من هیچ وقت کسی رو نفرین نکردم حتی وقت هایی که دلم شکسته همیشه گفتم از روی نادانی بوده کار طرف. ولی اینبار فرررق میکنه. برای اولین بار از ته دلم از خدا میخوام نبخشه هر کسی رو که حق کشی کرده عدل رو زیر پاش گذاشته و دل میلیون ها نفر آدم مظلوم رو شیکونده.
*حال مامانبزرگ خوب نیست انگار دیشب شب تا صبح خیلی درد کشیده :( خدایا کاری کن خوب بشه زودتررر.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:18 توسط نگار
|
دیروز عصر آماده شدم برم خونه ی مامانبزرگ اینا. خیابون گردی تو ایران یه جورایی لذت بخشه برام. از وسطای کوچه واسه یه تاکسی دست نگه داشتم تاکسی خطی بود ولی به خاطرم اومد تو کوچه سوارم کرد. تا چاردیواری رفتم سوار اتوبوس شدم تا پونک. کنارم یه دختره نشست که عین خودم سبز بود حرفی نزدیم با هم ولی دختر خوش اخلاقی بود نگاه و لبخنداش مهربون بود. پونک پیاده شدم رفتم سوار تاکسی تجریش شدم کناریم یه پسره مغازه دار بود که همش گوشیش زنگ میخورد و کاسب مسلک بود! کاری نداشتم تجریش ولی یه دوری زدم داشتم میرفتم یه فال حافظ فروشی رو دیدم بیشتر واسه اینکه کارش رونقی بگیره یه فال خریدم. فقط یه دور خوندمش یادم نیست چی گفته بود! الان میرم میارمش... نوشته:ای عزیز ای آنکه در دوران سرمست جوانی و سرخوشی ها زندگی هستی و معتقدی هر چه در تقدیر شما رقم خورده حتمی است و هیچ اختیاری نداری بدان که در هر صورت اگر کارهای خطا کرده ای که هر زاهدی قدرت از کف میداد و توبه میشکست ولی باز هم میتوانی به راه درست برگردی و جبران مافات کنی خدا بسیار بخشنده است! جالب بود!! بیت آخرشم: خنده جام می و زلف گره گیر نگار!!! ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکست... همینجور تو تجریش گشتم و کم کم حس کردم الکی گشتنم به ضرر اقتصاد خانوادست شوخی شوخی کلی پول خرج شد!! سوار اتوبوس ولنجک شدم کنارم دو تا دختر طرفدار احمدی نژاد بودن هی گفتن و گفتن چرت و پرت پشت سر موسوی که صدام در بیاد منم هیچی نگفتم! چون اعصاب بحث رو نداشتم. بیخیال شدن! درکه پیاده شدم که برم کلاس رانندگی ثبت نام کنم. دو قدم رفتم حس کردم کفشم به حدی پامو زده که نمیتونم یه قدمم راه برم کنار پیاده رو رو صندلی نشستم کفشمو در آوردم کل پام تاول بود یه تیکه اشم خوووون میومد و زخم بود.به زورررر خودمو رسوندم جلو دانشگاه شهید بهشتی و تاکسی گرفتم تا خونه مامانبزرگ. درو که باز کردن داشتم ناله میکردم تقریبا قدم های آخر رو با زجر عجیبی ورداشتم! رفتم بالا سمانه و فاطمه بودن با بابابزرگ و بچه ها ۴ تایی رفتیم داروخانه و خرید و ... تو پارکینگ بابابزرگ ماشینو داد بهم گفت بیا تمرین کن تو سراشیبی ماشینو بدون گاز و ترمز فقط با کلاچ نگه داری بدون اینکه تکون بخوره. تمرین کردم اینقدر تا شد! اومدم خونه در آشپزی به خاله کمک کردم. شبم خواهر آقا داوود اومد دیدن مامانبزرگ. آخر شب دوباره دردش گرفت خیلی دلم به حالش میسوزه روز به روز دردش بیشتر میشه امروز خیلییییییی دلم سوخت براش خیلی گریه میکرد. مریضی بد دردیه. خدایا هممممه ی مریض ها رو شفا بده! شب دایی اینا موندن اومدیم خونه تو روزنامه نامه ... رو خوندمو خوابیدم. صبح زود رفتیم خونه ی مامانبزرگ با مامان. با دایی اینا صبحانه خوردیم. خونه رو تمیز کردیم. با بابابزرگ سی دی فیلمی که پسره رو شیر تو مشهد تو سیرک میخوره رو دیدیم و دلم ریش شد! بعدم سی دی منو دیدیم! مامانبزرگ دردش گرفت شدیددد :( رفت حمام و خوب شد رفتیم رای بدیم همگی. بابابزرگ و مامانبزرگ (با اجازه ی خود صندوق دارا و همه) بدون نوبت رفتن رای دادن چون سنشون بالا بود و مریضم بودن مامانم همراهشون رفت. من و دایی و زندایی رسوندیمشون خونه بعد رفتیم شهرک غرب مدرسه دایی رای دادیم ولی چون دایی آشنا داشت بدون صف رای دادم. ازعذاب وجدان دارم میمیرم!! بعد از اینکه رای دادم اومدم بیرون صف رو دیدم حالم از رای که دادم بهم خورد! با دایی رفتیم خونشون امیرحسین و امیررضا و دایی حمید رو پایین دیدم. امیرحسین آخر نمکه! بستنی خوردیم محو بستنی خوردنش بودم! برگشتیم خونه مامانبزرگ. مامانبزرگ خیلیییییییی به طرز وحشتناکی عصر دردش گرفت همه اشکشون دراومده بود. بمیرم براش همش داره مسکن مصرف میکنه و روزی چننند بار دردش میگیره یکی دو ساعته! گوشت تنشو میکنه وقتی درد داره یا اگه دستشو میگیرم یه فشااااری میده از درد که دلم واقعا میسوزه! چند مدته رو تخته همش! بمیرم براش! عصری دایی حمید اینا اومدن رای نداده بودن رفتن رای بدن منم باهاشون رفتم خاله رای نداد صف بود! منم عذاب وجدان رای بدون صفم رو داشتم به جبرانش شب ۹:۳۰ عین احمق ها رفتم تو صف وایستادم واسه خاله که اعصابم تسکین بیابد! :) سارای هی گفت باهات میام گفتم صفه گفت میخوام رای بدم (با اون زبون بچه گونش!) دلم نیومد نبرمش. بردمش ولی آخرشم خاله رای نداد! تو صف وایستادم نزدیک بود نوبتم شه میخواستم زنگ بزنم خاله بیاد ولی چون شب بود و طوفان شد و بارون گرفت و سارای باهام بود و لباسشم یه پیرهن نازک بود بدون آستین بود از ترس اینکه سرما نخوره بردمش خونه مامانبزرگ فوری با چه ترسییی از بالای پارک رد شدم رعد میزد تاریک بود و پر کارگر سارای هم ترسیده بود خودمم شب از اونجا میترسم! با طوفان تخته های آهن رو ساختمون نیمه ساز صدای وحشتناکی میدادن! کیفم سنگیییین بود بارون میومد سربالایی بود سارای رو باید بغل میکردم مردم خلاصه! از دست درد دارم میمیرم الان. گذاشتمش زمین یکی دوبار دیدم باد شدیده امانت بود ترسیدم بغلش کردم. دستم از کتف تا مچ داغونه رسما! رفتم خونه دیدم خاله اومده دنبالمون شاکیییی شدم دیگه نرفتم تو صف خاله ام رای نداد! بابا اومد دنبالم اومدیم خونه. آدرس خونه بابابزرگ رو دادم که دفتر پریسا رو بیارن ببرم براش هند. مامان امشب پیش مامانبزرگ میمونه فردا میخوان برن دکتر. خدا کنه خوش خیم باشه سرطانش و بشه درمانش کرد مامانبزرگ خیلییییی داره زجر میکشه :( فردا صبح با صبا قرار دارم جلو گلدیس...
