میکنم!
دیشب بین خواب و بیداری بودم که شنیدم......

امروزم که از وقتی بیدار شدم پای کامپیوترم.
* تا دو دقیقه پیش ناراحت بودم ولی الان نیستم! ناراحتی هامو تو یه وبلاگ دیگه نوشتم و چند بار خوندم! دیدم چقدر مسخره اند!!!

دودلم پاکشون کنم یا نه؟! هر چی شما بگید!
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10:49 توسط نگار
|
جمعه عصری یییییهو جو زده شدم و دوان دوان رفتم تا داروخانه و قرص گیاهی لاغری خریدم بعدشم برگشتم تو حیاط کلی دویدم. اونقدر دویدم که داشتم تلف میشدم

بابام زنگ زد با مامان کار داشت گوشیه مامانو محمد برده بود با خودش. گفت کجایی گفتم پایینم دارم میدوم!

همونجور در حال دویدن اومدم بالا و گوشی رو دادم به مامان و افتادم جلو تلویزیون همینجور سریال دیدم اول یه فیلم سینمایی دیدم کانال ۲ . بعد یه سریال دیدم کانال ۳ بعد مرگ تدریجی یک رویا دیدم بعدم در حالی که بین خواب و بیداری بودم یوسف پیامبر دیدم و خوابیدم. صبح ساعت ۶:۳۰ آناهیتا بیدارم کرد که بریم پیاده روی! گفتم بذار تا ۷ بخوابم ۷ میریم!

۷ تا ۸ راه رفتیم و کلیم حرف زدیم

. اومدم خونه خوابم نمیبرد رفتم حمام طبق معمول برنامه ی های صبح کانال های ایران رو دیدم و بعد یهو حس کردم خوابم میاد تا ۱۱ خوابیدم. بیدار شدم با مامان رفتیم پلیس گفت بیست و هفتم ویزاتو میدم و سی ام هم ریترنت رو . اومدیم خونه. عصرش محمد داشت میرفت خونه ی دوستش گفتم منم بذار سوسرود پیش پریا. قرار بود بریم ته سوسرود ولی پریا گفت دور و در عوض میبرمت یه جای خوب و ... منم کنجکاو در انتظار یه جای خارق العاده بودم

که دیدم پریا منو برده یه جایی تو سوسایتیشون اون پشت مشت ها که یه زمین ۲ در ۴ متر چمن بود و دیگر هیچ!

بعدشم گفت ببین چه جای باحالی آوردمت منم تشکر کردم ازش به خاطر این لطفش!!

یه ویدیو هم گرفتیم که من نمیدونم تو اون لحظه چرا اینقدر به دوربین گوشیامون امیدوار شده بودیم که چنین کاری کردیم! هوا تاریک بود! صحنه سیاه فقط صدامون میومد پریا تو اون شرایط معتقد بود که دوربین گوشیامون ۱۲ مگا پیکسلیه

بعدش رفتیم رو تاب نشستیم و حرف زدیم و از اون حرف هایی که بمیرم چی میشه و چه جوری تا همیشه تو اون دنیاییم و ....

پریا هم میگفت فکر نکن منم میگفتم باور کن نمیتونم فکر نکنم و خلم! بعدش محمد اومد دنبالم و ابی گوش کنان رفتیم خونه! تو سوسایتی مون داشتن ترقه و ... میزدن واسه دیوالی. باز دور حیاط چرخیدم و راه رفتم. امروز صبحم دوباره با آنی رفتیم پیاده روی کله سحر بعدشم اومدم خونه خوابیدم تا ۱۰. بعد با مامان رفتیم لاکشیمی خرید. داشتیم میرفتیم تو کوچه آمبولانس اومده بود یکی از همسایه های هندی نمیدونم کدومشون فوت کرده بود! ناراحت شدم

خدا بیامرزتش... از وقتی اومدم خونه پای کامپیوترم. میخوام یواش یواش چمدون هامو ببندم


غلو کردم به اندازه ی این شکلکه هم خوشحال نیستم دیگه!!
همیشه نزدیک های ایران رفتن نمیدونم چرا آهنگ دارم میرم به تهران اندی خیلی بهم میچسبه!!

