دوشنبه هم که صبح اول صبح با گوریل کلاس داشتیم و شبش اصلا نخوابیده بودم سر کلاسم تند تند شیت کشیدم آخرش گفت برید فردا بیارید! رفتیم سی سی دی برگشتیم دیدیم بچه ها دبلیو دی رو پیچوندن خوشحااال فرم های امتحانو سابمیت کردیم و برگشتیم خونه با صبا رفتیم آرایشگاه. عصرش با مامان رفتیم سنترال یه لباس گرفته بودیم بردیم عوض کردیم. یکشنبه هم که از صبح تا شب خونه بودم و در حال کشیدن شیت های ای دی! فقط عصر یه سر رفتم باودان. شنبه هم که روز ولنتاینی عین بدبخت ها رفتیم کالج دنبال درس و علم!! شیت هامونو نشون مورچه دادیم و صفا داد بهشون و تا مدادش نوک داشت خط خطیش کرد! البته مهم نبود چون تریسینگ بود... عصرشم با مامان رفتیم سنترال خرید.
صبح ها تو راه دانشگاه آهنگ یوزارسیف علی هایپر رو گوش میدیم! فقط میخندیم! خیلی باحاله. دلم میخواست متنشو میذاشتم با اینکه اصلا حرف بدی نمیزنن و فحشم نمیدن و هیچی نمیگن ولی چون یه جورایی مسخره کرده داستان قرآن رو عذاب وجدان میگیرم بذارمش تو وبلاگم. جدیدا کلید کردم رو آهنگ بیا بنویسیم مهستی...
خدایا با تمام وجود شکرت واسه همه چیز!
چهارشنبه عصری از بس خسته بودم و زیاد پای کامپیوتر نشستم و نخوابیدم داشتم میمردم رفتم سیمبایسیس واسه تی ا دی پرینت گرفتم بعدم مامان رفت سوسرود منم رفتم باودان. شب اومدم خونه داشتم به معنای واقعی میمردم از بی خوابی. دوش گرفتم یه کم کارای تی ا دیم رو کردم و خوابیدم صبح ساعت ۵ بیدار شدم باز هی خوابم برد تا ۷ . رفتم سر کلاس کاملش کردم. ۵ تا شیتامو سابمیت کردم! اعصابم از صبح خورد بود. مهستی گوش دادم دپرس تر هم شدم. امین و صبا رفتن سی سی دی من حوصله نداشتم موندم تو کلاس. بعد از نیم ساعت رفتم. داشتن بر میگشتن! من تازه رسیدم ای دی رو پیچوندم یه کم تو سی سی دی نشستم و ال دی نوشتم!! رفتم سنیک پارک بعدم اومدم خونه. عصری عارفه اومد جزوه هامو برد زیراکس کنه. شب انجمن مراسم ۲۲ بهمن بود! رفتم باودان تو انجمن اوج بد اخلاقیم بود پارمیدا رو دیدم دم در بعدم که رفتم پیش پریا و ندا و عارفه. بنده خدا عارفه امروز رفت ایران اصلا نفهمیدم دیشب چه جوری باهاش خداحافظی کردم! اخلاقم وحشتناک بد بود دنبال سوژه بودم که گیر بدم و دعوا کنم! ولی خیلی کنترل شده رفتار کردم با خودمم دعوا داشتم الکی! با مامان و محمد هم خیلی خوب رفتار نمیکردم! دیشب از اول شب یه دیوونه ی واقعی بودم یه دم گریه میکردم یه دم خوب میشدم یه دم عصبی میشدم! بلندی میدیدم حتی فکرای ابلهانه هم میکردم! یه تیکه هم شوخی شوخی موهامو کندم! پایینشو البته! با دست نه با قیچی :)) وای که چه شبی بود دیشب! موقع خوابم با سردرد و چشم درد خوابیدم و با سردرد هم امروز بیدار شدم. ولی از صبح تا الان نسبتا روز خوب یا معمولی بوده و اندازه ی دیشب ناراحت نیستم خدا رو شکر! خودمم نمیدونم چه جوری میتونم بدون دلیل کافی بعضی وقت ها اینقدر دپرس شم! بعضی وقت ها یه اتفاق ساده مثل یه جرقه تو ذهنم میزنه واسه ساعت ها ناراحتی!
