امروز صبح با صدای عجیب غریبی که بعدا فهمیدم صدای طاووسه!! از خواب بیدار شدم. صداش شبیه ما ما گاو یا شایدم عر عر دراز گوش بود! رفتم تو بالکن دیدم زیر درخت های اونور سیم خاردار طاووس ها تجمع کردن! از ساعت ۱۰ صبح تا الان که ۲ یه نفس دارن میخونن و میرن تو اعصاب من. انگار یکیشون مرده و دارن براش عزاداری میکنن. البته این در حد یه حدسه! دیشب نصف شب بیدار شدم دیدم بارون شدید میاد و صدای رعد و برق های خیلی شدید. هر چی بزرگ تر میشم ترسو تر میشم. همش تو این فکر بودم که الان طوفان میشه یا زلزله میاد یا ... پا شدم پنجره رو بستم و یه دست به آبی رفتم و اومدم خوابیدم. قرار بود مثلا از امروز بریم دانشگاه که خوشبختانه از دوشنبه میریم و احتمالا تعطیلی تمدید شده. دیروز صبح با احسان رفتیم خونه اش برای اسباب کشی هر چند بنده ی خدا بیشتر یا تقریبا همه ی کارا رو خودش کرد و سرونته ولی با این حال خیلی خسته شدم. از روزی که از ایران اومدم همش مشغول تغییر و تحول اتاقمم اتاقمو چیدم مامان رفت کمد خرید دوباره جای همه چیز رو عوض کردم. دوباره چیدم احسان کلی وسیله آورد از خونش. باز چیدم رفت کتابخونه خرید. همش در حال اتاق تکونی و اسباب کشیم. دیشب آناهیتا یه سر اومد پیشمون... مامان شیوا هنوز بیهوشه :( ولی کلیه هاش بهتره. خدا کنه زودتر خوب شه......
واسه دوشنبه یه تحقیقی باید ببریم دانشگاه حس و حالش نیست برم دنبالش. کلیم نوشتنی دارم. به جای اینکه برم دنبال درس و زندگیم همش تو اینترنت دارم اخبار میخونم... کلی در زمینه رانندگی اکتیو شدم یا بهتره بگم پررو شدم تو شب تو بارون همه جا میشینم. فعلا ذوق رانندگی دارم مامان تا میگه بیا بریم بیرون کار دارم مثل فشنگ میپرم آماده میشم! پریشب رفتیم سنترال کروگان یه قاب عکس برای عکس نامزدیمون گرفتیم و جا صابونی و خرت و پرت.
اهورا جان نمیتونم پست هات رو باز کنم٬ وگرنه بی معرفت نیستم به یادتم.
*هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
باری هراس من از مرگ در سرزمینی است که
مزد گورکن افزون از بهای زندگی آدمی باشد
احمد شاملو
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 14:42 توسط نگار
|
امروز صبح تو یوتیوب حرف های آیت الله صانعی رو داشتم گوش میدادم. چقدر قشنگ بود! قشنگ ترین حرف هایی بود که تو این مدت شنیده بودم. ایشالله خدا بهش طول عمر بده... خوشحالم که تو این وضعیت هم هنوز مردهای زیادی هستن تو کشورم که بتونم به وجود دلیرشون افتخار کنم.
این روزا کالج به خاطر آنفولانزای خوکی تعطیله. جز دوشنبه که رفتم دانشگاه همش تعطیل بودم. اول یه هفته تعطیلمون کردن تا امروز بعدم دوباره تمدیدش کردن تا پنجشنبه. دوشنبه که بعد از کالج مامان و محمد رفتن خرید٬ خانوم اش. اومد چمدونشو ببره یه ساعتی پیشم بود. فردا شبش با مامان اینا با ترس و لرز از گرفتن آنفولانزا و با ماسک و ... رفتیم خرید برای خونه. یه عروسک برای تولد صبا گرفتم یه عروسکم برای احسان خریدم. این چند روزه یکی دوبار آپ کردم ولی همش ثبت موقتش کردم! به خاطر ترس! فردا شبش رفتم یه سر به شیوا زدم. بنده ی خدا٬ کلی نگران مامانشم هنوز بیمارستانه و به هوش نمیاد. تو سی تی اسکن مغزش یه قطره خون دیدن خیلییی نگرانم. خدا کنه خوب شه! و خونریزی مغزی نکرده باشه. فردا شبش رفتیم یه سری به آنی زدیم و عکس های عروسیشو دیدیم. این روزا صبح ها که خونه ام. عصرها هم یه دور تو محل و جاهای نزدیک و خلوت میرم بیرون از ترس مریض شدن. جمعه احسان از ایران اومد. کلی خیالم راحت شد خیلی غصه ی هواپیما رو میخوردم و الکی نگران بودم. چمدون ها رو باز کردیم. کلی چیز میز خوب برام آورده بود. عکس های نامزدی رو هم آورده بود. یه دفتر خاطرات برام خریده بود! کارم در اومد! شنبه صبح با صبا قرار گذاشتم سر پانچواتی و جزوه هامونو عوض کردیم و کادوی تولدم رو بهم داد. یه دفتر خاطرات بود! این روزها عشقم به خاطره نویسی چند برابر شده! شنبه عصری یه سر رفتیم پیش صاحب خونه ی احسان و خونه اش. آخر شبم با مامان یه سر به شیوا زدیم. این روزا تو محل خودمون زیاد پشت ماشین میشینم. دیروز صبح با پررویی تمام نشستم تا کوترود با احسان و مامان رفتیم باهاراتی احسان گایدش رو دید. موقع برگشتنم از پاشان تا خونه نشستم. شبش هم از خونه تا خونه ی احسان رو من رانندگی کردم رفتیم یه سری از وسایلاشو جمع کردیم و آوردیم. خیلی خوشحالم که کالج تعطیله و میتونم تا لنگ ظهر بخوابم. دانشگاه شروع شه علاوه بر دردسرهای همیشگیش کلیم باید نگران انفولانزای خوکی باشم و باید از ساعت ۸ تا ۲ زیر ماسک خفه شم و بعد بیام خونه به خودم شک داشته باشم که گرفتم یا نگرفتم! کلی جزوه باید بنویسم هر چی مینویسم تموم نمیشه!
