تبليغاتX
نگار
اینقدر این روزا کار داریم واسه کالج که آرزو دارم ۵ دقیقه پای کامپیوتر بشینم! هر شب تا صبح بیدارم و دارم شیت میکشم خیلی روزهای سختیه! ۲ هفته ی دیگه هم امتحانام شروع میشن ....

سرم خلوت شه میام آپ میکنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 20:57 توسط نگار |

امروز نرفتم دانشگاه هم موندم خونه که بخوابم و استراحت کنم هم اینکه اگه بشه یه کم درس بخونم. اینقدر که کالج بهمون نوشتنی و کشیدنی و تحقیق و ماکت سازی و ... میده وقت درس خوندن آدم پیدا نمیکنه. قبل امتحان ها هم خیییلی کم تعطیلیم همه ی امتحان ها هم پشت سر همند. سالی بودن یه مزیت هایی داره یه مضراتی هم داره. آخر سال دانشگاه ما اشکمونو در میارن. واقعا کارگرها اندازه ی دانشجوهای معماری (جسارت به هم رشته ای ها نباشه) حمالی نمیکنن و شب زنده داری نمیکنن نمیگم سخت ترین رشته است ولی به جرئت میگم پر کار ترین رشته است! ولی در عوض من راضیم که یه سری امتحان میدیم. کالج های دیگه که ترمی اند به نظر من نمره گرفتن راحت تره چون چند سری میخونن درسشونو و نمره هاشون تیکه تیکه جمع میشه. ولی بازم یهو یه برگه ی ۱۰۰ نمره ای امتحان دادن برام شیرین تره! استرسش یه باره. اگه پاس شه آدم خلاص میشه تا یه سال بعد...

