این پستم آخرین پست سال ۱۳۸۷ ... شنبه نمیخواستم برم دانشگاه ولی اکتیو شدم و رفتم! خیلیم روز بی خودی بود گوریل و فندک بودن که نمی اومدن سر کلاس و هی میرفتن بیرون. حال و حوصله ام نداشتم وسط هاش پیچوندم اومدم خونه. شنبه شب انجمن مراسم بود واسه تولد حضرت محمد. از خونه تا باودان رو من نشستم بابام خیلی خوبه تو رانندگی در عین حال که ضدحال میزنه و میترسونه آدمو شجاع هم میکنه. در جوار ندا و پریا خوش گذشت. یکشنبه هم که همش مشغول شیت کشی بودم هم سابمیشن دبلیو دی بود هم ای دی از صبح تا شبش رو شیت کشیدم فقط. دوشنبه هم بچه ها نیومدن و باز تنها بودم. واسه سه شنبه هم باز شیت ای دی کشیدم. سه شنبه شب چهارشنبه سوری بود چقدر تلویزیون چیزهای وحشتناک از چهارشنبه سوریه ایران نشون داد و ناراحت شدم! رفتیم ته سوسرود خیییییلی ایرانی زیاد اومده بود به نسبت هر سال ۶۰۰-۷۰۰ نفری بودن به نظرم! کل خیابون ایرانی بود. همه تیپی هم بودن خانواده مجرد خوب جواد اف جی اس به قول ندا (full javad system) بچه بزرگ و ... یه عده ی پایه و باحال آتیش درست کرده بودن و ما هم از روش میپریدیم چقدرم کفشم واسه از رو آتیش پریدن نا مناسب بود! محمدم که فقط عشق فیلم و عکس گرفتن شده بود! از سال های قبل و دیوالی همه ترقه و ... داشتن. خیابونو ترکوندیم! بدبخت هندی ها در عجب بودن یه روز معمولی سال این همه ایرانی میزنن و مترکونن و آتیش روشن کردن!! تا ساعت ۱۱ این حدودا بودیم که پلیس اومد و گفت برید و همه رفتن! مثل همیشه یه سوتیم دادیم یه دختره از اول تا آخرش تنها بود من و پریا و ندا دلمون به حالش میسوخت میخواستیم هی تریپ رفاقت بریزیم و نمیشد هی میرفتیم نزدیکش و میموندیم چی بگیم و هی بر میگشتیم یه سری رفتیم جلو من دیدیم دیگه خیلی ضایعست میریم کنارشو هیچی نمیگیم هول کردم بدون مقدمه گفتم میای بریم از رو آتیش بپریم گفت واسه چی؟ گفتیم همینجوری دیدیم تنهایی و گفت نه مرسی و ما هم ضاااااایع گشتیم! اومدیم ثواب کنیم ها! ۲۰ باری با پریا و ندا از زیر گارد ریل وسط خیابون رد شدیم فرض کنید ارتفاعش ۷۰ سانت بود تقریبا جلوی یه جمعیت میلیونی آشنا و نا آشنا ما سینه خیز میرفتیم! نه غلو کردم سینه خیز که نه ولی خیلی باید خم میشدیم و بعضا گیر میکردم! بیشتر و یا همه ی ایرانی های که میشناختمو دیدم!
اومدم خونه خیلی خسته بودم باید شیت بی سی ام میکشیدم خوابم میودمد خوابیدم صبح با سختی ساعت ۵ بیدار شدم شیت کشیدم. بی سی ام و کیو اس ای داشتیم. دیروزم که تی ا دی بود که خیلی بهم خوش گذشت! مسخره بازی بود استاده گفت یه شخصیت کارتونی رو انتخاب کنید من پینوکیو رو انتخاب کردم! کارتون هایی که بچه ها انتخاب میکردن منو برد به دنیای شیرین بچگی! چه کیفی میداد کارتون دیدناش و بازیاش و همه چیش. عاشق وروجک بودم! بعد گفت واسش یه خونه فانتزی طراحی کنید کیف داد هر چند مسخره بود. کلاس بعدی ای دی بود که زود تموم شد.