اولین بارم بود تو ایران رای میدادم! جالب بود ولی اگه تو صف وای میستادم احساس بهتری داشتم. قبل رای دادن فقط دنبال راه برای رای دادن بودم میترسیدم نشه ولی بعد رای دادن صف ها رو میدیدم دلم میخواست تو هر کدوم یه ساعت الاف شم تا نوبت مردم رو خوردن یادم بره! هرچند تو یه صفم وایستادم تا ۱۰ نفر مونده به نوبتم. در هر صورت خدایا منو ببخش. مردم هم با اینکه اعتراضی نداشتن ولی ایشالله که منو میبخشن!! :)
خدایا مریضی مامانبزرگ رو زودتر خوب کن!
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 1:8 توسط نگار
|
دیروز بعد از آپ کردن خیلیییی ناراحت مامانبزرگ بودم آخه دکترا میگن غده ای که در آوردن سرطانیه :( ولی نمیفهمن سرطان چی! طفلک همینجور درد میکشه یه بار میگه سرم درد میکنه یه بار میگه دستم یه بار دل و کمر و پا... وقتی دردش میگیره همینجور گریه میکنه و داد میزنه. خیلی گناه داره ایشالله با شیمی درمانی خوب شه. همه اعصاباشون خورده و ناراحتن. بابابزرگ طفلکی خیلی غصه میخوره. مامانم دایی ها خاله ها همه... از دیروز که فهمیدم اعصابم خورده. از یه طرفم باید جلو خودش خوشحال باشیم نمیدونه. بنده ی خدا هی میگه من چمه چرا ۸ ماهه خوب نمیشم!! :( چرا دکترا دل نمیسوزونن بعضی هاشون. مگه میشه نفهمن سرطان چیه! خدا سر هیچ کسی نیاره. واقعا سلامتی بزرگترین نعمته. از یه طرف دلم میخواد همش پیشش باشم از یه طرف وقتی از صبح زود میرم تا شب دیگه خیلییی ناراحت میشم. ضعیف شده لاغر شده. خدایا کمکش کن خوب شه زودتر. ساعت ۳-۴ میرم خونشون. دیروز صبح خیلییییی ناراحت بودم. رفتم پایین هله و هوله خریدم آوردم بالا خوردم یه کم خوب شدم. به نظر من تلقین نقش خیلی مهمی داره. میدونم خوب میشه با شیمی درمانی... آماده شدم برم خونه ی مامانبزرگ تو کوچه یه ماشینه گیر داد و رسما رو اعصاب بود اینقدر نگاش نکردم تا رفت. همینجور تیکه تیکه پرسون پرسون رفتم تجریش و بعدم خونه ی مامانبزرگ اینا. تجریش چند تا مجله گرفتم. اومدم خونه بابابزرگ و مامانبزرگ تنها بودن دایی و مامان رفته بودن دکتر. یه کم نشستم خاله و سارای هم اومدن. همه با هم مامانبزرگ رو بردیم دکتری که مامان و دایی رفته بودن. قبلش حمام رفته بود موهاشو واسش سشوار میکشیدم. همش دلم میسوخت میدیدم اینجوری ضعیفه دستای مامانبزرگ من هیچ وقت نمی لرزید. گوشه ی چشمشم یه ذره ورم داره. نمیدونم لعنتی چه مرضیه. مامانبزرگ نازم گناه داره. ولی خدا رو شکر این چند روزه همه میگن غذاش خوب شده و میخوره. روحیه اش هم بد نیست. خدایا شفاش بده. تو راه برگشت دکتر اینقدر تو ترافیک مردم رو دیدیم و فضا انتخاباتی بود همه یه مدت یادمون رفت. مامانبزرگم دیروز اومد بیرون خیلی روحیه اش بهتر شد. شبم واسه شام ما و خاله اینا موندیم بابا و آقا رضا هم از سر کار اومدن خونه ی مامانبزرگ. شب نه دلم میومد تنهاشون بذارم نه معرفتشو داشتم که بمونم!! خیلی بدم! آخه اگه مامانبزرگ دردش میگرفت کاری از دستمم بر نمیومد جز نگاه کردنش و گریه کردن! از یه طرف هم خونه خودمون یه حمام میرم یه ذره پای اینترنت میشینم. اونجا همش حوصله ام سر میره وقتی میخوابن همه. دیشب آخر شب مامانبزرگ مسکن خورد و خوابید. ما هم اومدیم صبح دوباره مامان رفت. منم یه ساعت دیگه میرم. یه دوش بگیرم. بعدم باید برم شناسنامه و کارت ملیمو کپی کنم ببرم آموزشگاه رانندگی ثبت نام کنم. زنگ زدم گفت همین ها رو میخواد فقط.
چیزهای جالبی دیدم دیروز یکی پوستر دروغ ممنوع بود که خیلی قشنگ بود! یکیم یه کاغذ که کابینه ی دولت نهم و فامیل های احمدی که همه وزرای سازمانهای دولت نهم اند رو نشون داده بود+ نسبت هاشون با احمدی! کلا توترافیک چیزهای جالبی میبینم. ساعت ۹ هم که باید الله اکبر بگیم! طرفدارای احمدی نژاد که تیپ هاشون دیدنیه داغونننن و جوات! با اون پرچم های دستشون! روحانیه رو دیدم که روبان سبز به آنتنش وصل بود و خیلیم خوش اخلاق بود و با همه حرف میزد. آژانسیه اون روز میگفت رفته بودم زنجان اونجا تاکسی ها سبز نیستن ماشین منو دیده بودن همه اشون ذوق کرده بودن دورمو گرفته بودن ماشینمو نمیذاشتن رد شه فکر میکردن واسه موسوی رنگش کردم! تو تاکسی بغلی دیشب دعوا بود راننده و یکی از مسافرها طرفدار احمدی بودن یه بنده خدایی طرفدار موسوی بود هر چی سعی میکرد قانعشون کنه نمیتونست. یه ماشینه رو دیدم نصف موسوی بود نصف عکس های پدیده!! فکر کنم زن و شوهر به توافق نرسیده بودن! مناظره ها جالب بودن دلم تنگ شده براشون. این شاخ وبرگ ها رو سر ملت هم جالبن!! این شاخ هایی که نور سبزمیده هم باحاله! شعارها هم جالبن بعضی هاشون. جوک ها هم همینطور. هیچ کدوم از دوستامو ندیدم جز ویدا. دندونپزشکی هم نرفتم هنوز. سینما٬ استخر و هیچ جا نرفتم! خونه ی عموها عمه ها هیچ جا جز خونه ی خودمون و مامانبزرگ نمیرم. کاش مامانبزرگ خوب شه زودتر. اگه حالش خوب بود هیییییچ غمی نبود و همه چی بر وفق مراد بود.
خدایا کمکش کن خوب شه. میدونی اگه خوب شه چقدر همه خوشحال میشن!!
