تبليغاتX
نگار
اینترنت قطع شده چند روزه! اومدم کافی نت! از بی اینترنتی دارم میمیرم! چند روزیه سرورش خرابه! خیلی خسته ام این چند روزه خیلی شیت کشیدم! همش یا شب ها تا صبح بیدار موندم یا زود خوابیدم و صبح 3 و 4 بیدار شدم! امروز کالج خوب بود زیاد مورچه رو سر کار گذاشتیم با صبا! کلاس اولی بی سی ام بود. یه ذره درس داد مورچه. بعد گفت باید شیت بکشیم بچه ها فقط 6 نفرشون اومده بودن گفتن نه نمیکشیم مورچه جذبه نشون داد و بچه ها ساکت شدن! ولی من و صبا همچنان گیر دادیم که نمیخوایم بکشیم تقریبا طلبکارانه میگفتیم! گفت بااااید بکشید ما هم رفتیم بالا کنتین چایی خوردیم و حرف زدیم! کلیم دیر برگشتیم سر کلاس. یه ذره کشیدیم و کلاس تموم شد رفتیم سی سی دی بازم واسه کیو اس ای دیر کردیم! بنده خدا هیچی بهمون نگفت سر کلاسشم فقط خندیدیم نمیدونم چرا چهارشنبه ها اینقدر خوش میگذره دانشگاه!  مورچه اومده بود سر میزم داشت توضیح میداد یه چیزیو بهم٬ صبا خودکارشو آروم کرد تو موهای مورچه گیر کرد در نمیومد! من مرده بودم از خنده ولو شده بودم قهقهه میزدم روهان و ساوان و سنها و ... هندی ها هم پشت سرم نشسته بودن میخندددیدن! دلم به حال مورچه میسوخت ولی خندم تموم نمیشد! یه تیکه داشت توضیح میداد من اومدم خودکارو از دستش بگیرم زد زیر دستم صبا ریسه میرفت منم خودمو اصلا کنترل نکردم راحت خندیدم! فیلمی بود سر کلاس... دیروزم که کلاس اولی ستراکچر بود و مساله حل کردیم کلاس بعدیم ای دی بود که مثل چی شیت کشیدیم و با ترس و لرز از گیرهای گوریل نشون مورچه دادم شیت هامو... یه تغییراتی توش داد حال درست کردنشو ندارم شب قبلش تا صبح داشتم شیت میکشیدم! خیلی خسته بودم تو راه برگشت کلد سپارکل گرفتیم از سی سی دی وسط اتوبان (تازه کشف شده!) اومدیم ته رامنگر با بچه ها نشستیم! اومدم خونه از خستگی زیاد خوابم نبرد عصرش ندا اومد یه سر پیشم جزوه هایی که عارفه گرفته بود رو بیاره. کلی حرف زدیم. اتاقم وحشتناک نامرتب بود وقتی اومد منم به روی مبارک نیاوردم اینقدر خسته بودم حال تمیز کردن اتاقمم نداشتم. تو اتاقم بودم دیدم صدای یکی از بچه های ایرانی میاد داشت تو حیاط شعر کتاب فارسیشو حفظ میکرد! باز باران با ترانه... هر چی سعی کردیم با ندا کل شعر یادمون بیاد نیومد. گفتیم بیچاره برامون بلند بلند خوند از پایین! این هندم با بدی هاش یه صفای خاصی داره!! عصری صبا زنگ زد بیا بریم کرگان پارک با بچه ها خسته ی خسته بودم نرفتم ساعت 9 خوابیدم!! تا 6 صبح که بیدار شدم شیت بی سی ام کشیدم واسه امروز.

دوشنبه هم که صبح اول صبح با گوریل کلاس داشتیم و شبش اصلا نخوابیده بودم سر کلاسم تند تند شیت کشیدم آخرش گفت برید فردا بیارید! رفتیم سی سی دی برگشتیم دیدیم بچه ها دبلیو دی رو پیچوندن خوشحااال فرم های امتحانو سابمیت کردیم و برگشتیم خونه با صبا رفتیم آرایشگاه. عصرش با مامان رفتیم سنترال یه لباس گرفته بودیم بردیم عوض کردیم. یکشنبه هم که از صبح تا شب خونه بودم و در حال کشیدن شیت های ای دی! فقط عصر یه سر رفتم باودان. شنبه هم که روز ولنتاینی عین بدبخت ها رفتیم کالج دنبال درس و علم!! شیت هامونو نشون مورچه دادیم و صفا داد بهشون و تا مدادش نوک داشت خط خطیش کرد! البته مهم نبود چون تریسینگ بود... عصرشم با مامان رفتیم سنترال خرید.

 صبح ها تو راه دانشگاه آهنگ یوزارسیف علی هایپر رو گوش میدیم! فقط میخندیم! خیلی باحاله. دلم میخواست متنشو میذاشتم با اینکه اصلا حرف بدی نمیزنن و فحشم نمیدن و هیچی نمیگن ولی چون یه جورایی مسخره کرده داستان قرآن رو عذاب وجدان میگیرم بذارمش تو وبلاگم. جدیدا کلید کردم رو آهنگ بیا بنویسیم مهستی...

