فردا صبحش با احسان رفتیم درکه کلاس های عملی شهریم رو زمان بندی کردم و بعد رفتیم تجریش یه کم گشتیم نهار کباب ترکی خوردیم و رفتیم سینما جوان پسر تهرونی رو دیدیم. بدک نبود. کمدی بود. برگشتیم خونه ی بابابزرگ. سمانه و فاطمه اونجا بودن. شب دایی ها و همه اومدن ما هم رفتیم خونه ی آناهیتا وسایلشو بهش دادیم. قرار بود فرداش بره هند برای محمدم آجیل و شیرینی فرستادیم. رفتیم خونه ی پسرخاله ی احسان٬ وسایلشو ور داشت و اومدیم خونه.
فردا صبحش ملیکا و ریحانه و ماماناشون و ویدا و نسترن داشتن میرفتن درکه. من چون خونه ی خودمون بودم و صبح زود حال نداشتم پا شم نرفتم. از صبح خونه بودم تا عصر که رفتم کلاس رانندگی. یه دربستی گرفتم وسط راه ماشینش جوش آورد و با بدبختی تو گرما کلی دیر خودمو رسوندم به کلاس. اولین جلسه ام بود و داشتم دیر میرفتم. مربیم یه خانوم مسنی بود زن خوبی بود هم خوب یاد میداد هم هم صحبت خوبی بود. خیلی حال کرد گفت تو که بلدی و ... منم خشنود شدم کلی!! :) برگشتم خونه ی مامانبزرگ. شب بابا اومد رفتیم عقدنامه رو از محضر گرفتیم و رفتیم ملاصدرا که بسته بود رفتیم آیدای ملاصدرا ساندویچ خوردیم و رفتیم خونه ی عمه بهجت. خیلی دوستش دارم میرم اونجا میرم تو فاز تاریخ!! کلی عکس های قدیمی دیدم! شب برگشتیم خونه ی مامانبزرگ دوباره.
صبح زود کلاس رانندگی داشتم به سختی بیدار شدم مامانبزرگ و مامان و بابابزرگ و دایی ها رفتن دکتر مامانبزرگ رو بردن برای شیمی درمانی. من و احسانم رفتیم تعلیم. وسطاش احسان رو گذاشتم خونه ی مامانبزرگ. برگشتم. یه کم خوابیدم ۱۰۰ بار تلفن زنگ زد کلی کابوس دیدم. به غزل و افسانه و بنفشه زنگ زدم. به ویدا هم زنگ زدم داشت میرفت تولد ملیکا من چون گوشیم خاموش بود نتونسته بود پیدام کنه ملیکا. نهار خوردیم. اخبار گوش دادم از بی بی سی پرشین و کلی حالم گرفته شد برای هواپیمایی که سقوط کرد از تهران- ایروان ۱۰۰-۲۰۰ نفر یعنی کلی سرمایه ی ملی یعنی کلی آدم که هر کدومشون یه عالم دارن واسه خودشون. یعنی کلی امید و رویا! یعنی کلی تن سوخته! یعنی کلی خانواده ی عزادار! یعنی کلی جوون و پیر و بچه که رفتن. خدایا همه ی دنیا به ویژه ایرانمو از خطرات و اتفاقات ناگوار دور کن! روح همشون شاد. عصری با احسان رفتیم توچال تا ایستگاه یک رفتیم. آیس پک خوران تا آبشار رفتیم و یه کم عکس گرفتیم و بعد رفتیم بالاتر تا ایستگاه ۱ . یه دل سیر تهرانمو دیدم و لذت بردم! عاشقتم وطن! نمایشگاه بود دو تا کاشی خریدم رو یکیش ون یکاد بود که زدم بالای تخت مامانبزرگ اون یکیشم عکس یه دختر ایرانی بود با ابروهای پیوسته و فضای خیلی ایرانی! یه عکس رویایی! تو راه برگشت یه دختره رو دیدم رو به کوه نشسته بود و داشت یه چیزی مینوشت و میکشید. چقدر دلم میخواست میشد از وبلاگم دل بکنم و تو دفتر خاطرات خاطره هامو بنویسم اونم وسط کوه! قرار بود بابا اینا بیان دنبالمون به دلیل عدم هم آهنگی مناسب و خاموش شدن گوشیامون هممون الاف شدیم. رفتیم خونه ی بابابزرگ با احسان خاله زهرا و خاله سوده هم اومده بودن. رفتیم پمپ بنزین بابا اینا از خونه اومدن دنبالمون رفتیم الهیه تو یه باغی عمه دعوتمون کرده بود برای شام. خوب بود خوش گذشت بهم.