*وطن سبز میخواهمت!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:22 توسط نگار
|
دیروز با مامان رفتیم مانتو خریدیم و بعدم مامان رفت خونه ی مامانبزرگ منم یه سر رفتم تجریش. از پونک تا پمپ بنزین دقیق ۲ ساعت تو ترافیک بودیم با مامان. اگه مشغله ی فکری نداشتم قطعا ترافیکشم خوش میگذشت! رسیدم تجریش ترسیدم راننده که از پونک مارو آورده بود دلش نمیومد پیادم کنه هی میگفت نرو مواظب باش. پر آدم بود من از پارک وی تا شریعتیش رو دیدم. ویدا میگفت تا عباس آباد و پایین ترم بودن زنجیر طرفدارای موسوی. حیف که تنها بودم و خیلی خوش نگذشت. ولی همین که رفتم خودش کلی باحال بود ایران رو اینجوری ندیده بودم هیچ وقت. موقع برگشتن تاکسی گیرم نمیومد به یه راننده گفتم دربست ولنجک گفت میبرمت ولی پیاده بری زودتر میرسی ببین جمعیت رو ولیعصر کیپ پررررر آدم بود. ساعت ۹:۳۰ شب این حدودا بود. تو مقدس اردبیلی بعضی جاهاش خلوت بود٬ میترسیدم. بابا زنگ زد و اومد دنبالم. شب ویدا اومد یه سر پیشم. صبح با نفیسه نرفتم دانشگاهش الان خودم از خونه میرم خونه ی مامانبزرگ عصریم همون ورا نفیسه و افسانه رو میبینم.
وقتی مامانبزرگ رو میبینم خیلییی دلم میسوزه :( لاغر شده رنگ و روش زرده همش داره درد میکشه بنده ی خدا. غذا نمیخوره اشتها نداره. خدا کنه خوب شه :( بابابزرگ مامان همه خیلی ناراحتن. خدایا کمکش کن.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:43 توسط نگار
|
پریروز رو کامل خونه بودم فوتبال ایران و کره رو دیدم که صفر صفر تموم شد! بعدم یه کم خوابیدم که ۱۰ بار وسطش تلفن زنگ خورد و از خواب پریدم. شب بابا اومد با مامانبزرگ اینا مناظره احمدی نژاد و کروبی رو دیدیم. چقدر خنده دار بود! :)) کروبی بامزست! شبم رکسانا خوندم و خوابیدم برق اتاقم تا صبح روشن موند مسواکم نزدم! صبح با مامان میخواستیم بریم خرید بعدم خونه ی مامانبزرگ که از بس تلفن زنگ خورد نتونستیم به خرید برسیم زود رفتیم خونه ی مامانبزرگ اینا. ظهر دایی امیر یه سر اومد عصرم خاله سوده ازسر کار اومد خونه ی بابابزرگ من و مامانم رفتیم تجریش یه کفش خریدم و عطر. نمیدونم چرا ایران برخلاف ظاهرش اندازه ی دفعه های قبل بهم خوش نمیگذره. دلگیر شده یه جورایی. شوقم و علاقه ام به ایران رو دارم از دست میدم و از این بابت ناراحتم! بعد از اینکه از تجریش اومدیم بابابزرگ گفت برم شیر و گوجه بخرم. یه تراول ۵۰ تومنی داد منه خنگ ابله نگاش نکردم فکر کردم ۵ تومنیه! رفتم با مغازه داره حساب کردم پول گوجه رو ۴۸ تومن بهم برگردوند! با تعجب گرفتم گفتم واسه چی؟! مگه من تراول دادم؟!؟! یارو خودشم شک کرد بعد گفت آره! گفتم اگه ۳ تومنم میدادی من میرفتم! اینم از نبوغ نگار در روزهای اول ایران... رفتم در خونه ی ویدا اینا هر چی زنگ میزدم و صبح رفتم در خونشون کسی جواب نمیداد فقط یه بار داداشش گفت نیست اینبار مامانش خونه بود گفت رفته کتابخونه. اومدم خونه مامانبزرگ اینا زنگ زدم به نفیسه کلی با هم حرف زدیم قرار شد پس فردا بریم دانشگاهش! دیشب ساعت ۹ شب طوفان شد و برق رفت ویدا زنگ زد قرار شد امشب ببینمش. الانم به یاسمن زنگ زدم خونه نبود.
خدایا ۴ سال آینده ی کشورم رو به بهترین نحو رقم بزن! ۵ دقیقه ی آخر مناظره ی دیشب کروبی و موسوی خیلی قشنگ بود! خوشم اومد موسوی حرفاشو به مجری زد!
*خدایا منو ببخش به خاطر تنبلی ها و سهل انگاری هام!
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:23 توسط نگار
|
من اومدم ایران :) چهارشنبه عصر تولد گرفتم! با اینکه تعدادمون کم بود ولی خوش گذشت. پریا و ندا و آنی و زهرا و مامانش بودن. کلی خل بازی درآوردیم با پریا و ندا و رقصیدیم. شمعه عدد ۹هش هی میشکست. عین بچه ها روز قبلش واسه خودم فشفه هم گرفتم! دوست داشتم خوب بود :) پریروز صبح چمدونمو بستم و رفتم ای سکور خرید لاک!! یه لاک نارنجی خریدم و یه لاک سبز واسه شال سبزم که قرار بود تو راه بپوشم! با یه جاسویچی خوشگل. بعدم که اومدم خونه و پریسا دفتری که میخواست براش ببرم ایران رو آورد. عصرم رفتیم یه سر بیرون. زنگ زدم به پریا و ندا و درسا برای خداحافظی. شبم با سارا اینا خداحافظی کردیم. صبح منو مامانو آنی و فاطمه هم سفر بودیم. تو ماشین فقط حرف زدیم راننده یه ربع ساکت میشدیم تعجب میکرد میگفت چی شد؟! تو فرودگاه بمبیی خیلی به بارهامون گیر دادن ۴ نفر بودیم با ۲۰ کیلو اضافه بار یعنی نفری ۵ کیلو. همیشه ۵ کیلو رو راحت میبخشن. کشتنمون تا ببخشن. آخرش از فاطمه ۵۰۰ روپیه اضافه بار گرفتن دست خالی رفتیم تو هواپیما با یه کیف! کیفمو که از اکس ری رد کرد گفت چاقو تو کیفته؟ گفتم نه. لوازم آرایشهامو ریختم بیرون دیدم موچینو سوهان ناخن منظورش بوده گیر نداد. واسه اولین بار ایران ایر خیلی تاخیر نداشت. اول کنار مامان و یه آقایی بودم. مثل همیشه سر صحبت بار شد بنده ی خدا پسرشو فرستاده بود هند. همین یه بچه رو داشت. خیلی نگرانش بود. دلم به حالش سوخت میگفت تو ۶ ماه ۱۷ میلیون خرجش کردم موتور دنده ای خریده. نگرانم تند نره و مامانم هی گفت موتورشو بفروشه بهتره و... قشنگ آقاهه گریه اش گرفت خیلی دلم سوخت گریه ی هیچ بابایی رو اینجوری ندیده بودم. وسطاش اومدم کنار فاطمه و یه آقای دیگه. تمام طول راه رو یه بند حرف زدیم. سرشو خوردیم. بنده ی خدا خیلی صبور و خوش اخلاق بود. فرود هواپیما بد بود پر از تکون دل و روده ام صد باری جا به جا شد! از پنجره ی هواپیما که پایینو میدیدم کلیییی ماشین و خونه و ... بود. تو این فکر رفتم که خدا چقدررر بزرگه که خدای این همه آدمه و از ریز ریز فکر و دل تک تکشون کامل باخبره! مهمانداره به شوخی بهم گفت شال سبز پوشدیدی میگیرنت. گفت تازه روبان سبزم به کیفت بستی گفتم اینو تو فرودگاه هند برای روز محیط زیست دادن. گفتم ولی لاکم سبزه :) تو هواپیما گفت دمای تهران ۳۴ درجه است ولی خیلی هوا خوب بود! اینقدر گرمای هند رو کشیدم که برام هوا خوب خوب بود. البته الان که تو خونمونم هوا سرده به نظرم. کولرم خاموشه. بابا و مامان های آنی و فاطمه و خواهر فاطمه و داداش آنی اومده بودن. تو ماشین محو بیرون بودم و بحث سیاسی با بابا! همه ی آنتن های ماشین ها روبان سبز داشت! ... وسطای راه یه صحنه ی ناراحت کننده دیدم تو اتوبان پسره خودشو از بالای پل انداخته بود پایین :( پلیس اومده بود و شلوغ بود. خیلی ناراحت شدم! رسیدیم خونه دیدم خونه رو به رویی اعلامیه زده برای فوت پیمان ابدی. بابا گفت همسایه مون بوده. خدا بیامرزتش. اون روزی که اخبار خبر فوتشو داد خیلی ناراحت شدم. اومدیم خونه یه دستشویی رفتم و شال اتو کردم و دست و صورت شستم گوجه سبز خوردم :) و رفتیم خونه ی مامانبزرگ. دم پله ها یه شوق بچه گونه ی عجیبی گرفتتم! بدو بدو رفتم تو سارای رو دیدم و بابابزرگ رو بعدم خاله بعدم مامانبزرگ که رو تخت دراز کشیده بود و کمر درد داشت دلم سوخت شکسته شده بود و ناراحتم بود. ایشالله زودتر حالش خوب میشه. سارای کلی جیگر شده بود باهاش بازی کردم. امیر حسین عروسک منم کلی بزرگ شده و حرف میزنه و خیلیییییییم شیرینه. شب دایی ها هم اومدن. شام خوردیم و با زندایی سحر ظرف شستیم آخر شبم اومدیم خونه. امروزم از صبح خونه بودم مامان رفت دکتر با مامانبزرگ و بابابزرگ الان سه تایی برگشتن. عصری میرم بیرون فعلا باید چمدونا رو خالی کنم و برم حمام و سیم کارتمو عوض کنم و... صبح با صبا حرف زدم سه شنبه میاد تهران. خوشحالم از اینکه ایرانم...
امیدوارم موسوی رای بیاره.

خدایا شکرت...
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:36 توسط نگار
|
دارم میرم به تهران! دارم میرم به تهران :) ایران من دارم میااااااام. خوشحالم!!! :)
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:44 توسط نگار
|
۱۹ سال پیش تو چنین روزی نگار به دنیا اومده. ۱:۳۰ نصف شب ۱۱ خرداد ۶۹ تو بیمارستان خاتم النبیای تهران. اولاش نی نی بوده بعد کوچولو شده بعد خردسال شده بعد نوجوان و الانم احتمالا جوونه! :) حسی رو دارم که هر سال روز تولدم داشتم اینکه یه سال دیگه هم از عمرم گذشت و چقدررررم زود گذشت! یه زمانی یکی میگفت ۲۰-۱۸ سال پیش هیچ تصوری نداشتم!! ولی سال دیگه ۲۰ سالم میشه و خاطره های ۳ سالگیم میشه ۱۷ سال قبل! حس میکنم هر سالی که بزرگتر میشم سرعت گذر روزهای عمرم هم سریع تر میشه. یعنی من از ۱۱ خرداد ۶۹ بودم تاااا الان! چقدر دوست داشتم لحظه ی ورودم به دنیا رو یادم بود. چقدر دوست داشتم همه ی فکرها و اتفاق های زندگیم و شادی ها و غم هام از بچگی تا الان ثبت میشد. از ۱۵ سالگیم به بعد خاطره هام رو نوشتم. با اینکه خیلی چیزها تو ذهن آدم حک میشه ولی نوشتن هر روزشون و ثبت جزییاتشم قشنگه. حتی اگه بعضی حرفا تکراری شن مثل حرفای الان من :) وقتی پست های چند سال پیشمو میخونم و ماه به ماه میام جلو سیر رشد فکریمو میبینم. و بعضا تغییر افکارمو. واقعا هر آدمی یه عالمه. با هر کی آدم آشنا میشه یعنی با یه عالم جدیدی آشنا شده...
چند شب پیش اخراجی های ۲ رو دیدم اندازه ی اخراجی های ۱ خنده دار نبود ولی بازم خیلی قشنگ بود! به خصوص آخرش. آخرش یه حس خیلی خوبی بهم داد! همیشه جنگ رو یا شهادت میبینیم یا برگشتن از جنگ در حالی که اسارت و جانبازی بدترین اثر یه جنگه! به خصوص اسیر شدن. خدا وکیلی جنگیدن شهامت میخواد. نامردیه اگه به شهید یا جانباز اهانت شه!
دیروز تقریبا کل مغازه ها و مرکز خرید های پونا رو گشتم! شنبه عصری پریا و ندا اومدن پانچواتی رفتیم کوه گشتیم واسه خودمون خوش گذشت! :) پریشب ساعت ۱ شب که یعنی میشد دیروز پریا با ذوق و شوق تولدمو تبریک گفت دلم نیومد بگم فرداست تشکر کردم و ... دیروز دوباره زنگ زد تبریکاشو گفت آخرش گفتم ولی فرداست هاا پشیمون شدم خیلی با احساس تبریک گفت نباید میزدم تو حالش (ارادتمندیم پریا جون) این هندی ها عشق تولدن دوستای ۳-۴ سال پیشم (هندی ها) زنگ زدن صبح ساعت ۸ تولدمو تبریک گفتن. رسم خوبی دارن آدم خوشحال میشه :)
تیوشن ستراکچره هم صبح اس ام اس داد گفت تولدت مبارک. بهترین آدم هندیه که تو این ۶ سال دیدم. خیلی آقاست. ما واسه همه ی معلما اسم مستعار گذاشتیم اینقدر ماهه که خودمون اسمی که گذاشتیم رو ور داشتیم از روش. با صبا سر کلاسش دو تایی میخندیدیم مسخرش میکردیم (از نفهمیم بود!) درسته فارسی میگفتیم ولی میفهمید و هیچیییی نمیگفت لبخندم میزد. یه بارم گفتیم عید نوروزمونه وسط کلاس رفت پایین واسمون شکلات خرید. اوج ادبه تو سلام علیک. ظاهرشم ساااده و تمیز و مرتب! واسه من و امین و صبا کلاس خصوصی گذاشت ۲-۳ ساعت روزی که کاری نداشت دانشگاه. واقعا این آدم جاش وسط بهشته! خدا حفظش کنه. نمیدونم چرا تو تشکر کردن از خیلی از آدما از مامان بابا گرفته تا یه دوست یا یه معلم خجالت میکشم بعضی وقت ها! مثلا یه دختری هست تو پونا که اسمشم حتی نمیدونم! ولی با هم زیاد هم صحبت شدیم تو انجمن و یه بارم داشتم میرفتم ایران با هم بودیم من این بشر رو خیلی دوست دارم٬ ولی نمیشه که بهش گفت :) یا مثلا من زن یکی از پسرعمو هامو خیلی دوست دارم! دلم میخواد همش براش سوغاتی های خوب بگیرم ولی نمیشه وقتی زن پسرعموهای دیگه ام هم هستن! باید یکسان برخورد کرد... یا خیلی از دوستامو دوست دارم و نمیشه بهشون گفت. با واژه های مخلصیم دلم برات تنگ شده ارادتمندیم و ... ابراز علاقه میکنم!!! :)
پس فردا بعد از امتحان های محمد و قبل ایران رفتن تولد میگیرم :پی
چرا هیشکی دیگه نمیاد وبلاگم!! :(

تولدم مبارک :دی
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:8 توسط نگار
|
خیلی این کلیپ رو دوست دارم: میرحسین موسوی
+