خدایا با تمام وجود شکرت واسه همه چیز!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 20:35 توسط نگار |

امروزم از اون روزایی بود که کالج خوش گذشت و چسبید بهم! صبح ال دی داشتیم باید کارامونو میزدیم به برد و توضیح میدادیم و استاد هم ازمون سوال میپرسید هی. به خانوم بمبئی گفتم میشه من و صبا بیایم پیش خودت توضیح بدیم گفت نه! بیخیال بچه ها شدم خیلی رله رو به خانوم بمبئي توضیح دادم بنده خدا اصلا گیر نداد یکی دو تا پیشنهاد داد فقط. به صبا هم همینطور! رفتیم بالا کنتین یه نیم ساعتی نشستیم بعدم برگشتیم رفتیم پایین اتاق کامپیوتر با صبا. اومدیم سر کلاس بی سی ام مورچه رو پیچوندیم و حرف زدیم! دارم حس میکنم که داریم به آخر سال نزدیک میشیم!! واسه دوشنبه باید کلی شیت ای دی بکشیم! امتحان های می یه طرف. سابمیشن های قبلش هم یه طرف! وای خدا! حوصله ی درس و امتحان ندارم!!! :((

چهارشنبه عصری از بس خسته بودم و زیاد پای کامپیوتر نشستم و نخوابیدم داشتم میمردم رفتم سیمبایسیس واسه تی ا دی پرینت گرفتم بعدم مامان رفت سوسرود منم رفتم باودان. شب اومدم خونه داشتم به معنای واقعی میمردم از بی خوابی. دوش گرفتم یه کم کارای تی ا دیم رو کردم و خوابیدم صبح ساعت ۵ بیدار شدم باز هی خوابم برد تا ۷ . رفتم سر کلاس کاملش کردم. ۵ تا شیتامو سابمیت کردم! اعصابم از صبح خورد بود. مهستی گوش دادم دپرس تر هم شدم. امین و صبا رفتن سی سی دی من حوصله نداشتم موندم تو کلاس. بعد از نیم ساعت رفتم. داشتن بر میگشتن! من تازه رسیدم ای دی رو پیچوندم یه کم تو سی سی دی نشستم و ال دی نوشتم!! رفتم سنیک پارک بعدم اومدم خونه. عصری عارفه اومد جزوه هامو برد زیراکس کنه. شب انجمن مراسم ۲۲ بهمن بود! رفتم باودان تو انجمن اوج بد اخلاقیم بود پارمیدا رو دیدم دم در بعدم که رفتم پیش پریا و ندا و عارفه. بنده خدا عارفه امروز رفت ایران اصلا نفهمیدم دیشب چه جوری باهاش خداحافظی کردم! اخلاقم وحشتناک بد بود دنبال سوژه بودم که گیر بدم و دعوا کنم! ولی خیلی کنترل شده رفتار کردم با خودمم دعوا داشتم الکی! با مامان و محمد هم خیلی خوب رفتار نمیکردم! دیشب از اول شب یه دیوونه ی واقعی بودم یه دم گریه میکردم یه دم خوب میشدم یه دم عصبی میشدم! بلندی میدیدم حتی فکرای ابلهانه هم میکردم! یه تیکه هم شوخی شوخی موهامو کندم! پایینشو البته! با دست نه با قیچی :)) وای که چه شبی بود دیشب! موقع خوابم با سردرد و چشم درد خوابیدم و با سردرد هم امروز بیدار شدم. ولی از صبح تا الان نسبتا روز خوب یا معمولی بوده و اندازه ی دیشب ناراحت نیستم خدا رو شکر! خودمم نمیدونم چه جوری میتونم بدون دلیل کافی بعضی وقت ها اینقدر دپرس شم! بعضی وقت ها یه اتفاق ساده مثل یه جرقه تو ذهنم میزنه واسه ساعت ها ناراحتی!

عجیب رو مود مجله و رمان خوندن و سریال و فوتبال دیدنم! ایران و کره رو یه ذره اش رو دیدم گل نکونام خیییلی قشنگ بود نکونام همیشه گل هاش قشنگن از وسط زمین میزنه تو گل. خوشم میاد! گلی که خوردیم رو ندیدم! :( کاش برده بودیم. امروزم استقلال پرسپولیسه نمیدونم ساعت چند. امیدوارم پرسپولیس ببره!

*بدون اراده متولد می شویم، با حیرت زندگی میکنیم و سپس با حسرت میمیریم، اما آنچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد دوستی‌های پاک و بی‌آلایش است...

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 16:22 توسط نگار |

امروز خیلی دانشگاه خوش گذشت بهم!! کلاس اولی بی سی ام بود با مورچه که بنده خدا کاری به کارمون نداره! حرف زدیم و نت نوشتیم! ساعت 10 گفت نیم ساعت بهتون بریک میدم با صبا و امین رفتیم بیرون کالج یه شبه رستورانی! اینقددددر غذاهاش بهداشتی و تمیز بود که خدا میدونه!!! از اون هپاتیت تظمینی ها بود. بعدش رفتیم سی سی دی یه ساعتم اونحا نشستیم بعدم با صبا اومدیم خرید! صبا رنگ مو میدید منم سوهان ناخن خریدم!!! یازده و نیم برگشتیم سر کلاس! مورچه بالا سر میز یکی از بچه ها بود حواسش نبود سه تایی یواشکی اومدیم تو کلاس! نفهمید. شیتامونو چسبوندیم بعدشم عشق و صفا آهنگ گوش دادیم و حرف زدیم و بلوتوث بازی و ناخن هامونو سوهان کشیدیم! و یه تیکه صبا نشسته بود کفششو درآورد امین فوری کفششو آورد که قایمش کنیم! قایم کردیم بعد از یه ربع فهمید. بهش ندادیم تا اینکه امین یه لنگه از کفش خودشو داد بهش. خنده بود صحنه یه پاش کفش عروسکی دخترونه بود یه پاشم کفش مردونه ی گنننده! آخر کلاس مورچه اومد به شیت ها نمره بده! دو سه تا خط بیشتر نکشیده بودم! شیت من و صبا و امین رو امضا نکرد!  ولی مهم نبود!