امروز از صبح خونه بودم. الان باید بریم با احسان خونه ی مجتبی اینا عکس های نامزدی رو بگیریم. بعدشم من برم کلاس رانندگی. از اونورم میخوایم بریم زنجان و بعدشم چند روزی با احسان میریم تبریز.
خدایا شکرت به خاطر همه چیز.
سه شنبه ظهر با احسان رفتیم پونک یه کم گشتیم تو بوستان و شهروند و بعدم من رفتم کلاس رانندگی آیین نامه احسانم رفت با دوستش بیرون بعد از کلاس رفتم خونه ی مامانبزرگ بابا اینا هم اومدن و رفتیم خونه ی عمو بزرگم بچه ها نبودن فقط عموم و زن عموم و محسن بودن. سیاره رفته بود تاجیکستان پیش مامان و باباش. اون شبی بود که محمود داشت تو تلویزیون .... بسی رو اعصابم ملق زد و بعد از شام یه کم رستگاران دیدیم و اومدیم خونه.
فردا صبحش با مامان و احسان و مامانش و آقا پرویز (شوهر دختر عموی احسان!) رفتیم برای خرید حلقه اول رفتیم محضر یه برگه داد که می تونیم بریم آزمایش خون بدیم. محضرش نزدیک خونمون بود محضرش شبیه خونه بود بیشتر. اول رفتیم زمردی بعد از کلی سال داشتم میرفتم مغازش خودش که فوت کرد ۶ ماه پیش ولی پسرش و آقا رضا بودن. وقتی ۳-۴ سالم بود از اونجا خرید میکردیم. به حلقه دیدم خوشم اومد ولی بعدش رفتیم قاۀم دو تا حلقه دیدم هر دوش قشنگ بود همه میگفتن یکیشو بگیر من و آقا پرویزم اون یکی رو پسندیده بودیم. خیلی تو طلا خوش سلیقه بود خیلیم مرد خوبیه. بالاخره همونیو خریدم که خودم دوست داشتم. قیمتاشون یکی بود. ولی اون یکی شبیه انگشتری بود نه حلقه اینی که من خریدم یه حلقه کلفته روش پر نگینه پشتش سادست. دوستش دارم. حلقه ی احسانم یه حلقه ی سادست روش ماته یه کم دو ردیف نگین داره. اونم خوشگله. بعد از خرید حلقه اومدیم خونه رفتیم دنبال میترا خانوم رفتیم جمهوری خرید لباس اولین بارم بود از یه لباس اینقدر خوشم میومد خیلی چیز خوشگلی از آب در اومد. شب رفتیم خونه ی بابابزرگ اینا خوابیدیم. دایی و زندایی هم اونجا بودن.
صبح ساعت ۷:۳۰ احسان و آقا پرویز اومدن دنبالمون رفتیم آزمایش خون دادیم. ۱۸ تیر بود! تو صف آزمایش کلی دوست پیدا کردم! همه اومده بودن برای آزمایش قبل از ازدواج پشت سریام دو تا دختر ۲۶ ساله بودن با یه دختر ۲۳ ساله من بینشون کوچکترین بودم یه حس بدی داشتم از این بابت هر چند دختر ۷۲ یی هم دیدم!! اون ۲۶ ساله ها یه حرف های خوبی زدن منو به این نتیجه رسوندن که سن مهم نیست! واقعا هم ۱۹ سالگی اگه آدم حس کنه که به اون تکامل فکری رسیده زود نیست خیلی! از یه جهاتی هم حتی بهتره چون تصمیم گیری تو سن کم راحت تره! سخت گیری کمتره. احتمال وجود عشق های قبلی کمتره یا اگه هست تعدادش کمتره! همه چیز آدم میشه یه نفر! هرچند نمیشه منکر این شد که زمان مجرد واقعی بودن آدم کمتره. حتی اگه آدم سال ها نامزد باشه و تو خونه ی باباش با همون وضعیت مجردی ولی یه تعهد و یه قولی هست و اون انتخاب تموم شده. اون رویا پردازی ها برای اون شخص نامشخص تموم میشه. اون حس خوب تنها بودن تموم میشه. مثل همه چیز هم یه خوبی های داره هم یه بدی هایی. ولی زندگی ساخته ی فکر آدم هاست. اگه خوشبین باشم زندگی قشنگه و منم خوشبخت ولی اگه بخوام ناراضی و ناشکر باشم همیشه جایی برای غصه و پشیمونی بی مورد هست. وقتی فکر میکردم میدیدم هم نه گفتن بهش ناراحتم میکنه هم بله گفتن! به این نتیجه رسیدم که نه گفتن بهش بیشتر ناراحتم میکنه. به این نتیجه رسیدم که شاید دیگه کسی به این خوبی