تبليغاتX
نگار
امروز امتحان کیو اس ای دادم بد نبود به ترتیب امتحانام تا الان بی سی ام معمولی بی اس تقریبا خوب بود ستراکچر هم تقریبا خوب بود کیو اس ای هم امروز بدک نبود فردا و پس فردا ای داریم که خوندنی نیست و کشیدنیه باید ۶ ساعت یه ضرب سر جلسه امتحان باشیم! تلف میشیم خوب!

خیلی وقت بود پای کامپیوتر ننشسته بودم درست و حسابی از ۲-۳ ساعت پیش دارم تو اینترنت ول میگردم رفتم فیس بوک هم عضو شدم به نظرم همشون از دم مسخره اند فیس بوک اورکات ۳۶۰ !! فقط چون همه دعوت میکردن عضو شدم! عکس نذاشتم هنوز. چقدر انتخاب عکس سخته! احتمالا مثل همیشه همون عکس بچگیمو میذارم!

چقدر بعضی از شب های امتحان دلم میخواست تو وبلاگم درد و دل میکردم از همه چی و نمیشد! ولی حالا که میشه انگار حرفام یادم نمیان! بگذریم. دیروز بعد امتحان رفتم خونه صبا کیو اس ای اون چیزایی که خودمم بلد بودمو بهش یاد بدم. تو ظرفشوییش یه مارمولک اومده بود با مکافاتی دو تایی با ترس و لرز انداختیمش بیرون. (حاشیه: چند روز پیش نگار تو حمام بود داشت میومد بیرون که یه سوسک بالدار گنننده رو تو آینه رو گردنش دید و یه جیغ کشید و مقادیری سکته کرد!) عصری خسته اومدم خونه خوابیدم تا ۱۲ شب بعدم رفتم پایین با مامان با حدیث یه کم حرف زدیم. (حاشیه روز قبلش که فرداش ستراکچر داشتم حدیث با یه خبر داغ اومد سراغم!) اومدم بالا دوباره خوابیدم تا ۲-۳ نصف شب با صدای لرزیدن شیشه و باد پنجره از خواب پریدم خواب های چرت و پرت دیدم صبا بیدار بود. تعبیرشو ازش پرسیدم یه تعبیر بد میشد یه کم ناراحت بودم بعد به خودم تلقین کردم که خرافاتی نباش! خوابم برد دوباره تا ۶:۳۰ صبح هیچی نخونده بودم تند تند خوندم تا ۸. قبلا همه رو خونده بودم ولی اون شب نه. خدا رحم کرد بد ندادم امتحانمو.

 این روزهای امتحان تاتا صبح میاد دنبالمون راننده خیلی تند میره لایی میکشه هر روز ۸ صبح سکته ام میده قبل امتحان نصیحت پذیر هم نیست بهش میگفم آروم برو گوش نمیده. واسمون آهنگ هندی میذاره! منی که از آهنگ هندی بدم میاد تو ماشین این بدم نمیاد صبا و امینم همینطور. یه ساعت زود میرسیم هر روز. بیشتر چیزایی که احتمالا قراره ازش نمره بیارم اوناییه که یه ساعت قبل امتحان تو کالج میرفتم یه گوشه و میخوندمه!

چقدر دلم میخواد یه روز با خیال خیلی راحت بیام و همه ی فکرهایی که این چند ماه از تو سرم میگذشته رو بنویسم. بعضی وقت ها اونقدر تصمیم گیری سخت میشه که آدم ترجیح میده فکر نکنه! خیلی وقت ها واقعا مخم سوت میکشید و هنگ میکرد! به زودی میام حرفامو میزنم! هر چند گفتنش شاید زیاد جالب نباشه تو وبلاگم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:21 توسط نگار |