آخرین ساعت های سال ۸۷. باید برم هفت سیت بچینم. مامان اینا از ام جی رود ماهی و سبزه خریدن. اتاقمو چند هفته پیش اساسی مرتب کردم باید برم ظاهری مرتبش کنم. نمیدونم سال ۸۷ چه جوری گذشت فقط میدونم زود گذشت هم سال خوبی بود هم بد. معمولی بود. سالی بود که توش ۱۸ سالم شد یه سال دیگه از سال های عمرم گذشت. بزرگتر شدم بیشتر از کودکی هام دور شدم! از نظر درسی سال خوبی بود از امتحان های سال ۲ راضی بودم (خدا کنه امسال امتحانامو بد ندم!! نگرانم) اون یه ماه ۴۰ روزیشو که ایران بودم خیلی بهم خوش گذشت در حد خییییییلی خیلی زیادی! حس های خوبی رو تجربه کردم. آخراش اتفاق های عجیبی افتاد. وقتی برگشتم روزهای کالج مثل همیشه پر از خاطره بودن که ثبت هم شدن! متاسفانه تو چند ماه آخرش خبر فوت خیلییی ها رو شنیدم! آدم هایی که شاید خیلی بهشون نزدیک نبودم ولی مرگشون ناراحتم کرد یه تلنگر دوباره ای بود واسه درک بهتر اینکه مرگ نزدیکه! تو سالی که گذشت اشتباهاتیم کردم که میشد نباشه ولی حتما تقدیر این بود که باشن! با همه ی خوبی ها و بدی هاش ۸۷ گذشت. خدا رو شکر بد نگذشت!
دلم میخواست ایران بودم مثل زمانی که ایران بودیم بعد از سال تحویل هممون میرفتیم خونه ی مامانبزرگم اینا. بعدش میرفتیم عید دیدنی خونه ی عموم و .... دلم میخواست مدرسه میرفتم پیک شادی داشتم! چقدر دلم واسه روزهای مدرسه تنگ شده! دلم واسه عید و شمال رفتن تنگ شده. واسه بهار ایران! و ...
از ته دلم امیدوارم سال ۸۸ سال خوبی واستون باشه و سالی پر از آرامش و حس های خوب. عیدتون مبارک
.

سه شنبه عصری بابام اومد با کلی خوراکی های خوشمزه از ایران! ایران وفور نعمته قربونش برم خوردنی هاش تکه! :) چهارشنبه هولی بود پریا و ندا اومدن مانتری خوش گذشت مثل هر سال... رو یه بچه کوچولوی ایرانی سطل آب و رنگ ریختم. رنگ رفته بود تو چشمش اینقدر دلم سوخت و پشیمون شدم فکر میکردم فقط خیس میشه. بردم چشمشو شستم و خلاصه باهام رفیق شد! هندی ها رفتن ولی ما ایرانی ها ول نمیکردیم خیلی خوش گذشت آب بازی بود در اصل. فقط این بادکنک هاش درد داشت وقتی یکی از پشت سر میزد به آدم! آخرش عکس گرفتیم و برگشتم بالا. با توجه به تجربه های سال های پیش که رنگش پاک نمیشد قبل از بازی دست و صورتمو چرب کردم با این حال ۱-۲ ساعت تو حمام بودم زیر ناخن هام یه کم سبز و صورتی مونده بود وگرنه صورتم تمیز شد و همه ی رنگ ها کاملا رفتن . پنجشنبه تو کالج فقط من و روهان و آبیشیک بودیم تی ا دی داشتیم کلاس بعدیم گوریل بود که زود ولمون کرد یه کم تو کالج موندم و کارامو کامل کردم. فعال شده بودم شدید. امروزم که ال دی داشتیم و بی سی ام که درس داد. کالج بدون همکلاس ایرانی هم بده هم خوبه! ولی بیشتر بده آدم حوصله اش یه کم سر میره هر چند همکلاسی های هندیم هم خیلی خوب و باحالن. واسه این هفته ای که میاد خیلی کار داریم هر روز کلی سابمیشن داریم. آخرهای سال شده و بدبختی های دانشگاه شروع شده! :( میخوام درس بخونم اگه بشه و این کارهای کالج (شیت ها و جزوه ها و ماکت ها و ...) بذارن! امتحان ها نزدیکه و منم هیچی نخوندم.
دلم لک زده واسه ایران! واسه قدم زدن تو ولیعصر دلم میخواست ایران بودم و از تجریش تا پارک وی رو تنهای تنها پیاده میرفتم زیر بارون و فکر میکردم! چه کیفی میداد! چقدر آرزوهای ساده ولی زیاد دارم! نمیدونم ایران چی داره که با هر بار دیدنش عشقم بهش بیشتر میشه. همه جاشو همه چیزش و تک تک آدم هاشو از ته قلبم و با تمام وجودم دوست دارم! ..... شک دارم تابستون که میام بهم خوش بگذره!