دیروزم کالج بد نبود کلاس اولی که استاد نداشتیم نشستیم تو ماشین یه کم حرف زدیم با صبا. بعدم رسول کلاسشو پیچوند سه تایی رفتیم سی سی دی و همون هپاتیت تظمینیه امروزی!  رفتم واسه گوشیم سکرچ گارد بگیرم از کنار رستورانه اعصابمو ریخت بهم یارو... اول فکر کردم اوریجینال مال گوشیمو داره بعد دیدم نه داره با کاتر میبره اندازه صفحه گوشیم. گند زد! آخرشم اینقدر بد چسبوند که حد نداشت. کلاس دومی ای دی بود مورچه مسخرم کرده بود هی میگفت اینجوری بکش هاستلت رو میکشیدم کلی سایز میزدم بعد میگفت دوست ندارم 4 بار اینکارو کرد آخرش لج کردم دیگه نکشیدم! اومدم خونه با مامان و پریا و مامانش رفتیم فستیوال رقص یونیورسیتی خیلییییی با پریا بهم خوش گذشت! کلی خندیدیم الکی! وسطشم پیچوندیم رفتیم کنتین آت آشغال خوردیم از اولشم سیر بودم! اینقدر خوردم حالم داشت بهم میخورد. یه اتفاق جالب هم افتاد! از همه ی کشور ها اومده بودن... یه آقای افغانی ازم پرسید خانوم شما افغانی هستین؟؟؟ گفتم نه ایرانیم! گفت اگه دختر افغانی میشناسی بهش بگو چمیدونم خوابگاه افغانی ها هست و ... منم اعصابم خورد اومدم به مامان اینا و پریا میگم میخنددددن بهم! آخه من کجام شبیه افغانی هاست! ای خداااااا ! :)) به آدم فحش بدن ولی اینجوری تو جمع ضایعش نکنن. شب برگشتیم یه کم تو پانچواتی قدم زدم رسیدم خونه افقی شدم تا صبح! دوشنبه هم که بچه ها نیومدن کالج و تنها بودم! شوهر آشوینی گیر داده بود که دوستات کجان! کم مونده بود دعوام کنه رسما. هی میگم نمیدونم هی میگه میدونی! یکشنبه صبحم که رفتیم انجمن بعدشم با مامان رفتیم سنترال و خرید اومدم خونه خوابیدم. از خستگی نشد برم پیش پریا...  امروز فوتبال ایران و کره است! نمیدونم ساعت چند؟ میخوام ببینم!

واسه فردا یه دنیا کار دارم ۲-۳ تا شیت تی ا دی باید بکشم و... پس فردا عارفه داره میره ایران میخواستم یه سر بهش بزنم ولی خیلییییی داغون و خسته ام!

*نمیدونم چرا روزهام دارن اینقدر عجیب و غریب میگذرند؟ اینقدر پر اتفاق و گیج کننده. اینقدر سخت! خدایا ۱۰ تا راه میذاری جلوم میگی یکیشو برو بعد تا میام تصمیم بگیرم ۱۰ تا راه رو برام میکنی ۱۰۰ تا! میدونی عاجزم از حل مساله هایی که جلوی راهم میذاری! میدونی و سخت ترشون میکنی! من طاقتشونو ندارم! چه جوری تحمل کنم؟؟؟؟؟؟ چرا تصمیم های سخت رو میذاری سر راه منی که فکر کردنم فراموش کردم از بس فکر کردم و به جایی نرسید. از برزخ بیرونم بیار. خسته ام.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:45 توسط نگار |

ای وطن ای مادر تاریخ ساز
ای مرا بر خاک تو روی نیاز

ای کویر تو بهشت جان من
عشق جاویدان من ایران من

ای ز تو هستی گرفته ریشه ام
نیست جز اندیشه ات اندیشه ام

آرشی داری به تیر انداختن
دست بهرامی به شیر انداختن

کاوه آهنگری ضحاک کش
پتک دشمن افکنی ناپاک کش

رخشی و رستم بر او پا در رکاب
تا نبیند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دلیرت جان به کف
سرفرازن سپاهت صف به صف

