دیروز عصر آماده شدم برم خونه ی مامانبزرگ اینا. خیابون گردی تو ایران یه جورایی لذت بخشه برام. از وسطای کوچه واسه یه تاکسی دست نگه داشتم تاکسی خطی بود ولی به خاطرم اومد تو کوچه سوارم کرد. تا چاردیواری رفتم سوار اتوبوس شدم تا پونک. کنارم یه دختره نشست که عین خودم سبز بود حرفی نزدیم با هم ولی دختر خوش اخلاقی بود نگاه و لبخنداش مهربون بود. پونک پیاده شدم رفتم سوار تاکسی تجریش شدم کناریم یه پسره مغازه دار بود که همش گوشیش زنگ میخورد و کاسب مسلک بود! کاری نداشتم تجریش ولی یه دوری زدم داشتم میرفتم یه فال حافظ فروشی رو دیدم بیشتر واسه اینکه کارش رونقی بگیره یه فال خریدم. فقط یه دور خوندمش یادم نیست چی گفته بود! الان میرم میارمش... نوشته:ای عزیز ای آنکه در دوران سرمست جوانی و سرخوشی ها زندگی هستی و معتقدی هر چه در تقدیر شما رقم خورده حتمی است و هیچ اختیاری نداری بدان که در هر صورت اگر کارهای خطا کرده ای که هر زاهدی قدرت از کف میداد و توبه میشکست ولی باز هم میتوانی به راه درست برگردی و جبران مافات کنی خدا بسیار بخشنده است! جالب بود!! بیت آخرشم: خنده جام می و زلف گره گیر نگار!!! ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکست... همینجور تو تجریش گشتم و کم کم حس کردم الکی گشتنم به ضرر اقتصاد خانوادست شوخی شوخی کلی پول خرج شد!! سوار اتوبوس ولنجک شدم کنارم دو تا دختر طرفدار احمدی نژاد بودن هی گفتن و گفتن چرت و پرت پشت سر موسوی که صدام در بیاد منم هیچی نگفتم! چون اعصاب بحث رو نداشتم. بیخیال شدن! درکه پیاده شدم که برم کلاس رانندگی ثبت نام کنم. دو قدم رفتم حس کردم کفشم به حدی پامو زده که نمیتونم یه قدمم راه برم کنار پیاده رو رو صندلی نشستم کفشمو در آوردم کل پام تاول بود یه تیکه اشم خوووون میومد و زخم بود.به زورررر خودمو رسوندم جلو دانشگاه شهید بهشتی و تاکسی گرفتم تا خونه مامانبزرگ. درو که باز کردن داشتم ناله میکردم تقریبا قدم های آخر رو با زجر عجیبی ورداشتم! رفتم بالا سمانه و فاطمه بودن با بابابزرگ و بچه ها ۴ تایی رفتیم داروخانه و خرید و ... تو پارکینگ بابابزرگ ماشینو داد بهم گفت بیا تمرین کن تو سراشیبی ماشینو بدون گاز و ترمز فقط با کلاچ نگه داری بدون اینکه تکون بخوره. تمرین کردم اینقدر تا شد! اومدم خونه در آشپزی به خاله کمک کردم. شبم خواهر آقا داوود اومد دیدن مامانبزرگ. آخر شب دوباره دردش گرفت خیلی دلم به حالش میسوزه روز به روز دردش بیشتر میشه امروز خیلییییییی دلم سوخت براش خیلی گریه میکرد. مریضی بد دردیه. خدایا هممممه ی مریض ها رو شفا بده! شب دایی اینا موندن اومدیم خونه تو روزنامه نامه ... رو خوندمو خوابیدم. صبح زود رفتیم خونه ی مامانبزرگ با مامان. با دایی اینا صبحانه خوردیم. خونه رو تمیز کردیم. با بابابزرگ سی دی فیلمی که پسره رو شیر تو مشهد تو سیرک میخوره رو دیدیم و دلم ریش شد! بعدم سی دی منو دیدیم! مامانبزرگ دردش گرفت شدیددد :( رفت حمام و خوب شد رفتیم رای بدیم همگی. بابابزرگ و مامانبزرگ (با اجازه