خدایا تو زندگی من چه اتفاقایی داره میوفته که به اراده ی کامل من نیست. چرا ناشکرم خودمم نمیدونم. اصلا دردم اینه که نمیدونم چی میخوام! .... خدایا من هر چی که خواستم بهم دادی من فقط یه گله دارم. از تو نه! ولی تو میدونی چرا بر خلاف همه ی آدم های دنیا من یکی نباید عاشق شم؟!!!
هفته ی دیگه عید! معلوم نیست باید اون روز رو برم دانشگاه یا نه! اگه مجبور شم برم اوج ضدحاله! خوشحال نیستم! کاش میشد زمان رو نگه داشت! یک سال دیگه هم گذشت به سرعت نور. یه سال دیگه از عمرم گذشت بدون اینکه بفهمم چه جوری گذشت! عید تو هند یعنی بوی اومدن امتحان! عید اینجا یعنی دلتنگ ایران و فامیل شدن! سال ۸۸ ؟! یه جوریه! نه؟
چند ساعت دیگه بابام میرسه از ایران...
از اینکه داریم به عید نزدیک میشیم واقعا ناراحتم. حس میکنم روزهای عمرم به سرعت نور دارن میگذرن از عید پارسال تا امسال واسم اندازه ی یکی دو ماه گذشت! این غافله ی عمر عجب میگذرد!
*یاسمن به قدری از اون نظر خصوصی که گذاشتی ناراحت شدم که حد نداره! :(( خیلییییییییی ناراحت شدم! سنی نداشت. این سری که اومدم ایران جلوی مدرسه دیدمش رفتم باهاش حرف زدم! حالش خوب خوب بود! باورم نمیشه! خدا بیامرزتش. بیچاره دخترش! اون از خانم شفقی بیچاره اینم که ..... :( مگه سرطان ۱۰ روزه میکشه آدمو :(
یه فاتحه بخونید اگه دوست داشتید!
سه شنبه یا چهارشنبه ی این هفته هولیه! خیلی هولی خوش میگذره هر سال! :) سه شنبه بابام هم از ایران میاد.
خدایا شکرت که هستم و میتونم فکر کنم و حس کنم و لذت ببرم!
جمعه مثل هر روز رفتم دانشگاه شنبه ای دی نداشتیم میدونستم بی اس هم تشکیل نمیشه نرفتم با اینکه کلاس نداشتیم ولی اتندنس شیت داشت! صبحش با مامان رفتیم خرید شبش تولد ژامک بود. یکشنبه هم که خونه بودم و کار خاصی نکردم. دوشنبه با مامان رفتیم بمبئی. خیلی خوش گذشت فقط هوا وحشتناک گرم بود من هیچ وقت بمبئی نرفته بودم فقط از فرودگاه اومده بودم پونا یا برعکس. اول رفتیم بندرا مارکت که هیچی نداشت و خیلی بیخود بود! بعد رفتیم هتل تاج رو دیدیم و رفتیم جزیره فیل ها از ساحل تا جزیره کلی راه بود فکر میکردم خیلی نزدیک باشه ولی نیم ساعت ۴۵ دقیقه ای تو راه بودیم یه لنج مانندی بود اول طبقه ی پایین نشسته بودم ولی بعد به سرم زد برم بالا خیلییییی بالا کیفش بیشتر بود دریا خیلی قشنگه! با اینکه هوا گرم بود ولی بهم خوش گذشت. از ساحل جزیره تا خود جزیره رو با قطار رفتیم (از این قطار الکی ها که تو شهرک های شمال هست نه قطارایی که تو ایستگاه راه آهن هست!) اسمش جزیره فیل ها بود ولی پر میمون بود خوراکی های ملت رو میقاپیدن خیلی باحال بود :) نهار خوردیم و برگشتیم. پر توریست بود! موقع برگشتن هم دوباره رفتم بالا نشستم خیلی با آرامش دریا و کلا دریا حال کردم! وقتی میخواست برسه به ساحل نزدیک های غروب شده بود خیلی منظره قشنگی بود. رفتیم کولابه بازار مامان صنایع دستی خرید منم واسه خودم تنهایی میرفتیم دستبند و گردنبند و کیف و خرت و پرت میخریدم خودمم چونه میزدم خیلی کیف میداد. یه کیف خریدم خیلی دوستش دارم. مامان واسه داداش دوربین (شبه تلسکوپ) خرید با اینکه تازه ساختنش ولی انگار عتیقه است. خیلی چیزای خوشگلی داشت! گرامافون های قدیمی و ... خیلی دلم گرامافون میخواست ولی دیر رفتیم یکی داشت که نخریدیم ازش برگشتیم دیگه تموم کرده بود سریه بعد حتما گرامافون میخرم خیلی خوشگله! شب ساعت ۱۱ حرکت کردیم ۲ پونا بودیم. راننده ای که آوردمون خیلی آدم خوبی بود تا در خونه آورد خیلیم زیاد اضافه نگرفت در حالی که باید تا آند میاوردمون. تا رسیدم خونه یه دوش گرفتم تا برم بخوابم ساعت شد ۳ نصف شب ۷ بیدار شدم رفتم دانشگاه خیلییی سخت بود با اون خستگی از خواب بیدار شدن و خیلیم خسته بودم. دوشنبه که نرفتم کلاسمون تشکیل نشده بود. سه شنبه صبح ستراکچر بود بعدشم ای دی بود که کارامونو چک کرد فقط. دیروز و امروزم که پدرمون در اومد تو دانشگاه از ساعت ۸ تا ۲ امتحان ای دی داشتیم! یه خونه ویلایی باید طراحی میکردیم و برش ها و نماهاشو میکشیدم کلی کار داشت ۲ روزه همش سرم تو شیته و دارم سایز میزنم و ... میرسم خونه فقط میخوام بخوابم....
