تبليغاتX
نگار

این پستم آخرین پست سال ۱۳۸۷ ... شنبه نمیخواستم برم دانشگاه ولی اکتیو شدم و رفتم! خیلیم روز بی خودی بود گوریل و فندک بودن که نمی اومدن سر کلاس و هی میرفتن بیرون. حال و حوصله ام نداشتم وسط هاش پیچوندم اومدم خونه. شنبه شب انجمن مراسم بود واسه تولد حضرت محمد. از خونه تا باودان رو من نشستم بابام خیلی خوبه تو رانندگی در عین حال که ضدحال میزنه و میترسونه آدمو شجاع هم میکنه. در جوار ندا و پریا خوش گذشت. یکشنبه هم که همش مشغول شیت کشی بودم هم سابمیشن دبلیو دی بود هم ای دی از صبح تا شبش رو شیت کشیدم فقط. دوشنبه هم بچه ها نیومدن و باز تنها بودم. واسه سه شنبه هم باز شیت ای دی کشیدم. سه شنبه شب چهارشنبه سوری بود چقدر تلویزیون چیزهای وحشتناک از چهارشنبه سوریه ایران نشون داد و ناراحت شدم! رفتیم ته سوسرود خیییییلی ایرانی زیاد اومده بود به نسبت هر سال ۶۰۰-۷۰۰ نفری بودن به نظرم! کل خیابون ایرانی بود. همه تیپی هم بودن خانواده مجرد خوب جواد اف جی اس به قول ندا (full javad system) بچه بزرگ و ... یه عده ی پایه و باحال آتیش درست کرده بودن و ما هم از روش میپریدیم چقدرم کفشم واسه از رو آتیش پریدن نا مناسب بود! محمدم که فقط عشق فیلم و عکس گرفتن شده بود! از سال های قبل و دیوالی همه ترقه و ... داشتن. خیابونو ترکوندیم! بدبخت هندی ها در عجب بودن یه روز معمولی سال این همه ایرانی میزنن و مترکونن و آتیش روشن کردن!! تا ساعت ۱۱ این حدودا بودیم که پلیس اومد و گفت برید و همه رفتن! مثل همیشه یه سوتیم دادیم یه دختره از اول تا آخرش تنها بود من و پریا و ندا دلمون به حالش میسوخت میخواستیم هی تریپ رفاقت بریزیم و نمیشد هی میرفتیم نزدیکش و میموندیم چی بگیم و هی بر میگشتیم یه سری رفتیم جلو من دیدیم دیگه خیلی ضایعست میریم کنارشو هیچی نمیگیم هول کردم بدون مقدمه گفتم میای بریم از رو آتیش بپریم گفت واسه چی؟ گفتیم همینجوری دیدیم تنهایی و گفت نه مرسی و ما هم ضاااااایع گشتیم! اومدیم ثواب کنیم ها! ۲۰ باری با پریا و ندا از زیر گارد ریل وسط خیابون رد شدیم فرض کنید ارتفاعش ۷۰ سانت بود تقریبا جلوی یه جمعیت میلیونی آشنا و نا آشنا ما سینه خیز میرفتیم! نه غلو کردم سینه خیز که نه ولی خیلی باید خم میشدیم و بعضا گیر میکردم! بیشتر و یا همه ی ایرانی های که میشناختمو دیدم!

اومدم خونه خیلی خسته بودم باید شیت بی سی ام میکشیدم خوابم میودمد خوابیدم صبح با سختی ساعت ۵ بیدار شدم شیت کشیدم. بی سی ام و کیو اس ای داشتیم. دیروزم که تی ا دی بود که خیلی بهم خوش گذشت! مسخره بازی بود استاده گفت یه شخصیت کارتونی رو انتخاب کنید من پینوکیو رو انتخاب کردم! کارتون هایی که بچه ها انتخاب میکردن منو برد به دنیای شیرین بچگی! چه کیفی میداد کارتون دیدناش و بازیاش و همه چیش. عاشق وروجک بودم! بعد گفت واسش یه خونه فانتزی طراحی کنید کیف داد هر چند مسخره بود. کلاس بعدی ای دی بود که زود تموم شد.