خون به دل کردند دشت و نهر را
بازگرداندند خرمشهر را

ای وطن ای مادر ایران من
مادر اجداد و فرزندان من

خانه من بانه من توس من
هر وجب از خاک تو ناموس من

ای دریغ از تو که ویران بینمت
بیشه را خالی ز شیران بینمت

خاک تو گر نیست جان من مباد
زنده در این بوم و بر یک تن مباد

وطن یعنی همه آب و همه خاک
وطن یعنی همه عشق و همه پاک

به گاه شیر خواری گاهواره
به دور درد پیری عین چاره

وطن یعنی پدر مادر نیاکان
به خون و خاک بستن عهد و پیمان

وطن یعنی هویت اصل ریشه
سر آغاز و سر انجام و همیشه

ستیغ و صخره و دریا و هامون
ارس زاینده رود اروند کارون

وطن یعنی سرای ترک تا پارس
وطن یعنی خلیج تا ابد فارس

وطن یعنی دو دست از جان کشیدن
به تنگستان و دشتستان رسیدن

زمین شستن ز استبداد و از کین
به خون گرم در گرمابه فین

وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق رفتن

وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت

وطن یعنی گذشته حال فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا

وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا یعنی ایران

وطن یعنی رهایی ز آتش و خون
خروش کاوه و خشم فریدون

وطن یعنی زبان حال سیمرغ
حدیث جان زال و بال سیمرغ

سپاه جان به خوزستان کشیدن
شهادت را به جان ارزان خریدن


نماز خون به خونین شهر خواندن
مهاجم را ز خرمشهر راندن

وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق رفتن

وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت

وطن یعنی گذشته حال فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا

وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا یعنی ایران ....

اینجا گوش بدید!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 15:12 توسط نگار |

چقدر یکشنبه صبح ها خوبن! آدم با خیال راحت میخوابه. هر چند من دیوونه ام همه ی روزهای هفته رو میخوام بخوابم ولی نمیتونم و مجبورم برم کالج. امیدم به یکشنبه است ولی یکشنبه صبح ها نا خودآگاه ۷:۳۰ صبح بیدار میشم! این هفته خیلی خوب بود. چهارشنبه رو هم رفتم دانشگاه کیو اس ای رو به زور پیچوندم و اتندنسم زدم صبا هی گفت یه بارم تو منو ببر خونه و بپیچون کلاسو برام! رفتم پیش مورچه گفتم من دیروز تصادف کردم گفت تو که چیزیت نیست گفتم لبم پاره شده معلوم نیست؟ گفت نه خندم گرفته بود! گفتم باید با صبا بریم دکتر گفت خوب برید. گفتم باید اتندنسم امضا کنیم و بریم گفت نمیشه و ... به زور قبول کرد یه ربع بشینیم سر کلاس و بعد بریم بین دو تا کلاس رفتیم سی سی دی یه ربع دیر اومدیم سر کلاس مورچه یه ساعتم زود رفتیم خیلی چسبید. تو اون مدتی که تو کلاس بودیم هم فقط خندیدیم! قبلا وقتی خندم میگرفت یه کم جلوی خودمو میگرفتم سر کلاس ولی تازگیا راحت میخندم! :) چهارشنبه عصری تازه به عمق فاجعه پی بردم مردم از بدن درد و گردن درد! همه جام کبود بود جفت زانوهام بنفش! بازوهام آبی بنفش! :) آرنجمم سبز و آبی مخلوط! گردنم هم که در حد تیم ملی درد میکرد. مامان یه مسکن بهم داد گیجم کرد عین مواد بود! (یکی ندونه فکر میکنه من تا حالا کشیدم که میدونم چه جوریه) پنجشنبه صبح صبا اس ام اس داد پایه پیچش هستی گفتم بدجوری. بیا بخوابیم و اینجوری شد که نرفتیم دانشگاه. صبح تنها بودم تو خونه٬ خونه رو کردم دیسکو! خودم گوشام داشت کر میشد واسه خودم میرقصیدم و خوشحااال بودم! یهو دلم واسه پریا تنگ شد! گفتم میای بریم ای سکور توقع نداشتم پایه باشه. با نیکتا اومدن. میخواستم slumdog millionaire ببینم ولی سانسش نمیخورد بقیه فیلم ها هم هندی بودن بیخیال شدیم همینجوری چرخیدیم با پریا ساعت خریدیم عین هم! دو تا لاکم خریدیم رنگ هم! رفتیم بالا یه کم نشستیم و حرف زدیم! آخراش بیخودی دلم گرفته بود و اعصابم خورد بود عین خوشحالیه صبحش که بی دلیل بود! نمیدونم... اومدم خونه یه کم ال دی نوشتم و خوابیدم. جمعه صبح دوباره صبا یه اس ام اس خوشگل و دلنشین داد که بیا نریم دانشگاه منم تو خواب زدم باشه! و اینجوری شد که جمعه رو هم موندیم خونه. کار خاصی نکردم خونه بود تا عصری که با مامان رفتیم دندونپزشکی. اومدم خونه اتاقمو مرتب کردم شب مهمون داشتیم. آخر شب اومدم بی اس بخونم خوابم برد. شنبه صبح امتحان بی اس بود خوشبختانه تونستیم تقلب کنیم یه کم! خوب بود. اومدم خونه شب با مامان اینا رفتیم گوشی خریدیم.... دیگه حوصله ی کالج رفتن رو ندارم. خیلی خسته کننده شده! واسه دوشنبه دوباره باید شیت بکشم و :((  ... شاید عصری رفتم یه سر پیش پریا و ندا و عارفه. عارفه داره میره ایران سیزدهم...