میخوام حافظه ام رو بسنجم و از چهارشنبه ی هفته پیش تا الان هر چی که یادمه رو بنویسم... پنجشنبه که تی ا دی بود و شکل سه بعدی خونه ی شخصیت کارتونیه رو کشیدیم!! در کمال ناباوری فهمیدیم فرداش که جمعه بود تعطیله دانشگاه و شنبه رو هم تصمیم گرفتیم نریم و یکشنبه هم که تعطیل بود آخر هفته ی طولانی شد! جمعه ماکت بانکمو شروع کردم به ساختن. چقدرم اعصاب خورد کن بود دیواراش نمیچسبید به هم حتی با چسب قطره ای! خیلیییی دیوونم کرد. میخواستم برم یه سر پیش پریا به خاطر اینکه اعصابمو ماکته خورد کرد نرفتم!! شنبه شب موقع فوتبال تمومش کردم! وسط فوتبال بازیه ایران از یه طرف حرصم میداد ماکته از یه طرف دیگه! خیلیییی ناراحت شدم به عربستان بازیه برده رو باختیم اونم دو یک!! شنبه تولد بابام هم بود. یکشنبه کار خاصی نکردم! شب تا آند من کامل رانندگی کردم هم رفت رو هم برگشت فقط ماشین رو پارک نمیکردم! :) دوشنبه هم که شوهر آِشوینی گیر بیخود داده بود ۲۰ باری به من و روهان و صبا و هارلین و جاسپریت و چند نفر دیگه گفت میندازمتون آخر سال! استادم استادهای قدیم! بچه پر رو لاک منو دیده میگه چه جوری وقت میکنی لاک بزنی و روشو دیزاین کنی!! گفتم وقت نمیگیره خیلی! هر یه مدت یه بارم میپرسه چرا شال سرت میکنی؟! دفعه ی بعدی چیزی بگه بهش میگم تو چرا چند وقته ریش گذاشتی؟! :) با همه چی کار داره! به طور غیر منتظره دوشنبه فهمیدم سه شنبه سابمیشن شیت های ای دیه. ۱۳ تا شیت بود که هر کدوم کلیییی وقت میبرد من دو سه تا داشتم رسیدم خونه شروع کردم به کشیدن تا فردا صبحش! فقط ۱۲ تا ۳ شب خوابیدم. چشم و گردن و کتف و کمرم داغون شد از بس خم شدم رو میز و کشیدم. فردا صبحش فندک و مورچه گفتن برید بیرون کلاس و کاراتونو بذارید رو میزتون بهتون نمره بدیم! نمره هاشونو دادن و اومدیم خونه. شبش با مامان و بابا رفتم خونه ی یکی از دوستامون. عصرش هر کاری کردم خوابم نبرد! شب خونشون گیج میزدم رسما زشته دختر گنده ساعت ۱۰ شب گیج خواب باشه همه میگن چقدر سوسوله :) اومدم خونه مرد ۲ هزار چهره رو تو خواب دیدم! اتاقمو مرتب کردم و خوابیدم. چهارشنبه سابمیشن بی سی ام بود. بعد کالج رفتیم با مامان و صبا و راضیه ام جی رود. چهارشنبه هفته ی پیش یه روز عجیب خاص و خسته کننده بود! ... زندگی با ایرانی ها وقتی آدم ایران نیست به نظر من هر روزش یه درس بزرگه و یه جورایی یه تجربه است! چیزایی رو دیدم و شنیدم که حس میکنم خیلی آدم شناسیم داره قوی میشه. وقتی ایرانم تو یه شهر از ایران تو یه محله با دوستاییم که با خانواده هاشونن. ولی وقتی آدم همه ی ایرانی ها رو از جاهای مختلف با رفتارهای مختلف و طرز فکرهای مختلف و بعضا زرنگی های خاص و غیر ملموس برای من٬ میبینه آدم یه دید جامع تری نسبت به ایرانی ها و هموطن هاش به دست میاره. خیلی چیزها دارم یاد میگیرم دارم میفهمم که خیلی زیادی بعضی جاها مهربونی میکنم به آدم هایی که موذی بودنشون بعدا بهم ثابت میشه با این حال از خودم راضیم در این زمینه. و یه چیز جالب و عجیب اینکه واقعا آدم هایی که از یه استان میان اخلاقاشون شبیه همدیگه است! یه زمانی اگه میگفتن مردم فلان استان فلانن میگفتم نه نمیشه جمع بست ولی الان میبینم میشه راحت گفت عموم مردم فلان جا این اخلاق رو دارن. بگذریم. چهارشنبه شب تا صبحش رو دوباره شیت کشیدم پنجشنبه تو دانشگاه له بودم از خستگی. شبش با مامان و بابا و داداش رفتیم بیرون. جمعه صبح بابام برگشت ایران. جمعه سابمیشن ال دی بود بیشتر کارامو باید دوباره بکشم. شنبه و یکشنبه هم که نرفتم دانشگاه. شنبه بی سی ام نوشتم. یکشنبه صبح با ندا و پریا رفتیم ای سکور. اول رفتیم تو هتله نشستیم بعدم رفتیم فیلم anywhere but home بد نبود خوب بود. رفتیم بالای وست ساید بریم شبه سرزمین عجایبش بسته بود. در کل خوش گذشت. بعد از مدت ها میدیدمشون. شب هم دبلیو دی کشیدم. دوباره کشید به شب تا صبح. تازگی ها جو زده شدم یه نیم چه رژیم هم گرفتم میکسش با بی خوابی باعث شد ساعت ۴ چند بار سرم بد گیج رفت! دراز کشیدم خوابم نبرد دوباره پا شدم شیت کشیدم. باز کل اتاق دور سرم چرخید واقعا داشتم میوفتادم ۵ تا ۶ خوابیدم دوباره کشیدم. این هفته شوهر آشوینی دیگه حرفی نزد. بعد کالج با صبا رفتیم سی سی دی وسط اتوبان کلی حرف زدیم با اینکه خوابم میومد خیلی چسبید! اومدیم  خواستم برم خونه صبا گفت بیا بریم ای سکور و بگردیم دو تایی. خسته بودم ولی منم دلم میخواست بریم. رفتیم وست ساید و همون شبه سرزمین عجایبه! بعدم رفتیم ای سکور لاک خریدیم تازگی ها کرم لاک خریدن گرفتم یه روز درمیون یکی میخرم! مصرفم هم رفته بالا روزی یه بار به دست و پام میزنم و پاک میکنم هر روز!! عصری یه وضو میگیرم برای نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و قضای صبح!!! بعد دوباره میزنم :) بعد از لاک خریدن رفتیم بالا پاستا خوردیم و ... اومدم خونه خودمو کشتم تا یه کم بخوابم خوابم میومد ولی یه ذره هم نتونستم بخوابم! شب ساعت ۱۲ خوابیدم دوباره ۵ صبح پا شدم شیت کشیدم! بدبختی تا کی! حالم از نقشه و ساختمون داره به هم میخوره. دیروز شیت هامونو بردیم همه رو مورچه و فندک دیدن خدا رو شکر گوریل نیومد سمت شیت های ما. دوباره بعد کالج رفتیم سی سی دی ... امروزم که تصمیم گرفتم استراحت کنم و نرفتم...