آخرین ساعت های سال ۸۷. باید برم هفت سیت بچینم. مامان اینا از ام جی رود ماهی و سبزه خریدن. اتاقمو چند هفته پیش اساسی مرتب کردم باید برم ظاهری مرتبش کنم. نمیدونم سال ۸۷ چه جوری گذشت فقط میدونم زود گذشت هم سال خوبی بود هم بد. معمولی بود. سالی بود که توش ۱۸ سالم شد یه سال دیگه از سال های عمرم گذشت. بزرگتر شدم بیشتر از کودکی هام دور شدم! از نظر درسی سال خوبی بود از امتحان های سال ۲ راضی بودم (خدا کنه امسال امتحانامو بد ندم!! نگرانم) اون یه ماه ۴۰ روزیشو که ایران بودم خیلی بهم خوش گذشت در حد خییییییلی خیلی زیادی! حس های خوبی رو تجربه کردم. آخراش اتفاق های عجیبی افتاد. وقتی برگشتم روزهای کالج مثل همیشه پر از خاطره بودن که ثبت هم شدن! متاسفانه تو چند ماه آخرش خبر فوت خیلییی ها رو شنیدم! آدم هایی که شاید خیلی بهشون نزدیک نبودم ولی مرگشون ناراحتم کرد یه تلنگر دوباره ای بود واسه درک بهتر اینکه مرگ نزدیکه! تو سالی که گذشت اشتباهاتیم کردم که میشد نباشه ولی حتما تقدیر این بود که باشن! با همه ی خوبی ها و بدی هاش ۸۷ گذشت. خدا رو شکر بد نگذشت!

دلم میخواست ایران بودم مثل زمانی که ایران بودیم بعد از سال تحویل هممون میرفتیم خونه ی مامانبزرگم اینا. بعدش میرفتیم عید دیدنی خونه ی عموم و .... دلم میخواست مدرسه میرفتم پیک شادی داشتم! چقدر دلم واسه روزهای مدرسه تنگ شده! دلم واسه عید و شمال رفتن تنگ شده. واسه بهار ایران! و ...

از ته دلم امیدوارم سال ۸۸ سال خوبی واستون باشه و سالی پر از آرامش و حس های خوب. عیدتون مبارک.


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 20:47 توسط نگار |

داره بارون میاد و این تو این فصل خیلی عجیبه. خیلی بارون قشنگیه! دم غروبه. تو این گرما هوا یهو خنک شده و باد و بارون. خیلییی بارون و خیس شدن زیرشو دوست دارم! نمیدونم چرا ولی خیلی منو یاد خدا میندازه!!! از صبح یه جورایی با خودم درگیرم الکی شاکیم! نمیدونم از کی و از چی!

سه شنبه عصری بابام اومد با کلی خوراکی های خوشمزه از ایران! ایران وفور نعمته قربونش برم خوردنی هاش تکه! :) چهارشنبه هولی بود پریا و ندا اومدن مانتری خوش گذشت مثل هر سال... رو یه بچه کوچولوی ایرانی سطل آب و رنگ ریختم. رنگ رفته بود تو چشمش اینقدر دلم سوخت و پشیمون شدم فکر میکردم فقط خیس میشه. بردم چشمشو شستم و خلاصه باهام رفیق شد! هندی ها رفتن ولی ما ایرانی ها ول نمیکردیم خیلی خوش گذشت آب بازی بود در اصل. فقط این بادکنک هاش درد داشت وقتی یکی از پشت سر میزد به آدم! آخرش عکس گرفتیم و برگشتم بالا. با توجه به تجربه های سال های پیش که رنگش پاک نمیشد قبل از بازی دست و صورتمو چرب کردم با این حال ۱-۲ ساعت تو حمام بودم زیر ناخن هام یه کم سبز و صورتی مونده بود وگرنه صورتم تمیز شد و همه ی رنگ ها کاملا رفتن . پنجشنبه تو کالج فقط من و روهان و آبیشیک بودیم تی ا دی داشتیم کلاس بعدیم گوریل بود که زود ولمون کرد یه کم تو کالج موندم و کارامو کامل کردم. فعال شده بودم شدید. امروزم که ال دی داشتیم و بی سی ام که درس داد. کالج بدون همکلاس ایرانی هم بده هم خوبه! ولی بیشتر بده آدم حوصله اش یه کم سر میره هر چند همکلاسی های هندیم هم خیلی خوب و باحالن. واسه این هفته ای که میاد خیلی کار داریم هر روز کلی سابمیشن داریم. آخرهای سال شده و بدبختی های دانشگاه شروع شده! :( میخوام درس بخونم اگه بشه و این کارهای کالج (شیت ها و جزوه ها و ماکت ها و ...) بذارن! امتحان ها نزدیکه و منم هیچی نخوندم.