و مهربونی و نجیبی و .... عاشقم نشه. از یه طرف دلم میخواست فرصت عاشق شدن رو به خودم بدم ولی با شناختی که از خودم داشتم نمیشد! من با یه نظر عاشق نمیشم عاشق شدن من با دیدار و معاشرت همراهه! امکانش فقط وقتی بود که یکی رو زیاد میدیدم تازه بعد از اونم من کلی طرف رو تجریه و تحلیل میکردم امکان داشت یه حرکتش من رو زده کنه پس ازدواج با عشق برای من امکان پذیر نبود. عشق برای من اینه که بعد از اینکه تدریجا از یه آدم خوب خوشم اومد زیاد ببینمش تا عاشقش شم! جو آزمایشگاه باحال بود! همه کاپل بودن. بعد از آزمایش رفتیم کلاس!!! تازه (6 ماه پیش) واکسن زده بودم گفت نمیخواد واکسن بزنی. وسط کلاس نمیدونم چم شد گرم بود و شلوغ حالم بدجوری بد شد. گرمم بود سردم بود سرم گیییج میرفت پیشونیم عرق سرد میکرد. داشتم میمردم. رفتم بیرون حالم بهتر شد برگشتم. بعدش منتظر جوابش شدیم. به این نتیجه رسیدیم که احسان به چایی اعتیاد داره منم به لاک! :) رفتیم تجریش کفش خریدم خیلییییییی خسته بودم مردم تا یه کفش انتخاب کردم ولی خیلی خوشگل از آب در اومد. عاشق خرید از تجریشم هم پاساژاش مرتب تره از جاهای دیگه هم همه چی داره هم خوشگلن هم قیمتاش خوبه. احسانم از قاۀم ساعت خرید. خیلی ساعتشو دوست دارم. جوجه دیدیم میخواستیم بخریم مامانامون نذاشتن گفتن خجالت بکشید :( بستنی خوردیم و جنازمو رسوندم آرایشگاه ابروهامو ورداشت و اومدم خونه از خستگی خوابم نمیبرد هی هم تلفن زنگ میزد نمیذاشت بخوابم! با همون خستگی بیش از اندازه رفتم کلاس فنی سر کلاس جنازه بودم ولی یه دختره بغل دستیم و پسر پشت سریم اینقدر بامزه بودن و هی تیکه مینداختن به استاده که کلی سرحال اومدم و خوش گذشت بهم! بعد از کلاس رفتم واسه خودم پاستیل و یخمک خریدم. بابا اومد دنبالم اومدیم خونه قبلشم کلی جا رفتیم برای سفارش غذا و کرایه صندلی و ... له شدم تا برسم خونه. بعدم موهامو رنگ کردم یه قهوه ای نزدیک به رنگ موهای خودم یه کم روشن تر و رفتم حمام اومدم عین جنازه ی واقعی ۵ صبح خوابیدم!
جمعه صبح محسن اومد کمکمون. شب قبلش همه عروسی مرجان دعوت بودن (دختر دخترعمه ام!) از صبح دکور خونه رو تغییر دادیم و اتاق منو خالی کردیم. و میز نهارخوری رو گذاشتیم توش. و اتاق مامان اینا شد انباری مبل ها رو ور داشتیم و صندلی چیدیم تو پذیرایی. از اونجایی که من تا لحظه ی آخرم شک داشتم! از محسنم نظر خواستمو گفت زود نیست و به حرف مردم گوش نده اگه من میخواستم به حرف مردم گوش بدم باید ۱۰۰ بار تا الان زنمو طلاق میدادم! و یه حرفایی زد که یه کم محکمم کرد. لاک زدم و بعدش رفتم آرایشگاه. قشنگ کار کرد آرایشگره با تذکرهای من که مدام میدادم و میگفتم پر رنگ نباشه. طبیعی باشه و... فقط بعد از جشن که صورتمو شستم تازه فهمیدم که ابروهامو گند زده و کلی کوتاهش کرده! موهامم درست کرد و لباسمو پوشیدم و احسان اومد دنبالم رفتیم عکاسی عکس گرفتیم. یاشار رسوندمون خونه. دم در عمو نعمت اینارو دیدیم. اومدم بالا دیدم آنی یه سفره عقد خوشگل چیده! یواش یواش مهمونا اومدن. عاقدم اومد. ولی احسان شناسنامه اش رو یادش رفته بود بسی ضایع شدیم و یاشار بنده خدا رفت دنبال شناسنامه. خوشمون نمیومد بالا سرمون قند بسابن ولی کسی به حرف ما گوش نداد و قندشونو سابیدن! ندا و مجتبی عکس میگرفتن و دایی اول با دوربین ما گرفت ولی بعدش باتری تموم کرد و خاموش شد! با گوشیم که زیاد