عجیب رو مود مجله و رمان خوندن و سریال و فوتبال دیدنم! ایران و کره رو یه ذره اش رو دیدم گل نکونام خیییلی قشنگ بود نکونام همیشه گل هاش قشنگن از وسط زمین میزنه تو گل. خوشم میاد! گلی که خوردیم رو ندیدم! :( کاش برده بودیم. امروزم استقلال پرسپولیسه نمیدونم ساعت چند. امیدوارم پرسپولیس ببره!
*بدون اراده متولد می شویم، با حیرت زندگی میکنیم و سپس با حسرت میمیریم، اما آنچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد دوستیهای پاک و بیآلایش است...
دیروزم کالج بد نبود کلاس اولی که استاد نداشتیم نشستیم تو ماشین یه کم حرف زدیم با صبا. بعدم رسول کلاسشو پیچوند سه تایی رفتیم سی سی دی و همون هپاتیت تظمینیه امروزی! رفتم واسه گوشیم سکرچ گارد بگیرم از کنار رستورانه اعصابمو ریخت بهم یارو... اول فکر کردم اوریجینال مال گوشیمو داره بعد دیدم نه داره با کاتر میبره اندازه صفحه گوشیم. گند زد! آخرشم اینقدر بد چسبوند که حد نداشت. کلاس دومی ای دی بود مورچه مسخرم کرده بود هی میگفت اینجوری بکش هاستلت رو میکشیدم کلی سایز میزدم بعد میگفت دوست ندارم 4 بار اینکارو کرد آخرش لج کردم دیگه نکشیدم! اومدم خونه با مامان و پریا و مامانش رفتیم فستیوال رقص یونیورسیتی خیلییییی با پریا بهم خوش گذشت! کلی خندیدیم الکی! وسطشم پیچوندیم رفتیم کنتین آت آشغال خوردیم از اولشم سیر بودم! اینقدر خوردم حالم داشت بهم میخورد. یه اتفاق جالب هم افتاد! از همه ی کشور ها اومده بودن... یه آقای افغانی ازم پرسید خانوم شما افغانی هستین؟؟؟ گفتم نه ایرانیم! گفت اگه دختر افغانی میشناسی بهش بگو چمیدونم خوابگاه افغانی ها هست و ... منم اعصابم خورد اومدم به مامان اینا و پریا میگم میخنددددن بهم! آخه من کجام شبیه افغانی هاست! ای خداااااا ! :)) به آدم فحش بدن ولی اینجوری تو جمع ضایعش نکنن. شب برگشتیم یه کم تو پانچواتی قدم زدم رسیدم خونه افقی شدم تا صبح! دوشنبه هم که بچه ها نیومدن کالج و تنها بودم! شوهر آشوینی گیر داده بود که دوستات کجان! کم مونده بود دعوام کنه رسما. هی میگم نمیدونم هی میگه میدونی! یکشنبه صبحم که رفتیم انجمن بعدشم با مامان رفتیم سنترال و خرید اومدم خونه خوابیدم. از خستگی نشد برم پیش پریا... امروز فوتبال ایران و کره است! نمیدونم ساعت چند؟ میخوام ببینم!
واسه فردا یه دنیا کار دارم ۲-۳ تا شیت تی ا دی باید بکشم و... پس فردا عارفه داره میره ایران میخواستم یه سر بهش بزنم ولی خیلییییی داغون و خسته ام!
*نمیدونم چرا روزهام دارن اینقدر عجیب و غریب میگذرند؟ اینقدر پر اتفاق و گیج کننده. اینقدر سخت! خدایا ۱۰ تا راه میذاری جلوم میگی یکیشو برو بعد تا میام تصمیم بگیرم ۱۰ تا راه رو برام میکنی ۱۰۰ تا! میدونی عاجزم از حل مساله هایی که جلوی راهم میذاری! میدونی و سخت ترشون میکنی! من طاقتشونو ندارم! چه جوری تحمل کنم؟؟؟؟؟؟ چرا تصمیم های سخت رو میذاری سر راه منی که فکر کردنم فراموش کردم از بس فکر کردم و به جایی نرسید. از برزخ بیرونم بیار. خسته ام.
نماز خون به خونین شهر خواندن
مهاجم را ز خرمشهر راندن
وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق رفتن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی گذشته حال فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا یعنی ایران ....
اینجا گوش بدید!
*ایمان داشته باشیم که کوچکترین محبت ها از ضعیف ترین ذهن ها پاک نمیشوند.