خدایا میشه یه شبه همه چی درست شه؟! مامان شیوا که این همه روزه تو بیمارستانه و بیهوش به هوش بیاد و حالش خوب شه! مامانبزرگ خوب شه. همه ی زن دا نی ها ی ا و ی ن آزاد شن! و هزار تا آرزوی دیگه!
*وای به ملتی که حرف روزشون جز دردشون باشه!!! (آیت الله صانعی)
*ا ع ت ما د م ل ی توقیف شد................... حیف!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 13:41 توسط نگار
|
من باید از گفتن حقیقت ها و نوشتن و ثبت افکار و خاطره هام بترسم. من چقدر فرق دارم با بعضی ها! نمیدونم غصه ی چی رو باید بخورم؟! اینکه یه مریضی داره دنیا رو میگیره و هیچ درمان و واکسنی براش نیست! امروز رفتم دانشگاه میگفتن ۴ نفر فقط تو دانشگاه ما آنفولانزای خوکی گرفتن تو پونا خیلی زیاد شده ماسک میزنم ولی بازم میترسم! تو پونا یه مریضی دیگه هم اومده بیماری ریه است. امروز زنگ زدم به شیوا گفت مامانش تو آی سیو خیلی ناراحت شدم به خاطر همین بیماریه ریه. ایشالله زودتر خوب میشه. نمیدونم غصه ی مریضی کی رو بخورم مامانبزرگی که هر بار که باهاش حرف میزنم صداش ضعیف تر و بی حوصله تر از قبله! خدایا شفاش بده. غصه ی مسافرها و مهماندارها و خلبان هایی رو بخورم که مجبورند تو هواپیماهای زوار در رفته بشینن و با هزار سلام و صلوات برسن یا نرسن! به مقصد! نمیدونم غصه ی کدوم یک از صحنه هایی رو که میبینم تو اینترنت رو باید بخورم. غصه ی کدوم یکی از این همه آدم رو که...
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 14:33 توسط نگار
|
پنجشنبه رو کلا خونه بودم زنگ زدم به دوستام و فامیل خداحافظی کردم و چمدونامو بستم و تلویزیون دیدم تا مامان اینا اومدن و باز چمدونارو وزن کردیم و بستیم. شبش رفتیم خونه ی دایی همه اونجا بودن مامانبزرگ بابابزرگ و خاله دایی ها. خیلی خسته بودم از صبح داشتم کار میکردم با این حال با بچه ها بازی کردم و مثل یکی که داره میره سفر آخرت! همش میخواستم پیش همه تو جمع باشم و بیشتر ببینمشون. زنگ زدم با احسانم خداحافظی کردم. ساعت ۱ شب اومدیم خونه خوابیدیم تا ۲:۳۰ و زنگ زدم به صبا که آماده باشه. رفتیم پایین دیدیم ماشین پنچره بنده ی خدا بابا با اون عجله تند پنچری گرفت و به زور اون همه بار رو چیدیم تو ماشین. تو اتوبان نیایش یه صحنه دیدم که منو یاد لحظه ی ورودم به ایران انداخت و رفتم تو فکر. روی پل کلیییی جمعیت بود ساعت ۳ نصف شب بود. کلی پلیس و آدمم پایین پل بودن انگار یکی خودکشی کرده باشه و خودشو پرت کرده باشه از رو پل. عین همین صحنه رو وقتی رسیدم ایران تو راه فرودگاه تا خونه دیدم! دلم سوخت! رفتیم دنبال صبا و رفتیم فرودگاه. با بابا خداحافظی کردیم و بارهامونو دادیم خدا رو شکر اضافه بارم ندادیم. پروازمون تاخیرم نداشت الاف نشدیم خیلی. از لحظه ای که سوار هواپیما شدیم به شوخی با صبا گفتیم سقوط میکنیم و خوراک کوسه ها میشیم و ... با اینکه بارهامون پشت سر هم داده بودیم هر کدوم جامون یه جا بود. همش تو هواپیما داشتیم میچرخیدیم تا ملت رو راضی کنیم جاهاشونو با ما عوض کنن بالاخره جور شد کنار هم نشستیم. از همون لحظه که بلند شد هواپیما با لرزش زیاد بلند شد. لرزشش با همیشه فرق داشت! برای اولین بار تو هواپیما راحت خوابم برد. یا من سرمو میذاشتم رو شونه ی صبا یا برعکس جفتمونم همش گیج بودیم بیدار میشدیم میخوردیم یه کم حرف میزدیم یهو میخوابیدیم. یه بار که خوابیدم وسط های راه بود یهو با لرزش شدید هواپیما از خواب پریدم ملت هم ترسیده بودن من و صبا خیلی ترسیده بودیم! با خودم گفتم غلط کنم اگه دیگه سوار هواپیماهای ایران ایر شم. میلرزیدد واسه خودشااا. اولش گفتم میخواد فرود بیاد داره میلرزه ساعت رو دیدم دیدم یه ساعتی مونده هنوز اونقدر تکون میخورد که صفحه ی الکترونیکی رو به رومون قطع و وصل میشد! هواپیما به قدری شیک و نو بود!!!!!!!!!!! که اون دکمه هایی که بالای سرمونه برای صدا کردن مهماندار و ... کنده شده بود!! عین مینی بوس بود فضاش! وقتی فرود اومد بال در آوردم از خوشحالی. اول سفر یکی از این هندی ها گفت صلوات بفرستید ملت آروم فرستادن آخرش که سالم رسیدیم و یارو گفت صلوات همه از ته دل و بلنددد صلوات فرستادن. من تا حالا اینقدر تو هواپیما نترسیده بودم! خیلییی بد بود. خدا نگهمون داشت. تو