چقدر این شعر قشنگ و پر معناست!
همه دنیا بخوان و تو بگی نه
نخوان و تو بگی آره تمومه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
تو همیشه هستی اما
این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات مثل قاب سوت و کورم
نمی خوام وقتی تو هستی
آدم آدمک ها شم
چرا عادتم تو باشی
می خوام عاشق تو باشم
تازه فهمیدم به جز تو
حرف هیچ کی خوندنی نیست
آدمها می یان و میرن هیچ کی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن
تا دوباره جون بگیرم
خسته ام از این عقل خسته
من می خوام جنون بگیرم
* شب جمعه است ... روح همه ی رفتگان شاد ![]()

شب جمعه است. یه فاتحه واسه شادیه روح رفتگان بخونید (اگه دوست داشتین) ![]()
بيا بنويسيم روي خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بيا بنويسيم روي برگ . روي آّب
توي دفتر موج . رو دريا
بيا بنويسيم که خدا ته قلب آينه است
مثل شور فرياد يا نفس تو حصار سينه است
با هميشه موندن وقتي که هيچي موندني نيست
اوج هر صداي عاشقه که شکستني نيست
با صدام ميام . همه جا تو رو مينويسم
روي آينه گريه هام . گونه هاي خيسم
اي که معني اسم تو آسمون پاکه
ريشه صدا . نبض عشق . زير پوست خاکه...
همه ی آهنگ هاشو دوست دارم! روحش شاد.
*امروز صبح خواب موندم نرفتم دانشگاه. کاشف به عمل اومد که به صورت اتفاقی بقیه بچه ها (ایرانی ها) هم خواب موندن! دیشب ساعت ۴:۳۰ خوابیدم! تازه بعد از اونم ساعت ۶ یه تیکه ی کوتاه خواب وحشتناک دیدم انگار برق سه فاز بهم وصل کرده باشن آنچنان پریدم از خواب خودم از پرشم بیشتر ترسیدم! :) از صبح پای کامپیوترم دارم آهنگ دانلود میکنم و میریزم رو گوشیم... دلم خوشه واسه خودم! یه سر هم با مامان رفتیم باهاراتی واسه یکی از دوستامون. دیروزم که ال دی داشتیم و بی سی ام که خوشبختانه شیت نکشیدیم و تئوری درس داد. عصرش اومدم خونه خوابیدم یه سر رفتم باودان. شب هم مهمون داشتیم. پنجشنبه هم که صبح با بچه ها قرار شد بخوابیم و نریم دانشگاه! موندم خونه یه کم ال دی جزوه هامو کامل کردم و ... ما سه تا هم دانشگاه رفتنمون جالبه! از هندی ها که خیلی بیشتر میریم ولی روزهایی که نمیریم اینجوری میشه که یا سه تامون خواب میمونیم یا اینم که یکی صبح زنگ میزنه به یکی میگه نریم! چون اون یکی هم خوابه تو خواب میگه باشه نریم و بعد زنگ میزنیم به نفر سوم میگیم ما نمیایم اونم میگه خوب منم نمیام!!! به همین راحتی :) خیلیییییم بعضی روزها میچسبه کلاس پیچوندن!