به نظرتون وقتی دو نفر یه حرفی رو از یکی میشنون تو یه جمعی و بعدا راجع به چیزی که هر دوشون میدونن و شنیدن حرف میزنن غیبت محسوب میشه؟ آخه هیچ اطلاعی اضافه نمیشه به اطلاعات کسی فقط راجع به اون حرف صحبت میشه و نظرات داده میشه و تجربه و درس میشه. ولی احتمالا غیبته! چون طرف حضور نداره :) خدایا خیلی بد شدم منو ببخش!

با اینکه خوابیدم دیشب رو ولی بازم خوابم میاد! خیلی کار داریم تو این یه ماه امتحان های تئوری یه طرف سابمیشن شیت و ... هم یه طرف. کی میخواد ماکت بسازه :( چه کیفی میده ایران بعد امتحان ها. یه حس خاصی دارم  ته ته دلم خوشحال و راضی نیستم! نمیدونم باید چه کنم..... خدایا کمکم کن.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:39 توسط نگار |

به قدری این روزها واسه ی دانشگاه کار داریم که واقعا وقت آپ کردن ندارم :( و خیلیم از این بابت ناراحتم! الانم واسه ی یه تحقیقی اومدم پای کامپیوتر یهو دلم واسه وبلاگم تنگ شد اومدم چند خط بنویسم... هر شب تا صبح بیدارم حالم از شیت و نقشه و ساختمون داره به هم میخوره. از دوشنبه به بعد نخوابیدم یعنی هر شب ۳ ساعت خوابیدم. از بی خوابی سردرد گرفتم! اعصابمم زود خورد میشه. امروز تو ریکشا گیچ میزدم تو ماشینم از کالج تا خونه با اینکه صدای ضبط بلننند بود تخت خوابیدم. هوا هم که گررررررمه در حد وصف ناپذیری گرمه! نفس میکشم دم داره هوا! روزی ۱۰ بارم دوش بگیرم باز کثیفم. کلافه ام... یکشنبه یا شنبه احتمالا میام مینویسم. من که ۱۳ به در جایی نرفتم جز دانشگاه. امیدوارم به شماها خوش بگذره!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:27 توسط نگار |

اینترنت داره روانیم میکنه! یه لحظه وصله و سرعتشم خوبه بعد یهو قطع میشه! آهنگ های رو گوشیم تکراری شدن ۳ ماه پیش کلی آهنگ جدید ریختم الان از بس گوش دادمشون حالم ازشون بهم میخوره! به قول یکی که یادم نیست کی بود هر چی فکر میکنم! آهنگ های جدید رو میشه فوق فوقش یه ماه گوش داد تازه اگه خیلی خوشگل باشه بعد باید گذاشت سال بعد یه دور گوش داد تا آدم لذت ببره یه کم! ولی آهنگ های خیلی قدیمی هیچ وقت دل رو نمیزنن حتی اگه آدم زیاد گوششون بده! خلاصه که هیچ آهنگی نیست که این روزها چنگی به دلم بزنه! و این بد دردیه...