*ایمان داشته باشیم که کوچکترین محبت ها از ضعیف ترین ذهن ها پاک نمیشوند.

* بعضی وقت ها آدم به چیزی که یه روز آرزوش بوده میرسه و تازه میفهمه که آرزوش چقدر از داشتنش شیرین تر بوده!

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:37 توسط نگار |

بعد از مدت ها تو زندگیه یکنواخت من یه اتفاق هیجان انگیز رخ داد! چند ساعت پیش دانشگاه رو به مقصد خونه ترک کردم. یه ریکشا گرفتم ریکشاییه با سرعت نور میرفت منم مشتاق واسه رسیدن به خونه و خواب و خوردن اعتراضی نمیکردم تا چاندی چوک اومد رفت تو باودان. داشتن خیابونو آسفالت میکردن یه لودر کنار خیابون بود. کنار کنارم که نه تقریبا وسط خیابون بود. سمت راست ریکشا موتور بود راننده ریکشا پیچید اینور که نخوره به موتوره رفتیم تو لودر! ریکشاش که مچاله شد جلوش. خودش از یه طرف پرت شد بیرون (ریکشا در و پیکر نداره) منم از یه طرف دیگه! حدود 20 ثانیه منگ بودم نفهمیدم چی شد. یه چند ثانیه ای هم حس کردم قراره بمیرم! :)) که بعد پا شدم و دیدم حالم خوبه. یه کم شونه ام و مچ دستم درد میکرد فقط. وسایلامو جمع و جور کردم دیدم تو دهنم مزه شوری میاد میدونم دارم حالتونو بهم میزنم شرمنده! :) دیدم تو دهنم پر خون ولی نفهمیدم چی شده هنوز! اینقدر ناراحت شدم فکر کردم دندونم شکسته! یه ایرانیه نگه داشت و پرسید خوبی و کمک نمیخوای... گفتم نه و یه کم حرف زدیم گفت میخوای برسونمت گفتم نه مرسی... ولی بعدش پشیمون شدم چون دیگه ریکشا گیرم نیومد یه 10 دقیقه ای الاف بودم. تو آینه گوشیم دیدم بیرون رو صورتم هم یه تیکه کوچولو قرمز زده بیرون دندونم یه ذره از لبمو پاره کرده بود از اینور اومده بود بیرون! همش فکر میکردم جاش میمونه و یه ذره هم باد کرد تا برسم خونه. ولی مامان گفت نگران نباش جاش نمیمونه منم قبول کردم! خونش تا برسم خونه دیگه بند اومد فقط با این طرف دهنم راحت نیستم غذا بخورم. بیچاره خود راننده سرش شکسته بود :( ریکشاشم خیلی داغون شد. خدا به خیر گذروند. 

یکشنبه با پریا رفتیم استخر. چقدرم شنا کردیم :)) فقط حرف زدیم! خیییلی خوش گذشت. اومدم خونه خوابم برد. دوشنبه کلاس اول با شان بود همش سوال میپرسه پدر آدمو در میاره! کلاس دومی هم دبلیو دی بود کلی وسط شیت کشی هام ال دی دزدکی نوشتم خیلی چسبید چون تو خونه حس نوشتن نیست خیلیییشو کامل کردم. اومدم خونه ام نوشتم تا ۶. رفتم بیرون. شبم مثل هر شب زود خوابم برد صبح زود بیدار شدم یه کم شیت ای دی کشیدم و دوباره خوابیدم. صبح بچه ها اومدن سر قرار که بریم دانشگاه ولی هر کدوم به یه بهونه ای گفتن نمیایم و برگشتن خونه. منم خیلی دلم میخواست بپیچونم ولی تو هفته ی پیش دو روز غیبت کرده بودم دیگه دلم نمیخواست بیخودی غیبت کنم. با بی حوصلگی رفتم خیلیم دیر رسیدم ستراکچر داشتیم بعدشم ای دی. مورچه کل طرحمو عوض کرد. دیگه از کالج رفتن سیرم هر روزززز باید بریم. دوستام تو ایران ۳ روز در هفته میرفتن! خودشون انتخاب واحد میکردن اینجا واسمون خودشون انتخاب میکنن! عین مدرسه.

دیگه نمیخوام فکر کنم میخوام بیخیال باشم اگه بشه! نمیخوام واسه چیزایی که به من مربوط نیست بیخودی احساس مسولیت کنم! خیلی خیلی احمقم که از اشتباهام درس نمیگیرم. خدایا به من همه چیز دادی جز یه دلی که ..... همیشه این جمله رو سعی میکنم یادم باشه! خدایا به خاطر داده ها و نداده ها و گرفته هایت شکر که داده هایت نعمت نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحانند.

 من برای زنده بودن جستجوی تازه می خواهم

خالی ام از عشق و خاموشم های و هوی تازه میخواهم

خانه ام گلخانه ی یاس است رنگ و بوی تازه میخواهم

ای خدا, ای خدا

بی آرزو موندم آرزوی تازه میخواهم

عشق تازه حرف تازه قصه تازه کجاست

راه دور خانه تو در کجای قصه هاست

تا کجا باید سفر کرد تا کجا باید دوید

ار کجا باید گذر کرد تا به شهر تو رسید

ای خدا , ای خدا

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 16:47 توسط نگار |

نمیدونم چرا خوشحال نیستم حتی میشه گفت یه کمی هم ناراحتم. امروز صبح نرفتم دانشگاه از وقتی بیدار شدم پای کامپیوترم جدیدا اعتیادم به کامپیوتر به شدت کاهش یافته! ۳-۴ روز یه بار میام طرفش. امروز صبحم وقتی روشنش کردم مثل همیشه نبودم. رغبتی نداشتم حتی به آپ کردن وبلاگم... نمیدونم دانشگاه چه خبره ولی پشیمون نیستم از اینکه نرفتم خسته بودم و اعصاب سر کلاس نشستن رو هم نداشتم.