فرودگاه بمبیی کسی که پاسپورت و .. رو چک میکرد گفت تو پونا ۱۵۰ نفر آنفولانزای خوکی دارن ماسک بزن و ... خود کارمندهای فرودگاه هم همشون ماسک داشتن. اومدیم بیرون فرودگاه خروجیش تو این دو ماه تغییر کرده بود خیلی ساخته بودنش و خوشگل شده بود ماشینمونو پیدا کردیم و ماشین خالیم واسه صبا پیدا شد و با هم خداحافظی کردیم. همسفرهای من و مامان دو تا پسر بودن تو راه فقط غر زدیم از هند و هندی و رانندگیشون و ... یارو همش بوق میزد راننده رو اعصابم بود نمیذاشت من بخوابم. شهر رو با تهران مقایسه میکردیم و غر میزدیم که چه جوری دوباره باید اینجا سر کنیم! ساعت ۵-۶ رسیدیم پونا و خونه. کلی با داداش حرف زدم و چمدونا رو باز کردم و شب خوابم برد تا ۱۱ صبح. یه ذره اتاقمو مرتب کردم و رفتیم بیرون خرید. ماسک خریدم از داروخانه و میوه خریدیم و رفتم از امین یه سری جزوه گرفتم که هنوز ننوشتمشون. گوشیمو شارژ کردم. رفتیم دم خونه ی پریا اینا که ببینیم تو سوسایتی شون خونه ی خالی هست اسباب کشی کنیم یا نه که اجاره داده بودن خونه رو. اومدیم خونه یه کم اتاقمو مرتب کردم و شام خوردیم و در حال مجله خوندن بدون مسواک زدن خوابم برد امروزم ۱۱ بیدار شدم. کی میخواد فردا بره دانشگاه ۷ بیدار شه تو دانشگاه هم هر استادی بیاد تو کلاس میخواد ۳ ساعت گیر بده که چرا دیر اومدین از ایران و ... میگن علاوه بر آنفلونزای خوکی یه مریضی دیگه هم اومده تو هند که به خاطرش دانشگاه ها رو یه هفته تعطیل کردن. خدا به خیر بگذرونه.
فردا ۱۹ مرداده یه ماه از عقدمون میگذره. جمعه احسان میاد از ایران. نگرانم با این هواپیماهای فوق العاده ایران ایر باید بیاد! ولی نمیخوام الکی فکرهای بد کنم. میدونم که میاد و چیزیم نمیشه. یعنی مطمئنم!
برم یه دوری تو اینترنت بزنم سایت های خبری و فیس بوک و ...
خدایا شکرت!
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:7 توسط نگار
|
خداحافظ ایران... اون همه روزهای خوب مثل برق گذشتن انگار همین دیروز بود که اومدم ایران... رای دادم و .... یادش بخیر با ویدا رفتیم پیش مشاور کلی خندیدیم. با بچه ها رفتیم لمزی. احسان اینا اومدن خواستگاری. عقد کردیم. یادش بخیر رفتیم حلقه خریدیم. کلاس رانندگی و خانم درویش. گواهینامه گرفتنم. یادش بخیر روز بعد از انتخابات! چه روزی بود چقدر ملت داغوووون بودن. چقدر غصه خوردم. پسره تو مینی بوس گریه میکرد و با دوستش حرف میزد. یادش بخیر چقدر گارد دیدم! :( یادش بخیر چقدر تبریز و اصفهان و کاشان و زنجان خوش گذشت. چقدر با سمانه و فاطمه و امیرحسین و امیررضا و سارای بازی کردم و برای دخترا لاک زدم. یادش بخیر چقدر خریدهام تو ایران چسبید. این بار ایران یه حال و هوای دیگه ای داشت. هم به خاطر فضای سیاسی هم به خاطر اینکه زیاد موندم هم به خاطر احسان و عقدمون هم به خاطر ذوق گواهینامه گرفتن. ولی حیف که همش تموم شد. از ایران رفتن و تنها گذشتن هموطنام تو این وضعیت از هر چیز برام سخت تره! هرچند حضور بی خاصیتم تو ایران چیزی رو عوض نکرد!!!
خداحافظ ایران شلوغ! دلم برای دیدن این مردم خوشگل و خوش لباس و مهربون تنگ میشه. دلم برای تهران شهر آرزوهام تنگ میشه. شهری که قدم زدن توش هم برام لذت بخشه. دلم برای تاکسی های ایران راننده تاکسی ها! فروشنده های مهربون. برای بحث های سیاسی تو خیابونا! برای مهمونی های خونه ی فامیل. برای بچه ها. برای دوستام. برای اعتماد ملی خوندن. برای مجله خریدن از کیوسک ها برای پول های ایرانی هم دلم تنگ میشه. برای اخبار گوش دادن و حرص خوردن تو ایران دلم تنگ میشه. برای خونمون. برای سینماها و ساختمون های شهر برای ساندویچ ها و رستورانای ایران برای اصفهان اون شهر قشنگ٬ اوج هنر ایرانی دلم تنگ میشه برای کاشان و حمام فین برای بازار تبریز برای بابا و این دور هم بودن ها برای مامانبزرگی که تو این وضعیت باید تنهاش بذاریم دلم تنگ میشه. خدایا شفاش بده. دلم برای یه روز صبح تو ایران بیدار شدن و یه روز عادی رو گذروندن تنگ میشه. برای دیدن این ملت دوست داشتنی تو خیابونا دلم تنننگ میشه....
خدایا من جوونم آرزو دارم هواپیما رو جز تو کسی نمیتونه نگه داره. حتی اگه قراره این روزا بمیرم کاری کن تو سانحه هوایی نباشه حداقل :) آپ بعدی تو هند اگه خدا بخواد....