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 15:10 توسط نگار
|
داشتم رمان رکسانا رو میخوندم وسطاش حالم به هم خورد اینقدر چرت و پرت بود اومدم پای کامپیوتر. من شخصا دیگه هیچ کدوم از کتاب های مودب پور رو نخواهم خوند! خیلی اراجیف مینویسه اولا که همیییشه تو همه ی رماناش شخصیت های اصلی دو تا پسرن یکیشون یه پسر بد و خلافه اون یکیم یه پسر خوب و مثبت که یه جوری نشون میده که انگار پسره که بده و دختر بازه خیلی بچه باحاله! ولی اون یکی که مثبته اخمو و بد و ... است. این به کنار. خیلی اعتماد به نفسش پایینه و عقده ایه همش خارج خارج میکنه! وسط داستان همش میزنه تو فاز گذشته ی دوری که یکی اشرافیه و اصل و نسبش لزوما باید برگرده به روس ها یا ارمنستانی ها یا... خلاصه ایرانی بودن جرمه و به نظرش بی کلاسیه!!! مسلمون بودن هم ایضا! در ضمن قهوه هم خیلی خارجیه به نظرش :)) همشم شخصیت اصلی باید خیلی مایه دار باشه و ماشینش ۳۰۰ میلیونی باشه حتماااا. جامعه ی ایرانم به طرز فضاحت باری (خارج از حدی که وجود داره) فقیر و فاسد جلوه میده. فقر هم دلیل موجهیه برای دخترها که فاسد شن! یه طرف داستان رو میپردازه به یه بدبختی که به نون شب هم محتاجه یه طرف دیگه ام به یه آدم خیلی پولدار بعد میگه تو ایران اختلاف طبقاتی خیلی زیاده و ... منکرش نمیشه شد ولی انتخابش هم خیلی مقرضانه است. سیگار کشیدن هم به نظرش خیلی شیک و قشنگه :)) خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمش! بدجوری رو اعصاب من یکیه! بگذریم ...

+
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 14:13 توسط نگار
|
من تو کل دنیا آدمی رو ندیدم که اندازه ی خودم از سوسک بترسه! مامان اومد تو اتاق گفت رو لوازم آرایش های تو دستشویی اتاقت یه چیز وحشتناکه!! گفتم سوسکه خیلی رله برخورد کرد رفت گرفتش تو کیسه که بندازه بیرون صد بار پرسیدم مطمئنی گرفتیش گفت آره منم با خیال راحت رفتم تو دستشویی که یهووو بی شرف سوسکه از تو کیسه تو دست مامان پرید بیرون و بال زد فقط دوست داشتم یکی فیلم منو میگرفت جییییییغ زدم دو سه تا بلند! دویدم تو اتاق مامان اینا در رو بستم رفتم رو صندلی وایستادم بعد ۵ دقیقه که مطمئن شدم مامان کشتش اومدم بیرون هنوز گلوم درد میکنه! عجب موجود بی خاصیتیه. خونمون سوسک نداشت تازگیا از تو چاه دستشویی میان بالا احمق ها! اه حالا تا ۴ روز پام به هر جایی بخوره فکر میکنم تار سوسکه!!
امروز صبح گیلانه دیدم. از فضای فیلم و موضوع کلیش خوشم اومد ولی هیچ اتفاقی نمیوفتاد تو فیلم کم داستان داشت!!! لهجه شمالیشونم زیادی غلیظ بود نصفشو نفهمیدم!
دارم یه رمان میخونم رکسانا. اولاشم هنوز. غزال رو از یکی قرض کرده بودم با فاصله ی یه روز ۳ بار گفت بیارش! منم توبه کردم همونجور نصفه پسش دادم به طرف دهن منو صاف کرد بی ادب! نمیخوای نیار قرض بده.... دیروز یه آلبوم آّهنگ بی کلام از آهنگ های بیژن مرتضوی رو دانلود کردم خیلی قشنگه خیلییی! هنرمنده واقعا. دارم زندگی میکنم با آهنگ هاش.
مامان از الان چمدون ها رو گذاشته وسط خونه و داره لباس هاشو جمع میکنه برای ایران رفتن. همیشه از یه هفته قبل چمدونشو میبنده. درست مثل من که شب آخرم کشش میدم تا دو ساعت مونده از در خونه برم بیرون!! دلم میخواد اتاقمو خالی کنم یه کم. آخر سر جمع کردن این خونه و بردنش ایران غیر ممکن میشه.... چقدر کیف میده کالج تعطیله. میخوابم تا لنگ ظهر ولی بد میخوابم تازگیا. یا زوزه ی سگ از خواب بیدارم میکنه یا گرما یا سرما یا صدای پرنده ها! یا خواب بد یا ...
*مرسی از نظراتون واسه پست قبل.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:52 توسط نگار
|
دیروز مامان و آنی رفتن بمبئی٬ صبح هم دوست داشتم برم باهاشون هم حس و حال خرید طولانی مدت نبود. با این حال اگه میرفتم خوش میگذشت. هر چند خونه موندم هم خوش گذشت بهم صبح اتاقمو حسابی مرتب کردم و یه زنگی به ندا زدم اول قرار شد ببینیم همدیگه رو ولی بعد کنسل شد. یه کم رمان خوندم غزال و بعدم اومدم پای کامپیوتر. همه ی بچه ها امروز رفتن ایران صبا و امین و افسانه و رسول و نوشین و صدف. کل هواپیما دوستای منن فکر کنم... امسال ایران خیلی از دوستامو باید ببینم هم دوستاییم که ایرانن هم چند تا از دوستام که جاهای دیگه اند و امسال تابستون دارن میان ایران و هم دوستام تو هند که همشووون امسال همزمان ایرانن.... جمعه رفتیم بولینگ٬ پکر بودم و الکی دپ واسه همین خیلی بهم خوش نگذشت. حال درست انداختن توپ رو هم نداشتم تا نوبتم میشد از سر انجام وظیفه میرفتم مینداختم. شنبه رفتیم کارتینگ پاشان لیک خیلی چسبید بهم! میخواستم شتر هم سوار شم ولی پشیمون شدم :) شب شده بود قایق سواری تعطیل شده بود وگرنه دوست داشتم قایق سواری هم برم. یکشنبه هم رفتم پیش پریا بعد عمری دیدمش! میخواستیم بریم کوه برای اینکه راه نزدیک تر بشه باید از تو یه مجتمعی رد میشدیم دم در نگهبان ازمون اسم و آدرس طرف و خودمون و پلاک خونه اش و ... رو میخواست همه رو اراجیف پر کردیم کلییی خندیدیم نگهبانه اصرار میکرد بیام راهنماییتون کنم ما میگفتیم نه میدونیم کجاست. ساکن های ساختمون میومدن میدیدن خارجیم میومدن راهنمایی کنن به زور پیچوندیمشون و اومدیم ته سوسایتی دیدیم دری که به کوه میخوره بسته است الکی نشستیم و حرف زدیم و برگشتیم. خوش گذشت بهم! ... برم ایران شهربازی هم باید برم! استخر سینما مسافرت به به :) از همه باحالتر انتخابات! تا حالا تو ایران رای ندادم. چند روز قبل ایران رفتن میخوام تولد بگیرم به جای ۱۱ خرداد ۱۳ خرداد میگیرم احتمالا٬ که محمد امتحاناش تموم شده باشه. باید یه لیست از مهمون های تولد و کارایی که ایران میرم باید انجام بدم درست کنم! دلم گوجه سبز خواست!!! چند روزه گیر دادم به آهنگ بگو آره سیاوش شمس اولش خیلی باحال شروع میشه!!