ی خود صندوق دارا و همه) بدون نوبت رفتن رای دادن چون سنشون بالا بود و مریضم بودن مامانم همراهشون رفت. من و دایی و زندایی رسوندیمشون خونه بعد رفتیم شهرک غرب مدرسه دایی رای دادیم ولی چون دایی آشنا داشت بدون صف رای دادم. ازعذاب وجدان دارم میمیرم!! بعد از اینکه رای دادم اومدم بیرون صف رو دیدم حالم از رای که دادم بهم خورد! با دایی رفتیم خونشون امیرحسین و امیررضا و دایی حمید رو پایین دیدم. امیرحسین آخر نمکه! بستنی خوردیم محو بستنی خوردنش بودم! برگشتیم خونه مامانبزرگ. مامانبزرگ خیلیییییییی به طرز وحشتناکی عصر دردش گرفت همه اشکشون دراومده بود. بمیرم براش همش داره مسکن مصرف میکنه و روزی چننند بار دردش میگیره یکی دو ساعته! گوشت تنشو میکنه وقتی درد داره یا اگه دستشو میگیرم یه فشااااری میده از درد که دلم واقعا میسوزه! چند مدته رو تخته همش! بمیرم براش! عصری دایی حمید اینا اومدن رای نداده بودن رفتن رای بدن منم باهاشون رفتم خاله رای نداد صف بود! منم عذاب وجدان رای بدون صفم رو داشتم به جبرانش شب ۹:۳۰ عین احمق ها رفتم تو صف وایستادم واسه خاله که اعصابم تسکین بیابد! :) سارای هی گفت باهات میام گفتم صفه گفت میخوام رای بدم (با اون زبون بچه گونش!) دلم نیومد نبرمش. بردمش ولی آخرشم خاله رای نداد! تو صف وایستادم نزدیک بود نوبتم شه میخواستم زنگ بزنم خاله بیاد ولی چون شب بود و طوفان شد و بارون گرفت و سارای باهام بود و لباسشم یه پیرهن نازک بود بدون آستین بود از ترس اینکه سرما نخوره بردمش خونه مامانبزرگ فوری با چه ترسییی از بالای پارک رد شدم رعد میزد تاریک بود و پر کارگر سارای هم ترسیده بود خودمم شب از اونجا میترسم! با طوفان تخته های آهن رو ساختمون نیمه ساز صدای وحشتناکی میدادن! کیفم سنگیییین بود بارون میومد سربالایی بود سارای رو باید بغل میکردم مردم خلاصه! از دست درد دارم میمیرم الان. گذاشتمش زمین یکی دوبار دیدم باد شدیده امانت بود ترسیدم بغلش کردم. دستم از کتف تا مچ داغونه رسما! رفتم خونه دیدم خاله اومده دنبالمون شاکیییی شدم دیگه نرفتم تو صف خاله ام رای نداد! بابا اومد دنبالم اومدیم خونه. آدرس خونه بابابزرگ رو دادم که دفتر پریسا رو بیارن ببرم براش هند. مامان امشب پیش مامانبزرگ میمونه فردا میخوان برن دکتر. خدا کنه خوش خیم باشه سرطانش و بشه درمانش کرد مامانبزرگ خیلییییی داره زجر میکشه :( فردا صبح با صبا قرار دارم جلو گلدیس...
اولین بارم بود تو ایران رای میدادم! جالب بود ولی اگه تو صف وای میستادم احساس بهتری داشتم. قبل رای دادن فقط دنبال راه برای رای دادن بودم میترسیدم نشه ولی بعد رای دادن صف ها رو میدیدم دلم میخواست تو هر کدوم یه ساعت الاف شم تا نوبت مردم رو خوردن یادم بره! هرچند تو یه صفم وایستادم تا ۱۰ نفر مونده به نوبتم. در هر صورت خدایا منو ببخش. مردم هم با اینکه اعتراضی نداشتن ولی ایشالله که منو میبخشن!! :)
خدایا مریضی مامانبزرگ رو زودتر خوب کن!
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 1:8 توسط نگار
|