دلم لک زده واسه ایران! واسه قدم زدن تو ولیعصر دلم میخواست ایران بودم و از تجریش تا پارک وی رو تنهای تنها پیاده میرفتم زیر بارون و فکر میکردم! چه کیفی میداد! چقدر آرزوهای ساده ولی زیاد دارم! نمیدونم ایران چی داره که با هر بار دیدنش عشقم بهش بیشتر میشه. همه جاشو همه چیزش و تک تک آدم هاشو از ته قلبم و با تمام وجودم دوست دارم! ..... شک دارم تابستون که میام بهم خوش بگذره!

خدایا تو زندگی من چه اتفاقایی داره میوفته که به اراده ی کامل من نیست. چرا ناشکرم خودمم نمیدونم. اصلا دردم اینه که نمیدونم چی میخوام! .... خدایا من هر چی که خواستم بهم دادی من فقط یه گله دارم. از تو نه! ولی تو میدونی چرا بر خلاف همه ی آدم های دنیا من یکی نباید عاشق شم؟!!!

هفته ی دیگه عید! معلوم نیست باید اون روز رو برم دانشگاه یا نه! اگه مجبور شم برم اوج ضدحاله! خوشحال نیستم! کاش میشد زمان رو نگه داشت! یک سال دیگه هم گذشت به سرعت نور. یه سال دیگه از عمرم گذشت بدون اینکه بفهمم چه جوری گذشت! عید تو هند یعنی بوی اومدن امتحان! عید اینجا یعنی دلتنگ ایران و فامیل شدن! سال ۸۸ ؟! یه جوریه! نه؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:38 توسط نگار |

امروز همه ی بچه های کلاس با هم رفتن مسافرت بمبئی به ما ایرانیا هم گفتن بیاین ولی من که حسشو نداشتم صبا هم که با مامان و باباش داشت میرفت گوا امینم که تنهایی رفت بمبئی و گوا و ... فردا هم که هولیه (همون جشن رنگ بازی) و کالج تعطیله. دیروز صبح ای دی داشتیم رفتیم اس پی خرید شیت و ... کلاس بعدیم دبلیو دی بود که کلی کشیدم و آخرش فهمیدم غلط بوده بعضی جاهاش و ضدحال خوردم... مامان بابای صبا اومده بودن دانشگاه. بعد کالج گفتن بیا خونمون. رفتم خیلی خوش گذشت. بابای صبا از یکی از دوستای شر دوران دبیرستانش و شیطونی هاشون میگفت... موقع برگشتن سبزه های عید رو صبا به راضیه داد که میرن مسافرت نگهشون داره....

چند ساعت دیگه بابام میرسه از ایران... 

از اینکه داریم به عید نزدیک میشیم واقعا ناراحتم. حس میکنم روزهای عمرم به سرعت نور دارن میگذرن از عید پارسال تا امسال واسم اندازه ی یکی دو ماه گذشت! این غافله ی عمر عجب میگذرد!

*یاسمن به قدری از اون نظر خصوصی که گذاشتی ناراحت شدم که حد نداره! :(( خیلییییییییی ناراحت شدم! سنی نداشت. این سری که اومدم ایران جلوی مدرسه دیدمش رفتم باهاش حرف زدم! حالش خوب خوب بود! باورم نمیشه! خدا بیامرزتش. بیچاره دخترش! اون از خانم شفقی بیچاره اینم که ..... :( مگه سرطان ۱۰ روزه میکشه آدمو :(

یه فاتحه بخونید اگه دوست داشتید!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 12:31 توسط نگار |