* بعضی وقت ها آدم به چیزی که یه روز آرزوش بوده میرسه و تازه میفهمه که آرزوش چقدر از داشتنش شیرین تر بوده!
یکشنبه با پریا رفتیم استخر. چقدرم شنا کردیم :)) فقط حرف زدیم! خیییلی خوش گذشت. اومدم خونه خوابم برد. دوشنبه کلاس اول با شان بود همش سوال میپرسه پدر آدمو در میاره! کلاس دومی هم دبلیو دی بود کلی وسط شیت کشی هام ال دی دزدکی نوشتم خیلی چسبید چون تو خونه حس نوشتن نیست خیلیییشو کامل کردم. اومدم خونه ام نوشتم تا ۶. رفتم بیرون. شبم مثل هر شب زود خوابم برد صبح زود بیدار شدم یه کم شیت ای دی کشیدم و دوباره خوابیدم. صبح بچه ها اومدن سر قرار که بریم دانشگاه ولی هر کدوم به یه بهونه ای گفتن نمیایم و برگشتن خونه. منم خیلی دلم میخواست بپیچونم ولی تو هفته ی پیش دو روز غیبت کرده بودم دیگه دلم نمیخواست بیخودی غیبت کنم. با بی حوصلگی رفتم خیلیم دیر رسیدم ستراکچر داشتیم بعدشم ای دی. مورچه کل طرحمو عوض کرد. دیگه از کالج رفتن سیرم هر روزززز باید بریم. دوستام تو ایران ۳ روز در هفته میرفتن! خودشون انتخاب واحد میکردن اینجا واسمون خودشون انتخاب میکنن! عین مدرسه.
دیگه نمیخوام فکر کنم میخوام بیخیال باشم اگه بشه! نمیخوام واسه چیزایی که به من مربوط نیست بیخودی احساس مسولیت کنم! خیلی خیلی احمقم که از اشتباهام درس نمیگیرم. خدایا به من همه چیز دادی جز یه دلی که ..... همیشه این جمله رو سعی میکنم یادم باشه! خدایا به خاطر داده ها و نداده ها و گرفته هایت شکر که داده هایت نعمت نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحانند.

من برای زنده بودن جستجوی تازه می خواهم
خالی ام از عشق و خاموشم های و هوی تازه میخواهم
خانه ام گلخانه ی یاس است رنگ و بوی تازه میخواهم
ای خدا, ای خدا
بی آرزو موندم آرزوی تازه میخواهم
عشق تازه حرف تازه قصه تازه کجاست
راه دور خانه تو در کجای قصه هاست
تا کجا باید سفر کرد تا کجا باید دوید
ار کجا باید گذر کرد تا به شهر تو رسید
ای خدا , ای خدا
سه شنبه عصری رفتم سوسرود یه سر به راضیه زدم بعد ۲ سال میدیدمش. یه جوجه بهم داد خیلی خوشگل و خوشرنگه! یه ساعتی نشستم و حرف زدیم و بعدم رفتم باودان. چهارشنبه صبحم خواب موندم کلاس اولی رو. شب رفتم آنتی بعدشم رفتم پشت گیت راه رفتم تاریک بود و خلوت. جنگل خیلیییی خوشگل شده بود تو شب خیلی دلم میخواست برم بالا ولی ترسیدم هم از آدم هم از سگ و دیگر جانداران. پنجشنبه صبح دیر رفتیم کالج کلاسمون ساعت ۱۰ شروع میشد تی ا دی داشتیم کلاس بعدیم ای دی بود که نداشتیم و به جاش یه گست لکچر داشتیم یه استادی از دانشگاه کمبریج اومده بود و همه کالج رو تر و تمیز کرده بودن و خیلیم واسشون مهم بود که ما که دانشجوهای خارجیشونیم بمونیم! ولی با صبا پیچوندیم و اومدیم خونه ی ما شیت کشیدیم. اگه میموندیم الاف بودیم تا ۴-۵ ... شیت کشیدیم و حرف زدیم بعدم رفتیم زیراکس کنیم شیت رو که نوشته هاشو بنویسیم اول مغازه بسته بود ۱ ساعت صبر کردیم بعدم که باز شد برق رفت بیخیال شدم گفتم من میام سر کلاس مینویسم. شب رفتم آند. جمعه صبح ال دی داشتیم بعدشم واسه بی سی ام بردنمون یه جایی رو ببینیم. یه تیکه از راه صبا زده بود کنار خیابون داشت با موبایل حرف میزد که پلیس اومد چرخ ماشینو قفل بزنه صبا دااااد زد گفت صبر کن! ماشینو روشن کرد که فرار کنه پلیسه دستشو آورد تو ماشین که سویچ رو بگیره صبا زد رو دستش بعد گفت صبر کن. اومد فرار کنه پلیس پرید جلو ماشین دنده عقب گرفت و فرار کردیم! همش میترسیدم بیان دنبالمون خیلی صحنه اکشن بود ولی نیومدن پلیسه ماتش برده بود اگه ایران بود میومدن دنبال آدم. پلیس راهنمایی رانندگیشونم خلن بی عرضه ها!... خیلی دلم میخواد سریال های دهه فجر رو ببینم ولی یا خوابم میبره شب ها یا بیرونم...