سه شنبه عصری رفتم سوسرود یه سر به راضیه زدم بعد ۲ سال میدیدمش. یه جوجه بهم داد خیلی خوشگل و خوشرنگه! یه ساعتی نشستم و حرف زدیم و بعدم رفتم باودان. چهارشنبه صبحم خواب موندم کلاس اولی رو. شب رفتم آنتی بعدشم رفتم پشت گیت راه رفتم تاریک بود و خلوت. جنگل خیلیییی خوشگل شده بود تو شب خیلی دلم میخواست برم بالا ولی ترسیدم هم از آدم هم از سگ و دیگر جانداران. پنجشنبه صبح دیر رفتیم کالج کلاسمون ساعت ۱۰ شروع میشد تی ا دی داشتیم کلاس بعدیم ای دی بود که نداشتیم و به جاش یه گست لکچر داشتیم یه استادی از دانشگاه کمبریج اومده بود و همه کالج رو تر و تمیز کرده بودن و خیلیم واسشون مهم بود که ما که دانشجوهای خارجیشونیم بمونیم! ولی با صبا پیچوندیم و اومدیم خونه ی ما شیت کشیدیم. اگه میموندیم الاف بودیم تا ۴-۵ ... شیت کشیدیم و حرف زدیم بعدم رفتیم زیراکس کنیم شیت رو که نوشته هاشو بنویسیم اول مغازه بسته بود ۱ ساعت صبر کردیم بعدم که باز شد برق رفت بیخیال شدم گفتم من میام سر کلاس مینویسم. شب رفتم آند. جمعه صبح ال دی داشتیم بعدشم واسه بی سی ام بردنمون یه جایی رو ببینیم. یه تیکه از راه صبا زده بود کنار خیابون داشت با موبایل حرف میزد که پلیس اومد چرخ ماشینو قفل بزنه صبا دااااد زد گفت صبر کن! ماشینو روشن کرد که فرار کنه پلیسه دستشو آورد تو ماشین که سویچ رو بگیره صبا زد رو دستش بعد گفت صبر کن. اومد فرار کنه پلیس پرید جلو ماشین دنده عقب گرفت و فرار کردیم! همش میترسیدم بیان دنبالمون خیلی صحنه اکشن بود ولی نیومدن پلیسه ماتش برده بود اگه ایران بود میومدن دنبال آدم. پلیس راهنمایی رانندگیشونم خلن بی عرضه ها!... خیلی دلم میخواد سریال های دهه فجر رو ببینم ولی یا خوابم میبره شب ها یا بیرونم...

خیلی شیت ناقص و جزوه ی ناقص دارم ماکت بانکم هم نصفه است. ۳ ماه دیگه سابمیشن ها و امتحان ها شروع میشن و من هیچی درس نخوندم امسال! میترسم. باید شروع کنم...

حال و روز خوشی ندارم خیلی. همش نگرانم و ناراحت. هر کار درست و اشتباهی که میکنم پشیمون میشم. همش بیخودی خودمو اذیت میکنم......