همه گرفتن ولی چیزی که بمونه به نظرم اون عکس و فیلمهای دوربین خودمون و ندا ایناست. اول که عاقد اومد خونه دو تا برگه بهمون داد که بخونیم! اول احسان رفت اون برگه مرگه های عقد نامه رو امضا کنه. تو این فاصله قرآن دستم بود. دلم میخواست واقعا بخونم. همینجوری رندم یه صفحه رو باز کردم اول سوره ی طلاق بود! یه کم شوکه شدم و خندم گرفت!! حکمتشو نمیدونم ولی دوست دارم یه بار کامل بخونمش. یه کم از معنیاشو خوندم. بر خلاف چیزی که فکر میکردم هر چی به لحظه ی عقد نزدیک تر میشدیم اطمینان و آرامشم بیشتر میشد. رفتم عقدنامه رو امضا کردم و بعد شناسنامه احسانم رسید. اول دلم میخواست همون اول یه بله خالی بگم ولی همه گفتن نهههه بگو با اجازه ی بزرگترها و مامان بابام. دلم نمیخواست عین این فیلما بشه! ولی شد!! همه گفتن باید بگی وگرنه توهین به مامان باباته و ... میخواستم دفعه اول بگم احسان گفت نه صبر کن دیر بگو مهمونا بترسن میخندیم. دفعه ی اول خاله گفت عروس رفته گل بچینه منم شاااااااکی شدم قیافم کج وکوله شد گفتم نه خاله من همین جام! خوشم نمیومد مگه نگفتم چیزی نگید. بازم دفعه ی دوم گفتن عروس رفته گلاب بیاره و من باز قیافم کج شد دفعه ی سوم واسه اینکه کسی نگه عروس زیر لفظی میخواد و مضحک تر شه فوری با نهایت سرعت گفتم با اجازه ی مامان بابام و بزرگترها بله! بزرگترها رو نمیخواستم بگم فقط واسه مامانبزرگ بابابزرگ گفتم! (بنده ی خدا مامانبزرگ اولش تا اومد رنگ و روش پریده بود و درد داشت موقع خطبه خیلی دعاها کردم مواظب بودم چیزی از قلم نیوفته اولیشم خوب شدن مامانبزرگ بود!) بالاخره مثل همه گفتیم بله! ولی در اصل اجازه ی خودم شرط بود و بایدم سنت شکنی میکردم و دفعه ی اول میگفتم بله آخه مسخرست کسی که میاد اونجا میشینه یعنی فکراشو کرده و میدونه داره چی کار میکنه نازشم کرده قبلا و جوابشو داده دیگه لوس بازیه بذاره دفعه ی سوم بگه فقط واسه ترسوندن جمع (چون از قبل هی میگفتم میگم نه!) گذاشتم دفعه ی سوم گفتم! حلقه دست هم کردیم و بعدم عسل گذاشتیم دهن همدیگه. بعدم احسان با یه آهنگ آذری رقصید که منم بلد نبودم و ضایع ضایع اون وسط وایستادم فقط. آهنگ ایرانیم که گذاشتیم جمع مسن بود بیشتر و بعضیام غریبه خجالت میکشیدم برقصم! لباسمم تنگ بود نمیتونستم دستمو تکون بدم تو رقص. عذابی بود خلاصه! کلی ضایع بود رقصم! البته همه میگن خوب بود من خودم از رقصم خوشم نیومد ولی! :( شام خوردیم. آخرشم احسان با یه آهنگ ترکی تنهایی رقصید که خیلیی قشنگ بود. شب همه رفتن کم کم فقط فامیل های نزدیک خودمون موندن. فوری لباسامو عوض کردم و راحت شدم. بعدم رفتم دستشویی تاج رو سرمو به زور سنجاقاشو در آوردم و ورش داشتم شینیون موهامم به هم زدم و سنجاقهای فرو رفته تو سرمو با کمک خاله و سمانه در آوردم صورتمم شستم راحت شدم!! آخر شب کارای سارای خیلی باحال بود کلی از بچه ها با دسته گلم و سفره عکس انداختم! احسانم یاشار اومد دنبالش و رفت. موندیم من و بابا و مامان و خدمتکاره و دخترش که خیلیم شیرین بود واسش لاک زدم و سرشو گذاشت رو پام و خوابید. خدمتکاری که گفته بودیم بیاد خیلی زن خوبی بود و خیلیم ظاهرش شیک بود! احسان میگفت فکر کردم فامیل شماست :) منم اولین بار که دیدمش تعجب کردم خیلی مرتب و شیک بود. آخر شب شوهرش اومد دنبالشون و رفتن. منم گرفتم بخوابم ولی از خستگی خوابم نمیبرد به سختی خوابیدم.