جمعه صبح وقتی داشتیم میرفتیم کالج پرینسیپال دم در وایستاده بود. اومد جلو به ما ایرانی ها گفت شهریه هاتونو چرا کامل ندادین... رفتیم سر کلاس یهو به سرمون زد از این حرفش سو استفاده کنیم! ال دی رو اتند کردیم و نشستیم سر کلاس. بعد کلاس با صبا و امین و رسول رفتیم سی سی دی و خرید از اس پی منم یه توپ شیطونک زرد خریدم امینم نارنجی شو خرید صبا نخرید گفت تامی میخوره! قرار شد سر کلاس توپ هامونو بیاریم واسه بازی! تو راهروی دانشگاه هی پرتش میکردم از این طرف به اونطرف! بچه ها بهم میگفتن بچه رو ۱۳ سالگی بفرستن دانشگاه همین میشه دیگه :) برگشتیم بی سی ام داشتیم رفتیم به مورچه گفتیم ما نمیتونیم بیایم سر کلاست باید بریم پول کالج رو بدیم و... گفت نمیشه گفتیم پرینسیپال گفته! گفت باشه برید ما هم اتندنس زدیم جیم شدیم رفتیم خونه! دیروز ای دی ساعت ۱۰:۳۰ شروع میشد ما ۸ رفتیم کالج. داشتیم تو کلاس توپ بازی میکردیم شیطونکه رو میزدیم به پنکه پرت میشد اینور اونور آخرش از پنجره پرت شد پایین! رفتیم سی سی دی برگشتیم شیت های ای دیمونو کامل کردیم و رفتیم بانک پول ریختیم و اومدیم خونه. تو راه دانشگاه دو تا تریلی تصادف کرده بودن خیلیییی بدجور بود :( کلیم ترافیک بود. دیروز عصری رفتم پیش پریا. خیلی وقت بود ندیده بودمش. خیلییی خوش گذشت کلی حرف زدیم و خندیدیم. رفتیم پایین ندا هم اومده بود سه تایی رفتیم تو سوسایتی پریا اینا گشتیم و فیلم و عکس گرفتیم و منم هی زلیخا میشدم و پریا و ندا هم اون دو تا که همش باهاشن! کلیییی خندیدیم! یعنی چی این زلیخا ۲۰ قسمته هی میشینه یه گوشه یوزار یوزار میکنه بو میکشه عصا میزنه! فیلم به این قشنگی رو خراب کردن با این بیخودی کش دادنشون. اومدیم بالا نشستیم و آش خوردیم. کلی پریا فیلم ریخت رو فلشم! اومدم خونه شب با مامان رفتیم قدم زدیم تا رسیدم خونه عین جنازه رفتم تو تختم خوابیدم. یه هفته است میخوام اتاقمو مرتب کنم و نمیشه!

سه شنبه یا چهارشنبه ی این هفته هولیه! خیلی هولی خوش میگذره هر سال! :) سه شنبه بابام هم از ایران میاد.

خدایا شکرت که هستم و میتونم فکر کنم و حس کنم و لذت ببرم!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:28 توسط نگار |

امروز از ساعت ۳ که رسیدم خونه خوابیدم تا ۷:۳۰ شب! داشتم میمردم از خستگی و بی خوابی و سرماخوردگی و بدن درد و ... هوا خیلی گرم شده در حدی که نمیشه واقعا تحملش کرد فکر میکنم ۳۷-۳۸ درجه باشه. به ۴۲ این حدودا هم خواهد رسید :(( خوب خفه میشیم که اینطوری! کی میخواد تو این هوا امتحان بده ۲ ماه دیگه!  دارم آهنگ نیلوفر اندی رو گوش میدم چقدر قشنگه!!!

