تبليغاتX
نگار - ایران1
من اومدم ایران :) چهارشنبه عصر تولد گرفتم! با اینکه تعدادمون کم بود ولی خوش گذشت. پریا و ندا و آنی و زهرا و مامانش بودن. کلی خل بازی درآوردیم با پریا و ندا و رقصیدیم. شمعه عدد ۹هش هی میشکست. عین بچه ها روز قبلش واسه خودم فشفه هم گرفتم! دوست داشتم خوب بود :) پریروز صبح چمدونمو بستم و رفتم ای سکور خرید لاک!! یه لاک نارنجی خریدم و یه لاک سبز واسه شال سبزم که قرار بود تو راه بپوشم! با یه جاسویچی خوشگل. بعدم که اومدم خونه و پریسا دفتری که میخواست براش ببرم ایران رو آورد. عصرم رفتیم یه سر بیرون. زنگ زدم به پریا و ندا و درسا برای خداحافظی. شبم با سارا اینا خداحافظی کردیم. صبح منو مامانو آنی و فاطمه هم سفر بودیم. تو ماشین فقط حرف زدیم راننده یه ربع ساکت میشدیم تعجب میکرد میگفت چی شد؟! تو فرودگاه بمبیی خیلی به بارهامون گیر دادن ۴ نفر بودیم با ۲۰ کیلو اضافه بار یعنی نفری ۵ کیلو. همیشه ۵ کیلو رو راحت میبخشن. کشتنمون تا ببخشن. آخرش از فاطمه ۵۰۰  روپیه اضافه بار گرفتن دست خالی رفتیم تو هواپیما با یه کیف! کیفمو که از اکس ری رد کرد گفت چاقو تو کیفته؟ گفتم نه. لوازم آرایشهامو ریختم بیرون دیدم موچینو سوهان ناخن منظورش بوده گیر نداد. واسه اولین بار ایران ایر خیلی تاخیر نداشت. اول کنار مامان و یه آقایی بودم. مثل همیشه سر صحبت بار شد بنده ی خدا پسرشو فرستاده بود هند. همین یه بچه رو داشت. خیلی نگرانش بود. دلم به حالش سوخت میگفت تو ۶ ماه ۱۷ میلیون خرجش کردم موتور دنده ای خریده.  نگرانم تند نره و مامانم هی گفت موتورشو بفروشه بهتره و... قشنگ آقاهه گریه اش گرفت خیلی دلم سوخت گریه ی هیچ بابایی رو اینجوری ندیده بودم. وسطاش اومدم کنار فاطمه و یه آقای دیگه. تمام طول راه رو یه بند حرف زدیم. سرشو خوردیم. بنده ی خدا خیلی صبور و خوش اخلاق بود. فرود هواپیما بد بود پر از تکون دل و روده ام صد باری جا به جا شد! از پنجره ی هواپیما که پایینو میدیدم کلیییی ماشین و خونه و ... بود. تو این فکر رفتم که خدا چقدررر بزرگه که خدای این همه آدمه و از ریز ریز فکر و دل تک تکشون کامل باخبره! مهمانداره به شوخی بهم گفت شال سبز پوشدیدی میگیرنت. گفت تازه روبان سبزم به کیفت بستی گفتم اینو تو فرودگاه هند برای روز محیط زیست دادن. گفتم ولی لاکم سبزه :)  تو هواپیما گفت دمای تهران ۳۴ درجه است ولی خیلی هوا خوب بود! اینقدر گرمای هند رو کشیدم که برام هوا خوب خوب بود. البته الان که تو خونمونم هوا سرده به نظرم. کولرم خاموشه. بابا و مامان های آنی و فاطمه و خواهر فاطمه و داداش آنی اومده بودن. تو ماشین محو بیرون بودم و بحث سیاسی با بابا! همه ی آنتن های ماشین ها روبان سبز داشت! ... وسطای راه یه صحنه ی ناراحت کننده دیدم تو اتوبان پسره خودشو از بالای پل انداخته بود پایین :( پلیس اومده بود و شلوغ بود. خیلی ناراحت شدم! رسیدیم خونه دیدم خونه رو به رویی اعلامیه زده برای فوت پیمان ابدی. بابا گفت همسایه مون بوده. خدا بیامرزتش. اون روزی که اخبار خبر فوتشو داد خیلی ناراحت شدم. اومدیم خونه یه دستشویی رفتم و شال اتو کردم و دست و صورت شستم گوجه سبز خوردم :) و رفتیم خونه ی مامانبزرگ. دم پله ها یه شوق بچه گونه ی عجیبی گرفتتم! بدو بدو رفتم تو سارای رو دیدم و بابابزرگ رو بعدم خاله بعدم مامانبزرگ که رو تخت دراز کشیده بود و کمر درد داشت دلم سوخت شکسته شده بود و ناراحتم بود. ایشالله زودتر حالش خوب میشه. سارای کلی جیگر شده بود باهاش بازی کردم. امیر حسین عروسک منم کلی بزرگ شده و حرف میزنه و خیلیییییییم شیرینه. شب دایی ها هم اومدن. شام خوردیم و با زندایی سحر ظرف شستیم آخر شبم اومدیم خونه. امروزم از صبح خونه بودم مامان رفت دکتر با مامانبزرگ و بابابزرگ الان سه تایی برگشتن. عصری میرم بیرون فعلا باید چمدونا رو خالی کنم و برم حمام و سیم کارتمو عوض کنم و... صبح با صبا حرف زدم سه شنبه میاد تهران. خوشحالم از اینکه ایرانم...

امیدوارم موسوی رای بیاره.

 

 خدایا شکرت...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:36 توسط نگار |