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:24 توسط نگار |

جمعه عصری بعد از آپ کردن با مامان اینا رفتیم بیرون. شب کلی واسه خودم تو سوسایتی راه رفتم و گلنار گوش دادم یه کم با آناهیتا قدم زدم بعدم تنهایی. شنبه صبح رفتیم اون کالجه. دو ساعتی الاف بودیم اول سال اولیا رو بردن و نشونشون دادن و ما تو کنتین و ... بیکار بودیم تا ساعت ۱۲. ۱۲ تا ۲ هم انواع و اقسام دستشویی ها (مدل هاشون نه خود دستشویی واقعی) رو نشونمون دادن با لوله کشیش و ... اولاش حوصله داشتم با دقت گوش میدادم و لذتم میبردم ولی آخراش خسته کننده شده بود با صبا تو آینه های دستشویی ها از خودمون عکس میگرفتیم!! بعد از کلاس با صبا رفتیم سنترال یه کم گشتیم و رفتیم بالا نهار خوردیم. بعدشم مامان اومد و برگشتیم خونه. شب رفتم kobe. یکشنبه هم که از صبح دپرس و داغون بودم همشم تو خونه بودم فقط ظهر رفتم تو پانچواتی واسه خودم قدم زدم و برگشتم. عصرش با مامان میخواستم برم سنترال که نرفتم پریا و ندا و عارفه اومدن یه کم پایین حرف زدیم و کلیییی عکس گرفتیم عین خل و چل ها مثل همیشه! خوش گذشت. دوشنبه صبحم با مامان رفتیم سنترال خرید. نوشینو دیدم به صورت اتفاقی شنبه شب کاشف به عمل اومد که مزاحم تلفنی کسی جز نوشین نبوده :) اینقدر خوشحال بود از اینکه سر کارم گذاشته! حدس میزدم خودش باشه ولی فکر نمیکردم اینقدر دووم بیاره و خودشو لو نده. شبشم به صورت اتفاقی رژین رو دیدم تو سنترال دو روز قبلشم اتفاقی رژین رو تو مک دونالد دیدم همین روزها دوباره باید ببینمش! :) هر دومونم تعجب میکنیم چرا اینقدر همدیگه رو میبینم اتفاقی. شلوار خریدم و کیف کولی. ظهر یه سر برگشتیم خونه نهار خوردیم یه ذره اتاقمو مرتب کردم و دراز کشیدم بخوابم ولی خوابم نبرد دوباره عصری با مامان رفتیم سنترال!!!! (رسما این چند روز رو تو سنترال زندگی کردم!) برگشتیم تو حیاط رو تاب نشستم واسه خودم و یه کم قدم زدم. صبا اس ام اس داد که مامان دوستش تو ایران فوت کرده. خیلی ناراحت شدم با اینکه دوستشو ندیده بودم ولی از بس حرفشو همیشه میزد حس میکردم دوست خودمه یه جورایی. به خصوص که چند روز قبلش گفته بود مامانش مریضه و خیلی ناراحت شدم. زنگ زدم یه کم با صبا حرف زدم. بعدشم تو خود پانچواتی راه رفتم! دلم نمیخواست امروز برم دانشگاه ولی رفتم! کلاس اول ستراکچر بود و واسه اولین بار عین آدم مساله رو با دقت و لذت حل کردم! کلاس بعدیم ای دی بود که خدا رو شکر گوریل گیری نداد و روز خوبی بود کلا. خیلی خسته ام و خیلیم کار دارم. به یکی از دوستامون قول دادم یه آموزشگاه رانندگی رو نشونش بدم نزدیک خونشون (هر چی آدرس میدم خودش پیدا نمیکنه!) باید برم سوسرود. یه سریم باید به راضیه بزنم اگه بشه. شایدم یه سر به پریا زدم. واسه فردا دو تا شیت بی سی ام باید بکشیم نمیدونم اصلا چی باید بکشم! حسشم نیست.

خدایا خیلی خوبی٬ خیییییلی ناشکرم میدونم! منو ببخش. کمکم کن تا اشتباه نکنم. حتی اشتباه های کوچیک.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 15:56 توسط نگار |

نمیدونم چرا اینقدر از کالج رفتن خسته ام! هر روز با سختی از خواب بیدار میشم و با اعصاب خورد و اکراه میرم دانشگاه و همشم چشمم به ساعته که کی تموم میشه و میتونم برگردم خونه! ۵ سال واسه یه لیسانس خیلیه!!! آخرشم میشم مهندس بیکار باید فوق بخونم و ... این درسم عذابه ها. به خصوص که دانشگاه ما مهد محسوب میشه. ۸ صبح بشه ۸ و ۵ دقیقه در دانشگاه رو قفل میزنن راهمون نمیدن!!! استادا اگه عشقشون بکشه کلاسی رو که ساعت ۲ باید تموم شه رو تا ساعت ۵ عصر ادامه میدن و کار خونه و شیت کشی هم که فراوون داریم زندگیم شده دانشگاه و کم خوابی!