صبح احسان اومد خونمون. تا عصری یواش یواش خونه رو چیدیم. شام خوردیم و شب یه کم عکس های بچگیمو دیدیم. با پا درد شدید و وحشتناک که فکر کنم اثرات کفش پاشنه بلند شب قبل بود رفتم بخوابم. تا صبح از پا درد و گلو درد نخوابیدم. خیلی حالم بد بود! نصف شب چند بار بیدار شدم کلافه بودم! اومدم پایین رو زمین خوابیدم خواب های عجیب غریب هم دیدم! صبح بیدار شدم پام خوب شده بود. صبحانه خوردم و با یاسمن و شیوا حرف زدم. قرار شد با یاسمن بریم توچال کوه امروز عصر. نمیدونم میرسم برم یا نه. کم کم میخوایم آماده شیم بریم خونه ی مامانبزرگ.
حس نمیکنم تغییری تو زندگیم رخ داده! همه چیز مثل قبل خوبه! قبل از عقد فکر میکردم خیلی بعدش غصه میخورم که مجرد نیستم و ... ولی الانم خوشحالم! خدا رو شکر!
چهارشنبه ظهر رفتم سر قرار با آرزو یه کم دیر رسیدم. همون چهره ی بچگیاش بود ولی بزرگتر شده بود. رفتیم طبقه ی پایین گلدیس تو یه کافی شاپ نشستیم و حرف زدیم از همه چی. از کلاس های اردوی اون زمان. یادش بخیر. بعد از ۷ سال داشتم میدیدمش. قرار شد بریم اکباتان روسری فروشی که آرزو توش کار میکنه رو ببینیم! رفتیم. خیلی راهش سخت بود یه کم گشتیم منم یه براش برای رژ گونه ام خریدم و اومدیم که آرزو برام تاکسی بگیره آخه اصلا بلد نبودم اون مسیر رو. باید از اکباتان میرفتم آزادی بعدم تجریش و بعد خونه ی مامانبزرگ. دیدم آرزو به هر ماشینی که وای میسته میگه آزادی! گفتم دمت گرم اینا که تاکسی نیستن اینجوری میخوای منو راهنمایی کنی برم!؟ :) گفت نه اینجا تاکسی هاش آرم ندارن منم عین احمق ها قبول کردم. سوار یه سمند شدم تا سوار شدم از ترس شیشه رو دادم پایین که اگه خواست اذیت کنه بپرم بیرون پشت چراغ قرمز!! فوری شیشه رو داد بالا کولر روشن کرد! ترسیدم! اکباتان تا آزادی رو اصلا بلد نبودم میترسیدم بندازه سمت کرج! میترسیدمم زنگ بزنم به کسی! دیدم نه درست رفت تا آزادی اومدم پیاده شم گفت ماشین های تجریش اونور میدونن. یه کم حرف سیاسی معمولی زد و بعد انداخت تو اتوبان تا تجریش تلفنم زنگ خورد فهمید میخوام برم ولنجک رسوند تا جلوی خونه ی مامانبزرگ. عین یه دربستی. خدا وکیلی هم آدم خوبی بود. خیلی خدا بهم رحم کرد لطف خدا رو با جون و دل لمس کردم. چون اولش خیلی ترسیده بودم! نه حرف نامربوطی زد نه شماره خواست نه چیزی ولی تجربه شد دیگه با آرزو و دوستای اردوی قدیمی نرم بیرون یا اگه رفتم خر نشم سوار هر ماشینی شم! اومدم خونه ی مامانبزرگ امیرحسین اینا اونجا بودن ازش میپرسیدم موهاتو کجا زدی؟ با یه صدای شیرینی میگفت مهیار عشششق میکردم! رفتم باهاش تو پارکینگ با امیر رضا ۳ تایی هسته زرد آلو شیکوندیم و خوردیم! شبم خونه ی مامانبزرگ بودیم و دایی ها اومدن...
پنجشنبه خونه ی مامانبزرگ بودیم ظهر با مامان اینا رفتیم خرید. اول رفتیم تجریش از قاۀم طلا خریدیم برای کادوی سر عقد مامان اینا. یه شلوارم خریدم یه دونه ام از اون انگشتری مشکی هایی که دوست داشتم گرفتم! شب با خاله سوده اینا و سارای و دایی امیر و زندایی و مامانبزرگ بابابزرگ رفتیم رستوران سهند. اولین بارم بود میرفتم دوستش داشتم جای قشنگی بود غذاهاشم خوشمزه بود خوش گذشت ولی اولش اعصابم خیلیییی خورد بود در حد جنون عصبی بودم !!! ولی کم کم اومدم تو جمع خوب شدم.
