گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان دل دریایی و چشمان تریی هست هنوز
این شعر زهرا رهنورد خیلی قشنگه! حیف که آزادی بیان خیلی خیلی خیلی زیاده و باید خفه شد و نشست و نظاره گر "عدل"!!! بود. خدایا خودت به داد ایرانم برس! بگذریم یعنی باید گذشت!
چهارشنبه موندم خونه تا مامان و بابا اومدن دنبالم و رفتیم خرید. رفتیم فاطمی دو تا مانتو خریدم و یه شلوار همشم از یه مغازه. خریدمو دوست داشتم به دلم نشست :) موقع برگشتن از یه جایی نزدیک خونه مون ساندویچ گرفتم خوشمزه ترین ساندویچی بود که تو زندگیم خورده بودم تو این چند روزی که تهران نبودم همش تو کف بودم که زودتر برگردم و برم از اون ساندویچ ها بخورم :) این چند روزه خیلی خوش گذشت واسه همین خیلی خیلی دلم واسه محمد تنگ شده. چقدر سوت و کوره وقتی تنهایی میشینم تو ماشین از بچگی همیشه من و داداش عقب ماشین میشستیم. تو مسافرت جای خالیش بیشتر حس میشد! پنجشنبه صبح راه افتادیم ساعت ۱۰-۱۱ صبح از خونه راه افتادیم ۶ عصر رسیدیم تبریز. تو راه دو بار جریمه شدیم یه بار یه ۳۰ تومن یه بارم یه ۲۰ تومن! سرعت مجاز ۱۲۰ بود بابا ۱۴۰ میرفت خیلی اتوبان خلوت بود ۱۲۰ مسخره بود واسه اون اتوبان خالی! منظره های تو راه خیلی قشنگ بودن. تو راه رمان میخوندم رکسانا رو. چقدر جالب بود که قبل از اینکه بیام ایران از مودب پور بدم میومد ولی الان به نظرم یه نویسنده ی فوق العاده است!! رکسانا هم یکی از قشنگ ترین کتاب هاست و واقعیت های ایران رو میگه و من از نادانیم این کتاب رو نقد کردم!! رفتیم تبریز٬ هتل گسترش. هتل مرتب و خوشگلی بود ۴ ستاره بود. خیلی وقت بود تو ایران مسافرت نرفته بودم بهم چسبید. رسیدیم آماده شدیم شب رفتیم خونه ی احسان اینا. خوب بود ولی یه کم حوصله ام سر رفت. مامان و باباشو وقتی اومدن تهران دیده بودم ولی داداشش رو ندیده بودم. جالب بود اونجا هم صدای الله اکبر از خونه ها میومد! خوشبختانه بازم حرفی از ازدواج زده نشد و بحث سیاسی بود فقط :) از خانواده اش خوشم میاد. ساعت ۱ این حدودا بود برگشتیم هتل. شب کتاب دید و بازدید جلال آل احمد رو خوندم تا خوابم برد. صبح رفتیم پایین صبحانه خوردیم و اومدیم بالا یه کم خوابیدم و راه افتادیم به سمت زنجان. تو خود خروجی تبریز یه اتوبوسه نزدیک بود بزنه بهمون! یه صحنه های تصادفی خیلی اکشنی رو بابا رد کرد! خدا خیلی بهمون رحم کرد. ساعت ۶-۷ رسیدیم ابهر رفتیم خونه ی عمه ام بر خلاف همیشه خونه اشون نسبتا ساکت و خلوت بود پروین و نامزدش رفته بودن بیرون زهرا بود و عمه ام و شوهر عمه ام. یه سر رفتیم پیش عموم بعدم همگی رفتیم خونه ی جدید عمو بزرگم که در حال ساخته. عمو نعمتم از تهران اومده بود اونم داشت خونه ی نیمه کاره اش رو کامل میکرد. از طبقه ی دوم منظره ی باغ خیلی خوشگل بود درخت های گردو و سیب و انگور٬ تپه های سرسبز٬ غروب آفتاب٬ خیلی قشنگ بود. رفتیم پایین برگ مو چیدم که برای مامانبزرگ دلمه درست کنیم. کلیم عکس گرفتیم با مامان و بابا و عموها. خوشم میاد همه دارن تو اون باغ یه خونه میسازن. به ترتیب خونه ی یه عمومه بعد خونه های نیمه کاره ی عمه ام و زمین خالیه ما و خونه ی عمو بزرگم (که خیلی خوشگله و دور باغشو نرده کشیده. جون میده واسه تولد گرفتن!!) و بعدم خونه ی عمو نعمت. این عمومو خیلی دوست دارم بنده ی خدا خیلی لاغر و شکسته شده بود از اون سری که دیده بودمش! :( طبقه ی بالای خونش جون میداد واسه قلیون کشیدن :) منظره و هوای عالی! چقدر دلم میخواد یه بار همهههه ی فامیل دور هم جمع بشیم تو یه مهمونی. حتی همه ی پسر عموها دختر عمو ها و دختر عمه ها و پسر عمه هایی که ازدواج کردن با بچه هاشون. آخه فامیل پدری رو هر بار تک تک میبینم. ولی فامیل طرف مادری چون تعدادشون کمتره. زیاد پیش میاد دور هم جمع بشیم و همه هم باشن. شام برگشتیم خونه ی عمه با پروین و زهرا و لیلا حرف زدیم و ... بعد از شام ظرف شستم و نماز خوندم و راه افتادیم سمت تهران. ساعت ۱۱ شب راه افتادیم ۲ شب رسیدیم خونه. وسطاش هر چی خوابم میبرد با ترس بود میترسیدم بابا خوابش ببره که خوشبختانه صحیح و سالم رسیدیم خونه. تا رسیدیم عین جنازه افتادم تا ساعت ۱۱ صبح. جمعه پریا اومد ایران. برم یه زنگی بهش بزنم. نمیدونم شمارشو کجا سیو کردم!! مامانبزرگ امروز رفته واسه شیمی درمانی. چند روزه ندیدم مامانبزرگ رو دلم براش تنگ شده. احتمالا یکی دو ساعت دیگه میریم پیشش. فردا براش از اون دکتر نباتیه وقت گرفتن خدا کنه بتونه کاری کنه براش :(
خدایا شکرت واسه این همه لطف و خوبی.