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 17:46 توسط نگار
|
اون روز بعد از آپ کردن با ریحانه و ویدا رفتیم استخر. چه روزی بود. خیلی بهم خوش گذشت. رفتیم استخر خونه ی مامانبزرگ ریحانه. موقع برگشتن تا یه جایی رو پیاده رفتیم خیلی اون پیاده رفتن بعد از استخر بهم چسبید. خیلی خیلی خوش گذشت. بابام اومد دنبالم اومدیم خونه بعدم رفتیم دنبال مامان و احسان که شب بریم سینما. رفتیم اریکه خروس جنگی ببینیم. بلیطش تموم شده بود. رفتیم خونه ی مامانبزرگ. فرداش با مامان و احسان اول رفتیم بانک مسکن حساب باز کردم بعدم رفتیم خرید بالاخره سوار مترو هم شدم! بعد از خرید بابا اومد دنبالمون و رفتیم بیمارستان محل زادگاه من خاتم النبیا دیدن نگاه آپاندیسشو عمل کرده بود. اتفاقی بنفشه رو دیدم اونجا اومده بود عینکشو بگیره. بیرون بیمارستان کلی آدم دپرس میدیدم و غصه میخوردم. تو بیمارستان تو اتاق نگاه یهو حالم بد شد سرگیجه و ... داشتم میمردم. نشستم خوب شدم! شب رفتیم خونه ی دایی احسان سرش خیلی درد میکرد. تولد دایی امیر بود. خبری نبود خیلی. فقط کادوها رو دادیم و شام خوردیم و یه کم نشستیم. هم احسان حالش بد بود هم مامانبزرگ. فردا صبحش رفتیم اصفهان نزدیک های کاشان ماشین خراب شد مجبور شدیم بریم کاشان نمایندگی ایران خودرو. یکی دو ساعتی الاف بودیم تا رفتیم تو خود شهر سهراب سپهری! رفتیم حمام فین رو دیدیم و کلیم عکس گرفتیم چقدر از کاشان خوشم اومد. خونه هایی که نزدیک حمام فین بودن خونه ویلایی های خیلی خوشگلی بودن. شام رو کاشان خوردیم تو یه رستوران خیلی باحال از وسطش آب رد میشد و فواره عین فرحزاد و دربند بود. هوس دیزی کرده بودم دیزی خوردیم! همون شب راه افتادیم اومدیم اصفهان هر هتلی میرفتیم با احسان که ببینیم اتاق خالی دارن یا نه نداشتن. هتل های کل شهر رو زیر و رو کردیم تا بالاخره یه هتل پیدا کردیم که اتاق خالی داشت اسمش توریست بود. یه سوییت ۴ تخته بود. تا رسیدیم از خستگی خوابیدیم. صبح تو رستوران هتل موقع صبحانه خوردن یه صحنه دیدم که هنوزم که هنوزه یادم میوفته دلم میسوزه. یه آقای لاغری حالش بد شد (فکر کنم سکته کرد) و غش کرد افتاد روی میز صبحانه و یهو صدای شکستن ظرف ها اومد برگشتم پشت سرم دیدم رنگ و روش زرده و خیلییییی حالش بد بود تا شب اعصابم خورد بود. بنده ی خدا رو بردنش... جمعه صبح بود رفتیم چهل ستون رو ببینیم گفتن برید ساعت ۲ بیاید. رفتیم سی و سه پل یه بستنی خوردیم و برگشتیم هتل. زنگ زدم به صبا عصری اومد دنبالم و دیدیم همدیگه رو. همون تو ماشین تو شهر یه دوری زد و با هم حرف زدیم و تو یه پارکی یکی دو تا عکس گرفتیم و برگشتیم هتل. خیلی از اصفهان خوشم اومد. اولین بارم بود میرفتم یه بارم تو ۲ سالگی رفته بودم! رفتیم چهل ستون. چه جایی بود چقدر خوشگل بود کف آدم به معنای واقعی میبرید از هیبت ساختمون و معماریش و نقاشی های روی دیواراش و سقفش. بعد از ۴۰ ستون رفتیم میدان امام و عالی قاپو و مسجد شیخ لطف الله کل میدون و ساختموناش همشون قشنگ بودن. یکی از اون یکی با شکوه تر و قشنگ تر. بعدم رفتیم درشکه سواری و خرید. احسان برام یه جعبه ی خوشگل خرید. بابا هم یه آینه قشنگ خرید برای اینکه ببریم هند. کلی عکس گرفتیم تو میدون و بعدم شام رفتیم هتل شاه عباس. چه جایی بود خیلیییی خوشم اومد خیلی خوشگل بود. آدم محو هنر ایرانی میشد. اول رفتیم آش خوردیم و چایی و یه کم عکس گرفتیم بعدم شام خوردیم و اومدیم هتل خودمون. با اینکه داشتم میمردیم هممون از خستگی ولی آخر شب رفتیم سی و سه پل و پل خواجو عکس گرفتیم. رو پل خواجو یه پسره داشت واسه خودش و دوستاش آواز میخوند. صداش هنوز تو گوشمه خیلی قشنگ میخوند. فقط حیفففف که زاینده رود خشک بود! فردا صبحش آماده شدیم وسایلمونو جمع کردیم که بیایم تهران. سر راه رفتیم منارجنبان رو ببینیم که ساعت بازدید تموم شد و از بیرون دیدیم ساختمونش رو آتشگاه هم وقت نشد بریم و برگشتیم. موقع برگشتن رفتیم قم زیارت و بعدم رفتیم حرم امام! خیلی خوشم اومد تو حرم امام نه کسی نگفت چادر سرت کن و نه کسی گفت موهاتو تو کن و تو هم قاطی بود! هر چیزی که نظارتش دست خانواده ی امام خمینی باشه درست و روشنفکرانه است. بگذریم. شب نوبت مامان بود که پیش مامانبزرگ باشه رسوندیمش خونه ی مامانبزرگ و اومدیم خونه. خسته و کوفته وسایل ها رو جا به جا کردیم یه کم و یه دوش گرفتم و خوابیدم. صبح زود رفتیم آموزشگاه رانندگیم با احسان که برم معاینه چشم. عکس