خیلی شیت ناقص و جزوه ی ناقص دارم ماکت بانکم هم نصفه است. ۳ ماه دیگه سابمیشن ها و امتحان ها شروع میشن و من هیچی درس نخوندم امسال! میترسم. باید شروع کنم...
حال و روز خوشی ندارم خیلی. همش نگرانم و ناراحت. هر کار درست و اشتباهی که میکنم پشیمون میشم. همش بیخودی خودمو اذیت میکنم......
خدایا خیلی خوبی٬ خیییییلی ناشکرم میدونم! منو ببخش. کمکم کن تا اشتباه نکنم. حتی اشتباه های کوچیک.
دوشنبه عصری رفتم پیاده روی واسه خودم تو سیمبایسیس. شبش مهمون داشتیم تا صبح بیدار موندم و شیت های ای دیم رو کشیدم. خیلییییی زیاد بود. یه ساعتم نتونستم بخوابم. صبح تو ریکشا همش خوابم میبرد. کلاس اول ستراکچر بود که فقط ۳ نفر بودیم من و نیلام و پراتیکشا. چون سابمیشن درس گوریل بود کسی کلاس اول رو نیومده بود. یواش یواش کلاس گوریل شروع شد کارم هنوز نصفه بود با سختی و بیخوابی یه کم دیگه کاملش کردم. یه استادی اومد از یه کالج دیگه. ته کلاس رو میزم داشتم شیت میکشیدم یه کم فکر کردم دیدم نخوابم امکان داره بمیرم! :) از ۱۱:۳۰ تا ۱۲:۳۰ قشننننگ سرمو گذاشتم رو میز و خوابیدم به صبا گفتم خبری شد بیدارم کنه کلاسم خیلی منظم نبود و همه دور میز استاد جلوی کلاس جمع شده بودن. خیلی روز سختی بود! گوریل یه تریپ به ما ایرانیا گیر داد و بردمون پیش پرینسیپال و ضایعم شد چون هر چی میگفت پرینسیپال با مهربونی با ما حرف میزد و به حرف گوریل توجه نمیکرد! پرینسیپال اومد سر کلاسمون و تا ساعت ۵ وراجی کرد در حالی که ساعت ۲ کالج تموم میشه!!! تا ۵ درس داد اونم دور میزش هممون سر پا وایستاده بودیم از بی خوابی و پا درد داشتم میمردم دلم میخواست داد بزنم برید گم شید بیرون :) همه ی بچه ها کلافه بودن! موقع برگشتن خونه خواب از سرم پرید با بچه ها جلو رامنگر کلی حرف زدیم بعدم واسه دلخوشیمون رفتیم یه جای باحالی که صندلی داشت ته رامنگر و منظره اشم خیلی قشنگ بود نشستیم و حرف زدیم و آبمیوه خوردیم و بعدم اومدیم خونه. ساعت ۶:۳۰ رسیدم خونه. محمد رو بعد از عمری دیدم از ایران تازه رسیده بود. از خستگی داشتم میمردم فقط یه ذره غذا چشم بسته خوردم و خوابیدم تا ۷ صبح فرداش! چهارشنبه زنگ اول بی سی ام بود که شیت کشیدم در حضور خانوم بیوه وراج (استاد گرامی)! کلاس بعدیم کیو اس ای بود که خوشبختانه مورچه برگشته مخمل رفته! بعد از کالج اومدم خونه مامان اینا نبودن. فاطمه زنگ زد که مامانت کجاست و قرار بوده نهار بریم بیرون گوشیش نمیگیره تو آماده شو تا بیان مامانت اینا. منم زنگ زدم داداش مامانو پیدا کردم تند تند با سرعت نور آماده شدم و لباس عوض کردم. رفتیم جورج و بعدشم تو ام جی رود با فاطمه قدم زدیم و حرف زدیم و رفتیم اس جی اس مال بیشتر حرف زدیم و اونقدر حرف زدیم که دهنم کف کرد :) خوش گذشت بهم. اومدم خونه ساعت ۱۰ شب بود