تبليغاتX
نگار - ایران7
نمیدونم از کجا شروع کنم. خیلی وقته ننوشتم و خیلی اتفاقات زیادی تو این چند روزه افتاد!! کامپیوترم خراب شده بود واسه همین نمیتونستم آپ کنم. از شنبه شروع میکنم روز بعد از انتخابات!!! نمیدونم eleticon بود یا selection ولی هر چی بود صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم شبکه خبر رو دیدم ۸۰ درصد آرا اعلام شده بود با اعصاب خراب آماده شدم ساعت ۱۰ با صبا قرار داشتم جلو گلدیس یه کم تو آریاشهر گشتیم و مانتو خرید بعدم رفتیم پاساژ مفید من دستبند و انگشتری خریدم. رفتیم هیوا تو تجریش نهار خوردیم یه گشتیم تو پاساژای تجریش زدیم. صبا عین اون مانتویی رو خرید که من چند روز قبلش خریده بودم رفتیم تو دستشویی پوشیدش و دو تایی ست شدیم! :) بین پارک جمشیدیه و ملت دودل بودیم که رفتیم ملت! یه کم نشستیم و حرف زدیم و عکس گرفتیم خوش گذشت تا پامونو گذاشتیم بیرون از پارک ملت دیدیم ولیعصر شلوغ شده و یگان ویژه ها ریختن تو خیابون. اولین بارم بود صحنه ای به این اکشنی میدیدم!! یه کم ترسیدم! هیچ ماشینی ما رو نمیبرد تجریش یه نفر دیگه ام میخواست بره تجریش یه دربستی گرفتیم سه تایی پسره آخرش پول کرایه رو نمیگرفت. میخواست یه قراری بذاریم آبمیوه مهمونش کنیم!!! تو ایران نمیشه با کسی در حد نیاز هم حرف زد با زحمت پولشو دادیم و پیچوندیمش. من رفتم خونه ی مامانبزرگ صبا هم رفت خونه که شبش برگرده اصفهان. شب مثل هر شب همه خاله دایی ها خونه ی مامانبزرگ بودیم. خیلی دوست دارم هممون هر شب دور همیم ولی حیف که علت این دور هم بودن ها خیلی شیرین نیست! کاش مامانبزرگ مریض نبود. یکشنبه صبح بود فکر کنم با مامان رفتیم دکتر از دندونم عکس گرفتم وقت داد واسه یکشنبه ی بعدش که دندون عقلمو بکشم. دوشنبه رو کامل تو خونه بودم بدون کامپیوتر مگس پروندم از بیکاری! سه شنبه خاله زهرا و مصطفی اومدن تهران با خاله الهه اینا خونه ی مامانبزرگ بودیم که دایی و مامان مامانبزرگ رو بردن دکتر. سجادم اومد دنبال مصطفی یه کم نشستیم بعد من و خاله و بچه ها رفتیم مرکز تجاری یه دوری زدیم. شب با مامان رفتم گیشا خرید* بعدم خیابون آزادی. شب موقع برگشتن تو پارک وی دوباره یه صحنه اکشن دیدم!! اومدیم خونه ی مامانبزرگ. فرداش بردنش دکتر برای اندو سونوگرافی بنده ی خدا از تو بینیش لوله رد کردن لوزوالمعده اش رو دیدن و فهمیدن همون سرطان لوزوالمعده است. ولی حیف که خیلی پیشرفت کرده :( مامانبزرگ بیچارم ۹ ماهه داره میره پیش ۱۰۰ تا دکتر٬ دکترایی که فقط اسم در کردن و هیچ کدوم نفهمیدن چشه! دکتر میگه ۱۰-۱۵ درصد احتمال داره خوب شه. دعاش کنید :( چهارشنبه صبح زود با بابا رفتیم خونه ی مامانبزرگ من و مامان و مامانبزرگ و آقا داوود و بابابزرگ رفتیم بیمارستان که مامانبزرگ رو بستری کنیم وسط راه ماشین خراب شد دایی اومد با دایی ها رفتیم! بعد از بستری شدن با دایی حمید اومدم تا نزدیک های خونشون بعد رفتم خونه پیش زندایی با امیرحسین و امیررضا. کلی با حرف زدن امیر حسین حال کردم!! خیلیم خوش اخلاق شده بود. واسه زندایی لاک زدم و گل کاری رو ناخن و سرگرم بودم خلاصه! ۳ تا فیلمم دیدم. محیا٬ حس پنهان٬ صحنه جرم. عصرم با امیرحسین رفتم خرید تو محلشون شب بابابزرگ و دایی اومدن. مامان و زندایی موندن بیمارستان. شب رفتم پایین خونه ی اون یکی دایی خوابیدم. صبح بیدار شدم همه رفته بودن سر کار رفتم پای کامپیوتر فیلم خون بازی رو دیدم. بعدم امیرحسین جیگر اومد دنبالم رفتم بالا کنعان دیدم و نصف کافه ستاره. بعد نهار رفتیم بیمارستان دیدن مامانبزرگ همه بودن. بابا اومد رفتیم ۷ تیر خرید یه کفش خریدم. شبم رفتیم خونه دایی امیر شام. جمعه**!!!!؟؟؟!** خونه بودیم با مامان و بابا تا عصر خونه تمیز کردیم بعدم رفتیم خرید حدود ۳ ساعت بوستان رو دور زدیم. شنبه صبح با احسان رفتم بوستان از شهرکتاب یه کتاب از جلال آل احمد برام گرفت. یه خورده ام لوازم آرایش واسه خودم خریدم بلکه خوشحال شم!! :( مامانم رفت آریاشهر خرید. بعد از بوستان با مامان رفتیم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم. قیافم عوض شد دوست داشتم کار آرایشگره رو. اولین بارم بود که از یه آرایشگر خوشم میومد. بر خلاف عموم آرایشگرها مهربون و دوست داشتنی بود. ابروهامم با اینکه تمیز ورداشته بودم خودم ولی دادم ور داشت. کوتاهش کرد یه کم. ولی بد نشد! شب احسان و بابا و مامانش و خاله اش و عروس خاله اش اومدن خواستگاری! همیشه فکر میکردم اگه خواستگار بیاد معذب (املاش درسته؟) خواهم بود ولی خیلی راحت بودم! انگار یه مهمون معمولی اومده بود. خوش بختانه بحث سر همه چی بود جز ازدواج و خواستگاری! بیشتر حرف سیاسی بود فقط چند تا جمله بود که نشون داد مراسم خواستگاریه! همیشه بدم میومد چایی بیارم!! واسه