جمعه امتحان بی اس دارم تا الان یه امتحان دادم بی سی ام که بد نبود ولی خیلیم خوب نبود! کلی نشستم جزوه رو خوندم دوره کردم خوب بلد بودم همه چی رو ولی سوالای امتحان از تو فضا اومده بود هیچ کدوم از اونایی که خوندم نیومد جز دو تا سوال ۵ نمره ای از ۱۰۰ نمره. دلم سوخت اگه قرار بود از اطلاعات عمومیم جواب بدم حداقل از خواب شبم نمیزدم. بی اسم که قربونش برم واقعا چیزی کم از یه دایره المعارف کامل نداره! نمیدونم چند صفحه است ولی واقعاااا تمومی نداره بی شرف! پس فردا امتحانشه خدا به خیر بگذرونه. من برم بخونم... فعلا.

محتاج دعا می باشیم به طرز شدیدی! :)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:17 توسط نگار |

این روزها رو دوست ندارم زمان مثل برق میگذره. از ۱۱ می امتحانام شروع میشن جز یکیش همشونم پشت سر همن تا الان فقط کیو اس ای خوندم! بعضی از جاهاشو نفهمیدم مساله هاش سخت بودن :( بی اس هم که جزوه اش شده دایره المعارف اینقدر زیاده! نمیدونم از کجاش شروع کنم به خوندن هر چی میخونم تموم نمیشه! چقدر امتحان بده! خدایا امسالم به خیر بگذرون.  من یه ساعت های خاصی از روز حس و حال درس دارم صبح ساعت ۱۱ -۱۰ یه کم عصری ۴-۵ یه کمی! بقیه اشم آخر شب قبل خواب! در کل تا شب امتحان نشه درست و یک ضرب نمیتونم درس بخونم. دیشب رفتم سینما فیلم my mom's new boyfriend .... درسا رو هم اتفاقی دیدم. آشنا زیاد دیدم به صورت تصادفی. قشنگ بود کمدی بود.

حرف های پرت و پلا:

همین الان صبا اس ام اس زد که آلبوم جدید بنیامین رو دانلود کن قشنگه. مشغول دانلودشیم ببینیم چی میگه!

من نگران آنفلونزای خوکیم! ملت گناه دارن! الکی الکی دارن میمیرن :(

امسال انتخابات ایرانم! من ناراحت میشم ملت رای نمیدن! برید به میرحسین رای بدین انگار به خاتمی رای دادین :)

دیروز یه تیکه محمد از ماشین پیاده شد بره خرید تو یه مغازه ای ماشین رو ور داشتم برم دور بزنم دور زدن یاد بگیرم! تازگیا خیلی پررو شدم تنهایی ماشینو میبرم البته جاهای نزدیک میرم فقط :) پارک کردن تو پارکینگمون هم بلدم به شرط اینکه ماشین جلوییه نباشه!!! وقتی هست هنگ میکنم...

اگه دیر دیر آپ می کنم واسه درسامه! امتحانارو بدم هر روز میام مینویسم.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 14:9 توسط نگار |

