شنبه بعد از آپ کردن بابا اومد دنبالمون و رفتیم خونه ی مامانبزرگ. یکشنبه صبح مامان رفت پیش مامانبزرگ منم موندم خونه آروم آروم آماده شدم رفتم آرزوی تنها رستوران رفتنم رو بر آورده کردم و تنهایی رفتم ساندویچ خریدم و خوردم! تنهایی بیرون رفتن و نهار خوردن خیلی حال میده. رفتم بوستان خرید لوازم آرایش کلی چیزای خوب خوب خریدم :) بعدم رفتم خونه ی مامانبزرگ. شبش ویدا زنگ زد گفت بیا ببینیم همدیگه رو دیر بود ساعت ۹-۱۰ شب بود رفتیم پارک پشت خونه ی مامانبزرگ خیلی وقت بود ویدا رو ندیده بودم خوش گذشت! وقتی برگشتم سارا و امیرحسین کلی سوال پیچم کردن که کجا بودی و چرا شب رفتی بیرون کلی از دستشون خندیدم. فسقلی ها :)) شب خونه ی مامانبزرگ اینا خوابیدیم صبح زود خاله و فاطمه و سمانه اومدن. خوشحال شدم تنها نبودم. بابابزرگ رفته بود خرید کلی خرید کرده بود مامان اینا بهش گفته بودن سبزی خوردن پاک کرده بگیر سبزی کیلویی گرفته بود با کلیییی هویج! پدرمون در اومد من که سبزی پاک نکردم. ولی هویج خورد کردم و مردم! مامانبزرگ خواب بود بیدار که شد کلی با بابابزرگ دعوا کرد که چرا زیاد خرید کردی و چرا سبزی اینجوری گرفتی. دلم به حال بابابزرگ سوخت! با سمانه و فاطمه رفتیم آموزشگاه آرش کلاس رانندگی ثبت نام کردم و موقع برگشتن تاکسی جلوی مسجد پیادمون کرد داشت اذان ظهر میگفت هوس کردم برم مسجد نماز بخونم رفتم پارک استون تو کیفم بود لاکامو پاک کردم رفتم وضو گرفتم و نماز ظهر رو جماعت خوندم. عصرو خودم خوندم و اومدیم خونه ی مامانبزرگ. دایی اینا عصری اومدن خونه ی مامانبزرگ. عصری رفتیم بیرون یه دوری بزنیم که مامانبزرگ دلش باز بشه دو تا ماشینه رفتیم بیرون دایی اینا رو گم کردیم من تو ماشین بابابزرگ بودم موبایل ها هم قطع بود!!!!! اعصابامون خط خطی شد اومدیم خونه با دایی و زندایی یه کوچولو حرفم شد. شبش با دل پر (!) الله اکبر گفتم. اومدیم خونه صبح دوباره رفتیم خونه ی مامانبزرگ اونجا رفتم حمام بعدشم با پریا قرار گذاشتم. زنگ زدم خونه ی خاله اش. گفتم سلام. خوبی؟ یه پسر بچه ی ۵-۶ ساله گوشی رو ورداشت خشن و عصبی گفت الو شما؟؟ گفتم من دوست پریام. هیچی نگفت گوشی رو داد به پریا خیلی ریتم حرف زدنش باحال بود. آماده شدم داشتم از خونه میرفتم بیرون یه پسره زنگ زد خونه ی مامانبزرگ گفت با مریم کار دارم. گفتم نداریم اشتباه گرفتین. بعد شک کردم نکنه زن پسرخالم از خونه ی بابابزرگ به کسی زنگ زده باشه. گفت من همکارشم چند بار از اینجا بهم زنگ زده گفتم کجا کار میکنه مریم؟ گفت تربیت بدنی خونده مریمی که من میشناسم. منم عین احمق ها گفتم مریم ما شیمی خونده گفت تو تربیت بدنی نخوندی راهنماییم کنی. گفتم نه گفت برو بخون رشته ی جالبیه گفتم سر کارم گذاشتی گفت نه و خندید. گفتم باشه خداحافظ گفت خداحافظ! تا یه ساعت داشتم به این مکالمه میخندیدم. ملت ایران خیلی باحالن! با پریا خیابون طالقانی قرار گذاشته بودم!!! سینماایران. نمیدونستم کجاست. مامان گفت نرو دوره! از ولنجک رفتم تجریش بعد از تجریش رفتم شریعتی سوار اتوبوس های پیچ شمرون شدم یه ساعتی تو راه بودم تا رسیدم!! بنده ی خدا رو کلی الافش کرده بودم. با پریا رفتیم درباره ی الی رو دیدیم خیلی خوش گذشت وسط سینما قرص نعنا از تو کیفم در آوردم تو تاریکی سینما عین بسته های مواد مخدر بود :)) به شوخی بهش گفتم آبجی بیا مواد بزن روشن شی کلی خندیدیم. کلیم به فیلم و آرش بازیگر فیلم که یه بچه ۵ ساله بود خندیدیم کلیم به اینکه سر کار بودیم خندیدیم. اومدیم بیرون نهار خوردیم و تو خیابون گشتیم و حرف زدیم. خیلی بهم خوش گذشت. شبش پریا داشت میرفت شمال. موقع برگشتن هم کلی تو راه بودم ولی خوب شد چون خیابون ها رو یاد گرفتم مثلا نمیدونستم سید خندان کجاست!! رسیدم تجریش یه کم گشتم بعدم رفتم خونه ی مامانبزرگ. شب بابا اومد دنبالمون رفتیم خرید که تو ماشین نصیحتم کرد و .....!! اومدم خونه زنگ زدم به ویدا کلی حرف زدیم. بعدشم ۴۰چراغ خوندم یه مقاله راجع به اعتیاد داشت خیلی قشنگ نوشته شده بود خیلیم ناراحت کننده بود! خوندم و خوابیدم.
همین الان ایمیلمو چک کردم روهان ایمیل زده بود گفته بود کارنامه اتو دیدم همه ی درساتو پاس کردی کلی ذوق کردم :) گفت صبا و امینم پاس کردن. فوری زنگ زدم به صبا و امین و خبر دادم بهشون....
ساعت ۲:۳۰ الان. ساعت ۳ با آرزو جلو گلدیس قرار دارم خیلی ساله که ندیدمش. باید برم آماده شم خیلی حرف ها بود که میخواستم بزنم و وقت نشد ایشالله تو پست بعدی.
خدایا شکرت.
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 15:1 توسط نگار
|