همین از جام بلند نشدم حتی واسه میوه و شیرینی تعارف کردن. مامان و بابا پذیرایی میکردن. یه تیکه مجبور شدم یه چیزی تعارف کنم به مامان احسان که بغل دستم نشسته بود همونجور نشسته دودستی گرفتم جلوش! مامان با خنده گفت پا نشی یه وقت گفتم نه سختمه مامانش گفت آره کفشش پاشنه داره سختشه... کلا راحت بودم سخت نگذشت بهم. هرچی من راحت بودم همه اضطراب داشتن :)) من تلویزیون میدیدم!! از استرس همه خندم میگرفت! ازشون خوشم اومد. تا رفتن رفتیم خونه ی مامانبزرگ دو روز بود ندیده بودمش. تا رفتم تو فهمیدم همه ی کسایی که مثلا نمیدونستن برام خواستگار اومده میدونن! میدونستم مامانبزرگ به همه گفته واسه همین شاکی نشدم بنده ی خدا اینقدر مریضه و درد میکشه که دلم نیومد حتی به عصبانی شدن فکر کنم!! با پررویی و خوشحالی با شوخی هاشون برخورد کردم! میخندیدم میگفتن خوشحالی! حالا انگار نه انگار که من از بدو تولد نیشام بازه! نمیخندیدم یه تیکه مینداختن. میخوردم میگفتن خوشحالی! بازم انگار نه انگار که من همیشه شیفته ی خوردنم! کار نمیکردم میگفتن خودتو میگیری :) کار میکردم میگفتن بابا کدبانو! روانیم کردن :) حتی فسقلی ها هم ول کن نبودن سمانه میگفت کی عروسی میکنی گفتم ۵ سال دیگه که تو ۱۶ سالت شه! و من ۲۴ . فعلا نامزد میمونیم. فرداش رفته موهاشو پسرونه زده میگم چرا میگه چون فعلا عروسی نیست تا ۵ سال دیگه بلند میشه! سارای هم که عشق عروس بازیه خاله نذاشت بفهمه گفت اگه بفهمه همه ی فامیل های باباش هم میفهمن و بی آبروت میکنه کلا :)) دایی اندکی سخنان نصیحت آمیز کرد. شب اومدیم خونه زود خوابم برد. صبح با مامان رفتیم دندون پزشکی هی منو ترسوند گفت دندون عقل کشیدن سخته و ... هرکسی هم که دم در اتاق جراحی فک بود میگفت دندونی که نهفته باشه کشیدنش خیلی سخته من خوشحال رفتم تو اتاق! آمپولیم که واسه سر کردن زد با آمپولایی که واسه دندون پر کردن میزد فرق داشت تو استخون فکم فرووو کرد. یه آخ با تن صدای معمولی گفتم کاملا غیر ارادی بود دکتره عصبانی گفت داد نزن داد مال بچه هاست! سر شد شروع کرد جراحیو. صورتمو مچاله کرده بودم از درد پامو تکون میدادم میگفت پاتو تکون نده. دستمو مشت کرده بودم دستیارش میگفت مشت نکن! با اینکه مثلا سر بود ولی درد رو قشنگ حس میکردم! با دو تا دستش مرد ۴۰-۵۰ ساله افتاده رو اون انبردسته :) زور میزد دندونم ازجاش درنمیومد. لثه مو پاره کرده بود که دندون رو از زیرش بکشه بیرون. خون میرفت ته گلوم نا خودآگاه سرفه ام گرفت پا شدم! کلی غر زد که فقط تو که نیستی از صبح کلی اومدن هیشکی مثل تو نبوده با تو کلکسیونم کامل شد اینجوریشو دیگه ندیده بودیم و هی غر زد. دو تا از دندون عقلامو کشید وقتی پا شدم میخواستم دو تا بخوابونم تو گوشش مرتیکه عین جلادها بام تا کرد! خدا شاهده که آدم نازنازی نیستم و فیلمم بازی نمیکنم میتونست با اخلاق خوش بگه دخترم درد نداره صبر کن الان تموم میشه نه اینکه از اول حمله کنه! بعدش دکتر پوست وقت داشتم با اون فک باد کرده رفتم پیشش. مامانم دندون پر کرد یه دربستی گرفتیم اومدیم خونه از درد داشتم میمردم بروفن خوردم و آنتی بیوتیک و خوابیدم. بیدار شدم باز درد داشتم هی هم خون میومد. شب رفتیم خونه ی مامانبزرگ. من و مامان خوابیدیم دوشنبه صورتم خیلییییییییی ورم کرده بود و درد داشت دهنمم باز نمیشد چیزی بخورم به زور غذا میخوردم. عصرش با نفیسه رفتم بیرون. اول رفتم خونه اشون دنبالش تا آماده شه بعد با اون صورت خوشگل رفتیم پارک و بعدم مرکز تجاری. دوستش دارم دختر خیلی خوبیه. شب اومدم خونه دوباره همه ی دایی خاله ها اومدن. اومدیم خونه شب تا صبح از دهنم خون اومد کنار بالشم پر دستمال خونی بود. صبح موندیم خونه با مامان به همدم و افسانه و لیدا و ... زنگ زدم. مامان الهه هم زنگ زد. نهار خوردیم و رفتیم خونه مامانبزرگ سمانه و فاطمه و امیرحسین و امیررضا بودن. تا شب همه دور هم بودیم. مامانبزرگ رو بردیم حمام موهاشو مامان کوتاه کرد. منم وقتی برگشت موهاشو سشوار کشیدم و پاهاشو کرم زدم و ... بنده ی خدا با این حالش نمازاشو از من مرتب تر میخونه. بعضی وقتا از دست خودم خیلی عصبانی میشم! بگذریم. شب فیلم دکتر نباتی رو دیدم که همه ی مریض ها رو شفا میده! کاش میشد رفت پیشش و مامانبزرگ رو هم خوب کنه! شماره اش رو هر ساعتی میگیریم اشغاله! ... دیشب دایی کامپیوترمو درست کرد مامان موند خونه مامانبزرگ من و بابا اومدیم امروزم که صبح بابا رفت سر کار و من موندم خونه که بشینم پای اینترنت. عصری مامان اینا میان دنبالم که بریم خرید. یا امشب یا فردا صبح میریم زنجان دیدن عمه ام و عموم که بعدشم بریم تبریز پیش خانواده ی احسان. دوست دارم اگه بشه یه بهشت زهرا هم بریم. هنوز هیچ کدوم از عموها و عمه هام رو تو تهران ندیدم!!