*نمیدونم چرا اینقدر پرداختن به این موضوع سخته! شاید اگه از روز اولی که این قضیه شروع شد خاطره هامو بدون سانسور و کامل مینوشتم الان واسه وصف حال شرایط این ۵-۶ ماهم اینقدر فکر نمیکردم تا بتونم بنویسم. کاش از همون روزی که ایران بودم و مامان زنگ زد و گفت اینجا یکی اومده خواستگاریت به جای عصبانیت میومدم تو وبلاگم جایی که ساخته شده واسه ثبت شدن خاطره هام همه چی رو مینوشتم. اون شب خیلییی اعصابم ریخت به هم انگار بابا و مامان مقصر بودن که یکی دیگه منو پسندیده برای ازدواج. چقدر بداخلاقی کردم یادمه بابا میگفت کسی که زورت نکرده بگو نه خوب چرا شاکی میشی و ... از اینکه حس میکردم یه کم بزرگ شدم عصبانی بودم یا از اینکه مامان بابام باهام از ازدواج حرف میزدن خودمم نمیدونستم از چی ناراحتم. روزهای آخر ایران کوفتم شد تو فکر این بودم که نبینمش اصلا بعد دیدم بی ادبیه با خودم خیلی منطقی کنار اومدم که طبیعیه و هر دختری به سن من میرسه براش پیش میاد و جای ناراحتی نداره! یه بار که بابا حمام بود موبایلش زنگ خورد و من جواب دادم یه آقایی بود بعد احوال پرسی گفت بابات هست من بابای احسانم! یه جوری میگفت احسان که حس کردم فکر میکنه ما با هم دوست بودیم یا ... خیلی فکر کردم یادم نیومد کسی با این اسم بهم ابراز علاقه کرده باشه یا خواسته باشه دوست شه! جز یه پسری که تو اورکات یه سال ویتینگ گذاشته بودمش یکی دو بارم که ادم کرد و من همیشه حس میکردم مزاحم و کنه است واسه همین اکسپت نمیکردم. ازش خوشم هم نمیومد یعنی از پروفایلش خوشم نمیومد. یکی دو روز آخر ایران جز یه روزش که با بابا سر یه موضوع دیگه حرف زدیم و من دیواااانه شدم از ناراحتی و عصبانیت سر این موضوع با حرف های بابا خیلی حس کردم قضیه عادیه و میتونم فکر کنم و نه یا آره بگم. تا حالا به ازدواج درست فکر نکرده بودم واسه همین شوکه شده بودم همیشه با خودم میگفتم ۲-۳ سال دیگه که خواستگار بیاد باهاش راجع به اینم مثلا حرف میزدم بعدم فکر نمیکردم کسی باشه که من باهاش کم برخورد داشته باشم فکر میکردم خواستگار یعنی کسی که من خوب میشناسمش نه لزوما دوست پسر ولی یه پسر آشنا! بگذریم. بابا همیشه تو مسائل کلی زندگی مثل انتخاب رشته و ازدواج و ... یه دلگرمی خاصی میده. یه حس خوبی میده که انگار حرف حرف منه و هیچی نخواهد تونست ناراحتم کنه. فقط گفت فکر کن اگه آدم خوبی بود و خوشت اومد الکی نه نگو اگرم بدت اومد تو رودروایسی گیر نکن. با حس خوبی اومدم هند. فامیلیشو مامان گفت و فهمیدم همون پسره تو اورکاته! خوشم نمیومد ازش. با خودم گفتم یه بار میرم میبینمش بعدم چند روز بعد میرم میبینمش و میگم نه! وقتی رفتم دیدمش تازه فهمیدم قیافش آشناست و تو محله مون چند باری دیدمش ولی هیچ وقت فکر نمیکردم ازم خوشش بیاد اونم در حدی که بخواد باهام ازدواج کنه. دفعه ی اولی که خواستم برم ببینمش یه تیپ خیلی معمولی و اسپرت!! زدم. آرایش خیلی کم کردم اخلاقمم عین هاپو بود. وقتی دیدمش مهربون شدم ناخودآگاه. دیدم پسر خوبیه بعدم با خودم گفتم گناهش چیه که اومده خواستگاری خوش اخلاق باش و بگو نه! تو دانشگاهش قرار گذاشتیم با مامان رفتیم مامان نیومد تو. تو یکی از کلاس ها نشستیم چقدر حرف زدن سخت بود! هیچی نمیگفتم و لبخند میزدم سعی میکردم راحت باشم و مثل همیشه خونگرم! اون گفت چقدر سخته حرف زدن! گفتم من اصلا نمیدونم باید چی بگم من بچه ام ۱۸ سالمه. سنم کمه نمیخوام ازدواج کنم گفت منم بچه ام گفتم نه ۲۶ سالته و سن ازدواجته. بیا اتاقمو ببین عین مهدکودکه. گفت اتاق همه دخترا همین شکلیه ربطی به سن نداره! اولش حال گیر دادن و مخالفت نداشتم! گفت چیا از طرفت میخوای چی مهمه برات و ... گفتم خیلی غیرتیم من! وفادار باشه و آدم خوبی باشه دیگه راحت شده بودم و روحیه ی خونگرمم فعال راحت باهاش حرف میزدم فقط ساز مخالف میزدم. گفت ۲ ساله که دیدمت و دوستت دارم و ... مامان باباتو دیدم خانواده هامون به هم میان و ... حرفاش به نظرم صادقانه میومد و به نظرم پسر خوبی اومد ولی چون کت پوشیده بود و لاغر بود تریپشو نپسندیدم خیلی (بعدا چاق شد خوب شد! :) ....) آخرش گفت شماره همدیگه رو میشه داشته باشیم زرنگی کردم شماره مو ندادم! شمارشو گرفتم. دم در سه تایی با مامان یه کم حرف زدیم. موقع برگشتن زیاد فکر نکردم چون هدفم نه گفتن بود. دلم نیومد فوری فرداش بگم نه خواستم جوری جلوه بدم که انگار فکر کردم و گفتم نه! چند روز گذشت یه ایمیل زد که نگار (جان) منتظرم و میخوام ببینمت. با خودم گفتم چه بهتر میرم میبینمش و میگم نه اس ام اس زدم که ایمیلتو دیدم کی ببینیم همدیگه رو. قرار گذاشتیم گفتم منتظر جواب امیدوار کننده نباش گفت همیشه امیدوارم و باز من گفتم جوابم منفیه و خداحافظی کردیم از اینکه تونسته بودم بگم نه خوشحال بودم تصمیم گرفته بودم مثل همیشه که حتی تو خیابونم اگه پسری میخواست شماره بده بهم و میگفتم نه تا یه ماه غصه میخوردم که دلش شیکسته٬ نباشم. میخواستم یه بار بگم نه و خودم ناراحت نشم! خوشحال و راضی بودم که بعد یکی دو ساعت اس ام اس داد نگار کاش بفهمی چقدر دوستت دارم. نمیدونم چرا حس میکردم حرفاش از ته دل میاد. با خودم فکر کردم چه دلیلی داره کسی به دروغ ابراز علاقه کنه احتمال راست بودن ابراز علاقه این که اومده خواستگاری بیشتر از اون پسرهاییه که میان میگن دوستت داریم ولی حاضر نیستن واسه به دست آوردن و نگه داشتن آدم تن به مسولیت ازدواج بدن. یه لحظه از سنگدلیم بدم اومد. چند روزی اس ام اس میزد سلام خوبی؟ منم میزدم سلام مرسی! همین نه شما خوبی؟ نه چیزی. هی میخواست اس ام اس بازی به راه باشه. کوتاه و سرد واسه حفظ ادب جواب میدادم. بعضی وقت ها هم مجبور میشدم باهاش یه کمی حرف بزنم تا قانع شه نمیخوام ازدواج کنم خیلی دستمو تو انتخاب و تصمیم گیری و همه چی باز میذاشت میگفت فکر کن و زمان بذار و منو بشناس بعد اگه خواستی بگو نه. دیدم حرف منطقی میزنه. هی میگفت هر چقدر بخوای صبر میکنم عجله نکن و فوری جواب نده. با این حال بار دومی که دیدمش گفتم سنم کمه نمیخوام ازدواج کنم و با سماجت همون دلیلامو آوردم. گفت اگه کسی رو دوست داشته باشی بی خیالت میشم فقط٬ منم کسی رو دوست نداشتم و راستشم گفتم. ولی اونقدر دلیل سن کمم و زود انتخاب کردن و ... اینارو آوردم تا کم آورد و گفت من که نمیتونم مجبورت کنم باشه دیگه وقتی نمی خوای من چی میتونم بگم! یه لحظه از پافشاری های بی موردم پشیمون شدم! شناختش ضرری نداشت. غرورم اجازه نداد چیزی بگم از یه طرفم مطمئن نبودم چی درسته و چی غلط. ناراحت شده بود قیافش رفته بود تو هم. بهش گفتم از دستم ناراحتی گفت نه گفتم نری خونه غصه بخوری گفت نه ولی قیافش یه چیز دیگه میگفت. مامان اومد گفت ایشالله موفق باشی همیشه و تو پسر خوبی و ... گفت انگار خوب بودن دیگه ارزشی نداره یه لحظه ناراحت شدم واقعا چرا همیشه اونی که خوبه رو پس میزنیم و جذب اون بده میشیم و میگیم همه بدن! موقع خداحافظی داشتم به آسمون و ماه نگاه میکردم و به خدا و آخرت و قسمت و سرنوشت و اینجور چیزا فکر میکردم! داشتم فکر میکردم این شوهر آینده ام میشه یا میشه اولین خواستگاری که باهاش حرف زدم و جدی شد! خداحافظی کردیم و رفتیم. خیلی داشتم فکر میکردم یاد اون حرفش که گفت شناختنم ضرری نداره افتادم یاد اون اس ام اس که گفت کاش میفهمیدی چقدر دوستت دارم افتادم یاد این افتادم که نه یعنی نه ولی بازم شناختن هم میتونه نه باشه هم آره و با فکر بیشتریه. برگشتم تو دانشگاهش نبود پیداش نکردم داشتم پشیمون میشدم دیدم داره از دور میاد. گفتم من میخواستم بگم یه چند ماهی بشناسیم همدیگه رو این به معنی جواب مثبت نیست ولی ... خیلی خوشحال شد. شبش انجمن مراسم محرم بود. داشتیم اس ام اس میزدیم و میگفتم نمیدونم چی درسته و ... یه هفته همینجور به اس ام اس بازی و زنگ زدن و حرف زدن میگذشت تا اینکه گفت میخوام ببینمت و یه بار باهاش رفتم بیرون و حرف از ازدواج و آینده و ... زدیم! یه ذره ازش خوشم اومده بود ولی بازم دست و دلم اصلااا به آره گفتن نمیرفت و کم میشناختمش. باز بعد یه هفته رفتیم بیرون برام یه بلیز مشکی گرفته بود کلی خوشگل کادوش کرده بود با گل و شکلات تو جعبه و ... شعرهایی که از یه سال پیشش که منو برای بار اول دیده بود نوشته بود رو داد بهم. با اینکه از شعر و این تریپ های رمانتیک خوشم نمیاد ولی خیلیم بدم نیومد. روزها گذشت و یواش یواش باهم بیشتر بیرون رفتیم و صمیمی تر شدیم مامان از همه ی بیرون رفتنامون خبر داشت. مامان کلا نظرش مثبت بود. یه چند باری اومد خونمون و مامان بیشتر شناختش. محمد از ایران اومد و دیدش با محمد هیچ وقت حرفی از این موضوع نزدیم رو در رو! تا چند روز پیش که با هم حرف زدیم نظر محکمی نداره دونه دونه همه چی رو بررسی کردیم. محمد فقط یه حرفی میزد که به کیس های دیگه و اینکه در آینده خیلی ها ممکنه بیان هم فکر کن وقتی بحث ازدواج میشه همه یا هندونه میخوان زیر بغل آدم بدن یا اگه تعریف از خودم نباشه راستشو میگن محمد میگفت تو ایران نیستی و تو جمع نیستی مگه خودت نگفتی تو همون یه ماهی که رفتی ایران چندتا مورد پیش اومد و ... به این فکر کردم که اون چند تا مورد از کجا معلوم اصلا ارزش جدی فکر کردن داشته باشن و شرایطشون به من بخوره و منو اینقدر بخوان. به قول یکی از بچه ها ادم از بین همه ی خواستگارا آخرش با یکی ازدواج میکنه فرقی نداره اولی باشه یا چندمی مهم اینه که آدم خوبی باشه. بابا از ایران اومد گفت نگار خوشت اومده میخوای برم ببینمش گفتم نمیدونم. گفت اگه نمیخوایش من بیخودی نرم گفتم فعلا جوابم مثبته نمیدونم تو برو ببینش اگه پسندیدی میریم ایران خانواده اشو میبینیم و بعد تصمیم میگیریم. بابا تقریبا خوشش اومده بود ازش.