نداشتم رفتیم تجریش عکس انداختم و بعدم رفتیم جماران خونه ی امام. بازم از فضای حاکم و مسولاش خوشم اومد به همون دلیل که گفتم. دم در خانومه با اینکه همه ی چیزای تو کیفم رو چک کرد ولی خیلی مهربون و محترم بود. هم خونه رو دیدیم هم حسینیه جماران رو هم نگارخانه رو که کلی عکس تاریخی و باحال داشت شناسنامه و پاسپورت امام خمینی هم بود. عکس گرفتیم و برگشتیم تجریش. وسط راه یه چایخانه ی سنتیه باحال دیدم اول اومدیم بریم بعد پشیمون شدیم. رفتیم تجریش عکسمو گرفتم و رفتم آموزشگاه مدارکمو تحویل دادم گفت ۴ بیا برای معاینه چشم. زنگ زدیم کسی خونه ی مامانبزرگ نبود با مامان رفته بود دکتر برای شیمی درمانی. با احسان کلی حیرون شدیم و بعد از کلی تفکر اومدیم خونه. مامان احسان زنگ زد بنده ی خدا کلی نگران بود یادمون رفته بود زنگ بزنیم بگیم از اصفهان رسیدیم تهران! دو ساعت بعد دوباره رفتم بیرون. با دربستی رفتم آدرسی که آموزشگاه داده بود برای معاینه چشم. کلی ترسیدم یه تیکه رو پیاده رفتم کوچه پرنده توش پر نمیزد. ۲ تا کارگرم نشسته بودن هی تیکه مینداختن کوچه اش با اینکه نزدیکه آموزشگاه و خیابون اصلی بود ولی اینقدر سربالایی بود که نمیشد دوید و فرار کرد سکته کردم خلاصه. رفتم معاینه چشم. گفت عینکی؟ گفتم بله گفت بنویسم با عینک گفتم نه یه دور بپرس ازم. پرسید و گفت عینک نمیخوای تو که٬ منم کلی حال کردم. آخرین جلسه ی آموزشیم بود رفتم آموزشگاه و دو ساعتی پارک کردن و ... تمرین کردم. رفتم خونه ی افسانه اینا نبودن زنگ زدم نفیسه رفتم یه سر پیشش یه ذره راجع به تغییر رشته اش و اینا حرف زدیم و بعد زنگ زدم خونه ی مامانبزرگ مامانم شاکی که کجایی و میخوایم بریم خونه! خداحافظی کردم با نفیسه و رفتیم خونه. احسان رفته بود خونه ی دوستش. آخر شب یه کم آیین نامه خوندم و خوابیدم. صبح زود یه ذره خوندم و تو ماشینم خوندم رفتم برای امتحان. دم در فاطمه رو دیدم دوست دوران دبستانم.خوشحال شدم. با یه دختره دیگه هم دوست شدم دختر خوبی بود خونه اشون چهاردهم بود خیلی دختر ماهی بود. فاطمه زودتر از من و این دختره امتحان داد و قبول شد رفت برای شهر. من و اون یکی فاطمه هم قبول شدیم آیین نامه رو ۱ غلط داشتم فقط. رفتیم برای شهر همه تو یه الاچیق تو پارک نزدیک محل امتحان جمع شده بودیم. پسرا سرخوش بودن رد میشدن هم خندان بر میگشتن سه تا پیرمرد گوگولی هم کنارمون تو آلاچیق نشسته بودن هی درد و دل سیاسی میکردن با هم! خیلی با نمک بودن. فاطمه زودتر از ما امتحان داد و قبول نشد. من اگه رد میشدم بدبخت بودم باید تا سال دیگه که میومدم ایران صبر میکردم. تو ماشین ۴ تا دختر بودیم. من آخرین نفر بودم. ۳ تاشون رد شدن. سر من افسره دو دل بود که قبولم کنه یا رد! دختره که با هم از صبح دوست شده بودیم گفت آقا این گناه داره جمعه مسافره داره میره هند اگه قبولش نکنید تا سال دیگه نمیتونه امتحان بده. دیدین که خوب پارک کرد و خاموش نکرد و ... دمش گرم. یارو با خودکار آبی امضا کرد و همه تبریک گفتن و منم ذوق مرگ شدم. با فاطمه (دوست دبستانم) رفتیم آموزشگاه مدارکمو دادم مامانش اومد دنبالمون و منو رسوندن خونه ی مامانبزرگ. خاله الهه و فاطمه سمانه اونجا بودن. بابا اومد دنبالم رفتیم آزمایشگاه گروه خونیمو تعیین کردم بردم آموزشگاه برای گواهینامه ام میخواستن. ب مثبت بود. اومدیم خونه نهار خوردیم و من خوابیدم. بیدار شدم زنگ زدم به پریا و الهه خداحافظی کردم داشتن میرفتن مکه! گفتم مواظب آنفلونزای خوکی باشید و... :( اشتباه کردن کاش نمیرفتن! شبش با احسان رفتیم خونه ی ندا اینا دعوت بودیم. چقدر غذاهای ندا رو دوست داشتم. نمیدونم چم بود ولی شبی بود که خوشحال نبودم و الکی ناراحت بودم. فردا صبحش دوباره صبح زود رفتیم بانک با احسان بعدشم رفتیم خونه ۲۲ قبض برق رو از مستاجرمون گرفتیم بانک میخواست و اومدیم خونه ی مامانبزرگ با بابابزرگ رفتیم نون خرید (بنده ی خدا بابابزرگ بعد از اینکه نون ها رو خرید و داشت بر میگشت پشت سرشو ندید پاش گیر کرد به موتوری که پارک بود و خورد زمین خیلی ترسیدم ولی خدا رو شکر چیزیش نشد) و ما رو رسوند بانک. بابا و مامان مدارکی که کم بود رو آوردن. و رفتیم بانک حساب باز کردیم و فرم وام ازدواج رو پر کردیم و ... رییس و معاون بانک هر دو آدم خوب و شوخ و باحالی بودن. خوشم اومد ازشون. اومدیم خونه ی مامانبزرگ نهار. احسان خوابید منم رفتم یه سر پیش ویدا یکی دو ساعتی گپ زدیم و بعد برگشتم خونه ی بابابزرگ بابا اومد دنبالمون رفتیم ختم آقای صمیمی :( خیلی آدم خوبی بود شنیدم فوت کرد خیلی ناراحت شدم. شوهر دختر دایی بابام بود. ثمین و سارا و مریم و مهرناز و ثمره و شوهرش رو دیدم. اونا یه هفته قبل از ما عقد کرده بودن. تقریبا همزمان بود عقدمون. بعد از ختم رفتیم خونه اشون و بعدم رفتیم خرید یکی دو جا و اومدیم خونه احسان وسایلاشو جمع کرد که بره تبریز با شوهر خاله اش رسوندیمش جایی که شوهر خاله اش مهمون بود و خداحافظی کردیم و اومدیم خونه خوابیدم. دوباره دیروز صبح زود بیدار شدم با مامان رفتیم دکتر مرکز بهداشت بعدم رفتیم بلوچ یه مانتو خریدم. بابا اومد دنبالمون از خونه سند ورداشتیم و رفتیم بانک. رفتیم خونه ی مامانبزرگ زندایی سحر اونجا بود یه کم نشستیم و حرف زدیم و بعد با یاسمن تو تجریش قرار گذاشتم با مامان رفتیم مامان رفت خرید من و یاسی هم دو تایی گشتیم و حرف زدیم یه انگشتر خریدم و یه عروسک چینی گاو و یه قورباغه و کفش دوزک کوچولو. حرف زدن با یاسمن لذت بخش بود! بابا اومد دنبالمون رفتیم خرید چند جا و بعدم اومدیم خونه شام خوردیم آخر شب رفتیم خونه ی دایی و عکس های اصفهان رو ریختم رو سی دی. امروزم با بابا رفتیم بانک مسکن کارتمو گرفتم و اومدم خونه یه کم وسایلمو جمع کردم و زنگ زدم به دوستام و فامیل خداحافظی کردم. خیلی کار دارم. هم خیلی جاها باید زنگ بزنم. هم چمدونامو نبستم...
خدایا شکرت.
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:29 توسط نگار
|
کلی نوشتم و پاک کردم! بعضی حرف ها رو نمیشه زد چرا چون آزادی بیان هست تو ایرانم! چون حرف سیاسی رو میشه زد!!!!!!!!
جمعه عصری مامان رفت خونه ی مامانبزرگ که با خاله دکور اتاق مامانبزرگ رو عوض کنن منم با احسان یه سر رفتم خونه ی الناز اینا. خوش گذشت آرین برامون پیانو زد. دلم سوخت که چرا پیانو رو ول کردم. شبش بابا اومد دنبالمون رفتیم خونه ی مهین خانوم. تو ماشین تو رادیو گفت یه هواپیمای دیگه تهران مشهدم سقوط کرده و من باز هم حالم گرفته شد!! دیر رسیدیم خونه ی مهین خانوم ترافیک بود. خیلی بامزه است. دوستش دارم. بازم مثل همیشه بحث سیاسی بود! شب های یوسف آباد و الله اکبراش با بقیه جاها فرق داشت!
شنبه صبح ساعت ۷ تا ۹ رفتم رانندگی احسانم رفت بانک. تو راه برگشت خونه رفتیم تجریش یه آینه خریدم. عصر دوباره ۴ تا ۶ کلاس داشتم احسان رفت خونه ی الناز منم بعد کلاس رفتم پیش ویدا. بعد چند روز داشتم میدیدمش دلم براش تنگ شده بود. بابا اومد دنبالمون اومدیم خونه آماده شدیم و رفتیم خونه ی عمو نعمت. فرانکم اونجا بود یه سالی بود ندیده بودمش. خوش گذشت. مهتابم از روزی که اومده بودم ایران ندیده بودم.
یکشنبه صبح زود دوباره کلاس داشتم این چند روز فقط پارک دوبل تمرین کردم. خدا کنه قبول شم اگه یه بار هم حتی بیوفتم میره تا یه سال دیگه که دوباره بیام ایران و امتحان بدم. بعد رانندگی زنگ زدم به ویدا داشت میرفت شهید بهشتی کلاس رانندگی. رفتم تنهایی تجریش احسان رفته بود سفارت ویدا زنگ زد گفت کلاسم کنسل شده. اومد تجریش دو تایی رفتیم پارک قیطریه خیلی خوش گذشت با اینکه کار خاصیم نکردیم. اومدم خونه. تو راه تو تاکسی خوابم برد شانسی بیدار شدم نزدیک های خونه! عصری دوباره کلاس داشتم تموم شد خودم اومدم خونه ی مامانبزرگ. تو راه یه ۲۰۶ گیر داد ول کن نبود. مجبوری وایستادم ببینم چی میگه و بگم نه تا بره. گفت میخوام آشنا شم و ... گفتم نمیشه گفت چرا گفتم نمیخوام و رفتم باز اومد این بار حلقه مو نشونش دادم! گفت بهت نمیاد... ولی خدا رو شکر رفت دیگه! تو راه به این فکر میکردم که چقدر این نه گفتن با نه گفتن های دوران مجردی فرق داشت! با اینکه بازم با میل قلبیم گفتم نه ولی استقلال اون نه های مجردی یه استقلال بی مثالی بود! خانوم درویش میگفت دو تا پسر شمارتو میخواستن ندادم گفتم نامزد داری تعجب کردن! از هیچییییی ناراضی نیستم جز اینکه همه بهم میگن بهت نمیاد ازدواج کرده باشی! کاش سنم بیشتر بود! مثلا ۲۴-۲۵. ولی با همه ی اینها از تصمیمم راضیم! بهتر از احسان کسی نیست تو این دنیا! اومدم خونه ی مامانبزرگ و رفتیم خونه ی الناز اینا شام دعوت بودیم با احسان. خیلی خوش گذشت الناز که خیلی ماهه. آریو و آرین هم خیلی با نمکن. احسان و آقا پرویز و آرین همش داشتن پلی استیشن بازی میکردن. آریو وسط شام شیرین بازی در میاورد و مثلا براش اس ام اس میومد و میخوند و میخندید. حرکتش خدا بود. کلی تخمه خوردیم و قلیون کشیدیم دور هم. شب خوبی بود.