حرف زیاد دارم ولی حیف که سیاسیه و آزادی بیان بیداد میکنه!!!

جمعه کنکوره ایشالله ویدا و شیوا و الهه و همه ی اونایی که امسال کنکور دارن تو رشته ی دلخواهشون قبول شن.

خدایا مامانبزرگم و همه ی مریض ها رو شفا بده. من رو تو تصمیم گیریم کمک کن. روح همه ی رفتگان به خصوص مظلومین!! رو شاد کن. گناه های بی اندازه ی منو ببخش و نذار گمراه شم. خدایا سرنوشت کشورم رو به بهترین نحو ممکن رقم بزن!!!

به قول دکتر شریعتی:

خدایا به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، و به مؤمنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب، و به زنان ما شعور، و به مردان ما شرف، و به پیران ما آگاهی، و به جوانان ما اصالت، و به اساتید ما عقیده، و به دانشجویان ما... نیز عقیده، و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده، و به مبلغان ما حقیقت، و به دین داران ما دین، و به نویسندگان ما تعهد، و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور، و به محققان ما هدف، و به نومیدان ما امید، و به ضعیفان ما نیرو، و به محافظه کاران ما گستاخی، و به نشستگان ما قیام، و به راکدان ما تکان، و به مردگان ما حیات، و به کوران ما نگاه، و به خاموشان ما فریاد، و به مسلمانان ما قرآن، و به شیعیان ما علی، و به فرقه های ما وحدت، و به حسودان ما شفا، و به خودبینان ما انصاف، و به فحاشان ما ادب، و به مجاهدان ما صبر، و به مردم ما خودآگاهی، و به همه ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش.

الهی آمین.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:5 توسط نگار |