دوشنبه عصری رفتم پیاده روی واسه خودم تو سیمبایسیس. شبش مهمون داشتیم تا صبح بیدار موندم و شیت های ای دیم رو کشیدم. خیلییییی زیاد بود. یه ساعتم نتونستم بخوابم. صبح تو ریکشا همش خوابم میبرد. کلاس اول ستراکچر بود که فقط ۳ نفر بودیم من و نیلام و پراتیکشا. چون سابمیشن درس گوریل بود کسی کلاس اول رو نیومده بود. یواش یواش کلاس گوریل شروع شد کارم هنوز نصفه بود با سختی و بیخوابی یه کم دیگه کاملش کردم. یه استادی اومد از یه کالج دیگه. ته کلاس رو میزم داشتم شیت میکشیدم یه کم فکر کردم دیدم نخوابم امکان داره بمیرم! :) از ۱۱:۳۰ تا ۱۲:۳۰ قشننننگ سرمو گذاشتم رو میز و خوابیدم به صبا گفتم خبری شد بیدارم کنه کلاسم خیلی منظم نبود و همه دور میز استاد جلوی کلاس جمع شده بودن. خیلی روز سختی بود! گوریل یه تریپ به ما ایرانیا گیر داد و بردمون پیش پرینسیپال و ضایعم شد چون هر چی میگفت پرینسیپال با مهربونی با ما حرف میزد و به حرف گوریل توجه نمیکرد! پرینسیپال اومد سر کلاسمون و تا ساعت ۵ وراجی کرد در حالی که ساعت ۲ کالج تموم میشه!!! تا ۵ درس داد اونم دور میزش هممون سر پا وایستاده بودیم از بی خوابی و پا درد داشتم میمردم دلم میخواست داد بزنم برید گم شید بیرون :) همه ی بچه ها کلافه بودن! موقع برگشتن خونه خواب از سرم پرید با بچه ها جلو رامنگر کلی حرف زدیم بعدم واسه دلخوشیمون رفتیم یه جای باحالی که صندلی داشت ته رامنگر و منظره اشم خیلی قشنگ بود نشستیم و حرف زدیم و آبمیوه خوردیم و بعدم اومدیم خونه. ساعت ۶:۳۰ رسیدم خونه. محمد رو بعد از عمری دیدم از ایران تازه رسیده بود. از خستگی داشتم میمردم فقط یه ذره غذا چشم بسته خوردم و خوابیدم تا ۷ صبح فرداش! چهارشنبه زنگ اول بی سی ام بود که شیت کشیدم در حضور خانوم بیوه وراج (استاد گرامی)! کلاس بعدیم کیو اس ای بود که خوشبختانه مورچه برگشته مخمل رفته! بعد از کالج اومدم خونه مامان اینا نبودن. فاطمه زنگ زد که مامانت کجاست و قرار بوده نهار بریم بیرون گوشیش نمیگیره تو آماده شو تا بیان مامانت اینا. منم زنگ زدم داداش مامانو پیدا کردم تند تند با سرعت نور آماده شدم و لباس عوض کردم. رفتیم جورج و بعدشم تو ام جی رود با فاطمه قدم زدیم و حرف زدیم و رفتیم اس جی اس مال بیشتر حرف زدیم و اونقدر حرف زدیم که دهنم کف کرد :) خوش گذشت بهم. اومدم خونه ساعت ۱۰ شب بود یه کم تو سوسایتی راه رفتم و بعدم یه زنگ به پریا زدم و با راضیه هم که تازه از ایران اومده یه کم حرف زدم و بعد اومدم بالا خوابیدم تا صبح. دیروزم کالج عذاب الهی بود زنگ اول تی ا دی بود خیلی بد نبود. ولی زنگ دوم ای دی بود و باز نگهمون داشت تا ۴ اشکم داشت در میومد آخه بیخودیم نگهمون میدارن! رفتیم بیرون کالج با صبا مگی خوردیم کثیییییف در سطح تیم ملی! و بعد رفتیم سی سی دی و بعدم خرید شیت و خط کش و ... برگشتیم خونه. یه سر رفتم باودان برگشتم خونه آماده شدم که بریم انجمن اولین شب جمعه بعد از سالگرد عمو بود! (روحش شاد) آخر های دعای کمیل رسیدم. واسه الهه خاطره نوشتم رو کاغذ بر حسب یادبود :) امروز واسه همیشه رفت ایران :( صبح یه اس ام اس داد یه کم دلم گرفت مروری بر خاطرات این ۵-۶ سالمون بود. حیف شد. دلم براش تنگ میشه. امروزم که کلاس اول ال دی بود و خوشبختانه اون پسر عصبیه (استاد) نیومد و خانوم بمبئي اومد کارامونو چک کرد ولی با مهربونی! از بس تو کالجمون با خشونت داد و بیداد میکنن یکی عین آدم نرمال رفتار میکنه تو چشم میاد :)) خیلی بدبختیم ما. خیلی. کلاس بعدیم بی سی ام بود که گست لکچر بود و اومدیم تو کلاس سال اولیا یارو حرف میزد ما ایرانی ها اعم از سال اولی و دومی و سومی حرف میزدیم و عکس دسته جمعی میگرفتیم و نذاشتیم بد بگذره خلاصه! بعدش رفتیم سر کلاس بی سی ام یه کم شیت کشیدیم و خدا رو شکر کلاس تموم شد و راهی منزل گشتیم. الانم که اینجام خسته ام و کلی کار دارم ولی دلم نیومد آپ نکنم بعد از این همه روز!

فردا باید بریم یه کالجی تو شیواجینگر واسه سایت ویزیت ای دی! کالج نباید بریم خدا رو شکر ساعت ۱۰ باید اونجا باشیم نه ۸ صبح. دوشنبه تعطیل رسمیه تو هند و republic day شونه. روزهایی که ای دی داریم کالج کوفتم میشه.

نمیدونم چرا رو هر صندلی میشینم چه تو کنتین کالج چه پای کامپیوتر چه سر کلاس هی بازی میکنم با صندلی هلش میدم عقب چند بار نزدیک بود بد بخورم زمین! تو کلاس پشت سرم یه سکو تیز اگه برم عقب و بخورم زمین مغزم پخش میشه و میرم دیار باقی مستقیما! نمیدونم چرا این عادت رو ترک نمیکنم!

میگن قرار ۲۶ ژانویه پونا رو تروریستا بزنن! البته احتمال زیادی میره که شایعه باشه ولی در هر صورت پیشاپیش حلالمون کنید!

همین الان داشتم فیلم ها و عکس هایی که محمد ایران بوده گرفته رو میدیدم. دلم واسه همه ی فامیل تنگ شد. چقدر زندگی تو ایران شیرینه!!

دارم یه آهنگ قدیمی گوش میدم به اسم گلنار خیلی قشنگه! دنبال گلناری بودم که بنان خونده ولی اینو شهاب ملک زاده خونده! نمیدونم کیه ولی قشنگ خونده... 

*میشه خدا رو حس کرد... تو لحظه های ساده... تو اضطراب عشق و گناه بی اراده...

 

 

 یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها ..... پر کاهی کی بماند در میان بادها......

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 16:29 توسط نگار |