جمعه مثل هر روز رفتم دانشگاه شنبه ای دی نداشتیم میدونستم بی اس هم تشکیل نمیشه نرفتم با اینکه کلاس نداشتیم ولی اتندنس شیت داشت! صبحش با مامان رفتیم خرید شبش تولد ژامک بود. یکشنبه هم که خونه بودم و کار خاصی نکردم. دوشنبه با مامان رفتیم بمبئی. خیلی خوش گذشت فقط هوا وحشتناک گرم بود من هیچ وقت بمبئی نرفته بودم فقط از فرودگاه اومده بودم پونا یا برعکس. اول رفتیم بندرا مارکت که هیچی نداشت و خیلی بیخود بود! بعد رفتیم هتل تاج رو دیدیم و رفتیم جزیره فیل ها از ساحل تا جزیره کلی راه بود فکر میکردم خیلی نزدیک باشه ولی نیم ساعت ۴۵ دقیقه ای تو راه بودیم یه لنج مانندی بود اول طبقه ی پایین نشسته بودم ولی بعد به سرم زد برم بالا خیلییییی بالا کیفش بیشتر بود دریا خیلی قشنگه! با اینکه هوا گرم بود ولی بهم خوش گذشت. از ساحل جزیره تا خود جزیره رو با قطار رفتیم (از این قطار الکی ها که تو شهرک های شمال هست نه قطارایی که تو ایستگاه راه آهن هست!) اسمش جزیره فیل ها بود ولی پر میمون بود خوراکی های ملت رو میقاپیدن خیلی باحال بود :) نهار خوردیم و برگشتیم. پر توریست بود! موقع برگشتن هم دوباره رفتم بالا نشستم خیلی با آرامش دریا و کلا دریا حال کردم! وقتی میخواست برسه به ساحل نزدیک های غروب شده بود خیلی منظره قشنگی بود. رفتیم کولابه بازار مامان صنایع دستی خرید منم واسه خودم تنهایی میرفتیم دستبند و گردنبند و کیف و خرت و پرت میخریدم خودمم چونه میزدم خیلی کیف میداد. یه کیف خریدم خیلی دوستش دارم. مامان واسه داداش دوربین (شبه تلسکوپ) خرید با اینکه تازه ساختنش ولی انگار عتیقه است. خیلی چیزای خوشگلی داشت! گرامافون های قدیمی و ... خیلی دلم گرامافون میخواست ولی دیر رفتیم یکی داشت که نخریدیم ازش برگشتیم دیگه تموم کرده بود سریه بعد حتما گرامافون میخرم خیلی خوشگله! شب ساعت ۱۱ حرکت کردیم ۲ پونا بودیم. راننده ای که آوردمون خیلی آدم خوبی بود تا در خونه آورد خیلیم زیاد اضافه نگرفت در حالی که باید تا آند میاوردمون. تا رسیدم خونه یه دوش گرفتم تا برم بخوابم ساعت شد ۳ نصف شب ۷ بیدار شدم رفتم دانشگاه خیلییی سخت بود با اون خستگی از خواب بیدار شدن و خیلیم خسته بودم. دوشنبه که نرفتم کلاسمون تشکیل نشده بود. سه شنبه صبح ستراکچر بود بعدشم ای دی بود که کارامونو چک کرد فقط. دیروز و امروزم که پدرمون در اومد تو دانشگاه از ساعت ۸ تا ۲ امتحان ای دی داشتیم! یه خونه ویلایی باید طراحی میکردیم و برش ها و نماهاشو میکشیدم کلی کار داشت ۲ روزه همش سرم تو شیته و دارم سایز میزنم و ... میرسم خونه فقط میخوام بخوابم....

چقدر این شعر قشنگ و پر معناست!

همه دنیا بخوان و تو بگی نه

نخوان و تو بگی آره تمومه

همین که اول و آخر تو هستی

به محتاج تو محتاجی حرومه

تو همیشه هستی اما

این منم که از تو دورم

من که بی خورشید چشمات مثل  قاب سوت و کورم

نمی خوام وقتی تو هستی

آدم آدمک ها شم

چرا عادتم تو باشی

می خوام عاشق تو باشم

تازه فهمیدم به جز تو

حرف هیچ کی خوندنی نیست

آدمها می یان و میرن هیچ کی جز تو موندنی نیست

منو از خودم رها کن

تا دوباره جون بگیرم

خسته ام از این عقل خسته

من می خوام جنون بگیرم

* شب جمعه است ... روح همه ی رفتگان شاد

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 21:45 توسط نگار |

باز آي هر آنچه هستي باز آي                گر کافر و گبر و بت‌پرستي باز آي
اين در گه ما در گه نوميدي نيست           صد بار اگر توبه شکستي باز آي
 
 
خدایا بعد از صد بار کجا برم؟
از هر آنچه خواستی و نکردم شرمسارم... 
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:46 توسط نگار |

