دیروز بعد از آپ کردن خیلیییی ناراحت مامانبزرگ بودم آخه دکترا میگن غده ای که در آوردن سرطانیه :( ولی نمیفهمن سرطان چی! طفلک همینجور درد میکشه یه بار میگه سرم درد میکنه یه بار میگه دستم یه بار دل و کمر و پا... وقتی دردش میگیره همینجور گریه میکنه و داد میزنه. خیلی گناه داره ایشالله با شیمی درمانی خوب شه. همه اعصاباشون خورده و ناراحتن. بابابزرگ طفلکی خیلی غصه میخوره. مامانم دایی ها خاله ها همه... از دیروز که فهمیدم اعصابم خورده. از یه طرفم باید جلو خودش خوشحال باشیم نمیدونه. بنده ی خدا هی میگه من چمه چرا ۸ ماهه خوب نمیشم!! :( چرا دکترا دل نمیسوزونن بعضی هاشون. مگه میشه نفهمن سرطان چیه! خدا سر هیچ کسی نیاره. واقعا سلامتی بزرگترین نعمته. از یه طرف دلم میخواد همش پیشش باشم از یه طرف وقتی از صبح زود میرم تا شب دیگه خیلییی ناراحت میشم. ضعیف شده لاغر شده. خدایا کمکش کن خوب شه زودتر. ساعت ۳-۴ میرم خونشون. دیروز صبح خیلییییی ناراحت بودم. رفتم پایین هله و هوله خریدم آوردم بالا خوردم یه کم خوب شدم. به نظر من تلقین نقش خیلی مهمی داره. میدونم خوب میشه با شیمی درمانی... آماده شدم برم خونه ی مامانبزرگ تو کوچه یه ماشینه گیر داد و رسما رو اعصاب بود اینقدر نگاش نکردم تا رفت. همینجور تیکه تیکه پرسون پرسون رفتم تجریش و بعدم خونه ی مامانبزرگ اینا. تجریش چند تا مجله گرفتم. اومدم خونه بابابزرگ و مامانبزرگ تنها بودن دایی و مامان رفته بودن دکتر. یه کم نشستم خاله و سارای هم اومدن. همه با هم مامانبزرگ رو بردیم دکتری که مامان و دایی رفته بودن. قبلش حمام رفته بود موهاشو واسش سشوار میکشیدم. همش دلم میسوخت میدیدم اینجوری ضعیفه دستای مامانبزرگ من هیچ وقت نمی لرزید. گوشه ی چشمشم یه ذره ورم داره. نمیدونم لعنتی چه مرضیه. مامانبزرگ نازم گناه داره. ولی خدا رو شکر این چند روزه همه میگن غذاش خوب شده و میخوره. روحیه اش هم بد نیست. خدایا شفاش بده. تو راه برگشت دکتر اینقدر تو ترافیک مردم رو دیدیم و فضا انتخاباتی بود همه یه مدت یادمون رفت. مامانبزرگم دیروز اومد بیرون خیلی روحیه اش بهتر شد. شبم واسه شام ما و خاله اینا موندیم بابا و آقا رضا هم از سر کار اومدن خونه ی مامانبزرگ. شب نه دلم میومد تنهاشون بذارم نه معرفتشو داشتم که بمونم!! خیلی بدم! آخه اگه مامانبزرگ دردش میگرفت کاری از دستمم بر نمیومد جز نگاه کردنش و گریه کردن! از یه طرف هم خونه خودمون یه حمام میرم یه ذره پای اینترنت میشینم. اونجا همش حوصله ام سر میره وقتی میخوابن همه. دیشب آخر شب مامانبزرگ مسکن خورد و خوابید. ما هم اومدیم صبح دوباره مامان رفت. منم یه ساعت دیگه میرم. یه دوش بگیرم. بعدم باید برم شناسنامه و کارت ملیمو کپی کنم ببرم آموزشگاه رانندگی ثبت نام کنم. زنگ زدم گفت همین ها رو میخواد فقط.
چیزهای جالبی دیدم دیروز یکی پوستر دروغ ممنوع بود که خیلی قشنگ بود! یکیم یه کاغذ که کابینه ی دولت نهم و فامیل های احمدی که همه وزرای سازمانهای دولت نهم اند رو نشون داده بود+ نسبت هاشون با احمدی! کلا توترافیک چیزهای جالبی میبینم. ساعت ۹ هم که باید الله اکبر بگیم! طرفدارای احمدی نژاد که تیپ هاشون دیدنیه داغونننن و جوات! با اون پرچم های دستشون! روحانیه رو دیدم که روبان سبز به آنتنش وصل بود و خیلیم خوش اخلاق بود و با همه حرف میزد. آژانسیه اون روز میگفت رفته بودم زنجان اونجا تاکسی ها سبز نیستن ماشین منو دیده بودن همه اشون ذوق کرده بودن دورمو گرفته بودن ماشینمو نمیذاشتن رد شه فکر میکردن واسه موسوی رنگش کردم! تو تاکسی بغلی دیشب دعوا بود راننده و یکی از مسافرها طرفدار احمدی بودن یه بنده خدایی طرفدار موسوی بود هر چی سعی میکرد قانعشون کنه نمیتونست. یه ماشینه رو دیدم نصف موسوی بود نصف عکس های پدیده!! فکر کنم زن و شوهر به توافق نرسیده بودن! مناظره ها جالب بودن دلم تنگ شده براشون. این شاخ وبرگ ها رو سر ملت هم جالبن!! این شاخ هایی که نور سبزمیده هم باحاله! شعارها هم جالبن بعضی هاشون. جوک ها هم همینطور. هیچ کدوم از دوستامو ندیدم جز ویدا. دندونپزشکی هم نرفتم هنوز. سینما٬ استخر و هیچ جا نرفتم! خونه ی عموها عمه ها هیچ جا جز خونه ی خودمون و مامانبزرگ نمیرم. کاش مامانبزرگ خوب شه زودتر. اگه حالش خوب بود هیییییچ غمی نبود و همه چی بر وفق مراد بود.
خدایا کمکش کن خوب شه. میدونی اگه خوب شه چقدر همه خوشحال میشن!!
*وطن سبز میخواهمت!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:22 توسط نگار
|