دیروز با مامان رفتیم مانتو خریدیم و بعدم مامان رفت خونه ی مامانبزرگ منم یه سر رفتم تجریش. از پونک تا پمپ بنزین دقیق ۲ ساعت تو ترافیک بودیم با مامان. اگه مشغله ی فکری نداشتم قطعا ترافیکشم خوش میگذشت! رسیدم تجریش ترسیدم راننده که از پونک مارو آورده بود دلش نمیومد پیادم کنه هی میگفت نرو مواظب باش. پر آدم بود من از پارک وی تا شریعتیش رو دیدم. ویدا میگفت تا عباس آباد و پایین ترم بودن زنجیر طرفدارای موسوی. حیف که تنها بودم و خیلی خوش نگذشت. ولی همین که رفتم خودش کلی باحال بود ایران رو اینجوری ندیده بودم هیچ وقت. موقع برگشتن تاکسی گیرم نمیومد به یه راننده گفتم دربست ولنجک گفت میبرمت ولی پیاده بری زودتر میرسی ببین جمعیت رو ولیعصر کیپ پررررر آدم بود. ساعت ۹:۳۰ شب این حدودا بود. تو مقدس اردبیلی بعضی جاهاش خلوت بود٬ میترسیدم. بابا زنگ زد و اومد دنبالم. شب ویدا اومد یه سر پیشم. صبح با نفیسه نرفتم دانشگاهش الان خودم از خونه میرم خونه ی مامانبزرگ عصریم همون ورا نفیسه و افسانه رو میبینم.
وقتی مامانبزرگ رو میبینم خیلییی دلم میسوزه :( لاغر شده رنگ و روش زرده همش داره درد میکشه بنده ی خدا. غذا نمیخوره اشتها نداره. خدا کنه خوب شه :( بابابزرگ مامان همه خیلی ناراحتن. خدایا کمکش کن.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:43 توسط نگار
|