از بس چند وقته نیومدم آپ کنم نمیدونم چه جوری باید شروع کنم به نوشتن! :) این روزها امتحان های oral و viva هامونه. دوشنبه ای دی بود که خوب بود! شب قبلش در کمال پررو گری پا شدم رفتم سینما fast and furious دیدم. تا ساعت ۴ صبح داشتم زحمت میکشیدم و شیت هامو تیغ میزدم! اون جاهایی رو که استادا خودکاری کرده بودن با تیغ پاک میکردم! خیلی شهامت میخواست اگه میفهمیدن ترورم میکردن :) وایواش خیلی بد نبود یارو زیاد گیر نمیداد چهره اش هم آرامش بخش بود کمی! سه شنبه قرار بود وایوای بی سی ام داشته باشیم که رفتیم کالج و کلیم خوندیم تو همون کالج یعنی! ولی بعد امتحان کنسل شد و خیلیم چسبید با صبا و امین رفتیم سی سی دی نشستیم و کلی حرف زدیم. بعدم خواستم برم خونه صبا گفت بیا یه دقیقه خونمون گلناز پایین بود یه کم حرف زدیم سه تایی و بعد دیدیم نمیشه باید بریم یه جا قشنگ بشینیم حرف بزنیم! نه اینکه غیبت کنیم ها نه!!! رفتیم سی سی دی باودان خوش گذشت! چهارشنبه تعطیل بودیم یه کم بی اس نوشتم. شوتا از بس زنگ زد روانیم کرد! نیم ساعتی با صبا تلفنی حرف زدیم. بعدم با صبا و گلناز و امین رفتیم کوترود که بدیم شکل های بی اس رو یه جا بکشن که گفت صفحه ای ۴۰ روپیه و ما هم نفری ۲۰-۳۰ صفحه داشتیم ندادیم رفتیم زست خوردیم و حرف زدیم برگشتیم گلناز درس داشت رفت بالا من و صبا تو رامنگر پیاده روی کردیم و حرف زدیم! خیلیییی حرف زدیم بعدشم اومدم خونه مهمون داشتیم کلی حرف زدم باز شب رفتم پیش آناهیتا تا ساعت ۲ نصف شب یه بند حرف زدم! آخر شب یه نگاهی به روزی که گذشت انداختم دیدم هیچ وقت اینقدر حرف نزده بودم!! پنجشنبه رو یه کم بی اس نوشتم و شیت های دبلیو دیم رو صبح زود بیدار شدم و مرتب کردم و کشیدم. بی سی ام هم نخوندم و رفتم کالج. تو دانشگاه تند تند بی سی ام خوندم وایواش هم خوب بود فقط یه سوالو جواب ندادم از ۱۰ تا. بعدشم شیت های دبلیو دی رو دادیم جاسپریت بده پته امضا کنه. اومدم خونه خوابیدم. بی اس نوشتم شبش مهمون داشتیم و آخر شب رفتم پیش آناهیتا لاک زدم براش! دیروز رفت بمبئی. شکل های بی اس رو تا ساعت ۳ نصف شب کشیدم و نرسیدم چیزی بخونم صبا و امین هم نخونده بودن هندی ها هم هیچ کدومشون هیچی نخونده بودن! هر کی میومد بیرون میگفت سخته و بد بود! تند تند یه چیزایی خوندم. رل نامبرم ۱۰ بود صبا ۲۳ و امینم ۹ ... بد نبود امتحانم سوال اولی رو جواب ندادم بقیه رو جواب دادم ولی بعضی هاشو یه کم من و من کنان و با شک جواب دادم. آخرش گفت تیک هه :) ایشالله که پاسم میکنه جورنالم کامل بود ۳۰ نمره جورناله ۷۰ نمره وایوا نمره قبولی ۵۰ ... دبلیو دی تا ساعت ۵ عصر داشت شیت هامونو چک میکرد و ما هم بیرون کلاس الاف بودیم! خیلی با بچه های کلاس خوش گذشت! تو راهرو با شیشه های آب فوتبال میزدیم آب بازی میکردیم دم در اتاق پرینسیپال. دو تا از پسرهای کلاسمون سردار جی اند (از این هندی هایی که یه چیزی شبیه ع م ا مه دارن) یکیشون خیلی شیطون و با نمکه! همه رو میخندوند... یه شیشه آب بود از دستشویی پرش کرده بودن رو شیشه رو سوراخ کرده بودیم میریختیم رو همدیگه آبش بو گند میداد! خیلی کثافت کاری بود!! :)) ولی خیلی خوش گذشت از بالا رو بچه های طبقه ی پایین آب میریختیم نمیفهمیدن! آخر سر شیت هامونو ور داشتیم و اومدیم بیرون بعد ۲-۳ ساعت الافی اومدم خونه فقط تونستم بخوابم. شب رفتم بیرون. امروزم که خدا رو شکر تعطیله و با خیال راحت خوابیدم. فردا تی ا دی داریم پس فردا هم وایوا ال دی بعدشم ۱۰ روز تعطیلیم و بعد امتحان های تئوریمونه خدا به دادم برسه که هیچی نخوندم! باید شروع کنم به درس خوندن...