دوشنبه از صبح تا عصر خونه بودیم. عصر رفتم رانندگی. بعدشم اومدیم خونه ی مامانبزرگ سارای و سمانه و فاطمه رو با احسان بردیم پارک. خودم بیشتر از بچه ها بازی کردم. با این دستگاه های ورزشی! خیلی با سه تا دختر خاله هام عشق کردم دلم براشون تنگ شده بود. برگشتم اومدم خونه با ویدا و احسان رفتیم توچال. شب توچال خیلی قشنگه. لب آبشار یه کم نشستیم و آهنگ هایی که رستورانه میذاشت رو گوش دادیم و فیلم های تولد ملیکا رو دیدم تو گوشی ویدا. تا ایستگاه ۱ رفتیم و آهنگ خس و خاشاک گوش دادیم و وطن داریوش رو همونجور که نشسته بودیم یه سوسک اومد رو پای احسان و من و ویدا جیغ زنان پریدیم ملت همه ما رو میدیدن دختر بغل دستیمون هم ترسید! موقع برگشتن رفتیم پشت بوم ویدا اینا!! شام خونه ی مامانبزرگ بودیم.
امروز صبح با احسان خواستیم بریم بانک تا وسط های راه رفتیم چون مامان کلید نداشت مجبور شدیم برگردیم تو آفتاب. ساعت۴:۳۰ با بچه ها قرار استخر گذاشتم الان ۴. من و ویدا و ریحانه و ملیکا و نسترنیم فکر کنم!
خدایا شکرت.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 17:59 توسط نگار
|
پنجشنبه ساعت ۶ تا ۸ کلاس رانندگی داشتم مربیه ساعت ۷:۴۵ دقیقه پیاده ام کرد. تا ساعت ۹ الاف بودم جلوی آموزشگاه منتظر بابا اینا بودم. اینقدر دیر کردن عصبی شدم. اومدن دنبالم یک راست رفتیم ابهر ساعت ۱ نصف شب رسیدیم خونه ی عمو. بنده های خدا به خاطر ما بیدار مونده بودن. خوابیدیم صبح سیاره و سارینا و محسن و مانی و منوچهر و معصومه اومدن خونه ی عمو. محسن برای سارینا و مانی استخر بادی رو آب کرد. من خرس گنده رفتم آب بازی شوخی شوخی به احسان گفتم منو بنداز تو آب. منم از خدا خواسته رفتم آب بازی. رفتم حمام و نهار خوردیم و خطبه های هاشمی رو با دقت گوش دادم و بسی خر کیف شدم و لذت بردم. عصری رفتیم سد کینه ورز رو دیدیم و بعد یه سر رفتیم خونه ی دایی رضا و خاله فاطمه ی بابا. بعدم رفتیم ابهر خونه ی خاله طاهره و بعدشم عین عید دیدنی ها :) رفتیم خونه ی مسعود مهنوش و علی رو دیدیم. یه حالت غم داشت خونه اشون با اینکه چند سال از فوت مامانشون میگذره. خیلی دلم سوخت. علی اولاش اصلا حرف نمیزد به زور باهاش شروع کردم به بازی تا کم کم حرف زد و خندید و ... شام دوباره رفتیم خونه ی عمو٬ نیلوفر اینا هم اومده بودن. لاک زدیم!! و حرف زدیم. شب برگشتیم خونه ی خاله طاهره برای خواب.
فردا ظهرش عمه اینا قرار بود از مکه بیان. دیگه نرفتیم تا خونه ی عمه همونجا تا رسیدن تو خیابون! همه ی فامیل رو دیدیم و بعد بابا اینا بردنمون تو اتوبان وایستادیم تا اتوبوس های تبریز بیان! اولین بارم بود داشتم با اتوبوس (از یه شهر به شهر دیگه) سفر میکردم. با اینکه ولوو بود و خوشگل ولی بازم تا برسیم تبریز دق کردم از کلافگی و خستگی. عین زندان بود برام! بابام تهران زنجان رو با ۱۴۰- ۱۶۰ تا میرفت اتوبوس با ۱۰۰ تا! اونم از اتوبان نرفت انداخت تو جاده! با اینکه ۵ ساعت میخ کوب بودم ولی منظره های جالبی رو دیدم! پل دختر٬ ساختمون های قدیمی٬ روستاها٬ شهرها (میانه و ...) کوه و ... شوهر خاله ی احسان اومد تبریز دنبالمون. ماشین بابا خراب شده بود. رسیدیم خونه. یه دوش گرفتم و آماده شدم رفتیم خونه ی خاله ی بزرگ احسان یه سر. خونه اشونو دوست داشتم یه سبک قدیمی سنتیه باحالی بود! شب پیاده برگشتیم تا خونه یه کم شهر رو دیدم.