جمعه عصری ویدا اومد خونمون. خیلیییی حال کردم! خوش گذشت. شبم رفتیم خونه ی مامانبزرگ و ویدا رو رسوندیم خونشون. شب خونه ی مامانبزرگ خوابیدیم. سمانه و فاطمه هم موندن. تا رسیدم دایی مامانم هم اونجا بود مامانبزرگ درد داشت و حالش بد بود دلم خیلی سوخت! ولی شب بهتر شد. نصف شب داشتم نماز مغرب و عشام رو میخوندم!! همه خواب بودن تقریبا گوشی خاله زنگ خورد مزاحم تلفنی بود جواب ندادیم هی زنگ زد یه بار عصبی شدم بهش گفتم چته اینوقت شب زنگ میزنی برو بگیر بکپ دیگه... دیگه تا صبح زنگ نزد. رفتم پیش سمانه خوابیدم تا صبح لنگ و لگد زد بهم! صبح با ویدا رفتم پیش مشاور. کلی طول کشید تا آدرسشو پیدا کنیم. فاطمه معرفیش کرده بود. یه تست ۴۰ سوالی رو اول حل کردم بعد رفتم تو اتاقش. یه زن ۴۰-۵۰ ساله بود. یه ساعتی حرف زدیم. حرف زدن باهاش خوب بود ولی مستقیم راهنمایی نمیکرد بازم گنگ حرف میزد! فکر خودش بود میخواست برم و چند بار دیگه ام برم پیشش تا خوب بتیغتم! علم روانشناسیه هر کس برای خودش بهتره! با اینکه خوب بود و فکرم رو سمت چیزای جدیدی هم برد ولی بازم اول و آخر تصمیم با خود آدمه! ۲۰ تومنم پیاده شدم و دلم سوخت و کلیم با ویدا خندیدیم تو راه! :)) بعدم رفتیم نهار با ویدا و بعدم رفتیم تجریش ویدا برای تولد ریحانه دو تا خرس خرید. فروشندهه خنده بود! کلی با ویدا از دستش خندیدیم. دیوانه ای بود! رفتم دو تا مداد چشم خریدم. بعد از تجریش رفتم اولین جلسه ی آیین نامه. خوب بود. خوش گذشت بهم!
شبم که مثل هر شب همه خونه ی مامانبزرگ جمع بودیم. شب هم دوباره با سمانه و فاطمه خونه ی مامانبزرگ خوابیدم. یکشنبه صبح با سمانه رفتیم تجریش تونیک بخره. سایزش چیزی پیدا نکردیم زنگ زدم به بابابزرگ که بیاد دنبالمون من رفتم لمزی پیش ریحانه و ملیکا و ویدا و نسترن. خیلی خوش گذشت با بچه ها. رستوران رو گذاشته بودیم رو سرمون. کلی فیلم گرفتیم نهار خوردیم بعدشم ریحانه کادو هاشو باز کرد. من یه شال دادم بهش ملیکا روسری نسترن یه چیز دکوری چوبی ویدا هم عروسک. صورت حسابو که آوردن علاوه بر قیمت های مناسب غذاها !!!!! ۵ تومنم مالیات گرفته بودن! همه تو کف این ۵ تومنه بودیم! :)) دیگه غلط بکنیم بریم لمزی پیاده شیم! :)) بعدش بچه ها رفتن پارک زعفرانیه و ...خیلی دلم میخواست منم میموندم باهاشون و یه کم میگشتیم الکی. ولی کلاس رانندگی داشتم! بعدش رفتم خونه ی بابابزرگ بابا اومد دنبالم رفتیم سعادت آباد شیرینی خریدیم و اومدیم خونه. شب رکسانا رو تموم کردم بالاخره! رمان قشنگی بود.
دوشنبه از صبح با گلو درد از خواب بیدار شدم واسه امتحان آیین نامه ام کل کتاب رو خوندم و عصر رفتم امتحان دادم نمره اش مهم نبود ولی اگه میوفتادیم باید دوباره امتحان میدادیم. خوشبختانه زور زوری قبول شدم. هر چند تا امتحان نهایی وقت زیاده. اومدم خونه آماده شدم شب واسه شام احسان اینا قرار بود بیان خونمون. اون دو بار قبلی فقط دیدار بود دیشب بیشتر شبیه مراسم خواستگاری بود.... نمیدونم فعلا قرار چیه. ولی احتمالا تا یکی دو هفته دیگه عقد میکنیم! نیاز به یه سری فکرهای نهایی هم دارم!!