خیلی فکر کردن به ازدواج سخته خیلی از اولش تا الان سختی کشیدم در سیر افکارم. اولش سنم بود که همش حس میکنم کمه مشورت با خیلی ها بهم فهموند که انگار خیلیم سنم کم نیست ۱۹ سال کمه ولی نه خیلی دیدم آدم های اطرافم رو که تو ۱۸-۱۹ سالگی ازدواج کردن. بعدم من که قراره نامزد کنم و تا برم سر خونه زندگیم میشم ۲۳ -۲۴ ساله! پس نامزدی خیلی فرقی با دوستی نداره جز اینکه با فکر راحته که خانواده ها میدونن و آدم میدونه یارش همیشگیه. بعدم اگه من بهش بگم نه مگه تا ۲۲-۲۳ سالگیم چه اتفاقی میخواد بیوفته زمان عین باد میگذره. منم که هندم. اینجا هم که همه میان میگن نگار عاشفتیم و دوستت داریم و بیا دوست شو باهامون همین! بعدم معلوم نیست با چه قصدی میخوان دوست شن. یه دختر اگه خوب باشه از پیشنهادهای دوستی که میشه تو یه سال ۴ تاشو محکم میگه نه یه بارش اشتباه میکنه و ضربه روحی میخوره در نهایت البته همه ی دوستی ها پایان تلخی نداره لزوما ولی بیشترش داره. بعدم کسی رو که میدونم دوستم داره و میدونم از خیلی از جزییات زندگیم بی خبر بوده و صادقانه اومده خواستگاری دلیلی نداره بی خودی به ابراز علاقه اش بدبین باشم. پسر خوبی که میدونم گذشته ی کثیفی نداشته. هر چند بر خلاف طرز فکر بعضی ها میدونم هنوزم آدم خوب زیاده. از همه مهمتر اشتراکات زیاد که بعضی از تفاوت های ریز خانواده ها رو میپوشونه. چیزی که بهم احساس خوبی داده همیشه خوش اخلاقی زیادش تو خستگی در اوج استرس همیشه مهربون و صبوره. چقدر بد اخلاقی کردم و عصبانی شدم و یا سکوت کرده و یا با مهربونی حلش کرده! خیلی چیزها رو تعریف کردم و عصبانی نشده. کسی که تو همه چیز دستمو آزاد گذاشت از اول گفت اگه خواستگار دیگه ای هم بود برو ببینش من ناراحت نمیشم. غیرت به اندازه اش و پذیرفتن من به همین شکل نه اصرار به با حجاب تر شدن و گیر دادن نه اصرار به بی حجاب شدن و باز گیر دادن از اون طرف که هردوش آزار دهنده است. همه ی این چیزای ریز و درشت به تصمیم گیری آدم کمک میکنه. مثل بعضی از دخترا دوست ندارم مادی باشم دوست دارم همین شرایط فعلی که دارم تو خونه ی بابام رو در آینده داشته باشم از نظر مالی نه ذره ای بیشتر نه کمتر. شاید توقع بی جایی باشه از یه پسر ۲۵-۲۶ سال که یک ضرب درس خونده تا دکتری و سربازی رفته و تدریس کرده. نباید از یه پسر جوون توقع داشت اندازه ی بابای ۵۰ ساله ی من با کلی سابقه ی کار درآمد و سرمایه داشته باشه. به نظرم خدا بزرگه و اگه آدم درسشو خونده باشه میشه کار کرد و ذره ذره جمع کرد بعدم من خودمم دکتری مو خواهم گرفت و کار میکنم بعدم مامان باباها هم هستن خوب :) خدا رو شکر تا الان مشکلی باهاش نداشتم. نمیدونم عاشقم یا نه ولی دوستش دارم چون الان همیشه هست نمیتونم احساسمو درست بفهمم برم ایران یه مدت نبینمش بهتر خوام فهمید علاقه ام چقدره. برم ایران حتما پیش یه مشاور خواهم رفت! فقط میترسم دخترهای فامیل یا دوستام بگن زوووده چرا میخوای الان نامزد کنی و ... بخوره تو ذوقم! متاسفانه یه ایراد بزرگ من دهن بین بودنمه! :( خلاصه که احتمالا قراره این سری اومدم ایران نامزد کنیم ولی باز معلوم نیست. اول بیان خواستگاری و ببینیم خانواده اشو و یه کم رفت و آمد کنیم فامیلای همدیگه رو ببینیم و بعد تصمیم قطعی خواهیم گرفت. اول از همه از خدا میخوام کمکم کنه تصمیم درستی بگیرم بعدم از شما میخوام دعا کنید هر چی به صلاحمه همون شه. اگه نظری پیشنهادی هم دارید خوشحال میشم راهنماییم کنید...
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 16:51 توسط نگار
|
امتحانام تموم شدن :) خدا رو شکر هیچ کدومش بد نبود! امیدوارم همش پاس شه. دو تا امتحان آخر دو تا امتحان ۶ ساعته بود! غیر قابل تحمل بود. از یه طرف وقت کم بود برای اون همه کار از یه طرف باید وای میستادیم و میکشیدیم تا خوب در بیاد ۶ ساعت یه ضرب وایستادن و کشیدن اونم با استرس خیلی عذابه. بعد امتحان اول وقتی اومدم خونه با اینکه داشتم تلف میشدم رفتم بیرون شبش. فرداش صبح زود بیدار شدم رفتم واسه امتحان روز دوم بعد ۳ ساعت ۱ ساعت زنگ تفریح داشتیم تو ۳ ساعت اول خیلی عقب بودم ولی تو ۳ ساعت دومیه همه رو کشیدم. ساعت ۵ امتحان تموم شد داشتم میمردم! از خستگی نمیتونستم وایستم! بچه ها هم همینجور مراقب هم حتی کلافه بود. بعد امتحان رفتیم بالا گوشیامونو بگیریم. روز قبلش وسط امتحان مراقب ها از بیرون کالج اومدن بازرسی موبایل سه چهار تا از بچه ها رو گرفتن (خیلی مسخره بود چون ای دی درسیه که اصلا نمیشه تقلب کرد! کشیدنیه طرح هر کس با بقیه فرق داره بعدم وقت کمه اصلا جای تقلب نداره! بعدم اصلا آدم چیو میخواد تقلب کنه تو ای دی؟!؟!) یارو اومد وسط کلاس گفت دیگه کیا گوشی دارن تو جیبشون یا کیفشون یا جامیزشون! هممممه ی بچه های کلاس جز دو نفر که گوشی نیاورده بودن دانشگاه٬ گوشیاشونو دادن و یارو برد و تا فرداشم ندادن بهمون. به پریسنسیپال میگیم گوشیمونو کجا بذاریم اگه تو جیب و کیفمون نذاریم میگه بذارید بیرون کلاس تو کیفتون میگیم میبرن میگه نیارید کالج! چقدر باهوشن این هندی ها! :) ۱۰۰ روپیه جریمه دادیم و گرفتیم گوشیامونو. آخرهای امتحان یه بارون شدید و خوشگل گرفت خیلی خوشحالم کرد. موقع برگشتن به خونه همه ی حس های خوب دنیا اومده بودن سراغم! خوشبختی رو با تمام وجود حس میکردم! آهنگ خوشگلی که تو ماشین میخوند قطره های بارون که میخورد به صورت و دستم حس خوب تموم شدن امتحان ها و تعطیلی که در راه بود و ایران رفتن و ... همه حس های خوبی بهم میدادن. شب اومدم خونه یه دوش گرفتم و رفتیم خونه ی سارا اینا خیلی خوش گذشت. یه کوچولو قلیون هم کشیدیم تو بالکن :) فضا فضای فرحزاد و دربند بود ولی فرش تو بالکن پهن بود نه رو تخت چوبی!
دیروز صبح اوج کیف و خوشی بود از یه خواب سیر بیدار شدم. اتاقمو مرتب کردم یه کمی. خواستم با ماشین برم آرایشگاه و یه کمی هم تمرین کنم که مامان یادم انداخت بسته است. رفتیم با مامان خرید ای سکور و وست ساید٬ چسبید. واسه دوستام سوغاتی گرفتم. واسه خودمم یه کفش و ساعت گرفتم و رژ و لاک. دارم با لاک زندگی میکنم! این یه مدت همش در حال زدن و پاک کردن و خرید لاکم. موقع برگشتن بارون شدید گرفت و منم کلی ذوق کردم! عاشق بارونم. اومدیم خونه با محمد رفتیم نهار خوردیم و برگشتیم خونه دوباره رفتم بیرون شب داشتم تلف میشدم از خستگی. امروزم که از صبح پای کامپیوترم میخواستم برم پیش پریا تنبلی کردم فردا میرم ببینمش خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم دلم براش تنگ شده. کلی فیلم ندیده دارم و یه رمان و کلی مجله نخونده :) خوشحالم قراره برم ایران.... هوراااااا :))
خدایا شکرت واسه این همه لطف و خوبی بی پایان!
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 18:40 توسط نگار
|