از آپ قبلیم که اتفاق های روزانه امو نوشتم تا امروز که آپ کردم همه چی رو نوشتم ولی یه هفته این وسط گم شد! که اتفاقاتشو یادم نمیاد متاسفانه :) از بس هر روزمو مینویسم عذاب وجدان دارم یه هفته رو جا انداختم!

دیروز پریروزها فیلم های بچگیم رو میدیدم ۴ سالگیم با محمد. خیلی ذوق کردم از دیدنشون. باور نمیکنم ۱۴ سال گذشته خییییلی سریع میگذره عمر. من یادمه ۴ سالگیمو انگار فقط ۴-۵ سال پیش بود! یه زمانی اونقدر بچه بودم که هنوز ۱۴ سالم نشده بود که درک کنم ۱۴ سال پیش یعنی چی! فکر میکردم خیییلی باید زمان بگذره. الانم ۲۰ سالم نشده که درک کنم ۲۰ سال پیش یعنی چقدر قبل. یه روزی ۴۰ سالم میشه و باید بگم ۳۰ سال پیش... چقدر سریع میگذره! ... خیلی بامزست فیلممون هم من هم داداش. هر باری که این فیلمارو میبینم یه چیز جدید کشف میکنم توش. دنیای بچگی دنیای عجیب و شیرین و غیر قابل وصفیه. کاش بزرگ نمیشدم!

چقدر آلبوم نوستالژیا همایون رو دوست دارم! همه ی آهنگ هاش قشنگند. صداش خییییلی قشنگه!

*این جمله ها رو یه جا خوندم ازشون خوشم اومد ارزش یه بار خوندن رو داره!

كساني خوشبخت هستند كه فكر و انديشه شان بسوي چيزي غير از خوشبختي خودشان است. (استوارت ميل)

آرزو دارم روزي اين حقيقت به واقعيت مبدل شود كه همه‌ي انسان‌ها برابرند. (مارتين لوتر‌كينگ)  

بر روي زمين چيزي بزرگتر از انسان نيست و درانسان چيزي بزرگتر از فكر او.. (هميلتون)

عمر آنقدر كوتاه است كه نمي‌ارزد آدم حقير و كوچك بماند. (ديزرائيلي)

اگر طالب زندگي سالم و بالندگي‌ رو مي باشيم بايد به حقيقت عشق بورزيم. (اسكات پك)

زندگي بسيار مسحور كننده است فقط بايد با عينك مناسبي به آن نگريست. (دوما)  

ما ديگران را فقط تا آن قسمت از جاده كه خود پيموده‌ايم مي‌توانيم هدايت كنيم. (اسكات پك)

جهان هر كس به اندازه ي وسعت فكر اوست. (محمد حجازي)

آدمي ساخته‌ي افكار خويش است فردا همان خواهد شد كه امروز مي‌انديشيده است. (مترلينگ)

اگر دريچه هاي ادراك شسته بودند،انسان همه‌ چيز را همان گونه كه هست مي‌ديد:بي‌انتها. (بليك)

هيچ وقت به گمان اينكه وقت داريد ننشينيد زيرا در عمل خواهيد ديد كه هميشه وقت كم و كوتاه است. (فرانكلين)  

براي كسي كه شگفت‌زده‌ي خود (انسان و هستی) نيست معجزه‌اي وجود ندارد. (اشنباخ)

تفكر در باب خوشبختي ، عشق ، آزادي ، عدالت ، خوبي و بدي، تفكر درباره‌ي پرسش‌هايي كه بنياد هستي ما را دگرگون مي‌كند. (ادگارمون)

من تنها يك چيز مي‌دانم و آن اينكه هيچ نمي‌دانم. (سقراط)

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:47 توسط نگار |