امروزم که از صبح خونه بودم.
*خدایا به خاطر داده ها و نداده ها و گرفته هایت شکر که داده هایت نعمت نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحانند.
خدایا همه ی مریض ها به علاوه ی مامانبزرگ من رو شفا بده. خیلی داره درد میکشه دلم به حالش میسوزه.
خدایا منو بخش و مثل همیشه کمکم کن.
همین الان ایمیلمو چک کردم روهان ایمیل زده بود گفته بود کارنامه اتو دیدم همه ی درساتو پاس کردی کلی ذوق کردم :) گفت صبا و امینم پاس کردن. فوری زنگ زدم به صبا و امین و خبر دادم بهشون....
ساعت ۲:۳۰ الان. ساعت ۳ با آرزو جلو گلدیس قرار دارم خیلی ساله که ندیدمش. باید برم آماده شم خیلی حرف ها بود که میخواستم بزنم و وقت نشد ایشالله تو پست بعدی.
خدایا شکرت.
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان دل دریایی و چشمان تریی هست هنوز
این شعر زهرا رهنورد خیلی قشنگه! حیف که آزادی بیان خیلی خیلی خیلی زیاده و باید خفه شد و نشست و نظاره گر "عدل"!!! بود. خدایا خودت به داد ایرانم برس! بگذریم یعنی باید گذشت!
چهارشنبه موندم خونه تا مامان و بابا اومدن دنبالم و رفتیم خرید. رفتیم فاطمی دو تا مانتو خریدم و یه شلوار همشم از یه مغازه. خریدمو دوست داشتم به دلم نشست :) موقع برگشتن از یه جایی نزدیک خونه مون ساندویچ گرفتم خوشمزه ترین ساندویچی بود که تو زندگیم خورده بودم تو این چند روزی که تهران نبودم همش تو کف بودم که زودتر برگردم و برم از اون ساندویچ ها بخورم :) این چند روزه خیلی خوش گذشت واسه همین خیلی خیلی دلم واسه محمد تنگ شده. چقدر سوت و کوره وقتی تنهایی میشینم تو ماشین از بچگی همیشه من و داداش عقب ماشین میشستیم. تو مسافرت جای خالیش بیشتر حس میشد! پنجشنبه صبح راه افتادیم ساعت ۱۰-۱۱ صبح از خونه راه افتادیم ۶ عصر رسیدیم تبریز. تو راه دو بار جریمه شدیم یه بار یه ۳۰ تومن یه بارم یه ۲۰ تومن! سرعت مجاز ۱۲۰ بود بابا ۱۴۰ میرفت خیلی اتوبان خلوت بود ۱۲۰ مسخره بود واسه اون اتوبان خالی! منظره های تو راه خیلی قشنگ بودن. تو راه رمان میخوندم رکسانا رو. چقدر جالب بود که قبل از اینکه بیام ایران از مودب پور بدم میومد ولی الان به نظرم یه نویسنده ی فوق العاده است!! رکسانا هم یکی از قشنگ ترین کتاب هاست و واقعیت های ایران رو میگه و من از نادانیم این کتاب رو نقد کردم!! رفتیم تبریز٬ هتل گسترش. هتل مرتب و خوشگلی بود ۴ ستاره بود. خیلی وقت بود تو ایران مسافرت نرفته بودم بهم چسبید. رسیدیم آماده شدیم شب رفتیم خونه ی احسان اینا. خوب بود ولی یه کم حوصله ام سر رفت. مامان و باباشو وقتی اومدن تهران دیده بودم ولی داداشش رو ندیده بودم. جالب بود اونجا هم صدای الله اکبر از خونه ها میومد! خوشبختانه بازم حرفی از ازدواج زده نشد و بحث سیاسی بود فقط :) از خانواده اش خوشم میاد. ساعت ۱ این حدودا بود برگشتیم هتل. شب کتاب دید و بازدید جلال آل احمد رو خوندم تا خوابم برد. صبح رفتیم پایین صبحانه خوردیم و اومدیم بالا یه کم خوابیدم و راه افتادیم به سمت زنجان. تو خود خروجی تبریز یه اتوبوسه نزدیک بود بزنه بهمون! یه صحنه های تصادفی خیلی اکشنی رو بابا رد کرد! خدا خیلی بهمون رحم کرد. ساعت ۶-۷ رسیدیم ابهر رفتیم خونه ی عمه ام بر خلاف همیشه خونه اشون نسبتا ساکت و خلوت بود پروین و نامزدش رفته بودن بیرون زهرا بود و عمه ام و شوهر عمه ام. یه سر رفتیم پیش عموم بعدم همگی رفتیم خونه ی جدید عمو بزرگم که در حال