جمعه لحظه ی سال تحویل خونه ی ما خیلی جالب بود! مامان و بابا رفته بودن بیرون فکر میکردن تا لحظه ی تحویل سال بر میگردن ولی ۲-۳ دقیقه ای دیر رسیدن! محمدم که پای کامپیوتر بود انگار نه انگار! منم از آرایشگاه اومده بودم خسته یه دوش ۵ دقیقه ای و شاید ۲-۳ دقیقه ای گرفتم و تند لباس پوشیدم با موی خیس اومدم جلوی تلویزیون مونده بودم بزنم کدوم کانال زدم کانال ۵ سلوکی و رادان و اینا بودن یهو گفت سال ۸۸! و بعد مامان اینا اومدن و محمدم از پشت کامپیوتر پا شد و یه کم دور هم نشستیم! همین! :) شنبه شب انجمن مراسم بود واسه عید نوروز تو یه جایی تو جاده پونا بمبئي. من و ندا و پریا و نیکتا بودیم! خوش گذشت. یکشنبه هم که خونه بودیم. شب صبا و مامان و باباش اومدن یه سر خونمون. فرداشم که ای دی و دبلیو دی داشتیم بعد از کالج با صبا رفتیم ام جی رود با مامانش اینا رفتیم ناهار و خرید. اومدم خونه ندا اومد پیشم. شبشم یکی از دوستامون اومد عید دیدنی خونمون. دیروزم که کالج ستراکچر داشتیم فقط ۵ نفر بودیم! که ای دی رو پیچوندیم و با صبا رفتیم کوترود یه کافی شاپ کلی چیزای خوشمزه خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم! بسی چسبید! عصری اومدم بخوابم خوابم نبرد. شب یکی از دوستامون اومد عید دیدنی خونمون داشتم میمردم از خستگی! نمیتونستم بشینم وسطاش به بهونه ی اینکه بچه اشون رو ببرم اتاقم هی میومدم دراز میکشیدم و یه کم میخوابیدم. تا رفتن اومدم بخوابم ساعت ۱۲ شب یکی از یه شماره ناشناس زنگ زد! نوشین بود از گوشی خواهرش زنگ میزد ۱ ساعت حرف زدیم خواب از سرم پرید از در و دیوار خوش گذشت :) امروزم که هم من هم بچه ها سه تایی خواب موندیم! دوباره شب مهمون داریم...

چقدر مرد دو هزار چهره رو دوست دارم. مهران مدیری هر چی بسازه قشنگه! :) من از کاراش خوشم میاد...

نمیدونم چرا اینقدر روزها سریع میگذرن نمیرسم کارامو بکنم. ۱۰ روزه میخوام شیت بکشم نمیشه! میخوام ماکت بانکمو بسازم وقت نمیکنم هنر کردم امروز ۲ صفحه درس خوندم. دلم میخواد زندگیم یه نظم اساسی بگیره! من آرزو به دل موندم بتونم یه هفته مرتب نماز بخونم نه یکی در میون! هر روز یا ظهر و عصر رو نمیخونم یا مغرب عشا رو! یکی دو روزم که همه رو میخونم روز سوم کلا همه ی نمازام قضا میشن! نماز صبحم که هیچ! من از بی ارادگی و تنبلیم لجم میگیره! خدایا منو اصلاح کن! :)

 امروز فیلم مجنون لیلی رو دیدم. قشنگ بود...

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:18 توسط نگار |