این روزها دانشگاه بد نمیگذره خیلی... امروز وسط کلاس ای دی از فندک اجازه گرفتم برم بانک نزدیک کالج شهریه ام رو بدم ۳ روزه دارم تو آفتاب میرم و میبینم یه صف طولانی داره و برمیگردم امروزم صفش طولانی بود برگشتم خیلیییی هوا گرم و در عین حال کثیف شده. داشتم بر میگشتم از تشنگی داشتم میمردم آب خریدم خوردم و بقیه اشم آوردم سر کلاس. بچه ها هم خوردن و بعدش شوخی شوخی آب بازی شروع شد! خیس خیس شدم! فندکم دید خیسم ولی یه کلمه نپرسید چیکار میکردین ته کلاس! دیروزم کلاس اول بی سی ام بود که ۵ دقیقه دیر کردیم و بیوه نذاشت امضا کنیم اتندنسو. کلاس بعدی کیو اس ای بود مورچه اومد و هر دو تا اتندنس ها رو دادیم بهش. صبا نیومده بود بی سی امو به جاش امضا کردیم. شب رفتم سیمبایسیس یه کافی شاپ جدید کشف کردم. خیلی جو باحالی داشت و خوشگل بود... جدیدا دختر خوبی شدم از یکشنبه که دکور اتاقمو عوض کردم و اتاق تکونی کردم مرتب شدم در حد عجیبی. میخوابم بیدار میشم تختم رو مرتب میکنم. لباس هام تا شده اند و همه چیز سر جای خودشه بی سابقه است! یکشنبه از صبح تا شب درگیر اتاقم بودم... جزوه ال دیم رو هم بالاخره تموم کردم. شنبه عصری هم رفتیم خونه ی درسا اینا. چند سالی بود ندیده بودمش خیلی بزرگ شده بود... دوشنبه سه شنبه هم که کالج عشق و صفا بود دوشنبه که دبلیو دی نداشتم و ساعت ۱۱ کلاسمون تموم شد. سه شنبه هم که به جای ای دی پرینسیپال گفت بیاید یکی از یه جایی اومده میخواد واستون حرف بزنه و ما هم پیچوندیم و اومدیم خونه... از دوشنبه سال دومی هامونو بردن گوا مسافرت.... دیروز بعد از عمری با ماشین تنهایی رفتم گشتم! خیلی شجاع و پررو شدم ولی چه فایده که تنبلی میکنم و نمیرم گواهینامه بگیرم و بیرون از محل خودمون رو هم تنهایی نرفتم تا حالا! ... چند شب پیش ها زن دوم رو دیدم قشنگ بود... روزای نسبتا خوبی رو میگذرونم به لطف خدا...

شب جمعه است. یه فاتحه واسه شادیه روح رفتگان بخونید (اگه دوست داشتین)

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:21 توسط نگار |

عاشق این آهنگ مهستی شدم!

بيا بنويسيم روي خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بيا بنويسيم روي برگ . روي آّب
توي دفتر موج . رو دريا
بيا بنويسيم که خدا ته قلب آينه است
مثل شور فرياد يا نفس تو حصار سينه است
با هميشه موندن وقتي که هيچي موندني نيست
اوج هر صداي عاشقه که شکستني نيست
با صدام ميام . همه جا تو رو مينويسم
روي آينه گريه هام . گونه هاي خيسم
اي که معني اسم تو آسمون پاکه
ريشه صدا . نبض عشق . زير پوست خاکه...

همه ی آهنگ هاشو دوست دارم! روحش شاد.

*امروز صبح خواب موندم نرفتم دانشگاه. کاشف به عمل اومد که به صورت اتفاقی بقیه بچه ها (ایرانی ها) هم خواب موندن! دیشب ساعت ۴:۳۰ خوابیدم! تازه بعد از اونم ساعت ۶ یه تیکه ی کوتاه خواب وحشتناک دیدم انگار برق سه فاز بهم وصل کرده باشن آنچنان پریدم از خواب خودم از پرشم بیشتر ترسیدم! :) از صبح پای کامپیوترم دارم آهنگ دانلود میکنم و میریزم رو گوشیم... دلم خوشه واسه خودم! یه سر هم با مامان رفتیم باهاراتی واسه یکی از دوستامون. دیروزم که ال دی داشتیم و بی سی ام که خوشبختانه شیت نکشیدیم و تئوری درس داد. عصرش اومدم خونه خوابیدم یه سر رفتم باودان. شب هم مهمون داشتیم. پنجشنبه هم که صبح با بچه ها قرار شد بخوابیم و نریم دانشگاه! موندم خونه یه کم ال دی جزوه هامو کامل کردم و ... ما سه تا هم دانشگاه رفتنمون جالبه! از هندی ها که خیلی بیشتر میریم ولی روزهایی که نمیریم اینجوری میشه که یا سه تامون خواب میمونیم یا اینم که یکی صبح زنگ میزنه به یکی میگه نریم! چون اون یکی هم خوابه تو خواب میگه باشه نریم و بعد زنگ میزنیم به نفر سوم میگیم ما نمیایم اونم میگه خوب منم نمیام!!! به همین راحتی :) خیلیییییم بعضی روزها میچسبه کلاس پیچوندن!

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:6 توسط نگار |