ساخته. عمو نعمتم از تهران اومده بود اونم داشت خونه ی نیمه کاره اش رو کامل میکرد. از طبقه ی دوم منظره ی باغ خیلی خوشگل بود درخت های گردو و سیب و انگور٬ تپه های سرسبز٬ غروب آفتاب٬ خیلی قشنگ بود. رفتیم پایین برگ مو چیدم که برای مامانبزرگ دلمه درست کنیم. کلیم عکس گرفتیم با مامان و بابا و عموها. خوشم میاد همه دارن تو اون باغ یه خونه میسازن. به ترتیب خونه ی یه عمومه بعد خونه های نیمه کاره ی عمه ام و زمین خالیه ما و خونه ی عمو بزرگم (که خیلی خوشگله و دور باغشو نرده کشیده. جون میده واسه تولد گرفتن!!) و بعدم خونه ی عمو نعمت. این عمومو خیلی دوست دارم بنده ی خدا خیلی لاغر و شکسته شده بود از اون سری که دیده بودمش! :( طبقه ی بالای خونش جون میداد واسه قلیون کشیدن :) منظره و هوای عالی! چقدر دلم میخواد یه بار همهههه ی فامیل دور هم جمع بشیم تو یه مهمونی. حتی همه ی پسر عموها دختر عمو ها و دختر عمه ها و پسر عمه هایی که ازدواج کردن با بچه هاشون. آخه فامیل پدری رو هر بار تک تک میبینم. ولی فامیل طرف مادری چون تعدادشون کمتره. زیاد پیش میاد دور هم جمع بشیم و همه هم باشن. شام برگشتیم خونه ی عمه با پروین و زهرا و لیلا حرف زدیم و ... بعد از شام ظرف شستم و نماز خوندم و راه افتادیم سمت تهران. ساعت ۱۱ شب راه افتادیم ۲ شب رسیدیم خونه. وسطاش هر چی خوابم میبرد با ترس بود میترسیدم بابا خوابش ببره که خوشبختانه صحیح و سالم رسیدیم خونه. تا رسیدیم عین جنازه افتادم تا ساعت ۱۱ صبح. جمعه پریا اومد ایران. برم یه زنگی بهش بزنم. نمیدونم شمارشو کجا سیو کردم!! مامانبزرگ امروز رفته واسه شیمی درمانی. چند روزه ندیدم مامانبزرگ رو دلم براش تنگ شده. احتمالا یکی دو ساعت دیگه میریم پیشش. فردا براش از اون دکتر نباتیه وقت گرفتن خدا کنه بتونه کاری کنه براش :(
خدایا شکرت واسه این همه لطف و خوبی.
حرف زیاد دارم ولی حیف که سیاسیه و آزادی بیان بیداد میکنه!!!
جمعه کنکوره ایشالله ویدا و شیوا و الهه و همه ی اونایی که امسال کنکور دارن تو رشته ی دلخواهشون قبول شن.
خدایا مامانبزرگم و همه ی مریض ها رو شفا بده. من رو تو تصمیم گیریم کمک کن. روح همه ی رفتگان به خصوص مظلومین!! رو شاد کن. گناه های بی اندازه ی منو ببخش و نذار گمراه شم. خدایا سرنوشت کشورم رو به بهترین نحو ممکن رقم بزن!!!
به قول دکتر شریعتی:
خدایا به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، و به مؤمنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب، و به زنان ما شعور، و به مردان ما شرف، و به پیران ما آگاهی، و به جوانان ما اصالت، و به اساتید ما عقیده، و به دانشجویان ما... نیز عقیده، و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده، و به مبلغان ما حقیقت، و به دین داران ما دین، و به نویسندگان ما تعهد، و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور، و به محققان ما هدف، و به نومیدان ما امید، و به ضعیفان ما نیرو، و به محافظه کاران ما گستاخی، و به نشستگان ما قیام، و به راکدان ما تکان، و به مردگان ما حیات، و به کوران ما نگاه، و به خاموشان ما فریاد، و به مسلمانان ما قرآن، و به شیعیان ما علی، و به فرقه های ما وحدت، و به حسودان ما شفا، و به خودبینان ما انصاف، و به فحاشان ما ادب، و به مجاهدان ما صبر، و به مردم ما خودآگاهی، و به همه ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش.
الهی آمین.