فردا صبحش با احسان رفتیم چهار راه آبرسان و پاساژ اسکان و خرید و ... بعدم رفتیم مقبره الشعرا سر خاک شهریار و موزه ی استاد بهتونی. عکس گرفتیم. خواستیم بریم موزه ی قاجار که وقت نهار شد و بسته شد! :( نشد ببینم! برگشتیم خونه نهار خوردیم و همه خوابیدن منم روزنامه اطلاعات سال ۱۳۰۹ رو خوندم خیلی باحال بود یه حس عجیب و خوبی داشتم انگار رفته بودم تو تاریخ! آخر پستم اگه حسش بود چیزایی که خوندم و خوشم اومد رو میذارم.
شبش خاله مهری دعوتمون کرده بود اول رفتیم بیرون بعد از شام رفتیم خونه اشون. خوش گذشت بهم. آخر شب با احسان یه کم تو ماشین تو خیابونا چرخیدیم و شهر رو نشونم داد. صبح با مامان بابای احسان رفتیم شاه گلی خیلی خوشگل بود بعد رفتیم از دل آرا دوربین گرفتیم (شارژر دوربینم رو هند جا گذاشتم!) و بعدش رفتیم بازار تبریز. فوق العاده قشنگ بود رفتم تو فاز معماری شدید! کلی عکس گرفتیم. بازار فرشش خیلییییی خوشگل بود قشنگ ترین فرش هایی بود که تو عمرم دیده بودم! تابلو فرش های ریز بافت بزرگ! خیلی فضای باحالی بود. رفتیم کاروانسراهای بین بازار و یه آب انبار که داشتن ترمیمش میکردن. رفتیم تربیت تو یه رستوران تو بازار نهار خوردیم و کفش خریدم و رفتیم موزه ی سنجش بسته بود رفتیم خونه ی شهریار هم بسته بود. اومدیم خونه. آماده شدیم شب خاله معصومه دعوتمون کرده بود. بعد از رستوران رفتیم خونه اشون.
از فردا صبحش شدیدا مریض شدم صبح که بیدار شدم حالم خیلی بد نبود. رفتم دوش بگیرم آب سرد بود حال نداشتم تنظیم کنم اومدم بیرون افتادم رو به قبله. ظهرش خونه ی دل آرا مهمون بودیم. از دل درد داشتم میمردم! تب و لرز و دل درد شدید. به سختی آماده شدم و رفتیم. خیلی حالم بد شد رفتیم دکتر. گفت یه ویروسیه به خاطر تغییر آب و هواست. یه سرم زد توش دو تا آمپول بود یه پنی سیلین هم زد. برگشتیم خونه ی دل آرا اینا خوابیدم. بیدار شدم یه کم بهتر بودم. شب اومدیم خونه به سختی و نصفه نیمه خوابیدم تا صبح. آماده شدیم ساعت ۱ بلیط هواپیما داشتیم. با سلام و صلوات و ۵۰ درصد امید به فرود و ۵۰ درصد امید به سقوط سوار هواپیما شدم. ۵۰ دقیقه راه بود. با تکون های هواپیما حالم بدتر شد. بابا اومد دنبالمون اومدیم خونه حالم بد شد دوباره شب رفتیم دکتر. یه آمپول بکم پلکس زد و یه سرم دیگه که توش دو تا امپول بود! آبکش شدم از بس سوزن زدن به دست و بالم! بازم حالم خوب خوب نشد. شب تا صبح ۱۰۰ بار بیدار شدم از سوزش معده. کلاس های رانندگیمم تعطیل کردم. عصرش حالم بهتر شد ۴-۶ رفتم تعلیم بابا اینا اومدن دنبالم رفتیم خونه ی دایی همه بودن سجاد و مریم و تارا رو هم دیدم. تولد بابابزرگ بود. آخرش سارای و امیرحسین کلی رقصیدن خیلی حال کردم! تو این چند روز مسافرت دلم برای همه تنگ شده بود. کی میخواد از فامیل دل بکنه و بره هند؟ :( دیشب عکس هایی که گرفتیم خیلی خوشگل شدن! تو دوربین داییه باید بگیرم ازش.
هنوز حالم خوب نشده. دل درد دارم یه کم. هر چی میخورم سر دلم میمونه. تو تمام این مدت مریضی که قابل مقایسه با بعضی مریضی ها نیست فکر این بودم که (واقعا نه درد حد حرف) سلامتی بزرگترییین نعمت خداست. تا آدم درد نداشته باشه نمی فهمه سلامتی چقدر خوبه. دو تا آمپول زدن بهم پام هنوزم میگیره. بیچاره مامانبزرگ چی میکشه که روزی ۴ بار آمپول مسکن اونم قوی ترین مسکن موجود در دنیا! رو میزنه و بازم درد میکشه من طاقت دو روز دل درد رو نداشتم بیچاره اونایی که درد میکشن و امیدیم به بهبودی ندارن. بیچاره اونایی که تنهایی درد میکشن و مثل خیلی از ماها صد نفر دور و ورشون نیست. بیچاره اونایی که مرییضیشون درمان داره ولی پول درمان رو ندارن! یه ذره حالم بد بود ۱۰۰ بار آرزوی مرگ کردم! خدایا همه مریض ها رو شفا بده به خصوص مامانبزرگ معصوم منو که یک ساله داره انواع دردها رو میکشه!
خدایا همه ی عزیزان و هموطنانم رو همیشه سالم نگه دار و مرگ منو آسون کن که طاقت درد کشیدن رو ندارم!
هنوزم ناراحت هواپیماییم که سقوط کرد! سفر با ایران ایر ریسک خیلی شدیدی شده! خدا به خیر بگذرونه.
+
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 14:58 توسط نگار
|