یه کم تو سوسایتی راه رفتم و بعدم یه زنگ به پریا زدم و با راضیه هم که تازه از ایران اومده یه کم حرف زدم و بعد اومدم بالا خوابیدم تا صبح. دیروزم کالج عذاب الهی بود زنگ اول تی ا دی بود خیلی بد نبود. ولی زنگ دوم ای دی بود و باز نگهمون داشت تا ۴ اشکم داشت در میومد آخه بیخودیم نگهمون میدارن! رفتیم بیرون کالج با صبا مگی خوردیم کثیییییف در سطح تیم ملی! و بعد رفتیم سی سی دی و بعدم خرید شیت و خط کش و ... برگشتیم خونه. یه سر رفتم باودان برگشتم خونه آماده شدم که بریم انجمن اولین شب جمعه بعد از سالگرد عمو بود! (روحش شاد) آخر های دعای کمیل رسیدم. واسه الهه خاطره نوشتم رو کاغذ بر حسب یادبود :) امروز واسه همیشه رفت ایران :( صبح یه اس ام اس داد یه کم دلم گرفت مروری بر خاطرات این ۵-۶ سالمون بود. حیف شد. دلم براش تنگ میشه. امروزم که کلاس اول ال دی بود و خوشبختانه اون پسر عصبیه (استاد) نیومد و خانوم بمبئي اومد کارامونو چک کرد ولی با مهربونی! از بس تو کالجمون با خشونت داد و بیداد میکنن یکی عین آدم نرمال رفتار میکنه تو چشم میاد :)) خیلی بدبختیم ما. خیلی. کلاس بعدیم بی سی ام بود که گست لکچر بود و اومدیم تو کلاس سال اولیا یارو حرف میزد ما ایرانی ها اعم از سال اولی و دومی و سومی حرف میزدیم و عکس دسته جمعی میگرفتیم و نذاشتیم بد بگذره خلاصه! بعدش رفتیم سر کلاس بی سی ام یه کم شیت کشیدیم و خدا رو شکر کلاس تموم شد و راهی منزل گشتیم. الانم که اینجام خسته ام و کلی کار دارم ولی دلم نیومد آپ نکنم بعد از این همه روز!
فردا باید بریم یه کالجی تو شیواجینگر واسه سایت ویزیت ای دی! کالج نباید بریم خدا رو شکر ساعت ۱۰ باید اونجا باشیم نه ۸ صبح. دوشنبه تعطیل رسمیه تو هند و republic day شونه. روزهایی که ای دی داریم کالج کوفتم میشه.
نمیدونم چرا رو هر صندلی میشینم چه تو کنتین کالج چه پای کامپیوتر چه سر کلاس هی بازی میکنم با صندلی هلش میدم عقب چند بار نزدیک بود بد بخورم زمین! تو کلاس پشت سرم یه سکو تیز اگه برم عقب و بخورم زمین مغزم پخش میشه و میرم دیار باقی مستقیما! نمیدونم چرا این عادت رو ترک نمیکنم!
میگن قرار ۲۶ ژانویه پونا رو تروریستا بزنن! البته احتمال زیادی میره که شایعه باشه ولی در هر صورت پیشاپیش حلالمون کنید!
همین الان داشتم فیلم ها و عکس هایی که محمد ایران بوده گرفته رو میدیدم. دلم واسه همه ی فامیل تنگ شد. چقدر زندگی تو ایران شیرینه!!
دارم یه آهنگ قدیمی گوش میدم به اسم گلنار خیلی قشنگه! دنبال گلناری بودم که بنان خونده ولی اینو شهاب ملک زاده خونده! نمیدونم کیه ولی قشنگ خونده...
*میشه خدا رو حس کرد... تو لحظه های ساده... تو اضطراب عشق و گناه بی اراده...

یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها ..... پر کاهی کی بماند در میان بادها......