از اون وقتی که تصمیم گرفتم تا حالا صبحانه ها هیچی نمیخورم فقط چایی یا شیر خالی. با یه نصفه ورق نون تست. نهار ها هم هر چی باشه غذا فقط گوشتتو میخورم بدون نون یا برنج. تو طول روز میوه میخورم که سرم گرم شه!! شام هم هیچی نمیخورم! ولی یه هفته ای که کسی سایزش تغییر نمیکنه! میکنه؟!؟ بیاین دروغ بگین بهم ولی نا امیدم نکنید! 
جمله هایی که امروز بهشون بر خوردم و ازشون خوشم اومد!
مرگ و تولد اجتناب ناپذیرند فاصله ی این دو را زندگی کن ...
سرنوشت من این است که پس از مرگ دوباره به دنیا بیایم . فریدریش نیچه
در هر سرنوشتی ، رازی مهم فرو نهفته است . اُرد بزرگ
چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری
. جبران خلیل جبران
*خدایا به خاطر خیلی چیزها شکرت! اول از همه به خاطر ناشکری هام منو ببخش که قدر بزرگترین نعمتت یعنی زندگی!! رو اونجور که باید نمیدونم. خدایا شکرت به خاطر سلامتیم به خاطر اینکه هیچ غصه ی بزرگی ندارم به خاطر مامان و بابای خوبم به خاطر داداشم به خاطر اینکه اونایی که دوستشون دارم هستن و سالمند به خاطر خاطره های خوشی که واسم میسازی به خاطر همه ی دوستای خوبم که وجودشون خیر و مایه ی آرامش و امید! به خاطر موفقیت هایی که بهم دادی تا الان و شاید بعضی وقت ها لایقش نبودم! به خاطر دل شادی که خیلی وقت ها بهم میدی به خاطر اینکه اونقدر بهم لطف داشتی که هیچ وقت عاجزانه محتاج کسی نباشم. خدایا به خاطر فرصت زنده بودن و فکر کردن و نفس کشیدنم شکرت. میدونی که فقط یه آرزوست که آرامشم رو به کمال میرسونه اونم اطمینان از بخشش و رضایت تو. کمکم کن همونی بشم که میخوای و باید باشم! و اگه روزی شدم واسه همیشه بمونم!!!
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:42 توسط نگار
|
دیروز بعد از آپ کردن بعد از بحث و بررسی با چندین نفر به این نتیجه رسیدیم که من ریترن میخوام. با سرعت نور آماده شدم و با مامان رفتیم پلیس. مدارک ریترن ویزامو آماده کردم و زنه گفت برو ۲۵ اکتبر بیا (یعنی فردا) ... بعدش با مامان رفتیم ام جی رود خرید و گشت و گذار!! یه پلیور خریدم واسه پاییز ایران مثلا دارم جدی جدی میرم ایران و اینجوری باید به خودم تلقین کنم زورکی. شاید رفتم!!

من فکر میکردم عارفه خودش زنگ میزنه میگه دارم میام خونتون شیت بگیرم و ... آخه روز قبلش قرار گذاشتیم خودش بهم خبر بده. زنگ نزد. من صبح به پریا گفته بودم بیاد خونمون. با خودم گفتم همه میان الهه هم که همین جاست میگم بیاد. ولی دیگه بیخیال بقیه شدم و با پریا نشستیم و حرف زدیم و منم اخلاقم هاپویی بود و خشن و در عین حال بیخودی ولی خیلی دپرس! بنده خدا پریا فکر کنم دیروز کوفتش شد! در همون حین که داشتیم حرف میزدیم یه اس ام اس اومد برام با این متن: این شماره جدیدمه!!! من با مشورت پریا: خیلی ممنون لطف کردی. مبارک باشه ولی ای کااااااااش اسمتونم میگفتین تا سیو میکردم!

طرف: وای ببخشید یادم رفت سوده ام و ... عارفه زنگ زد به پریا که برن تو سوسرود راه برن با سارا و ندا و ... جیم ثبت نام کنن. دو دل بودیم بگیم اینجاست یا نه. حرف پیش نیومد و نگفت پریا. بعد زنگ زد به من منم حرف پیش نیومد نگفتم! بعد الهه زنگ زد باز حرف پیش نیومد و نگفتم! داشتم با عارفه حرف میزدم پریا ازم فیلم گرفت! منم خودم اعصاب نداشتم تیکه آخر بعد از اینکه قطع کردم دیدم هنوز داره میگیره رو تخت دراز کشیده بودیم آنچنان زدم زیر گوشیش که گوشی پرت شد افتاد رو تخت

ولی خوب من اعصابم ضعیف بود هی هم گوشیو میاورد تو صورتم کنترلمو از دست دادم

بعد از ضربه مغری شدن گوشیش. پریا همچنان داره فیلم میگیره: ولی همین صحنه هم خاطره میشه. من: ولم کن من اعصاااااب ندارممممم


موقع برگشتن با پریا رفتم تا پایین. بعد از اینکه رفت رفتم رو تاب نشستمو دپرس آهنگ گل ارکیده ایلیا منفرد گوش دادم... و کلیم دور حیاط چرخیدم آخرشم دویدم!! اومدم بالا رفتم حمام و بعد رفتیم انجمن. الهه و ندا و عارفه هم بودن. حرف زدیم و ... شب داشتیم میومدیم آناهیتا و داداشش رو تو سوسایتی دیدیم اومدن خونمون تا ۱ حرف زدیم از ایران و هند و ... دیشب که دیگه اینقدر خسته بودم کارم از سوزش چشم گذشته بود پاهامم درد میکرد از بس راه رفته بودم از صبح. خوابیدم. خواب همه عالم و آدمم دیدم. تیکه آخر خواب هم با پریا تو یه مسجدی بودیم تو ایران شب بود اومدیم بیرون تو حیاطش کنارمون قبر یکی بود به پریا گفتم ما هم یه روزی میمیریم و زندگی کوتاهه و ... گفت نگاری تو که نمیتونی کل عمرتو به این فکر کنی یه روز میمیری و ... خوش باش و اینقدرم الکی غصه نخور بعد آخرش عصبانی شد گفت تو اصلا خلی و ...

خیلیم بی ربط نگفت!
قرار بود صبح الهه بیدارم کنه بریم پیاده روی ولی خبری ازش نشد فکر کنم گوشیمو بد جایی گذاشتم آنتن نداده! من که ۱۰:۳۰ بیدار شدم!!! قرارمون ۷ بود! الان میخوام برم آنتی خرید. دیروز ام جی رود بودم حدیث اس ام اس زد یه سی دی آهنگ ازم میخواست و ... گفتم شب میام پیشت. یادم رفت! الان شاید یه سری بهش زدم.... کلی جزوه ناقص و شیت دارم میخوام قبل ایران رفتن کاملشون کنم. ایران
بعد عمری (۶-۵ سال) قراره پاییز تهران رو ببینم. هر سال بهار یا تابستون میومدم. آخرشم اینقدر میگم و ناکام از این دنیا میرم به یاری و کمک هواپیماهای ایران ایر
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:14 توسط نگار
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 11:3 توسط نگار
|
پریروز عصری دایره زنگی دیدم خیلیم ازش خوشم اومد

بعدشم رفتم حریم عشق رو تموم کردم رمان خوبی بود ولی آخرش بد تموم شد مبهم و مسخره! میشد بهتر تموم شه... بعدم محمد اومد و رفتیم پلیس واسه ویزا. پر ایرانی بود که مثل ما الاف بودن بدبخت ها. جز یه دختره که معماری میخوند و ریترن میخواست بقیه همه مثل من گیر خود تمدید ویزا بودن. تا ساعت ۸:۳۰ شب صبر کردیم که مسولش بیاد ولی نیومد و برگشتیم. تو اون دوران الافی اوضاعی بود بد نگذشت!! یکی از پلیس ها بچه اش (۳-۴ ساله) رو آورده بود آخر وقت بود داشت بر میگشت خونه بچه در حال بلال خوردن بود نفهمیدیم دختر یا پسر یکی از ایرانی ها گفت پسر مامان گفت نه بابا دختره! از پلیس پرسیدیم بهش برخورد گفت پسره دیگه ولی من نمیدونم چرا گوشواره داشت و گردنبند و لاک هم زده بود!!

یارو ایرانیه به انگلیسی به زنه میگفت واااای چقدر بچه اتون نازه! بعد به فارسی میگفت عین میمون میمونه بنده خدا! یکی میخواست پاچه خواری کنه گفت بچه اتون ساندویچ مک دونالد دوست داره بریم براش بخریم زنه گفت این همه چی میخوره اون یکی باز به فارسی گفت این بلالم از سرش زیاده! خلاصه همه به انگلیسی ابراز ارادت میکردن و به فارسی فحش و دری وری (دیکته اش درسته؟) میگفتن. درسته نباید هیچ کسو مسخره کرد ولی من به همه ی اون آدم ها حق میدم از دست هندی شاکی باشن. هممون ۴-۵ ماه پیش مدارکمونو دادیم که ۱ ماه بعد ویزامونو تمدید کنن ولی الان ۵ ماه گذشته و تعطیلات شروع شده و همه میخوان برن ایران ولی نمیتونن. نمیدونم این هندی های مفت خور کاریم انجام میدن کلا؟!؟ سوژه بعدی یه دختر و پسر ایرانی بودن تازه با هم آشنا شدن در فاصله نیم متری من و محمد. نمیخواستیم فضولی کنیم ولی خیلی نزدیک بودن. خلاصه پسره به یه بهونه ای شماره دختره رو گرفت. محمد تو گوشیش تایپ کرد : مخشو زدن! من: کی مخ کیو زد؟ دختره مخ پسره رو یا برعکس؟! محمد: پسره مخ دختره رو دیگه. من: این که مخش زده ی مادر زادیه. نیازی به زدن نداره! محمد:

دو دقیقه بعد من و محمد در حین خندیدن به یه مساله دیگه دعوامون شد

ولی جلو ملت خود داری کردیم یا نمیدونم چی میگن بهش همون... آخرش بی نتیجه برگشتیم خونه. شب زود خوابیدم. صبحم زود بیدار شدم. دوباره تلویزیون برنامه صبح کانال ۵ منو تخت تاثیر قرار داد. با مامان رفتیم بیرون زنگ زدیم فکس بلیطمو فرستاد ایران ایر. بعدشم رفتیم یه مغازه صنایع دستی هندی. همه قیمت هاش فضایی و نجومی بود

ولی خیلی چیزای خوشگلی داشت. یه فلوت بادی خریدم (فقط این یکی یه کم میزون بود قیمتش!

) خیلی باحاله. بلنده. رو چوبش کنده کاری شده تو هوا تکونش میدی صدا میده و توشم که آروم فوت میکنی صدای آروم و باحالی میده. اومدیم خونه. نشستم پای کامی الافی. منتظر محمد بودیم که بیاد کلید نداشت که بعدش بریم پلیس دوباره واسه ویزام ولی دیر کرد و اومدیم بریم تا سر کوچه رفتیم و چون دیر بود منصرف شدیم و کارم عقب افتاد. منم عصبی شدم و حرصمم در اومد. در همون حین الهه زنگ زد از لحن صدام فهمید اعصاب ندارم بنده خدا. اومدم خونه جزوه ال دی نوشتم یه کم جزوه که چه عرض کنم یه ماه تعطیلیم کتاب داده از روش بنویسیم!!! بعدشم اس ام اس بازی کردم. شب سریال غیر محرمانه دیدم که خیلیم باهاش حال کردم

یوسف تیموری معرکه است! دوباره دیشبم اعصاب نداشتم تصمیم گرفتم زود بخوابم با حرص و ناراحتی خوابیدم

. امروزم که از صبح تا حالا الافم تو خونه. عصریم دوباره باید برم پلیس تا چند روز پیش هر روز میومدم آپ تکراری میکردم که رفتم کالج و ... از این به بعد میام مینویسم رفتم پلیس و ... انجمن میخواد یکشنبه ببره یه جایی بیرون شهر کوهنوردی اگه الهه و پریا برن منم به احتمال زیاد میرم.
دیروز یه ایمیل از این سند تو آلی های بیخود واسم اومده بود از روی کنجکاوی بازش کردم تیترش فاچاق آدم تو داشپورت ماشین بود. عکسش هم عکس یه دختره بود که تو داشپورت ماشین جاسازیش کرده بودن از وقتی دیدمش اعصابم خورده! نمیدونم کجا داشتن میرفتن ولی چرا راضی میشه خوب؟ هر چقدرم بدبخت باشه بازم نباید راضی شه
منم شدم غصه خور مشکلات ملت... تلویزیونم که هی از تصادفات و مرگ و میر میگه و من هی غصه میخورم.
از اینا بدتر. اون مستاجرمون که چند ماه پیش اومدن هند مسافرت. خانومه که خیلیم مهربون و دوست داشتنی بود سرطان داشت در حال شیمی درمانی بود و داشت خوب میشد ولی بابا دیشب زنگ زد گفت شوهرش گفته حالش خوب نیست و ... دعاش کنید
از صبح تا حالا اعصابم خورده. یکی از دوستای صمیمی بابا هم بابا اومد هند قلبشو عمل کرده. که خوشبختانه اون حالش خوبه. ایشالله همه ی مریض ها شفا پیدا کنن.
افتادم تو کار جمع آوری ضرب المثل! آخه کلی ضرب المثل های باحال و جدید میشنوم این روزها
میذارمشون به زودی... البته واسه من خنگ جدیدن
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 12:52 توسط نگار
|